<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حنا بزرگی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Hana</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-08 02:44:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1215/avatar/G0uRKY.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حنا بزرگی</title>
            <link>https://virgool.io/@Hana</link>
        </image>

                    <item>
                <title>باید کمی بیشتر فکر کنم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Hana/%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%DA%A9%D9%86%D9%85-rle7yytnze3q</link>
                <description>مدت نسبتا زیادی از ویرگول دور بودم؛ مدتی که اگر مثلا 10 سال قبل از بلاگفا دور می‌شدم قطعا ننوشتن برام سخت و غیرقابل‌تحمل بود... دارم فکر می‌کنم چه‌قدر فیس‌بوک و توئیتر تونسته روی نوشتن من اثر منفی بذاره و ذهنم رو دچار خمودگی کنه که حتی از این‌که هیچ متن قابل‌توجهی ننوشتم دچار ناراحتی نمی‌شم!گاهی به این فکر می‌کنم که فیس‌بوک و توئیتر دنیاهایی هستن که خوراک بیش از حد به ذهن‌های ما میدن و اون‌ها رو نازپرورده و تنبل بار میارن...باید کمی به ذهنم ورزش بدم! کمی بیشتر فکر کنم و کمی بیشتر نظریه‌های شخصی خودم رو داشته باشم... باید کمی بیشتر بنویسم...</description>
                <category>حنا بزرگی</category>
                <author>حنا بزرگی</author>
                <pubDate>Fri, 18 May 2018 19:09:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وجود یک موجود!</title>
                <link>https://virgool.io/@Hana/%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-r3pibcf08dg2</link>
                <description> شب بود، شاید کمی دیر. از سر کار برمی‌گشتم خانه. باران تندی می‌بارید،  یک‌ریز و بی‌وقفه. خیابان خلوت‌ترین ساعاتش را می‌گذراند. نرسیده به  چهارراه نزدیک خانه یک‌هو یک چیزی از خرابه‌های قدیمی کنار خیابان به سمت  جوی آب یورش برد و در این بین با پای راستم برخورد کرد. فهمیدم یک موجود  نرم و گرم و گرد است! بله، یک موش!!! از این برخورد یکه خوردم ولی برخلاف  خیلی از آدم‌ها درجا خندیدم. گرمای وجود یک موش در آن سرما غنیمتی بود.  مطمئنا او از پاچۀ خیس شلوار جین من گرمایی دریافت نکرد؛ ترسید و پرید توی  جوی آب...  من ولی، &quot;وجود&quot; این موش کوچک را حس کردم. دوستش داشتم! </description>
                <category>حنا بزرگی</category>
                <author>حنا بزرگی</author>
                <pubDate>Mon, 05 Feb 2018 23:58:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیک‌نیک با خدا</title>
                <link>https://virgool.io/@Hana/%D9%BE%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-qbucb4zqxqew</link>
                <description>هی خدا؛ بیا یه روز با هم بریم پیک‌نیک!من موهامو دم‌اسبی می‌بندم و یه تی‌شرت آبی روشن و یه شلوارک مشکی می‌پوشم تا زیر زانو! با یه جفت کتونی راحت!تو هم شبیه یه آدم شو تا مردم بهمون شک نکنن! بعدش دست همو می‌گیریم و قدم‌زنون تو آفتاب ملایم بهاری هی می‌ریم و هی می‌ریم... منم هی برات گله و شکایت می‌کنم؛ از خودم می‌گم، از سختی‌های زندگیم، از زمین و مشکلاتش حرف می‌زنم... تو هم مثل همیشه فقط گوش کنی! منم همین‌جوری که زمینو از نزدیک بهت نشون می‌دم، از جنگ و کودک‌آزاری و اعتیاد و قتل و تجاوز و آلودگی هوا و ترافیک و تنهایی آدما برات بگم...موقع ناهار بریم یه پیتزا بخوریم! اصلا تا حالا پیتزا خوردی؟ خیلی خوب، باشه! چون تو خیلی قدیمی هستی میریم چلوکبابی! هوم؟ تو برگ سفارش بده منم کوبیده!عصر هم بریم یه بستنی شکلاتی مشتی بزنیم به بدن!بعدش تو یه بشکن بزنی و یهویی پائیز بشه! تو برگ‌ریزون قدم بزنیم؛ دست تو دست! ترانه بخونیم، مسابقه بدیم، جک تعریف کنیم، سوت بزنیم!!! همین‌جوری بریم و بریم تا برسیم به دریا... بشینیم روبه‌روی دریا؛ من دستامو حلقه کنم دور بازوت، سرمو بذارم روی شونه‌ت! همین‌جوری که زل زدیم به غروب خورشید یهویی صدام کنی: &quot;حنا؟!&quot; بگم: &quot;جونم خدا؟!&quot; آروم درِ گوشم بگی: &quot;قول می‌دم همه چیو درست کنم! زمینو درست می‌کنم! مشکل آدما رو هم از الان حل شده بدون!&quot; اون‌وقت من ذوق کنم و دستامو بندازم دور گردنت و ماچت کنم! بعدش تو نخودی بخندی و لپات چال بیافته! بعد روتو بکنی سمت دریا و زل بزنی به غروبی که هیچ‌وقت از این زاویه ندیده بودیش!!!منم دوباره سرمو بذارم روی شونه‌ت و وقتی آخرین ذره خورشید می‌ره پشت دریا، چشامو بذارم رو هم و بیدار که شدم ببینم صبح شده و هیشکی هم جز خودم نمی‌دونه که من روز قبل با خدا رفته بودم پیک‌نیک!!!</description>
                <category>حنا بزرگی</category>
                <author>حنا بزرگی</author>
                <pubDate>Sun, 04 Feb 2018 15:19:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک عاشقانه پائیزی...</title>
                <link>https://virgool.io/@Hana/%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%A6%DB%8C%D8%B2%DB%8C-x8i7jwvbz49f</link>
                <description>   شبی بود سرد و زیبا از آذرماه پائیزی، متفکر و متضاد از تمرین برمی‌گشتم به خانه که ناگاه تصویر قاب پیاده‌روی پهن مسیرم توجهم را جلب کرد؛ عاشقی معشوقش را در آغوش گرفته بود. معشوق ایستاده بود بر بلندای بلوار میان پیاده‌رو با آغوشی باز برای عشق و نگاهی که از آن نور می‌تراوید؛ لبخند میزد از فرط دوست‌داشتن. لذتی بی‌مانند ریخت در جانم؛ از دیدن عشق... ناخودآگاه لبخند زدم بر عشقی که تمام قوانین را می‌شکند و می‌تابد بر همۀ عالم...دخترک خنده‌ام را دید، خندید. صدای خنده‌اش پیچید در حجم سرد عاشقانۀ پائیز... سر به زیر انداختم و لذت این لحظات را با تمام جانم مزه کردم...این سرزمین عشق کم دارد...</description>
                <category>حنا بزرگی</category>
                <author>حنا بزرگی</author>
                <pubDate>Sat, 03 Feb 2018 15:17:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روح‌های تنگ و گشاد!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@Hana/%D8%B1%D9%88%D8%AD%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D9%88-%DA%AF%D8%B4%D8%A7%D8%AF-fz0pko5iuze6</link>
                <description>    آدم‌های زیادی را در زندگی دیده‌ام... شاید دل‌بستگی‌هایی هم به بعضی‌هاشان‌ داشته باشم... ولی می‌دانم که هیچ‌کدامشان اندازه روح من نیستند! یا زیادی  بزرگ‌اند یا زیادی کوچک!آن‌که نیمه گم‌شده‌اش می‌خوانند باید کسی باشد که وقتی روحش را می‌پوشی، اندازه تو شود؛ درست مثل لباس!!!باید هم‌قد و قواره هم باشید... باید رنگ روحش به تو بیاید؛ میزان عشقش، اندازه سخاوتش، قد و قواره اعتقاداتش، قامت رفتارها و عاداتش؛ همه و همه باید با تو جور باشد!در غیر این‌صورت هم‌دیگر را زشت و بدفرم نشان خواهید داد! به هم نخواهید آمد! و حتی ممکن است پس از مدتی یک‌دیگر را نادیده بگیرید! اصلا شاید به خاطر همین است که بعضی از مردم همسرانشان را نادیده می‌گیرند و برای روحشان به دنبال پوششی جدید می‌گردند!نیمه گم‌شده آدم باید شبیه خود آدم باشد!</description>
                <category>حنا بزرگی</category>
                <author>حنا بزرگی</author>
                <pubDate>Fri, 02 Feb 2018 23:29:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودکشی!</title>
                <link>https://virgool.io/@Hana/%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-phjiymtyrcmj</link>
                <description>یک بار هم آقای &quot;اکبرلو&quot; در صفحه شخصی خود نوشته بود: &quot;هر کسی لااقل یک بار قتلی را در ذهن خود انجام داده است!&quot;این  جمله باعث شد به قتل‌های ذهنی خودم فکر کنم! آن موقع به نتیجه‌ای نرسیدم ولی حالا می‌بینم من بارها و بارها خودم را کشته‌ام! هر بار که ناامید و درمانده شدم، هر بار که بی‌کسی به سراغم آمد، هر بار که از همه دنیا رنجیدم و گوشه‌ای کز کردم، خودم را کشتم! نه کشتن الکی! بل‌که واقعا دست به خودکشی زده‌ام؛ گاهی با تیغ،گاهی هم با قرص، ولی بیش‌تر خودکشی‌هایم  با چاقو بوده! نمی‌دانم چرا! شاید برای این‌که چاقو تراژدی مسئله را  زیادتر می‌کند و اگر هم کسی پیدا بشود و مرا نجات دهد از فرو بردن لوله‌های  دراز توی مری و معده خبری نیست؛ با یک بانداژ ساده و یکی دو واحد خون همه چیز برمی‌گردد سرجای اولش!گاهی هم به این فکر می‌کنم که اگر مُردم چه کسانی از مرگ من ناراحت می‌شوند!ولی  راستش را بخواهید همیشه مسئله کشتن واقعی خودم را به زمانی دیگر انداخته‌ام! شاید هنوز جراتش را ندارم! ولی دلیل اصلی این کار چیز دیگری  است، حالا بماند چی!موضوع اصلی این است که بعد از کشتن ذهنی خودم و کمی کش‌مکش روحی و روانی همه چیز برمی‌گردد سرجای اولش و انگار دوباره از نو به دنیا می‌آیم و ته‌تهش همیشه خوش‌حالم از این‌که خودم را واقعا  نکشته‌ام! و بعد قدر زندگی را بیش‌تر می‌دانم و از ریز و درشت‌هایش بیش‌تر لذت می‌برم! و کسانی را که فکر می‌کردم از مرگ من ناراحت می‌شوند بیش‌تر از قبل دوست می‌دارم! و به خاطر آن‌ها هم که شده تصمیم می‌گیرم به این زودی‌ها نمیرم!نمی‌دانم شاید این یک بیماری روحی-روانی باشد و شاید روند طبیعی یک ذهن خسته و ناامید در دنیای بی‌رحم امروزی! ولی هرچه که هست  برای من یک چرخه تکرارشونده در دوران ناامیدی است. یک چرخه لازم برای بازگشت زندگی به جانم!شما چی؟ تا حالا خودکشی کرده‌اید؟ * من این‌طوری به ته قهقرا می‌رسم و به چرخه زندگی بازمی‌گردم! </description>
                <category>حنا بزرگی</category>
                <author>حنا بزرگی</author>
                <pubDate>Fri, 02 Feb 2018 15:11:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چنین است زندگی...</title>
                <link>https://virgool.io/@Hana/%DA%86%D9%86%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-tvne1vz5rsjd</link>
                <description>  یکی از شخصیت‌های اصلی سریال &quot;سوپرنچرال&quot; فرشته‌ای‌ است به نام &quot;کستیل&quot; که خود را از حوزه &quot;اجبار&quot; خارج می‌کند و &quot;تصمیم می‌گیرد که تصمیم بگیرد!&quot; و تبدیل می‌شود به فرشته‌ای که قدرت ماورایی و حق انتخاب را با هم دارد.ماجراهای این فرشته دقیقا از همان نقطه &quot;تصمیم گرفتن&quot; شروع می‌شود. هر بار که فکر می‌کند دارد کار درست را انجام می‌دهد در نهایت به تمام معنا فاجعه می‌آفریند؛ اما با کمک سم و دین، قهرمانان سریال که انسان‌هایی هستند بدون قدرت ماورایی، به هر نحوی که شده این امور را سر و سامان می‌دهند. حقیقت زندگی همین است؛ در زندگی آن‌قدر حق انتخاب و آپشن‌های مختلف وجود دارد که حتی فرشته‌ای مثل کستیل را هم گمراه می‌کند. زندگی همیشه بازی‌های عجیبی در آستین دارد... ما آدم‌ها هم عجیبیم؛ عجیب و پیچیده... گاهی کارهایمان آن‌قدر شگفت‌انگیز است که حتی خودمان هم انگشت به دهان می‌مانیم. ما نه فرشته‌ایم و نه قدرت ماورایی داریم؛ ما فقط انسانیم با اشتباهات انسانی... و هربار که کاری را  انجام می‌دهیم با تمام ایمانمان مطمئنیم که آن کار درست و منطقی است. اما همیشه این &quot;زمان&quot; است که نتیجه را به ما نشان می‌دهد.&quot;کوندرا&quot; در کتاب &quot;بار هستی&quot; می‌گوید: &quot;آدمی هرگز از آن‌چه باید بخواهد آگاهی ندارد؛ زیرا زندگی یک بار بیش نیست و نمی‌توان آن را با زندگی‌های گذشته مقایسه کرد و یا در آینده تصحیح نمود&quot;.زندگی تماما تجربه است، تجربیات شخصی که به ما نشان می‌دهند گاهی خلاف آن‌‌چه که هستیم عمل می‌کنیم؛ و یا خلاف آن‌چه که می‌خواهیم باشیم، هستیم... اما بزرگ‌ترین حسن زندگی در &quot;گذشت&quot; آن است، می‌گذرد و می‌گذارد که خود را ببخشی و در نهایت امر دیگران را... و گاهی واقعیت را پس از مدت‌ها به تو نشان می‌دهد؛ واقعیت خودت و دیگران را...در این میان تو تنها باید چون خود زندگی جاری شوی تا زلال بمانی...</description>
                <category>حنا بزرگی</category>
                <author>حنا بزرگی</author>
                <pubDate>Sun, 24 Dec 2017 16:04:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گرسنگی!</title>
                <link>https://virgool.io/@Hana/%DA%AF%D8%B1%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C-cvwzxxyuhn3o</link>
                <description> چند شب پیش توی گروهی یکی از دوستان از ما پرسید: &quot;به عنوان یک خانم دوست دارین کدوم یکی از این جملات رو از یه آقا بشنوین؟&quot;۱_خیلی می‌خوامت۲_ تو زندگی منی ۳خیلی دوستت دارم۴_ عاشقتم۵_فقط تو ۶_ تو مال منیو جواب من این بود: &quot;همه‌شون با هم؛ پکیج همه حرفای خوبه به خدا&quot;در نهایت هم به انتخاب دو تا جمله رضایت دادم...جواب نهایی این تست کاملا نسبی بود!مثلا زن‌های عربی به شماره 5 علاقه بیشتری داشتن؛ به خاطر چندهمسری مردان و اینکه طبیعت زن‌ها اینه که دوست دارن خاص و یگانه باشنبرای خانم‌های اروپایی به خاطر این‌که حس مالکیت روشون ضعیف‌تره شماره 6 دل‌پسندتر به نظر میادو برای نژاد زرد شماره 4؛ به دلیل این‌که زردپوست‌ها به سختی ابراز علاقه می‌کننهمون شب توی سریال سوپرنچرال به قسمتی برخوردم که واقعا با این ماجرا هم‌خونی داشت؛ توی اون قسمت &quot;گرسنگی&quot; میاد توی شهر و همه مردم گرسنه میشن... گرسنه عشق، گرسنه غذا، گرسنه توجه، گرسنه مشروب، گرسنه سکس...یه نگاه به خودم انداختم دیدم چقدر گرسنه این حرف ها بودم که هر 6 تا رو انتخاب کردم!</description>
                <category>حنا بزرگی</category>
                <author>حنا بزرگی</author>
                <pubDate>Sat, 18 Nov 2017 03:08:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;لَشی&quot;های زندگی من!</title>
                <link>https://virgool.io/@Hana/%D9%84%D9%8E%D8%B4%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-bpictq9c35iz</link>
                <description> در قسمت پنجم از فصل پنجم سریال سوپرنچرال &quot;دین&quot; و &quot;سم&quot;، قهرمانان سریال، به خدای عجیبی برمی‌خورند؛ خدای جنگل‌های بالکان به نام &quot;لَشی&quot; که بی‌نهایت چهره دارد و از خون ستایش‌کنندگان خودش سیراب می‌شود.در قسمتی از فیلم &quot;لَشی&quot; خودش را به شکل &quot;پاریس هیلتون&quot; در می‌آورد تا خون یکی از طرفداران او را بخورد. &quot;دین&quot; به او می‌گوید: تو اولین خدایگانی نیستی که ما دیدیم ولی خل‌ترینشون هستیو &quot;لَشی&quot; این‌جا جوابی بی‌نهایت عاقلانه می‌دهد که آدم را به فکر می‌اندازد... او می‌گوید: نه، شما؛ شما مردم، شما دیوانه‌این! شما خدایان زیادی رو می‌پرستین. ولی این؟ (به ظاهر خودش اشاره می‌کند) این آخرین بت‌پرستی شماست؟ ستاره‌ها؟ اونا چی دارن به جز سگ‌های کوچولو و پوست‌های برنزه؟ شما مردم دین‌های قدیمی‌تون رو داشتین، حالا ما رو &quot;هفتگی&quot; دارین! و من به این فکر می‌کنم که تئاتر همیشه برای من چنین خدایی بود و من چه‌قدر انرژی و وقتم را برای به دست آوردنش از دست دادم! خدایی که هرچه بیشتر می‌خواستمش همان‌قدر او مرا نمی‌خواست...چندن سال پیش دوستی به من گفت که &quot;تو تئاتر رو می‌خوای ولی تئاتر تو رو نمی‌‌خواد&quot; و این واقعی ترین جمله‌ای بود که می‌شد در ارتباط با من گفت! و حالا به تجربه می‌توانم این موضوع را به ابعاد زیادی از زندگی‌ام تعمیم بدهم؛ تئاتر، فیزیک، نتورک و خیلی چیزهای دیگر که من عاشقانه دنبالشان کردم غافل از این‌که همه آن‌ها &quot;لَشی&quot;هایی بودند که به جای تامین خواسته‌های من، مرا از درون خوردند... پی‌نوشت: و من هنوز آن‌قدر احمقم که دوستشان داشته باشم!</description>
                <category>حنا بزرگی</category>
                <author>حنا بزرگی</author>
                <pubDate>Fri, 10 Nov 2017 02:13:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جعفری پشت درهای  نیمه‌باز</title>
                <link>https://virgool.io/@Hana/%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1%DB%8C-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87%E2%80%8C%D8%A8%D8%A7%D8%B2-orhkzmelhgtl</link>
                <description>   &quot;دیدم که مرا فراموش می کنی؛ وقت عبور از کنار درهای نیمه‌باز ...&quot;این را جعفر برای من گفته بود؛ برای منی که فراموش کرده بودم بعد از کلاس یا شاید جلسه‌ای با هم‌کلاسی‌ها در کلاس بغلی منتظر نشسته است... درست یادم نیست چه‌کار داشت؛ شاید هرگز نگفت... امان از فراموشی...حالا اگر جعفر پسری خوش قد و قامت بود که از قضا سن‌اش هم با من هم‌خوانی داشت هیچ‌وقت فراموش نمی‌کردم که گفته بعد از کلاس یا جلسه می‌خواهد با من حرف بزند...دارم فکر می‌کنم چند نفر را ناخواسته و ناخودآگاه توی ذهنم الک کرده‌ام!چه قدر بی‌آن‌که خودآگاهم دخیل باشد آدم‌ها را بر اساس ظاهر و شاید حتی فرصت‌طلبی دسته‌بندی کرده‌ام... چه تعداد آدم را نادیده گرفته‌ام... جعفر؛ آن پسرک تربتی خجالتی و کم‌حرف که خوب می‌نوشت؛ انصافا قلمش آفرین داشت...هرکجا هست خدایا به سلامت دارش  :)</description>
                <category>حنا بزرگی</category>
                <author>حنا بزرگی</author>
                <pubDate>Thu, 05 Oct 2017 00:12:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Hana/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-nldttzbah8rh</link>
                <description>بچه که بودم، همه‌ش توی فکر رمزگشایی این موضوع بودم که خاله یعنی خواهر مامان، عمه یعنی خواهر بابا! مدام هم این افکار توی سرم بازی‌گوشی می‌کردن که چرا اصلا به پنجره میگن پنجره‌‌؟ چرا مثلا بهش نمیگن پرده‌؟ به پرده نمیگن تاقچه‌‌، به تاقچه نمیگن نرده؟ و همین‌طور زنجیروار می‌رفتم تا ناکجا...یه کمی که بزرگ‌تر شدم شروع به واکاوی واژه‌ها کردم؛ به این فکر می‌کردم که چرا فلان واژه به نظرم قشنگ میاد! بعد توی ذهن کوچیکم حرف به حرف اون کلمه رو بررسی می‌کردم و به این نتیجه می‌رسیدم که مثلا کلمه‌ی &quot;ژاله&quot; به خاطر این‌که &quot;ژ&quot; و &quot;ل&quot; رو کنار هم داره قشنگه! یا مثلا &quot;پنجره&quot; به این خاطر خوب توی دهن می‌چرخه که &quot;پ&quot; و &quot;ن&quot; و &quot;ج&quot; رو یک‌جا داره... نمی‌دونم کی این عادت از سرم افتاد!اما بعدتر درگیر رمزگشایی احساساتم شدم! این که محبت یعنی چی؟ مثلا وقتی دوستت رو دوست داری، این دوست داشتن چیه؟ چه شکلیه؟ جنسش چیه؟ واقعا این احساس من همونی هست که بقیه به دوست‌داشتن تعبیرش می‌کنن؟ یا دیگران یه شکلی دیگه و به نوعی دیگه تجربه‌ش می‌کنن و من بلد نیستم‌؟!حالا اما، چند سالیه که بی‌خیال همه‌ی این چیزها شدم! مدت‌هاست که رها کردم فکر کردن و کشف کردن و رمزگشایی کردن رو...فقط و فقط نگاه می‌کنم و به خودم میگم: &quot;زندگی همینه!&quot; اصل جنسه اصلا.</description>
                <category>حنا بزرگی</category>
                <author>حنا بزرگی</author>
                <pubDate>Sat, 30 Sep 2017 14:12:00 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>