<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های هانیه علی اکبر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Haniyeh_aliakbar</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-01 07:01:05</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/510030/avatar/4bPezf.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>هانیه علی اکبر</title>
            <link>https://virgool.io/@Haniyeh_aliakbar</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خون‌مردگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Haniyeh_aliakbar/%D8%AE%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-jvbpl6cu6oiv</link>
                <description>خون‌مردگی مثل نیمه‌کاره ماندن کارهای شخصی یا قطع تعلق‌هایی‌است که گه‌گاه در وجودت دنبالشان می‌گردی. دردی سوسو می‌زند اما بریده بریده. تا زمانی هم که تغییر رنگ ‌ندهد، درد می‌آید و می‌رود. قطع تعلق هم گاهی فقط سوسو می‌زند. تا زمانی که دل و عقل‌ات همرنگ نشوند قطع تعلق‌ها کامل که نمی‌شود هیچ، فقط مثل خون‌مردگی دردی نصفه و نیمه می‌آید و می‌رود. اصلا هم نمی‌دانی فردا هم مهمانش هستی یا نه؟ باید صبور بود دیگر. صبور بود تا تغییر رنگ بدهی. صبور بود تا رد پای تعلق‌ها کم کم مثل خون‌مردگی محو شود. گمان نمی‌کنم که چال کردن اتفاقات راهش باشد، فقط مثل آرایش است روی خون‌مردگی‌. درمانی اگر برای خون‌مردگی باشد همان صبوری تا تغییر رنگ است. تعلقات هم برای ماندن و نماندن صبر می‌خواهد.</description>
                <category>هانیه علی اکبر</category>
                <author>هانیه علی اکبر</author>
                <pubDate>Wed, 13 Jul 2022 14:23:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گرمازدگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Haniyeh_aliakbar/%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DA%AF%DB%8C-oztb20kjfgnh</link>
                <description>زیر آفتاب سلول‌های مغزیم که چندسال پیش پشت درهای آی سیو بخشی از آن‌ها را از دست دادم تا رگ‌های زیادی‌ام را بخوابانم- آدم همیشه مجبور است رگ‌های زیادی‌اش را برای تحمل اتفاقاتی در زندگی بخواباند، شما هم خوابانده‌اید لابد؛ از کار افتاد. بعد از آن جسمم تحلیل رفت. کم آوردن جسمم را بیشتر از چیزهای درونی دیگر می‌فهمم. چند باری بعد از شنیدن حرف‌هایی جسمم کم آورد. تا به این مرحله نرسد؛ چیزی را آن قدر که انتظار می‌رود و آدم‌های عاقل نسخه می‌پیچند جدی نمی‌گیرم. همین که جسمم نشانه‌ای از کم آوردن و درد رو می‌کند میفهمم که چه قدر مسئله برایم جدی است.  بعد از آن انگار همه چیز را می‌پیچم لای بقچه‌ای که مادر بزرگم بافته بود؛ با همان دست‌های قشنگش که بوی بهشت می‌داد. نه این که دیگر هیچ وقت بقچه را باز نکنم اما بعد از بقچه‌پیچ کردن ، آن‌قدر چیزها از چشم افتاده می‌شود برایم که حتی باز کردنشان هم آن قدر درگیرم نمی‌کند. تا قبل از آن مرحله همه‌جور صبر کردنی بلدم انگار بعد از آن مرحله حالم از حال و هوای آدم‌ها بهم می‌خورد. آدم‌هایی که خودم هم یکی از همان حالم بهم زن‌هایشان به حساب می‌آیم. هیچ وقت خودم را مستثنی نمی‌کنم از دایره‌ی آدم‌های حال بهم‌زن. حالم که بهم می‌خورد، همان‌جا، همان‌جایی که چیزهایی را بقچه‌پیچ کردم، همه‌چیز را بالا می‌آورم. بالا  که می‌آورم سبک می‌شوم. بعد انرژی‌ام را جمع می‌کنم برای گرمازدگی و آفتاب‌های بعدی که اصلا نمی‌دانم طاقتش را دارم یا نه، فقط فهمیده‌ام زندگی از این گرمازدگی‌ها زیاد دارد.</description>
                <category>هانیه علی اکبر</category>
                <author>هانیه علی اکبر</author>
                <pubDate>Wed, 22 Jun 2022 16:08:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افسردگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Haniyeh_aliakbar/%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-fwmx3hzczyri</link>
                <description>همیشه یه سری دلایل الکی دارم که از چیزهایی بدم بیاد و از چیزهایی هم خوشم بیاد. از کجا اومدن دلایلم؟ نمی‌دونم! پشتشون چیه؟ نمی‌دونم! از کجا می‌دونم الکین؟ نمی‌دونم!‌ از کلمه‌ی افسانه بدم میاد چون منو یاد افسردگی می‌ندازه. افسردگی بد اومدن داره؟ پس چی، نداره؟ بد اومدن داره چون همه چیزو کمرنگ می‌کنه. چون دلت می‌خواد به صدتا چیز چنگ بزنی اما صدتا دلیل میاری که به جاش چنگ بزنی به خودت، به وجودت، به راه‌های رفته و نرفته‌ات. می‌خوابی اما بیداری. بیداری اما انگار خوابی. می‌برتت توی مه غلیظی از امید و ناامیدی. تا میای جلوتو ببینی مه میاد بالا. هپروت آدم بزرگا رو داری و نق نق بچه‌ها. مدام دنبال خلاصه کردن دنیاتی. دنیای ساختگیت. هم پس می‌زنی هم پیش می‌کشی. به خنده‌هات مدیون می‌شی به گریه‌هات وابسته. واسه همین می‌ندازیشون رو هم. خنده‌های گریه‌دار می‌کنی و گریه‌های خنده‌دار. بالا سرتو نگاه نمی‌کنی که مبادا دستت به چیزی نرسه. پایین پاتم نگاه نمی‌کنی که یه وقت کسی رو‌ له نکرده باشی. خیره میشی به رو به رو. اما رو‌ به روت سرابه. سرابی که حتی نمی‌دونی با چی پر شده.</description>
                <category>هانیه علی اکبر</category>
                <author>هانیه علی اکبر</author>
                <pubDate>Sat, 11 Jun 2022 15:49:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گناهکار زندگی خود بودن که آن قدر‌ها هم مجازات کردنی نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@Haniyeh_aliakbar/%DA%AF%D9%86%D8%A7%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D8%A2%D9%86-%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-ahikmwuj4nzx</link>
                <description>گره بعضی اتفاقات زندگی آن قدر کور می‌شود که فکر می‌کنی یا باید از خیر باز کردنش بگذری یا قیدش را بزنی و به دو‌ تکه تقسیمش کنی. بعد تکه‌ی اول بشود همه‌ی حس و حال‌های قبل از گره، تکه‌ی دیگر هم باشد همه‌ی آن چیزی که بعدش داشتی. آن وقت باید مثل رازی که تو فقط از آن خبری داری چون صاحبش فکر کرده یک سر ماجرا به تو ربط دارد؛ هر دو تکه را فراموش کنی تا مبادا گذشته و آینده دوباره در تلاقی هم گره‌ساز شوند. در دام‌ گره‌ها افتادن و از آن بیرون آمدن هم که کار هر کسی نیست. پس چه بهتر که خودت را وارد این داستان‌ها نکنی یا حداقل به گره‌های دیگران کاری نداشته باشی؛ حتی اگر به اجبار یک سر داستان را روی شانه‌هایت گذاشتند. اصلا چرا طناب گناه‌کاری که گردنت انداختی را پاره نمی‌کنی؟ گناه‌کار زندگی خود بودن که آن‌قدرها هم مجازات‌کردنی نیست.</description>
                <category>هانیه علی اکبر</category>
                <author>هانیه علی اکبر</author>
                <pubDate>Sun, 04 Jul 2021 00:16:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«مد»</title>
                <link>https://virgool.io/@Haniyeh_aliakbar/%D9%85%D8%AF-zfqauyfhy1np</link>
                <description>مد چیز عجیبی است. آن قدر عجیب که حتی احساسات آدم‌ها را هم شبیه هم می‌کند؛ یا نه، بروز احساسات آدم‌ها را شبیه هم می‌کند. دوستت دارم‌های یکسانی می‌سازد. انگار که تولیدی یک کارخانه باشیم. کارخانه‌ای با تیراژ بالا.برای همین است که مناسبات را دوست ندارم. یا دلم نمی‌خواهد در مناسبات شریک باشم. دلم نمی‌خواهد احساساتم را، بیان احساساتم را به یک روز خاص تقلیل دهم. چون شبیه یک‌ جور مد روز است. یک جور سر‌هم‌بندی کردن احساسات. حس این را دارد که نمی‌خواهیم در بیان احساسات هم که شده از دیگران عقب بیفتیم.عقب افتادن که گناه نیست. خاصیت زندگی است. اصلا اگر قرار باشد بیان احساسم را شخصی‌سازی کنم، طوری که مختص خودم باشد؛ پس چه بهتر که عقب مانده باشم.</description>
                <category>هانیه علی اکبر</category>
                <author>هانیه علی اکبر</author>
                <pubDate>Thu, 04 Feb 2021 00:29:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«از دست دادن»</title>
                <link>https://virgool.io/@Haniyeh_aliakbar/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86-oud98opcfuul</link>
                <description>از دست دادن شبیه هیچ چیزی نیست. شبیه هیچ چیزی نیست و در عین حال مثل آتشی است که در خودت دفنش می‌کنی. آتشی که گاه و بیگاه شعله می‌کشد. بعد از خاموشی‌اش هم، تو می‌مانی و خاکسترهایی که از ذره ذره‌ی وجودت مانده. بعد مثل یک معجزه باید دست ببری به دامان هر چیزی تا دوباره خودت را سر پا کنی. فروپاشی است انگار. همیشه هم چیزهای نصفه و نیمه‌‌ای پیدا می‌شود که برای تمام کردن آن‌ها هم که شده مجبور شوی خاکسترهای وجودت را جمع و جور کنی. اما از این جمع و جور کردن چیز محکمی در نمی‌آید. می‌شود چیزی شبیه ساخت‌سازهای امروزی. همان چیزهایی که بساز و بفروش‌ها تحویلت می‌دهند و پولشان را به جیب می‌زنند.می‌گویند زمان مرهم است. من اما فکر می‌کنم زمان خاصیت جادویی‌اش را از دست داده. یا حداقل از دست دادن آدم‌ها چیزی نیست که با گذر زمان در وجودت حل شود. زمان را در نظر می‌گیری و چیزهایی که یک سر آن‌ها مربوط به توست و سر دیگر آن مربوط به دیگری است را پیش می‌بری چون بدقولی را دوست نداری و فکر می‌کنی دینی گردنت است اما کارهای ریز و درشتی که تماما محدود به توست می‌‌ماند. دست‌نخوره یا نصفه و نیمه می‌ماند. چون بیگاه شعله کشیدن انرژی‌ات را تحلیل داده.از دست دادن شبیه چیزهای دیگری هم هست و در عین حال شبیه هیچ چیز نیست. شبیه بمبی که بی‌موقع در سرت منفجر می‌شود. شبیه سردرگمی برای تمام کردن پاراگرافی که بدون ارتباط با پاراگراف قبلی نوشتی‌اش. شبیه پایانی که هنوز باز است چون نویسنده این طورصلاح دیده.با این حال، با همه تشبیه‌‌هایی که هیچ کدام مثل خودش نیست، ما هنوز ادامه داریم، هنوز هستیم و گاه و بیگاه شعله می‌کشیم و خاکستر می‌شویم.</description>
                <category>هانیه علی اکبر</category>
                <author>هانیه علی اکبر</author>
                <pubDate>Tue, 02 Feb 2021 10:23:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«مهاجر سرزمین خودت نشدی؟»</title>
                <link>https://virgool.io/@Haniyeh_aliakbar/%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D9%86%D8%B4%D8%AF%DB%8C-exaalqbrj2ea</link>
                <description>همین که بفهمی دردی در عمیق‌ترین نقطه‌ی وجودت رشد کرده، پر و بال گرفته و می‌خواهد خودش را پیش‌تر ببرد کافی نیست. باید آن‌قدر پاپیچ خودت شوی تا برایش کلمه بسازی، توصیفش کنی در یک خط و بعد در یک پاراگراف. آخر سر مشخص کنی این درد فردی‌ست یا جمعی؟ همین درد مهاجرت از خودمان را می‌گویم. همین که هر روز بیشتر از قبل در سرزمین خودمان، همین‌جا، غریب‌تر می‌شویم. همین که هر روز بیشتر از دست می‌دهیم، کمتر هم به دست می‌آوریم. به من بگو، اسمش غربت نیست؟ اسمش مهاجر سرزمین خودت بودن نیست؟ مگر نه این که در سرزمین خودمان مهاجر شده‌ایم؟ مگر نه این که هر روز غم از دست‌دادن آدم‌ها را در دوری و بی‌خبری داریم؟ غیر از این است که همین‌جا هم از هم دورافتاده‌ایم؟ غریب سرزمینت نشدی؟ از گذشتن و پیوستن حرف نزن که این‌ حرف‌ها را از بر شده‌ام. به من بگو با این دورافتادگی در سرزمین خودم چه کنم؟ به من بگو این درد جمعی است. بگو که غریب شده‌ایم در سرزمین خودمان. بگو که مهاجرمان کردن در سرزمین خودمان.</description>
                <category>هانیه علی اکبر</category>
                <author>هانیه علی اکبر</author>
                <pubDate>Tue, 05 Jan 2021 01:08:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فروغِ یگانگی در شخصیت و هنر</title>
                <link>https://virgool.io/@Haniyeh_aliakbar/%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%BA%D9%90-%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D9%88-%D9%87%D9%86%D8%B1-j6bmyhysj0iq</link>
                <description>&quot;یک پنجره برای دیدنیک پنجره برای شنیدن&quot;و فروغ نیست، ببیند که روزهای قرنطینه چه‌جور امان‌مان را بریده!حتما شما هم این روزها بیشتر دلتان خواسته از پنجره‌ی خودتان به دنیا نگاه کنید. یا دلتان خواسته با دنیا در تماس باشید در عین حال قابی جز پنجره برای اتصال به دنیا پیدا نکرده‌اید! اما اگر فروغ زنده می‌ماند، اگر به خاطر یک تصادف در 32 سالگی از دنیا نمی‌رفت؛ حتما از پنجره شخصی‌اش به بیرون نگاه می‌کرد. حتما!  فروغ، آن شخصیتِ منحصر بفرد شعرِ معاصر ما و آن فروغِ زنانگیِ‌ بی‌باکِ و پرشورِ ایران در سال‌های مابین‌ِ دو انقلاب را یداله رویایی بهتر از هر کسی تعریف کرد: دریغا که دیگر نیست تا « با نگاه کبوتر و دهان ماهی حرف بزند. فروغ که در سینه او عصمت، مَدّی عظیم داشت»زنی که بر شعر شورید و دوبار هم شورید. خودش معتقد بود از نیما یاد گرفته که چه‌طور نگاه کند. به نظر می‌رسد دوره‌ی دوم شاعریِ فروغ که مربوط به دو مجموعه‌ی آخر اوست،  شورشِ او علیه شعر و زمانه‌‌ایست که پیش‌تر نیما علیه آن شوریده بود و فروغ در این شوریدگی متاثر از نیما و در بعضی نقل‌ها متاثر از کسانِ دیگری از جمله ابراهیم گلستان بود. که هر دو از شخصیت‌های خاصِ و یگانه‌ی هنر روزگار خود بودند. فروغ در شرح چگونگی تأثرش از نیما گفته بود: «یعنی او وسعت یک نگاه را برای من ترسیم کرد... ریشه یک چیز است. فقط آنچه می‌روید متفاوت است. چون آدم‌ها متفاوت هستند. من به علت خصوصیات روحی و اخلاقی خودم- و مثلا خصوصیت زن بودنم- طبیعتا مسائل را به شکل دیگر می‌بینم. من می‌خواهم نگاه او را داشته باشم اما در پنجره خودم نشسته باشم.»شاید به همین خاطر است که برخی معتقدند فروغ یک چهره دارد با دو نیمرخ. نیمرخی که شاعر « اسیر » و «دیوار» و « عصیان» است؛ و نیمرخی که شاعر « تولدی دیگر» و «ایمان بیاوریم».  به گفته خودش: &quot;در دیوار و طبعا در اسیر فقط بیان کننده‌ی دنیای بیرون از خود بودم. در آن زمان شعر هنوز در من حلول نکرده بود. بلکه با من همخانه بود. مثل شوهر و مثل معشوق، مثل همه آدم‌هایی که چند مدتی با آدم هستند. اما بعد شعر در من ریشه گرفت و به همین دلیل موضوعِ شعر برایم عوض شد و دیگر من شعر را تنها در بیان احساس منفرد درباره خود نمی‌دانستم. بلکه هر چه شعر بیشتر در من رسوخ کرد، من پراکنده‌‌تر شدم و دنیاهای تا‌زه‌تری کشف کردم.&quot;همین کشف دنیاهای تازه‌‌تر عاملی بود که فروغ را از حد شهرت آغازین فراتر برد. اما اگر شاعری نبود که استعداد عبور از آن مرحله را داشته باشد، در حد شاعران رمانتیک و سانتی‌مانتال آن زمان تثبیت می‌شد و موفق نمی‌شد با « تولدی دیگر» و « ایمان بیاوریم» نشان دهد که ذهن خلاق و پویایش تا چه حد توان باروری و رشد دارد.زندگی فروغ کوتاه بود اما آثارش هنوز زنده‌اند. این گفته را علاوه بر اشعارش، نخستین فیلم کوتاه مستندش، خانه سیاه است که در پی دیدار او از آسایشگاه جذامیان ساخته شد، تصدیق می‌کند. حتی اخیرا انتشار نامه‌های‌هایش به پرویز شاپور و ابراهیم گلستان نیز علی رغم اینکه سالها از مرگ فروغ گذشته بود، همچنان کلی حاشیه و سر و صدا ایجاد کرد. هنوز هم خبرنگارانی در مصاحبه با ابراهیم گلستان به رابطه‌اش با فروغ سرک می‌کشند.  اولین تپش‌های عاشقانه قلبم، نام کتابی‌ست که به همت پسر فروغ کامیار و عمران صلاحیِ شاعر و دوست نزدیکِ پرویز شاپور منتشر شد و شامل نامه‌های او به پرویز شاپور از سن 16 سالگی تا 21 سالگی است. نامه‌هایی که می‌گویند اگر بی‌جواب هم می‌ماند اما میل به نگارش نامه‌ی بعدی را کمرنگ نمی‌کرد. اخیرا نیز فرزانه میلانی پژوهشگر شعر زنان، از قصدش برای چاپ تعدادی از نامه‌های منتشر نشده فروغ به ابراهیم گلستان گفته بود که انتشار یکی از این نامه‌ها در یک وبلاگ ادبی جنجال‌های فراوانی نیز برانگیخت.تحلیل و تفسیر نامه‌های فروغ هر چند برای کسانی که می‌خواهند از او بگویند و بنویسند خیلی جذاب است اما به نظر می‌رسد مهم‌تر از این مسئله بررسی تحول زندگی شاعری‌ست که اگرچه بسامد کلماتش در سه کتاب اول کلیشه‌ها و واژه‌هایی چون حسرت، امید، عشق و ... بود؛ ولی در «تولدی دیگر» و «ایمان بیاوریم» شعرش به حقیقت تولدی دیگر یافت. چنانکه جهان ِ شعری او و ترکیب‌های برساخته‌اش هنوز  که هنوز است محل تامل و شگفتی است. این پختگی در شعر و اندیشه بود‌ که فروغ را از شاعران رمانتیک هم‌عصر خود جدا کرد و به جایگاه بی‌نظیری رسانید. جایگاهی که در شعر معاصر ما پس از گذشت سال‌ها از مرگِ فروغ، هنوز هیچ شاعری از بین زنان و حتی مردان -که البته خودِ فروغ به این دسته بندی‌ها چندان علاقه‌ای نداشت- نتوانسته به آن برسد.الغرض درس بزرگ زندگی و هنر فروغ برای ما علاقه‌مندان ادبیات در روزهای سخت درگیری با کرونا و قرنطینه، همین نگاه از پنجره‌ی خودمان به دنیا و رسیدن به درک و دریافت شخصی خودمان به زندگی پیرامون می‌تواند باشد. شاید که این نگاه شخصی و خلاقیت‌های منحصر به فرد هر یک از ما، لااقل بستری شود برای رهایی جمعی همگی‌مان از این مصیبت‌های عصری. آن هم در پناه هنر و ادبیاتی که به راستی پناه‌گاه انسان آزرده و وحشت‌زده از حقایق تلخ این دنیاست‌؛ و همیشه پناه‌گاهِ ما رویاست.</description>
                <category>هانیه علی اکبر</category>
                <author>هانیه علی اکبر</author>
                <pubDate>Mon, 28 Dec 2020 18:46:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«رهایی»</title>
                <link>https://virgool.io/@Haniyeh_aliakbar/%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-aekpleabps2s</link>
                <description>دلم می‌خواهد وقتی واژه‌ها توی سرم رژه می‌روند و کلمه می‌شوند، دست یکی‌شان را از وسط انقلابی که راه انداختند بگیرم و بکشانمش یک گوشه‌ی دنج. خواستن من کجا و پیدا کردن آن کلمه‌ کجا؟ مدام از لای جمعیت خودش را دورتر و دورتر می‌کند. اسم خودش را هم گذاشته رهایی. مدام دستم از همین واژه‌های به ظاهر ساده کوتاه‌تر و کوتاه‌تر می‌شود. رهایی دورتر و دورتر می‌شود. من می‌مانم و انبار واژه‌هایی که باید کلمه می‌شدند. هر یک برای بیان یک چیز. نمی‌شود که‌ نمی‌شود. واژه‌ها سر می‌خورند، کلمه نمی‌شوند یا اگر شدند کلمه‌ی من نمی‌شوند. یک چیزهایی می‌شوند که اصلا نمی‌توانی رویشان حساب باز کنی برای هم صحبتی. فقط یک گفتگوی سطحی می‌سازند با جمله‌ها و کلمه‌هایی که مال من نیست. خسته می‌شوم از انقلابی که راه‌ انداختند و رهبریش با «رهایی» است. خسته که می‌شوم، سرکوبشان می‌کنم اما دست بردار نیستند. حالا تصمیم گرفته‌ام رهبرشان را، «رهایی» را تبعید کنم به سرزمینی که نمی‌دانم کجاست. سرم را تکیه می‌دهم. کلمه‌ها سر می‌خورند به جایی که هنوز نمی‌دانم کجاست.</description>
                <category>هانیه علی اکبر</category>
                <author>هانیه علی اکبر</author>
                <pubDate>Sun, 27 Dec 2020 11:26:21 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>