<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Hamideh</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Hamta62</link>
        <description>احساساتی ، عاشق نوشتن، عاشق خوندن کتاب، صدایی زیبا و آرامش بخش، پر از ایده های نو، خلاق، مهربون با لبی پر از خنده،</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 06:25:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/971633/avatar/xesO8o.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Hamideh</title>
            <link>https://virgool.io/@Hamta62</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بوک سیر و روستای جوین</title>
                <link>https://virgool.io/@Hamta62/%D8%A8%D9%88%DA%A9-%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%88%DB%8C%D9%86-f1b1ay5mzeil</link>
                <description>دیروز از اون روزایی بود که با اینکه ساعت ۳ بعد از ظهر تازه حرکت کردیم ولی انگار یه روز کامل زندگی کردیم جلوی میدون امام حسین قرارمون بود. بچه ها یکی یکی رسیدن مینی بوس آماده، دل هام پر از شوق ، یه مینی بوس پرانرژی و چند ماشین شخصی که پشت سر هم مثل یک کاروان شاد و منظم راه افتادیم سمت روستای جوین.  تو مینی بوس کلی گفتیم و خندیدیم انرژی جمعی بی نظیر بود از اون سفرایی که دوست داری تموم نشه روستای جوین روستایی که باید واقعا ببینینش یه روستاست که حدودا سی کیلومتری سرخه است و تا سمنان هم یه پنجاه کیلومتری راه داره یه روستا با معماری پلکانی که بهش میگن ماسوله استان سمنان حدود ساعت چهار و ربع رسیدیم روستا. آقای فیض توضیحاتی در مورد برنامه و روستا دادن و رفتیم سراغ مسجد تاریخی روستا. فضای معنوی خیلی خوبی داشت یه منبر چوبی و یه محراب بسیار زیبا که هر دو مربوط به دوره ی سلجوقی بودن خانم مرادی نسب تسهیلگر عزیز گروه کوله گرد اومدن و در ارتباط با کتاب خرمگس برامون صحبت کردن، در ارتباط با شخصیت ها اینکه اسم کتاب چرا به این نام انتخاب شده و بخش های مهمش و اینکه انتظار اتفاقات خیلی عالی رو در این کتاب داشته باشید. هنوز شاید ابتدای کتاب باشیم و نتونیم ارتباط خیلی خوبی با کتاب برقرار کنیم اما صبر داشته باشید. خانم عرب هم  تحلیل های  جالبی رو داشتن خانم طاهری که مثل همیشه با شعرها، آیات و تمثیل هاشون باعث شدن که حس خیلی خوبی بگیریم و نکات بسیار خوبی رو از ایشون یاد بگیریم.خانم مونسان متن هایی از کتاب رو خوندن و خانم میرحاج هم مثال هایی رو از کتاب برامون توضیح دادن بعد از یک ساعت کتابخونی رفتیم سمت جاذبه های طبیعی روستا، مسیر سنگ فرش شده رو رد کردیم و قلعه ی دست کن رو از دور دیدیم. آقای فیض درباره ی معماری قلعه برامون توضیح دادن منظره ی خیلی قشنگی داشت. در راه شعر دستتو بده به من که شعر نماد گروه کوله گرد هست رو با هم خوندیم. هوا حسابی خنک و دلچسب بود و شعر خواندن تو این فضا حس و حال خیلی خوبی رو بهمون میداد. به محل استراحتمون رسیدیم یه عده زودتر رفته بودن آتش روشن کرده بودن و جای نشستن و آماده کرده بودن. بعضیا رفتن سمت آبشار تریک. بعضیا نشستن و تو سکوت طبیعت مدیتیشن کردن. آبشار بسیار زیبایی داشت خنکای آب و زیبایی منظره همه رو به وجد آورده بود هرکدوم از دوستان در محلی نشستن و چایی خوردیم و صحبت کردیم و لذت بردیم. از هنر زیبای سحرجان لذت بردیم و عکس دست جمعی گرفتیم و شعار بوک سیر سر دادیم و برگشتیم. این سفر هم با تمام اتفاقات خوبی که درونش افتاد به پایان رسید و یک روز پر از حس خوب ،گفتگو، طبیعت، کتاب ،چای و لبخند. ممنون از همه بچه های بوک سیر که این سفر را اینقدر قشنگ کردند. </description>
                <category>Hamideh</category>
                <author>Hamideh</author>
                <pubDate>Fri, 25 Apr 2025 11:05:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترس</title>
                <link>https://virgool.io/@Hamta62/%D8%AA%D8%B1%D8%B3-socrnrzo74hq</link>
                <description>سلام بعد مدت ها برگشتم ویرگول. حالا میخوام براتون از حال و هوای این روزهام بنویسم. همه چی از اولین روزهای شهریور شروع شد و حمیده ای که تصمیمی قطعی و ناگهانی گرفت تا تغییر کند خسته شده بود از حمیده قبلی. از حمیده ای که هیچ وقت از خودش تعریف نمی کرد هیچ کار هیجان انگیزی نکرده بود از حمیده مهربان ارام ترسو و محتاط بدش امده بود خیلی هم بدش امده بود اصلا به حد تنفر رسیده بود وقتی میدید هر چقدر هوای آدم های دور و برش را دارد کمترین احترامی عایدش نمی شود و هر چقدر نامهربان تر و عاصی تر و خشن تر می شود دیگران بیشتر به دیده احترام به او می نگرند هر چقدر بیشتر آدم ها را تحویل نمی گرفت بیشتر سمتش می امدند شروع کرد از خودش تعریف کردن. موفقیت هایش را به دیگران می گفت. همیشه از همکارش شاکی بود که چرا کارهای به ظاهر ساده اش را اینطور با اب و تاب در گزارش هایش می اورد اما او نیز تصمیم گرفت همین کار را انجام بدهد چنان گزارشی به مدیرش تحویل می داد که خودش هم باورش نمیشد این طور در مورد کارهای روزانه اش غلو کرده باشدباید تصمیم می گرفت با این همه زیبایی، هوش و اخلاق خوب هیچ چیزی در زندگی به دست نیاورده بود با این که در محل کارش بیشتر از سایرین کار می کرد اما به چشم مدیرش نمی امد و  همیشه مدیریتی اش  از همکارش کمتر بود. در زندگی زناشویی اش هم موفق نبود شوهرش ان طور که  باید هوایش را نداشت به دخل و خرج هایش کار داشت. با این که از درامد خودش خرج می کرد باز سر هزینه ها ایراد می گرفت گاهی عصبانی میشد و سر او داد می کشید. مادرش همیشه از او ایراد می گرفت برادرش را بیشتر دوست داشت چون او همیشه کار خودش را می کرد و به حرف سایرین توجهی نداشت تحمل کوچکترین بی احترامی را نداشت مادرش پسرانش را از او بیشتر دوست داشت خودش این را می فهمید. مادرش از این که اینقدر احساساتی است همیشه از او ایراد می گرفت. از این که قاطع نیست. در مورد هر چیزی و هر کاری نظر همسرش را می پرسد. خسته شده بود تصمیم گرفت کمتر بخندد با دیگران خیلی گرم و صمیمی برخورد نکند. خیلی دیگران را تحویل نگیرد حتی کمی بی ادب و نامهربان باشد. خیلی سخت بود انگار نقابی روی چهره بزند. </description>
                <category>Hamideh</category>
                <author>Hamideh</author>
                <pubDate>Sat, 02 Sep 2023 00:34:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم ها رو زیاد جدی نگیرید.</title>
                <link>https://virgool.io/@Hamta62/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D9%88-%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%AC%D8%AF%DB%8C-%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AF-ng9pkxzhw5pb</link>
                <description>هر چی سنت بالاتر میره میفهمی که خیلی آدم ها رو جدی گرفتی.آدم ها اون چیزی که نشون میدن نیستند آدم ها خیلی با چیزی که هستند فرق دارند.برات یه زندگی رویایی می سازند از خودشون بچه هاشون روابط عاشقانه با همسرشون. تو باور می کنی که وای این ها چقدر خوشبختند اما به مرور زمان می فهمی این ها همش پوشالیه همش توخالیه همش واسه شو کردنه.اصلا اونطوری که میگن نیست اینقدر ها هم خوشحال و راضی نیستند اینقدرها هم شوهرشون عالی نیست روابط عالی ندارند بچه های سربراه و باهوش ندارن اونا از خوشی هاشون پیش تو میگن از خوبی های شوهرشون از اخلاق های بدش از اختلافاتشون چیزی نمیگن. همیشه میگن باطن زندگی خودت رو با ظاهر زندگی دیگران مقایسه نکن.دیگه آدم ها برام مثل یک رهگذر هستند از کنارشون رد میشم حرفهاشون رو می شنوم اما اصلا جدی نمیگیرمشون .زندگی خودم رو می کنم اصلا تو دام مقایسه نمی افتم آدم ها رو برای خودم الکی بزرگ نمی کنم آدم ها برام خیلی معمولین. </description>
                <category>Hamideh</category>
                <author>Hamideh</author>
                <pubDate>Sun, 30 Jan 2022 08:53:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گم کرده راهم، خدایا راه نشانم بده.</title>
                <link>https://virgool.io/@Hamta62/%DA%AF%D9%85-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%A8%D8%AF%D9%87-grf3x70e4yxr</link>
                <description>نمی دونم چطور حسم را با شما در میان بگذارم فکر کن سی و چند سال از عمرت گذشته باشه و احساس کنی در زندگیت به هیچ جایی نرسیدی؟ نمی دونم امروز موفقیت یکی از دوستانم رو دیدم که پژوهشگر برتر شده بود. خیلی خیلی خوشحال شدم بهش کلی تبریک گفتم و بهش افتخار کردم اما بعد چند ساعت به خودم نهیب زدم که تو چه کار کردی توی زندگیت که بهش افتخار کنیچیزهایی بودن اما خیلی کم رنگ. به محیط کارم فکر کردم جایی که تا آخر عمرم باید کارشناس باشم و هیچ جای پیشرفتی نداره. به این که در محل کارم هم به جایی که میخوام نرسیدم. به استعدادم در گویندگی ،اجرا و... که دنبالش نکردم و تنبلی کردم. به خلاقیتها و نوآوری هام که داره از بین میره. خدایا راه نشانم بده.</description>
                <category>Hamideh</category>
                <author>Hamideh</author>
                <pubDate>Thu, 23 Dec 2021 00:43:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم های سمی</title>
                <link>https://virgool.io/@Hamta62/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%85%DB%8C-qwnvx8nmwrkn</link>
                <description>تا حالا با آدم های سمی سرو کار داشتید ؟؟ من یکی از این آدم های سمی رو در اطرافم دارم آدم های سمی انواع گوناگون دارند اما آدم سمی که من میخوام ازش بگم از نوع &quot;محکوم به بداقبالی و تیره روزی&quot; هست. این آدم همش ناله است و اگر بهش تلفن کنی هیچ وقت از شادی هاش ، موفقیت هاش ، خوشی هاش و مسافرتهاش  و... چیزی ازش نمی شنوی ولی تا دلت بخواهد از خستگی ها، اتفاقات ناخوشایند و مریضی و بی پولی و.. برایت تعریف می کند. راهکار من در مقابله با این آدم ها این بود که همیشه سکوت کرده ام و به حرف هایش گوش داده ام تا جایی که این آدم گمان کرد که همه زندگی من خوشی است و اتفاقات بد و ناخوشایند فقط برای اوست.اما من هم شروع کردم به گفتن تنها هنگامی که با این آدم صحبت می کنم از تصادف و خرابی ماشین، از مریضی بچه ام ،از ساعت کار طولانی در شرکت و ... می گویم. به نظرم راهکار خوبی است بگذار غصه هایش زیاد شود. چه آدم های هستند از موفقیت های دیگران و اتفاقات خوبی که برایشان می افتد ناراحت می شوند. دوست دارند دیگران را در رنج و ناراحتی ببینید. مواظب آدم های سمی دورو برتان باشید. شما هم از این طور آدم ها در اطرافتان دارید؟</description>
                <category>Hamideh</category>
                <author>Hamideh</author>
                <pubDate>Mon, 06 Dec 2021 09:42:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا اینقدر کم توقع شدم</title>
                <link>https://virgool.io/@Hamta62/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%85-%D8%AA%D9%88%D9%82%D8%B9-%D8%B4%D8%AF%D9%85-ytkfhdt0xfly</link>
                <description>همیشه از آدمای اطرافم توقع خیلی زیادی داشتم یعنی اگه تولدم میشد و برام کاری نمیکردن یا هدیه نمی خریدن خیلی شاکی می شدم عاشق این بودم که توی گروه های خانوادگی که عضو هستم همه روز تولد منو به یاد داشته باشند بهم کلی تبریک بگن و خلاصه حواسشون به این اتفاق مهم باشد از همسرم توقع خیلی زیادی داشتم که برام هدیه بخرد حتماً به فکر من باشه و اگر یادش میرفت ازش خیلی شاکی می شدم که چه اتفاقی مهمی را فراموش کردی اما امسال تولدم برام یه رنگ و بوی دیگه ای داره امسال اصلا برام مهم نیست که برام تولد بگیرن یا نه؛برام کیک بخرن یا نه؛ بهم تبریک بگن یا نه؛ دوست دارم که هیچکس بهم تبریک نگه نمیدونم علتش چیه خودم احساس می کنم شاید بزرگتر شدم و دیگه اونقدر نظر دیگران و حسی که دیگران بهم میدن برام مهم نیست احساس می‌کنم به غنای درونی رسیدم و حالم با خودم خوبه و نیازی به تایید دیگران نیاز به جلب توجه از طرف دیگران ندارم شاید یکی از علت‌هاش گرفتن کرونا باشه و فهمیدم دنیا انقدر بی ارزشه که نباید به خاطر مسائل کوچک اینقدر اطرافیانم را اذیت کنم و  گرفتن کادو و کیک هیچ علتی نمیشه واسه اینکه اطرافیان دوستت داشته باشند و نگرفتن اینها هم دلیل نمیشه که اونها عاشقت نباشند دارم سعی می کنم بیشتر رو خودم کار کنم و اینقدر مناسبت ها و اتفاقات برام مهم نباشه.</description>
                <category>Hamideh</category>
                <author>Hamideh</author>
                <pubDate>Thu, 11 Nov 2021 19:50:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولد ۳۸ سالگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Hamta62/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%DB%B3%DB%B8-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-nuv2v94qwrkl</link>
                <description> امشب در آستانه تولدم فکرهای زیادی در سرم می گذارد دو روز دیگر شمع های تولد ۳۸ سالگی ام را هم فوت می کنم و وارد ۳۹ سالگی می شوم به زندگی ام فکر می‌کنم که چگونه گذشته است به رشته ای که خواندم و هیچ وقت در آن استاد نبودم به کارهایی که می خواهم انجام دهم اما هیچ وقت شجاعت دنبال کردنشان را نداشتم گاه با خود میگویم چقدر خوب می شود که کارم را ترک کنم و بروم دنبال علاقه ام دنبال راه‌اندازی یک پادکست حرفه ای دنبال خواندن مطالب زیبا دنبال اینکه یک دفتر کار داشته باشم که در آن بخوانم و بخوانم و بخوانم و بنویسم و بنویسم و بنویسم برای خودم سایت داشته باشم رادیو اینترنتی داشته باشم پادکست داشته باشم اینستاگرام فعال با چندین هزار فالوور داشته باشم که خلاص شوم از این اداره که هر روز کارهای تکراری باید انجام دهم کارهایی که هیچ علاقه ای بهشان ندارم بخش اعظم عمرم را در اداره سپری کنم تا برسم به ساعت ۴ و بیایم خانه برای راهی که آمده ام سختی های زیادی کشیده ام در آزمون استخدامی شرکت کرده ام کلی درس خواندم با بچه یکسال و نیمه شروع به خواندن ارشد کردم برای این شغل حال چطور دل بکنم ای کاش فکر نان نبودیم چشم به هم می زنم میشوم ۵۸ ساله  به کجا می خواهم بروم نمی دانم؟؟!!</description>
                <category>Hamideh</category>
                <author>Hamideh</author>
                <pubDate>Thu, 11 Nov 2021 19:32:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو تعیین کننده هستی</title>
                <link>https://virgool.io/@Hamta62/%D8%AA%D9%88-%D8%AA%D8%B9%DB%8C%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-bsjewbbtxbfy</link>
                <description>همه چیز به ذهن خودت برمی گرده وای که چقدر قدرت این ذهن باورنکردنیه حتی ذهن تو دوست داشتن و یا دوست نداشتن آدم ها رو تعیین می کنه . اگه تو بخوای و ذهنت بخواد باور می کنه اون ادم خوبه و دوست داشتنی. حالا اگه نخوای اونوقت هزار دلیل میاری برای بد بودن و دوست نداشتن آن آدم .اگر بخوای دلت برای یه آدم تنگ می شه و هر روز تو خواب و رویا می بینیش و حتی تو واقعیت هم مدام میاد جلوی چشمت اگه نخوای و یه ادم رو دوست نداشته باشی هزار بار هم از جلوت رد بشه تو اصلا اونو نمی بینیخلاصه همه چیز به تو برمی گرده روی خودت و ذهنت کارکن تا بتونی بهتر تصمیم بگیری و آدم های درست رو دوست داشته باشی و بدی  آدم های غلط رو ببینی. اگه عاشق شدی و دوستش داری فقط مثبت می بینی خودت میخوای که فقط خوبی هاش رو ببینی همه چیز به تو برمی گرده.یعنی اصلا مهم نیست که اون آدم خوب باشه یا بد، ذهن تو تعیین می کنه که اون خوبه یا بد این تو هستی که تعیین می کنی.قدرت فوق العاده ذهن</description>
                <category>Hamideh</category>
                <author>Hamideh</author>
                <pubDate>Wed, 03 Nov 2021 08:24:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو خودت خالق سرنوشت خودت هستی</title>
                <link>https://virgool.io/@Hamta62/%D8%AA%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%82-%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-tszxj4rq5ora</link>
                <description>تو خودت خالق سرنوشت خودت هستی .مسئولیت زندگیت را بپذیر تو می توانی به هر آن چه که بخواهی برسی فقط کافی است بپذیری که تو می توانی زندگیت را تغییر دهی .به خودت بیا فکر نکن این ها همش حرف و قصه است به زندگی خودت نگاه کن همه اتفاق هایی که در زندگیت افتاده است نتیجه انتخاب هایی است که داشته ای زندگیت را تغییر بده دست از سرزنش اطرافیانت بردار پدرم این کار رو کرد مادرم این کار رو کرد تو اگر بر تصمیمت مصمم بودی میتوانستی دیگران را قانع کنی تو باید مصمم باشی تو باید برای هدفت بجنگی و قانع نباشی نباید با کوچکترین مشکل جا بزنی . همش میگی ما که شانس نداریم شانس مگه چیه تو خودت شانس رو برای خودت میسازی نگاه نکن که دیگران چه امکاناتی دارن چه همسر و زندگی دارن اونا برای این موقعیت ها جنگیدن اونا این چیزها رو آسون بدست نیاوردن تو داری الان این قسمت زندگیشون رو می بینی تو می خوای همه چیز آماده و حاضر باشه .نه توی زندگی هیچ چیز راحت بدست نمیادباید تلاش کنی تا به نتیجه برسی.پی نوشت: این ها واگویه های ذهنم بود که مخاطب اصلی آن خودم بودم. امیدوارم برای دوستانی که این نوشته را میخوانندنیز تلنگری باشد.تو خالق سرنوشت خودت هستی</description>
                <category>Hamideh</category>
                <author>Hamideh</author>
                <pubDate>Sun, 17 Oct 2021 08:12:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به بهانه شروع سال تحصیلی جدید</title>
                <link>https://virgool.io/@Hamta62/%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D8%AD%D8%B5%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-s3czv4taizig</link>
                <description>کلی تلاش می کنیم تا برای بچه هامون بهترین چیزها رو فراهم کنیم بهترین مدرسه، بهترین معلم، بهترین لوازم التحریر همش می گیم نکنه برای بچه هامون کم کاری کرده باشیم نکنه پدر و مادر خوبی برای بچه هامون نباشیم.اما مهم تر اینه که به بچه ها مون یاد بدیم که ارزشمند هستند فارغ از مدرک و مدرسه و درس حتی اگر شاگرد اول مدرسه هم نشدند حتی اگه نمره شون عالی هم نشد مهم نیست مهم اینه که خودشون رو دوست داشته باشن و اعتماد به نفس و عزت نفس داشته باشن.بهشون بگیم مهم تر از داشتن بهترین ماشین و غذاخوردن توی بهترین رستوران ها، داشتن بهترین و شیک ترین خونه ها،اینه که حال دلت خوب باشه وقتی حالت خوب باشه و خودت رو دوست داشته باشی مطمئن باش بقیه چیزها خودشون اتفاق می افتن باید حالت خوب باشه که بتونی از این چیزهای خوب لذت ببری بالاترین مدرک رو هم داشته باشی اما عزت نفس و اعتماد به نفس نداشته باشی انگار هیچ دستاوردی نداشتی همش در حال مقایسه خودت با دیگران میشی و هیچوقت خودت را همین طور که هستی قبول نمی کنی.مهم اینه که حال دلت خوب باشه</description>
                <category>Hamideh</category>
                <author>Hamideh</author>
                <pubDate>Sat, 25 Sep 2021 08:27:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهی دلم برای خودم تنگ می شود</title>
                <link>https://virgool.io/@Hamta62/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-baip1ghrao6o</link>
                <description>گاهی دلت می گیره از آدم ها و رفتارهاشون. گاهی می بینی چه بی معرفت هستند این آدم ها. توی روزهایی که غصه دارن و ناراحتن میان پیشت. اما تو در مواقع خوشی جایی کنارشون نداری. اونا فقط تو رو شریک لحظه های سخت و بدبختی هاشون میخوان نه لحظه های خوشی. گاهی دلم برای خودم تنگ می شودبعد دوباره می شینم و با خودم فکر می کنم می گم بیخیال حمیده سخت نگیر. این آدم ها خدا رو هم فقط تو لحظات سختی و درد و ناامیدی می خوان. تو لحظات خوشی وفراوانی آدم ها، خدا جایگاهی نداره .این آدم ها با خدایی که این همه در حقشون لطف کرده اینطوری برخورد می کنن تو چه توقعی از آدم ها داری.</description>
                <category>Hamideh</category>
                <author>Hamideh</author>
                <pubDate>Sat, 04 Sep 2021 08:55:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهونه</title>
                <link>https://virgool.io/@Hamta62/%D8%A8%D9%87%D9%88%D9%86%D9%87-qnrkbd3mfsbv</link>
                <description>ما آدم ها روی چیزهایی که میخواهیم پافشاری نمی کنیم میخواهیم با دوستامون بریم بیرون. میگیم بچه ها و شوهرم تنها هستن گناه دارن پس تو چی ؟ تو گناه نداری تو نباید برای خودت یه زمانی رو در نظر بگیری. همه زندگی مون شده سرویس دادن به این و اون. پس تو چی؟ تا کی میخوای از اهداف و آرزوهات چشم پوشی کنی برای دیگران. امروز میخوام یه قولی بهم بدی برای خودت یه کاری بکن که حال دلت خوب بشه. کودک درون تو یه گوشه کز کرده و قحطی محبت داره بهش محبت کن بذار حالش خوب بشه.اگه می خوای کاری کنی برای خودت ورزش بری با دوستات بری بیرون اگر دیگران مخالفت کردند و غر زدند و بهانه آوردن تو کم نیار.تواز موضع خودت کوتاه نیا بذار بدونن که ارزش هات چیه ؟ بذار بدونن که روی خواسته هات مصمم هستی و با غر زدن و بهونه گرفتن هاشون تو کوتاه نمیای.</description>
                <category>Hamideh</category>
                <author>Hamideh</author>
                <pubDate>Wed, 25 Aug 2021 08:11:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غرغر</title>
                <link>https://virgool.io/@Hamta62/%D8%BA%D8%B1%D8%BA%D8%B1-qabhls8bdxvc</link>
                <description>تو زندگی همه ما آدم ها، کسایی  هستن که بهمون حس بد می دن با غر غر کردن هاشون با افکار منفی و عقب ماندشون. قبلاٌ با این جور آدم ها کل کل می کردم می خواستم متقاعدشون کنم که اوضاع اینقدرها هم بد نیست می شه خوبی های زندگی رو هم دید ولی حالا دیگه یاد گرفتم که روش برخورد درست با این جور آدم ها اینه که فقط حرفهاشون رو بشنوی و لبخند بزنی همین. این غر زدن ها نباید ذهن تو رو منفی کنند. تو دوست داشتنی و منحصر به فردی و اگر کسی نمی خواد این مطلب رو بفهمه مشکل تو نیست اگه کسی به تو محبت نمی کنه و بانک نوازشی ات رو پر نمی کنه، مشکلی نیست تو خودت برای خودت وقت بذار. تو خودت برای خودت بهترین رفیق و همراه باش. تو خودت عاشق خودت باش. از تو فقط یه دونه تو این دنیا هست خوشحال باش از بودن و داشتن خودت. کی مهمتر از خودت. تو خودت هوای خودت رو داشته باش. </description>
                <category>Hamideh</category>
                <author>Hamideh</author>
                <pubDate>Wed, 25 Aug 2021 08:03:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قضاوت ممنوع</title>
                <link>https://virgool.io/@Hamta62/%D9%82%D8%B6%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9-elxzqeuavhs3</link>
                <description>همش بهش میگیم حالت رو خوب کن تو خودت فقط می تونی حال خودت رو خوب کنی من همیشه آدم سرحال و بانشاطی بودم همیشه می خندیدم همیشه امید داشتم به زندگی. در بدترین شرایط روی لبم لبخند بود. اما دچار اتفاقی شدم آب جوش به صورت کاملا اتفاقی روی شکم و ران پام ریخت یک هفته طول کشید تا جای سوختگیش بهتر بشه و هنوز کاملا خوب نشده بودم که کرونا گرفتم و این کرونا رو به مادرم هم منتقل کردم. چون فکر می کردم کرونا ندارم علایم من سر چهار پنج روز کاملا بهبود یافت اما با انتقال به مادرم و بعد از یک هفته که کاملا سرحال بودم با نمایش عوارض ریوی و گلودرد مجددا ظهور کرد. عذاب وجدان که باعث بیماری مادرم شدم خواب را از چشمانم ربود. از شدت استرس همش بالا می آوردم. حالم خیلی بد بود. روزهایی که کابوس میدیم و حالم خوب نبود دوستانی که در آن شرایط سخت همراهم بودند تا کوچکترین سوالی داشتم ازشون می پرسیدم دلداری می دادند و دلگرمی بودند خدا رو شکر ریه های مادر درگیر نشده بود و بی حالی و سرفه اذیتش می کرد. هر بار که در واتس اپ می دیدمش حالم دگرگون میشد در هر لحظه بر خود نهیب می زدم که واقعا که مردم چه کارها برای ماماناشون نمی کنن تو تازه مریضش هم کردی. بعد هم اومدم اینجا برای خودت راحت استراحت می کنی مریض داری هم انداختی گردن یه عده دیگه. با خودم به فکر فرو رفتم همیشه دیگران را نصیحت می کردم که چرا حالتان خوب نیست. بگید بخندید چیزی نیست اما اکنون بر خود نهیب زدم که طرف حالش خوب نیست عزیزش رو از دست داده نمی تونه جای خالیش رو تحمل کنه دلش تنگ شده غصه داره چطور حالش رو خوب کنه تو از غم چی می فهمی تو از غصه چی می دونی مثل اون موقع که هنوز دور از پدر و مادرت نبودی تو از دوری چه درکی داشتی. به خودم قول دادم هرگز دیگران را قضاوت نکنم من از اونها هیچ چیز نمی دونم فقط برای آرامش دلشان دعا کنم و اونها رو به خدا بسپارم همانند بچه ای که می سپاریمش به مادرش و بچه آرام می شود او را هم به خدای مهربانتر از مادر می سپاریم تا آرام شود. </description>
                <category>Hamideh</category>
                <author>Hamideh</author>
                <pubDate>Fri, 18 Jun 2021 01:56:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازدارنده ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Hamta62/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7-kmdv4mv3gsfq</link>
                <description>سلام امروز حالم بهتر بود اون بی حالی و بی رمقی روزهای قبل کم کم داشتند از بین می رفتند کم کم مثل بچه ای که میخواد شنا کردن یاد بگیره از اتاقی که توش قرنطینه هستم میام توی هال یه چرخی می زنم اما باز به پسرم نزدیک نمیشم چه دلتنگش شدم توی همین چند روزه هی نگاش می کنم و قربون صدقه اش میرم همیشه با خودم فکر می کردم چه میشد ای کاش من سرکار نمی رفتم اونوقت چقدر وقت داشتم واسه خوندن و .. حالا سه روزه توی خونم کارم شده گشتن توی اینستاگرام و دیدن فیلیمو. تو یه دوره شرکت کرده بودم در مورد بازدارنده ها می گفت بازدارنده یعنی چیزی در کودکی اتفاق افتاده و در تو یه حسی بوجود آورده من بازدارنده بزرگ نشو داشتم هیچ کاری رو شروع نمی کردم هیچ کاری رو تموم نمی کردم کلی کار نصفه نیمه کلی کتاب نخونده کلی فیلم و دوره آموزشی ندیده. رفتم سراغ سخنرانی های سایت رویال مایند و جول اوستین کلیپی رو باز کردم ۲۵ دقیقه بود هی گفتم ولش کن میرم سراغ اینستا ولی گفتم بازدارنده نمی ذاره تمومش کنی ببین تا آخرش ببین و دیدمدش و تازه به وجد آمده بودم دو کلیپ دیگه رو هم دیدم همین حس اتمام یک کار عااالی بود. </description>
                <category>Hamideh</category>
                <author>Hamideh</author>
                <pubDate>Tue, 15 Jun 2021 01:08:06 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>