<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های هدویگ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Hedwig</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:49:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>هدویگ</title>
            <link>https://virgool.io/@Hedwig</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فصل سوم: عذرخواهی</title>
                <link>https://virgool.io/@Hedwig/%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%B9%D8%B0%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C-xvwcuykghgqh</link>
                <description>(توضیحات: اگه بازی میراث هاگوارتز Hogwarts Legacy رو انجام داده باشید برای درک بهتر موقعیت مکانی این فصل کمکتون می‌کنه)بعد از آن مکالمه در سالن عمومی اسلیترین، آلبوس تقریبا صحبت دیگری با وریتی نکرده بود. وریتی هم توجه چندانی به او نمی‌کرد اما برخوردش با سایر دانش‌آموزها گرم یا حداقل مودبانه بود. روزهای اول ماه سپتامبر برای دانش‌آموزان سال پنجم و هفتم، تندتر از چیزی که مایل بودند، می‌گذشت. حجم تکالیف و سطح کلاس‌ها به قدری بالا بود که سال پنجمی‌ها فرصت سر خاراندن هم نداشتند. رز بعد از سه روز دوباره حرف زدن با اسکورپیوس را شروع کرد و به این ترتیب آلبوس از ناله‌های شبانه دوستش نجات پیدا کرد. جیمز پاتر به عنوان کاپیتان کوییدیچ گریفیندور رسما کارش را شروع کرده بود و همین باعث شده بود که بعضی از دخترها او را ببخشند و بخواهند شانس دوباره‌ای به او بدهند. لیلی پاترِ سال سومی بدون توجه به «خاطرخواه‌هایش» (آنطور که جیمز به مسخره میگفت) یک زندگی بی‌حاشیه را در قلعه می‌گذارند. یکی از دانش‌آموزها سر کلاس مراقبت از موجودات جادویی به اشتباه باعث شده بود که تعدادی جوجه هیپوگریف آزاد شده و در محوطه پرواز کنند و به این ترتیب تمام ساکنان قلعه تا چند روز شاهد دویدن هاگرید به این سو و آن سو برای پیدا کردن آن موجودات زیبا و کوچک بودند. برای آلبوس از همه مهم‌تر این بود که رابطه‌اش با پدرش در بهترین حالت ممکن قرار داشت. بعد از سال‌ها درگیری‌، او حالا می‌توانست هری پاتر بزرگ را درک کند و با او احساس نزدیکی بیشتری داشته باشد. در یک کلام، همه چیز آماده بود تا آلبوس سوروس پاتر یک سال تحصیلی معمولی و شاد (حتی با وجود امتحان‌های سمج) را بگذارند. در هفته دوم سپتامبر، اعلانی در تخته اعلانات نصب شده بود که تاریخ اولین گردش به هاگزمید را نشان میداد و همین موضوع باعث ایجاد شور و شوق تازه‌ای بین دانش آموزها شده بود. آلبوس و اسکورپیوس به سختی موفق شدند رز را قانع کنند که بعد از دو هفته درس خواندن منظم به یک گردش درست وحسابی نیاز دارند (رز گفته بود: چقدر هم که شماها درس می‌خونید!) و حالا هرسه دوست به دنبال کالسکه‌ای خالی می‌گشتند که با آن به هاگزمید بروند.رز چقدر دست دست میکنی! سوار شو دیگه! به ریش مرلین قسم اگه بخوای همین لحظه آخر گردشمون رو کنسل کنی-هیسسس! خفه شو آلبوس! نمیخوام گردش رو بیخیال بشم ولی...نگاه کن!رز جوری که جلب توجه نکند با سر به وریتی اشاره کرد که کنجکاوانه کنار کالسکه‌ها قدم میزد. اسکورپیوس گفت:    خب؟خب اون تنهاست! میتونیم ازش بخوایم با ما بیاد!چشم‌های آلبوس چهارتا شد: فکر میکردم ازش خوشت نمیاد!فقط نمیتونم تحمل کنم که سر کلاس‌ها از من بهتر بشه. ولی واقعا تنهاست. هی! وریتی!رز با صدای بلند وریتی را صدا زد و برایش دست تکان داد. پشت سر او، آلبوس و اسکورپیوس نگاه ناباورانه‌ای را باهم ردوبدل کردند. وریتی به آرامی به آن‌ها نزدیک شد. همان لبخند مودبانه‌ی همیشگی روی صورتش نقش بسته بود و وقتی رز به او پیشنهاد داد تا با یک کالسکه به دهکده بروند، بی‌معطلی قبول کرد.در دهکده، رز و اسکورپیوس خیلی زود غرق مکالمه شدند و با چند قدم فاصله جلوتر از آلبوس و وریتی راه میرفتند. آلبوس که از سکوت میانشان معذب شده بود سعی کرد مودب باشد:هاگوارتز تا اینجا چطور بوده؟ تونستی باهاش کنار بیای؟وریتی به آرامی خندید: عاشقش شدم. هنوز با خوابیدن توی یه خوابگاه پر از دختر همسن خودم درست و حسابی کنار نیومدم ولی...اینجا رو دوست دارم. حس خونه بهم میده.آلبوس آهی کشید: پس تو شبیه پدرمی. اون هم اینجا رو خونه‌ی خودش می‌دونست. تا همین چند وقت پیش نفهمیده بود چرا من به اندازه‌ی خودش به هاگوارتز تعلق خاطر ندارم.وریتی مکثی کرد و بعد محتاطانه جواب داد: شاید تو هم درست متوجه نشدی که چرا پدرت به هاگوارتز تعلق خاطر داره.هوم شاید. به هر حال ما داریم روش کار می‌کنیم. یعنی روی رابطه‌مون به عنوان پدر و پسر کار می‌کنیم.کاش منم فرصت این رو داشتم که روی رابطه‌ی پدر و دختریم کار کنم.آلبوس احساس حماقت کرد. فراموش کرده بود که این دختر پدر و مادری ندارد و به احمقانه‌ترین شکل ممکن سر حرف را با او باز کرده بود.معذرت میخوام. نمیخواستم-اشکالی نداره آلبوس. تقصیر تو نیست که پدر من مرده. در واقع...تقصیر هیچکس جز خودش نبود که مرد.ولی فکر کردم گفتی ولدمورت اونو کشته؟خب آره. ولدمورت کشتش ولی پدرم هم در کشته شدن خودش بی‌تقصیر نبود.چشم‌های آبی وریتی سخت و اندوهگین بود. آلبوس نفس عمیقی کشید و با اشاره به ویترین فروشگاه زونکو بحث را تغییر داد و البته وریتی مشتاقانه در این تغییر صحبت او را همراهی کرد. بعد از حدود نیم ساعت متوجه شدند که رز و اسکورپیوس را گم کرده‌اند و پیدا کردنشان در آن شلوغی هاگزمید امکان‌پذیر نبود. آلبوس چشم‌هایش را چرخاند: ولشون کن به هرحال موقع برگشت پیداشون می‌کنیم. میخوای بریم یه نوشیدنی کره‌ای بخوریم؟وریتی لبخند زد: راستش از این همه سروصدا یکم کلافه شدم. جایی توی دهکده هست که آروم‌تر باشه؟خب آره هست. اون سمت پل به طرف شرق.دو اسلیترینی جوان بالای پلی ایستادند که خانه‌های قدیمی‌تر و روستایی‌تر را به بخش اصلی هاگزمید وصل میکرد. لبخند رضایت وریتی به آلبوس میگفت که اینجا را بیشتر از خیابان اصلی و شلوغ دهکده دوست دارد. بعد از چند دقیقه سکوت رز به آرامی گفت:آلبوس من یه عذرخواهی بهت بدهکارم.چشم‌های آلبوس گرد شد: عذرخواهی؟!بابت اون شب توی سالن عمومی. میدونی نمیخواستم بی‌ادبی کنم ولی گمونم اونقدر خسته و عصبی بودم که نتونستم درست توضیح بدم. راستش من توی خونه‌ای بزرگ شدم که قوانینش با خونه‌های دیگه فرق میکرد. قیم من اجازه نمیداد من خیلی از خونه بیرون برم اما داخل خونه تقریبا به همه چیز از جمله کتابخونه دسترسی داشتم. توی بقیه‌ی کشورای اروپا...برخورد راحت‌تری با جادو دارن و تقریبا هرچیزی رو میتونی توی کتابای جادو پیدا کنی. موضوع سپر مدافع رو برای همین میدونستم. توی یه نسخه خطی بهش برخورده بودم و توی ذهنم مونده بود. بقیه‌ی چیزایی که می‌دونم هم همینطوری یاد گرفتم. وقتی رسیدم اینجا پروفسور مک‌گونگال خیلی سفت و سخت باهام صحبت کرد که قوانین هاگوارتز با شرایطی که من داخلش بزرگ شدم فرق داره و باید حواسم رو خیلی جمع کنم. گمونم برای همین سوالت عصبیم کرد چون می‌ترسیدم با توضیح دادن قانون مدرسه رو بشکونم.توضیحات وریتی بسیار صادقانه بود و آلبوس حس کرد که با او همدردی می‌کند.متاسفم وریتی. میدونم که شرایط سختی رو سپری میکنی.اشکالی نداره آلبوس. اون روزای سخت دیگه گذشته و من الان اینجام. من الان...خونه‌ام.وریتی این را گفت و به سمت قلعه نگاه کرد که در نور غروب آفتاب تلالویی نارنجی طلایی گرفته بود. دستش را دور گردنبندی حلقه کرد که تنها بخشی از زنجیرش از یقه‌ی لباسش بیرون آمده بود و آویز آن زیر لباسش قرار گرفته بود. چیزی را با خود زمزمه کرد که آلبوس به درستی نشنید ولی تقریبا مطمئن بود وریتی گفته است: مامان، بابا، من بالاخره اینجام.</description>
                <category>هدویگ</category>
                <author>هدویگ</author>
                <pubDate>Sat, 11 May 2024 01:57:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فصل دوم: سپر مدافع</title>
                <link>https://virgool.io/@Hedwig/%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B3%D9%BE%D8%B1-%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%81%D8%B9-nlweqr8k5bxv</link>
                <description>آل؟ حالت خوبه؟رنگ آلبوس کمی پریده بود و موهای نامرتبش از همیشه شلخته‌تر به نظر می‌رسید. او در حالی که چشم‌هایش را می‌مالید گفت: آره اسکورپیوس بد نیستم. میدونی که وقتی جای خوابم عوض میشه همیشه یکم بدخواب میشم.اسکورپیوس هنوز با تردید به اون نگاه میکرد اما آلبوس با بی‌اعتنایی دست دراز کرد و لیوانی آب کدو حلوایی برای خودش ریخت. او قصد نداشت چیزی درباره کابوس‌هایش چیزی به اسکورپیوس بگوید. به هرحال چیز زیادی جز چهره ولدمورت و پیکرهای شنل‌پوش را از آن کابوس‌ها به یاد نمی‌آورد. خدای من! اونجا رو ببین!اسکورپیوس خندید و باعث شد حواس آل برای چند دقیقه از کابوس‌هایش پرت شود. وریتی، دختر تازه‌وارد پایش را داخل سرسرای بزرگ گذاشته بود و از همین حالا پسرهای نوجوان سال پنجم تا هفتم (و حتی چند سال چهارمی قدبلندتر) با دهان‌های باز به او خیره شده بودند. اسکورپیوس نیشخند زد: یه حسی بهم میگه بازار شایعات و خاله‌زنکی امسال بازار خیلی داغی باشه.و چرا این موضوع باید برای تو اهمیتی داشته باشه؟این صدای رز بود که مثل فرشته‌ی عذاب بر سر دو پسر نازل شده بود و باعث شد اسکورپیوس نان تستش را به زمین بیاندازد. او من‌من کرد: هیچی رزی! هیچی! فقط داشتیم شوخی می‌کردیم!رز اخمی کرد: پروفسور مک‌گونگال برنامه‌های درسی رو توزیع کرد. اولین کلاس امروز دفاع دربرابر جادوی سیاهه که بین اسلیترین و گریفیندور مشترکه.آلبوس خمیازه‌ای کشید: دفاع در برابر جادوی سیاه مثل آب خوردن می‌مونه...رز جوری به او نگاه کرد انگار آلبوس به مقدساتش توهین کرده باشد و در نتیجه دو پسر مجبور شدند تمام طول صبحانه و کل مسیر به کلاس را به حرف‌های او درباره جدی گرفتن درس‌های سال پنجم گوش کنند. پروفسور شکلبولت با صدای بم و لبخند گرم خود به آن‌ها خوشامد گفت. دو سال بود که کینگزلی شکلبولت، وزیر سابق سحر و جادو تصمیم گرفته بود که وزارتخانه را رها کرده و به قول خودش «به پرورش ذهن‌های جوان بپردازد.» مطابق معمول، سه دوست کنار هم نشستند. پروفسور چوب دستی‌اش را تکانی داد و سرفصل‌های سال پنجم روی تخته سیاه نقش بست.این تمام مطالبیه که قراره امسال یاد بگیرید. ولی همه‌تون می‌دونید که من ترجیح میدم شاگردهام همیشه...از برنامه رسمی یه مقدار جلوتر باشد.او چشمکی زد و با تکان دوم چوب‌دستی‌اش، برنامه درسی را پس و پیش و چند سرفصل جدید به آن اضافه کرد. ولی پروفسور! سپر مدافع جزو سرفصل‌های دوره آموزش عالی جادوگریه!یکی از دانش آموزها اعتراض کرد. کینگزلی لبخندی زد: کاملا درسته و به همین دلیل اجرا کردنش میتونه یک امتیاز اضافه برای شما در آزمون به حساب بیاد. اتفاقا این موضوع، سرفصل جلسه‌های اول تا سوم این ترم درسیه. خب کی می‌خواد توضیح بده که سپر مدافع چیه؟دست رز مثل فنر بالا پرید و او توضیح دادن را شروع کرد. آلبوس برای اسکورپیوس که با شیفتگی به رز خیره شده بود، پشت چشمی نازک کرد. اسکورپیوس هم به اندازه رز خوره درس و کتاب بود و در کلاس‌های غیرمشترک اسلیترین و گریفیندور، او بود که جواب تمام سوال‌ها را می‌دانست. اما در کلاس‌هایی مثل کلاس امروز، او با کمال میل جایش را به رز واگذار می‌کرد. کینگزلی جواب رز را تایید کرد: کاملا درسته دوشیزه گرنجر ویزلی. و حالا، کی میدونه برای درست کردن یک سپر مدافع به جز تلفظ صحیح به چه چیزی نیاز داریم؟دست رز دوباره بالا پرید: به افکار شادی‌بخش، قربان.درسته. ۱۰ امتیاز برای گریفیندور. و حالا سوال آخر که انتظار ندارم جوابش رو بدونید اما دلم میخواد مطرحش کنم: آیا امکان داره با احساساتی غیر از خاطرات و افکار شاد بتونیم یک سپر مدافع بسازیم؟دست رز پایین افتاد و قیافه‌اش درهم رفت. آلبوس به اسکورپیوس نگاه کرد و متوجه شد او هم قیافه‌ای گیج و منگ دارد.بله قربان، امکان داره.این صدای وریتی بود. همه از جمله کینگزلی با تعجب به او نگاه کردند.کینگزلی پرسید: میتونی بیشتر توضیح بدی دوشیزه لایدر؟بله قربان. مکانیزم عملکرد یک سپر مدافع همون مکانیزمیه که دیوانه‌سازها از اون تغذیه می‌کنن: عمیق‌ترین احساسات و عواطف ما. بنابرین سپر مدافع رو از هر احساسی میشه ساخت. عشق، خشم، و حتی نفرت می‌تونن سپر مدافع‌هایی حتی قوی‌تر از سپرهای عادی به ما بدن. اما...این کار می‌تونه تبعاتی داشته باشه.و تبعاتش چیه؟آسیب روانی جبران ناپذیر و...گاهی مرگ.کلاس در سکوت فرو رفت و کینگزلی به دخترک خیره شد.ممنونم دوشیزه لایدر. شما ۲۰ امتیاز به گروه اسلیترین اضافه کردید.بقیه کلاس به یادداشت برداری و بخش تئوری سپر مدافع گذشت. رز عنق بود و برخلاف معمول که سر کلاس‌ها حرفی نمیزد، دائم سر پسرعمه و دوست پسرش غر میزد و آن‌ها را حتی بعد از کلاس هم راحت نگذاشت.آروم باش رزی.اسکورپیوس برای بار صدم آه کشید.آخه اون از کجا این اطلاعات می‌دونست؟! این مطالب توی هیچ کتابی نوشته نشده!گفت قبلا خارج از کشور بوده. شاید توی کتابای بقیه کشورا این موضوع نوشته شده باشه!من ترجمه تمام اون کتاب‌ها رو خوندم!رزی بیخیال حتما کتابی وجود داره که تو نخونده باشی...هی! کجا داری میری؟!اسکورپیوس با تعجب به رز نگاه کرد که با سرعت از آن‌ها دور میشد. آلبوس آه کشید: متاسفم رفیق. فکر میکنم دوباره از مرحله دوست صمیمی به دشمن خونی سقوط کرده باشی.هرچند این موضوع ذهن آلبوس را هم به خود مشغول کرده بود. او در بقیه‌ کلاس‌های آن روز وریتی را زیر نظر گرفت. او قطعا باهوش بود و با وجود برنامه درسی متفاوتی که تا آن زمان گذرانده بود، به مراتب از تمام آن‌ها جلوتر بود. بعد از کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه، وریتی در کلاس‌های دیگر کمتر حرف زد اما نتیجه کارش در کلاس‌های عملی آن روز مثل معجون‌سازی و مراقبت از موجودات جادویی نشان میداد که چه ساحره ماهری است.*******چیزی آلبوس را از خواب پراند. گویا کابوسی دیده بود که دیگر آن را به یاد نمی‌آورد. به سمت چپش نگاه کرد و اسکورپیوس را دید که دمر خوابیده بود و خروپف میکرد. دست دراز کرد و به ساعت مچی‌اش خیره شد. ساعت ۵ صبح بود و هنوز حتی بازیکن‌های کوییدیچ هم بیدار نشده بودند با این حال، آلبوس می‌دانست که محال است بتواند بیشتر بخوابد. این شد که ردایش را پوشید و به سالن عمومی اسلیترین رفت. بعد از پنج سال، هنوز مجذوب منظره سبز-آبی بیرون پنجره‌ها و انتظار کشیدن برای دیدن موجودات زیر آب بود ولی این بار، فهمید که سالن کاملا خالی نیست. وریتی در لباس راحتی با دفترچه‌ای روی یکی از کاناپه‌های سبز رنگ نشسته بود و با شنیدن صدای پای آلبوس به بالا نگاه کرد.اوه سلام آلبوس.آلبوس نمی‌دانست که باید چه واکنشی نشان بدهد. پسری نبود که دربرابر زیبایی یک دختر زبانش بند بیاید و از طرف دیگر می‌دانست که ظاهر دخترک دلیل واکنش‌های عجیب او نیست.سلام وریتی. برای بیدار شدن یکم زیادی زود نیست؟وریتی لبخند محوی زد: راستش خیلی خوابم نمیومد.آلبوس با سر اشاره‌ای به دفترچه وریتی کرد: داشتی درس می‌خوندی؟تقریبا. ولی الان دیگه حس می‌کنم خوابالو شدم و میخوام یکی دو ساعتی قبل از شروع کلاس‌ها بخوابم.وریتی با گفتن این جمله بلند شد و به سمت پله‌های منتهی به خوابگاه‌ها رفت. آلبوس حس کرد نمی‌تواند جلوی خودش را بگیرد: وریتی؟ میتونم یه سوال ازت بپرسم؟وریتی سرش را برگرداند و از روی شانه کنجکاوانه به او نگاه کرد و آلبوس برای اولین بار متوجه شد که چه چشم‌های براقی دارد.حتما آلبوس؟چجوری می‌دونستی؟ موضوع سپر مدافع رو میگم؟چشم‌های دخترک کمی سخت شد و حالا به جای آب زلال بیشتر شبیه به یک جفت تیله مرمری آبی رنگ می‌مانست: راستش فقط خوش‌شانسی بود آلبوس. توی خونه مادریم توی چندتا یادداشت قدیمی بهش برخورده بودم و یادم مونده بود.که اینطور. راستش-خیلی دیروقته آلبوس. شب بخیر.وریتی با قدم‌هایی تندتر به راهش ادامه داد و آلبوس را وسط سالن تنها گذاشت. آلبوس نگاهش را به یکی از پنجره‌ها برگرداند و یکی از مردم دریایی را دید که بی‌خبر از وجود نظاره‌گری کنجکاو، در دریاچه شنا می‌کرد.او به خوبی می‌دانست که وریتی حقیقت را به او نگفته بود.</description>
                <category>هدویگ</category>
                <author>هدویگ</author>
                <pubDate>Thu, 11 Apr 2024 17:30:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توضیحات: خارج از داستان</title>
                <link>https://virgool.io/@Hedwig/%D8%AA%D9%88%D8%B6%DB%8C%D8%AD%D8%A7%D8%AA-%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%AC-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-gyybfz8vq6zf</link>
                <description>سلام به همه دوستان عزیزی که چندین بار به این اکانت سر زدن تا ادامه داستان رو بخونن.راستش چندین دلیل مانع از ادامه دادنم شد. یکیش این بود که متوجه شدم تایملاین‌هایی که در نظر دارم باهم جور در نمیان و اونقدر مشغله داشتم فرصت نکردم تایملاین رو درست کنم یا حداقل یه کاری کنم که تایملاین خودم با خط داستان اصلی یا همون cannon جور در بیاد. بقیه دلایل هم مشغله‌های شخصی خودم بود.ولی امشب یهو دوباره کامنت‌هاتون رو خوندم و وسوسه شدم دوباره بنویسم یا حداقل نوشتن رو امتحان کنم. نهایتش اینه که شما خوشتون نمیاد، بهم میگید خوب نیست و منم دیگه ادامه نمیدم :)خلاصه دوباره منتظر پارت‌های بعدی داستان باشید. فقط حواستون باشه که من در این دو سال خیلی فرق کردم. جهانبینی و دیدگاه‌هام خیلی عوض شده و این طبعا روی داستان تاثیر میذاره. حدس میزنم فضای داستان در ادامه دارک‌تر بشه ولی باید برم جلو و ببینم  چی میشه.نکته آخر: خیلی‌ها فن‌فیکشن رو به خاطر صحنه‌های عاشقانه و جنسی میخونن که توی داستان اصلی نیست. توی داستان من از این خبرا نیست به دو دلیل: اولا قوانین ویرگول و دوما این که نمی‌دونم چند نفر زیر ۱۸ سال این داستان رو می‌خونن ولی نسبت به تک‌تکشون حس مسئولیت دارم. ممنون که درک میکنید و بهم دلگرمی میدید. برم که فصل دوم رو براتون بنویسم :)</description>
                <category>هدویگ</category>
                <author>هدویگ</author>
                <pubDate>Thu, 11 Apr 2024 02:15:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فصل اول: تازه وارد</title>
                <link>https://virgool.io/@Hedwig/%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF-kx35uwqmziyv</link>
                <description>مردم ساکن لندن هیچوقت دلیل شلوغی بیش از حد ایستگاه کینگزکراس را در روز اول سپتامبر نمی‌فهمیدند. هر روز افراد زیادی در این ایستگاه سوار و پیاده می‌شدند اما اول سپتامبر تجمع غیرقابل توجیهی بین سکو‌های نه و ده ایستگاه رخ می‌داد. افراد زیادی که حداقل نصف آن‌ها نوجوان بودند در این قسمت حضور داشتند اما بدون این که سوار قطار بشوند ناگهان غیب می‌شدند. مسئولان ایستگاه بارها سعی کرده بودند مقصد این مسافرهای عجیب را پیدا کنند اما هیچوقت موفق نمی‌شدند. دوربین‌های مداربسته چیزی را نشان نمی‌داد و مامورهای ایستگاه هم انگار درست در لحظه ناپدید شدن آن افراد عجیب به خواب می‌رفتند چون نمی‌توانستند هیچ توضیحی ارائه بدهند.چیزی که این مردم را متمایز می‌کرد فقط ناپدید شدنشان نبود. معمولا تعداد زیادی جغد پرسروصدا، گربه، وزغ و بسته‌های باریک و درازی که به نظر می‌رسید جاروهای دسته بلند هستند هم بین وسایل آن‌ها به چشم می‌خورد. مسئولین ایستگاه هر سال سردرگم‌تر از سال قبل می‌شدند اما هرگز نمی‌فهمیدند که در فاصله کمی از آن‌ها، درست پشت دیواری که سکوی نه و ده را از هم جدا می‌کند، چه خبر است.آن دیوار در واقع دروازه‌ای بود که به سکوی نه و سه چهارم باز می‌شد. سکویی که قطار هاگوارتز، بهترین مدرسه جادوگری اروپا، از آن حرکت می‌کرد. هر سال اول سپتامبر تعداد زیادی جادوگر و ساحره نوجوان به همراه والدینشان به این سکو می‌آمدند تا یک سال تحصیلی دیگر را در هاگوارتز شروع کنند.شش سال بود که خانواده پاتر هم به این جمع پیوسته بودند. هری و جینی پاتر سه فرزند داشتند که هرسه در هاگوارتز تحصیل می‌کردند. جیمز، پسر بزرگ خانواده قرار بود سال ششم را شروع کند. پسر محبوبی بود اما آنقدر سربه‌سر این و آن می‌گذاشت که هری محال بود به او نگاه کند و یاد خاطره‌ای از پسری هم‌نام با او نیافتند که سال‌ها پیش در قدح اندیشه اسنیپ دیده بود. آلبوس یا آنطور که صدایش می‌زدند آل، پسر دوم بود که به سال پنجم می‌رفت. او و هری مثل سیبی بودند که از وسط دو نصف شده باشند. محبوبیت آل هم در سالی که گذشته بود بیشتر شده بود و او دیگر پسر افسرده و در حال جدال با پدرش نبود.لیلی پاتر، کوچک‌ترین فرزند خانواده از شوق این که قرار بود آن سال بالاخره به هاگزمید برود روی پا بند نبود. همانقدر که آلبوس شبیه هری بود، لیلی هم به مادرش رفته بود و همان موهای قرمز و چشم‌های قهوه‌ای را داشت و هری می‌توانست ببیند که از همان سیزده سالگی پسرهای هم سن و سالش چطور به او نگاه می‌کنند.هری از آلبوس پرسید: اسکورپیوس کجاست؟ قرار نبود امروز با ما به ایستگاه بیاد؟آلبوس پوزخندی زد: چرا بابا. قرار بود ولی عاشق بزرگ در آخرین لحظه به این نتیجه رسید که باید مثل یک شوالیه واقعی رز رو به جای من همراهی کنه.جینی با خنده به بحث پیوست: پس رز بالاخره به اصرارهای مالفوی جوون جواب مثبت داده؟هنوز نه مامان. ولی به نظرم طولی نمی‌کشه که… آهان دارن میان!از طرف دیگر ایستگاه هرمیون و رون به همراه دو فرزندشان رز و هوگو به طرف خانواده پاتر می‌آمدند. رز کمی عقب‌تر از خانواده‌اش راه می‌رفت و کنار او پسر بلوند و قدبلندی قدم برمی‌داشت. هرمیون به این وضعیت می‌خندید اما قیافه رون طوری بود که انگار به جای صبحانه دل و جگر وزغ به خوردش داده‌اند.جیمز کرکر خندید: شرط می‌بندم دایی رون بدش نمیاد پادشاه عقرب کوچولو رو با میخ به میز کارش بکوبهمادرش سقلمه‌ای به او زد: جیمز! مطمئنم پدر و مادر روبرتا فینیگان، آدلینا توماس و هزارتا دختر دیگه‌ای که این دو سه سال باهاشون بودی هم نظر مشابهی نسبت به تو دارن!جیمز سرخ شد و حالا نوبت آلبوس و لیلی بود که به او بخندند. هیچ چیز به اندازه اشاره به دوست دخترهای بی‌شمار و بی‌سرانجام جیمز توسط مادرش او را خجالت‌زده نمی‌کرد.رون که به آن‌ها رسیده بود بالاخره چهره‌اش باز شد: پاترهای عزیز من...چقدر خوبه که بالاخره جای اون پسره مالفوی می‌تونم با شما صحبت کنم...تمام طول راه سعی می‌کرد توجه منو به خودش جلب کنه. آقای ویزلی نظر شما چیه؟ آقای ویزلی ایده جدیدتون توی فروشگاه شوخی فوق‌العاده بود. آقای ویزلی...حاضر بود کفش منو مثل مشنگ‌ها با دست پاک کنه ولی من در عوض بهش توجه کنم.بس کن رون! اسکورپیوس پسر خیلی خوب و خوش قلبیه تا حالا دیگه باید بهش عادت کرده باشی!جینی با نگاهی ملامت‌آمیز این‌ها را به رون گفت. رون زیرلب گفت: خب راستش می‌دونی من همیشه نسبت به خانم‌های خانواده‌م یکم حساس بودم…جینی غرید: چه مزخرفاتی!هری و بچه‌ها می‌خندیدند. با رسیدن هرمیون و بقیه اعضا هرکدام با دیگری وارد بحث شدند. آلبوس و اسکورپیوس کمی از جمع فاصله گرفتند تا کسی حرف‌های آن‌ها را نشنود.آلبوس با نیشخند گفت: می‌بینم که عملیات جلب رضایت پدر شوهر آینده‌ت اونقدرا خوب پیش نمیرهوای بس کن آلبوس! فقط یکمی زمان می‌برهبگذریم. رز بالاخره اجازه داد دستشو بگیری؟خب می‌دونی برای ۲ ثانیه...بعدش به این نتیجه رسید که زیاد دستشو گرفتم چون یکی خوابوند تو گوشم.خدای من! باورم نمیشه اسکورپیوس! مطمئنی که می‌خوای با همین دختر ادامه بدی؟آره مطمئنم آل. چشمای من دیگه هیچ دختری رو نمی‌بینه. البته...فکر می‌کنم امسال یه دختری باشه که بالاخره چشم تو رو بگیره.بس کن پادشاه عقرب. خودت می‌دونی که من از هیچکدوم از دخترای همسالمون خوشم نمیاد. کوچیک‌ترها هم برام جذاب نیستن.اما این یکی جدیده آل...خودم دیدمشمنظورت چیه؟راستش فکر می‌کنم از یه کشور دیگه اومده. اون وسط تنها برای خودش می‌چرخه و هیچ بزرگ‌تری هم باهاش نیست. بج هیچ گروهی رو هم نداره و باور کن آل...به طرز دیوانه کننده‌ای خوشگله!هوی فکر می‌کردم چشمات جز رز هیچکس رو نمی‌بینه!پس باید بفهمی چقدر خوشگله که حتی من با وجود عشقم به رز (آلبوس گوشه چشمی نازک کرد) به خوشگلیش پی ببرم. اون به طرز متفاوتی خوشگلهببین اسکورپیوس اگه یادت رفته باید بگم من یه زندایی و یه دختردایی نیمه پریزاد دارم و هیچکس نمی‌تونه به اندازه اونا زیبایی متفاوتی داشته باشه.تا نبینیش حرف منو باور نمی‌کنی آلبوس. اون دختر پریزاد نیست. آدمیزاده ولی آدمیزادی که خوشگلی عجیبی داره. شاید تو قطار ببینیمشهرمیون صدایشان زد: بچه‌ها قطار داره آماده حرکت میشه و اگه نمی‌خواین ازش جا بمونید باید همین الان سوار بشید.هر سه فرزند پاتر به همراه ویزلی‌ها سوار قطار شدند. فرصت دیگری برای خداحافظی از پشت پنجره نبود چون قطار داشت راه می‌افتاد و آن‌ها هنوز حتی یک کوپه هم نداشتند. لیلی و هوگو خیلی زود به جمع همسال‌های خودشان پیوستند و جیمز، رز، آلبوس و اسکورپیوس کنار هم باقی ماندند. آلبوس پرسید: یالا جیمز! امسال کدوم دختر برات کوپه رزرو کرده؟جیمز من من کرد: راستش امسال تنهام…شوخی می‌کنی! شاهزاده تمام دخترهای هاگوارتز امسال تنهاست؟؟شوخی نمی‌کنم آل...ینی راستش موقعیت دیگه‌ای نیست. می‌دونی چی می‌گم…رز با بی‌صبری وسط حرفش پرید: آلبوس منظور برادر عزیزت اینه که دختر دیگه‌ای توی هاگوارتز باقی نمونده که باهاش سر قرار نرفته باشه و بعد دلش رو نشکونده باشه.آلبوس با نیشخند گفت: می‌تونی روی تازه واردها سرمایه‌گذاری کنی! شنیدم سال اولی‌های جدید خیلی جذابن!رز اضافه کرد: به نظرم جیمز باید فعالیتش رو گسترش بده و از زمان ارسال نامه هاگوارتز به دخترا پیشنهاد بده!همه خندیدند. جیمز که به مسخره شدن عادت نداشت غرغرکنان گفت: بیاید یه کوپه خالی پیدا کنیم.یکی از عیب‌های دیر سوار شدن این بود که تقریبا همه کوپه‌ها پر بودند. چند کوپه نیمه خالی هم بودند که البته دانش‌آموزهای دختر داخل آن‌ها مایل نبودند به گروهی که جیمز پاتر همراهشان بود اجازه بدهند در آن‌ها بمانند. بعد از حدود ۲۰ دقیقه زیر و رو کردن قطار آلبوس نالید: دفعه بعد یکی از دخترها رو برای اول سپتامبر نگه دار جیمز! وگرنه چند سال بعدی برای رسیدن به هاگوارتز باید تو راهرو بمونیم.اینجا بود که رز زمزمه کرد: ولی من فکر می‌کنم یه دختر باقی مونده که جیمز هنوز بهش پیشنهاد نداده…بقیه به رز نگاه کردند که به آخرین کوپه واگن اشاره می‌کرد. آن کوپه در انتهایی‌ترین قسمت قطار بود و بین دانش‌آموزها به تکان‌های شدید و سروصدای زیادش شهرت داشت و برای گفت‌وگوهای دوستانه در آن سفر طولانی مناسب نبود. حالا در آن کوپه دختری سیاهپوش نشسته بود که موهای بافته بلندش روی زانوهایش افتاده بود. دختر همسن آن‌ها به نظر می‌رسید و در آن لحظه از پنجره منظره بیرون را نگاه می‌کرد.جیمز گفت: عالی شد.گلویش را صاف کرد تا در کوپه را باز کند. آلبوس و اسکورپیوس آهی کشیدند. جیمز گفت: سلام خانم! ایرادی نداره اگر که ما …جمله جیمز با دیدن صورت دختر که سرش را به سمت آن‌ها برگردانده بود ناتمام ماند. اسکورپیوس به آلبوس سقلمه زد: این همون دختریه که بهت گفته بودم!ولی آلبوس چیزی نشنید چون او هم مثل جیمز محو دختر شده بود. اسکورپیوس حقیقت را گفته بود: دختر به طرز عجیبی زیبا بود. صورت سفید و بیضی شکلی داشت و اجزای صورتش ظریف بود. لب‌های صورتی‌رنگش وسوسه‌انگیز بودند اما از همه عجیب‌تر چشم‌هایش بود. چشم‌هایی به رنگ خاکستری-آبی که به نظر می‌رسید عمیق‌ترین احساسات طرف مقابل را تنها با یک نگاه می‌خواند و حالا با پرسشگری به آن‌ها خیره شده بود.دختر لبخند کمرنگی زد: بیاید داخل. من تنها هستم و خوشحال میشم بقیه سفرم رو تنهایی نگذرونم.اسکورپیوس و رز گفتند: بله ممنونیم. و بعد آلبوس و جیمز را کشان کشان به داخل کوپه بردند چون به نظر می‌رسید پسرها آنقدر محو دختر شده‌اند که یادشان رفته باید چکار کنند.رز برای آشنایی پیش قدم شد: من رز هستم. رز گرنجر-ویزلی. اینم اسکورپیوس مالفویه که میشه دوست پ...دوست صمیمی من!دختر زیبا گفت: از آشناییتون خوشحالم رز، اسکورپیوس! من هم وریتی هستم. وریتی لایدربا کنجکاوی به جیمز و آلبوس نگاه کرد: و شما ...؟آلبوس با لکنت گفت: من...من جالبوس هستم و این هم برادرم ایمز. نه یعنی…جیمز که خودش را پیدا کرده بود گفت: من جیمز هستم. چیمز پاتر.نگاه دختر لحظه‌ای کوتاه سخت شد: اوه البته. پاترها. باید حدس می‌زدم…پاتر، گرنجر-ویزلی و مالفوی.آلبوس بلافاصله گفت: ولی ما مثل پدر مادرامون نیستیم!‌در واقع خیلی فرق داریم.وریتی لبخند زد: البته که فرق دارید. فقط اسمتون برام آشنا بود معذرت می‌خوام اگه بد برداشت کردید.جیمز که سعی داشت اعتماد به نفسش را برگرداند پرسید: تو توی کدوم گروه هستی؟ تا حالا تو هاگوارتز ندیده بودمت.راستش هنوز توی هیچ گروهی، جیمز پاتر. این اولین سالیه که من به هاگوارتز میام. بقیه عمرم رو خارج از انگلستان بودم و حالا که برگشتم به هاگوارتز اومدم. با پروفسور مک گونگال صحبت کردم و بعد از گذروندن آزمون ورودی قرار شده مستقیم وارد سال پنجم بشم.آلبوس با خوشحالی گفت: پس همسال من هستی وریتی!البته بهتر بود به رز و اسکورپیوس توجه می‌کرد که زیر لب غرغر می‌کردند: همسال ما!جیمز نیشخندی زد: پس قراره در اولین سال تحصیلیت توی هاگوارتز با امتحانای سمج روبه‌رو بشی. به هرحال اگه کمکی برای درس‌هات خواستی من هستم. هرچی نباشه سال گذشته ۱۲تا سمج گرفتم.آلبوس و رز آهی کشیدند. جیمز دوباره تبدیل به همان جیمز پاتر سابق شده بود. اما وریتی حرفی زد که دل آن‌ها خنک شد: ممنونم جیمز اما فکر می‌کنم اول باید ببینم داخل چه گروهی می‌افتم.رز پرسید: خودت چه گروهی رو دوست داری؟ من و جیمز گریفیندوری هستیم و آلبوس و اسکورپیوس عضو اسلیترین. البته شاید برات عجیب باشه که اعضای یه خونواده تو دوتا گروه مختلف و اینقدر متفاوت باشن.وریتی زمزمه کرد: نه برام عجیب نیست. راستش...پدر مادر من هم همینطور بودن. پدرم عضو اسلیترین بود و مادرم عضو گریفیندور.اسکورپیوس با ذوق گفت: راست میگی؟ (زیرچشمی نگاه امیدوارانه‌ای به رز انداخت)وریتی ادامه داد: آره اسکورپیوس. پدر و مادر من عضو گروه‌هایی بودن که اعضاشون با هم مثل کارد و پنیر بودن. اما همدیگه رو دوست داشتن. با وجود تمام تفاوت‌هاشون…چشم‌هایش پر از اشک شده بود. رز محتاطانه پرسید: وریتی؟ پدر و مادرت الان چکار می‌کنن؟وریتی زمزمه کرد: هردو سال‌ها پیش مردند. ولدمورت اونا رو کشت…سکوت سردی در کوپه حاکم شد. همه بدون هیچ حرفی به منظره یکسانی فکر می‌کردند. صورتی سفید و یخ‌زده با چشم‌هایی سرخ. صورتی که بینی نداشت و از دهانش صدایی به زبان مارها بیرون می‌آمد.آلبوس سعی کرد جو کوپه را برگرداند: متاسفیم وریتی. ولدمورت خونواده‌های زیادی رو از هم پاشوند.وریتی تایید کرد: بله اما مال من رو …صدای تق تقی از در کوپه به گوش رسید. فروشنده قطار بود که خوراکی آورده بود. بچه‌ها برای خرید کردن به چرخدستی هجوم بردند و حرف‌های وریتی فراموش شد. موقع خوردن ناهار همه سعی کردند از چیزهای خوشایندتری صحبت کنند. اسکورپیوس از مهارتش در معجون‌سازی گفت و رز بحثی طولانی و دخترانه را درباره لباس با وریتی شروع کرد. جیمز هر از گاهی سعی می‌کرد وارد بحث بشود و توجه وریتی را به خودش جلب کند اما آلبوس بعد از آن مکالمه درباره ولدمورت به سختی ساکت بود.بالاخره آن صدای قدیمی را شنیدند که از آن‌ها می‌خواست قطار را ترک کنند و وسایلشان را در آن باقی بگذارند. همه که رداهای هاگوارتز را پوشیده بودند به راه افتادند. وریتی به وضوح عصبی بود. اسکورپیوس از او پرسید: دوست داری داخل چه گروهی بیافتی؟وریتی گفت: واقعا نمی‌دونم اسکورپیوس. فقط الان حس می‌کنم قلبم داره میاد توی دهنم.بچه‌ها باهم سوار یکی از کالسکه‌هایی شدند که تسترال‌های نامرئی آن‌ها را می‌کشیدند. وقتی به در قلعه رسیدند پرفسور مک گونگال منتظرشان بود: آه دوشیزه لایدر تو اینجایی. با من بیا. فکر می‌کنم گروه‌بندی تو رو باید زودتر انجام بدیم.وریتی با پاهای لرزان به دنبال پروفسور مک‌گونگال رفت. بقیه بچه‌ها به سرسرای اصلی رفتند. اسکورپیوس با بی‌میلی از رز جدا شد تا با آلبوس سر میز اسلیترین بنشینند.حواست کجاست آلبوس؟ خیلی تو خودتی. دختره بدجوری دلت رو برده نه؟راستش مسئله دلبری نیست اسکورپیوسپس چی شده؟ بجنب اگه زودتر حرکتی نکنی جیمز قاپ این یکی رو هم می‌دزده‌هااسکورپیوس یه چیزی هست که...حرف آن‌ها با شروع گروه‌بندی نصفه ماند. در نیمه‌های گروهبندی بود که وریتی دوباره وارد سالن شد. مستقیم به سر میز اسلیترین رفت و گفت: مثل این که قرار شده ما همگروه باشیم.یک مار نقره‌ای در پس‌زمینه‌ای سبز روی ردایش به چشم می‌خورد.اسکورپیوس در حالی که به آلبوس نیشخند می‌زد گفت: عالی شد!ولی آلبوس در حال و هوای دیگری بود و تا آخر جشن از سکوتش بیرون نیامد.</description>
                <category>هدویگ</category>
                <author>هدویگ</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jul 2021 15:03:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فن فیکشن فارسی هری پاتر</title>
                <link>https://virgool.io/@Hedwig/%D9%81%D9%86-%D9%81%DB%8C%DA%A9%D8%B4%D9%86-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%AA%D8%B1-g7hq5ot2bzkd</link>
                <description>سلام! من یه کاربر ویرگولم که ترجیح میدم توی این اکانت ناشناس بمونم چون می‌خوام قضاوتی که روی نوشته‌ها میشه از روی خود متن باشه نه شخصیتم! یه فن دو آتیشه هری پاتر هستم و الان که نزدیک سی سالمه هنوز از جو هری پاتر بیرون نیومدم.تصمیم گرفتم یه فن فیکشن فارسی برای هری پاتر بنویسم. فن فیکشن داستان‌های جانبی‌ایه که طرفدارهای یک سریال/فیلم/کتاب/انیمه و ... در فضای همون مجموعه اصلی می‌نویسن اما جزئیاتی رو تغییر میدن. مثلا داستان رو ادامه میدن و گاهی داستان اصلی رو به دلخواه خودشون عوض می‌کنن. فن فیکشن نویسی نوشتن و خوندن کار جالبیه  و تو وب انگلیسی خیلی رواج داره. ناگفته نمونه که خیلی از فن فیکشن‌ها در حقیقت داستان‌های سکسی در قالب داستان اصلی هستن! البته اینا جزو نمونه‌های خیلی زرد فن فیکشن محسوب میشن اما فن فیکشن‌هایی هم هستن که حقیقتا شاهکارن و حیف که به خاطر کپی رایت فقط می‌تونن در حد فن فیکشن باقی بمونن.یه فن فیکشن مهم که درباره هری پاتر نوشته شده، سری جیمز پاتر اثر G. Norman Lippert هستش که محبوبیت زیادی هم هستش و سرنوشت جیمز پسر بزرگ هری رو روایت می‌کنه.اما برسیم به چیزی که من میخوام بنویسم! سال ۲۰۱۸ یه فیلم غیررسمی از زندگی ولدمورت در دوران تحصیلش ساخته شد که البته آش دهنسوزی نبود اما ایده پشتش جذاب بود: چی میشد اگه تام ریدل قبل از تبدیل شدن به لرد ولدمورت دل به دختری می‌بست؟ اون هم دختری که گریفیندوری بود؟ چی میشد اگه عشقی بین اونا به وجود میومد اما در نهایت سودای جادوی سیاه باعث میشد ریدل از دختر دل بکنه؟ فیلم origins of the heir درباره همین موضوعه البته خیلی سطحی و توی فیلم بیشتر دختر مورد نظره که به تام ریدل تمایل داره تا برعکس.حالا جالبه که بدونید یک نفر این ایده رو گرفته و یک رمان کامل براش نوشته که در لینک زیر می‌تونید بخونید و باید بگم برای طرفدارای تام ریدل ارزش خوندن داره:https://www.wattpad.com/579274569-star-crossed-chapter-one-the-beginning-of-the-endو اما من...من دلم می‌خواد ادامه همین فن فیکشن بالایی رو با اندک تغییراتی بنویسم. نمیدونم قلمم چقدر به قلم رولینگ نزدیکه و چقدر ممکنه مخاطب پیدا کنم اما دلم خواست شانسم رو امتحان کنم شاید مخاطب‌هایی پیدا شدن که لذت بردن.داستان رو فصل به فصل در همین اکانت منتشر می‌کنم و شما می‌تونید نظرتون رو برام بنویسید!</description>
                <category>هدویگ</category>
                <author>هدویگ</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jul 2021 15:02:34 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>