<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حمیدرضا فتحی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@HamidrezaFathi</link>
        <description>دانشجوی پزشکی؛ علافمند به تقریباً همه چیز!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 15:25:58</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/158792/avatar/c5BbIN.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حمیدرضا فتحی</title>
            <link>https://virgool.io/@HamidrezaFathi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>لمس‌کردنی</title>
                <link>https://virgool.io/@HamidrezaFathi/%D9%84%D9%85%D8%B3%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86%DB%8C-vtvyiv7kltn8</link>
                <description>معاینۀ فیزیکی، با اینکه شالودۀ هنر پزشکی است، اما انجام‌دادن آن میتواند بسیار دشوار باشد.«میخوای سرطان منو وقتی که هنوز اینجاست لمس کنی؟» جوآن یک بعد از ظهر زمستانی، در حالی‌که داشتیم در آشپزخانه‌اش قهوه مزه‌مزه می‌کردیم، از من پرسید. «قراره دکتر بشی. نباید بدونی لمس‌کردن سرطان سینه چه جوریه؟»شوهرم و من یک آخر هفته در فوریه 1993 به دیدن خواهرش رفته بودیم. تعطیلات بهاری در دانشکده پزشکی ییل (Yale) بود، و من هنوز در نیمه‌های سال اول پزشکی بودم. هفته قبل، جوآن برای ماموگرافی روتین‌اش رفته بود، و وقتی داشت لباس‌هایش را می‌پوشید، متخصص رادیولوژیست، که دوستی قدیمی بود، وارد اطاق شده بود. «اون به من نگاه کرد و من می‌تونستم بگم که یه جای کار اشتباهه.»، جوآن بعداً برای من اینگونه تعریف کرد.رادیولوژیست، ترتیبی داد که او یک انکولوژیست (متخصص سرطان) را ببیند، که او هم به نوبه خود او را به یک جراح برای نمونه‌برداری فرستاده بود. وقتی ما به دیدن‌اش رفتیم، جوآن هنوز نتیجه نمونه‌برداری را نگرفته بود، اما احتمال آن تشخیص را پذیرفته بود.جوآن آهی کشید و تابی از موهای بلوندش که روی صورتش افتاده بود را پشت گوش انداخت. «به نظرت خوب نیست که بدونی باید دنبال چی بگردی؟ اینطور نیست؟» بعد از نمونه‌برداری با سوزن، او محل ندول کوچکی که قرار بود زندگی‌اش را تغییر دهد را پیدا کرده بود و هر روز چندین بار به آن دست می‌زد، جوری که گاهی نمی‌توانید از دست‌زدن به یک زخم دردناک یا تکرارکردن یک گفتگوی دشوار در ذهن خود جلوگیری کنید. گویا بر اساس نیازی عمل می‌کرد تا به یاد بیاورد دردش از کجا سرچشمه می‌گرفت.نمی‌دانستم چه باید بگویم. هیچ اطلاعاتی نداشتم که لمس یک سرطان سینه چگونه حسی ممکن است داشته باشد و حق با او بود – دانستنش برای من مفید بود. و خیلی هم کنجکاو بودم. اما، در آن لحظه فهمیدم که نمی‌توانستم. دست‌زدن به سینه خواهرشوهرم برای من غیرقابل تصور بود. جوآنی می‌توانست مرا در نقش پزشک، گروهی که اجازه دارند هرگاه لازم شد، حدود سنتی حریم خصوصی را نادیده بگیرند، تصور کند. ولی این مثل ردایی نبود که من در آن لحظه آماده بودم به تن کنم. تا آن لحظه در آموزش پزشکی، هیچکسی را معاینه نکرده بودم. تا آن لحظه، حتی به ذهنم خطور نکرده بود که زیرپاگذاشتن حریم خصوصی که هر یک از ما داریم، چقدر می‌تواند عجیب و غیرطبیعی باشد. من نتوانستم شوهرخواهرم را لمس کنم. در حقیقت، مطمئن نبودم که اصلاً بتوانم کسی را معاینه کنم.عمل قراردادن دست روی بدن شخصی دیگر، در بسیاری از لحاظ، نماد پزشک است. و با این حال، علیرغم سادگی، عملی‌است که با پیچیدگی‌های بسیار در هم تنیده است. ما چه افرادی را در زندگی خود لمس می‌کنیم؟ همسران‌مان، و طبعاً فرزندانمان. و اگر ممکن باشد، والدین‌مان. و نه هیچ کس دیگر. من بغل‌کردن یا ماچ‌کردن به عنوان سلام و تعارف، دست روی شانه کسی گذاشتن، یا به پشت‌شان زدن را حساب نمی‌کنم. این لمس شکلی از ارتباط است، و حکایت از دوستی، محبت، حمایت و اهمیت‌داشتن دارد. این نوع از ارتباط فیزیکی در چارچوب انتظارات ما از روابط اجتماعی است. عرفاً کوتاه است و عملاً محجوبانه. به آغوش کشیدن یا لمس‌کردنی که اندکی طولانی‌تر باشد، آژیرها را به صدا در می‌آورد، چون ما قوانین رفتار اجتماعی را می‌فهمیم.در پزشکی، در بالین، روی تخت معاینه، ما افرادی که برایمان مهم‌اند را لمس می‌کنیم، اما این شکل دیگری از لمس، و نوع دیگری از اهمیت‌دادن است. پزشکی نیازمند نزدیکی است، در حالی که با دوری عقلائی و احساسی همراه است. انتظار ندارید دوستان و افرادی که دوستشان دارید شما را با چشمانی واقف و بی‌طرف ورانداز کنند. ما به آنها اجازه می‌دهیم تا فضای احساسی و جسمانی نزدیکی را نزد ما داشته باشند، چون می‌دانیم ما را از ورای صافی عشق می‌بینند.صمیمیت معاینۀ فیزیکی بسیار متفاوت با صمیمیت رابطه با دوستان و خانواده است. در معاینۀ فیزیکی، آن صافی دیگر وجود ندارد. پزشک و بیمار، اغلب نسبت به هم بیگانه‌اند. می‌تواند بیمار و اغلب حتی پزشک را معذب کند. و در آن، در عمق این صمیمیت گاه ناخوشایند، ارتباطی ناشی از اعتماد وجود دارد. یک داد و ستد ضمنی. بیمار به پزشک اجازه می‌دهد تا او را ببیند و لمس کند و در ازای آن پزشک، دانش خود را برای سودرسانی به بیمار با او به اشتراک می‌گذارد. وقتی جوآن به سرطان مبتلا شد، می‌دانستم که نمی‌توانم آنچه برعهده من در این داد و ستد بود را به انجام برسانم. من چیزی برای عرضه نداشتم: بسیار دربارۀ آناتومی، مقداری زیست‌شناسی سلولی و قدری ژنتیک می‌دانستم، اما آن روز، هیچ چیزی دربارۀ پزشکی نمی‌دانستم.علاوه بر این، نحوه انجام‌دادنش را بلد نبودم. یعنی، به من یاد نداده بودند. این چیزی بود که قرار بود در سال دوم یاد بگیرم. شاید مهم‌تر از آن، هنوز یادنگرفته بودم تا آن فضای مُجاز بین صمیمیت فیزیکی و دوری عقلائی را اشغال کنم، که برای لمس‌کردن به عنوان یک پزشک ضروری است. این، جزئی از برنامۀ آموزشی دانشکدۀ پزشکی نیست، و کسی چیزی دربارۀ آن نمی‌آموزد، و با این حال، اگر نتوانید یاد بگیرید چگونه این قلمرو بسیار شخصی را طی کنید، پزشک نخواهید شد. پزشکی، تا آنجا که بتوان آن را علم دانست، علمی جسمانی است، که در آن از طریق لمس و سایر حواس با یک روش نظام‌مند برای رسیدن به یک تشخیص دربارۀ بیمار اطلاعات جمع می‌کنیم. بسیاری از بیماران مایل‌اند تا توسط پزشک لمس شوند. انتظارش را دارند. من به سهم خود که انتظار داشتم بیماران را لمس کنم. ولی، آنگونه که در آن بعد از ظهر در آشپزخانۀ شوهرخواهرم یادگرفتم، نخست باید چگونگی‌اش را یاد می‌گرفتم.ترجمه شده از کتاب Diagnosis اثر دکتر Lisa Sandersمدت زمان ترجمه: یک ساعت و 10 دقیقه.</description>
                <category>حمیدرضا فتحی</category>
                <author>حمیدرضا فتحی</author>
                <pubDate>Sun, 12 Apr 2020 17:06:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوستی</title>
                <link>https://virgool.io/@HamidrezaFathi/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C-swf7zuprea7k</link>
                <description>دوستی یکی از به یادماندنی‌ترین اتفاقات زندگی است!دوستی راز دوست، داشتن است راز این کار، دوست داشتن است دوستی زیر چتر همت دوست غم ز کون و مکان نداشتن است دوستی هر چه هست و نیست تو را بر سر کوی او گذاشتن است دوستی در تمام خانه دل بوته مهر دوست کاشتن است دوستی در ضمیر آینه ها نقشی از روی او نگاشتن است دوستی در نشیب عمر و فراز جا در آغوش دوست، داشتن استدوستی را خلاصه می‌گویم دوست را سخت دوست داشتن است!حمیدرضا فتحیحدود سال ۱۳۹۵ یا ۱۳۹۶</description>
                <category>حمیدرضا فتحی</category>
                <author>حمیدرضا فتحی</author>
                <pubDate>Sun, 05 Apr 2020 00:06:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نشانه‌های از دست رفته (2)</title>
                <link>https://virgool.io/@HamidrezaFathi/%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-2-qsrk8zbjgonh</link>
                <description>حل کردن برخی معماهای پزشکی بسیار دشوار و گاهی امکان‌ناپذیر است.قسمت اول را از اینجا بخوانیدقسمت دوم.....پرستار دست خالی برگشت. بیمار نمی‌توانست ادرار کند، و او هم نتوانسته بود سوند فولی، لوله‌ای لاستیکی که از پیشابراه وارد مثانه می‌شود را رد کند. آیا چیزی پیشابراه را مسدود کرده بود؟ رزیدنت اورولوژی نهایتاً توانست سوندی به مثانه برساند و تقریباً یک گالن ادرار بیرون جهید. رزیدنت ارولوژی نگاهی به اینترن انداخت و گفت: «به نظرم فهمیدیم کلیه‌هاش چرا کار نمی‌کردند.»پیشابراه توسط غده پروستات بسته شده بود. پروستات پیشابراه را احاطه می‌کند، و وقتی بزرگ می‌شود، همانگونه که غالباً با افزایش سن اینگونه می‌شود، می‌تواند با فشار باعث تنگ شدن مجرا شود و باعث انسداد و نهایتاً بسته شدن جریان ادرار شود. همچنانکه مایع در مثانه حبس می‌شود، فشار آن کلیه‌ها را از کار می‌اندازد.   تنها چند ساعت پس از ایکه انسداد برطرف شد، پتاسیم او شروع به پایین آمدن کرد، چون کلیه‌ها دوباره شروع به کار کردند. چهار ساعت بعد، ضربان قلب بیمار بیشتر از شصت شده بود. تا صبح فردا، درد شکم، که احتمالاً به علت مثانه خیلی بزرگ‌شده‌اش بود، برطرف شده بود. وقتی که سه روز بعد بیمارستان را ترک کرد، پتاسیم و ضربان قلب‌اش طبیعی بود و کلیه‌هایش تقریباً به حالت عادی برگشته بودند. بایستی تا زمان جراحی درآوردن پروستات همچنان سوند می‌داشت.   آن روز اول بیرون از شهر بودم و مجبور بودم با تلفن سیر بیمارم را دنبال کنم. وقتی که شنیدم پروستات علت برادی‌کاردی تهدیدکننده زندگی‌اش بود، چنین حس کردم که گویا با مشت به سینه‌ام کوفتند. این چیزی بود که من باید متوجه می‌شدم و نشده بودم. این وظیفه متخصص داخلی است تا بیماری حاد را تشخیص دهد و درمان کند و بیماری‌های دیگر را غربالگری و پیشگیری کند. گاهی به شوخی به رزیدنت‌ها می‌گویم که این مسئولیت ماست تا بیماران‌مان را سالم و دور از بیمارستان نگه‌داریم؛ اگر این گونه بود، من شکست خورده بودم.   غربالگری برای بیماری دو بخش دارد: معمولاً یک معاینه فیزیکی و آنچه به آن مرور سیستم‌ها می‌گوییم؛ مجموعه‌ای از سوالاتی که پرسیده می‌شود تا حضور علائم بیماری‌هایی که بیمار در خطر آن‌هاست دانسته شود. این بیمار، با فشار خون بالا، کلسترول بالا، و سکته مغزی، در معرض سکته قلبی، یک سکته مغزی مجدد، و مثل بسیاری از مردان هم سن خودش، مشکلات پروستات بود. من باید همه ‌این‌ها را در هر ویزیت می‌پرسیدم و سالی یکبار معاینه مقعدی انجام می‌دادم تا اندازه پروستات را ارزیابی کنم و به دنبال سرطان بگردم. بعد از مرور پروندۀ بیمار، ملتفت شدم که توجه و معاینه خود را محدود به مشکلات فوری او کرده‌ام و از برخی دیگر از خطرهای که پیشاروی او بودند، اغماض کرده بودم.   از او پرسیده بودم که آیا در ادرار کردن مشکلی دارد، و او هم گفته بود نه. فکر نمی‌کنم دروغ گفته باشد؛ شاید مشکلی نداشت. فکر می‌کنم ممکن است چنین فرض کرده باشد که این مشکل در دستشویی رفتن هم یکی دیگر از مهارت‌هایی باشد که سکته از او ربوده بود. بخش بزرگی از آسیبی که از سکتة مغزی دیده بود، آشکارا و عیان در نظر همگان بود. گمان می‌کنم، شاید می‌خواست اقلاً این ناتوانی، شخصی باقی بماند.   وقتی هیچ شکایتی از مشکلات در دستشویی رفتن نداشت، من هم خوشحال بودم تا بتوانم ویزیت‌هایمان را بیشتر روی کنترل فشارخون و کلسترول‌اش متمرکز کنم؛ دربارة مشکلاتش به او آموزش بدهم، داروهایش را تنظیم کنم و آمد و رفت و بازتوانی‌اش را فراهم کنم. بقیه چیزهای دیگر را، بصورت یک هدف طولانی‌مدت کنار گذاشته بودم، تا وقتی که این نیازهای کوتاه‌مدت بسیار ضروری را حل و فصل کردم؛ برایشان چاره کنم. شاید قابل فهم باشد، اما این کار تقریباً بیمار مرا کشته بود. طبابت‌کردن، یک کار متعادل است، و باید بین فایده فوری و دراز مدت میزان برقرار کرد. مورد این بیمار، یادآور روشنی است از چیزهایی که می‌توانند زمانی که تعادل به هم می‌خورد، رخ دهند.   به بیمارم در بیمارستان سر نزدم. همیشه این کار را می‌کنم، اما نگران بودم او از دست‌ام عصبانی باشد، همانطور که خودم بودم. هفتۀ بعد دیدمش. شروع کردم: «من عذرمیخوام»، او دوباره لبخند باشکوهش را به لب‌هایش انداخت و دستم را فشار داد: «عیبی نداره»، در حالی که کلمات را همچنان می‌کشید اما به لحن طبیعی برگشته بود. دست به جیبش کرد، و چند گردو درآورد و به من داد. با تشکر از او گرفتم. شاید می‌توانستم بخشیده شده باشم.ترجمه شده از کتاب Diagnosis اثر دکتر Lisa Sanders</description>
                <category>حمیدرضا فتحی</category>
                <author>حمیدرضا فتحی</author>
                <pubDate>Wed, 01 Apr 2020 23:51:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نشانه‌های از دست‌ رفته (1)</title>
                <link>https://virgool.io/@HamidrezaFathi/%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-1-xxbu55bmuxpm</link>
                <description>حل کردن برخی معماهای پزشکی بسیار دشوار و گاهی امکان‌ناپذیر است.قسمت اولتکنسین های فوریت‌های پزشکی با هل‌دادن یک برانکارد درها را باز کردند و وارد اورژانس شلوغ شدند. بی‌سیم‌هایی که از شانه‌هایشان آویزان شده بود، مانند طوطی‌هایی که به سرشان زده باشد، فش‌فش و سر و صدا می‌کردند. پرستار تریاژ، آنها را مستقیم به سمت اطاقی هدایت کرد، و آنجا بود که درباره آنچه راجع به این بیمار می‌دانستند، سریع شروع کردند: «مرد شصت و چهار ساله، ... سابقه سکته مغزی … از ضعف و درد شکم شکایت داره». ادامه دادند که قلب‌اش کند می‌زد و فشار خون‌اش بقدری پایین بوده که نتوانسته بودند اندازه بگیرند. نمایشگر ضربان قلب را دور و بر 20 نشان می‌داد؛ طبیعی‌اش بالای شصت است. دکتر برند ویرنر جلو آمد و به سرعت شرایط را ارزیابی کرد. نهیب زد: «برام آمپول آتروپین بیارین!»، و دارویی که برای به سرعت درآوردن قلب استفاده می‌شود را خواست.   پزشک همچنان داشت نمایشگر را می‌پایید، و خط صاف زردرنگی که پیش می‌رفت و گهگاه با موجی نوک‌تیز که نشانة طپش قلب بود شکسته می‌شد را به نظاره نشست. آرام آرام، ضربان قلب و فشار خون بیمار شروع به بالا آمدن کردند.   ویرنر بعدها به من گفت که در تمام این مدت، بیمار هوشیار بود. او به بیمار توضیح می‌داد: «قلب‌ات داره خیلی یواش می‌زنه». این دارو تا یک ساعت بعد که متخصص قلب می‌رسید تا برایش ضربان‌ساز (pacemaker) تعبیه کند، ضربان قلبش را بالا نگه می‌داشت. در این مدت، سعی کردند تا متوجه شوند چه بر سر قلب‌اش آمده بود.   من این بیمار را می‌شناختم. من متخصص داخلی او بودم و از پارسال که سکته کرد، از او مراقبت کرده بودم. وقتی اول پیش من آمد، یک سکتة گسترده دست و پای راستش را تقریباً فلج کرده بود، صورت‌اش کج شده بود و جویده‌جویده حرف می‌زد. با همه این‌ها، لبخند زیبا و رفتار با نزاکتش باعث شده بود، در مطب مورد علاقه همه باشد. او اغلب سوغاتی می‌آورد، شیرینی یا بعضاً گردو که خانواده‌اش از کارولینای شمالی برایش می‌فرستادند. خوب داشت پیش می‌رفت، و بنابراین وقتی از اورژانس شنیدم که بیمارم دارد می‌میرد یکه‌خوردم. دکترهای آنجا هم نتوانسته بودند سردربیاورند چرا.    به‌رغم اینکه هیاهوی همیشگی اورژانس داشت اطراف‌شان می‌جوشید؛ ویرنر خودش را مجبور کرد تا در حالی که بیمار داشت علائم‌اش را توضیح می‌داد به آرامی بنشیند. مرد داشت با لحن تصنعی آهسته و کشداری حرف می‌زد؛ گویا حرکت آهسته باشد: «من--- نمی‌تونم --- راه برم.» از دیشب شروع شده بود. احساس ضعف کرده‌بود، و به سختی می‌توانست خودش را حرکت دهد. ویرنر صحبت‌اش را قطع کرد، درد سینه داشتی؟ تنگی نفس؟ تب و لرز؟ استفراغ؟ بیمار سرش را به نشانه نفی تکان می‌داد. او برای پایین آوردن فشار و کلسترول خون‌اش دارو می‌خورد. از زمان سکته‌اش سیگار نکشیده بود و خیلی کم الکل نوشیده بود. در حین معاینه، ویرنر بازمانده‌های سکته‌اش را می‌دید اما کمتر چیز مفید دیگری پیدا کرد.   پزشک داشت با خودش می‌گفت چرا قلب‌اش این همه آهسته می‌زند؟ آیا یکی از داروهایش را بیش از اندازه مصرف کرده بود؟ یا سکته قلبی کرده بود که ضربان‌ساز قلب‌اش را درگیر کرده بود؟   بخشی از پاسخ کمتر از یک ساعت بعد مشخص شد. از آزمایشگاه زنگ زدند تا اطلاع دهند کلیه‌های بیمار کار نمی‌کنند. و پتاسیم او – یک عنصر ضروری در بدن که توسط کلیه‌ها تنظیم می‌شود – بقدر خطرناکی بالا رفته بود. پتاسیم تعیین می‌کند سلول‌ها به چه سهولتی به فرمان‌های بدن پاسخ ‌دهند. اگر خیلی پایین باشد، سلول‌ها به هر محرکی بیش از حد واکنش نشان می‌دهند، و اگر خیلی زیاد باشد، بدن کند می‌شود. به بیمار دارویی که پتاسیم را از بدنش خارج کند دادند و برای تحت نظر گرفتن به ICU منتقل شد.   اگر پتاسیم‌ بالایش به علت نارسایی کلیه‌اش باشد، چه چیزی سبب نارسایی کلیه‌اش شده بود؟ دکتر پری اسمیت، انترن کشیک ICU، همچنانکه داشت پروندۀ بیمار را مرور می‌کرد و معاینه‌اش می‌کرد، داشت با این سوال کلنجار می‌رفت. این یک خطای دارویی نبود. جعبة داروهای بیمار تعداد درستی از قرص‌های باقیمانده را نشان می‌داد. و سکته قلبی هم نبود؛ آزمایش خون آن را ثابت می‌کرد. اسمیت به دنبال نتایج آنالیز ادراری او گشت تا شاید سرنخی پیدا کند. عجیب بود که کسی تا حالا به آزمایشگاه ادرار نفرستاده بود. آیا کلیه‌هایش بقدری آسیب دیده بودند که نتوانند ادرار درست کنند؟ دانستن آن مهم بود. اسمیت از پرستار خواست تا نمونه ادرار بگیرد.....پایان قسمت اول</description>
                <category>حمیدرضا فتحی</category>
                <author>حمیدرضا فتحی</author>
                <pubDate>Tue, 31 Mar 2020 21:47:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دربارۀ مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@HamidrezaFathi/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%80-%D9%85%D8%B1%DA%AF-asapp8z1zgps</link>
                <description>همیشه دوست دارم که با شوخی عنوان کنم که از بین همه ادوات و کتابهایم، و نقاشی‌ها و عتیقه‌هایی که از خانواده‌ام به میراث برده‌ام؛ ارزشمندترین داشته‌ام جعبۀ خودکشی‌ام است، که در خانه پنهان داشته‌ام. این جعبه حاوی چند دارو است که توانسته‌ام در طول این سال‌ها جمع کنم. ولی نمی‌دانم که این داروها هنوز کار می‌کنند یا نه – هیچ کدام تاریخ انقضا یا برچسبی برای زمان مصرف ندارند. شرم‌آور خواهد بود تا پس از یک اقدام به خودکشی ناموفق در واحد مراقبت‌های ویژه (ICU) بیدار شوم؛ یا متوجه شوم که در اورژانس معده‌ام را شستشو داده‌اند. نگاه کادر بیمارستان به خودکشی‌های ناموفق معمولاً همراه با تحقیر و تمسخرآلود است – افرادی که هم در زندگی و هم در مرگ شکست خورده‌اند و مسبب بداقبالی خویشند.   وقتی که پزشک تازه‌کاری بودم و پیش از اینکه تحصیلات خود را بعنوان یک جراح مغز و اعصاب شروع کنم، زن جوانی را به یاد می‌آورم که از خودکشی با باربیتوراتها نجات داده شد. او خواسته بود تا پس از یک ماجرای عاشقانۀ بدفرجام بمیرد، اما دوستی او را بیهوش یافته بود و به بیمارستان آورده بود؛ و او در ITU، بخش درمان‌های ویژه بستری شد و برای بیست و چهار ساعت با دستگاه تنفس مصنوعی ونتیله شد. بعد از آن، به بخشی که در آن بعنوان اینترن – سطح پایین‌ترین پزشک بیمارستان- کار می‌کردم منتقل شد. داشتم تماشا می‌کردم که چگونه هوشیاری‌اش را بدست آورد، و به زندگی بازگشت در حالی که در ابتدا از اینکه هنوز زنده بود گیج و حیرت‌زده بود؛ و بعد از آن، اینکه زیاد مطمئن نبود که هنوز می‌خواهد به سرزمین زندگان بازگردد یا نه. به یاد دارم که در کنار تخت او نشستم و با او حرف زدم. او بسیار لاغر بود، و واضحاً از بی‌اشتهایی رنج می‌برد. موی کوتاه و قرمز‌تیره‌‌رنگ سرش، بعد از اینکه روزی را در کوما و زیر ونتیلاتور سپری کرده بود، نامرتب و ژولیده شده بود. همچنانکه پتوی بیمارستان را روی زانوهایش کشیده بود و چانه‌اش را روی زانویش تکیه داده بود؛ نشسته بود. نسبتاً آرام بود. شاید این آرامشش هنوز نتیجه زیاده‌روی در مصرف دارویی بود که بقصد خودکشی خورده بود؛ یا شاید به این علت بود که احساس می‌کرد اینجا در بیمارستان، در برزخ و در بین بهشت و جهنم است. آن دو روزی که در بخش ما بستری بود، تقریباً با هم دوست شده بودیم که به بخش روان‌پزشکی منتقل شد. معلوم شد که از قبل، آشنایان مشترکی از آکسفورد داشته‌ایم، اما نمی‌دانم بعداً چه بر سرش آمد.   باید اعتراف کنم که اصلاً مطمئن نیستم زمانی که با اولین علامت‌های زوال عقل روبرو می‌شوم – که ممکن است خیلی زود اتفاق بیفتد – یا به بیماری لاعلاجی مثل تومورهای بدخیم مغز که به خاطر کارم بعنوان یک جراح مغز این همه با آنها آشنا هستم مبتلا شوم، هرگز جزئتش را داشته باشم که بتوانم از داروهای جعبۀ خودکشی‌ام استفاده کنم. وقتی سالم و سلامت‌اید، نسبتاً آسان است که تخیل مرگی شرافتمندانه را با گرفتن جان خود در ذهن بپرورانید؛ چون مرگ هنوز در دوردست است. اگر ناگهانی نمیرم، مثلاً از یک سکته مغزی یا قلبی، یا اینکه وقتی دوچرخه‌سواری می‌کنم دچار سانحه نشوم؛ نمی‌توانم پیش‌بینی کنم اگر بدانم زندگی‌ام به انتهای خود نزدیک می‌شود چه احساسی خواهم داشت. انتهایی که ممکن است بسیار رنج‌آور و خوارکننده باشد. به عنوان یک پزشک، نباید هیچ توهمی داشته باشم. اما، هیچگاه شگفت‌زده نخواهم شد اگر در آن لحظه با استیصال به اندک زندگانی باقیمانده چنگ بزنم. روشن است که در کشورهایی که به اصطلاح، خودکشی با کمک پزشک قانونی است؛ بسیاری از افرادی که بیماری مرگباری داشته‌اند و تمایل خود را به مرگی سریع ابراز کرده‌اند؛ وقتی پایان فرامی‌رسد آن را انتخاب نمی‌کنند. شاید تنها چیزی که می‌خواستند اطمینان به این بود که اگر مردن بسیار ناگوار شد، بتوان آن را سریعاً به سرانجام رساند و روزهای پایانی‌شان در آرامش سپری شده باشد. ولی شاید به این سبب است، که چون مرگ نزدیک گشت، امید به این بستند که شاید هنوز هم فردایی برایشان باشد.    ما آنچه روان‌شناسان ناهماهنگی شناختی می‌نامند را به هم‌ می‌زنیم؛ در این حالت، افکار تماماً متناقض داریم. بخشی از ما می‌داند، و می‌پذیرد که در حال مرگ‌ایم اما بخش دیگری از ما احساس می‌کند و فکر می‌کند که هنوز آینده‌ای داریم. گویا مغزهای ما، یا حداقل بخشی از آن را چنان ساخته‌اند که همواره امیدوار باشد.   چون مرگ فرامی‌رسد، درک ما از خود شروع به فروپاشی می‌کند. برخی از روان‌شناسان و فلاسفه معتقدند که این درک از خود، از این که اشخاص سازوار مختاری باشیم، اندکی بیش از نخستین صفحه دفتر نوتهای موسیقی ناخودآگاه ماست؛ نوتهایی با صداهای نامفهوم بسیار و اغلب ناموزون و گوش‌خراش. بیشتر آنچه به عنوان واقعیت می‌شناسیم، نوعی توهم است؛ یک داستان جن و پری تسکین‌دهنده که مغزهای ما برای سردرآوردن از محرک‌های درونی و بیرونی بی‌شمار؛ و سازوکارها و تکانه‌های ناخودآگاه مغزهایمان می‌سازد.   برخی حتی براین باورند که آگاهی خود یک توهم است – این که «واقعی» نیست، بلکه رودست‌ایست که مغزهایمان سوار می‌کنند – اما من نمی‌فهمم منظور آن‌ها از این گفته چیست. یک پزشک خوب هر دو خودِ ناسازگار یک بیمار در حال مرگ را مخاطب قرار می‌دهد – هم بخشی که می‌داند در حال مرگ است، و هم بخشی که امید به زندگی دارد. یک پزشک خوب، نه دروغ می‌گوید و نه بیمار را از امید محروم می‌کند، حتی اگر این امید برای زندگی چندروزه‌ای باشد. اما این آسان نیست و زمان می‌برد، با سکوت‌های طولانی زیاد. بخش‌های بیمارستانی شلوغ – جایی که بسیاری از ما هنوز محکوم به مرگ در آن هستیم – جاهای مناسبی برای این گفتگوها نیستند. همچنان‌که در حال مرگیم، بسیاری از ما هنوز پاره امید اندکی در گوشه ذهن‌هایمان داریم؛ و تنها در اواخر کار است که بالاخره رو به دیوار می‌کنیم و جان می‌سپاریم.ترجمه از کتاب Admissions اثر Henry Marsh جراح مغز و اعصاب بریتانیایی</description>
                <category>حمیدرضا فتحی</category>
                <author>حمیدرضا فتحی</author>
                <pubDate>Mon, 30 Mar 2020 19:59:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دربارۀ عملکرد</title>
                <link>https://virgool.io/@HamidrezaFathi/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%80-%D8%B9%D9%85%D9%84%DA%A9%D8%B1%D8%AF-inhl7qe0f6wp</link>
                <description>آتول گاواندی از جمله‌ برجسته‌ترین پزشکان عصرماست. او بیش از 20 سال است که بعنوان جراح در بیمارستان Brigham and Women و بعنوان استاد کرسی جراحی در دانشگاه هاروارد فعالیت می‌کند؛ و کتابهای متعددی از جمله Complication: A Surgeon’s Notes on an Imperfect Science و Better: A Surgeon’s Notes on Performance را نوشته است؛ و 4 کتاب او در لیست پرفروش‌ترین کتابهای روزنامه نیویورک تایمز قرار گرفته اند. به انتخاب مجله TIME، او پنجمین متفکر در فهرست 100 فرد تأثیرگذار انتخاب شده است.این متن را از کتاب Better انتخاب و ترجمه کرده‌ام.چندین سال قبل، در آخرین سال دانشکده پزشکی، مراقبت از بیماری را بر عهده گرفتم که تاکنون در خاطرم باقی مانده است. چرخۀ داخلی بود، آخرین چرخۀ من قبل از فارغ التحصیلی. رزیدنت ارشد مراقبت از سه یا چهار بیمار را به عهده من سپرده بود. یکی از آنها، یک پیرزن هفتاد و چندساله پرتغالی بود که اگر بخواهم گفته خودش را تکرار کنم: «حالش خوب نبود». بدنش درد می کرد. همیشه خسته بود. سرفه می‌کرد. تب نداشت. اما در یافته‌های آزمایشگاهی‌؛ تعداد گلبول‌های سفیدش بطرزی غیرطبیعی زیاد بود. در عکس سینه، احتمال ذات الریه (پنومونی) می‌رفت؛ شاید اینگونه بود، شاید هم نه. لذا، متخصص داخلی او را بستری کرده بود، و او اکنون تحت مراقبت من بود. من نمونه کشت خون و خلط گرفتم، و مطابق دستور متخصص داخلی، به خاطر پنومونیِ محتمل برایش آنتی‌بیوتیک شروع کردم. در چند روز بعد، هر روز دوبار به او سر می‌زدم. علائم حیاتی‌اش را چک می‌کردم، به صدای ریه‌هایش گوش می‌دادم و نتیجه آزمایش‌هایش را می‌دیدم. هر روز، کم و بیش حالش همان بود. سرفه می‌کرد. تب نداشت. و حالش خوب نبود. با خودم فکر می‌کردم، باید آنتی‌بیوتیک بدهیم و منتظر نتیجه باشیم. حالش خوب خواهد شد.یک روز صبح در راندهای ساعت 7، او از بی‌خوابی و تعریق در طول شب شکایت کرد. جدول علائم حیاتی را کنترل کردیم. همچنان تب نداشت. فشار خون او طبیعی بود. ضربان قلبش اندکی تندتر از قبل شده بود؛ و البته این همۀ تغییرات بود. رزیدنت ارشد به من گفت: به دقت زیرنظرش بگیر.جواب دادم که حتماً چنین خواهم کرد، با این که هیچ چیزی آن روز متفاوت با روزهای قبل به نظر نمی‌رسید. با خود گفتم که ظهر، حوالی وقت ناهار به او سری می‌زنم. اما، رزیدنت ارشد، خودش آن صبح دو بار بازگشت و به او سر زد.این عملِ کوچک است که من از آن زمان اغلب به آن فکر کرده‌ام. کار بزرگی نبود و یک عمل کوچک وظیفه شناسانه بود. او در این بیمار چیزی دیده بود که نگرانش کرده بود. همچنین، رزیدنت ارشد عیار مرا در راندهای صبحگاهی سنجیده بود، و چیزی که او می‌دید، یک دانشجوی سال آخر بود، که از همین حالا در دستیاری جراحی عمومی پذیرفته شده و آخرین چرخه‌اش را در دورۀ پزشکی عمومی می‌گذراند. آیا او به من اعتماد داشت؟ نه، نداشت؛ و برای همین خودش به آن بیمار سر زد.سرزدن به این بیمار هم کار دو ثانیه نبود. این بیمار در طبقۀ چهاردهم بیمارستان بستری بود؛ در حالی که کنفرانس‌های صبحگاهی آموزشی ما، کافه‌تریا و همه مکان‌های دیگری که باید آن روز آنجا می‌بودیم، در طبقه اول یا دوم بودند. آسانسورها بصورت فاحشی آهسته بودند. رزیدنت ارشد قرار بود آن روز یکی از این کنفرانس‌های آموزشی را ارائه دهد. او می‌توانست به یک پرستار بسپارد تا اگر مشکلی ایجاد شد به او خبر دهد، همانطور که بسیاری از پزشکان اینگونه می‌کنند. می‌توانست از یک رزیدنت سال پایین‌تر بخواهد تا به بیمار سر بزند. ولی او اینکارها را نکرد و خود را مجبور کرد تا به طبقات بالا برود.اولین باری که به بیمار سر زد، دید که بیمار تب 102 درجه (38.8) دارد، و نیازش به اکسیژنی که از بینی دریافت می‌کرد افزایش پیدا کرده است. بار دوم، دید که فشار خونش افت کرده و پرستاران اکسیژنش را به ماسک صورت تغییر داده اند، و او را به واحد مراقبتهای ویژه (ICU) منتقل کرد. تا وقتی که من کوچکترین سرنخی از حال بیمار به دست بیاورم، او درمان مناسب را با آنتی‌بیوتیکهای جدید، مایعات داخل وریدی و داروهایی که جلوی افت فشار خونش را بگیرند، انجام داده بود؛ از آنچه که داشت از یک پنومونی برق آسا و مقاوم به شوک سپتیک تبدیل میشد.چون او سر زد، بیمار زنده ماند. در حقیقت، چون او سر زد، بیمار سیری عالی داشت و هرگز نیاز به ونتیلاتور پیدا نکرد. در 24 ساعت بعدی تب فروکش کرد و سه روز بعد بیمار به خانه‌اش بازگشت.چه چیزی سبب می‌شود تا در کاری که شکست در آن بسیار آسان و بی دردسر است، موفق شد؟ وقتی دانشجو و بعد رزیدنت بودم، عمیق ترین دغدغه من این بود که پزشکی شایسته و لایق باشم. اما، آنچه که آن رزیدنت ارشد آن روز نشان داد، بیشتر از شایستگی بود. او نه تنها سیر کلی و درمان درست پنومونی را به خوبی می‌شناخت؛ بلکه به خوبی می‌دانست که چگونه در آن بیمار بخصوص، در آن لحظه و با امکانات و افرادی که در دسترس داشت؛ بیماری را پیدا کند و با آن مبارزه کند.مردم اغلب از ورزشکاران بزرگ درس کارایی در عملکرد می‌گیرند. و برای جراحی مانند من، ورزشکاران واقعاً درسهایی برای یاد دادن دارند؛ درباره ارزش استقامت، کار سخت و تمرین و البته درستی و دقت. اما موفقیت در پزشکی ابعادی دارد که در زمین بازی یافت نمی‌شود. برای مثال، جان انسانها در معرض خطر است. لذا تصمیمات و سهوهای ما اساساً اخلاقی هستند. به علاوه، با انتظارات هولناکی روبرو هستیم. در پزشکی، وظیفه ما مقابله با بیماری و توانا ساختن هر انسان برای داشتن حیاتی است که تا جایی که علم اجازه دهد، طولانی و عاری از ناتوانی باشد. گامهایی که برمیداریم، اغلب پر از تردیدند. دانشی که باید به آن تسلط یابیم، گسترده و ناقص است. با این حال، انتظار میرود تا با چابکی و ثبات، گام برداریم؛ حتی اگر این کار مستلزم رهبری صدها نفر – از تکنسین‌های آزمایشگاه تا پرستاران هر شیفت کاری تا مهندسینی که سیستم مخزن اکسیژن را سر پا نگه می‌دارند – برای مراقبت از یک فرد باشد. همچنین، انتظار می‌رود کار خود را مشفقانه و دغدغه‌مند و باملاطفت انجام دهیم. نه تنها اهمیت آنچه با آن کار می‌کنیم؛ بلکه پیچیدگی عملکرد در پزشکی آن را خیلی جذاب و در عین حال بسیار ناخوشایند می‌کند.Gawande, Atul. Better: A Surgeon&#x27;s Notes on Performance. London: Profile Books, 2008. Pages 1-4.</description>
                <category>حمیدرضا فتحی</category>
                <author>حمیدرضا فتحی</author>
                <pubDate>Sun, 29 Mar 2020 02:57:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاه کن، گوش کن، احساس کن!</title>
                <link>https://virgool.io/@HamidrezaFathi/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D9%86-%DA%AF%D9%88%D8%B4-%DA%A9%D9%86-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%DA%A9%D9%86-tebb9cx7yxil</link>
                <description>معاینۀ کودکان می‌تواند دشوار، چالش برانگیز و در عین حال تجربه‌ای لذت‌بخش و تأثیرگذار باشد.   نخستین روز سال دوم پزشکی من در کورنل بود و در تالار سخنرانی کوچکی که ردیف‌هایش با شیب تندی بالا می‌رفتند، نزدیک به ردیف آخر نشسته بودم. یک متخصص قلب و داخلی افسانه‌ای، الیوت هوچ‌استاین، روی صحنه در حال آماده‌کردن خود برای یاد دادن درس جلسه آن روز درباره تشخیص بالینی بود: چطور یک بیمار را به درستی معاینه کنیم. به دلایلی، روشنایی عقب سالن به خوبی کار نمی‌کرد و صحنه، سخنران، و پنج ردیف اول همیشه روشن بودند، اما ردیف‌های آخر، با اینکه کاملاً تاریک نبودند، اما با نور کمی نیمه تاریک بودند. به یاد ورزشگاه بیس‌بال افتادم، آن زمان که وسط میدان سایه می‌افتاد. همیشه می‌گفتم: «باید اینجاها تیرک خطا بذارن.»   آن ورودی هشتاد و نه نفر بودیم، و همه آن روز حضور داشتیم. کلاس اجباری بود. در کنار من خانمی به نام جودی واناک نشسته بود، و کنار او هم، یک آقای هیپی به نام راجر استاکسمن. با این که حدود چهار دهه از آن روز گذشته، هم‌چنان می‌توانم جودی را به خوبی به یاد بیاورم، چون تنها پنج زن در کلاس ما بودند. مورمون‌های کلاس ما بیشتر از خانم‌ها بودند. حتی هیپی‌های کلاس بیشتر از خانم‌ها بودند. ده دقیقه از شروع کلاس گذشته بود که با وزنی سنگین روی شانه‌ام جا خوردم. دست مردی با موهای خیلی دراز بود، که بطوری خیزدار مثل یک گربه چهار دست و پا از روی شانه‌های ما به ردیف جلو، و جلوتر و نهایتاً جلوی تالار رفت. همانطور که داشت پیش می‌رفت، توجه ما به موج‌های بعدی این یورش جلب شد. چند زن هم از روی پشت صندلی‌های ما به جلو خزیدند، و پشت سرشان مردهای مودراز بیشتر. عجیب‌ترین چیزی بود که تجربه کرده بودم.  احساس خطر جایش را به حس اذیت‌شدن و بعد از آن حیرت داد. آنها از روی همه کلاس گذشتند، از تاریکی به روشنایی رسیدند و جلوی صحنه جمع شدند و همه با هم شروع به خواندن سرود «Hair» کردند.   معلوم شد گروه هنرمندی از برودوی (Broadway) هستند.   این ایده هوچ‌استاین بود. تهیه‌کننده این برنامه بیمارش بود. آنها یک برنامة کامل موسیقی برای ما اجرا کردند و پس از این اجرای شگفت‌انگیز رفتند. بعد از آن، هوچ‌استاین رو به ما کرد و پرسید: «نظرتون چیه؟»   یکی از پسرها به اسم تونی، که خیلی وراج بود و همیشه ردیف اول می‌نشست تا سوالات خزعبل بپرسد (و بعداً در بورلی هیلز متخصص زنان شد)، گفت: «پسر! عجب نمایش معرکه‌ای!»   و هوچ‌استاین جواب داد: «دقیقاً! فوت و فن پزشکی در این است که تجربه‌ای فعال باشد، نه مشاهده‌ای منفعلانه. با همه حس‌هایتان وارد شوید، و در آن صورت، پزشک بالینی بزرگی خواهید شد. نگاه کنید، گوش کنید و احساس کنید! فقط آنجا نایستید! همواره در ذهن خود جای بزرگی باز کنید، برای اینکه اگر قبل از معاینه با دانستن چیزی که قرار است پیدا کنید بروید، آن چیز را پیدا خواهید کرد، اما چیزهای مهم‌تری را از دست خواهید داد. و یافته‌های مهمی که وقتی بیمار را معاینه می‌کنید پیدا میکنید، چندین وجه دارند. فقط این نیست که با چکش رفلکس به زانو بزنید و پا این اندازه به جلو بیاید، کمی بیشتر، کمی کمتر. نه! همه اینها با هم است. همه حس‌ها که با هم درآمیخته باشند.»   چیزی مد نظرش بود، چون هنرمندان حضوری بسیار فیزیکی داشتند. او داشت با حرارت دربارة معاینة بالینی حرف می‌زد، و در عین حال دربارۀ نمایشی که دیدیم می‌گفت. وقتی که از تاریکی به سمت روشنایی رفتند، به نحو بسیار هیجان‌انگیزی شدیداً جسمانی بود. احساس لمس‌شدن توسط بدن یک فرد دیگر، حتی احساس گرفته‌شدن شانه، حس‌هایی بودند تا ما را ناآسوده و معذب کنند و ما را با فکر لمس کردن دیگران، بیماران آینده‌مان، آشنا کنند.   هوچ‌استاین می‌گفت: «باید این را احساس کنید. باید این را درون‌تان داشته باشید. یک زن جوان می‌آید و می‌خواهید کبدش را لمس کنید، خوب؟ نباید آن را مثل یک شئ بی‌جان تصور کنید. شما یک تکه چوب لمس نمی‌کنید. این حس جنبش را که کسی شما را لمس کند، مثل این بازیگران که دور و بر شما حرکت می‌کردند و از روی‌تان بالا می‌رفتند، این چیزی است که بیمار احساس می‌کند. وقتی دارید بیمار را لمس می‌کنید، باید هم‌آهنگ با آن‌ها باشید.»ترجمه شده از کتاب: Reaching Down the Rabbit Hole اثر نورولوژیست برجسته، دکتر Allan Ropper</description>
                <category>حمیدرضا فتحی</category>
                <author>حمیدرضا فتحی</author>
                <pubDate>Sat, 28 Mar 2020 19:51:13 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>