<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Herman</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Haruuuujkkj</link>
        <description>من تمام شده ام؛ یک نقطه کنارم بگذارید.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 14:11:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1961758/avatar/cOgunC.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Herman</title>
            <link>https://virgool.io/@Haruuuujkkj</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دریای تاریک</title>
                <link>https://virgool.io/@Haruuuujkkj/%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-u2xtrxnpwnyr</link>
                <description>شبی به آسمان خیره شده بودم شب مانند یک دریای تاریکی بود که ماهی های درخشان در آن میدرخشیدند .و من محو زیبایی های آنها شده بودم دلم میخاست من هم مثل ماهی های درخشان در دریای تاریک بدرخشم اما نمیتوانستم! روزی به پدرم گفتم پدر من میتوانم به دریای تاریک بروم ؟ پدرم گفت : معلومه که میتونی فقط کافیه سعی و تلاشتو بکنی همان لحظه بود که من دست از خیره شدن برداشتم و رفتم تا برای خواسته هایم کوشش کنم .بعضی از ادم ها مانع تلاش من میشدن و من را تحقیر میکردند ....و من با گریه پیشه پدرم رفتم و بغلش کردم آن هم من را محکم بغل کرد بغلش مثل یک دریا بود که غرق آن شدم و ارامشی نصیب من شد . پدرم همان لحظه گفت دخترم ادم ها مانع پیشرفت تو میشن ولی تو نباید به آنها توجهی کنی دخترم به من قول بده که تلاشتو میکنیثابت کن که میتونی و قدرتتو بهم نشون بده من هم که از پدرم امید گرفته بودم با خوشحالی رفتم ولی وسط راه زمین میخوردمانقدر بد زمین خوردم که دیگه میخواستم دست از تلاش بردارم و نا امید شده بودم که اون موقع یاد حرف های پدرم و قولی که بهش داده بودم افتادمو هرگاه که حرف های پدرم زیر گوشم زمزمه میشد به ادامه مسیر زندگیم ادامه میدادمتا سر انجام به هرآنچه که میخواستم دست یافتمکلمات میتونن زندگی مارو تغییر بدن حتی کوچیک ترین کلمه !</description>
                <category>Herman</category>
                <author>Herman</author>
                <pubDate>Mon, 31 Jul 2023 15:31:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعله های آتش</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D8%B4%D8%B9%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%AA%D8%B4-gguxck9tp2yg</link>
                <description>بلاخره روزی وقتی در ان کافه مینشینم و همزمان با گوش سپردن به موسیقی در حال پخش و صدای باران ، کتاب دزیره را ورق میزنم و وقتی به پایان فصل رسیدم ، احساساتم را مینویسم. بخشی از احساساتم : دیگر نمیتوانم ، تحمل شعله های سوزان اتش را ندارم ، تحمل این طور کند گذشتن زمان را ندارم ، تحمل شکستن را ، و تحمل درد را! چه شیرین چه تلخ ، دیگر نمیخواهمش؛ نه عشق را نه درد را ، نه گناه را نه اشتباه را. دیگر ، هیچکدام را نمیخواهم! فقط میخواهم بروم ؛ جایی که هیچ کس ، هیچ موقع ؛ پیدایم نکند! و من بمانم و تنهایی!</description>
                <category>Herman</category>
                <author>Herman</author>
                <pubDate>Wed, 21 Dec 2022 09:07:52 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>