<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های هانیه اسدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Haniyeasadi</link>
        <description>من...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 06:29:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/378835/avatar/C9yaDA.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>هانیه اسدی</title>
            <link>https://virgool.io/@Haniyeasadi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سهم من از زندگی چقدره آقای قاضی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Haniyeasadi/%D8%B3%D9%87%D9%85-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1%D9%87-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%A7%D8%B6%DB%8C-btearmle76ty</link>
                <description>امشب مشغول تماشای یکی از بهترین سریال های ساخته شده در صدا و سیما بودم.سریالی که سهم سبزمان از زندگی را برایمان بازگو میکند، و پیرو هر یک از مسائل خانوادگی و اجتماعی، راهکاری سبز ارائه میدهد.از تحصیل ، ازدواج و پرورش فرزند تا قدردانی اجتماعی و خانوادگی...&quot; قدردانی اجتماعی و خانوادگی&quot; مسئله ای است که تا بحال به او فکر نکرده بودم.که چقدر باید متشکر باشیم از خانواده و دوستان و همکاران.قصه این قسمت خانه سبز داستان دو همسر معمار بود که به دلیل عدم رضایت مرد ،همسرش که معمار قابل و توانایی بود به دلیل علاقه به همسر و خانواده اش از حق طبیعی خود گذشته بود و بعد از 25 سال مرد درخواست طلاق کرده بود زیرا دیگر دلیلی به ادامه زندگی بعد از این مدت نمیدانست.تنها جمله ای که زن در دادگاه مطرح میکرد این بود که&quot;سهم من از زندگی چقدره؟ &quot;و همسرش در پاسخ به سوال او گفت: من تحقیق کردم اقاااای قاضی ، سهم ایشون هر چیزی که باشه اعم از مهریه و حق شیر که بیشترش شیر خشک بوده و کار در منزل من حاضرم بپردازم... &quot;زیبا ترین حرفهایی که تا بحال در رابطه با حقوق فردی و انسانی زن و مرد شنیدم، موضوع اصلی بحث در جلسه دادخواهی بود.همانجا که صحبت از مهر شد و حمایت ...صحبت از قدردانی شد و فهم ارزش های انسانی...همانجا که وکیل مطرح کرد سهم خانم محدود به حق خانه داری و حق شیر دهی به فرزندانش نیست بلکه همراهی اوست...و سهم مرد هم محدود به قدرت او در کار نیست بلکه همراهی او مسئله اصلی است.زمانی که مطرح شد ارزش و عیاری که ما به دست میاوریم، نتیجه زمانی است که افرادی از ما حمایت کرده اند و در کنارمان ایستاده اند. دیدن چنین چیزی در یک سریال، پرداختن به احترام به ارزش ها و حقوق انسانی و قدر دانی از انسانها از مهم ترین نیاز های من در این روزهای تلخ بود.</description>
                <category>هانیه اسدی</category>
                <author>هانیه اسدی</author>
                <pubDate>Wed, 13 Jul 2022 01:26:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به فرزند آینده ام</title>
                <link>https://virgool.io/@Haniyeasadi/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-f3bqdklgw2hz</link>
                <description> سلام عزیزم !نمیدانم چرا جدیدا ها به تو فکر میکنم، 16 سال بیشتر ندارم ولی نمیدانم دوست دارم که سالها بعد تو را داشته باشم.آنقدر تصور زیبایی هستی که حتی به روی کاغذ آوردن تصوراتم سخت میشود. زیبای من میخواهم تو را با جامعه ای که در آن خواهی بود آشنایت کنم .زمانه ای که خواهی آمد را نمیشناسم اما هر کجا که باشی و در هر زمانی که نفس بکشی همان چیزی که من سعی بر درک آن دارم را درک خواهی کرد ، تمام توانم را در این زمانه گذاشتم تا درک کنم که انسانیت چه رنگ و بویی دارد و انسان های حقیقی کجای زمانه و تاریخ اند...تاریخ را که میبینیم از زنان و مردان زیادی میخوانیم که زمانی که در انزوا به یاد انسانیت از دست رفته انسانها افتاده اند ، اشکشان کریمانه لبیک گفته و با پا خواستند برای نابودی ظلم ...سالها بعد اگر تو را در کنار خود داشتم ،به تو خواهم گفت که : عزیز جانم ،ای کاش بتوانی تمام فرصت بودنت در این جهان را به گسترش شرافت و انسانیت اختصاص دهی ، آن زمان که در کنار من باشی دوست دارم تو را با حقیقت های زمانه آشنا کنم، ای کاش اگر بودی بتوانی در زمان درک حقیقت برای دفاع از حقوق مظلومان به پا خیزی...ادامه سخنانم را در زمان دیگری برای تو خواهم نوشت.</description>
                <category>هانیه اسدی</category>
                <author>هانیه اسدی</author>
                <pubDate>Mon, 23 Aug 2021 23:28:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چقدر شجاع هستید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Haniyeasadi/%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%AC%D8%A7%D8%B9-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D8%AF-miwf3eyjd6h4</link>
                <description>سلام خوبید نمیدونم چرا شروع کردم به این مدل نوشتن در ویرگول اما به نظرم جالب میاد :)خیلی وقته این مسئله مهم ذهنمو درگیر کرده که چقدر باید شجاع باشیم و چقدر باید از خودمون و حق هامون دفاع کنیم به عنوان یک انسان .به نظرم یک دلیل داره که ما از حق هامون میگذریم و برای دفاع از اونا کاری نمی کنیم .اونم ترس از عواقبش هست و کاری که من همیشه انجام میدم اینه که به عواقبش نه به اهمیت انسانی دفاع از حق خودم یا حق خیلی ها فکر میکنم.مثل حق زنان ...که خیلی حرف درون خودش داره ، زنانی که بدون اطلاعات کافی و اعتماد به قول و قسم های یک انسان ازدواج کردند و الان با تهدید های یک انسان پوچ و تو خالی مواجه ان ...زنانی که میتونن بسیار موفق باشن ولی به دلیل عدم موافقت همسر با کار و تحصیل دارن برای حق طبیعی خودشون میجنگن ،زنانی که سختی های زیادی رو برای به دنیا آوردن فرزندشون تحمل میکنن ولی برای دیدن همون فرزند باید ده ها بار تو راهرو های دادگاه برن و بیان ...  بسیار زیاد دردناکه امیدوارم هر انسانی بتونه از خودش دفاع کنه و برای داشتن حق طبیعی خودش زجر نکشه .</description>
                <category>هانیه اسدی</category>
                <author>هانیه اسدی</author>
                <pubDate>Fri, 13 Aug 2021 20:58:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او و من</title>
                <link>https://virgool.io/@Haniyeasadi/%D8%A7%D9%88-%D9%88-%D9%85%D9%86-pulr4d8qjovj</link>
                <description>تمام راه را از کافه تا خانه پیاده آمده بود، بعد از سالها چشمانش درخشان بود برق میزد، برق امید ...پاکتی را محکم در دستانش گرفته بود ، لبخند مرموزی میزد که هم نگران کننده بود هم نشاط آور ، با زور از دستانش گرفتم باز کردم باز هم به او نامه هایی که در این چند سال نوشته بود را به او داده بود. از این نامه بازی ها خسته نمیشدند ، از سر کنجکاوی باز کردم و باز هم عشق از سر و ته نامه چکه میکرد و منتظر قطره های شبنم و گل پر پر بودم که بریزد پایین اما فقط عشق دیدم. _عزیزم ، چگونگی زیبایی صدایت را وصف کنم ؟چطور این اندازه آرامش در این 5 ثانیه صدایی که از تو برایم مانده وجود دارد؟کاش صبح هایی که بی تو با صدای تو شروع میکنم رو میشد برایت وصف کنم ، برگرد ...</description>
                <category>هانیه اسدی</category>
                <author>هانیه اسدی</author>
                <pubDate>Tue, 10 Aug 2021 17:20:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مترسک ...</title>
                <link>https://virgool.io/@Haniyeasadi/%D9%85%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DA%A9-i89czhgb72hd</link>
                <description>مترسکی چون ما!همه ما انسان ها تفکرات مخصوص خود را داریم ،تفکراتی که خبر از اهمیت انسانیت در وجودمان میدهد .انسانیتی از دست رفته در وجودمان که ما را شبیه مترسکی در مزرعه میکند .مانند مترسک هر بادی که می وزد به آن سمت و سو میرویم این نشان از بی ریشگی است. بی ریشگی از نوع انسانی !هر وقت در انزوا به یاد انسانیت از دست رفته انسانها میافتم ؛ اشکم کریمانه لبیک میگوید، مانند مترسک فقط ایستاده ایم و نگاه میکنیم غافل از اینکه شرافت انسانیمان در حال نابود شدن است .اگر قرار است تغییر نکنیم و بایستیم تا کلاغ ها این طرفها پیدایشان نشود! بهتر است روی در نقاب خاک کشیده برویم.</description>
                <category>هانیه اسدی</category>
                <author>هانیه اسدی</author>
                <pubDate>Wed, 16 Dec 2020 14:03:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمد....</title>
                <link>https://virgool.io/@Haniyeasadi/%D8%A2%D9%85%D8%AF-daw24wbvmhum</link>
                <description>آرام آرام راه میرفت ،روسری حریر سبز رنگ جدیدش را که تازه خریده بود سرش کرد. پشت میز آرایش نشست ،کمی رژ زد ،در آینه به خودش نگاه کرد ،خجالت کشید و پشت دست عمان کمی رژ قرمز متمایل به نارنجی را پاک کرد . منتظر آمدن احمد بود . از آن زمان که یک دختر دانشجوی تهرانی برای ادامه تحصیل به تبریز میرفت و با یک دانشجوی پسر تبریزی که فارسی را دست و پا شکسته حرف میزد آشنا میشد،حدود شصت و هشت سال می گذشت.  گردنبند مرواریدی که احمد قبل از رفتنش به او داده بود را از کشو درآورد. تنها یادگاری که از احمد داشت همین گردنبند مروارید بود .ضربان قلبش لحظه به لحظه بیشتر میشد کیکی را که پخته بود از فر درآورد.  کیک بهار نارنج بود ،خودش با ظرافت تمام پوست بهار نارنج را خشک و پودر کرده بود .  ای کاش شصت و هفت سال پیش که احمد تصمیم به رفتن گرفت ،به او گفته بود چقدر او را دوست دارد ،کاش مروارید با پسر حاج سید رضا ازدواج نمیکرد ،کاش مروارید منتظر میماند، کاش احمد مانده بود...احمد آمد...</description>
                <category>هانیه اسدی</category>
                <author>هانیه اسدی</author>
                <pubDate>Sat, 14 Nov 2020 12:00:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همان اتوبوس شلوغ</title>
                <link>https://virgool.io/@Haniyeasadi/%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B3-%D8%B4%D9%84%D9%88%D8%BA-vtjf5u4adg7d</link>
                <description>دکمه های پالتو قهوه ای را بستم یقه اش را بالا کشیدم و بوت مشکی کهنه را پا کردم و مثل هر روزاز خیابان باریکی که باب همایون را به ناصرخسرو وصل می‌کند می گذشتم و زیرلب آیت الکرسی بود که می‌خواندم بلکه موفق شوم هر روز مسیر رسیدن به ایستگاه اتوبوس را بیشتر می کردم برای شنیدن بوی نم دیوار کاهگلی کنار خیابان... روزمرگی زیبایی بود امید به بوی کاهگل در مسیر ایستگاه اتوبوس. ۱۷ دقیقه منتظر اتوبوس بودم سوار که شدم تا نشستم گرمای دست کوچکی را روی شانه ام حس کردم:) خانوم خانوم جوراب میخواهی ؟ هر وقت با این جمله میشنیدم تنها  واکنشم اشک بود و پول‌هایی که از کیفم در می آوردم، اما این بار غمگین و ناامید؛ کنار پنجره اتوبوس خیره به خیابانها بودم و فقط تماشا می کردم، امید داشتم هر لحظه باران ببارد !دخترک که از من ناامید شده بود رفت... تا شاید بتواند جوراب هایش را به جمعیتی بفروشد که مثل من آنچنان درگیر خودشان بودند که بقیه یادشان رفته بود....</description>
                <category>هانیه اسدی</category>
                <author>هانیه اسدی</author>
                <pubDate>Sat, 14 Nov 2020 11:45:58 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>