<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های هانیل</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Hani_m</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-15 23:48:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4846870/avatar/yUSShZ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>هانیل</title>
            <link>https://virgool.io/@Hani_m</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خلأ</title>
                <link>https://virgool.io/@Hani_m/%D8%AE%D9%84%D8%A3-ittlvuj7fav8</link>
                <description>&lt;&lt;مشکل این نبود که آدم کشتم، مشکل این بود که چیزی حس نکردم.&gt;&gt;هیچ کس از او در محله هراسی نداشت.پسری ساکت و به ظاهر آرام بود، در میهمانی ها گوشه ای می ایستاد، در کلاس کمتر حرف می زد و همیشه لبخندی کم رنگ رو صورتش داشت.آدم ها معمولأ سکوت را با آرامش اشتباه می گیرند.اما درون او چیزی کم بود. نه خشم را مانند دیگران حس می کرد و نه غم را. وقتی هم کلاسی هایش گریه می کردند، فقط نگاهشان می کرد. وقتی کسی می خندید، او هم می خندید، چون می دانست باید بخندد.زندگی برایش شبیه نمایشی بود که همه متن آن را حفظ بودند، جز خودش.اتفاق آن شب از روی نفرت نبود؛ از روی کنجکاوی بود.می خواست بداند پس از عبور از آن خط قرمز چه احساسی خواهد داشت. می خواست ببیند آیا بالاخره چیزی درونش بیدار می شود یا نه.آن شب، برفِ سفید خیابان ها را پوشانده بود. یخبندانی که مردم را وادار می کرد در خانه بمانند.همه چیز در چند دقیقه تمام شد.منتظر ماند، منتظر عذاب وجدان، منتظر وحشت، منتظر لرزش دست هایش...اما هیچ کدام نیامدند. فقط سکوت بود، سکوتی سنگین تر از همیشه.برای نخستین بار فهمید چیزی که از آن فرار می کرد، خالی بودن نبود. مسئله این بود که حالا می دانست آن خلأ واقعی است.صبح روز بعد، مردم درباره قتل شب گذشته حرف می زدند.چهره های نگران، صدای آژیر ها و خبر های پراکنده در شبکه های اجتماعی.او میان آن ها ایستاده بود و وانمود می کرد شوکه شده است.اما پشت آن صورت بی حالت، حقیقتی آرام قدم می زد:&lt;&lt;بعضی هیولا ها وقتی اولین قدم را بر می دارند، قدرتمند نمی شوند؛ فقط مطمئن می شوند که واقعا هیولا هستند.&gt;&gt;</description>
                <category>هانیل</category>
                <author>هانیل</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 22:17:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مگر مادر ها می میرند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Hani_m/%D9%85%DA%AF%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%86%D8%AF-ttiz8d5ftnga</link>
                <description>دخترک دیگر چیزی نفهمید.انگار صداها از دور می‌آمدند. انگار کسی ناگهان تمام رنگ‌های دنیا را پاک کرده بود.به پنجره خیره مانده بود، اما چیزی نمی‌دید.فقط یک جمله در سرش تکرار می‌شد:«مامان... بهشتی شده.»نه، این نمی‌توانست حقیقت داشته باشدمادرها که نمی‌میرند.مادر خودش که نمی‌میرد.هنوز هزار حرف نگفته داشت. هنوز هزار بار دیگر باید او را در آغوش می‌گرفت. هنوز باید صدایش می‌زد.اما حقیقت، بی‌رحم‌تر از آن بود که انکار شود.وقتی به شهرستان رسیدند، اولین چیزی که دید، بنر بزرگ تسلیتی بود که مقابل خانه نصب شده بود.همان‌جا فهمید که دیگر هیچ چیز مثل قبل نخواهد شد.آدم‌های زیادی با لباس‌های مشکی جلوی خانه ایستاده بودند. بعضی آرام گریه می‌کردند، بعضی زیر لب صلوات می‌فرستادند و بعضی فقط با نگاه‌هایی پر از دلسوزی به او خیره می‌شدند.دخترک میان آن همه آدم ایستاده بود و احساس می‌کرد گم شده است.نه در کوچه، نه در شهر، بلکه در زندگی خودشدر آن لحظه، بخشی از کودکی‌اش برای همیشه تمام شد.و شاید همان روز بود که زمان برای او متوقف شد؛ همان دختربچه ده ساله‌ای که هنوز هم، سال‌ها بعد، گوشه‌ای از وجودش پشت آن بنر تسلیت و میان آن لباس‌های مشکی جا مانده است.</description>
                <category>هانیل</category>
                <author>هانیل</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 16:55:40 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>