<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حَنآ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Hana_mrz</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 23:11:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3428048/avatar/uxAPA5.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حَنآ</title>
            <link>https://virgool.io/@Hana_mrz</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نرگس های خزان زده</title>
                <link>https://virgool.io/@Hana_mrz/%D9%86%D8%B1%DA%AF%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D8%AF%D9%87-qyhlhh8ooreo</link>
                <description>گلبرگ های ظریف نرگس را دیده ای؟ بغضشان از همینجا مشهود است. از بهر تنهایی می‌گریند. از فرط بی کسی. حق هم دارند؛ هر چه نباشد، خزان از راه نرسیده تمام دارو ندارشان را با خود به تاراج برد. بوته های معطرشان را کن فیکون کرد و چند شکوفه غمگین باقی گذاشت. آن هم جهت اشک ریختن از درد دوری.گلبرگ های ظریفشان را می‌پیچم میان دستمال مخمل قرمز و ضمیمه همین نامه روانه ات می‌کنم. اینجا که باشند دلم می‌گیرد. آنها که بغض می‌کنند، من هم طاقت نمی‌آورم. اشکشان ضمیمه غمم می‌شود و اندوهم بهانه ای برای پژمردگیشان.تازگی ها با نرگس ها همزاد پنداری می‌کنم. هر چه نباشد پاییز، تمام من را هم به تاراج برده بود. دلم را، احساسم را، تو را‌‌‌...به گمانم باید خودم را هم به همراه نرگس ها به دیارت روانه کنم. حال هیچکس اینجا خوب نیست. همگی غم زده شده ایم. نمیدانم از هوای خزان است یا پژمردگی نرگس ها یا خیسی چشمانم؛ هر چه که هست، حال غابات محل تعریفی ندارد. خداکند خزان به محلات شما تیشه نزده باشد.اندراحوالات منِ بهانه گیر این روزهارقعه‌ی هشتم</description>
                <category>حَنآ</category>
                <author>حَنآ</author>
                <pubDate>Sun, 27 Oct 2024 20:07:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماه نو</title>
                <link>https://virgool.io/@Hana_mrz/%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%86%D9%88-gihng2lgdchy</link>
                <description>ماه نو را بیشتر از ماهِ کامل دوست داشتید. به عقیده تان ظریف تر و دلبرتر بود. البته که او برایتان همیشه همان یار محبوبی محسوب میشد که نیمه شب ها حرف هایتان را نه از طریق کلمات، بلکه فقط از طریق چشمانتان به دلش راه می دادید. شاید یکی از دلایلی که مرا به ماهتان نسبت می‌دادید، همین بود.چند هفته پیش، نوشته ای را که در گوشه ای از ورق دفترم نقش بسته بود، خوانده بودید: &quot; شما ماه را دوست دارید و من چند ماهی‌ست، شما را!&quot;لبخندی که بر لبانتان نقش بست، به ضمیمه تایِ ابروی بالا افتادتان، بی شک آخرین خاطره از آن روز نبود؛ ولی برجسته ترینش بود.بامداد که به چارچوب در تکیه داده و با چشمانِ پُر، رفتنتان را نظاره می‌کردم، جسمی را میان دستان مشت شده ام رها کردید و گفتید بعد از رفتنتان بازش کنم.با چوب سفید، ماه نو را برایم ساخته بودید.‌ همان چوب هایی که هر روز در اتاقِ ضلعِ غربی خانه، میان انگشتانتان جا خوش می‌کردند. کنار پنجره می‌نشستم و به دستانتان نگاه می‌کردم که چگونه آنها را می‌تراشیدید و با حوصله، جزئیات را روی اثرتان خلق می‌کردید.به یاد دارم که لحظه آخر، با نوازش هایی که نثار پوست گونه ام می‌شد، اشک هایم را پاک کرده و خواندید:&quot;مآهِ مَن غصه چرا؟ آسمان را بنگر که هنوزبعد صدها شب و روز مثل آن روز نخستگرم و آبی و پر از مهر به ما می‌خندد&quot;اما تصدقتان؛ مگر آسمان در تمام چند میلیون سال گذشته، یک بار هم ماهش را ترک کرده است که شما انجامش دادید؟ من که ماه چوبی ام از آن زمان ضمیمه گردنم شده، ولی چگونه می‌شد آسمان را با تمام ابهتش میان چوب هایتان جا دهم و کنار ماهم بگذارم؟من که بعد از رفتنتان جای خالیتان را در گوشه کنار خانه نادیده گرفتم و پذیرفتم که این بار رفتنتان بوی دیگر می‌دهد و برنخواهید گشت. من که به قول دیالوگ فلان کتاب در جریان آب شنا کردم و زنده ماندم و ادامه دادم؛ ولی ماه اگر در آغوش آسمان نباشد می‌میرد، نمی‌دانستید؟</description>
                <category>حَنآ</category>
                <author>حَنآ</author>
                <pubDate>Wed, 11 Sep 2024 23:54:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندوه پیچک های امین الدوله</title>
                <link>https://virgool.io/@Hana_mrz/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%87-%D9%BE%DB%8C%DA%86%DA%A9-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%84%D8%AF%D9%88%D9%84%D9%87-h6xzr95iqj85</link>
                <description>-هنگام بازگشتت احتمالا خزان از راه رسیده باشد.این را زیر لب هنگامی که ساکَت را بر شانه چپت انداخته و پشت بندش، بر پیشانی ام بوسه می‌زدی، زمزمه کردم. گفتی+پس وعده مان باشد اولین باران پاییز، جنب پیچک های امین الدوله.بهانه گیری و دلتنگی ام را این گونه ابراز کردم:-تا نارنگی ها در نیامده برگرد. قرمزی بنت قنسول را هم در نظر بگیر. اگر بدون حضورت گونه هایش از غم رنگ بگیرد، نمیدانم چه جوابی برای سرخی چشمانش دهم.نگاهم کردی در سکوت. من اما چشمانم طفره رفته و به هر جا می‌گریختند بجز تیرگی دیدگانت. می‌دانستم احوالاتم را فاش خواهند کرد. واژه به واژه غم فراقت را در خود نهان داشتند. تو هم که مرا از بر بودی؛ تار و پودم را... پود و تارم را...-زَهرآ می‌گفت خزان بی‌معرفت است، وگرنه با دل سبز با طروات برگ ها آن گونه نمی‌کرد.+کنایه می‌زنی این روزهااندوه چشمانم را به قفسه سینه ات می‌دوزم.-تصدقت من که نه ولی...خواستم از یاس ها بگویم و دل کوچکشان، خواستم از شکوفه های انار بگویم و بغض گلویشان‌، اما همان هنگام که چشمانت نگاهم را شکار کرد، سخنم در لا به لای مولکول های هوا به حال خود رها شد. دیدگانم همچون ظرفی لبریز شده، نم اشک به خود گرفت. گویی تمام دلتنگی سی و خورده ای روزه، تمام حرف های ناگفته جنب ایوان، چای های ننوشیده با تو و قدم های نزده در خیابان ولیعصر، بر دلم آوار شدند.- گفته بودم چشمانت رنگی از خزان دارد؟+به فقدان معرفت متهمم نکن. زمزمه ات گرم تر از همیشه گوشم را نوازش کرد. دستت بر موهای پریشانم نشسته و آغوشت بر تنم مرهم نهاد.-اولین باران مهرماه؟+جنب پیچک های امین الدولهبر پاشنه پا چرخیدی به سمت خم کوچه. مردمک چشمم با بی قراری قامتت را دنبال کرد.-نامه می‌نویسی؟خندیدی+تو در انجام این کار تبحر بیشتری داری. بنویس با دوات سورمه ای. پاسخشان ولی بماند بعد از بازگشتم.این را گفتی و قدم هایت در خم کوچه ناپدید شد.</description>
                <category>حَنآ</category>
                <author>حَنآ</author>
                <pubDate>Wed, 28 Aug 2024 14:19:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در باب فراق</title>
                <link>https://virgool.io/@Hana_mrz/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%82-wh6w9lhwxsyb</link>
                <description>تصدقت دلتنگی که شاخ و دم ندارد. شب و روز نمی‌شناسد. بی هوا در ساعات غیر معمول یقه ام را می‌گیرد و بغض را در گلویم مهمان می‌کند.البته که من به چشمانت فکر نمی‌کنم یا تصویر لبخندت را پشت پلکان بسته ام تصور نمی‌کنم، ولی جای خالیت در آغوشم زیادی احساس می‌شود؛ شب طولانی تر از همیشه می‌گذرد و غروب، دلگیر تر سپری می‌شود.که هر گاه چشم می‌چرخانم، در جای جای خانه تو را می‌بینم و یادم می‌رود به بیست و پنج روز پیش که خبر فراق پنجاه و پنج روزه ات را برایم آورده بودی. چشم هایم ابری شد ولی لبخندی ضمیمه‌ چهره ام کرده و زیر لب، در حالی که رنگ های درهم را بر روی بوم ترکیب می‌کردم، گفتم:-باشد که غم خجل شود از صبرِ قلبِ مابوسه ای بر سرم نشاندی و سکوت کردی؛ اما به روی خود نیاوردم که پنجاه و پنج روز ندیدن چشمانت چه بر سر دل بی قرارم می‌آورد. که صبح ها بدون آغوشت، چگونه شروع می‌شد یا شب ها بدون نوازش موهایت، چگونه باید دیده بر هم گذاشت؟به یاد دارم غروب هنگام بود که نگاه لرزانم را شکار کردی و دستانت، انگشتانم را در آغوش کشید. چشم بر چشمانم دوخته و گفتی:+گویند سنگ لعل شود در مقام صبرنمی‌خواستم بی قراری کنم و رفتنت را از این سخت تر؛ ولی نمی‌دانم صدایت چه بر سر قلبم آورد که از خود بی خود شده و با بغض زمزمه کردم:-آری شود ولیک به خون جگر شودموهای پریشانم را پشت گوشم جا داده و غم را پشت چشمانت پنهان کردی.+شود به صبر دوا دردهای بی درمانچشم می‌بندم و اشکم روان می‌شود. دست روی قلبم گذاشته و زمزمه می‌کنم: -مگر این کافر دیوانه به فرمان من است؟بوسه ای بر چشمانم نشاندی و قبل از رفتن گفتی ابتهاج نخوان تا برگردم.رفتی و من ماندم و تاسیانی که بر روی طاقچه خاک می‌خورد. من ماندم و اشعار نصفه نیمه‌. من ماندم و خطوط در همِ روی بوم، که خاکسترِ حضورت را به دوش می‌کشید. من که آن زمان دیده بر هم گذاشته و از صبر سخن گفتم ولی تصدقت دلتنگی که حرف آدمیزاد سرش نمی‌شود. بی هوا در دلم رخنه می‌کند و جان را به لب می‌رساند.اصلا بیست و پنج روز پیش چه فکری در سر داشتی که گفتی ابتهاج نخوان و دیگر حتی نمی‌توانم در نامه هایم برایت از احوال این روزها بنویسم که &quot;خون می‌چکد از دیده در این کنجِ صبوری این صبر که من می‌کنم، افشردنِ جان است&quot;</description>
                <category>حَنآ</category>
                <author>حَنآ</author>
                <pubDate>Thu, 22 Aug 2024 14:19:41 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>