<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های The eagles try to be happy</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Happyeaglesfly</link>
        <description>I experienced bad events in my life and try to heal myself</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:19:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/753013/avatar/qCRFwX.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>The eagles try to be happy</title>
            <link>https://virgool.io/@Happyeaglesfly</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من از جنس نورم</title>
                <link>https://virgool.io/@Happyeaglesfly/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%B3-%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%85-tqmph0amcam3</link>
                <description>دیدی گاهی‌وقت‌ها توی ذهنت با همه دعوا داری ،مطمئنی که درست متوجه شدی و در حقت ظلم‌ کردن؟ اما اگر همه‌ی اینها بازیچه‌ی ذهن تو باشه چی ؟من مطمئن بودم همیشه که مادرم میخواد اذیتم کنه،همیشه مطمئن بودم که من را اینجوری که همیشه هستم قبول نداره ...اما اگر همه‌اش دروغ باشه چی ؟متاسفانه احتمالش هست که اشتباه درک کرده باشم و نتونسته باشم بفهممش ...خیلی اتفاق‌ها بین ما افتاده،همیشه به خودم این حق میدادم که باهاش بد باشم و حتی همه‌ی سعیم را میکردم که آزارش بدم ... اینجوری نبود که هیچ وقت خوب نباشیم،گاهی خیلی مراقب و مهربان بودم اما دلم باهاش یک رنگ نبود ...اما یک چیزی نظرم جلب کرد ،اینکه از یک زاویه دیگه دیدمش و دیشب بغلش کردم،محکم دست‌هاش گرفتم و خوابیدم.</description>
                <category>The eagles try to be happy</category>
                <author>The eagles try to be happy</author>
                <pubDate>Wed, 08 Jun 2022 14:08:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا مینویسم ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Happyeaglesfly/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-xtwzvr8qwu5j</link>
                <description>من همیشه می‌دانستم که از دخترها خوشم میاد،از همان وقتی که بچه بودم،دوست صمیمیم را دوست داشتم و هنوز هم خیلی دوستش دارم(دوستم استریته و ازدواج کرده)،حتی یکبار وقتی بچه بودیم بوسیدمش ،نمیدانم یادش هست یا نه اما من یادمه،حتی احساسی که داشتمُ هنوز به خاطر میارم...یادمه دربارش باهاش صحبت کردم اما اون گفت که به نظرش کار درستی نمیاد ...خیلی بچه بودیم ،زیر ۱۱ سال فکر کنم .ما چیزهای متفاوتی باهم تجربه کردیم ،صمیمی‌ترین رابطه‌ی زندگیم با یه دختر با اون بوده ...اما همیشه فکر میکردم که این یک انتخابه،برای همین من انتخاب کردم که دوست پسر داشته باشم،حتی نامزد هم کردم، تمام این سالها با پسرها توی رابطه بودم و هیچ وقت رابطه با یک دختر به طور جدی تجربه نکردم...اما انگار همیشه یک چیزی برام کمرنگ بود ،یک چیزی گم بود ،خیلی سال فکر کردم مشکل از آدم‌هایی که انتخاب میکنم و بعد توی رابطه آخرم ،با یک دختری آشنا شدم که فهمیدم چقدر فهمیده شدن حس قشنگیه ...انگار نه مشکل از منه و نه از آنها ...اینجور نبود که هیچ‌وقت نخوام دوست دختر داشته باشم،من خیلی گشتم دنبال زوجی که بتونم ازشون سوال کنم ،دنبال کسی که تجربه بیشتری از من داشته باشم ...حس میکردم توی یک فقر اطلاعاتیم...و برای بیشتر دوستانم(بیشتر دوستام همیشه پسر بودن ،با پسرها همیشه رفیق بودم حتی رابطه‌هام بیشتر فاز رفاقت داشت تا احساسی باشه) رابطه‌ دو تا دختر ،یک جور فانتزی بود تا واقعی باشه ...انگار رابطه دو تا پسر پذیرفتنی تره و قابل باور‌تره ...خودمم همیشه فکر میکردم ،دخترها در نهایت با یک مرد ازدواج میکنند ...اما از سه سال پیش ،همه‌چیز عوض شد،دورمُ خلوت کردم و بیشتر خواندم و تحقیق کردم ...خیلی طول کشید به پذیرش برسم ...اما هنوزم فکر میکنم شاید هیچوقت نتونم رابطه‌ی عاطفی داشته باشم ...الان مدت طولانی قید رابطه داشتن زدم،اینجوری شد که درک کردم رابطه با یک مرد نمیخوام ...همه وجودم میخواد که زنی باشه که عاشق هم باشیم ...این چیزی که میخوام ،حتی اگر تحربه اش نکنم.قصد کام‌اوت کردن ندارم،هرچند حس میکنم بعضی از اطرافیانم تا حدودی میدانند ...(مثلا خواهرم)چیزهای مختلفی توی مغزم میگذره ...اما انگار نمیتونم بیان‌شون کنم ...میدانم نوشتنم ممکنه به ضررم تمام بشه ،میدانم پلتفرم‌های دیگه‌ای هم برای نوشتن وجود داره که امن تره (مثل توییتر و اینستاگرام و فیسبوک) ...با همه‌ی این‌ها،اینجا را انتخاب کردم که کم مخاطب ترین پلتفرمی که میشناسم ...و کسی من را نمیشناسه ...چرا نمیخوام کام‌اوت کنم ؟ راستش زندگیم به‌هم ریخته‌تر از چیزیه که فکرش را کنید ...مثل لیوان آبی میمونه که چند سال اون آب راکد مانده و این تغییر نیاز به تلاش خیلی زیادی داره ...تلاش و نظم میطلبه که بتونم اندکی هُلش بدم به سمت جلو ...توی ذهنمه که مسائل آروم آروم حل کنم و بعد ببینم چی پیش میاد .و این کشور واقعا هنوزم به مشاورین خوب نیاز داره ...کمبودش هر‌روز بیشتر احساس میشه ...مشاورینی که تو را عجیب غریب نبینن ...شایدم هنوز خودم نپذیرفتم .</description>
                <category>The eagles try to be happy</category>
                <author>The eagles try to be happy</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jun 2022 19:16:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افسردگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Happyeaglesfly/%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-fu6sclqrrmwv</link>
                <description>توی یک سریالی دیدم؛می‌گفت افسردگی مثل اینه که همه‌جا تاریک باشه،حتی وقتی نور هست تک‌تک چراغ‌ها خاموشه و همه‌جا تاریکه تاریکه ...با خودت میگی یعنی نور هست ! من میدانم که خیلی‌ها ممکنه هیچ وقت نور نبینن ...اما راستش قضیه برای من فرق میکنه،وقتی از خیلی بچگی تحربه‌اش کردی مثل یک بیماری همیشگی میمونه ...یک زمانی فکر میکردم که ممکنه یک روزی همه‌چیز خوب خوب بشه ...یا ممکنه یک روزی دنیا را یکجور دیگه‌ای ببینم ...اما الان ،میدانم که همیشه و همه‌جا باید مراقب خودم باشم ...چراغ‌ها خیلی وقته تاریکن ...من نوری نمی‌بینم ...واقعیتش فکر «مرگ» خیلی وقته فکر همیشگی زندگیم شده ...اما نمیدانم باید چیکار کنم ...دیشب به این فکر کردم،نکنه یک روزی پشیمان بشم از اینکه کاش زودتر خودم میکشتم ،زودتر خودم رها میکردم ...اما هنوز اون نقطه نیستم ،هرروز مثل یک مبارزه و یک تلاش دائمی می‌مونه...تلاشم برای درک کردن خودم...صحبت کردن با دیگران و ارتباط برقرار کردن خیلی سخت شده ،انگار همه‌ی انرژیم تمام میشه ...وقتی توی جمعی هستم،با صدای بلند میخندم و شوخی میکنم و سعی میکنم جمع شاد شاد بشه و تو دلم دنبال تمام شدنش می‌گردم که توی رختخواب ام دراز بکشم و دستم بذارم زیر سرم و به صدای باد گوش بدم ...ثانیه‌هایی که دلم نمیخواد تمام بشن ...و صبح‌ها،هر صبح به دنبال دلیلی میگردم که چشم‌هام باز کنم ...هر صبح توی رخت‌خوابم خیره میشم به پنجره روبروم و نور سرخ آنتن ساختمان روبرویی ...هر صبح دنبال دلیلی میگردم که همه‌چی تمام کنم ...من هنوز به اون انتها نرسیدم اما انگار خسته ام از تلاش کردم یا شاید هم نمیخوام باز تلاش کنم و باز نشه و حالم همین باشه ...شبیه کسایی هستم که میدانم باید چیکار کنم ،میدانم میشه این حال تغییر بدم اما خودم به تنهایی موفق نمیشم ...و توضیح حالم به دیگران سخت‌ترین کار ممکنه،اینقدر که فقط لبخند میزنم و خیره میشم به صفحه گوشی و کتابی که میخونم...و هر لحظه فرار میکنم از روبرو شدن با واقعیت به هم ریخته‌ی زندگیم....</description>
                <category>The eagles try to be happy</category>
                <author>The eagles try to be happy</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jun 2022 14:55:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من کیم ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Happyeaglesfly/%D9%85%D9%86-%DA%A9%DB%8C%D9%85-o9o2vxfox5qq</link>
                <description>حتی درست نمیدانم برای چی اینجا را برای نوشتن انتخاب کردم اما دام میخواد یک جا غیر از دفتر خاطرات شخصی بنویسم و میخواستم صدام شنیده بشه نه که بخوام تغییر خاصی ایجاد کنم...فقط این پروسه برام شروع شده و دام میخواد بیشتر خودم بشناسم و بفهمم چی میخوام ...درباره گرایش جنسی خیلی صحبت میشه ،میدانی اسمش هم عجیبه این فقط درباره این نیست به زن‌‌ها علاقه داری یا مردها ،درباره هویتت هست ،اینکه کی هستی و اینکه این‌همه وقت خودت نبودی ...خیلی بیشتر نیاز دارم که بدونم اما الان راضیم ...:-) </description>
                <category>The eagles try to be happy</category>
                <author>The eagles try to be happy</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jun 2022 02:21:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Welcome back</title>
                <link>https://virgool.io/@Happyeaglesfly/healmyself1-s1pvbbok3qlc</link>
                <description>I create an account in virgoles ...After some fails iny life ,i decide or i have to decide to improve my life .Help myself to feel well and have good emotions about myself .We have many many problems in our life and try to fix them ...but sometimes we can&#x27;t fix them .I had two relationships and both of them were awful.‌i was very sad and had bad feeling about everything...And really want to manage my feelings and my life .I read alot of books but i have not regular behaviors ...discipline ... it&#x27;s my goal .</description>
                <category>The eagles try to be happy</category>
                <author>The eagles try to be happy</author>
                <pubDate>Thu, 06 May 2021 02:47:25 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>