<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ...</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Hamham</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:34:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/51034/avatar/5eXSqx.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>...</title>
            <link>https://virgool.io/@Hamham</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مترو؛پناهگاه أمن من</title>
                <link>https://virgool.io/@Hamham/%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%9B%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A3%D9%85%D9%86-%D9%85%D9%86-ulvaciz3cxuv</link>
                <description>به هبوط تزلزل پذير جواني سوار بر پله برقي خيره مي شوم ...براي ورود به جهان رازآلود مردمان زير زمين آماده مي شوم.ساعت شش صبح است...توده عظيمي از مردم چشمان مرا به سمت خود مي دزدندسكوت عجيبي اما حاكم است...سكوتي فريبنده كه دروغ شكنجه آوري بيش نيست براي گُزيدن دنياي مبهم تنهايي.در اين بين مردأني را مي بينم كه آن سوي خط زرد پا را فرا نهاده اند و از اندك لحظات زنده بودنشان-با انتخاب كتابي نه چندان شايست-دنياي نا بخشنده ي&quot;اخم&quot;را به لبخندي زيبا بر لب هايي كه جز براي دروغ باز نخواهد شد،شايسته دانسته اند.صدايي از دور مي آيد...قطار زندگي براي سوار كردن من مي آيد...براي همان كليشه ها،تكرارها و روزمرگي ها...اين را به وضوح چشم ها فرياد مي زنند،فريادي گوش خراش كه خستگي را به جانت تزريق ميكند.&quot;ايستگاه انقلاب اسلامي...مسافرين محترم لطفاً از درب هاي قطار فاصله بگيريد&quot;آرايشي نظامي در دو سوي درب قطار برقرار مي شود!عجله...مبادا كه از قطار زندگي ام جا بمانم...در اين اثنا اما صداي خرد شدن استخوان پيرمردها لابه لايِ  هيكلِ سر به فلك كشيدهِ جوانان،طعم گَسي را جانم ميخوراند.فنرهاي بادي قطار ديگر تواني براي تحمل ندارند...آن ها نيز رنجورند. سوار بر جريان زندگي به حركت در مي آيم. &quot;ايستگاه بعد تئاترشهر...&quot;تلاش نافرجام سكوت براي جاري كردن دوباره خودش به استهزا برده مي شود توسط مردي نه چندان اتوكشيده كه توجه همه را به خود جلب ميكند. براي دقايقي تئاتري زيبا به صحنه مي رود براي تبليغ چگونگي بالا كشيدن خود از آن خط فقر لعنتي...آن هم در سانس ٦ صبح!اما من به جاي مشاهده آن فيلم تكراري، آدم ها را رصد ميكنم براي اهدا اسكار بهترين ببينده...ببينده اي كه حتي لحظه اي دلش براي آن نامهرباني خاكستري رنگ دست روزگار،نلرزد.لحظات جايشان را يكأيك به ديگري مي دهند تا نوبت به دختركي برسد...دختركي كه محصول عقب افتاده ي تفكرات سرمايه داري مدرن است و مانند قطره اي به تمنا، خود را به جريان چشمه نا آرام اين دنياي خودكامه درون قطار،ملحق مي سازد.دختركي كه نه صداي قرّايي دارد و نه در كلاس هاي بازيگري اش توفيقي كسب كرده است. او فقط يك چيز دارد...معصوميتمعصوميتي كه فقط روحم را جريحه دار مي كند و فكر معشوشم را مشغول ...براي كمكي كه نمي توانم به شايستگي تقديمش كنم.براي معصوميتي كه پناهگاه أمني ندارد جز در قطار كليشه هاي من...براي ترحمي كه كه او به ناچار آن را ارزاني كرده است به جاي داشتن دلخوشي ساده كودكانه اما فقط يك چيز است كه از اين دنيا نامتجانس زير زمين برايت هديه دارم...&quot;براي تمام رنج هايي كه مي بري صبر كن؛صبر،اوج احترام به حكمت خداست&quot;حكمتي كه انگار براي تو جور ديگري نواخته شده است...</description>
                <category>...</category>
                <author>...</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jul 2019 10:55:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگرد به اوج...اینجا جای تو نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@Hamham/%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%88%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-omhvkbsmzdlh</link>
                <description>برگرد به اوج محمد...جای تو اون بالاست...برگرد به اوج...امروز تو در قعر جایی هستی که باید باشی...تو رو خدا برگرد!!!این درد آور ترین یادداشت روزانه من بود... روز تولد 19 سالگیاز یک جایی به بعد بود که دیگر هیچ چیزی سرجایش نبود...روزگار خیلی خیلی سخت می گذشت و حال عجیبی داشتم...گیر کرده بودم بین ساعتی که نمی گذشت و عمری که به سرعت می رفتسرخورده بودم از این دنیا...حال دلم خوب نبود عصر های غم انگیزی داشتم...صبح ها در آرزوی بیدار نشدن بودمدرد بدی داشتم...راستش دردی که انسان را به سکوت وا میدارد بسیار سنگین تر از دردی است که او را به فریاد وا میداردخسته بودم و متنفر از آدم های اطرافم...یاد حرف مارک تواین افتاده بودم:مشکل این نیست که تعداد آدم های نفهم زیاد است،مشکل توزیع نامناسب آن ها در پیرامون ماست!شکست سختی خورده بودم ... در کولاک سرد دیگران گیر افتاده اماشتباهم این بود هرجا رنجیدم،خندیدم!گمان کردند درد ندارد ضربه ها را محکم تر زدندپس انزوا طلبیدم...خیلی سخت بود چاره ای نبود قانون بالن همین است دیگر.برای اینکه بتونی اوج بگیری باید چیزهای به درد نخور رو دور بریزی!اما از همه بدتر چیز دیگری بود...متاسفانه دنبال اوج نبودمبلکه برعکس...از آن روز به بعد دیگر مقاوت نکردم...&quot;بزار یه سره شه&quot;احتمالا کسی معنی حرفم را نمی فهمید اما اجازه دادم و کمک کردم به نابود کردن خودم!!!هر سقوطی پایان کار نیست.باران را ببین،سقوطش زیباترین آغاز است. خیلی راحت به سقوط ادامه دادم برای چهارمین بار در زندگی نابود شدم ...اما اینبار بدون هیچ عجله ای و حتی هیچ امیدی برای ساخته شدن دوباره...فقط یک چیز می دانستم.اینکه مشکلات هم تاریخ انقضا دارنددلت که شکست فریاد نزن،تلافی نکن،شرمگین نباش...بدان که دل شکسته هم خدایی داردیک سال گذشته...الان 20 ساله شدمبیست سالگی را اینطوری یاد میکنم : سالی پر از موفقیت های بزرگ،سالی پر از شکست و سالی که دیگر هیچ شکستی من را نشکست...نه اینکه نتوانند بشکنند...نه؛دیگر توان مقابله نداشتندکار هایی را کردم که کسی جرات فکر کردن به آن ها را نداردانگار انزوا جواب داده بود...سال ها بود که دنبال رقابت نبودم اما اینبار جور دیگری خودم را کنار کشیده بودمکنار کشیدن از رقابت بی جا با آدم های نه چندان قوی و مناسبآن هایی که به تو هیچ درسی  جز پیشمانی نمی دهندآری همه رفته اما غمی نیست،خدا که می ماند!او که امیدم بود،کمکم کرد که پیشرفت کنم...خیلی بیشتر از تصورمانگار شامفور درست میگفت:خوشبختی به آسانی دست یافتنی نیست؛یافتن آن در درون خود دشوار و در جای دیگر غیر ممکن استخوشبختی را در درون خود پیدا کنید؛همان جا که خدا ایستاده است!</description>
                <category>...</category>
                <author>...</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jul 2019 11:27:15 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>