<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های هانیه محمدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Hanie.Mohammadi</link>
        <description>عاشق سینما هستم و یادداشتی بر فیلم ها و سریال هایی که میبینم رو با شما به اشتراک میذارم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:37:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/500376/avatar/auxaU4.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>هانیه محمدی</title>
            <link>https://virgool.io/@Hanie.Mohammadi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چرا ورود آقایان ممنوع را دوست داریم؟ 5 دلیل برای ماندگاری نوستالژی دهه 90</title>
                <link>https://virgool.io/@Hanie.Mohammadi/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-5-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%84%DA%98%DB%8C-%D8%AF%D9%87%D9%87-90-fr6etnxtviy0</link>
                <description>قطعی اینترنت و عدم دسترسی به محتوی به‌روز جهانی باعث شد دوباره بنشینیم پای فیلم و سریال‌های قدیمی. فیلم‌های طنز ایرانی هم بدیهی‌ترین گزینه‌ای است که آخر شب‌ها وقتی حوصله‌ات سر رفته میبینی شاید حواست را کمی از مشغله‌ها پرت کند. اما چرا بعد از بعد از تقریبا 17 سال باز هم دوست داریم پای این فیلم بنشینیم؟ در این مطلب دلایل ماندگاری اثر رامبد جوان را بررسی می‌کنیم.ورود آقایان ممنوع با بازی رضا عطاران و ویشکا آسایش1)      داستانبزرگ‌ترین معضل سینمای ایران فیلمنامه است. باور کنید با وجود فیلم‌های مثلا طنز چند سال اخیر، توقع مخاطب ایرانی اصلا بالا نیست. همینکه داستانی تعریف کند که از ابتدا تا انتها مخاطب را درگیر کند و چفت بست داشته باشد خودش به تنهایی کافی است تا به تجربه‌ی خوش‌آیندی تبدیل شود. حالا اگر این وسط دغدغه‌هایی مثل مشکلات دختران نوجوان، رابطه‌های عاطفی و مسئله‌ی برابری جنسیت را، در آن حدی که سانسورهای سخت‌گیرانه وزارت‌خانه‌های مربوط اجازه می‌دهند هم داشته باشد، ارزش آن را دو چندان می‌کند. فیلم ورود آقایان ممنوع داستان مدیر مدرسه‌ی دخترانه‌ای است که معلم شیمی‌اش را به دلیل مرخصی زایمان از دست می‌دهد وحالا مجبور می‌شود قانون سخت‌گیرانه‌ی عدم استخدام معلم مرد را زیر پا بگذارد تا دانش‌آموزان المپیاد شیمی‌اش شانس قبولی در این آزمون را داشته باشند. در همین زمان، دانش‌آموزان که به خاطر اخراج دوست و همکلاسی‌شان بعد از عقد از مدیر مدرسه، خانم دارابی، کینه به دل گرفته‌اند سعی می‌کنند در مورد عشق و دوست داشتن درسی به او بدهند و معلم شیمی جدید، آقای جلبی بدون آنکه خودش خبر داشته باشد وارد بازی آن‌ها می‌شود. تلاش بچه‌ها برای عاشق کردن خانم دارابی و جلب محبتش نسبت به آقای جبلی که از ویژگی‌های سنتی مرد جذاب بی‌بهره است لحظات بامزه‌ای میسازد.2)      بازیگرانهر چقدر که فیلمنامه خوب نوشته شده باشد یا کارگردانی از ترفندهای بانمک استفاده کند باز هم این بازیگران هستند که مخاطب را به سالن سینما می‌کشانند. ویشکا آسایش در نقش خانم دارابی بی‌نظیر است. چهره‌ی خشک او در کنار صدای تیز و برنده‌اش خانم دارابی را زن شق و رقی نشان می‌دهد که عشق در زندگی‌اش کوچکترین جایی ندارد. رضا عطاران در نقش آقای جبلی بامزه و دست و پا چلفتی است. عطاران و آسایش شیمی بسیار خوبی دارند. دست و پا گم کردن جبلی در کنار صلابت بی‌خدشه‌ی خانم دارابی در خدمت کمدی است و این دو را به زوج ماندگاری تبدیل می‌کند.نقش‌های فرعی فیلم هم خوب هستند. پگاه آهنگرانی در نقش پریا باهوش، جسور و بامزه است و مانی حقیقی در نقش دکتر به خاطر صدای خوبش می‌تواند آن جذابیت مردانه‌ی سنتی را به تصویر بکشد. بهاره افشار که به دیدنش در چادر عادت نداریم و احتمالا این پوشش توجیه هنری ندارد قابل قبول است؛ هرچند گاهی آنقدر عشوه میریزد که نمی‌توانی باور کنی معلم دبیرستان است.3)      شیمی!نگاه به رابطه‌ی زن و مرد از دریچه‌ی علم شیمی و اشاره دوپهلو به کلمه‌ی پیوند و فراهم کردن شرایط لازم برای آن رویکردی جدیدی بود که برای مخاطبان، مخصوصا نوجوانانی که در دبیرستان با این اصطلاحات آشنا بودند وحالا آن‌ها را در بستر جدیدی می‌شنوند جذاب است. بالاخره هرچی نباشد، اسم گازهای نجیب از ناکجاآباد نیامده. اینکه باید هر دو عنصر آماده‌ی واکنش باشند هم مبنای علمی داشت و هم در زیر متن برابری جنسیتی کار می‌کند. علم شیمی در زیر متن داستان به خوبی تنیده شده و این از هنر نویسنده‌ی فیلمنامه پیمان قاسمخانی است. او به ارجاعات کلامی بسنده نمی‌کند، در سکانس بامزه‌ای که پریا و دوستانش در آزمایشگاه شیمی دمنوشی را دم می‌کنند و در همان ظرف‌های آزمایشگاهی آن را می‌نوشند ثابت می‌کند که نویسنده از علم شیمی فقط برای تعریف داستانش استفاده نکرده و به اینکه یک مشت دانش آموز نابغه‌ی شیمی واقعا چطور رفتار می‌کنند فکر کرده است.4)      فمنیسمجبهه نگیرید. خودم میدانم که این کلمه ممکن است چه واکنش‌هایی را در شمایی که این متن را می‌خوانید برانگیزد. عده‌ای از شنیدن کلمه‌ی فمنیسم هم متنفر هستند و فکر می‌کنند این کلمه توهین‌آمیز است. عده‌ای هم ممکن است از شنیدن این کلمه برای توصیف این فیلم تعجب کنند. هر چی نباشد فیلم خانم دارابی را، به عنوان فمنیسم، از آن دسته زنانی نشان می‌دهد که به ظاهر خودش اهمیت نمی‌دهد و در نهایت هم برای به دست آوردن عشق زندگی‌اش باید ظاهرش را عوض کند، عقایدش را تغییر دهد و آرایش کند! پس این فیلم هر چیزی هست جز فمنیستی.موضوع برابری جنسیتی مشخصا مسئله‌‌ای است که هرکسی در سینمای ایران سراغ آن نمی‌رود. مسئولان سانسور چنان با این موضوع با سخت‌گیری رفتار می‌کنند که هر مخاطبی به راحتی می‌تواند حدس بزند کجاها حرف را دهن کاراکترها گذاشته‌اند. با این حال فیلم همچنان در موضوع برابری جنسیتی پیش‌رو است. بخشی از آن حتما به زندگی شخصی نویسنده بر می‌گردد. پیمان قاسمخانی آن سال‌ها پدر یک دختر نوجوان به اسم پریا بوده و اصلا اسم کاراکتر دختر اصلی را هم نام دختر خودش انتخاب کرده است. او کاراکترهای دختر فیلمش را دوست دارد. آن‌ها باهوش، جسور و سرکش هستند، دست روی دست نمی‌گذارند، برای مدیر مدرسه‌شان نقشه می‌کشند تا درسی به او بدهند. قاسمخانی این دختران را از سطح عادی بالاتر می‌برد، آن‌ها دانش‌آموزان المپیادی هستند و در شیمی حتی بهتر از پسرها عمل می‌کنند و در نهایت فمنیستی‌ترین بخش فیلم دوستی‌های دخترانه است. دوستی‌های آن‌ها  دقیقا در سطح دخترهای دبیرستانی است؛ آن‌ها مثل ژینا (حدیث میرامینی) و ریحانه (ستاره پسیانی) به هم می‌پرند اما وقتی آقای جبلی قبول می‌کند همراهشان به المپیاد بیاید اولین نفر همدیگر را در آغوش می‌کشند. یادتان باشد تمام ماجرا از وقتی شروع شد که خانم دارابی دوست این دخترها را به دلیلی که از نظر آن‌ها غیرمنطقی بود از مدرسه اخراج کرد و آن‌ها در دفاع از او به تکاپو افتادند.در تمام سکانس‌هایی که خانم دارابی دستش را بالا میبرد، آستینش را با انگشتانش می‌گیرد تا پوست دستش مشخص نشود و فیلم را دچار ممیزی نکند.5)      طنزبرای موفقیت فیلم‌های طنز تنها یک معیار وجود دارد: بخنداند! و ورود آقایان ممنوع در این کار موفق است. اجرای خوب بازیگران، دیالوگ‌ها و موقعیت‌ها همه در کنار هم فیلمی ساخته که از اول تا آخر در خنداندن مخاطب موفق است. فیلم روی طنزهای جنسیتی حساب ویژه باز کرده که با توجه به موضوع فیلم توجیه‌پذیر است. شوخی‌ها ماندگار هستند و بعضی دیالوگ‌ها قابلیت تبدیل شدن به نقل قول را دارند مثل آنکه میگوید «جک خوب و بد نداریم، جک‌گوی خوب و بد داریم». اما بالاتر از همه، اینکه هنوز در سال 1405 میتوان فیلم را دید و با آن خندید خودش بزرگترین مدرک ماندگاری آن است.</description>
                <category>هانیه محمدی</category>
                <author>هانیه محمدی</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 09:53:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد قسمت اول سریال The Studio | رئیس جدید و دردسرهای قدیمی</title>
                <link>https://virgool.io/@Hanie.Mohammadi/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-the-studio-%D8%B1%D8%A6%DB%8C%D8%B3-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D8%B3%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C-s7uptk0yf9c1</link>
                <description>سریال The Studio از همون قسمت اول نشون می‌ده قراره با یه کمدی معمولی طرف نباشیم. داستان سریال توی دل استودیویی می‌گذره که پر از آدم‌های متضاده؛ آدم‌هایی که دنبال خلاقیت، سود، دیده‌شدن یا فقط زنده‌ موندن توی این صنعت شلوغ‌ و پُرحاشیه‌ هستن.در مرکز این ماجرا، مت رمیک قرار داره؛ مدیری تازه‌وارد که بیشتر از اینکه اهل سینما باشه، آدمِ جلسه‌ و ارائه و اعتمادبه‌نفسه. ست روگن با بازی‌اش، رمیکی رو نشون می‌ده که ترکیبیه از نیت خوب، ناآگاهی و خودشیفتگیِ نرم. شاید نه به اندازه‌ی «مایکل اسکات» (مدیر معروف سریال The Office) شیرین و گیج، اما شباهت‌هایی دارن. حتی اسمشون هم شبیه به نظر می‌رسه:«مت رمیک» و «مایکل اسکات» هر دو اسامی ساده‌، دو سیلابی و شروع‌شده با حرف «م» هستن؛ انگار از همون لحظه‌ی اول قراره یاد کسی بیفتیم که مدیریت بلد نیست اما خیلی تلاش می‌کنه دوست‌داشتنی باشه.رمیک بدون اینکه چیزی از تاریخچه‌ی پروژه‌های قبلی استودیو بدونه، می‌ره سراغ بازسازی یه فیلم شکست‌خورده. نه از سر جسارت، بلکه چون حس می‌کنه «باحال» به نظر می‌رسه. همین تصمیم هم به‌خوبی نشون می‌ده که رمیک نه شناختی از سینما داره، نه دل‌بستگی‌ای بهش—فقط می‌خواد تأثیرگذار باشه، به هر قیمتی.شخصیت‌های دیگه هم به‌خوبی مکمل این فضا هستن. پتی لی، رئیس سابق استودیو، با بازی فوق‌العاده‌ی کاترین اوهارا، دقیقاً نقطه‌ی مقابل رمیکه؛ باهوش، زخمی، و از درون خسته. حضورش مثل یه سایه رو سر رمیکه. از اون طرف، مایا میسن (با بازی کاترین هان) که مسئول بازاریابیه، آدمیه که هم سینما رو می‌شناسه، هم مخاطب رو—اما کسی درست به حرفش گوش نمی‌ده.کارگردانی ایوان گلدبرگ فضای استودیو رو سرد، بی‌روح و بی‌هویت نشون می‌ده؛ محیطی که در ظاهر حرفه‌ایه، ولی در واقع پر از آدم‌های بلاتکلیفه. رنگ‌ها خنثی‌ان، دفترها پنجره ندارن، و همه چیز یه جور حس رخوت و توقف داره.این قسمت، طنز رو صرفاً به شوخی‌های کلامی محدود نمی‌کنه، بلکه در دل موقعیت‌ها و تضادها پیش می‌بره: مدیر نابلد در برابر کارکنان کارکشته، ایده‌های خام در برابر واقعیت‌های بازار، جاه‌طلبی در برابر تجربه. بعضی از شوخی‌ها برای مخاطب عام شاید خیلی «درون‌صنعتی» باشه، ولی برای کسی که دنیای سرگرمی رو دنبال می‌کنه، حسابی جذابه.در مجموع، قسمت اول The Studio نه‌فقط معرفی شخصیت‌ها، بلکه معرفی بحران‌هاییه که قراره توی ادامه‌ی مسیر ببینیم. سریال نشون می‌ده اگه مدیرت چیزی از کار نفهمه، حتی بهترین فیلمنامه‌ها هم به جایی نمی‌رسن—مخصوصاً وقتی تصمیم‌ها بیشتر برای نمایش و ژست گرفته می‌شن تا برای خلق هنر!</description>
                <category>هانیه محمدی</category>
                <author>هانیه محمدی</author>
                <pubDate>Sun, 11 May 2025 22:30:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعار تیم‌های فوتبالی اگه خاندان گیم آف ترونز بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@Hanie.Mohammadi/%D8%A8%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%AF-%DA%AF%DB%8C%D9%85-%D8%A2%D9%81-%D8%AA%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%B2%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%85-%D8%AA%D9%88-%D9%81%D9%88%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7-ivbumzzglhfg</link>
                <description>تا حالا با خودتون فکر کردین اگه تیم‌های فوتبال مثل سریال گیم آف ترونز شعار داشتن، اون شعار چی بود؟ من نظر خودم رو نوشتم، شما هم اگه طرفدار تیمی هستین نظرتون رو برام کامنت کنید.مقایسه‌ی تیم‌های فوتبال با خاندان های گیم آف ترونزمن سیتی: شعار خاندان استارک یعنی winter is coming رو اصلا انگار برای من سیتیِ پپ نوشتن که میتونن با گفتنش لرزه به اندام تمام مدعیان قهرمانی و کسب سهمیه بندازن و اونا رو از زمستون پیش رو بترسونن. اگه باور ندارید از آرسنالیا بپرسین.لیورپول: برای لیورپول که به اشتباه پیش بینی میشد بعد از رفتن کلوپ با افت مواجه بشن با قلبی غمگین ولی سری بلند، شعار خاندان مارتل رو انتخاب کردم: unbowed, unbent, unbroken (تعظیم نکرده، سر خم نکرده، شکسته نشده)منچستر یونایتد: برای یونایتد و به یاد دوران خوش دهه 90، شعار خاندان والرین رو انتخاب کردم the old, the true, the brave (بااصالت، حقیقی، شجاع)چلسی: برای آبی‌های لندن و با نگاهی به لقب و لوگوی باشگاهشون، شعار خاندان لنیستر رو انتخاب کردم Hear me roar! (به صدای غرش من گوش بده)تاتنهام: تاتنهام مثل خاندان گریجوی شعار: we do not sow (ما دانه نمیکاریم) رو انتخاب کردن واسه همین هم همیشه دستشون خالی میمونه و جامی رو درو نمیکنن.آرسنال: برای آرتتا و آرسنالیا که هنوز فکر میکنن میتونن قهرمان پریمیرلیگ بشن شعار خاندان استوک‌ورث رو انتخاب کردم proud to be faithful (افتخار میکنیم که باورمند هستیم). البته این تنها دلیل انتخاب خاندان استوکورث برای کرنرسنال نیست.بارسلونا: دردنیای واقعی بارسلونا خودش شعاری به زیبایی «بیش از یک باشگاه» داره ولی واسه اینکه جاش خالی نباشه شعار خاندان تارگرین، Fire and Blood رو بهشون میدیم که با قدرتمندترین خط حمله‌ی اروپا، رقبا رو به «خون و آتیش» کشیدن!رئال مادرید: شعار مادرید مثل شعار خاندان کاد (Codd) عه: Though All Men Do Despise Us که ترجمه میشه: با اینکه همگان از ما نفرت دارند، [الابختکی سی‌ال میبریم].اتلتیکو مادرید: روخی بلانکوس طوری بازی میکنن که انگار سیمئونه قبل از بازی شعار خاندان باراتیون رو برای سربازاش میخونه: ours is fury (تاکتیک ما خشمه)بایرن مونیخ: برای باوارایی‌ها و تصاحب دوباره‌ی صدر جدول بوندسلیگا بعد از یک فصل دوری، شعار خاندان مورمونت رو انتخاب کردم Here we stand (جای ما اینجاست)دورتموند: برای زنبورها و به یاد مارکو شعار خاندان رویس رو انتخاب کردم we remember  (به خاطر داریم) {فکت از pubmed: زنبورها حافظه‌ی به شدت خوبی دارن}یوونتوس: برای یوونتوس و مربی جدیدش که سعی کردن از نو شروع کنن شعار خاندان تایرل رو انتخاب کردم growing strong (با قدرت به رشد کردن ادامه میدیم)اینتر: برای اینتر که بهترین تیم ایتالیا تو اروپا بوده و به سری‌آ اعتبارِ دوباره داده شعار خاندان های تاور رو انتخاب کردم we light the way (ما راه رو روشن میکنیم)میلان: برای میلان که تو فصل زمستون با تعویض سرمربی و با کامبک جلوی یوونتوس و اینتر سوپرکاپ رو برنده شدن شعار خاندان کاراستارک رو انتخاب کردم the sun of winter (خورشید زمستان)پاریسن ژرمن: برای PSG که زود میان و زود هم حذف میشن شعار خاندان تارلی رو با کمی تغییر انتخاب کردم first in {and out of} battle</description>
                <category>هانیه محمدی</category>
                <author>هانیه محمدی</author>
                <pubDate>Thu, 23 Jan 2025 18:43:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اصغر فرهادی چطور به کاساندرای سینمای ایران تبدیل شد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Hanie.Mohammadi/%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D9%87%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%84-%D8%B4%D8%AF-plov2tjzq5mw</link>
                <description>اصغر فرهادی و تصویر فن آرت از کاساندرااگه کلمه‌ی پیش بینی رو بشنوی احتمالا یاد داستان‌های فانتزی میافتی؛ یه چیزی تو مایه‌های ارباب حلقه‌ها و هری پاتر. اگه یکم بیشتر به پیش بینی فکر کنی شاید یاد سایت‌های شرط بندی و پیش بینی مسابقات فوتبال بیافتی. ولی این روزا پیش بینی سوپرپاور مخصوص ابرقهرمان‌های مارول یا یه مفهوم فانتزی نیست. این روزا که علم داره با سرعت دیوانه‌واری داره جلو میره و تمام فیلمای علمی-تخیلی دارن رنگ حقیقت میگیرن، پیش بینی تبدیل به واقعیت شده؛ ابزاری که همین الان و تو همین لحظه شرکت‌های مختلفی تو دنیا دارن ازش پول‌های کلان در میارن. دیگه الان پیش بینی هم اسم خودش رو عوض کرده و گذاشته «آمار و علم تحلیل داده».تو ادبیات و سینما پیش بینی جایگاه بالایی داره؛ از اسطوره‌های رم و یونان باستان تا فیلم‌های جدید که در مورد خطر فجایع اجتماعی مثل فاشیسم به بیننده هشدار میدن. در ادبیات یونان باستان، خدای پیش بینی آپولو نام داشت. روزی آپولو عاشق زنی به نام کاساندرا میشه. به خاطر این عشق، به اون علم پیش بینی آینده رو یاد میده اما وقتی کاساندرا جواب عشق آپولو رو نمیده، آپولو با اینکه خدای تیراندازی، موسیقی، رقص، حقیقت و پیش بینیه اما جنبه‌ی «نه شنیدن» نداره و کاساندرا رو نفرین میکنه که همیشه پیش بینی‌های درست انجام بده اما کسی حرفش رو باور نکنه. اینطور میشه که کاسندرا اتفاقات مهمی مثل سقوط تروا و فتح اون رو به دست یونانیان پیش بینی میکنه اما کسی حرفش رو باور نمیکنه و بهش میخندن. احتمالا اگه کاساندرا در ایران زندگی میکرد و همچین فاجعه‌ای رو پیش بینی میکرد هم حرفش رو باور نمیکردن، هم بهش میخندیدن و هم متهمش میکردن به «سیاه نمایی»! برچسبی که روی هنرمندای دغدغه‌مند زیادی زدن. یکی از استفاده‌های به شدت نادرست از این برچسب، اتفاقی بود که برای فیلم درخشان و ماندگار اصغر فرهادی یعنی «جدایی نادر از سیمین» افتاد. فیلم جدایی نیازی به معرفی نداره اما برای یادآوری باید بگم این فیلم محصول 1389 و درباره‌ی زوجیه که همدیگه رو دوست دارن و در کنار هم میتونستن پدر و مادر فوق‌العاده‌ای باشن اما شرایط کشور اونا رو مجبور به گرفتن تصمیمات سختی میکنه؛ تصمیمی به سختی مهاجرت! حالا بعد از گذشت حدودا 14 سال از فیلم برنده‌ی اسکار اصغر فرهادی، خالی از لطف نیست اگر برگردیم و اون رو با شرایط امروز کشور مطابقت بدیم. آیا کسی رو از دور و بریاتون میشناسید که مهاجرت کرده باشه؟ جواب احتمالا «بله» باشه. اگر تحصیلکرده‌ی دانشگاه‌های معتبر تهران، امیرکبیر یا صنعتی شریف باشید احتمال مثبت بودن جواب شما بیشتر هم میشه. حتی ممکنه خودتون مهاجرت کرده باشین و این نوشته رو از ورای مرزهای ایران بخونید. در هر صورت، حرفم اینه که نه فقط بر اساس شهود و بایاس، بلکه به صورت آماری و طبق اطلاعات بانک جهانی آمار مهاجرت از ایران به طور نگران کننده‌ای افزایش پیدا کرده. من کاری به دلیل افزایش مهاجرت ندارم، نه به این دلیل که تحلیل خودم رو ندارم، به این دلیل که ولش کنن، دردسره! هدف من از این نوشته صرفا بررسی آثار اصغر فرهادی و تطابق اونا با وضعیت فعلیه تا معلوم بشه چقدر از حرف‌های این هنرمند (که به عقیده‌ی من شناخت کم‌نظیری از جامعه‌ی ایرانی داره) بعد از گذشت بیش از یک دهه، درست بودن. نادر و سیمین از قشر متوسط جامعه هستن؛ نادر کارمند بانک و سیمین معلمه. اونا فقط یه بچه دارن، دختری که داره سن بلوغ و نوجوانی رو طی میکنه و داره مهم‌ترین و تعیین‌کننده‌ترین بخش زندگیش رو از سر میگذرونه. این سنیه که پدر و مادر کم کم نگران آینده‌ی بچه‌هاشون میشن. بچه‌ی ما قراه چه آینده‌ای داشته باشه؟ چطور زندگی کنه؟ چه سطحی از آزادی و رفاه داشته باشه؟ و به صورت کلی، آیا قراره خوشبخت زندگی کنه و این خوشبختی به چه چیزایی بستگی داره؟سیمین این مسئله رو برای خودش حل کرده. به نظر سیمین فقط یه جواب وجود داره؛ رفتن از ایران و زندگی در کشوری با شاخص‌های رفاهی مناسب. سیمین فکر میکنه این جامعه‌س که افرادش رو تربیت میکنه و اگر آدمی بخواد سالم رشد کنه باید در جامعه‌‌ای قرار بگیره که این امکانات رو در اختیارش قرار بده. نادر اما، بر خلاف همسرش، فکر میکنه اگه کسی بخواد درست زندگی کنه، فارغ از اینکه کجا زندگی میکنه، میتونه. در حالت ایده‌آل بهتره زن و شوهر قبل از بچه‌دار شدن در مورد همچین اختلاف نظر بنیادینی صحبت کنند ولی واقعیت زندگی با حالت ایده‌آل تفاوت‌های زیادی داره. واقعیت اینه که خیلیا مثل سیمین راه حل رو در رفتن میدونن، و حالا بعد از گذشت ۱۴ سال و با دیدن سیل مهاجرت ایرانیا، متوجه میشیم تعداد سیمین‌های جامعه بیشتر شده. اما آیا مهاجرت تنها مسئله‌ی اصغر فرهادی در فیلم جدایی بود؟ یکی از مهم‌ترین درون‌مایه‌های فیلم اختلاف طبقاتی بود؛ اختلاف به معنای اقتصادی و فرهنگی. با توجه به ارجاع فرهادی به وضع ایرانیان در زمان ساسانیان و جامعه‌ی کاملا دو دسته‌ی آن زمان، بدهی حجت (شهاب حسینی) و عدم توانایی نادر در پرداخت دیه، مشکلات اقتصادی هر دو قشر (متوسط و فرودست) رو نشون میده اما سرنخ‌هایی در اثر هست که اختلاف طبقاتی این دو قشر از نظر فرهنگی رو هم برجسته میکنه. مثلا وقتی حجت پیش‌داوری اطرافیان نادر و سیمین رو در مورد خودش و طرز رفتارش با همسرش زیر سوال میبره. اصغر فرهادی اونقدر باهوش بوده که هر دوی این اختلافات رو به موازات هم جلو میبره و به هر دو میپردازه و همین باعث شده جدایی به فیلم قابل تاملی تبدیل بشه. اصغر فرهادی با این کار نشون میده اختلاف طبقاتی فقط اختلاف در سطح درآمدی نیست. برعکس اونچه که تلاش میشه در سینما و به خصوص تلویزیون ایران نشان داده بشه، آدمای فقیر فرشته‌ای نیستن که اسیر چنگال دیو ثروتمندان طماع شدن. پایین بودن سطح رفاه میتونه تاثیرات به شدت گسترده‌ای بر سطح سواد این آدم‌ها و دریغ شدن فرصت‌های بیشماری از اونا بشه که در نهایت و بعد از سالها ادامه پیدا کردن سطح فرهنگی اونا رو هم پایین بیاره. شاید مثال کلیشه‌ای باشه ولی آشغال کف خیابون در محله‌های بالا شهر بیشتره یا پایین شهر؟ واقعیتی که در فیلم برنده‌ی اسکار «انگل» ار بونگ جون-هو هم به اون اشاره شد.بعد از رد شدن دلار از مرز ۷۰ هزارتومان، میبینیم که نگرانی هنرمند از وضعیت اقتصادی جامعه، جامعه‌ای که درونش زندگی کرده و به مصداق سریال برجسته‌ی «متهم گریخت» خودش هم تجربه‌ی زیست در طبقات پایین اقتصادی رو داره، تا چه حد درست بوده. هشداری که اصغر فرهادی در سال ۱۳۸۹ در مورد بحران، اگر نگیم فروپاشی، اقتصادی میده امروزه به عینه و برای هر کسی از طبقه‌ی متوسط جامعه قابل لمسه و دیگه نمیشه برچسب سیاه نمایی به اون زد. اما چرا داستان جدایی نادر از سیمین در بستر یک دعوای قضایی روایت میشه؟ بله، اصغر فرهادی فقط مشکلات رو مطرح نمیکنه، مشکلاتی که در فیلم شهر زیبا و رقص در غبار  هم در موردشون صحبت کرده بود، اون مقصر رو هم معرفی میکنه. مسلما هر نظام سیاسی مشکلات خاص خودش رو داره. در دنیای واقعی ایده‌آلی وجود نداره و اگر هم داشته باشه ما راه خیلی طولانی و خسته‌کننده‌ای برای رسیدن به اون ایده‌آل خواهیم داشت اما عیب و ایرادات سیستماتیک باید در یک جامعه‌ی آزاد و رو به رشد مورد بحث قرار بگیرن تا تلاش‌های کوچک و گام به گام برای رفع اونا برداشته بشه و بعد از گذشت چند سال و با نگاه به گذشته بشه نقشه‌ پیشرفت رو دید. بعد از گذشت ۱۴ سال از فیلم جدایی نادر و سیمین، ۲۰ سال از فیلم شهر زیبا و ۲۱ سال از فیلم رقص در غبار، آیا قدمی، هرچند کوچک، برای اصلاح باگ‌های قانونی برداشته شده؟ آیا این هم دلیلی برای سیل مهاجرت ناراحت کننده‌ی ایرانیا از کشور خودشون به سایر نقاط دنیاست؟ من دنبال جواب خاصی نیستم. هدف من از طرح سوال پیدا کردن جواب نیست. بعضی سوالا تو زندگی جواب ندارن. هدف من از طرح سوال اینه که خواننده در مورد این مسائل فکر کنه و از جنبه‌های مختلف به قضیه نگاه کنه؛ جنبه‌هایی که شاید براش خوشایند نباشه. طرح سوال و نشان دادن مشکلات کاری بود که اصغر فرهادی در تمام این سال‌ها و در مدیوم‌های مختلف سینما و تلویزیون بهش پرداخته. اما درست مثل کاساندرا، به جای توجه، بهش خندیدن و متهمش کردن به سیاه نمایی. اما زمان بهترین قاضیه و بعد از گذشت فقط ۱۴ سال، زمانی که شاید برای تحقق چنین پیش بینی تلخی و به عینه دیدن مصادیقش زمان کمی بود، به طور غیرقابل انکاری به حقیقت تبدیل شد. حقیقتی که به استناد اعداد و ارقام در قالب دانشی به نام علم آمار و تحلیل داده میشه اون رو اثبات کرد!</description>
                <category>هانیه محمدی</category>
                <author>هانیه محمدی</author>
                <pubDate>Fri, 13 Dec 2024 11:07:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کدوم شخصیت فیلم درباره‌ی الی هستی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Hanie.Mohammadi/%DA%A9%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-jvhchfbpkorr</link>
                <description>این چند تا سوال رو جواب بده و نمره‌ت رو حساب کن تا معلوم بشه کدوم شخصیت درباره‌ی الی هستی.1. دوستات در مورد میگن...الف) درس‌خونه (10 امتیاز)ب) شکموئه (8)پ) تو عوالم خودشه (6)ت) مرتبه (4)ث) بچه مثبته (2)ج) بامزه‌س (0)2. به نظرت آدم چند بار  ازدواج کنه اوکیه؟الف) بیشتر از 3 بار (10)ب) هر چند بار، به شرط اینکه غذای عروسیش خوب باشه (8) پ) 2 بار (6)ت) 1 بار (4) ث) حداکثر 3 بار (2)ج) اصلا ازدواج نکنه (0)3. تو چه ورزشی مهارت داری؟الف) والیبال (10)ب) تخته نرد (8)پ) بادبادک بازی (6)ت) هیچ کدوم (4)ث) شنا (2)ج) رالی (دست فرمون خوب هم حسابه) (0)4. چقدر با پدر و مادرت صمیمی هستی؟الف) معمولی (10) ب) خیلی کم (8)پ) زیاد (6) ت) نفسم بهشون وصله (4)ث) کم (2)ج) رفیقیم (0)5. نظرت راجع به حیوانات چیه؟الف)  حیوون خونگی فقط سگ و گربه (10) ب) خودم دوست دارم. مامانم اجازه نمیده. (8)پ) عاشقشونم. نباید حیوونا رو بخوریم (6) ت) همه‌ی حیوونا رو دوست دارم (4)ث) حیوونایی که میشه خورد رو دوست دارم (2)ج) حیوونای عجیب و غریب رو دوست دارم (0)6. وقتی از دانشگاه/ سر کار برمیگردی اولین کاری که انجام میدی چیه؟الف) کارای درسی/ اداری رو انجام میدم (10) ب) یه چیزی میخورم (8) پ) به آهنگ گوش میدم (6) ت) اتاقم رو تمیز میکنم (4)ث) استراحت میکنم (2)ج) میرم پیش دوستام (0)7. به نظر دوستات اخلاق بدت چیه؟الف) خودخواهم (10) ب) دلم نمیاد غذام رو با کسی شریک بشم (8)پ) زیادی مهربونم (6)ت) وسواسیم (4) ث)  زود عصبانی میشم (2)ج) زیاد شوخی میکنم (0)8. غذای مورد علاقه‌ت چیه؟الف) غذای گیاهی (10) ب) هله هوله (8) پ) غذای مامان پز (6)ت) غذایی که خودم میپزم (4)ث) غذای خونگی (2)ج) غذای بیرون (0)9.  شغل ایده‌آلت...الف) حوزه‌ی تک (10) ب) خرید و فروش (8)پ) کارای خیریه و داوطلبانه (6)ت) آشپزی  (4) ث) اصلا کار نکنم (2)ج) نمیدونم (0)10. کدوم شخصیت میتونه دوست صمیمیت باشه؟الف) احمد (10)ب) پیمان (8)پ)  الی (6)ت) شهره (4) ث) امیر (2)ج) سپیده (0)جواب‌ها:0-11 امتیاز :سپیدهشما از اون دسته آدمایی هستید که بهشون میگن گل مجلس. دوستای زیادی دارید و خبر خوب اینه که با شما به دوستاتون خوش میگذره. شما پایه‌ی خوشگذرونی و مسافرت هستید و دوست دارید با دوستاتون سفر برید. مشکلات شما رو نمیترسونن چون همیشه میتونید یه راهی برای حل کردنشون پیدا کنید. قابلیت انطباق پذیری خوبی دارید و این به شما توی زندگی خیلی کمک میکنه.12-33 امتیاز امیرشما از اون دسته آدمایی هستید که شاید زود عصبانی بشه ولی واقعا ته دلش چیزی نیست. خانواده‌تون رو خیلی دوست دارید و اولویت شما اول خانواده‌س بعد دوستا. از اون دست آدمایی هستید که میشه بهشون تکیه کرد و تو روزای سخت پشت دوستاشون رو خالی نمیکنن. شما سنت رو به مدرنیته ترجیح می‌دید و توی دنیای قدیم احساس راحتی بیشتری می‌کنید.34-55 امتیاز شهرهشما از اون دسته آدمایی هستید که تو فامیل به کدبانویی و مرتب بودن معروفه. دست پخت شما زبانزد همه‌س. نقطه قوت شما اینه که در برنامه‌ریزی و مدیریت آدم دقیق و منظمی هستید. مهربونی شما و آرامش وجودتون باعث میشه دوست خوب و شریک زندگی بهتری باشید. اگه یاد بگیرید احساساتتون رو بهتر بروز بدید هم حال خودتون بهتر میشه هم میتونید روابط بهتری داشته باشید.56-67 امتیاز الیشما نور مجلس هستید. آدم مهربون و بی‌عقده‌ای که دنیا رو به جای بهتری تبدیل میکنه. شما شنونده‌ی خوبی هستید و به حرف آدمای اطرافتون گوش میدید و این شما رو به دوست خوبی تبدیل کرده. شما خودتون رو بالاتر از بقیه نمی‌بینید و همیشه آماده‌ی کمک کردن به دیگران هستید. شما به خوبی تونستید در زندگی خانوادگی و اجتماع‌تون تعادل ایجاد کنید و هم دوست خوبی هستید هم فرزند خوبی. شاید تو هیچ چیزی عالی نباشید، اما تو همه چی خوب هستید.68- 79 پیمانبا اینکه به نظر میاد زندگی رو سخت نمیگیرید ولی این به خاطر هوش بالای شماست که متوجه شدید بیخیالی بهترین کار برای کنار اومدن با این دنیاست. شما از اون آدم‌هایی هستید که باهاتون خوش میگذره و دوستاتون از معرفت شما تعریف میکنن. شما هوش احساسی بالایی دارید و به اصطلاح میتونید آدم‌ها رو بخونید. به خاطر هوش بالاتون هم زندگی شغلی هم زندگی اجتماعی سالمی دارید. سقف شما آسمونه.80-100 احمدشما بین دوستاتون به عنوان آدم باهوشی شناخته میشید. با اینکه اولویت شما خانواده‌س اما روابط دوستانه‌ی صمیمی و بسیار خوبی دارید. شاید دوستاتون زیاد نباشند اما دوستی‌های ماندگاری دارید. احتمالا کتاب خوندن برای شما یه تفریحه و همیشه از یاد گرفتن چیزهای جدید استقبال میکنید. شما زندگی آرامی دارید و سعی میکنید از مشکلات دوری کنید. اگر مشکلی هم پیش بیاد شما میتونید راه حلش رو با درایت خودتون پیدا کنید. </description>
                <category>هانیه محمدی</category>
                <author>هانیه محمدی</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jul 2024 01:14:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهترین روابط خواهرانه در فیلم‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Hanie.Mohammadi/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B7-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%87%D8%A7-t5yankscn7oc</link>
                <description>فیلم 27dresses جین (سمت راست) و تس (سمت چپ)دو خواهری که از بچگی مادرشون رو از دست میدن و خواهر بزرگ‌تر وظیفه‌ی مادری رو برای خواهر کوچکترش به عهده میگیره. جین و تس خواهران خوبی هستند و واقعا همدیگه رو دوست دارن اما وقتی تس با کراش جین نامزد میشه، رابطه‌ی خواهریشون وارد چالش جدی میشه. این فیلم به شما یاد میده چطور روابط خانوادگی و عشقی‌تون رو مدیریت کنید و در نهایت درس بزرگی به شما میده که زندگیتون رو عوض میکنه.فیلم knight and day حتی از اسمشون هم میشه فهمید که اونا با هم خواهر هستند؛ جون و آپریل دو خواهر صمیمی هستند و جون قصد داره برای روز عروسی آپریل بهش کادوی خاصی بده. اما اتفاقاتی در زندگی جین میافته و آشنایی او با مامور مخفی باعث میشه دیدگاه جون نسبت به روابطش دچار تغییر بشه و یاد بگیره آدم‌ها رو باید همونطور که هستن دوست داشته باشه.فیلم me before youلوئیزا و کاترینا تو یه شهر کوچیک زندگی میکنن. به نظر میاد لوئیزا از زندگیش رضایت داره اما کاترینا که خواهر بزرگتره فکرای دیگه‌ای برای زندگی آینده‌ش داره. این دو خواهر تفاوت‌های زیادی با هم دارن اما این تفاوت‌ها هیچ وقت باعث نمیشه عشقشون نسبت به هم کم بشه؛ برعکس، لو همیشه و مشتاقانه از نظرات خواهرش استفاده میکنه. لو و کت نمونه‌ی دو خواهر صمیمی و دوست داشتنی هستندِ خواهرایی که هر کدوم از ما آرزوشون رو داریم.فیلم what&#x27;s your numberشاید بزرگترین منبع اختلاف بین خواهران پدر و مادرهایی باشن که بینشون فرق میذارن.  آلی و دیزی از این چالش سربلند بیرون اومدن و رابطه‌ی خواهرانه‌ی خوبی دارن اما توقعات مادرشون کاملا پتانسیل این رو داشت که بینشون رو شکرآب کنه. اما در نهایت وقتی آلی متوجه میشه خواهرش بی‌نقص نیست جرات پیدا میکنه تا بره دنبال زندگی دلخواهش.فیلم Monalisa&#039;s smileشاید یکی از بزرگترین نماد‌های زنانه در هنر تابلوی نقاشی مونالیزا اثر نقاش معروف لئوناردو داوینچی باشه. بانوی مرموزی که سالها فکر انسان‌های زیادی رو درگیر لبخند ژکوندش کرده. تم اصلی فیلم زن و بودن و چالش‌هاشه. شاید زنان این فیلم رسما با هم خواهر نباشند ولی با هم یکجا زندگی میکنند (خوابگاه)، با هم دعوا می‌کنند، دل همدیگر رو میشکنند اما در نهایت از همدیگه حمایت و پشتیبانی می‌کنند. خب، مگه آدم از یه خواهر چه توقعی داره؟ این فیلم نشون میده خواهر بودن به نسبت خانوادگی نیست و یه دوست خوب میتونه مثل یه خواهر تو روزای سخت کنارت باشه. </description>
                <category>هانیه محمدی</category>
                <author>هانیه محمدی</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jul 2024 14:28:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهترین قسمت‌های فرندز برای یادگیری زبان انگلیسی</title>
                <link>https://virgool.io/@Hanie.Mohammadi/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%AF%D8%B2-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%84%DB%8C%D8%B3%DB%8C-xl6vyaw91ra6</link>
                <description>اگر از دوستاتون بپرسید برای یادگیری زبان انگلیسی باید چی ببینم؟ حتما سریال دوست داشتنی فرندز جز پیشنهادهاشون خواهد بود. در این مقاله می‌خوام 5 قسمت سریال فرندز که برای تقویت مهارت شنوایی و گفتاری (LISTENING &amp; SPEAKING) مناسب هستند به شما معرفی کنم و بگم هر قسمت از فرندز بهتون کمک میکنه در مورد چه چیزی صحبت کنید. به علاوه از هر قسمت 3 جمله‌ی کاربردی از دیالوگ های سریال رو هم انتخاب کردم تا بدونید چقدر جملات و کلمات به کار رفته تو این سریال راحت و آسونه و بهتون کمک میکنه به راحتی زبان انگلیسی رو یاد بگیرید. یادتون باشه حتما در مورد این مقاله نظر بدید و اگر خوشتون اومده بهم بگید تا ادامه‌ش بدم.1) اون قسمتی که برق میرهاین همون قسمتیه که برقا میره، چندلر توی اتاق ATM با یه مدل جذاب (جیل گودیکر) گیر کرده و ریچل با پائولو آشنا میشه. همونطور که حدس زدید، تم این قسمت در مورد آشنایی و ملاقات با افراد جدیده و از اونجا که عضو تازه اما موقت جمع دوستان، یعنی پائولو، بلد نیست انگلیسی صحبت کنه، احساس تنهایی نمی‌کنید :)این قسمت میتونه بهتون کمک کنه کلمات و عبارت‌هایی در مورد آشنایی با آدم‌های جدید (مخصوصا ملاقات رمانتیک) یاد بگیرید و با اعتماد به نفس بیشتری با اونها صحبت کنید. 3 تا جمله‌ی به درد به خور این اپیزود همراه با معنی و کاربرد:1) وقتی چهره‌ی آشنایی رو جایی میبینید اما اسمش رو به خاطر نمیارید: Chandler: &quot;Oh my God, it&#x27;s her, it&#x27;s that victoria secret model, sth Goodacre&quot;چندلر:«خدای من، خودشه، همون مدل ویکتوریا سکرت، یه چیزی گودیکر»2) وقتی در مورد کراش روی یه نفر حرف میزنید:Pheobe: &quot;I was the last to know you had a crush on Joey when he was moving in...&quot;فیبی {خطاب به مانیکا}: «من آخرین نفری بودم که فهمیدم وقتی جویی تازه اسباب کشی کرده بود روش کراش داشتی...»3) وقتی دوست یا پارتنرتون رو به جمع معرفی می‌کنید:Rachel: &quot;everybody, this is Paolo&quot;ریچل:« بچه‌ها، این پائولوئه»2) اون قسمتی که میمون وارد داستان میشهتو این قسمت هیچ کس به جز ریچل پارتنری نداره که به جشن سال نو ببره و همه غمگین هستن. این قسمت بهتون یاد میده چطور برای آینده یا یه مناسبت خاص مثلا سال نو برنامه ریزی کنید یا در مورد پلن دوستاتون ازشون سوال بپرسید. بالاخره برنامه ریختن با دوستا بخش مهمی از زندگی اجتماعیه و باید گرامر درست و دایره‌ی واژگان مناسبی بلد باشید تا بتونید با دوستاتون در این مورد صحبت کنید.3 تا جمله‌ی به درد به خور این اپیزود همراه با معنی و کاربرد:1) چطور باید در مورد برنامه‌ی سال نوی دوستاتون سوال بپرسید:Rachel:&quot;hey, do you guys know what you&#x27;re doing for the new year&#x27;s?&quot;ریچل:«بچه‌ها، شما میدونید قراره سال نو چیکار کنید؟» {برنامه‌تون برای سال نو چیه؟}2) وقتی در مورد آینده و اینکه کسی قراره کجا باشه حرف میزنید:Rache:&quot; Paolo is going to be in Rome this new year&quot;ریچل:« پائولو قراره تعطیلات سال نو بره {شهر} رم»3) وقتی در مورد اینکه میخواید وقتتون رو با آدم مورد علاقه‌تون بگذرونید صحبت می‌کنید:Pheobe:&quot; I just want to be with him all the time. you know? day and night, night and day, and special occasions...&quot;فیبی:«من میخوام همیشه پیشش باشم. میدونی منظورم چیه؟ روز و شب، شب و روز، و مناسبت‌های خاص...» 3) اون قسمتی که همه‌ش پوکر بازی میکنن پوکر بازی کردن یکی از بازی‌های محبوبه و شاید بخواید چند کلمه هم در مورد ورق های پاسور یاد بگیرید تا اگر خواستید دورهمی با دوستاتون بازی کنید.3 تا کلمه‌ی به درد به خور این اپیزود همراه با معنی و کاربرد:1) پیک میشه spades2) خاج میشه clubs3) دروغ گفتن تو بازی bluff4) اون قسمتی که میمون فرار میکنههمه‌ی ما حتما چیزی رو گم کردیم و سعی کردیم دنبالش بگردیم تا پیداش کنیم. تو این قسمت هم ریچل مارسل، میمون خونگی راس، رو گم کرده و حالا همه دارن دنبالش میگردن.3 تا جمله‌ی به درد به خور این اپیزود همراه با معنی و کاربرد:1) وقتی میخوای بگی اسم حیوون خونگی گمشده‌ت چیهJoey:&quot; he answers to the name Marcell&quot;جویی:«مارسل صداش میزنیم»2) صحبت در مورد گم شدن چیزی/ کسیJoey: &quot;How could you lose him?&quot;جوئی:«چطور تونستی گمش کنی؟»3) گشتن دنبال چیزی/کسیMonica: &quot;Mr. Heckle, our friend lost a monkey. Have you seen it?&quot;مونیکا:«آقای هکل، میمون دوستمون گم شده. شما ندیدینش؟»5) اون قسمتی که دندون پزشک شیطانی دارههیچ کس کامل نیست و ریچل هم تو این قسمت مرتکب اشتباهاتی میشه. اون که از وضعیت فعلی زندگیش و نداشتن یه شریک خوب حسابی بهم ریخته‌س، با نامزد سابقش، بری، رو به رو میشه و با هم وارد رابطه میشن. اینا همه در حالیه که بری الان نامزد دوست صمیمی ریچله. در نهایت ریچل تصمیم میگیره این رابطه‌ی اشتباه رو بهم بزنه. خب تو این قسمت قراره یه سری جمله و اصطلاح یاد بگیرید تا خدایی نکرده اگه روزی خواستید رابطه‌تون رو با کسی تموم کنید ازشون استفاده کنید.  3 تا جمله‌ی به درد به خور این اپیزود همراه با معنی و کاربرد: وقتی میخواید بهش بگید تنهاتون بذاره و از زندگیتون بره1) Ross:&quot; is that before or after you told him to stop calling, stop sending you flowers and to generally leave you alone?&quot;راس:«قبل از اینکه بهش بگی دیگه بهت زنگ نزن، برات گل نفرسته و کلا ولت کنه {برات عطر خرید} یا بعدش»2) Rchel:&quot; I go see him this afternoon and I&#x27;ll put an end to it&quot;ریچل:«امروز بعد از ظهر یمرم پیشش و این رابطه رو تموم میکنم»3) Berry:&quot; if you want, I just break it off with her&quot;بری:«اگه بخوای، باهاش بهم میزنم» </description>
                <category>هانیه محمدی</category>
                <author>هانیه محمدی</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jul 2024 07:19:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد سریال خاندان اژدها؛ فصل دوم، قسمت سوم// برنینگ میل</title>
                <link>https://virgool.io/@Hanie.Mohammadi/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DA%98%D8%AF%D9%87%D8%A7-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D9%86%DB%8C%D9%86%DA%AF-%D9%85%DB%8C%D9%84-dsmj5htrgsxc</link>
                <description>در این قسمت از سریال خاندان اژدها همه چیز آماده می‌شود تا بالاخره در قسمت بعد شاهد «رقص اژدهایان» باشیم.یکی از تم‌های داستان‌های مارتین «عاقبت عمل» بوده. شاید در دنیای مارتین جنایتکاران آنطور که به نظر ما حقشان بوده مجازات نشوند، یا آدم خوب‌های قصه آنطور که باید به چیزی که می‌خواهند نمیرسند اما یک چیز قطعی است؛ هر کس به سزای اعمالش می‌رسد. مثلا جافری براتیون در روز عروسیش خفه می‌شود یا آریا استارک بالاخره می‌تواند انتقام عروسی خونین را از خاندان فری بگیرد. به قول ضرب المثل پر مفز خودمان ایرانی‌ها «دیر و زود داره ولی سوخت و سوز....» خوب شاید سوخت و سوز هم داشته باشد. آن هم در دنیای بی رحم بازی تاج و تخت. مارتین همه‌ی آدم های داستانش را، چه اشراف زاده و چه رعیت، به سزای اعمالشان میرساند اما همیشه تاکید می‌کند که اعمال ایمپالسیو و انتقام جویانه ی اشراف زادگان به جز خودشان به زیردستانشان هم آسیب میزند.خب، قسمت سوم فصل دوم خاندان اژدها از همینجا شروع میشود. دو خاندانی که کینه ی قدیمی در دل دارند (برکن ها و بلک وودها) به خودشان اجازه می دهند از دعوای بین دو جناح خانواده ی سلطنتی سواستفاده کنند و همان را بهانه کنند برای خون و خون ریزی. داستان از دورهمی پسرهای برکن شروع میشود که دارند در مورد مهارت شمشیرزنی و اسب سواری رجز خوانی می کنند. وقتی دوستان پسر جوان مهارت اسب سواری او را زیر سوال میبرند، او مهارت شمشیرزنی اش را به رخ میکشد و از جمله «اینقد تو شمشیرزنی مهارت دارم که بلک وودها رو بکشم» استفاده میکند. همین جمله نشان میدهد چه عداوت ریشه داری بین اعضای این دو خاندان وجود دارد.  به محض اینکه پسر جوان این حرف را میزند پسرا خاندان بلک وود سر و کله شان پیدا می‌شود و آرون (پسر برکنی) را با نام خانوادگیش صدا میزند. همین جمله نشان می دهد که این پسرها شاید همدیگر را نمیشناسند. شاید اگر پرچم های خاندان های اشرافی بینشان فاصله نمیانداخت آن ها هم همراه با بقیه‌ی پسرها آرون را دست میانداختند و با او شوخی میکردند. اما نه، سوگند به پرچم خاندان هایشان باعث شده بدون آنکه همدیگر را بشناسند با هم سر ناسازگاری داشته باشند. حالت چهره ی آرون به محض اینکه فریاد «برکن» پسر بلک وودی را میشنود، تغییر می‌کند. دعوا، دعوای آشنای روستاییان است. کسی سنگهایی که مرز بین زمین های برکن و بلک وود را مشخص میکرد جا به جا کرده. آرون بعد از مشاجره‌ی لفظی کوتاهی راهش را میگرد که برود اما زیر لبی چیزی می‌گوید و آتش به خرمن می اندازد. آن چیز عبارت «بچه کش» است. در قسمت قبل دیدیم که آتو های تاور با سو استفاده از احساسات مردم سعی در بچه کش نشان دادن رنیرا داشت تا از این راه هم حمایت مردم عادی را بخرد و هم لردهای اشرافی را از بیعت با رنیرا بازدارد. حالا تخمی که آتو کاشته حاصل میدهد. برکن ها و بلک وودها نه به خاطر آنکه در دعوای سلطنتی طرف اگان یا رنیرا را گرفته باشند بلکه به خاطر دشمنی دیرینه شان هر کدام یکی از طرفین دعوا را انتخاب کرده اند. برکن ها طرف جناح سبز و بلک وودها شاید به ناچار طرف جناح سیاه. سریال به خودش زحمت نمیدهد تا نبرد این دو خاندان را نشانمان بدهند، احتمالا به این خاطر که بودجه ی محدودی دارند. اما از نظر سینمایی، نشان دادن این جنگ اهمیت چندانی ندارد. برعکس، کارگردان با یک برداشت نسبتا بلند و موسیقی وهم آور نتیجه‌ی آن را نشانمان میدهد و روی آن تاکید میکند؛ دشتی پر از اجساد بی جان. ابتدا کله‌ی آرون را میبینیم که شمشیری در گلویش فرور فته و بی جان و با صورتی گِل مال روی زمین افتاده. دوربین روی چهره‌اش مکث میکند. اولین حدسمان به عنوان بیننده این است که همان چند پسر با هم درگیر شده اند و آرون تنها قربانی است. اما وقتی دوربین بالا می‌رود میبینیم که همین دعوای بچگانه بین دو خانواده‌ی نه چندان بلند پایه‌ باعث شده چندین و چند نفر از هر دو طرف دعوا جانشان را از دست بدهند. پس اگر خاندان های اشرافی بلند پایه تر، مخصوصا اعضای خاندان سلطنتی با هم درگیر شوند چه تلفاتی خواهد داشت؟ دومین سوالی که باید از خودمان بپرسیم این است که اگر مملکت در صلح بود و چنین نفاقی بین رنیرا و اگان پیش نمی آمد، آیا برکن ها و بلک وودها به خودشان اجازه می‌دادند اینطور با هم درگیر شوند؟سکانس بعدی، سکانس خاکسپاری سر اریک و سر آریک است. دو برادری که زندگیشان تحت تاثیر این دعوا قرار گرفته است. اگر در آن دعوا، که یکجورهایی حکم اولین درگیری رسمی بعد از مرگ ویسریس را داشت، فقط دو نفر آسیب دبده بودند، در جنگ برکن ها و بلک وودها چندین نفر آسیب دیدند و حالا باید منتظر بود و دید چند نفر دیگر قرار است آسیب ببینند. رنیرا و رینیس متوجه این موضوع هستند. در حالیکه جسریس اصرار به مجازات کسانی دارد که سر آریک را مامور کشتن رنیرا کرده، رینیس به رنیرا پیشنهاد می‌دهد خویشتن داری اش را حفظ کند. جمله ی قابل تامل رینیس این است که چه چیزی باعث این جنگ شد؟ رنیرا می‌گوید جواب این سوال راحت است. وقتی آن ها تاج و تختم را غصب کردند جنگ شروع شد. اما رینیس که با تعمق بیشتری به حوادث نگاه می‌کند در جواب میگوید که شاید وقتی بود که سر جهریس، پسر اگان، از سرش جدا شد؟ (تقصیر جناح سیاه) یا وقتی بود که ایموند لوک را کشت (تقصیر جناح سبز) یا وقتی لوک چشم ایموند را کور کرد؟(تقصیر جناح سیاه) منظور رینیس این است که نمیتوانیم روی یک عمل و یک لحظه به عنوان شروع جنگ دست گذاشت و با این حرف می‌خواهد بگوید اگر احساساتی عمل کنیم و هر کار زشت را با کار زشت بعدی جواب دهیم در نهایت حتما جنگ صورت میگیرد. اگر بخواهیم رشته‌ی اتفاقات را بگیریم میرسیم به زمانی که ویسریس با دختر ولاریونی ازدواج نکرد و به جای وظیفه عشق را انتخاب کرد و با آلیسنت ازدواج کرد. یا وقتی که بعد از تولد اگان، یک بار دیگر رنیرا را به عنوان جانشین خودش اعلام نکرد. مارتین و سازندگان سریال کاری کرده اند که نتوانیم مشخص کنیم واقعا چه لحظه‌ای پایه‌های رقص اژدهایان گذاشته شد. این ضعف داستان پردازی آن‌ها نیست، این پیچیدگی زیبایی اثر مارتین و جهان بینی خاصش را نشان میدهد. سکانس بعدی سر کریستن کول را نشانمان میدهد که حالا باید نگاه های سنگین اعضای گارد پادشاهی را برای به کشتن دادن برادرشان سر آریک تحمل کند. قضیه فقط به اعضای گارد پادشاهی ختم نمیشود. اعضای شورا هم با نیش و کنایه با او صحبت میکنند و نقشه‌ی شتابزده‌ی دست جدید پادشاه را اشتباه میدانند. اما کریستن کول یک حمایتگر مهم دارند. ایموند تارگرین.ایموند که تشنه‌ی جنگ است و شروع آن را اجتناب ناپذیر میداند از جنگ برکن ها و بلکوودها (سکانس افتتاحیه ی این اپیزود) به عنوان مدرکی برای ادعایش استفاده میکند. در حالیکه سریال واقعیت جنگ برکن ها و بلک وودها را نشان داده بود، ادعای ایموند ثابت میکند که اشراف زاده‌های محبوس در قلعه ها چقدر از دنیای واقعی غافل هستند. ایموند واقعا فکر میکند برکن ها سر خود و برای حمایت از آنها به بلک وودها حمله کرده اند. جیسون لنیستر به درستی اشاره میکند که دو طرف آنقدر خسارت دیده اند که نمیتوان اسم پیروزی بر آن گذاشت (اشاره‌ی دیگری به پایان تلخ رقص اژدهایان و عاقبت درگیری بین اعضای یک خانواده). جسپر وایلد به اگان و ایموند یادآوری میکند که برکن ها و بلک وودها از قدیم با هم اختلاف داشته اند و درست نیست که فکر کنند این نبرد برای ادعای اگان یا رنیرا را بر تخت پادشاهی است و دو خاندان از این «فرصت» استفاده کرده اند تا کینه‌ی قدیمی را تسکین دهند. اگان با شمشیر به میز میکوبد و میگوید :«من که اسمش رو جنگ میذارم» و حالا فقط به دنبال اقدام بعدی است. اگر هنوز آتو های تاور بود سر نوه‌اش فریاد میکشید و میگفت باید با خاندان های بیشتری بیعت کنند اما حالا و با خلا قدرتی که ایجاد شده اعضای شورا هم سردرگم هستند. گرند مستر پیشنهاد میدهند برای لرد تالی پیام بفرستند اما جاسپر میگوید لرد تالی آنقدر پیر است که به اعمال طبیعی بدن خودش هم کنترل ندارند چه برسد به پرچمدارانش.  لرد جاسپر پیشنهاد میدهد از اژدهای شاهزاده دارون (برادر اگان و ایموند) کمک بخواهند تا سرزمین های ریورلند را تحت فرمانشان در بیاورد. جیسون لنیستر مخالفت میکند و میگوید آنها در های تاور هستند و راه دوری دارند بهتر است از لنیسترها استفاده کنند. آلیسنت با هر پیشنهاد جنگی سری از افسوس تکان میدهد. کریستن کول اقدام متهورترانه ای در سر دارد. ایموند هم فقط به جنگ فکر میکند و خود پادشاه، اگان، فقط به فکر قدرتمنایی و انتقام گیری است. این شورا، نه یک شورای متفق القول و هم نظر که کاملا از هم گسیخته است. مملکت سالها در صلح بوده و حالا در این شورا کسی نمیداند دقیقا باید چکار کند. در نهایت نقشه‌ی دست پادشاه مورد قبول واقع می‌شود. قبل از آنکه کریستن کول نقشه‌اش را کامل کند ایموند را در حال بازی با سکه میبینیم. مردی با اعتماد به نفس بالا. به محض اینکه کریستن کول میگوید نباید اژدهایان را با خودشان ببرند حواس ایموند جمع می‌شود و اعتماد به نفسش متزلزل. شاید اگر خاندان تارگرین اژدها نداشتند هیچ وقت همچین جنگی بینشان در نمیگرفت. جلسه‌ی شورا با سکانسی که یادآور روزهای اوج بازی تاج و تخت است به پایان میرسد. اگان میخواهد با اژدهایش به «جنگ» برود اما چون پادشاه است باید در امنیت قلعه باقی بماند. اگان که ناامید شده می‌گوید :«من هم به اندازه‌ی اژدهایان ترسناکم» و بعد دوربین قیافه‌ی جیسون لنیستر، گرند مستر و لرد جاسپر وایلد نشان میدهد که به وضوح با این حرف مخالفند اما هر کدام به نحوی جلوی زبانشان را میگرند و بعد قیافه‌ی آلیسنت را میبینم که این حرف چقدر برایش مسخره به نظر میرسد. شورای جبهه‌ی سیاه هم چندان متحد نسیتند. رنیرا همچنان خویشتن داری میکند در حالیکه اعضای شورا او را تشویق میکنند تا جنگ را شروع کند. مشخصا رنیرا برای کنترل اعضای شورا با مشکل رو به رو است. او همچنان حرف اول و آخر را میزند اما برایش سخت است کاری کند این مردان از او حرف شنوی داشته باشند. تنها متحد رنیرا رینیس است که به آن ها یادآوری میکند رنیرا تاج جهریس را به سر دارد. رینیس اشاره میکند که جهریس خردمندترین پادشاه تارگرین بود و مدت زمان سلطنتش از اگان فاتح (نماد جنگ) هم بیشتر بود. با این حرف به اهمیت خرد بر نیروی نظامی تاکید میکند. پس سریال سعی میکند دو قطبی جهریس و اگان را بین رنیرا و اگان دوم برقرار کند. یکی از شخصیت های مهم سریال‌ بازی تاج و تخت و اسپین آفش سریال خاندان اژدها همیشه پادشاه بوده است. بعد از مرگ جافری، لرد تایوین لنیستر فورا نوه‌اش تامن را به کناری میکشد و از او میپرسد یک پادشاه خوب چه ویژگی‌ای دارد. سریال خاندان اژدها هم روی ویژگی های پادشاه خوب تاکید زیادی دارد. 8 قسمت از 10 قسمت فصل اول ویسریس را به ما نشان داد. پادشاه صلح طلب اما منفعل. از وقتی هم که اگان تاج پادشاهی را بر سر گذاشته سریال بیشتر روی او مانور میدهد. بعد از جلسه‌ی شورا اگان تصمیم گرفته تا همراه با کریستن کول و سوار به اژدهایش به جنگ برود. او زره‌ی اگان فاتح را هم بر تن کرده. در حالیکه اطرافیانش را پر از دوستان احمق و چاپلوس کرده لاریس استرانگ به او نزدیک می‌شود. لاریس که ثابت کرده بسیار انسان آب زیر کاهی است به جای آنکه پادشاه را نصیحت کند دست روی نقطه ضعفش میگذارد؛ قدرت. اگان به شدت پادشاه اینسکیوری است و به همین دلیل است اینقدر روی نمادهای اگان فاتح وسواس دارد و علاقه دارد از آنها استفاده کند. لاریس که انسان به شدت نکته سنجی است متوجه این موضوع شده و به او خبر میدهد که در شهر دو شایعه وجود دارد: یکی اینکه پادشاه سربازانش را به جنگ میفرستد اما شهامت و دانش پادشاه با آنها سفر میکند (منظور لاریس این است که شاه آنقدر ابهت و درایت دارد که هم امور تاکتیکی به سربازانش بدهد و هم آنها را به خوبی توجیه کند) و شایعه ی دوم این است که پادشاه به جنگ میرود تا مادرش (یک زن و جنس ضعیف) بر تخت بنشیند. اگان مشخصا از این شایعه به هم میریزد. او بلافاصله نظرش را عوض میکند (نشانه‌ی اینکه این مرد چقدر تحت تاثیر حرف بقیه است و چقدر راحت نظرش برمیگردد. به علاوه نشان میدهد اگان خردمندی لازم برای نشستن بر روی تخت پادشاهی را نداشته). سپس، بر خلاف پدرش تصمیم میگرد که از ارباب زمزمه ها در شورایش استفاده کند. قبلا لاریس صندلی در شورا نداشت. احتمالا از قسمت های بعدی او را بر روی صندلی روی شورا ببینیم.ارباب زمزمه ها میتواند منافعی برای پادشاهان داشته باشد اما در اکثر مواقع به جای آنکه پادشاه از زمزمه ها برای بهبود شرایط مردم استفاده کند، از آنها برای سرکوب و ضربه زدن به آنها استفاده میکند. در نهایت وسواس یک پادشاه بر روی شنیدن زمزمه ها باعث میشود او بیشتر نگران این باشد که چطور به نظر میرسد. بیشتر از آنکه به فکر پادشاهی کردن و حل مشکلات باشد، فکرش درگیر محبوبیت میشود. و معمولا گوش دادن به زمزمه ها به جای اینکه به محبوبیت پادشاه منجر شود از او یک ظالم مستبد میسازد. لازمه ی مملکت داری گرفتن تصمیم های سخت است و مردم عادی تصمیم های سخت را دوست ندارند. شاید در برهه‌ای باید مالیات بالا برود تا جاده سازی در کشور انجام شود، یا بیمارستان ساخته شود. اما اگر پادشاه فورا به زمزمه ها گوش دهد از این دست تصمیمات نمیگرد و در طولانی مدت وضعیت رفاهی کشور را خراب میکند. چون مثلا اگر راه سازی انجام نگیرد تجارت با مشکل رو به رو میوشد. اگر تجارت با مشکل رو به رو شود قدرت خرید پایین می آید و غذا گران میشود. فقر به وجود آمده باعث نارضایتی مردم و شورش میشود و کنترل امور مملکت از دست پادشاه خارج میشود. پس در حالیکه تصمیم ویسریس برای بی توجهی کامل به ارباب زمزمه ها اشتباه بود، تکیه ی اگان بر ارباب زمزمه ها هم کار اشتباهی است. تا اینجا اگان دو تصمیم مهم را بر اساس مشاوره ی لاریس گرفته: خلع دست و نرفتن به جنگ. هر دو تصمیم تصمیماتی بودن که اگان میتوانست با درایت عمل کند اما دیدیم که اینطور نبود. او پدربزرگش را بدون دلیل موجهی کنار گذاشت و تصمیمش برای رفتن به جنگ هم بر خلاف توصیه ی شورا بود.سریال خاندان اژدها یکی دیگر از ویژگی هایی که بی وایس و بنیاف به آن بی توجهی کرده بودند را در مرکز توجه قرار میدهند. شایعات و دروغ ها! زمان قدیم که مثل الان نبود از هر شخصیت معروفی هزار عکس وجود داشته باشد و با خواندن صفحه ی ویکی پدیا همه چیز را در مورد آنها یاد بگیریم. رعیت ها اگر افتخار حضور در کنار پادشاه را پیدا میکردند آنقدر دور می ایستادند که چهره ی پادشاه را نمیدیدند. بنابراین، حتی تا دهه ی 70 و 80 میلادی هم کلاهبردارانی بودند که خودشان را عضو خاندان های اشرافی (که تعدادشان هم ماشالا زیاد است) جا میزدند. هیو هم یکی از آن آدم هاست. او تظاهر میکند که عضو خاندان تارگرین است. زبان بازی هیو باعث شده محبوبیت زیادی بین مردم عادی داشته باشد و برای شنیدن حرف هایش او را به نوشیدنی دعوت کنند. حالا هم جنگ اژدهایان در حال وقوع است و اژدهایان بی سوار زیادی وجود دارند احتمالا آدم های زیادی ادعای تارگارین بودن بکنند تا شانس خودشان را برای تصاحب اژدها امتحان کنند یا با تظاهر به تارگرین بودن از مزایای آن سو استفاده کنند.در این قسمت با برادر ملکه آلیسنت، گواین های تاور هم آشنا میشویم. گواین مرا یاد سکانس افتتاحیه‌ی بازی تاج و تخت انداخت. آنجا هم نگهبانان شب به فرماندهی مرد مغرور اما بی عرضه ای به آن سوی دیوار میروند و در نهایت مشخص می‌شود چقدر آ مرد برای فرماندهی بی کفایت بوده و همراهانش را به کشتن میدهد. اینجا هم سر گواین با بی احترامی و از روی تفخر با کریستن کول رفتار میکند. گواین فکر میکند شوالیه‌های خوب آنهایی هستند که از خانواده‌های اشرافی به دنیا آمده اند در حالیکه در تعقیب و گریز اژدها به او ثابت میشود که کریتن کول مرد دنیا دیده‌تری از اوست. اما شاید هیجان انگیزترین خط روایی این قسمت دیمون تارگرین باشد که برای فتح هارن هال رفته. داستان هارن هال را همه میدانیم و تکرار آن بیهوده است اما در مورد قلعه ی هارن نکته‌ای هست که باید بدانید. این قلعه در نزدیکی جنگل خدایان و درخت های ویروود (درخت هایی که ند استارک برای خلوت به آنجا میرفت و برادران شب سوگندشان را آنجا به زبان میآوردند) قرار دارد. در واقع هرن هال، یکجورهایی مکان ماورالطبیعه است. دیمون این قلعه را خیلی راحت تر از آنچه که فکر میکرد فتح کرد. لرد سایمون استرانگ دل خوشی از برادرزاده اش لاریس استرانگ ندارد و برعکس مردم خرافی که هر اتفاق شومی را به پیشینه ی سیاه هارن هال ربط میدهند، سایمون با دو دو تا چهار تا متوجه شده که در مکان مرطوبی مثل هارن هال امکان مردن در اثر آتش سوزی کم است و قتل برادر و برادرزاده‌اش را نقشه‌ی لاریس عضو جبه ی سبز میداند و به همین خاطر سوگند وفاداری به جبهه‌ی سیاه میخورد. دیمون در هارن هال، سر میز شام با سایمون استرانگهمان شب فتح قلعه، دیمون که اصلا به سایمون استرانگ اعتماد ندارد درب اتاقش را قفل کرده. ضربه‌هایی که به در وارد میشود باعث میشود دیمون در را باز کند اما کسی پشت در نیست. وقتی به بیرون از اتاق میرود رنیرای جوان را در حال دوختن سر اگان به سرش میبیند. رنیرا می‌گوید :«من باید گندکاری هات رو جمع کنم» وقتی چشمانش را میبندد و باز میکند (حقه ای برای بیدار شدن از خواب) متوجه میشود که زیر درختان ویروود ایستاده و دختری را می‌بیند که با لحن پیشگویانه طوری میگوید در این مکان خواهد مرد. این بخش از سریال حال و هوای متافیزیکی و عجیبی دارد و تا قسمت های بعدی منتشر نشوند نمیشود چیز زیادی راجع بهش گفت.اما مهم ترین نقطه عطف داستان جایی است که رنیرا به دیدن آلیسنت میرود و وقتی آلیسنت به او میگوید که پدرش اگان را جانشین کرده و از انتصاب او پشیمان شده رنیرا تقریبا حالت تسلیم به خودش میگرد. اما ناگهان با شنیدن کلمه ی شاهزاده ی موعود متوجه میشود که منظور پدرش در لحظه ی مرگ پسرش اگان نبوده بلکه اگان فاتح بوده. تپق زدن آلیسنت هنگام گفتن «اگان فاتح» ثابت میکند که حالا رسما جبهه ی سبز هیچ مشروعیتی ندارد و اگان عملا تاج و تخت را غصب کرده. آلیسنت احتمالا هیچ وقت به اشتباه پیش آمده اعتراف نمیکند و اگر هم اعتراف کند هیچ فایده ای ندارد. دعوای اگان و آتو های تاور از قسمت قبل را به یاد دارید؟ اگان به آتو گفت:« پدرم من را شاه کرده.» و آتو در جواب گفت:«{واقعا} اینطور فکر میکنی؟» از جبهه ی سبز کسی به این کار ندارد که ویسریس قبل از مرگش چه گفته. همه دنبال منافع خودشان هستند و حقانیت ادعای رنیرا (مخصوصا چون زن است) برای کسی اهمیتی ندارد.پ.ن: برنینگ میل اسم منطقه ای است که دیمون تارگرین به خاندان بلک وود کمک میکند تا از برکن ها پس بگیرند که در این قسمت این نبرد نشان داده نمیشود.</description>
                <category>هانیه محمدی</category>
                <author>هانیه محمدی</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jul 2024 18:13:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد و بررسی سریال خاندان اژدها؛ فصل دوم، قسمت دوم// رنیرای بی‌رحم</title>
                <link>https://virgool.io/Comicsion/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DA%98%D8%AF%D9%87%D8%A7-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B1%D9%86%DB%8C%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D8%AD%D9%85-utqevmwquziq</link>
                <description>قسمت دوم سریال خاندان اژدها نمونه‌ی عالی یک اصل مهم در زندگی امروز است؛ مهم نیست که واقعا چه اتفاقی افتاده، مهم این است که مردم چه فکری می‌کنند.آلیسنت و رنیرا در مراسم تشییع جنازه‌ی شاهزاده جهریسقسمت دوم فصل دوم سریال خاندان اژدها به طور منطقی بعد از اشتباهی که در قسمت اول رخ می‌دهد شروع می‌شود و به تبعات وحشتناک قتل یک کودک بی گناه می‌پردازد. سکانس ابتدایی وحشت حاکم بر فضای قصر را نشان می‌دهد. اولین پلان ندیمه‌ی هراسانی را نشان می‌دهد که با وحشت به سمت دوربین و می‌دود و ملافه‌ی خونینی در دست دارد. سرخی خون در تضاد با فضای مرده‌ی اطراف قرار دارد. جالب است که دوربین تاکید خاصی روی ملافه‌ی خونینی ندارد و می‌خواهد بگوید اتفاقی که نباید می‌افتاد، افتاده است. گاردهای پادشاه ندیمه‌ها و کارگرهای قصر را با خشونت به محلی منتقل کرده و در حال تفتیش آن‌ها هستند. در همین حین موسیقی زیبای رامین جوادی غم و اندوه این سکانس را به نهایت می‌رساند. بعد از مشخص شدن حال و هوای قصر، سریال به سراغ فردی می‌رود که موقعیتش بیشتر از همه تحت تاثیر این واقعه قرار گرفته است؛ شخص پادشاه. پلان آغازین خشم پادشاه را نشان می‌دهد اما مهم‌تر از همه نحوه‌ی ابراز این خشم است. سریال خاندان اژدها نشان داده که به داستان گویی تصویری علاقه‌ی زیادی دارد و از این نظر روی دست سریال بازی تاج و تخت بلند شده است. اینجا سازندگان سریال اگان را در حالی به تصویر کشیده‌اند که شمشیرش را در دست گرفته و خشمش را خالی می‌کند. شمشیر مهم‌ترین نماد یک سلحشور و سرباز و نماد جنگ و خشونت است. مهم‌تر از همه اینکه اگان شمشیرش را بر روی ماکت پدرش، ویسریس می‌کشد و در حال نابودی آن است. اگر خاطرتان باشد، در فصل اول، در چند سکانس مهم و تعیین کننده ویسریس را در حال ساخت آن ماکت دیده بودیم. حالا در این قسمت، اگان بعد از مرگ پسر و وارثش، که به باور خودش به دستور خواهر نا تنی‌اش به قتل رسیده در حال ویران کردن ماکتی است که برای پدرش از اهمیت زیادی برخوردار بود. ویرانی این ماکت نماد از بین رفتن آخرین امیدها جلوگیری از جنگی است که به نابودی نسل خانواده‌ی تارگرین و ناپدید شدن اژدهایان تا زمان دنریس منجر می‌شود. نابودی این ماکت همچنین نشان می‌دهد که اگان بر خلاف پدرش پادشاه صبور و اهل سازشی نیست و همانطور که خودش بعدا در سکانس عزل آتو های تاور از مقام دست پادشاه می‌گوید به «دست محکم و فولادین» احتیاج دارد. بعد از این ایموند تارگرین را می‌بینیم که معلوم است آن شب در قصر نبوده و تازه وارد اتاقش شده. ایموند بلافاصله بعد از وارد شدن به اتاقش متوجه می‌شود که خون و پنیر نه برای کشتن جهریس، که برای کشتن او به قصر وارد شده بودند. اما درست همانطور که بعد از کشته شدن لوک هیچ وقت اعتراف نکرد که آن ماجرا یک حادثه بوده و کنترل اژدهایش را از دست داده، اینجا هم در مورد اشتباه پیش آمده حرفی نمی‌زند. اما همانطور که در خلاصه‌ی داستان آمده، در این قسمت قرار است تبعات این حادثه را بر روی رنیرا و آلیسنت ببینیم. حالا به سراغ آلیسنت می‌رویم که در حالت آشفته در حال شنیدن توضیحات پدرش است. به خاطر داشته باشید که آلیسنت یک زن مذهبی است. به خاطر دارید چطور بعد از آنکه بعد از ازدواج با ویسریس و رفتن رنیرا به دراگن استون از قدرت بیشتری برخوردار شد قصر را با نمادهای مذهب هفت تزیین کرد؟ اینجا هم حال بد آلیسنت به خاطر نوه‌اش نیست. طبق باور آلیسنت مرگ به رنج و عذاب ما انسان‌ها پایان می‌دهد و چیزی که او را آزار می‌دهد اتفاقی است که برای هلینا به عنوان یک بازمانده افتاده است. در قسمت قبل دیدیم که ایموند از تعبیر جالبی برای مادرش استفاده کرد؛ او گفت که ملکه به دو زبان سخن می‌گوید. اینجا هم بخشی از ناراحتی آلیسنت اتفاق دردناکی است که هلینا تجربه کرده و بخش دیگر آنجایی است که هلینا سر زده به اتاقش رفت و او را در حین معاشقه با کریستن کول دیده. آلیسنت با اینکه به مذهب هفت اعتقاد دارد و برای مردگان شمع روشن می‌کند اما از طرفی کارهایی انجام می‌دهد که با اعتقادش در تضاد است؛ او رابطه‌ی خارج از ازدواج دارد. ماجرا از جایی جالب میشود که هر دوی آلیسنت و کریستن کول دقیقا به خاطر روابط خارج از ازدواج رنیرا از او متنفر شده بودند. آلیسنت احساس می‌کرد رنیرا با این کارش به او خیانت کرده و کریستن کول این کار رنیرا را خارج از عرف می‌دانست. از طرفی اعتقاد آلیسنت باعث می‌شود او خودش را در این ماجرا گناهکار بداند؛ وقتی نوه‌اش در حال جان دادن بوده و دو مزدور بی رحم دخترش را عذاب داده اند او در حال عشق بازی بوده. هضم این اتفاق برای آلیسنت اصلا راحت نیست و او را تا حدی در هم می‌شکند که قصد دارد نزد پدرش به «گناهش» اعتراف کند. این در حالی است که به لحاظ منطقی آلیسنت تقصیری ندارد. مزدوران را دیمون اجیر کرده و گارد پادشاهی مسئول حفظ جان اعضای خانواده‌ی سلطنتی بوده. البته مشخص کردن مقصر در دنیای خاندان اژدها کار راحتی نیست چون آلیسنت در همان حال با یکی از اعضای گارد شاهی و به خصوص فرمانده‌ی گارد پادشاهی در تخت بوده. هق هق‌های آلیسنت در حالی که نفسش به زحمت بالا می‌آید اوج احساس گناه این شخصیت را نشان می‌دهد. شاید آلیسنت به لحاظ تکنیکی گناهکار نباشد اما خودش، خودش را لایق مجازات خدایان می‌داند.احساس تقصیر در سر کریستن کول طور دیگری بروز پیدا می‌کند. در اولین جلسه‌ی شورا، بعد از آنکه اگان بر سر تمام دور و بری‌هایش فریاد می‌کشد و از فرمانده‌ی گارد پادشاهی می‌پرسد آن شب کجا بوده کریستن کول می‌گوید بعد از آنکه تقسیم وظایف کرده به تخت خواب رفته (با اینکه عبارت کاملا دروغ نیست اما برداشت مخاطب هنگام شنیدن این جمله این است که کریستن کول خواب بوده). اگان با خشم و ناباوری از او می‌پرسد که به جای محافظت از خانواده‌ی من خواب بودی؟ با دخالت های تاور این مکالمه همینجا تمام می‌شود اما شکی نیست که کریستن کول هم خودش را مقصر می‌داند. اما همانطور که قبلا دیدیم سر کریستن کول از آن دست آدم‌هایی است که تقصیرات خودش را گردن نمی‌گیرد و دیگران را مقصر می‌داند. وقتی به اتاق جهریس سر می‌زند رویش را از تشک آلوده به خون شاهزاده برمی‌گرداند. کریستن کول به جای آنکه با عذاب وجدان ناشی از ترک پستش کنار بیاید خشمش را بر سر برادر دوقلوی سر اریک در گارد پادشاهی خالی می‌کند و از او می‌خواهد تا رنیرا را بکشد و جنگ را همانجا تمام کند. از آنجا که سر کریستن کول به عنوان یک نظامی عاشق جنگ است تمام کردن جنگ و جلوگیری از خونریزی در واقع بهانه‌ی او است. تمام چیزی که می‌خواهد این است که رنیرا (زنی که باعث شد او اولین بار سوگند گارد پادشاهی خود مبنی بر نداشتن رابطه‌ی جنسی را زیر پا بگذارد) بکشد و از این راه احساس عذاب وجدان خودش را تسکین دهد. کریستن کول هم به اندازه‌ی آلیسنت انسان دو رویی است. وقتی به سراغ جبهه‌ی سیاه می‌رویم و تعجب و وحشت رنیرا (با بازی فوق العاده‌ی اما دارسی) از اتفاقات پیش آمده را میبینیم. نه تنها جبهه‌ی سیاه یکی از شاهزادگان و اژدهایانش را از دست داده بلکه بین ملکه و همسرش هم اختلاف وجود دارد. در جلسه‌ی شورا حتی مشاوران ملکه هم نمی‌توانند باور کنند که رنیرا این کار را انجام نداده باشد. لرد بارتیموس می‌گوید:« لطمه‌ای که به موقعیتمان خورده غیرقابل اندازه گیری است آن هم در زمانی که به حمایت از جبهمه‌مان بیشتر از همیشه احتیاج داشتیم.» خود رنیرا از اینکه مردم چنین چیزی را باور کرده‌اند تعجب می‌کند:« چطور وقتی خودم میدونم از دست دادن یه بچه یعنی چی می‌تونم با هلینا که بی گناهه همچین کاری بکنم؟» برعکس رنیرا، دیمون چندان از اتفاق پیش آمده ناراحت نیست. قضیه جایی بدتر می‌شود که اختلاف بین رنیرا و دیمون بالا می‌گیرد. مشکلات بین دیمون و رنیرا نه فقط مشکلات ناشی از اخلاقیات این دو نفر بلکه به گذشته‌ی پر پیچ و خمشان برمی‌گردد. بیشتر از همه، رابطه‌ی ویسریس و دیمون بر رابطه‌ی آنها سایه افکنده. دیمون هنوز هم فکر میکند ویسریس رنیرا را وارث تاج و تخت اعلام کرده تا از او انتقام بگیرد. او رفتار ویسریس را نه از روی مصلحت اندیشی و آینده نگری که از روی ضعف میبیند. به باور دیمون، ویسریس چون میدانسته دیمون از او بهتر و با لیاقت تر است نخواسته تا تخت پادشاهی را به او واگذار کند. در قسمت اول فصل اول، دیمون فرمانده‌ی ردا طلایی های پایتخت است و زیردستانش حاضرند تا برای او جان داهند، او در تورنمنت ها با شوالیه ها مبارزه می‌کند، او به اژدها سواری علاقه دارد ولی ویسریس روی تختش نشسته و کار زیادی نمی‌کند. در واقع، دیمون خودش را وارث و لایق تاج و تخت می‌داند و دلیل اینکه از رنیرا حمایت می‌کند این است که از طریق او و با سلطه بر او به چیزی که فکر میکند حقش است برسد. اما رنیرا این توهمات دیمون را از بین می‌برد. او می‌گوید ویسریس به این دلیل او را وارث اعلام کرده که به دیمون اعتماد نداشته. تفاوت دیدگاه رنیرا و دیمون در این است که رنیرا جوانب مختلف را در نظر می‌گیرد و با آگاهی از پیش بینی نغمه‌ی آتش و یخ می‌خواهد تا حد ممکن جلوی کشته شدن انسان ها را بگیرد اما دیمون فقط به پیروزی فکر میکند و برایش ذره‌ای اهمیت ندارد چه کسی در این راه کشته می‌شود. از این نظر، دمون یکجورهایی من را یاد رابرت بارتیون گیم آف ترونز می‌اندازد. رابرت باراتیون یکجا اعتراف می‌کند که به دست آوردن تخت پادشاهی و حفظ آن دو چیز کاملا متفاوت هستند. پس شاید دیمون آن کسی باشد که بتواند تخت پادشاهی را فتح کند اما قطعا نمی‌تواند آن را حفظ کند. دیمون قدرت را دوست دارد نه تخت پادشاهی. دیمون امر کردن به دیگران را دوست دارد نه گوش دادن به حرف زیر دستانش. ویسریس این ها را می‌دانست و او را جانشین اعلام نکرد. اما خود دیمون متوجه این موضوع نیست.جورج آر. آر. مارتین، خالق سری کتاب‌های نغمه‌ی یخ و آتش، به اختلاف طبقاتی علاقه‌ی زیادی دارد. ناسلامتی کل داستان سریال بازی تاج و تخت در دوران قرون وسطایی، وقتی هنوز دنیا از طبقه‌ی اشراف و کارگر تشکیل شده بود می‌گذشت. مارتین به دور از سانتی مانتالیسم،  یا بدون آنکه طرف طبقه‌ی خاصی را بگیرد شرایط هر کدام را بررسی می‌کرد و نشان می‌داد که مردم هر طبقه چطور زندگی می‌کنند و مهم تر از همه آنکه هر کدام چطور بر روی یک دیگر تاثیر می‌گذارند و در این قسمت همزمان با اینکه جنگ سیاه‌ها و سبزها مقدمه چینی می‌شود، تاثیرات آن بر طبقه‌ی کارگر هم نشان داده می‌شود. فاحشه‌ای که ایموند به سراغش هم می‌رود این نکته را گوشزد می‌کند که کارهای در ظاهر بی اهیمت شاهزاده‌ها بر روی طبقه‌ی کارگر تاثیرات بزرگ دارد. در قسمت قبل دیدیم که یکی از آهنگران به خدمت پادشاه می‌رود و با توجه به شرایط محاصره و بالا رفتن قیمت‌ها از او مساعده می‌خواهد. اگان طی حرکتی که از یک پادشاه عادل انتظار می‌رود درخواست او را قبول می‌کند. سریال این آهنگر را فراموس نکرده و در این قسمت به سراغ او می‌رود اما انگار پادشاه او را فراموش کرده و قول اگان یکجورهایی وعده‌ی سرخرمن بوده. این در حالی است که فرزند آهنگر در تب می‌سوزد و همسرش در پیدا کردن غذا به مشکل بر خورده. اما همانطور که گفتم تاثیر طبقه‌ی اشراف و کارگر بر هم متقابل است. آتو های تاور به خوبی از این موضوع آگاه است. آتو به عنوان معادل تایوین لنیستر اولین کسی است که نیمه‌ی پر این لیوان پر از کثافت را می‌بیند. او اعتقاد دارد می‌تواند از قتل جهریس استفاده کند و وجهه‌ی رنیرا را خدشه دار کند. همانطور که در نقد قسمت قبل گفتم، عموم مردم باور دارند رنیرا همسر خودش را کشته تا با دیمون ازدواج کند. دیمون به رنیرا نصیحت می‌کند: بگذار همینطور فکر کنند تا از تو و کارهایی که قادر به انجامش هستی بترسند. بد بودن نصیحت دیمون اینجا مشخص می‌شود. بعد از کشته شدن لوک در حالی که همه فکر می‌کنند منطقی است که رنیرا به خون خواهی پسرش بخواهد از جبهه‌ی سبز انتقام بگیرد، آتو های تاور شخص رنیرا را مستقیما مسئول قتل جهریس اعلام می‌کند. همانطور که آتو در جلسه‌ی شورا می‌گوید مهم نیست که واقعا چه اتفاقی افتاده. مهم این است که آن‌ها چه واکنشی به آن نشان می‌دهند. از آنجا که طبق قوانین وستروس هم خون کشی امر بسیار ناپسندیده‌ای است رنیرا هم وجهه‌ی عمومی‌اش را پیش طبقه‌ی کارگر از دست می‌دهد و هم خاندان‌هاش اشرافی وستروس از ائتلاف با او سر باز می‌زنند. آتو های تاور پا را از این هم فراتر می‌گذارد و از جنسیت زدگی مردم بارانداز پادشاه سو استفاده میکند. او از آلیسنت و هلینا (که هر دو از نظر روانی بسیار آشفته هستند) می‌خواهد که در انظار عمومی ظاهر شوند تا مردم سمپاتی بیشتر با جبهه‌ی آنها داشته باشند چون آنها جنس لطیف هستند! مشخصا آتو های تاور چنین در خواستی از اگان ندارد چرا که پادشاه باید صلابت داشته باشد و اگر مردم او را در حال عزاداری و غصه خوردن ببینند به توانایی‌های او در رهبری شک می‌کنند!!! مراسم عزاداری نه با تاکید بر غم از دست رفتن شاهزاده بلکه با تاکید بر بی رحمی رنیرا آغاز می‌شود. جلوتر از ملکه و جلوتر از تابوت پسربچه‌ی کشته شده، جارچی راه می‌رود و در تمام مدت با صدای بلند اعلام می‌کند که این کار رنیرا است و او را غاصب و بی رحم می‌خواهند و در همین زمان، زمزمه‌هاش شاه کش از جانب مردم به گوش می‌رسد. پس داشتن حمایت مردم عادی در این جنگ اهمیت زیادی دارد. برای همین است که وقتی اگان سر خود تمام موشگیرهای قصر را دار می‌زند آتو از عصبانیت منفجر میشود. آتو در حال بالا بردن مقبولیت پادشاه در نظر مردم است و قصد دارد از او چهره‌ی یک قربانی که در این جنگ به حمایت نیاز دارد بسازد اما اگان این را نه یک نقطه‌ی قوت بلکه نقطه‌ی ضعف می‌داند. او فکر میکند بی جواب گذاشتن قتل جهریس کار اشتباهی است و باید با بی رحمی مقصران را در منظر عموم مجازات کند تا حساب کار دستشان بیاید.تفاوت رویکرد اگان و اتو را قبلا در جلسه‌ی شورا دیده بودیم؛ اگان می‌خواست با مخفی کردن اتفاقی که برای جهریس افتاده نگذارد مردم فکر کنند او به عنوان پادشاه عرضه‌ی محافظت از اعضای خانواده‌ی خودش را هم نداشته و با این حال آتو در این حادثه‌ی غم انگیز فرصتی برای ضربه زدن به جبهه‌ی دشمن دیده بود. ضربه‌ی آخر را آتو وقتی وارد می‌کند که به اگان می‌گوید به خاطر تاج گذاری عجله‌ایش و فرار اژدهای رنیس از دخمه‌ها مردم او را به عنوان پادشاه ضعیف می‌بینند. هیچ چیز برای مردی که اصرار دارد قدرت نمایی کند و از دید بقیه ضعیف دیده نشود سخت تر از این نیست که بشنود مردمی که بر آنها حکومت می‌کند او را فرد ضعیفی می‌بینند. دعوای آتو و اگان باعث می‌شود پچ پچ های لاریس در قسمت قبل بالاخره جواب بدهد و اگان با تکرار مو به موی حرف های او پدربزرگش را از مقام دست خلا می‌کند و این مقام را به کریستن کول اهدا می‌کند. مردی که شاید بدترین مشاور برای یک پادشاه ایمپالسیو که علاقه‌ی زیادی به قدرت نمایی دارد باشد و از این بدتر که با رنیرا مشکل شخصی دارد. به نظر می‌رسد حالا همه چیز آماده باشد تا در قسمت بعد اولین نمودهای جنگ را ببینیم.به عنوان حسن ختام لازم است اشاره کنم که سازندگان اصلا قصد بالا بردن هیچ شخصیتی را نداشته اند و نخواسته اند و اصرار داشته اند که آن ها را معمولی و پر از کمی و کاستی و اشتباه نشان دهند. مثلا در سریال های فانتزی دیگر ما همیشه یک قهرمان مرد بی عیب و نقص داریم مثلا جان اسنوی بازی تاج و تخت. اما اینجا هیچ کدام از شخصیت ها منجی و سوپر استار نیستند. مثلا شخصیت پردازی ایموند را ببینید؛ ایموند تارگرین یک شمشیرزن ماهر و یک اژدها سوار قهار است. او در سن کودکی بزرگترین اژدهای زنده را به خدمت خود در آورد. تا اینجا ایموند تمام ویژگی های یک شخصیت برجسته‌ی فانتزی را تیک میزند اما در این قسمت میبینیم او در حالی که کاملا برهنه است (برهنگی نماد آسیب پذیری است) به زنی که کنارش است اعتراف می‌کند که اصلا قصد کشتن لوک را نداشته و اوضاع از دستش خارج شده. ایموند در اینجا کاملا بی پناه و مثل بچه‌ای که با مادرش پناه برده به تصویر کشیده می‌شود. این حالت او را مقایسه کنید با قسمت قبل وقتی با کریستن کول در مورد جنگ حرف میزد و پا روی پا انداخته بود و حتی وقتی پدربزرگش، دست پادشاه، وارد اتاق شد از جایش بلند نشد. او به هیچ کدام از اعضای خانواده‌اش اعتراف نکرده بود که با قصد و غرض قبلی لوک را نکشته. یا مثلا دیمون، تا قبل از کنار گذاشته شدن استریوتایپ‌های تکراری هالیوود، ممکن بود دیمون تارگرین به بزرگترین حامی رنیرا تبدیل شود و به او درس بدهد اما اینجا رنیرا نسبت به دیمون آگاهی بیشتری نسبت به روابط انسانی دارد و از بینش بالاتری برخوردار است. سریال گاهی او را در جمع ضایع می‌کند (فینال قسمت قبل)، یا ویژگی های ناخوشایندی به او نسبت می‌دهد (خفه کردن رنیرا در فصل قبل) که باعث می‌شود او را دوست نداشته باشیم. بر خلاف برداشت اشتباه بعضی‌ها، این کار نه از روی اجبار جنبش‌های فمنیستی (بعضی ها طوری این کلمه را به کار میبرند انگار فحش است)، که از یک واقعیت می‌آید. دیگر تمام شد دورانی که مردم فانتزی هایشان را از سینما می‌خواستند. این روزها بیشتر مردم فیلم و سریال‌های رئال را دوست دارند. منظورم از فانتزی و رئال ژانر نیست منظورم شخصیت پردازی‌ کاراکترهاست. این روزها شخصیت‌های پیچیده برگ برنده‌ی فیلم و سریال هستند و خوشبختانه خاندان اژدها پر از شخصیت های اینچنینی است.  </description>
                <category>هانیه محمدی</category>
                <author>هانیه محمدی</author>
                <pubDate>Mon, 24 Jun 2024 19:06:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد سریال خاندان اژدها؛ فصل دوم قسمت اول// کدام پسر؟</title>
                <link>https://virgool.io/Comicsion/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DA%98%D8%AF%D9%87%D8%A7-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-fbkfnyzdayby</link>
                <description>فصل دوم با افتتاحیه‌ای حساب شده و جذاب نوید فصل هیجان انگیزی را می‌دهد. با نقد این قسمت همراه من باشید.تقابل دو جبهه‌ی سیاه و سبز بر سر تصاحب تخت پادشاهی معمولا سازندگان سریال اتفاقات عجیبی را در افتتاحیه‌ی فصل قرار نمی‌دهند. همانطور که در مورد بازی تاج و تخت هم دیدیم، قسمت اول معمولا اتفاقات فصل گذشته را یادآوری می‌کند و شخصیت‌های اصلی و حال و هوایشان را به مخاطب نشان می‌دهد و اتفاقات مهم و تعیین کننده را برای قسمت‌های بعدی کنار می‌گذارد (در مورد بازی تاج و تخت به استثنای قسمت افتتاحیه، در قسمت‌های فرد هر فصل اتفاق مهم رخ می‌دهد و همه چیز در قسمت نهم به اوج می‌رسد). یادتان باشد جنگ اژدهایان هنوز شروع نشده فقط دو طرف (جبهه‌ی سیاه و سبز) هر دو در حالت آماده باش قرار دارند. با اینکه آلیسنت در نهایت خوش بینی آمیخته با حماقت انتظار دارد رنیرا حتی بعد از کشته شدن پسرش هم پیشنهاد صلح را بپذیرد، اما می‌بینیم که سربازان در کینگز لندینگ در حالت آماده باش قرار دارند و طبق گفته‌ی اگان، ویگار در حالت کشیک و آماده باش از بارانداز پادشاه مراقبت می‌کند. سایه‌ی جنگ بر سر این مملکت افتاده و به گفته‌ی کریستن کول اجتناب ناپذیر است. در جبهه‌ی سیاه هم اوضاع به همین شکل است و همه خود را برای اتفاقات پیش رو آماده کرده‌اند.افتتاحیه‌ی فصل دوم سریال خاندان اژدها تک تک شخصیت‌های مهم را نشانمان می‌دهد و یادآوری می‌کند که چه بر سرشان گذشته و الان چه حالی دارند:جبهه‌ی سیاه:رینیرا: فرزندش کشته شده و او هنوز داغدار است. مخصوصا اینکه لوک در جریان ماموریتی که مادرش به او سپرده از دنیا رفته و رنیرا خود را گناهکار می‌بیند. رنیرا که حالا در جبهه‌ی سیاه‌ها ملکه‌ی هفت پادشاهی است زمان زیادی برای سوگواری ندارد و باید خودش را جمع و جور کند.دیمون تارگرین: همان دیمون تارگرین همیشگی است. سرکش و مغرور و بی‌ملاحظه. به تنها چیزی که فکر می‌کند شروع جنگ و قدرت نمایی است.کورلیس ولاریون: با یکی از خدمه‌ی کشتی‌اش که جانش را نجات داده ملاقات می‌کند و از آنجا که این دنیای فانتزی گیم آف ترونز است احتمالا این ملاقات بعدا نقش پررنگی در داستان داشته باشد.رینیس تارگرین: نوه‌اش را از دست داده و در حالت آماده باش جنگی، همراه با اژدهایش کشیک می‌دهد.کرم سفید: بعد از تسهیل به تخت نشینی اگان از پایتخت فرار کرده و اسیر دست دیمون تارگرین است.آلیسنت: خودش را در موقعیت عجیبی قرار داده. از طرفی با هیولای خطرناکی مثل لاریس استرانگ مراوده دارد و حالا او از ملکه آتو دارد. مثلا می‌بینید که چگونه هنگام ملاقات ملکه به او می‌گوید:« میخواستم قبل از جلسه‌ی شورا شما را ببینم اما ناخوش بودید» کلمه‌ای که لاریس در زبان انگلیسی برای «ناخوش» استفاده می‌کند، کلمه‌ی indisposed است که معنی دوپهلویی دارد و معنی دیگر آن بی‌تمایل است. در واقع آلیسنت بعد از اینکه می‌فهمد لاریس چطور از شهرت وحشتناک هرن هال برای لاپوشانی قتل پدر و برادرش سواستفاده کرده از او می‌ترسد و سعی می‌کند خیلی با او دم خور نشود. اما از طرفی آلیسنت خیلی به او احتیاج دارد و آدم‌هایی مثل لاریس در جنگ‌ها می‌توانند طرف برنده را تعیین کنند. خود لاریس هم از قدرت پشت پرده‌اش لذت می‌برد و حاظر نیست به این راحتی‌ها دست از آلیسنت بکشد و این تمایلش را با انتخاب خدمتکار جدید آلیسنت نشان می‌دهد.آلیسنت به خاطر زن بودن هیچ وقت جایگاه قابل اعتنایی در سیاست نداشته. راستش او حتی در چشم پدر خودش هم جایگاهی ندارد و آتو هنوز با آلیسنت مثل یک دختر بچه رفتار می‌کند و در مکانی مثل شورا نگاه‌های ملامت باری به او می‌اندازد که جایگاهش را تضعیف می‌کند. خود او هم به پدرش، آتو های تاور، یادآوری می‌کند که تضعیف جایگاه او باعث می‌شود نفوذشان بر اگان و ایموند کمتر شود.آتو های تاور: که دوباره دست پادشاه شده سعی می‌کند به او روش‌های مملکت‌داری بیاموزد اما اگان مشخصا علاقه‌ای به مملکت داری ندارد. او از آن دست بچه پولدارهایی است که فقط پول و موقعیت خانوادگی را می‌خواهند نه مسئولیت‌هایش را. این مسئله آتو را در موقعیت خطرناکی قرار می‌دهد چون همانطور که آلیسنت می‌گوید اگان می‌خواهد خودش را ثابت کند. این را بگذارید کنار این موضوع که آتو با رفتار غیر سیاست مدارانه‌اش با اگان از چشم او افتاده و حالا این رابطه‌ی ضعیف فقط آتش لاریس استرانگ را کم دارد که به اگان توصیه می‌کند برای آنکه به لردهای مملکت خودش را ثابت کند باید دست را عوض کند. لاریس به اگان می‌فهماند که عوض کردن دست حرکت واضحی است که نشان می‌دهد اگان با پدرش ویسریس تفاوت دارد و دوران تازه‌ی وستروس شروع شده.ایموند تارگرین: بااعتماد به نفس بالا منتظر جنگ است و حتی از آن استقبال می‌کند.کریستن کول: هنوز از رینیرا متنفر است و او را زن حقه بازی می‌داند. او یک بار دیگر سوگند گارد پادشاهی خود را زیر پا گذاشته و با ملکه‌ی مادر وارد رابطه شده.بزرگترین حادثه‌ی اپیزود اول سکانس پایانی هوال انگیز آن است که برای درک بهتر آن باید کمی در مورد جورج آر آٰ مارتین و فضای ذهنی او اطلاعات بیشتری داشته باشید.زیبایی کتاب‌های مارتین (خالق سری کتاب‌های بازی تاج و تخت) عظمت و گستردگی‌شان است؛ عظمت و گستردگی‌ای که چنان با جزئیات همراه است که تنه به واقعیت می‌زند. اگر مثل من به تاریخ علاقه‌مند باشید میبینید که داستان‌های تاریخی پر از نکات اغراق شده و جهت گیرانه است و اساسا چیزی به اسم وقایع نگاری نداشتیم. انگشت شمار بوده‌اند تاریخ نویسانی که صرفا وقایع اتفاق افتاده را گزارش کنند. این کار دو علت داشته: یکی خود تاریخ نویسان به علت جایگاهی که در جامعه داشته اند نگاه حق به جانبی داشته‌اند و گمان می‌کردند «درست» چیزی است که آن‌ها به آن اعتقاد دارند و برعکسش قبیح و بد و زشت و ناپسند بوده (فراموش نکنید تعداد افراد باسواد که توانایی خواندن و نوشتن بسیار محدود بود و آن‌هایی که این استعداد را داشتند در بین مردم از احترام خاصی برخودار بودند) و دوم اینکه واقعا تاریخ نویسان چقدر به جای اتکا به گفته‌ها و شنیده‌ها به حقایق دسترسی داشته‌اند؟ آن‌ها تا چه حد از جریانات پشت پرده باخبر بوده‌اند؟ یا درایت درک و تفسیر درست از وقایع را داشته‌اند؟واقعیت این است که در عین حالی که دوست داریم فکر کنیم منابعی که در اختیارمان قرار گرفته‌اند حقیقت‌های تاریخی هستند و یک آدم دقیق و بی‌طرف، بدون هیچ دخل و تصرفی آن‌ها را نوشته، دست‌نوشته‌هایی که امروزه وجود دارند اغلب «پرت» هستند. خب، مارتین آنقدر آدم باهوشی بوده که این مسئله را هم در نگارش کتاب‌هایش لحاظ کرده. وقایع جنگ اژدهایان و اساسا بسیاری از داستان‌ها و افسانه‌های سری کتاب‌های نغمه‌ی آتش و یخ بر اساس گفته‌ی چند استاد اعظم و شایعه‌هایی بوده که بین مردم پیچیده. برای همین فهمیدن اینکه واقعا چه اتفاقی افتاده کار سختی است. (مقیاس شایعه پراکنی‌ها در سریال زیاد نیست اما اگر کتاب مربوط به وقایع سریال گیم آف ترونز را بخوانید متوجه می‌شوید که شخصیت‌ها بسیاری وجود دارند که نسبت به تخت پادشاهی ادعا دارند و خودشان را از نسل تارگریان‌ها می‌دانند. در سریال دنریس بدون شک تنها تارگرین باقی مانده است اما در کتاب شخصیتی به نام اگان هم خودش را از نسل تارگرین‌ها می‌داند و خودش را پادشاه برحق می‌داند.). ناسلامتی وقایع دنیای گیم آف ترونز و خاندان اژدها نه در عصر ارتباطات که در یک فانتزی قرون وسطایی رخ می‌دهد که سرعت انتقال اطلاعات بسیار پایین بوده و برای رسیدن خبر از یک نقطه به نقطه‌ی دیگر وستروس به حداقل چند هفته زمان احتیاج بوده. اما از آنجا که دنیای سریال‌ و کتاب، دو دنیای متفاوت هستند و امکان به تصویر کشیدن گستردگی دنیای مارتین در قالب سریال سخت است، سازندگان مجبور هستند بر روی خط مستقیم‌تری جلو بروند. هر چند این اولین باری نیست که سریال از همچین رویکردی استفاده کرده (مثل فصل اول و جریان کشته شدن همسر ولاریونی رنیرا)، این بار کاری که سریال انجام داده خیلی بزرگ‌تر و جسورانه‌تر است. در کتاب‌ها، تاریخ نویسان نوشته‌اند ( باید دوباره تکرار کنم الزاما بر اساس حقیقت نیستند) شخص رنیرا دسترو قتل پسر اگان را صادر می‌کند و اینجاست که جمله‌ی «یک پسر در عوض یک پسر» معنی پیدا می‌کند. اما در سریال رنیرا ایموند تارگرین را می‌خواهد. همانطور که توضیح دادم، وقایعی که ما از گذشته می‌خوانیم معمولا از فیلتر شایعات، دستکاری و هزار جور پیچش و خمش عبور کرده و به دست ما رسیده و الزاما حقیقت نیست. کاملا محتمل است که رنیرا واقعا ایموند را خواسته باشد و منظورش از پسر هم پسر الیسنت بوده نه پسر اگان. اما از آنجا که دنیای فانتزی مارتین همیشه جا را برای برداشت آزادانه‌ی کاراکترهایش باز می‌گذارد، دو ماموری که برای کشتن رفتن ایموند رفته‌اند ترجیح داده‌اند که لقمه‌ی آسان‌تر را بردارند و به جای آنکه ایموند، که به مهارت‌های مبارزه و شمشیرزنی معروف است، بکشند جان یک کودک بی‌گناه را در خواب گرفته‌اند و اینطوری خودشان را توجیه کرده‌اند که منظور ملکه از پسر، پسر اگان بوده، نه پسر آلیسنت. اما شاید سازندگان عمدا این تغییر را ایجاد کرده باشند: شما برای اینکه فیلم یا سریالی را دوست داشته باشید و دنبال کنید باید شخصیت‌های آن را دوست داشته باشید و با آن‌ها همذات پنداری کنید. از آنجا که رنیرا از کاراکترهای اصلی سریال است و مخاطبان باید بین او به عنوان پرچمدار جبهه‌ی سیاه و جبهه‌ی سبز یکی را انتخاب کنند، سریال نمی‌توانسته او را تا حد شخصیت پلیدی که دستور قتل یک کودک بی‌گناه را صادر می‌کند (حتی اگر به بهانه‌ی انتقام و عدالت باشد) پایین بیاورد.شیطنت عوامل سریال در مورد این اتفاق به خصوص هم جالب است. وقتی دیمون تارگرین به ملاقات موش گیر قصر می‌رود کاملا برایش مشخص می‌کند که منظورش ایموند تارگرین است که موهای نقره‌ای دارد و یک چشمش را از دست داده و حتی هشدار هم می‌دهد که ایموند مبارز قابلی است. موش‌گیر از دیمون می‌پرسد که اگر ایموند را پیدا نکردند آن وقت چه؟ و درست در همین لحظه است که عوامل سریال به جای آنکه پاسخ دیمون را نشان دهند به صحنه‌ی ورود موش گیر و نگهبان به قصر کات می‌زنند و مشخص نمی‌کنند که دیمون در جواب این سوال چه گفته. جواب دیمون به این سوال اهمیت زیادی دارد چرا که این حرکت خشم جبهه‌ی سبز را برمی‌انگیزد و آلیسنتی که تا امروز سرسختانه سعی کرده از بروز جنگ جلوگیری کند را پشیمان می‌کند. با این حال، با توجه به سیر وقایع، به نظر می‌رسد این دو مامور سر خود چنین تصمیم واضحا اشتباهی می‌گیرند چرا که در حد و اندازه‌ای نبوده‌اند که عمق چنین فاجعه‌ و عواقب آن را پیش بینی کنند.احتمالا از نظر تبانی‌های سیاسی آوازه‌ی این تصمیم لردهای زیادی را از ائتلاف با جبهه‌ی سیاه پشیمان می‌کند و قوانین اجتماعی وستروس هم خون کشی را امر ناپسندیده‌ای می‌دانند. مخصوصا که رنیرا قبلا به اشتباه به قتل همسرش هم متهم شده بود حالا ذهن مردم راحت‌تر می‌تواند بپذیرد که رنیرا واقعا دستور این جنایت را صادر کرده است.در مورد اجرای قسمت اول، باید بگویم که سازندگان واقعا هوشمندانه عمل کرده‌اند. آن‌ها از شروع این قسمت‌ به طور نامحسوس به پایان بندی آن اشاره می‌کنند:۱) وقتی اگان به دنبال جهریس به اتاق هلینا می‌رود، خواهر جهریس که روی زمین نشسته را با او اشتباه می‌گیرد.۲) هلینا، که جریان فرار رینیس با اژدهایش را پیش بینی کرده بود، می‌گوید که موش‌ها او را می‌ترسانند.۳) حضور موش گیر در قصر، مخصوصا آن سکانس آغازین شورا، نشان داده می‌شود.۴) روی ولیعهد بودن جهریس تاکید می‌شود. با این تمهیدات آنها صحنه را می‌چینند و اینطوری می‌شود که سکانس پایانی آنچنان تکان‌دهنده از آب در می‌آيد چون ما از قبل تمام نشانه‌های این فاجعه را در طول این قسمت دیده بودیم.در جمع بندی باید بگویم فصل دوم افتتاحیه‌ی قدرتمندی دارد که ما را حسابی تشنه‌ی دیدن قسمت‌های بعدی نگه می‌دارد. سازندگان سریال نشان داده‌اند که برعکس بنیاف و وایس دنیای مارتین را بهتر می‌شناسند و در به تصویر کشیدن آن مهارت بیشتری دارند.</description>
                <category>هانیه محمدی</category>
                <author>هانیه محمدی</author>
                <pubDate>Wed, 19 Jun 2024 01:35:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تفاوت انیمیشن علاءالدین و نسخه‌‌ی اصلی داستانی</title>
                <link>https://virgool.io/@Hanie.Mohammadi/%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86-%D8%B9%D9%84%D8%A7%D8%A1%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D9%86%D8%B3%D8%AE%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-aa1rotjaagsp</link>
                <description>انیمیشن علاءالدین (1992) را که حتما دیده‌اید و اگر ندیده‌اید احتمالا بازسازی لایواکشن آن در سال 2019 را به خاطر دارید. این داستان از یکی از قصه‌های هزار و یکشب الهام گرفته شده و ماجراهای انیمیشن دیزنی طوری تغیر کرده که با سیاست‌های این شرکت همخوانی داشته باشد و به مذاق مخاطبان سینمایی خوش بیاید. کتاب هزار و یک شب اولین بار در سال 1704 توسط آنتوان گالاند به زبان فرانسوی ترجمه شد. این طور که گفته می‌شود داستان «علاءالدین و چراغ جادویی»، «علی بابا و چهل دزد» و «هفت سفر سنباد دریانورد» در متن اصلی نبوده و هانا دیاب که یک قصه گوی سوری بوده این داستان ها را برای گالاند تعریف کرده.خلاصه داستان علاءالدین: پدر علاءالدین از دنیا رفته و او با مادرش در محله‌ی چینی‌ها زندگی زندگی می‌کند. (در برخی نسخه‌ها هم پدر و هم مادر علاءالدین زنده هستند) یک روز یک جادوگر آفریقایی او را پیدا می‌کند و تظاهر می‌کند عمویش است. او به علاءالدین وعده می‌دهد که اگر برایش کار کند او را به تاجر ثروتمندی تبدیل می‌کند. مادر علاءالدین هم که گول وعده‌های جادوگر را خورده اجازه می‌دهد تا علاءالدین با جادوگر همراه شود. جادوگر علاءالدین را به غار معروف می‌برد و از او می‌خواهد چراغ نفتی پنهان شده در آن را برایش بیاورد. جادوگر یک حلقه‌ی جادویی به علاءالدین می‌دهد تا از او محافظت کند اما نمی‌گوید که طلسم غار باعث شده تا جادوگر بتواند چراغ را تنها از دستان فرد دیگری بگیرد.1) محل وقوع داستان همانطور که در خلاصه داستان علاءالدین اشاره شد شاید برایتان جالب باشد که داستان اولیه‌ی علاءالدین در واقع در چین اتفاق می‌افتد و اصلا در نسخه‌های اولیه علاءالدین چینی است و یتیم نیست فقط یک پسر تنبل است و تنها شخصیت غیرچینی داستان جادوگری است که از آفریقا می‌آید. اینکه در انیمیشن گفته شده داستان علاءالدین در شهر عقربه اتفاق می‌افتد خلاقیت داستان گوهای دیزنی بوده که با الهام از شهر بغداد و المان‌های تاج محل (هند) این شهر خیالی را با نام ابداعی خودشان طراحی کرده‌اند. اما اینکه چرا دیزنی از المان‌های خاورمیانه برای علاءالدین استفاده کرده این است که داستان اصلی امپراطور ندارد و از لفظ سلطان برای اشاره به فرمانروا استفاده شده است و خب نام شخصیت‌های داستان چینی نیست.2) پدر و مادر علاءالدینتغییر دیگری که دیزنی در داستان ایجاد کرده یتیم بودن علاءالدین است. در نسخه‌های اولیه مادر علاءالدین نقش فعالی در داستان دارد و باعث آشنایی پرنسس و علاءالدین می‌شود. با توجه به فرهنگ سنتی شرقی در ازدواج‌های سنتی و به قوال انگلیسی‌ها arranged marriage حتما برایتان قابل درک است که یک شرکت غربی چرا نقش مادر پسر را از آشنایی دختر و پسر حذف کرده.3) تعداد غول‌ها اما تغییر بعدی این است که در داستان اصلی دو غول جادویی داریم. بله، یکی غول چراغ جادو و همان که در فیلم و انیمیشن دیده‌ایم و دیگری غول حلقه‌ای که جادوگر به علاءالدین می‌دهد. برای درک اهمیت غول چراغ جادو (جن)، ابتدا باید به تاریخچه و ریشه آن بپردازیم. مفهوم جن، موجودی فراطبیعی که آرزوها را برآورده می‌کند، در فرهنگ عامه خاورمیانه و اسلام ریشه دارد. در این فرهنگ ها اعتقاد بر این بود که جن ها ارواح قدرتمندی هستند که می توان آنها را با مالیدن یک چراغ جادو یا شیء احضار کرد. این جن ها به عنوان نگهبانان، محافظان و به ارمغان آورنده بخت و اقبال شناخته می شدند. غول حلقه نماد کارما  و غول چرغ نماد ذهن ناخودآگاه است که با دسترسی به آن هر آرزوی انسان برآورده می‌شود. تحلیل دقیق این نماد پردازی از حوصله‌ی این مقاله خارج است. از نظر شخصیت پردازی غول چراغ جادو در داستان اولیه نکته‌ی جالبی ندارد و فقط وقتی احضار می‌شود آرزو را برآورده می‌کند و به چراغ برمی‌گردد. برخلاف غول چراغ جادو در انیمیشن دیزنی که بامزه و دوست داشتنی است و تبدیل به دوست علاءالدین می‌شود. راستش را بخواهید قدیم ها فقط علاقه داشتند با داستان‌هایشان پندهای اخلاقی بدهند و کسی حوصله‌ی گنجاندن شوخی‌ در یک داستان آموزنده را نداشته پس خیلی هم جای تعجب ندارد که شخصیت یک محصول سینمایی کاریزماتیک باشد.4) ابو و قالیچه‌ی پرندهمشخصا در داستان اصلی علاءالدین با یک میمون اخمو و قالتاق دوست نیست و تنها یاور و همراهش مادرش است. با یک نگاه به انیمیشن‌های دیزنی می‌بینید که معمولا شخصیت‌های اصلی یک دوست حیوانی دارند مثلا راپونزل و آفتاب پرستش، هرکول و اسبش و غیره. قالیچه‌ی جادویی هم که در داستان‌های یهودی و اسلامی وجود دارد و همان قالیچه‌ی حضرت سلیمان است.5) جاسمیندر حالیکه پرنسس جاسمین در انیمیشن و بیشتر در لایو اکشن شخصیت مستقلی دارد اما دختر سلطان در داستان اولیه بودیر البودور نام دارد و به جز دختر سلطان بودن هویت دیگری ندارد و به محض اینکه علاءالدین آرزو می‌کند می‌تواند با او ازدواج کند. جاسمین کم کم طی برخوردهایی که با علاءالدین دارد عاشقش می‌شود اما در داستان اصلی صرف تمایل علاءالدین، ازدواج بدون هیچ مشکل یا درامایی صورت می‌گیرد. (یک نشانه‌ی دیگر از تبعیض جنسیتی در ادبیات و فرهنگ)۶) جادوگر بدجنسبزرگترین تفاوت انیمیشن و داستان اینجاست. هر دو یک ویلن دارند اما جادوگر داستان یک آفریقایی تبار است که نقش زیادی در داستان ندارد و مطمئنا هیچ قصدی برای ازدواج با پرنسس یا ارتباط نزدیکی با قدرت سیاسی ندارد. اما در انیمیشن جادوگر قدرت سیاسی دارد و وزیر سلطان است. با توجه به رنگ پوستش احتمالا تبار خاورمیانه دارد و به جاسمین نزدیک است. در کتاب جادوگر برای اینکه خودش را به علاءالدین نزدیک کند به دروغ ادعا میکند که عموی اوست در حالیکه در انیمیشن مچ علاءالدین را هنگام بازدید پنهانی‌اش از قصر می‌گیرد.7) پایان بندیدر داستان اصلی علاءالدین و همسرش جادوگر را گول می‌زنند، یک نوشیدنی سمی به او می‌دهند و او را می‌کشند. اما از آنجا که سال ساخت انیمیشن 1902 بوده و داستان خیلی قدیمی‌تر از این‌هاست (تازه دو قرن قبل در سال 1702 به فرانسوی ترجمه شده)، قوانین دنیا و اخلاقیات زمین تا آسمان فرق کرده و دیزنی هم شرکتی بوده و است که برای کودکان فیلم درست می‌کرده به طرز قابل درکی باید این پایان‌بندی را عوض می‌کرده. در نسخه‌ی دیزنی علاءالدین با هوش خودش و استفاده از طمع جعفر او را در یک چراغ جادو گیر می‌اندازد.منابع: www.pookpress.co و https://screenrant.com/ </description>
                <category>هانیه محمدی</category>
                <author>هانیه محمدی</author>
                <pubDate>Fri, 14 Jun 2024 03:36:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد و بررسی فیلم هندی خدمه (Crew)// تاثیر هالیوود بر بالیوود؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Hanie.Mohammadi/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%87%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AF%D9%85%D9%87-crew-%D8%AA%D8%A7%D8%AB%DB%8C%D8%B1-%D9%87%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%88%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%88%D9%88%D8%AF-qka7wkc11nqx</link>
                <description>برای شناخت وضعیت اسف بار حقوق زنان در هند لازم نیست حتما به این کشور سفر کرده باشید یا آمارهای مربوطه را از منابع معتبر بخوانید. همین که سری به سینمای هند و فیلم‌های جریان اصلی‌اش بزنید کافی است. زنان در فیلم‌های هندی همیشه افراد دست و پا بسته‌ای هستند که برای رسیدن به حقشان به مردان نیاز دارند. حتی اگر وکیل تحصیلکرده‌ای باشند که برای آزادی زندانیان می‌جنگد (فیلم ویر زارا) باز هم در حاشیه قرار دارند. هند یکی از بدترین کشورها از نظر برابری جنسیتی است. حتی در همین سال‌ها که اقتصادشان تکانی خورده و طبقه‌ی متوسطش در حال شکل‌گیری است، حتی با وجود نرخ بالای تحصیلکرده‌هایشان در بهترین دانشگاه‌های بهترین‌ کشورها باز هم جامعه‌ی هند یک جامعه‌ی سنتی است که هنوز خیلی جای پیشرفت دارد. ناسلامتی داریم از جامعه‌ای از حرف میزنیم که فیلم animal با بازی رانبیر کاپور با وجود خروار خروار کلیشه‌ی جنسیتی که چه عرض کنم ضد زنش می‌شود فیلم پرفروش سال و فیلمی در مورد یک خلبان زن که بر اساس واقعیت هم هست تحریم می‌شود. حالا اما سینمای کهنه این سرزمین باستانی در حال تغییر است و بالاخره چیزی که تا چند سال پیش اصلا قابل تصور هم نبود اتفاق افتاده، ساخت فیلمی با محوریت زن‌ها. بله، درست شنیدید! در سینمای جریان اصلی هند فیلمی ساخته شده که سه نقش اصلی دارد که هر سه زن هستند و نه تنها منتقدها تحویلش گرفته‌اند که فروش خوبی هم در گیشه داشته و به نقل از ویکی پدیا سومین فیلم پرفروش سال شده. فیلم دست روی داستان جالبی گذاشته. در بیشتر نقاط دنیا خدمه‌ی هواپیماها بیشتر از زنان تشکیل شده. این تصمیم که پیشینه‌ی جنسیت زدگی دارد (توضیح این موضوع که البته اگر توضیح واضحات نباشد از حوصله‌ی این مقاله خارج است) در سال‌های اخیر تعدیل شده و حتی در فیلم هم دو نفر از مهمانداران مرد هستند اما همچنان برقرار است. در سال‌های اول تاسیس شرکت‌های ‌هواپیمایی در هند، خدمه‌ی هواپیما بودن برای زنان چنان شغل با پرستیژی بوده که درآمد آن از هنرپیشگی بیشتر بوده و برای زنان تحصیلکرده‌ی زیباروی کارکردن به عنوان مهماندار هواپیما افتخار محسوب می‌شده. در زمان داستان فیلم البته چنین خبری نیست و اتفاقا شرکت هواپیمایی کوه نور در حال ورشکستگی است. خدمه‌ی هواپیمایی که پروتاگونیست‌های فیلم هستند سه زن به نام‌های گیتا (با بازی تابو)، جاسمین یا یاسمن (با بازی کارینا کاپور) و دیویا (با بازی کریتی سانون) هستند که هر کدام قصه‌ی خودشان را دارند: گیتا که زن پا به سن گذاشته و در شرف بازنشستگی است در دوران جوانی دختر شایسته‌ی شهرشان بوده و حالا به خودش می‌آید و می‌بیند که ای دل غافل! رشته‌ی جوانی را داده و هیچی دست‌گیرش نشده که هیچ، حقوق بازنشستگی‌اش هم در خطر است. تاره این وسط آرزوی داشتن یک رستوران و زندگی بی‌دغدغه هم داشته که هیچ وقت به آن نرسیده. جاسمین داستان متفاوتی دارد. او فرزند طلاق است و پدربزرگش او را بزرگ کرده. حالا پدربزرگ هم در حال مرگ است و نگران آینده‌ی نوه‌ی عزیزش که هیچ کس را از دار دنیا ندارد. دیویا که جوانترین زن گروه است زیر بار هزار جور وام دانشجویی است و آرزو داشته خلبان شود اما به جای آن مجبور شده به خانواده دروغ بگوید و به جای در اختیار داشتن فرمان و هدایت هواپیما خوش خدمتی مسافرانش را بکند. داستان فیلم از آنجا شروع می‌شود که این سه نفر متوجه می‌شوند سرمهماندارشان که در ظاهر پیرمرد بی‌آزاری بوده تمام این مدت طلا قاچاق می‌کرده. بعد از کمی تعلل و تردید که طبیعی است هر سه تصمیم می‌گیرند که برای بهبود اوضاع زندگی‌شان وارد ماجرای قاچاق شوند. انگیزه‌ی هر ۳ نفر هم اقتصادی است هم کمک به آدم‌های عزیز زندگیشان. از اینجا به بعد داستان را دیگر لو نمی‌دهم که خودتان ببینید هر چند که احتمالا آخرش قابل حدس است. از نظر فنی خدمه حرف زیادی برای گفتن ندارد. فیلمنامه به سبک فیلم‌های این روزهای بالیوود زیادی شلوغ و پر زرق و برق است و آنقدر که باید نه به درونیات شخصیت‌هایش پرداخته نه خود بازیگران مخصوصا کارینا کاپور آنقدر توانایی دارند که بیننده را تحت تاثیر قرار بدهند. کارگردان هم که قدرت بالایی در داستان گویی ندارد و نتوانسته فیلم یکپارچه‌ای بسازد. کمدی فیلم‌ یک جاهایی در آمده و بامزه‌ست اما یک جاهایی زیادی اغراق شده و بیرون زده از فیلم است. البته فیلمنامه کاشت و برداشت‌هایی دارد که جای تقدیر دارد ولی اگر همان را هم نداشت می‌شد race 3 که عملا از توی آستینش توئیست در می‌آورد. با اینکه شخصا مونتاژها را دوست دارم اما باز هم بالیوود زیاده روی می‌کند و آنقدر مونتاژهایش را طولانی می‌کند که جذابیت آن از بین می‌رود و فراموش می‌کند تا آنطور که شاهکاری مثل بهتره با ساول تماس بگیری انجام می‌داد، با مونتاژ هم داستان‌گویی کند. عیب بزرگ خدمه این است که می‌توانید به جای هر کدام از شخصیت‌های زنش یک مرد بگذارید و آب از آب تکان نخورد. یعنی با وجود اینکه فیلم اتفاق مثبتی است اما انگار فیلم را برای چند بازیگر مرد نوشته اند و بعد برای همراهی با موج فمنیستی و به دست آوردن دل نتفلیکس با کمی تغییر بازیگران زن را برای ایفای نقش‌های استخدام کرده‌اند. خدمه اتفاق مثبتی در سینمای هند است و با اینکه داستان جدیدی ندارد یا خلاقیتی در اجرا و داستان گویی‌اش ندارد اما همچنان اگر طرفدار سینمای هند هستید دیدن آن را به همراه چند بسته پفیلای پنیری خوشمزه به شما توصیه می‌کنم.</description>
                <category>هانیه محمدی</category>
                <author>هانیه محمدی</author>
                <pubDate>Wed, 12 Jun 2024 11:14:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد سریال بادکین/ ترکیب سریال و پادکست</title>
                <link>https://virgool.io/@Hanie.Mohammadi/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DA%A9%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D8%A8-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%88-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-tpb7c2jorjog</link>
                <description>سریال بادکین یک برگ برنده‌ی بزرگ دارد و خوب بلد است از آن استفاده کند.ایرلند بخشی از پادشاهی متحد بریتانیا و سرزمین سرسبزی است که به جزیره‌ی زمرد معروف است. واقعا هم اگر نقشه‌ی هوایی ایرلند را ببینید متوجه می‌شوید عجب لقب بامسمایی برایش انتخاب شده است. در کلیشه‌های سینمای هالیوود مردم ایرلند افراد خرافاتی هستند که عادت به نوشیدن الکل دارند در حدی که در قهوه‌شان هم الکل میریزند. شاید بزرگترین نماد این کشور روز سن پاتریک باشد که همه لباس سبز می‌پوشند (به خاطر سرسبزی ایرلند) و مشروبات الکلی می‌نوشند. به لحاظ استریوتیپیکال ایرلندی ها به چند چیز معروف هستند؛ اولینش الکل است که گفتیم، دیگری خشونت (زود جوش آوردن شاید کلمه‌ی بهتری باشد)، موهای قرمز و مذهبی بودن (ناسلامتی معروف ترین جشنی که ایرلند‌ی‌ها را با آن میشناسند روز سن پاتریک است). بادکین همه‌ی این استریوتایپها را به بهترین شکل با هم قاطی کرده و یک سریال معمایی/ جنایی سرگرم کننده از آن درآورده. بادکین یک نقش اول مسحور کننده به نام داو دارد و دو پادکستر (کسانی که پادکست تولید می‌کنند) به نام‌های گیلبرت و امی که نقش نسبتا فرعی‌تری نسبت به داو دارند. گیلبرت برای ساخت پادکست در مورد اتفاقات جشن سون در شهر کوچک بادکین به آنجا می‌رود و داو به دستور رئیسش او را همراهی می‌کند. به لحاظ داستانی بادکین چیز جدیدی برای ارائه ندارد؛ یک کارآگاهِ (حالا البته اینجا داو رزنامه‌نگار است) بداخلاق و عصبانی که مشکلات گذشته‌اش باعث می‌شود بدعنقی‌هایش را ببخشیم و با او همذات پنداری کنیم، یک آمریکایی خوش رو و صمیمی که بعدا مشخص می‌شود او هم مشکلات خودش را دارد و یک جوان جویای نام. تا اینجای کار به نظر می‌آید بادکین یک سریال کلیشه‌ای دیگر است و حتی به نظر می‌رسد که قرار است پایان قابل پیش بینی‌ای داشته باشد. باید بگویم که درست حدس زدید. خب، حالا سوال این است اگر این سریال کلیشه‌ای است چرا اصلا باید آن را ببینیم؟ دلیلش همان چیزی است که مقاله را با آن شروع کردم: ایرلند! این کشور به نسبت مهجور و مردمان مرموزش برگ برنده‌ی سریال هستند. هر چقدر پروتاگونیست بددهن و بد اخلاق دیده‌اید به کنار، داو با آن لهجه‌ی ایرلندی جذابش به کنار. هر جمله‌ای که داو می‌گوید و هر لعن و نفرینی که می‌کند آنقدر جذاب و دلنشین است که اصلا به پیشینه‌ی همدلی برانگیز احتیاج ندارد، همین طوری‌اش دوست داشتنی است. اما این شخصیت دوست داشتنی انگار دوست دارد خودش را در دردسر بیاندازد. داو در آمریکا با چند آدم گردن کلفت سر شاخ شده و آن‌ها برایش مشکل‌ساز شده‌اند و قبول کرده به بادکین بیاید تا شاید آب‌ها از آسیاب بیافتد.پروتاگونیست بعدی آقای پادکستر است که در اوایل سریال آنقدر مودب و موقعیت شناس است که بوی شخصیت مقوا می‌دهد اما بعدا معلوم میشود گیلبرت در زندگی شخصی‌اش آنقدر گند بالا آورده که پادکست بادکین برایش از هر نظر اهمیت دارد. او نه تنها آمدن به بادکین را بهانه‌ای برای فرار از امضای قرارداد طلاقش کرده، بلکه با سرمایه‌گذاری اشتباه حسابی قرض بالا آورده. و ضلع سوم غریبه‌های پادکست امی است. امی دستیار گیلبرت در تهیه‌ی پادکست است و مثلا هر دستیار دیگری سن کمی دارد. یکجورهایی همان کلیشه‌ی جوان و جویای نام ولی بعدا مشخص می‌شود که او هم حسابی گند بالا آورده. انگار امی یکی از آن دخترهایی است که آدم‌های اشتباه را دوست دارد.ویژگی مشترک هر سه پروتاگونیست داستان مشکلاتی است که در زندگی شخصی داشته اند و حالا چون به هر دلیلی نتوانسته‌اند با آن کنار بیایند آمدن به بادکین برایشان مثل راه فرار بوده، یکجور مرهم موقتی. اما خب زندگی آنقدر بیرحم است که اصلا فرصت استراحت به آدم نمی‌دهد. در یک چرخش ناگهانی پرونده‌ای که مختومه اعلام شده بود، دوباره باز می‌شود و حالا پادکسترهای ما باید معمای قتل را حل کنند. داستان از این قرار است که در بادکین مراسمی برگزار می‌شده/ می‌شود به نام سون (samhain) که یکجورهایی شبیه هالووین است. اما چند سال قبل در همین جشن چند نفر «گُم» می‌شوند و پشت پرده‌ی این گم شدن رازهای زیادی وجود دارد که با آمدن پادکسترها برملا می‌شود. راه حل نویسنده‌ها برای نشان دادن تاثیر ورود چند غریبه به یک شهر کوچک و پس لرزه‌های آن هوشمندانه‌ است: افرادی که به نوعی با رازهای آن شب در ارتباط هستند همه یک سوال میپرسند« شما پادکست میسازید؟ کسی هم بهش گوش میده؟» این سوال هر چند در ظاهر یک سوال عادی است اما واقعا ترس سوال کننده را مشخص میکند. « اگر کسی گوش بده و دو دو تا چهارتا کنه و مچم باز بشه، اون وقت چی؟» و همین طور هم می‌شود. بعد از ورود پادکسترها یکی از اهالی شهر در ظاهر خودکشی می‌کند و همین اتفاق جرقه‌ی پیدا شدن سرنخ‌هایی است که اتفاقات آن شب را برملا میکند. گفتم که ایرلندی‌ها افراد مذهبی هستند. سریال هر چند با احتیاط فراوان، اما نقدهایی هم به نظام کلیسا و خشونت‌های آموزشی آن‌ها دارد. نقش پررنگ کلیسای راهبه‌ها در سریال و اتفاقات آن شب اهمیت دین در ایرلند و به خصوص شهر کوچکی مثل بادکین را نشان می‌دهد اما اینکه هیچ کدام از راهبه‌ها جوان نیستند و روان پریشی خانم شی سرنخ‌هایی هستند که سازندگان سریال دین را مربوط به گذشته و تاریخ مصرف گذشته می‌دانند. بادکین از داستانک‌های وقت پرکن هم غفلت نمی‌کند و به جز اتفاقات شب سون چند توئیست و داستان فرعی دارد که مخاطبان را به دنبال خودش بکشد. هر چند نحوه‌ی برملا شدن رازها گاهی توی‌ ذوق می‌زند یا اگر مثل من سریال زیاد دیده باشید می‌توانید قاتل را حدس بزنید. البته این مورد آخر اصلا چیزی بدی نیست. اینکه شما بتوانید از روی سرنخ نویسندگان قاتل را حدس بزنید نشاندهنده‌ی هنر آنها و ساختار مستحکم فیلمنامه است اما اگر از روی کلیشه‌ها بتوانید آخر سریال را حدس بزنید یعنی نویسنده‌ها تنبلی کرده‌اند. با این حال با چشم پوشی از بعضی اتفاقاتی که شاید برای معروف شدن سریال در شبکه‌های اجتماعی گنجانده شده یا برخی اغراق‌ها بادکین سریال سرگرم کننده‌ای است که ارزش تماشا دارد. </description>
                <category>هانیه محمدی</category>
                <author>هانیه محمدی</author>
                <pubDate>Mon, 10 Jun 2024 03:04:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد و بررسی سریال اریک (Eric)/ سریال جدید نتفلیکس با بازی بندیکت کامبربچ</title>
                <link>https://virgool.io/@Hanie.Mohammadi/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-eric-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%86%D8%AA%D9%81%D9%84%DB%8C%DA%A9%D8%B3-%D8%A8%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C%DA%A9%D8%AA-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1%D8%A8%DA%86-v4gs42ryhtjm</link>
                <description>سریال جدید نتفلیکس اگرچه موضوع جالبی دارد و در دوران مهمی از تاریخ آمریکا روایت می‌شود اما نمی‌تواند در حد ستاره‌ی فوق العاده‌اش ظاهر شود.دوران کودکی مهم‌ترین دوران زندگی ماست. بخش مهمی از هویت ما، علایق و سلایق، مهارت‌ها به خصوص مهارت‌های فردی و اجتماعی در همین دوران شکل میگیرد. به قول زیست شناسان دلیل برتری انسان به حیوانات دوران کودکی طولانی مدتش است. در بین تمام موجودات انسان طولانی‌ترین دوران کودکی را دارند. اما خب، برای همه‌ی انسان‌ها سال‌های بچگی زمان لذت بردن از زندگی و یادگیری مهارت‌ها نیست. برای بعضی از بچه‌ها دوران کودکی ریشه‌ی مشکلات روانی و عاطفی‌شان است. سریال اریک دست روی همین موضوع گذاشته و سعی کرده در یک مینی سریال جمع و جور ۶ قسمتی این معضل را بررسی کند.سریال دو خط داستانی اصلی دارد: یکی ادگار و پدرش وینسنت (با بازی بندیکت کامبربچ) و دیگری کارآگاه مایکل لدریوت (با بازی مک‌کینلی برکلر). به لحاظ عاطفی بار سریال به دوش وینسنت و ادگار است. بیننده باید به رابطه‌ی پدر و پسری این دو نفر اهمیت بدهد و آینده‌ی ادگار و اینکه چه بلایی سرش آمده یا خواهد آمد برایش به لحاظ داستانی و عاطفی اهمیت زیادی داشته باشد. ناسلامتی (تقریبا) تنها گره‌ی داستانی سریال همین است. اما وینسنت در تمام ۶ قسمت از پرداخت مناسبی برخوردار نیست. دوران کودکی او و رابطه‌اش با پدر و مادرش به خصوص پدرش باید بیشتر مورد بررسی قرار میگرفت. اگر اریک یک فیلم سینمایی بود کمبود وقت بهانه‌ی مناسبی برای این موضوع می‌شد اما یک مینی سریال وقت بسیار بیشتری برای شخصیت پردازی در اختیار سازندگان قرار می‌دهد. برداشت ما از رابطه‌ی وینسنت و پدرش باید چه باشد؟ چون پولدار است پدر بدی است؟ چون پولدار است شوهر بدی بوده؟ اتفاقا با توجه به سکانس پایانی سریال رابطه‌ی وینسنت و پدرش باید بسیار بیشتر از این‌ها مورد بررسی قرار می‌گرفت. اریک با سکانس پایانی‌اش می‌خواهد بگوید نکته‌ی سریال نه سرنوشت ادگار بلکه گذشته‌ی وینسننت است اما متاسفانه این رابطه تنها به یک نگاه سرد از پشت در اتاق و سکانس بد ماشین رابرت خلاصه می‌شود. برای من هنوز مشخص نیست چرا وینسنت بچگی سختی داشته؟ دوران کودکی او چطور بوده که همچین تاثیری روی زندگی بزرگسالی‌اش داشته؟ آیا مورد سواستفاده‌ی جنسی بوده؟ یا خشونت فیزیکی؟ وینسنت به عنوان یک بزرگسال فرد پر مشکلی است. با همکارانش بدرفتاری می‌کند، به الکل اعتیاد دارد، نسبت به فرزندش با خشونت رفتار می‌کند. سریال در این بخش‌ها و نشان دادن مشکلات وینسنت به عنوان یک بزرگسال خوب عمل کرده اما دلیل رفتارهای مخربش را بررسی نمی‌کند. این سوالاتی است که سریال یا به آن جواب نداده یا نمیخواسته که جواب بدهد.خط داستانی دوم کارآگاه مایکل لدرویت است که مامور پیدا کردن افراد گمشده است و پرونده‌ی ادگار هم یکی از چند پرونده‌ای است که او باید با آن‌ها سر و کله بزند. دوران ۸۰ آمریکا به سه چیز معروف است: موسیقی، فشن و ایدز. روابط همجنسگرایانه و شیوع ایدز در آمریکا مصادف با دهه‌ی ۸۰ بود و کاملا طبیعی است که یکی از شخصیت‌های سریال نماینده‌ی قشر LGBTQ باشد. بله کارآگاه مایکل به عنوان عضو نیروی پلیس نیویورک (NYPD) یک همجنس‌گرا است و معشوقه‌اش به ایدز مبتلاست. اصلا دلیل بولد بودن کلوپ همجنسگرایان سریال و ماجرای رسوایی جنسی شهردار هم همین مسئله است. در آن دوران جامعه‌ی LGBTQ هنوز در سایه‌ی ترس و خشونت زندگی می‌کردند. پلیس نیویورک نسبت به اقلیت‌های نژادی و جنسی/ جنسیتی با تبعیض زیاد رفتار می‌کرد. خلاصه دهه هشتاد یکجور دوران گذر به سمت دهه‌ی ۹۰ و آزادی بیشتر اقلیت‌ها بود. وقتی ایدز در سال ۱۹۸۱ رسما به عنوان یک بیماری کشنده شناخته شد و در مردان همجنسگرا شیوع بالایی پیدا کرد جامعه‌ی همجنسگرایان مورد نفرت بیشتری قرار گرفتند. مردم آمریکا که اغلب کاتولیک‌های معتقد بودند (و هستند) این بیماری را مجازات خدا بر همجنسگرایان می‌دانستند. خب مایکل در همچین شرایطی به عنوان یک مرد سیاهپوست همجنسگرا که در اداره‌ی پلیس نیویورک کار می‌کند شرایط پیچیده‌ای دارد. از یک طرف برای شرکت در مهمانی‌های محل کار با مشکل رو به روست چون همراهی ندارد یا نمی‌تواند داشته باشد و مهمتر از همه نمی‌تواند خود واقعیش را به همکارانش نشان دهد. از طرفی به خاطر بیماری شریک زندگی‌اش برای ارتباط با افراد دیگر با مشکل رو به روست. هر چند سریال اصلا روی این مسئله دست نمی‌گذارد اما در آن زمان اطلاع از نحوه‌ی انتقال ایدز بسیار محدود بود و بعضی‌ها از دست زدن یا غذا خوردن با افراد مبتلا خود داری می‌کردند. شاید دلیل مشکلات مایکل در برقراری ارتباط و ابراز احساسات یا اهمیت بیش از اندازه‌‌ی او به پرونده‌های زیر دستش ناشی از این تنهایی باشد. بین شخصیت‌های سریال قطعا بهترین شخصیت پردازی متعلق به اوست. وقار مک کینلی برکلر، سکوتش و نگاه‌های پرمعنی‌اش همه از آب درآمده و در کمال تعجب او را به بهترین بازیگر سریال تبدیل می‌کند.این دو خط داستانی خیلی با هم تطابقی ندارند و بهم کمک نمی‌کنند. وینسنت جداگانه و به روش خودش با مشکلاتش دست و پنجه نرم می‌کند، مایکل هم این طرف داستان با روش کارآگاهی خودش پرونده‌ای به جز پرونده‌ی ادگار را حل می‌کند. رویارویی این دو هر چند اتفاق می‌افتد و راز کوچکی را برملا می‌کند اما بین وینسنت و مایکل هیچ رابطه‌ای شکل نمی‌گیرد. شاید اگر این دو می‌توانستند بهم کمک کنند (همانطور که مایکل در انتها با مادر یکی از قربانیان رابطه‌ی دوستانه‌ای برقرار می‌کند) بهتر بود. سریال میخواسته در آن واحد دو چیز باشد؛ هم به کارآگاه کمک کند از راه حل پرونده با خودش کنار بیاید هم به وینسنت کمک کند از راه حل همان پرونده مشکلاتش را کنار بگذارد. معمولا هدف سریال‌های اینچنینی یکی از اینهاست. یا کارآگاه مورد توجه قرار می‌گیرد (که معمولا همین است) یا خانواده‌ی قربانی مورد کند و کاو دقیق قرار می‌گیرند.اما اریک سریال تکراری و خسته کننده‌ای است. نه موضوعش (بدرفتاری با کودکان) آنقدر جدید است که مخاطبش را تحت تاثیر قرار بدهد و شوک موضوعش مخاطب را درگیر کند، نه رویکرد ترسوی سازندگان آن را تبدیل به اثر شاخصی می‌کند. اریک به عنوان سریالی که به رسوایی جنسی، سو استفاده‌ی جنسی، فحشا، اعتیاد به الکل و خشونت می‌‌پردازد زیادی محتاط عمل کرده. در این سریال هیچ اتفاق بدی نمی‌افتد (به جز البته قتل آن پسر سیاهپوت که آن هم عملا قبل از شروع سریال اتفاق افتاده) و اصلا بزرگ‌ترین مشکل سریال اریک (عروسکی که طرح اولیه‌اش را ادگار می‌دهد و وینسنت می‌سازد) است. برای من به عنوان مخاطب بزرگسال اریک نه نماد خوبی است نه طراحی خوبی و نه اصلا کارکرد دارد و برای مخاطب کودک هم چه فایده سریال برای مخاطب کودک ساخته نشده. واقعا کارکرد اریک چیست؟ اگر مسئله خودشناسی وینسنت و تلاش او برای پشت سر گذاشتن کودکی‌اش است، چرا بخش پلیسی/معمایی سریال اینقدر پررنگ است؟ اگر مسئله نشان دادن تلاش کارآگاه برای حل مسئله قتل است تا با این راه به مشکلاتت شخصی زندگی‌اش غلبه کند، استعاره‌ی اریک چه لزومی دارد؟ (چون در این صورت کارآگاه باید به وینسنت کمک کند نه شخصیت خیالی اریک) پیوند فانتزی و واقعیت در این سریال اصلا در حد کاری که گیرمو دل تورو با هزارتوی پن کرده درنیامده است. احتمالا سازندگان قصد ساخت همچین اثری را داشته‌اند ولی خب اصلا به آن نزدیک هم نشده‌اند.اریک برای بندیکت کامبربچ پروژه‌ای بوده که صرفا برای درآمد بیشتر قبول کرده چون تمام پتانسیل بازی بندیکت در همچین نقشی را قبلا در سریال پاتریک ملروز دیده بودیم. توصیه‌ی من به شما این است که به جای هدر دادن وقتتان با سریال جدید نتفلیکس پاتریک ملروز را ببینید یا اگر هم آن را قبلا دیده‌اید، ریواچ کنید و بیخیال اریک شوید. این سریال ارزش وقتتان را ندارد.</description>
                <category>هانیه محمدی</category>
                <author>هانیه محمدی</author>
                <pubDate>Sun, 09 Jun 2024 18:27:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد سریال شوگان، قسمت سوم || شب تاریک و بیم موج و رفیقایی که از پشت خنجر میزنن</title>
                <link>https://virgool.io/@Hanie.Mohammadi/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%B4%D9%88%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%B4%D8%A8-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D9%85-%D9%85%D9%88%D8%AC-%D9%88-%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%82%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%AE%D9%86%D8%AC%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D9%86%D9%86-hdvyhhyf0znk</link>
                <description>سریال شوگان با این اپیزود رسما خودش رو نامزد بهترین سریال کرد.بعد از ماجرای سوقصد، توراناگا تحقیق می‌کند تا متوجه شود چه کسی پشت این قضیه بوده. او حدس می‌زند لرد کیاما پشت این داستان باشد چون کیاما بزرگ‌ترین رقیب توراناگا از نظر پشتوانه‌ی خانوادگی و ثروت است و در حال حاضر بیشترین منفعت را از حضور اسپانیای‌ها و پرتغالی‌ها در ژاپن می‌برد. توراناگا نقشه می‌کشد تا جان بلک تورن را (و البته خودش را) مخفیانه از قلعه بیرون ببرد. اما افراد کیاما شبانه در جنگل به توراناگا و همراهانش شبیخون می‌زنند و در نتیجه‌ی این تعقیب و گریز همسر لیدی ماریکو که سامورایی مقیدی است جان فشانی می‌کند تا اربابش جان سالم به در ببرد. برای اینکه نقشه‌ی فرارش را عملی کند، توراناگا مجبور می‌شود از کشتی اسپانیایی کمک بخواهد اما شرط آن‌ها این است که توراناگا باید از جان دست بکشد. توراناگا موافقت می‌کند و جان را در کشتی محتوم تنها رها می‌کند. اما جان که هنوز دل از دنیا نکنده است در اقدامی دیوانه‌وار سعی می‌کند کشتی اسپانیایی‌ها را به چالش بکشد اما ملوانی که جان در قسمت اول جانش را نجات بود دین خودش را ادا می‌کند و اجازه می‌دهد تا کشتی جان به سلامت از بین صخره‌ها عبور کند. با این کار جان شجاعت و قدرت رهبری خودش را به توراناگا اثبات می‌کند و او را تحت تاثیر قرار می‌دهد. بعد از این توراناگا لقب «هاتاموتو» را به او می‌دهد و جان در عوض شنا کردن را به او یاد می‌دهد. این قسمت با دوستی نمادین انگلیسی‌ها و ژاپنی‌ها تمام می‌شود و باید منتظر بمانیم تا ببینیم در قسمت بعدی چه اتفاقی می‌افتد.اما چیزی که سریال را به بهترین سریال سال تبدیل می‌کند کارگردانی و تصویربرداری صحه‌ها نبردش است. صحنه‌های اکشن خوش ریتم، روان و هیجان انگیز و صد البته زیبا اجرا می‌شوند و در فضا سازی دوران قرن هفدهم نقش زیادی دارند. صحنه‌های اکشن سریال با فیلم‌های سینمایی قابل مقایسه است و مشخص می‌کند چرا روند ساخت سریال اینقدر طولانی بوده است. </description>
                <category>هانیه محمدی</category>
                <author>هانیه محمدی</author>
                <pubDate>Sat, 09 Mar 2024 21:28:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد سریال شوگان، قسمت دوم || چرا پرتغالی‌ها انگلیسی حرف می‌زنند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Hanie.Mohammadi/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%B4%D9%88%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%BE%D8%B1%D8%AA%D8%BA%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%84%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D9%86%D8%AF-sgqbfpdavbey</link>
                <description>اپیزود دوم سریال شروعی دارد که من را به یاد فیلم اینسپن انداخت. پادشاه در حال مرگ در دیالوگ زیبایی می‌گوید:« این زندگی چقدر عجیب است، مثل رویایی درون یک رویا است» اما خب شوگان یک سریال حماسی است و جایی برای علم و تخیل ندارد. این قسمت بالاخره با اعضای شورا آشنا می‌شویم: شوگیاما از نوادگان ثروتمندترین خاندان سامورایی ژاپن، اونو یه جنگجوی مخوف که بیماری جذام اون رو به آغوش کلیسا سوق داده، کیاما مرددی که تنها انگیزه‌ش از ایمان به مسیح طمع و جاه طلبیه، ایشیدو محافظ قلعه و توراناگا.توراناگا از نسل مینوارائه که از خاندان‌های قدیمی و اصیل ژاپنه و فرمان آسمانی رو به دوش می‌کشیدن این عنوان شوگان بوده و اما معنی کلمه‌ی شوگان: بالاترین مقامی که یک انسان فانی می‌تونه بهش برسه. فرمانده‌ی فرماندهان. بعد از آنکه قسمت اول شخصیت‌های اصلی را معرفی کرد حالا داستان در قسمت دوم تازه شروع می‌شود. هر سه شخصیت مهم سریال با هم ملاقات می‌کنند. جان با دستان بسته به دادگاه توراناگا برده می‌شود و لیدی ماریکو هم به عنوان ناظر بر ترجمه‌ی پدر روحانی در آنجا حضور دارد. اینجاست که توراناگا از حضور یک خارجی قدرتمند به نام انگلستان و تفاوت‌های مذهبی‌ آن‌ها با پرتغالی‌ها مطلع می‌شود. به علاوه حالا توراناگا می‌داند که پرتغالی‌ها در ماکائو اسلحه سازی دارند و بلک تورن به او گفته در هلند هم می‌توان اسلحه پیدا کرد. از آنجا که توراناگا آدم باهوشی است متوجه می‌شود که می‌تواند از این انگلیسی که یکجورهایی از آسمان برایش نازل شده استفاده کند تا مسند قدرت را در دست بگیرد و به رویایی که سال‌ها پیش خوابش را دیده برسد. رویایی که آننقدر واضح و شفاف بوده و آنقدر به آن اعتقاد داشته که دستور ساخت زره‌ای را که در آن خواب دیده صادر کرده.  اما واقعیت فعلی این است که ایشیدو برای خلع قدرت و مرگ توراناگا نقشه دارد. وقتی این دستور را پیش سایر اعضای شورا می‌برد (اعضای شورا باید متفق القول باشند) آن‌ها دستور را امضا نمی‌کنند. دلیل این کار این است که اعضای شورا همگی کاتولیک هستند و از اینکه توراناگا یک پروتستان انگلیسی را اسیر کرده و نکشته ناراضی هستند پس تا زمانی که تکلیف خارجی معلوم نوشد حاضر نیستند با ایشیدو همکاری کنند. اما از آنجا که اعضای مذهبی شورا به چیزی جز «طلا، ابریشم و اسلحه» اهمیت نمیدهند، دستور مرگ جان را صادر می‌کنند اما مشخصا نقش اصلی از این دسیسه جان سالم به در می‌برد. احتمالا این دسیسه توراناگا را مطمئن می‌کند که نزاع بین پرتستان‌ها و کاتولیک‌ها جدی است و پرتغال و انگلستان دو رقیب تجاری هستند که می‌تواند از آن‌ها برای کوتاه کردن دست پرتغالی‌ها از ژاپن کمک بگیرد. (سکانسی که جان به توراناگا توضیح می‌دهد که اسپانیا و پرتغال دنیا را بین خودشان تقسیم کرده‌اند و ژاپن متعلق به پرتغالی‌هاست و توراناگا از شنیدن کلمه‌ی متعلق به شدت تعجب می‌کند را به یاد بیاورید) راستی اگر برایتان جای سوال است که چرا در سریال شوگان به پرتغالی انگلیسی می‌گویند باید بگویم 2 دلیل دارد؛ اول حقه‌ی سازندگان برای کنجکاو کردن مخاطب و دوم اینکه سرال برای مخاطب آمریکایی ساخته شده و در ژائن اتفاق می‌افتد. اگر می‌خواستند از زبان‌های مختلف استفاده کنند آن وقت سریال زیادی سخت و پیچیده می‌شد و مخاطب به جای دقت به داستان و صحنه پردازی‌ها باید مدام زیرنویس می‌خواند. پس در واقع ملیت‌های غیرژاپنی همه به زبان انگلیسی صحبت می‌کنند و از زبان پرتغالی که در آن عصر زبان بسیار تاثیرگذار و پرنفوذی بوده استفاده نشده است.</description>
                <category>هانیه محمدی</category>
                <author>هانیه محمدی</author>
                <pubDate>Sat, 09 Mar 2024 20:40:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد سریال شوگان، قسمت اول || بهترین اپیزود اول سریال‌های حماسی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Hanie.Mohammadi/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%B4%D9%88%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AD%D9%85%D8%A7%D8%B3%DB%8C-qhph8l542iec</link>
                <description>لرد توراناگاسریال شوگان را با گیم آف ترونز مقایسه می‌کنند. اینکه این گزاره چقدر درست است را به قضاوت خودتان واگذار می‌کنم اما یکی از خاندان‌هایی که متاسفانه به علت کمبود وقت سازندگان گیم آف ترونز نتواسنته بودند به خوبی به آن٬ها بپردازند خاندان گریجوی‌ها بودند که دریانوردا قهاری بودند. سریال شوگان تمرکز خودش را دقیقا بر روی همین گذاشته. داستان سریال در زمانی جریان دارد که سه کشور پرتغال، اسپانیا و انگلستان به دلیل نیروهای دریایی‌شان به قلع و قمع دنیا و به استعمار گرفتن کشورهای مختلف مشغول هستند. سریال با نمایی از یک کشتی گم  شده در مه شروع می‌شود. دریانورد جان بلک تورن به طور تصادفی سر از ژاپن در می‌آورد. او متوجه می‌شود پرتغالی‌ها و اسپانیایی‌ها آسیا را بین خودشان تقسیم کرده‌اند و ژاپن در حال حاضر نصیب پرتغالی‌ها شده. حالا پرتغالی‌ها سعی دارند با تبلیغ دین مسیحیت فرقه‌ی کاتولیک مردم ژاپن را تحت سلطه‌ی خودشان در بیاورند و از فرصت‌های تجاری جدید نهایت استفاده را ببرند. مشخصا جان به عنوان یک انگلیسی وطن پرست و البته پروتستان تهدیدی برای پرتغالی‌ها است پس آن‌ها تصمیم می‌گیرند او را بکشند اما افراد دیگری برای پیچیده کرده عادلات قدرت سعی در حفظ جان او و ایجاد روابط اقتصادی سیاسی با انگلیسی‌ها دارند.جان بلک تورن تنها خط روایی داستان نیست. داستان جالب تر به یوشی توراناگا بر می‌گردد که از خاندان‌های اصیل ژاپن و در حال حاضر قیم ولیعهد است. به دلایلی که هنوز کاملا معلوم نیست توراناگا قدرت زیادی ندارد. او که یکی از 5 عضو شورای سلطنتی است باید برای حفظ موقعیت و جانش بجنگد چون سایر اعضا دل خوشی از او ندارند و برای حذف او از معادله‌ی قدرت توطئه چیده‌اند. توراناگا با بازی معرکه‌ی هیروکی سانادا مقتدر، آرام و هوشمند به تصویر کشیده شده است و به راحتی مخاطب را با خودش همراه می‌کند. سکانسی که توراناگا برای ملاقات با اعضای شورا حاضر می‌شود را به خاطر بیاورید؛ این سکانس طوری کارگردانی شده که انگار توراناگا برای میدان جنگ خودش را آماده می‌کند. موسیقی سریال لحظه به لحظه بالا می‌رود و بالاخره وقتی توراناگا وارد سالن تقریبا خلوتی که 4 عضو شورا رو به رویش نشسته‌اند (بیان تصویری زیبا از تنهایی توراناگا و مقابله‌ی او با 4 عضو دیگر) مخاطب کاملا شوکه می‌شود. با این حال دیالوگ‌های سریال به قدری خوب نوشته شده‌اند که می‌فهمیم چرا توراناگا اینطور خودش را برای ملاقات با اعضای شورا آماده کرده بود. اما شخصیت مرموز سریال لیدی ماریکو است که سکانس معرفی جالبی دارد. یکی از خدمتگزارا توراناگا به خاطر اشتباهش تصمیم می‌گیرد به رسم آن زمان ژاپن نسل خودش را نابود کند. وقتی سراغ پسر نوزادش می‌رود، مادر بچه اجازه نمی‌دهد پسرش را بکشند. اینجاست که لیدی ماریکو وارد می‌شود و مادر بچه را متقاعد می‌کند. با اینکه فعلا چیز زیادی از ماریکو نمی‌دانیم اما قدرت متقاعدکنندگی‌اش و میانجی‌گری او برای تسهیل مرگ یک کوردک بی‌گناه این هشدار را به ما می‌دهد که باید مراقب این زن باشیم. هنوز گذشته‌ی لیدی ماریکو مشخص نیست اما از آنجا که به پدرش اشاراتی می‌شود می‌توان حدس زد که پدر ماریکو یا درگیر یک توطئه‌ی سیاسی شده و به قتل رسیده یا خودش با دست خودش قبر خودش را کنده که احتمال مورد اول بیشتر است. به طور کلی سریال سعی می‌کند شخصیت‌ها را به خوبی به ما بشناساند و از آنجا که اتفاقات سریال در قرن هفدهم (1600) میلادی در جریان است از طریق شخصیت‌ها ما را با سنت‌های ژاپن آن دوران آشنا کند. تصویربرداری سریال، دیالوگ‌ها و اتفاقات همه و همه از نکات جذابی هستند که تماشاگر را مشتاقانه به دنبال خودش می‌کشاند.</description>
                <category>هانیه محمدی</category>
                <author>هانیه محمدی</author>
                <pubDate>Sat, 09 Mar 2024 19:40:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد و بررسی سریال شوگان// گیم آف ترونز جدید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Hanie.Mohammadi/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%B4%D9%88%DA%AF%D8%A7%D9%86-%DA%AF%DB%8C%D9%85-%D8%A2%D9%81-%D8%AA%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%B2-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-psqcjq5atfbd</link>
                <description>در شرایط فعلی دنیا که سرویس‌های استریم برنامه‌‌های پوچ ولی پر زرق و برق زیادی می‌سازند، یا سریال‌هایی که به زور می‌توانند تا 10 قسمت دوام بیاورند، برخی کارگردانان و نویسندگان هستند که جرات به خرج می‌دهند و دست روی سریال‌های حماسی می‌گذارند تا جریان سازی کنند. از همان قسمت اول معلوم است که سریال شوگان (Shogun) محصول شبکه‌ی FX یکی از همین سریال‌هاست. از مونولوگ‌های متنوعش گرفته تا طراحی صحنه‌های ماهرانه‌اش، سریال نشان می‌دهد که محتوا برایش از هنر مهم‌تر است. سریال‌های صد من یک غاز در مقایسه با شوگان هیچی نیستند. شوگان داستان حماسی خودش را با صبر و حوصله جلو می‌برد و با این کار یک سر و گردن بالاتر از سریال‌های عجول دیگر قرار می‌گیرد.سریال شوگان بر اساس رمانی بر همین نام به قلم جیمز کلاول نوشته شده اما بیشتر از آنکه اقتباس کتاب باشد آن را بازآفرینی کرده است. خالقان سریال، راشل کوندو و جاستین مارکس متن کلاول را حذف می‌کنند و محصولی با شکوه و اورجینال خلق می‌کنند. داستان اصلی سریال حفظ شده است، ملوان انگلیسی جان بلک تورن پس از به گل نشستن کشتی‌اش در سواحل ژاپن فئودال دنبال می‌کند. با این حال، در سریال چیزی وجود دارد که در کتاب وجود نداشت، چیزی که حتی مینی سریال ساخته شده در سال ۱۹۸۰ هم فاقد آن بود. با اینکه بعید می‌رسد، اما بلک تورن با لرد توراناگا متحد می‌شود. توراناگا از اعضای شورای سلطنتی بوده که قدرتش توسط سایر اعضا به چالش کشیده شده است. کسی که این دو نفر را به هم وضل می‌کند مترجم ماریکو است. دختر خانواده‌ای بد نام و رانده شده که توراناگا او را زیر پر و بال خود گرفته است. داستان‌های به ظاهر بی‌ربط از نزاع قدرت کم کم به یک داستان واحد تبدیل می‌شوند که تم اصلی آن روابط بین افراد و تلاش آن‌ها برای کسب قدرت است. همین قوس‌های شخصیتی در هم تنیده باعث درخشش سریال می‌شود. متاسفانه رمان کلاول بیشتر نقش سفید پوستان را پررنگ می‌کند اما سریال به دید بسیار گسترده‌تری نسبت به کتاب دارد و به شخصیت‌های ژاپنی اجازه می‌دهد به کاراکترهای برجسته، موثر و جذابی تبدیل شوند. هر دو طرف (غربی‌ها وشرقی‌ها) نسبت به هم بدبینی‌هایی دارند اما نسبت به هم کنجکاو هم هستند و یکیدیگر را به چالش می‌کشند.یکی از معدود نکات منفی سریال این است که زمان کافی ندارد. البته این موضوع به این دلیل است که در شرایط فعلی بهترین راه برای موفقیت سریال‌ها انتشار آن به صورت مینی سریال است اما این سریال سزاوار بیشتر از یک فصل است. داستان سرشار از گرایش‌های سیاسی است که ظرفیت پرداخت بیشتر دارند. با این حال شوگان سریال حماسی فشرده‌ای است که بالاخره بعد از مدت‌ها انتظار توانسته‌ایم ببینیم.پویایی کاراکترهای سریال نسبت به کتاب جذاب‌تر و احساسی‌تر است. خوانش سریال از وقایع کتاب به ما اجازه می‌دهد تا فراتر از سه شخصیت اصلی سریال با کاراکترهای فرعی جذابی مثل کاشیگی یابوشیگه، ارباب ایزو و اوسامی فوجی (بیوه‌ای که برای زنده ماندن باید راه و روش جدیدی در پیش بگیرد) ارتباط برقرار کنیم. شوگان را با بازی تاج و تخت مقایسه می‌کنند اما این دو سریال تنها از نظر توطئه‌های سیاسی بهم شباهت دارند، این تنها وجه شباهت دو سریال است. سریال جدید FX به حدی خوب است که در مقایسه با سریال‌های جواب پس داده تعریف نمی‌شود بلکه روی پای خودش می‌ایستد. شوگان درامی جذاب با چرخش‌های غیرقابل پیش بینی است که برای جذابیت خودش از اژدها استفاده نمی‌کند بلکه برگ برنده‌اش شخصیت‌هایی است که از کلمات به عنوان نقطه‌ی قوتشان استفاده می‌کنند. مقایسه‌ی آن با درام فانتزی شبکه HBO که به مدت ۸ فصل پخش می‌شد منطقی نیست و به سریال آسیب می‌زند. هدف این دو سریال و تم داستانی‌ها آن‌ها در مورد بقا و زندگی در جامعه‌ای پر از تعارض کاملا متفاوت است.می‌دانم که شبکه‌های استریم انتخاب‌های زیادی به شما می‌دهند با این حال چشم پوشی از سریالی که مکالماتش به اندازه‌ی صحنه‌های نبردش جذاب است کار دشواری است. دیالوگ‌ها طوری نوشته شده‌اند که نشان می‌دهد تک تک اعضای پشت صحنه به سریال و کاری که انجام می‌دهند و باور و اطمینان داشته اند. شوگان متن غنی‌ای است که به طور ماهرانه برای تلویزیون نوشته شده است و ثابت می‌کنند سریال‌های حماسی باشکوه هنوز هم ساخته می‌شوند و در صورت ساخت به موفقیت دست پیدا می‌کنند. متن اقتباسی از سایت راجر ابرت است.</description>
                <category>هانیه محمدی</category>
                <author>هانیه محمدی</author>
                <pubDate>Fri, 08 Mar 2024 22:52:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد و بررسی فیلم Animal 2023 / آی جمال جمالو</title>
                <link>https://virgool.io/@Hanie.Mohammadi/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-animal-2023-%D8%A2%DB%8C-%D8%AC%D9%85%D8%A7%D9%84-%D8%AC%D9%85%D8%A7%D9%84%D9%88-tym8baznda5z</link>
                <description>وقتی عبارت «فیلم هندی» رو میشنوید چطور فیلمی به ذهنتون میاد؟ فیلمای عاشقانه با اکشن بی‌منطق؟ پس فیلم animal 2023 ببینید تا نظرتون در مورد سینمای هند عوض بشه. با نقد این فیلم همراه من باشید.چند وقت پیش آهنگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر شد که کاربران ایرانی رو حسابی سر شوق آورد. آهنگ «آهای سیاه زنگی، دلمو نکن خون» که خیلی‌ها اصلا اسم همچین آهنگ و خواننده‌ای به گوششون نخورده بود. علت وایرال شدن این آهنگ، اشاره به اون در فیلم پرفروش هندی به اسم Animal  محصول سال ۲۰۲۳ بود. فیلم انیمال داستان پسری (رانبیر کاپور) از خانواده‌ی بسیار ثروتمنده که رابطه‌ی خوبی با پدرش (آنیل کاپور) نداره و در طول فیلم اتفاقاتی میافته که نظر رابطه‌ی این پدر و پسر رو دستخوش تغییر میکنه اما غافلگیری پایان فیلم انتظارات مخاطب رو بهم میریزه.اگر دنبال کننده‌ی سینمای هند باشید، رانبیر کاپور رو حتما میشناسید. رانبیر پسر ریشی کاپوره و از یه خانواده‌ی کاملا سینمایی میاد. خانواده‌ی کاپور از خانواده‌های قدیمی و پرنفوذ سینمای هند هستند و کارینا کاپور و کاریشما کاپور هم از اعضای همین خانواده هستند. در هندوستان از راج کاپور به عنوان نابغه‌ی سینما یاد میشه. رانبیر کاپور هم به اتکای همچین خانواده‌ی قدرتمندی تونسته حسابی اسم و رسمی برای خودش پیدا کنه و تبدیل شده به ستاره‌ی گیشه‌ی هند. البته رانبیر از استعداد‌های بازیگری هنده و توانایی بازی در نقش‌های مختلفی داره. بازی رانبیر کاپور در نقش ویجی یکی از نقاط قوت فیلمه. رانبیر بازیگر بسیار کاریزماتیکه و گریم فیلم (شامل موهای بلند و ریش و سبیل) عیب صورت لاغر و درازش رو کاملا پوشونده و اون رو تبدیل به یه شمایل مردانه باابهت کرده. طراحی لباس فیلم فکر شده‌س و رنگ لباس هر شخصیت به حالات درونی و طراحی صنه میخوره. مثلا در سکانس اکشن هتل، ویجی لباس سفید پوشیده تا رنگ خون روی لباسش حسابی به چشم بیاد. خلاصه داستان فیلم Animal 2023 : رانبیر نقش «ویجی سینگ» رو بازی میکنه. ویجی تک پسر یه خانواده‌ی بسیار ثروتمند هندیه و با پدرش بالبیرسینگ مشکلات جدی داره. در طول فیلم اتفاقاتی می‌افته که کمک میکنه رابطه‌ی پدر و پسری بهتر بشه اما پایان بندی فیلم یه غافلگیری بزرگ داره.   از اونجایی که فیلم صحنه‌های اکشن زیادی داره، خیلی مهمه که کارگردانی این سکانس‌ها درست باشه. انیمال از سکانس اکشن فیلم‌های معروف (مثلا فیلم اولد بوی) الهام گرفته و از اونجا که کیفیت دوربین و فیلمبرداری عالیه، سکانس‌های اکشن خیلی خوب در اومده. البته انتظاراتتون رو در حد سینمای هند نگه دارید. سازنده‌ها خیلی سعی کردم فیلم سرگرم‌کننده‌ای بسازن برای همین روی سکانس‌های اکشن هم موسیقی گذاشتن. البته فکر نکنید آهنگ‌های عاشقانه‌ مرسوم هندی، اتفاقا خیلی موسیقی سر ریتم و مناسب باشگاهیه. استودیوهای هندی روی سودآوری فیلمای اکشن حساب ویژه‌ای باز کردن و متخصصین اکشن رو با دستمزد بالا از سینمای شرق آسیا استخدام کردن تا دیگه بازیگرای هندی با موز به جنگ دشمنا نرن. حالا دیگه اکشنای هندی جایگاه ویژه‌ای دارن و از اونجا که فیلم انیمال برای مخاطب بزرگسال ساخته شده، خشونت بسیار بالا و خون و خونریزی هم داره.اما ایرادات فیلم انیمال چیه؟ بزرگترین مشکل فیلمنامه‌س. فیلمنامه‌نویس‌ها به جای اینکه شخصیت قوی اما آسیب‌پذیری رو به تصویر بکشن، مردی رو خلق کردن که خیلی راحت برای حل مشکلاتش از خشونت استفاده میکنه، نسبت به زنان کنترلگر و جنسیت‌زده رفتار میکنه و خودش رو برتر از بقیه میبینه.ایرادات فیلمنامه به همینجا ختم نمیشه. شخصیت‌های پولدار فیلم به راحتی زیردست‌هاشون رو کتک میزنن، تحقیر میکنن و اکت‌های جنسی رو جلوی روی اون‌ها انجام میدن. انیمال به خاطر درجه‌بندی بزرگسالش پر از ارجاعات جنسیه. انگار فیلم‌نامه‌ی اثر رو به کمک سایت‌های شهوانی نوشته باشن. در کل، انیمال بازی‌های خوبی داره، بازیگرهای فیلم به خصوص رانبیر کاپور درخشان ظاهر شدن، اکشن بسیار چشمگیر و جذابی داره اما اخلاقیات فیلم و منطق فیلمنامه ضعف بزرگ و گناه نابخشودنی این فیلمه. </description>
                <category>هانیه محمدی</category>
                <author>هانیه محمدی</author>
                <pubDate>Sun, 18 Feb 2024 17:57:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد سریال twisted metal؛ دلقک‌ها برگ برنده‌ی فیلم و سریال هستند</title>
                <link>https://virgool.io/@Hanie.Mohammadi/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-twisted-metal-%D8%AF%D9%84%D9%82%DA%A9-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%DA%AF-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%88-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-bzpgjx5qpsg9</link>
                <description>سریال twisted metal که اقتباسی از یک بازی ویدیویی است توانسته مخاطبانش را راضی کند و به موفقیت برسد. با نقد این سریال همراه من باشید.افتتاحیه‌ی هر فیلم و سریالی تا حد زیادی تکلیف مخاطب را با اثر مشخص میکند. سریال twisted metal در یک تصمیم هوشمندانه در سکانس افتتاحیه دست خود را برای مخاطب رو میکند و نشان میدهد که قرار است چطور سریالی باشد. شاید این کار باعث پس زده شدن عده‌ای از مخاطبان شود اما نتیجه‌ی مثبت آن این است که شبکه‌های اجتماعی را پر از مخاطبان متوقع و ناراضی نمیکند. برعکس، آنهایی که انتخاب میکنند به تماشای سریال بنشینند از نتیجه راضی خواهند بود و با اصطلاحا تعریف دهان به دهان مخاطبان دیگری را به پای سریال میکشانند.سریال هم گروه بازیگری خوبی دارد، هم خوش ریتم و سریع است و هم از نظر بصری و ارائه‌ی یک دنیا آخرالزمانی موفق عمل کرده‌. Twisted metal هم اکشن دارد، هم طنز دارد، هم رمانس و خلاصه هر کسی را به علتی مجاب میکند که این سریال کوتاه چند قسمتی را به پایان برساند. بهترین شخصیت سریال برخلاف انتظار، نه بازیگر نقش اول، جان دو، بلکه دلقک دیوانه‌ای است که در کار خنداندن بقیه اصلا موفق نیست. سازندگان از یک بازیگر تنومند برای نقش آفرینی و از بازیگر دیگری برای صداگذاری استفاده کرده‌اند و جواب هم گرفته‌اند. سویت توث (کسی که به شیرینی علاقه دارد) و دوست خیالی‌اش هرولد بهترین لحظات سریال را میسازند. شاید باید عادت کنیم دلقک‌های خبیث مثل جوکر شوالیه‌ی تاریکی و موجود عجیب فیلم it میتوانند بهترین آنتاگونیست‌های فیلم و سریال‌ها باشند و حسابی مخاطبان را شیفته خودشان کنند. انتخاب بازیگران سریال قابل قبول است. به نظر من عوامل سریال در انتخاب بازیگران جسورانه عمل کرده‌اند و جواب گرفته‌اند. در مورد طراحی باید بگویم که هر چند سریال برای یک شبکه‌ی استریم ساخته شده و بودجه‌ی چندانی نداشته  اما از تمام پتانسیل‌ها استفاده کرده و تمام قاب‌ها جذاب هستند. البته اثرات کمبود بودجه در بخش جلوه‌های ویژه مشهود است. محدود بودن صحنه‌های اکشن هم احتمالا به این علت است. ولی در مجموع جلوه‌های بصری، طراحی لباس و طراحی صحنه قابل قبول و در لحظاتی فراتر از حد انتظار هستند.تنها ایراد سریال را باید فیلمنامه دانست. از آنجا که سریال بر اساس یک بازی ویدیویی اقتباس شده متریال داستانی چندانی نداشته برای همین ممکن است تمامی قسمت‌های سریال را به یک اندازه دوست نداشته باشید.در نتیجه گیری باید گفت که twisted metal یک سریال سرگرم کننده‌ی عالی با شوخی‌های نسبتا خوب است و از آنجا که زمان نسبتا کوتاهی دارد میتوانید به راحتی آن را تماشا کنید. پ.ن: حتما بعد از تماشای سریال نظرتان را راجع یه کاراکتر دلقک برایم بنویسید.ت</description>
                <category>هانیه محمدی</category>
                <author>هانیه محمدی</author>
                <pubDate>Tue, 15 Aug 2023 12:19:00 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>