<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های هلن پراسپرو</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Helenpraspro</link>
        <description>چیزها رو یاد می‌گیرم و راجع به چیز‌ها می‌نویسم.
دفترچه &quot;چی‌ یادگرفتم‌ها&quot;ی من، شعبه سوم.
Bookworm, media addict, sbmu dentistry student</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:41:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/689976/avatar/fwhoSo.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>هلن پراسپرو</title>
            <link>https://virgool.io/@Helenpraspro</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: مینیمالیسم دیجیتال</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84-agaer4mrbsjj</link>
                <description>موضوع چالش کتابخوانی طاقچه برای فروردین 1401، &quot;کتابی که میتواند به کارهایت سر و سامان بدهد&quot; بود، که جمله رمزی بود برای کتاب های توسعه شخصی.کتاب های توسعه شخصی حداقل برای من طوری‌اند که اگر گیر یکیشان بیافتم، میافتم توی چرخه‌ی بی پایانی از پریدن از یک کتاب توسعه شخصی به کتاب توسعه شخصی دیگر. یک طوری انگار این کتاب ها به خواننده حس Fulfillment می دهند، و این حس حسابی اعتیاد آور است. یکهو به خودت می‌آیی و می‌بینی کلی کتاب توسعه شخصی جمع کرده‌ای ولی به مرحله‌ی &quot;توسعه شخصی&quot;اش نرسیدی.خب، از این مقدمه چینی ها بگذریم و برسیم به اصل ماجرا: خودِ مینیمالیسم دیجیتال.مینیمالیسم دیجیتال به طور خلاصه، از آسیب و آثارهای ماکسیمالیسم(!) دیجیتالی که اکنون گرفتارش هستیم شروع کرد، با حرف زدن از دست های پشت پرده ادامه داد، و با راهکارهای خوب برای مینیمالیست شدن به پایان رسید. حرفی که میزد، یک طورهایی این بود که &quot;مینیمالیسم دیجیتال میتواند به بخش اعظمی از زندگیتان سر و سامان دهد، چون دیجیتال-بودن همین حالا بخش اعظمی از زندگیتان را فراگرفته.&quot; مینیمالیسم مادی و ذهنی و زمانی چیزهایی است که این روزها حسابی باب شده. از لباس ها و دکوراسیون مینیمال گرفته، تا پیشنهادهای انگیزشی که زمانی را برای هیچکاری نکردن اختصاص دهیم.  این مفهوم حتی راهش را به محیط اجتماعی و کار هم باز کرده، مثلا در کتابی به اسم اصل‌گرایی &quot;Essentialism&quot; که مینیمالیسم در محیط کار را کند و کاو کرده بود و خواندنش خالی از لطف نیست.بخشِ &quot;دیجیتال&quot; این کتاب هم که.. نیاز به توضیح ندارد. همه ی ما میدانیم چقدر از زندگی هایمان دیجیتالی شده، و چقدر دیجیتالی شدن دنیا، آن را تغییر داده.حتی پیش از آغاز ثبت تاریخ هم انسان ها جهان خود را با اختراعاتشان بهتر از قبل می کردند، اما درباره اختراعات مربوط به ارتباطات الکترونیک نکته ای مهم وجود دارد.... &quot;این اختراعات جهان را به جایی بسیار متفاوت تر از آنچه پیشتر بوده تبدیل می کنند.&quot;یکی از چیزهای جالبی که نویسنده خیلی روی آن تاکید داشت، اهمیت تنهایی بود، و اینکه چطور جریان ذهن را روان تر و راحتتر می کند.برای هر ساعتی که با دیگر انسان ها صرف می کنم، باید x ساعت هم تنها باشم. حالا این x چه عددی است.. نمیدانم. ولی نسبت مهمی است. و همچنین، از تاثیر فضای مجازی بر ارتباط های واقعی و &quot;دوستی&quot; حرف زد:امروزه میزان استفاده از رسانه های مجازی بر بسیاری از تعاریف دوستی غلبه پیدا کرده. شری تورکل می گوید:&quot; تلفن ها به الزامی در دوستی ها تبدیل شده است... دوست بودن به معنی &quot;در تماس بودن&quot; است. به معنی وابستگی به تلفن همراه و اعلام آمادگی برای دیدن و آنلاین بودن.&quot;در قسمتهای پایانی کتاب، که به تمرین ها اختصاص داشت توصیه ای کرد که شاید به درد برنامه ریزی غیردیجیتالی هم بخورد:در توصیف هدف به استفاده از ویژگی های خاص آن توجه کنید. اگر برنامه ریز [به جای هدفی واضح] نوشته بود &quot;نواختن بیشتر گیتار به طور منظم&quot; احتمال موفقیتش کمتر میشد، زیرا این هدف مبهم است و نادیده گرفتن آن هم آسان است. به طور کلی، کتاب مینیمالیسم دیجیتال نگاه نو، آگاهانه و پر از اطلاعات جدید است که میتواند دید و درک بهتری نسبت به رسانه های اجتماعی که استفاده می کنید به شما بدهد، و کمک می کند برنامه بهتری برای استفاده های الکترونیک خود را بریزید و هدف اصلیتان برای استفاده از این رسانه ها را فراموش نکنید.از این نویسنده کتاب &quot;کار عمیق&quot; هم منتشر شده که اتفاقا در لیست کتاب های پیشنهادی طاقچه هم بود. https://taaghche.com/book/67475/%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84 </description>
                <category>هلن پراسپرو</category>
                <author>هلن پراسپرو</author>
                <pubDate>Tue, 19 Apr 2022 22:34:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: باشگاه مشت‌زنی فمنیستی</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%85%D8%B4%D8%AA-%D8%B2%D9%86%DB%8C-%D9%81%D9%85%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-rd8wjznzlv1x</link>
                <description>برای چالش آذر ماه طاقچه، با موضوع کتابی در زمینه فمنیسم کتاب باشگاه مشت‌زنی فمنیستی رو انتخاب کردم. دلیلش هم فقط اسم جذابش بود. همین اسم جذاب، این حس رو بهم داد که قراره مثل کتاب‌های زیادی تبلیغات شده و overrated باشه، که خدا رو شکر خلافش بهم ثابت شد و واقعا مفید بود!کتابهای زیادی درمورد فمنیسم تو بازار هست. از نقد و بررسی های اجتماعی و سیاسی و قانونیش گرفته، تا حتی ادبیات داستانی. ولی این کتاب هیچکدوم از این دو نبود. بیشتر از نقد، داستان یا گله و شکایت، این کتاب راهنمایی بود برای چطور پیشرفت کردن در جامعه شبه-فمنیسمی... یا در مورد جامعه ما، ضد-فمنیسمی!شاید عجیب باشه که سرسخت ترین دشمنان فمنیسم در جامعه ما در سطوح بالاتر و تحصیلکرده تر دیده میشن، و استدلالشون برای مخالفت، تندرو بودن فمنیسمه. راستش، به شخصه چیزی راجب درستی هیچکدوم از طرفین نمیدونم، ولی میدونم هیچ چیز صد در صد نیست. نه هرکدوم از اون مخالفان مردسالارهای زیادی قدیمی-فکر کنن، و نه هر فمنیستی تند رو و پر سر و صداست. این کتاب که اسم &quot;فمنیستی&quot; رو یدک میکشه، دقیقا یه مثال خوبه. نزدیک ترین کتابی که به میتونم به کتاب باشگاه مشت زنی تشبیه کنم، «بیشعوری» هست. مقدمه اولش، دسته بندی موانع و ابزار ها و «پیمان نامه»هایی که تو کتاب بود ساختار خیلی مشابه بیشعوری داشت. فرقش این بود که باشگاه مشت زنی تخریب نمیکرد، اگه هم میکرد به طور مساوی و منطقی می کرد(و خدا رو شکر. چون معلوم نیست اگه افراط میکرد تو انتقاد چه واکنش هایی دریافت می کرد:/) تمرکز کتاب روی بهتر کردن خود بود. نویسنده با دقت مشکلاتی که زنان به خاطر شخصیت کلی و در اقلیت بودنشون تو محیط کار دارن رو باز کرده بود، و ریشه ها و راه حل برای حلشون رو یک به یک میگفت. مثلا، این نکته که خانم ها تو محیط کار معمولا تو نقش معاون و حامی فرو میرن حتی با اینکه وظیفشون یه چیز دیگست. یا اینکه وظایف منشیگری و یادداشت برداری تو جلسه ها، یا چای و قهوه آوردن بیشتر تمایل داره که بیافته رو دوش خانم ها، چون تو ناخودآگاه جامعه ثبت شده که این وظایف &quot;زنانه&quot; است. این وظایف که معمولا تو سایه و پشت صحنه هم هستن، حتی با اینکه مثل چسب نگه دارنده برای کل پروژه عمل می کنن، ولی زیاد جای ترفیع و پیشرفت ندارن. همین الان تصور کنید وارد یه جلسه ای میشید، و بالای میز یک خانم و یک آقا هردو خودکار به دست نشسته‌ان. هیچکدوم از دیگری از نظر مکان نشستن پایینتر نیستن، و کاملا در یک راستا هستن. اولین فکری که به سرتون میزنه چیه؟ اینکه اون آقا مسئول جلسه است و خانم منشی یا دستیاره. یعنی تصور برعکس این خیلی سخته، نه؟نویسنده باور داشت قسمت اعظمی از این مشکل به خاطر کم رویی خود خانم ها هم باشه. طبق آمارهایی که نویسنده داد و من دقیقشو یادم نیست! خانم ها در طول جلسات ایده های بیشتری دارن، ولی کمتر بیانشون میکنن، یا وقتی هم که بیانشون میکنن امکانش خیلی بالاست که تو محیط کاری مردانه، ارزش این ایده به نام کس دیگه ای زده بشه. نویسنده راه های زیادی برای حل این مشکل گفت، ولی اینکه چقدر ازشون میتونه کارآمد باشه رو فقط تجربه میتونه نشون بده!مثلا، اگه تعداد خانم ها تو محیط کار بیشتر بشه شانس موفقیت همشون بالاتره، پس اوصیکم به پیشنهاد کردن خانم ها به جایگاه های خالی کاری! یا اینکه چطور زبان بدن خانم ها متمایل به کوچک کردن و نامرئی کردن خودشونه، مثلا جمع کردن پا زیر میز به طور ضربدری و کوچیک نشستن، درحالیکه آقایون بزرگ و سلطه گرانه می ایستن. به یه سری قسمت ها که میرسیدم حس می کردم دیگه پیشنهادها جنرال شدن. مدام مثال نقض میومد تو ذهنم از آقایونی که اونها هم این مشکلات رو دارن. انگار چیزهایی که نویسنده راجب زنان و اقلیت های جامعه آمریکا میگفت، برای اکثریت جامعه ایران کاربرد داشت! کلی کارمند وفادار که انتظار ترفیع گرفتنشون رو با ادب و حیا بیان نمیکنن، ولی هرروز بیش از روز قبل از کارشون زده میشن و حس میکنن بهشون ظلم شده. کلی آدم شاغل که از همکاران ایده دزدشون که کارها رو روی شونه اونها میندازن گله دارن. و حتی دانش آموزهایی که حس می کنن همگروهی برونگرا و پرسر و صداشون توجه بیشتری میگیره، حتی با اینکه اصل کار رو اونا انجام دادن!و به همین دلیله که این کتاب رو به هر قشری چه این مشکلات رو داره چه نداره توصیه میکنم. چون این کتاب بیشتر از اینکه در حمایت فمنیست باشه، یه کتاب توسعه شخصی مفیده!لینک دانلود از طاقچه</description>
                <category>هلن پراسپرو</category>
                <author>هلن پراسپرو</author>
                <pubDate>Tue, 21 Dec 2021 13:27:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: آخرین دختر</title>
                <link>https://virgool.io/@Helenpraspro/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-ikxtswwtyppx</link>
                <description>همه‌ی آمریکایی ها باید بمیرند.این مردم وحشی، نه تنها جرات کرده اند به دینی به جز دین ما باور داشته باشند، بلکه به خود اجازه داده اند رنگ و زبانی متفاوت با ما داشته باشند. اصلا- اصلا به اعتقادات و سبک زندگیشان نگاه کرده اید؟ دیدید چقدر سرانه مصرف فست فودشان بالاست، چطور سال نو را در آخر زمستان جشن می گیرند؟ آخر کدام انسان متمدنی همچین کاری می کند؟ تمدن به کنار، کدام انسانی اینکار را میکند؟به کارهای این سال اخیرشان نگاه کرده اید؟ دیدید چطور پلیس هایشان مردم خودشان را زیر پا لگد کردند؟ دیدید چطور با آشوب و هرج و مرج به خیابان ها ریختند و معلوم نیست چند نفر را زیر پا له کردند؟ دیدید نوجوان هایشان چطور مسلحانه به مدارس خودشان حمله کردند و هم سن و سال هایشان را زیر رگبار گلوله گرفتند؟ دیدید چطور تک تکشان مثل همان سرخپوست های لعنتی که اجداد بعضی هایشان بودند وحشی ترند؟ نه، نمیتوان گفت مدرنیته عوضشان کرده. خوی وحشی هرگز تغییر نمیکند. اصلا آمریکای آنطرف دنیا را چه کار داریم، مردم اروپا چه!؟ آن کشور بی نام گوشه شرقی را ببینید. ببینید چطور ساکت یک گوشه نشسته اند و دارند روی انرژی هسته ای تحقیق می کنند(که البته، صد در صد مشخص است به چه دلیل! برای جنگ و آتش افروزی و به خطر انداختن صلح جهانی).  نسل این مردم مو طلایی و چشم آبی باید منقرض شود. بیاید برویم آن یکی کشور گوشه شرقی، که کمی بیشتر به غرب متمایل است را تسخیر کنیم و پایگاه هایمان را روی خانه هایشان بنا کنیم. قبل ازاینکه خودشان حرکت اول را بکنند، ما زیر پا خمیرشان کنیم.بیایید تک تکشان را بکشیم.با این حرفها، نیمی از شما اکنون فریاد اعتراض سر میدهید که، بقیه مردم آمریکا را چه کار داری؟ آن مردم آرامی که در روستاهای تگزاس زندگی میکنند، چه گناهی داشته اند. نیمی از شما هم فکر می کنید الان است که بگویم همه این حرفها برای این بود که بگویم چقدر کار آمریکا و اروپا و قدرت های امثالهم بد است که همچین کاری را با ما میکنند.ولی درواقع، منظور من دقیقا همان چیزی بود که گفتم. بیایید همه مردم آمریکا را بکشیم.‌اگر وسیله و توانش را داشتید، اینکار را می کردید؟ من که می کردم. الان میگویم چرا.به همه آن خانواده هایی فکر کنید که در کشور خودمان، به دلیل تحریم از هم پاشیده اند. به همه آن پدربزرگ و مادربزرگ هایی که دارو بهشان نمی رسد. به همه عشق هایی که در نگاه اول ایجاد نشدند چون ازدواج سخت تر و تخیلی تر از آن است که بتوان به آن فکر کرد. به همه بچه هایی که بدنیا نیامدند. به همه بچه هایی که زیر آوار و روی مین مردند. همه دخترهایی که تا تا صبح گریه کردند و آرزوی مرگ. فقط به خاطر اینکه آدم هایی آنطرف دنیا فکر کردند حق دارند آدم هایشان را بفرستند اینطرف دنیا، جاییکه هیچ کاری به کارشان نداشت، و همه چیز را سر راهش بسوزانند. فقط به خاطر اینکه آدم های دیگری فقط از روی مبل های چند هزار دلاری با لیوان قهوه توی دست، از پشت صفحه نمایش همه چیز را تماشا کردند و بدون هیچ کاری فقط کانال را عوض کردند. حتی بدتر، کسانیکه این خبرها را به دروغ به آن صفحه نمایش ها فرستادند. به کسانی فکر کنید که هزار برابر یک نوجوان لوس غربی جان کندند، فقط به خاطر اینکه به دلیل ملیت و دینشان از دانشگاه و محل کارشان اخراج شوند، و یک عمر زندگیشان را از دست بدهند. به دخترهایی فکر کنید که اگر در کالیفرنیا به دنیا می آمدند شاید موزیسین یا نویسنده یا جراح یا معلم می شدند، ولی الان فقط میتوانند آرزو کنند که ایکاش میتوانستند دانش آموز باشند.واقعا، این ما نیستیم که حق کشتن آنها را داریم؟این همه مقدمه چینی کردم برای اینکه بگویم در کتاب آخرین دختر، نادیا مراد صدای ما بود.خیلی زیاده روی میشود اگر بگویم صدای کل خاورمیانه، کل اقلیت ها و تحریم شده ها بود. چون نبود. او فقط میخواهد برای ایزدی های هم وطن و هم مسلکش در عمر باقی مانده شان زندگی بهتری بسازد، و آنها که هنوز اسیرند را آزاد کنند. البته. هنوز خیلی ها اسیر هستند. ما که انقدر ساده لوح نیستیم که طور دیگری فکر کنیم، نه؟هدف نادیا مراد جهان شمول نبود. دیگر فوق فوقش هم وطن های عراقیش برایش مهم بودند. شاید آنها هم نه، چون کنار نشستند درحالیکه خانواده او سلاخی شدند. من سرزنشش نمیکنم. چطور میتوانم سرزنشش کنم، وقتی او هیچ وظیفه ای ندارد کسانی که هیچ جوره برای نجاتش قدمی بر نداشتند را ببخشد. هدف او جهان شمول و خاورمیانه شمول نبود. ولی وجودش شاید جرقه شود برای جلب نگاه ها به این خاورمیانه کثیف و نفتی. هدف او این بود که بگوید:«آنها ما را کشتند و اسیرمان کردند و تا مرز نابودی بردنمان. باید مجازات شوند.»هدف من از این  نوشته این است که بگویم:«چه حقی دارند که ما را بکشند و اسیر کنند تا نابودی و نومیدی ببرندمان، و بعد هم پنج دقیقه در سازمان ملل بهمان وقت بدهند تا یک عمر از دست رفته مان را تعریف کنیم، حالا شاید هم آخرش نوبلی بچپانند در دستمان و دست به سرمان کنند.»هدفم این است که بگویم:«چه حقی دارند بهمان تهمت بزنند و علیهمان تبلیغ کنند و اجازه ندهند از جایمان حرکت کنیم؟ اجازه ندهند نفس بکشیم یا درس بخوانیم یا غذا بخوریم یا درمان شویم.به خانه هایمان حمله کنند و رشدمان را متوقف کنند و به بچه هایمان گرسنگی دهند درحالیکه بچه های خودشان هر روز چاقتر و چاقتر می شوند؟ آخر هم مجبورمان کنند یکی شویم مثل خوشان. مثل مهره های شوگی، شطرنج ژاپنی، که وقتی مهره ای را میزنی آن را مال خودت میکنی و با آن به جنگ یارانش میروی.»میدانم اگر تاریخ همینطور که دارد پیش میرود برود، امکان ندارد بتوانیم ما هم این بلاها را سرشان بیاوریم. اگر هم باشد، خیلی کم است. زمین هم که به زودی قرار است نابود شود، آب هم که کم است، سوخت های فسیلی هم که رو به اتمامند.اصلا میدانید، به این ها که فکر می کنم میبینم انتقام زیاد هم به دل نمی نشیند. که چه بشود؟ آن رنج هایی که به اینهمه آدم کشورهایی که از ما هم ناچار ترند پاک می شود؟ مرده ها زنده میشوند؟ نه!بیایید فقط امیدوار باشیم این جایزه نوبلی که به نادیا مراد دادند، و این داستان زندگی از دست رفته ای که سعی کرد برای دنیای بی توجه و چشم و گوش بسته تعریف کند بتواند وضعیت را حداقل برای هم مسلک های خودش بهتر کند. ولی من که شک دارم. مگر با نوبل خالد حسینی که چیزی دست افغانستانی ها را گرفت؟ شاید حالا به جز یک کف دست امید، که ته جعبه پاندورایشان گذاشت. نه غذا، نه آزادی، نه حقشان را.ولی با وجود این متن نومیدانه ام میگویم، همین هم از جعبه خالی خیلی بهتر است. همینکه بتوانیم چیزی را بخوانیم که جهان شاید خوانده باشد، چیزهایی که حرف ما هستند، همین هم از جعبه خالی خیلی بهتر است.خرید کتاب از طاقچه: کلیک</description>
                <category>هلن پراسپرو</category>
                <author>هلن پراسپرو</author>
                <pubDate>Sun, 14 Nov 2021 23:20:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: صدای غذا خوردن یک حلزون وحشی</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%BA%D8%B0%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%AD%D9%84%D8%B2%D9%88%D9%86-%D9%88%D8%AD%D8%B4%DB%8C-zgr4jgweyvrc</link>
                <description>در یک روز گرم تابستانی، هلن پراسپرو که بیشتر از هر روز دیگری احساس حلزون بودن داشت از روی تختش خزید تا به لپتاپ و تبلتش برسد. با خودش فکر کرد هرجور شده باید این یک کتاب را این ماه تمام کند. حالا که حلزون شده بود و کار بهتری نمیتوانست  بکند، چرا که نه؟صفحه ی طاقچه را باز کرد و کتاب صدای غذا خوردن حلزون وحشی را باز کرد.هلن پراسپرو از آنجور آدمهایی است که به شدت گرما را دوست دارند. برخلاف یک حلزون وحشی واقعی، دوست داشت در تابستان های گرم زیر آفتابی که از بین نرده راه راه توی اتاق می افتاد بنشیند، با تنبلی اینطرف و آن طرف شود و کتاب بخواند.با این حال، زندگی او کاملا برعکس این سناریو بود. در تابستان های گرم او مدام از جایی به جای دیگر میجهید، مغزش را با اطلاعات مختلف از عدد کوانتومی تا چرخه ی زندگی سرخس پر می کرد و هرگز سرجایش آرامش نداشت. حتی وقتی کمی به آرامش میرسید، یکهو متوجه میشد آخر هفته شده و باید برود حمام! و همه چیز دوباره از اول شروع می شد.ناگهان یک روز هلن پراسپرو، بیخیال کارهای کرده و نکرده اش شد، این کتاب را باز کرد و خط به خط شروع به خواندن کرد.حلزون ها واقعا موجودات عجیبین. کرم ها هم همینطور. ببرها، کبک ها، عروس های دریایی و باکتری اشریشیاکلای هم همینطور. هر کدوم برای خودشون دنیایی دارن. شاید حتی جانورشناسی هم سنگ زیستی جامعه شناسی باشه! حلزون ها واقعا موجودات عجیبین. کرم ها هم همینطور. ببرها، کبک ها، عروس های دریایی و باکتری اشریشیاکلای هم همینطور. هر کدوماز زاین کتاب در کنار کتاب های زیست درسی دبیرستان خیلی سخت ضربه میزد. وقتی میخوندمش تو جو علم بودم، طوریکه وقتی یه گربه میدیدم به این فکر می کردم که دلیل موزائیکی بودن موهاش قرار گرفت ژن رنگ مو روی کروموزوم X بوده. برای همین توصیفات نیمه علمی نویسنده، که با fascination دانشمندگونه ای همراه بود، واقعا روم تاثیر گذاشت. از اون طرف، نویسنده کسی بود که تجربه خاص و دردناکی رو تجربه کرده بود، و به کمک این fascination خودش رو سر پا نگه داشته بود.زنده ماندن اغلب بستگی به تمرکز بر روی یک چیز خاص دارد. یک رابطه، یک باور یا امید که تعادل خود را روی لبه حفظ کرده. و گاهی یک چیز کوچکتر. آنطور که آفتاب از شیشه سخت و به ظاهر نفوذ ناپذیر پنجره ای میگذرد و پتو را گرم می‌کند. یا باد که نامرئی است اما هنگام عبور چنان پر سر و صداست که حتی از دیوار های عایق بندی شده خانه هم به گوش می‌رسد.یکی از بخش های مورد علاقه ام اونجا بود که نویسنده حلزونش را با همنوع های پر سروصدای خودش مقایسه میکرد و میگفت با دیدن حلزون حرکات اضافی ادم ها برام غیرقابل درک بوده. آدمها چقدر انرژی مصرف میکنن... و چقدر بدون صرفه ان.شاید برای همینه که انقدر زندگیشون سخته. ما در طول تکامل از حلزون ها کمتر خوش شانس بودیم._با آشناتر شدن با دنیای حلزون، دنیای انسانی خودم رنگ میباخت، و گونه خودم به نظر بسیار بزرگ، بیش از حد عجول و بسیار غیرقابل درک می رسید._در اینجا این پرسش بی پایان ایجاد می شود که غریزه کی به پایان می‌رسد و عاقل کجا آغاز می‌شود.خوندن این کتاب به چه‌کسانی پیشنهاد میشه؟یک: کساییکه رشتشون تجربیه، زیست دوست دارن و رشته های زیستی میخونن، به طور ویژه.دو: کسانیکه در یک روز گرم تابستانی فقط دلشون میخواد زیر آفتاب بشینن و تکون نخورن.سه: کسانیکه دارن همین کارو میکنن.چهار: کسانیکه نمیخوان مورد دو رو انجام بدن. خوندن این کتاب باعث میشه دلشون بخواد. خوندن این کتاب، باعث میشه دنیا برای یه مدت طولانی ساده تر و آرومتر به نظر برسه. مثل اینکه چشمهای یه حلزونو قرض گرفته باشید.شش: بقیه‌ی آدمهای دنیا!صفحه ی طاقچه را باز کرد و کتاب صدای غذا خوردن حلزون وحشی را باز کرد.هلن پراسپرو از آنجور آدمهایی است که به شدت گرما را دوست دارند. برخلاف یک حلزون وحشی واقعی، دوست داشت در تابستان های گرم زیر آفتابی که از بین نرده راه راه توی اتاق می افتاد بنشیند، با تنبلی اینطرف و آن طرف شود و کتاب بخواند.با این حال، زندگی او کاملا برعکس این سناریو بود. در تابستان های گرم او مدام از جایی به جای دیگر میجهید، مغزش را با اطلاعات مختلف از عدد کوانتومی تا چرخه ی زندگی سرخس پر می کرد و هرگز سرجایش آرامش نداشت. حتی وقتی کمی به آرامش میرسید، یکهو متوجه میشد آخر هفته شده و باید برود حمام! و همه چیز دوباره از اول شروع می شد.ناگهان یک روز هلن پراسپرو، بیخیال کارهای کرده و نکرده اش شد، این کتاب را باز کرد و خط به خط شروع به خواندن کرد.حلزون ها واقعا موجودات عجیبین. کرم ها هم همینطور. ببرها، کبک ها، عروس های دریایی و باکتری اشریشیاکلای هم همینطور. هر کدوم برای خودشون دنیایی دارن. طوری که جانور شناسی شاید هم سنگ جامعه شناسی و روانشناسی زیستی باشه.این کتاب در کنار کتاب های زیست درسی دبیرستان خیلی سخت ضربه میزد. وقتی میخوندمش تو جو علم بودم، طوریکه وقتی یه گربه میدیدم به این فکر می کردم که دلیل موزائیکی بودن موهاش قرار گرفت ژن رنگ مو روی کروموزوم X بوده. برای همین توصیفات نیمه علمی نویسنده، که با fascination دانشمندگونه ای همراه بود، واقعا روم تاثیر گذاشت. از اون طرف، نویسنده کسی بود که تجربه خاص و دردناکی رو تجربه کرده بود، و به کمک این fascination خودش رو سر پا نگه داشته بود.زنده ماندن اغلب بستگی به تمرکز بر روی یک چیز خاص دارد. یک رابطه، یک باور یا امید که تعادل خود را روی لبه حفظ کرده. و گاهی یک چیز کوچکتر. آنطور که آفتاب از شیشه سخت و به ظاهر نفوذ ناپذیر پنجره ای میگذرد و پتو را گرم می‌کند. یا باد که نامرئی است اما هنگام عبور چنان پر سر و صداست که حتی از دیوار های عایق بندی شده خانه هم به گوش می‌رسد.یکی از بخش های مورد علاقه ام اونجا بود که نویسنده حلزونش را با همنوع های پر سروصدای خودش مقایسه میکرد و میگفت با دیدن حلزون حرکات اضافی ادم ها برام غیرقابل درک بوده. آدمها چقدر انرژی مصرف میکنن... و چقدر بدون صرفه ان.شاید برای همینه که انقدر زندگیشون سخته. ما در طول تکامل از حلزون ها کمتر خوش شانس بودیم._با آشناتر شدن با دنیای حلزون، دنیای انسانی خودم رنگ میباخت، و گونه خودم به نظر بسیار بزرگ، بیش از حد عجول و بسیار غیرقابل درک می رسید._در اینجا این پرسش بی پایان ایجاد می شود که غریزه کی به پایان می‌رسد و عاقل کجا آغاز می‌شود.خوندن این کتاب به چه‌کسانی پیشنهاد میشه؟یک: کساییکه رشتشون تجربیه، زیست دوست دارن و رشته های زیستی میخونن، به طور ویژه.دو: کسانیکه در یک روز گرم تابستانی فقط دلشون میخواد زیر آفتاب بشینن و تکون نخورن.سه: کسانیکه دارن همین کارو میکنن.چهار: کسانیکه نمیخوان مورد دو رو انجام بدن. خوندن این کتاب باعث میشه دلشون بخواد. خوندن این کتاب، باعث میشه دنیا برای یه مدت طولانی ساده تر و آرومتر به نظر برسه. مثل اینکه چشمهای یه حلزونو قرض گرفته باشید.پنج: بقیه‌ی آدمهای دنیا!</description>
                <category>هلن پراسپرو</category>
                <author>هلن پراسپرو</author>
                <pubDate>Wed, 22 Sep 2021 21:16:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: جنگ چهره‌ی زنانه ندارد</title>
                <link>https://virgool.io/@Helenpraspro/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%DA%86%D9%87%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-b0wbaz9mznew</link>
                <description>اونجا برای اولین بار به مرگ فکر کردم... و دیگه از فکر کردن بهش دست نکشیدم.مرداد، و کتاب جدید.جنگ چهره‌ی زنانه ندارد، نوشته‌ی سوترانا آلکسیویچ کتاب انتخابی من درباره جنگ جهانی دوم بود. اینکه این کتاب رو بعد گرفتاری های یک مرد چینی خوندم یه غافلگیری خوشایند بود. درسته. از بیرون این سوال پیش میاد که یه کتاب علمی تخیلی درباره چین چه ربطی میتونه به یه کتاب تاریخی درباره جنگ جهانی دوم از نگاه روسیه داشته باشه. خب... به این دو تا توجه کنید. چین. روسیه. یه زنگی براتون به صدا در میاد، نه؟جدا از نگاه زنانه ی این کتاب، من واقعا از شباهت اقصا نقاط آسیا به همدیگه همیشه یکه میخورم. چطوریه که چین و روسیه و ایران و ژاپن، هرکدوم از یه گوشه دنیا انقدر میتونن احساسات و رفتارهای مشابه داشته باشن، فقط چون همه اتفاقا روی یه خشکی واقع شدن؟ چطوریه که این حس وطن پرستی بی چون و چرا در همه شون اینطوری وجود داره؟ چی باعثش شده؟ آب و هوا؟ تاریخ؟ حکومت ها؟ هر حرف و هر داستانی که زده میشد مستقیم با جنگ تحمیلی و حرف هاش مقایسه میکردم. جانبازان رو با نظامی های سابق اونا، وضع الانشونو با وضع اونا. کوپن هایی که برای غذا و خرید بهشون میدادن، و سهمیه‌های ما. رفتار مردم باهاشون و رفتارهای ما.مثلا میگفتن ما همه شونزده، هفده ساله بودیم که هر جور شده رفتیم دایره ی اعزام، فرار کردیم، میخواستیم بجنگیم، میخواستیم تفنگ به دست بگیریم، میخواستیم قهرمان بشیم و به رهبرمون خدمت کنیم.بعدها که عاقل تر میشدن میگفتن ما جنگیدیم که از خونه مون محافظت کنیم. که انتقام بگیریم. که بریم ببینیم اون آلمانی ها الان دارن با جنگ چطوری سر میکنن.( &quot;اون زن داشت برای خودش قهوه میخورد، درحالیکه ما...&quot;)قبلا فکر می کردم که از هر طرف به جنگ نگاه کنی، طرف مقابل وحشی و خشن به نظر میاد. که خشونتی که به ما از عراقی ها در جنگ تحمیلی گفته شده، به بچه های عراقی هم درباره ایرانی ها گفتن. فکر می کردم که هیچ شروع کننده یا تمام کننده ای برای جنگ نداریم... &quot;اون شروع کرد&quot; گفتن برام عجیب و مشکوک به نظر میومد.ولی بعد... یه سری داستان های دیگه رو میشنوم و دیگه نمیتونم. نمیتونم به هردو طرف خاکستری نگاه کنم. نمیتونم به سربازای آلمانی و عراقی و شهروندای آلمانی و عراقی خاکستری نگاه کنم. نمیتونم به اون آمریکایی که تو ردیت(reddit) خیلی عادی داشت درباره‌ی &quot;شکست هاشون تو دهه های اخیر&quot; غر میزد و می گفت: &quot;اون از ویتنام، اون از جنگ خلیج و صدام حسین، اینم که از افغانستان. همه شون شکست خورده بودن. واقعا داریم چیکار می کنیم؟&quot; خاکستری نگاه کنم.نمیتونم.برای همینه که جنگ چهره‌ی زنانه نباید داشته باشه. و دقیقا به همین دلیله که جنگ باید چهره زنانه داشته باشه! به خاطر همین گیجی، همین درد که انگار مردها موقع جنگ حسش نمی کنن. نه، بحث نکنید. اینطوری نیست که همه ی مردها از جنگ آسیب ندیدن. این تفکر که اصلا مسخره است! ولی اون مردهایی که مهم بودن نکردن، که الان چند هزارتا جنگ در تاریخ رخ داده. اگه جوری که زن ها فکر می کنن فکر می شد، یعنی با احساس، از خیلی چیزها میشد جلوگیری کرد. میشد نجنگید، حالا شده از روی ترس و تردید، یا غم و دلسوزی. یا اینکه صرفا... درک پیدا کردن به بیهوده بودنش.چه فایده ای داره حقیقتا؟خوشبختی یعنی، یکهو میون اینهمه مرده یه آدم زنده پیدا کنی.به روایت مانگا و انیمه بخوام استدلالمو ادامه بدم... به این دو تا مانگای &quot; ناروتو &quot; و &quot;کیمیاگر تمام فلزی&quot; توجه کنید.درباره خیلی چیزا میشه این دوتا رو با هم مقایسه کرد. از نگاه به زندگی و مرگ گرفته تا همین جنگ. جالبیش هم همینجاست که نویسنده یکیشون زنه و یکی مرد. نویسنده ناروتو روی قدرت ها تمرکز کرده. حتی با اینکه همه میتونن غم و درد و احساسات شخصیت ها در طول جنگ رو ببینن، اونقدری زیاد نبوده که یه داستان با همچین جنگ های وحشیانه ای رو بتونه پوشش بده. توی آرک جنگش کمترین چیزی که میبینیم نشون دادن احساساته.از طرفی کیمیاگر تمام فلزی، مخصوصا نسخه قدیمیش، همون نسخه زنانه ای از جنگه که نیاز دارید. همون نسخه ای که کمتر تو انیمه ها دیده میشه و توی تکنیک های خفن و قدرت های خداگونه محو میشه. حتی با اینکه مانگا مخاطبش پسرهای جوون بودن، نویسنده سعی کرده بود روی احساسات تمرکز کنه. حداقل، بیشتر از ناروتو تو اون چند صد چپترش.همواره احساسات ما فاصله ی بین ما و حقیقت را پر می کنند.و به نظر نویسنده‌ی این کتاب(و این متن)، احساسات همون حقیقته.دانلود کتاب از طاقچه: https://taaghche.com/book/38652/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%DA%86%D9%87%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF </description>
                <category>هلن پراسپرو</category>
                <author>هلن پراسپرو</author>
                <pubDate>Sun, 22 Aug 2021 23:02:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: گرفتاری‌های یک مرد چینی</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%DA%86%DB%8C%D9%86%DB%8C-ke49la2wfowp</link>
                <description>گرفتاری‌های یک مرد چینی، با اسم فارسی دیوار چین نوشته ژول ورن کتابیه که صد سال پیش و شایدم بیشتر نوشته شده. ژول ورن همیشه برای من آدم شگفت انگیزی بوده. نوشته هاش شاید زیاد گیرایی داستانی نداشته باشن(حداقل برای من) ولی پشت هرکدومشون انقدری تحقیق و فکر خوابیده که بتونم بهشون احترام بذارم. گرفتاری‌های مرد چینی، به طور خلاصه داستان زندگی کین‎‌فو، مرد ثروتمند چینی بود که به خاطر ثروت و آسایش همیشگیش زندگی رو بی‌معنا می‌دونست، و فکر می کرد اگه این آسایش رو نداشت عمرا نمیتونست از زندگیش لذت ببره. براش عجیب بود که این‌همه آدم در چین با وجود فقر و سختی دارن به زندگی ادامه میدن. منم باهاش موافقم.زندگی اگه آسایش و یه امنیت مالی و جسمی مناسب وجود نداشته باشه پر از رنجه، و رنج باعث بی معنی شدن زندگی میشه. حتی با این حال، مردم به زندگیشون ادامه میدن. بدون هیچ دلیل موجهی. نه، واقعا هیچکدوم از دلایل برای زندگی اگه در سختی باشن موجه به نظر نمیاد. فقط ادامه میدن، چون نمیخوان از دست بدن. انسان ها کلا نمیخوان از دست بدن، و برای همینه که همین کین‌فوی دست شسته از دنیا هم وقتی فهمید قراره زندگیش رو از دست بده شک و تردید وجودشو فرا گرفت.شخصیت‌های داستان هرکدوم فلسفه خاص خودشون رو داشتن. از مدیر شرکت بیمه پول پرست گرفته تا سون خدمتکار و وانگ فیلسوف... و این روبه رویی فلسفه ها با همدیگه تو داستان واقعا تامل برانگیز بود.توصیفات ژول ورن از چین یکی از جالبترین قسمت های کتاب بود. آداب و رسوم چینی ها از زبان یه مرد فرانسوی و شگفتی ای که تو هر خط حس می شد واقعا برام جالب بود.چینی‌ها کلا آدمای عجیبی هستن. یکی دو درجه عجیب‌تر از ژاپنی ها حتی! تاریخشون، فقر، حکومتشون و جمعیت زیادشون مسلما روی نگاهی که به زندگی و خودشون دارن تاثیر گذاشته. هنوز اونقدری توی چین دقیق نشدم که بتونم نظر جدی بدم، ولی این کتاب شروع خوبی بود برای مطالعه درباره چین.و به قول خط آخر کتاب،این داستان عجیبی بود، ولی هرکس باید خودش به این کشور برود تا شگفتی های آن را به چشم ببیند.لینک خرید از طاقچه</description>
                <category>هلن پراسپرو</category>
                <author>هلن پراسپرو</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jul 2021 14:28:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: برف بهاری</title>
                <link>https://virgool.io/@Helenpraspro/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D9%81-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%DB%8C-mm9z19pcmzxc</link>
                <description>خرداد و برف بهاری.اجازه بدید همین اول یه چیزی درباره‌ی این کتاب 800 صفحه ای غول آسا بهتون بگم: به شکل ترسناکی واقعی بود. وقتی میگم واقعی، لطفا کلمه realistic رو تصور کنید؟ حالا چند برابر بزرگترش! برف بهاری، نوشته‌ی یوکیو می‌شیمیا، سه بار کاندید نوبل ادبیات و یکی از نویسنده‌های بانگوی ژاپنه. میشه گفت یکی از عجیب ترین زندگی‌نامه‌ها رو بین نویسنده های ژاپنی داره... و این نکته مهمیه. چون نویسنده‌های ژاپنی در عجیب بودن زبانزدن. *__* اگه زندگینامه‌اش براتون جالب بود، میتونید در نسخه نمونه برق بهاری که تو طاقچه هست بخونیدش.چیزی که درباره این کتاب خیلی شگفتی برانگیز بود داستانش نبود. داستان یه عاشقانه خیلی خیلی ساده است. ساده ترین عاشقانه‌ بین دو اشرافی که میتونید اون بیرون پیدا کنید. شگفتی کتاب، توصیفهای نویسنده بود. من شنیده بودم که توصیفات چند صفحه ای درباره یه چیز ساده قراره حسابی آزارم بدن، ولی به هیچ عنوان اینطور نبود. توصیفات، تشبیه هایی که میشیمیا برای توصیف هر چیز به نظر بی اهمیت میداد، و بهش ارج و اهمیت می بخشید بهترین بخش کتاب بود. توصیف اشیا، حالت ها، و از همه مهمتر، شخصیت ها.شخصیت های کتاب، به اندازه خود داستان در نگاه اول خیلی خیلی ساده بودن. نقش های ساده و شاید استریوتایپی؟ دختر اشراف زاده، پسر اشراف زاده، معلم پسر اشراف زاده و دوستش...ولی جلوتر که برید، متوجه میشید- چرا که نه؟ یعنی، مگه خود ما آدم‌ها چه پیچیدگی خاصی داریم؟ چند نفر از این چند میلیارد نفر ساکن زمین گذشته‌های دراماتیک و نقش تغییر دهنده تو دنیا دارن؟ تنها جاییکه ما نقش اصلی رو بازی می کنیم در زندگی خودمون، و شاید یکی دو نفر دیگه باشه.با این حال، این سادگی شخصیتها باعث نشده بود شخصیت ها سطحی باشن. اصلا و ابدا! توصیف شخصیت‌ها، تک تک حالت‌ها و حرکات و فکرهاشون خیلی خیلی دقیق بود.دقیق، نه ظریف. نمیتونم بگم ظریف، به خاطر ترجمه یا خود نویسنده... نثر زیاد ظریف و مرتب نیست. ولی حس و مفهوم مورد نظر رو بهت میرسونه، و این خودش به هنره!نوشتن واقعیت زندگی، احساسات حقیقی انسان با این دقت واقعا کار سختیه. آدم تا خودش دست به قلم نشه نمی فهمه که چقدر نوشته هایی که ما تو داستان ها میخونیم، سایه کمرنگی از دنیای واقعی هستن. ارزش برف بهاری به همینه. دقت. یک رونویسی خیلی دقیق از دنیا. (این برام خیلی جالب بود، که ریشه انیمه های شونن و قهرمان محور رو اگه بگیریم، بر می گردم به کتاب هایی مثل برف بهاری که انقدر ساده ولی عمیقن. دوست دارم بدونم چی باعث این تغییر... یا شایدم تکامل؟ شده. )ببین، آخر تو از روزی به این قشنگی چه توقع بیشتری میتوانی داشته باشی؟پوچ گرایی و ژاپن زیاد مفاهیم دور از همدیگه‌ای نیستن. وقتی بیشتر به این جمله و جملات بالا و پایینش تو کتاب دقت کنیم، میتونیم پوچ گرایی ژاپنی رو مشاهده کنیم! فقط با یه تفاوت... میشیمیا برعکس کسی مثل دازای، این پوچ گرایی به جای غصه و درد با لذت و شادی بروز داده. هر چند زودگذر.آخرین چیزی که میخواستم راجب برف بهاری بنویسم... این بود که میشیمیا به عنوان یه نویسنده مرد، تو نوشتن شخصیت مونثش زیاد.. بد عمل نکرده بود.چیزی که درباره شخصیت ساتوکو جالبه، اینه که ما زیاد از نگاه اون داستان رو ندیدیم، ولی باز هم میتونستیم با شخصیتش ارتباط برقرار کنیم. یعنی از نگاه خام، نابالغ، و گاهی اوقات کاملا غلط کیوآکی هم می تونستیم انگیزه های واقعی ساتوکو رو درک کنیم... و خب، این خیلی هنرمندانه بود!امیدوارم از خوندنش لذت ببرید :)لینک به طاقچه: https://taaghche.com/book/12161 </description>
                <category>هلن پراسپرو</category>
                <author>هلن پراسپرو</author>
                <pubDate>Sun, 20 Jun 2021 20:02:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: راهنمای کهکشان برای اتواستاپ‌زن‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87%DA%A9%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%BE-%D8%B2%D9%86-%D9%87%D8%A7-czsfamp83k0c</link>
                <description>باورم نمیشه... چقدر خوندن این رو طول دادم. اشتباه نکنید، به شدت جذاب بود و اگه یه آدم نرمال بود احتمالا نمی تونست یه ثانیه هم زمینش بذاره. از لحاظ نویسندگی بخوایم نگاه کنیم شاهکار بود. اتفاقات یه جوری به هم ربط داده شده بودن که امکان نداشت فکر کنی اینها تو ذهن نویسنده تیکه های پراکنده بودن(چون هستن. داستان معمولا تو ذهن آدم انقدر پراکنده است که نمیتونی جمعش کنی، و این خیلی خوب جمع شده بود! مخصوصا اگه به همه نکات ریز ریز و Easter eggهاش نگاه کنی، به طرز فجیعی خوب جمع شده بود.)خب، ماجرا از اونجا شروع میشه که... زمین نابود میشه، و یه بیگانه‌ی اتواستاپ‌زن با دوست زمینیش تنها بازمانده‌هان که تو فضا سرگردون میشن. داستان به طرز بانمکی پیچیده‌تر میشه البته. شخصیت ها به طرز نامحسوسی اضافه میشن، و طنز داستان باعث میشه یه سری پیچیدگی ها رو بتونی درک کنی.طنز نویسنده به نظرم، بهترین قسمت کل کتاب بود. مخصوصا وقتی ترجمه رو به انگلیسیش مقایسه می‌کردی، شوخی‌هایی که نویسنده با مردم و دانشمندها و کلا دنیا کرده بود محشر بودن!کله اش پر بود از صدای سم اسب و دود و بوی خون. هر وقت که ناراحت میشد یا به نظرش میرسید سرش گلاه رفته است این حالت بهش دست میداد... در یک بعد از کهکشان، که ازش هیچ اطلاعاتی در دست نداریم، چنگیز خان از خشم فریاد می کشید.از مشکلات تریلیان در ارتباط با زاپود این بود که نمیدونست زاپود کی خودش رو به خنگی میزنه تا از زیر زبون مردم اطلاعات بکشه، کی خودشو به خنگی میزنه چون نمی خواد فکر کنه و میخواد فکر کردنو به عهده بقیه بذاره، کی خودش رو به خنگی محض میزنه چون میخواد مردم نفهمند که نمیدونه اوضاع از چه قراره، و کی به راستی خنگه.(تو این بند می فهمیم ترجمه یه ذره... بالا پایین میشه؟ یعنی از محاوره میره تو کتابی و برعکس، ولی مترجم رو درک می کنم. ترجمه همچین اثر پر کنایه و طنزی بودن اینکار ممکن نیست.)همین که یه باغ زیبا و جالبه کافی نیست؟ چرا آدم برای اینکه باغ زیبا و جالب باشه باید هزارتا قصه ی جن و پری اختراع کنه؟-قلب طلا رو دزدیدم که خیلی چیزها رو پیدا کنم.+ مثلا چی؟-چه میدونم.+چرا نمیدونی؟-چون که ... فکر می کنم اگه میدونستم دیگه دنبالش نمی گشتم.+دیوونه شدی؟-اینم احتمالیه که صد در صد محال نیست.نمیخوام اسپویل کنم، پس نمی گم چرا شخصیت زاپود جذاب ترین بود برام. فقط میگم که بود!چرا انسان به دنیا میاد؟ چرا می میره؟ چرا فاصله بین این دوتا رو با بستن ساعت دیجیتالی به مچش میگذرونه؟فکر کنم جواب نویسنده به این سوال، با این کتاب این بود که... دلیلی وجود داره.... ولی اونقدر مهم نیست. کهکشان ها و کیهان خیلی بزرگ تر است ماست، و میزان اهمیت انسان‌ها و زمینشون رو تو این کیهان دقیقا اندازه ی یه جمله است:چیز مهمی نیست. :)دریافت از طاقچه</description>
                <category>هلن پراسپرو</category>
                <author>هلن پراسپرو</author>
                <pubDate>Mon, 17 May 2021 14:28:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: کمدی‌های کیهانی</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%DA%A9%D9%85%D8%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%DB%8C%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-idmae1oa8uat</link>
                <description>فروردین: کتابی که شخصیت هایش انسان نباشند. یادداشت من از کتاب کمدی‌های کیهانی نوشته‌ی ایتالو کالوینو.Distance to the Moonفقط میتونم بگم واییی!!اولین بار اینجا دربارش خوندم. پست &quot;فاطمه...&quot; خیلی کامل و خوبه، و بهتون پیشنهاد می کنم حتما با ترتیب اون پیش برید. من خودم هر داستان رو که می خوندم، توضیحات این پست رو هم دربارش می خوندم تا بهتر درکش کنم.ترجمه من مال چشمه بود، و ازش راضیم. جمله ها رو باید با دقت و آروم میخوندم تا بفهمم، ولی پرش و اذیتی نداشت.اینا داستانای موردعلاقمن و یادداشتایی که موقع خوندن نوشتم. درباره خود داستان زیاد توضیح ندادم. پست فاطمه-سان کامل و جامعه : ) برای همین شاید کمی گیج کننده باشه:علامتی در فضا: هنر. حرکت. علامتی که ما تو این کهکشان از خودمون به جا میذاریم، مفهوم اصلی این داستان بود. داستان دقیقا روایتی بود از تقلاها و کشمکش های درونی کسی که میخواد علامتی تو دنیا به جا بذاره.اول، دلیل گذاشتن علامت اینه که میخواد یه چیزی رو بفهمه یا از چیزی مطمئن بشه. ولی بعدها فرد شیفته‌ی علامتش میشه. درونش به کند و کاو می پردازه، و از هم جداش می کنه و تیکه های مختلفش رو بررسی می کنه. انقدر که شکل کلی علامت رو فراموش میکنه.(دقیقا مثل موقع نوشتن کتاب، که چون زیادی توش غرق شدی نمیتونی تصویر بزرگ و کلیش رو ببینی، و برای همینه که به چند تا چشم دیگه احتیاج داری که از زاویه سوم شخص اثرت رو ببینن)بعد از این، علامتگذار به خودش شک می کنه. از علامت قبلیش شرمسار میشه و با فکر کردن بهش سرخ میشه. کمی بعد، شروع می کنه به ترسیدن. از قضاوت شدن.دیگر کوچیکترین نشانی از من در فضا نبود. می توانستم شروع کنم و یکی دیگر بکشم، ولی دیگر می دانستم علامت ها بقیه را مجاز می کنند تا درباره کسی که آنها را ساخته نظر دهند [...] می ترسیدم علامتی که آن لحظه به نظرم کامل است، دویست یا ششصد میلیون سال قبل مزخرف باشد.بیشتر از این توضیح نمیدم، ولی به نظرم ما خیلی میتونیم با این داستان همذات پنداری کنیم.بدون رنگ:قشنگ بود. این... تضاد بین دو شخصیت خیلی زیبا بود، و اینکه من خیلی Ayl رو درک کردم، و تمایلش به سکون رو.دایی آبزی: این داستان قشنگ پتانسیل سریال ترکی شدن داشت *_*. (اسپویل) اصلا عاشق شکست عشقی آخرش شدم... :|  (اسپویل)چه قدر شرط می بندی: اراده و تصمیمات آدما میتونه بر منطقی و محاسبات فائق بیاد. آدما تو منطق نمی گنجن، و دقیقا وقتی انتظارشو نداری ورقو بر می گردونن. مخصوصا... تو انیمه های شونن این پدیده مشاهده میشه. *-*سالهای نوری: اولین چیزی که با خوندن این داستان به ذهن آدم میرسه، اون کاریه که وقتی بچه بودیم بهمون می گفتن که بکنیم. یعنی بریم یه جایی که هیچکس نمی بینتمون و یه نقاشی بکشیم، یا نامه بنویسیم.با کلی تلاش یه جایی رو پیدا می کردیم، تو کمد، زیر میز، پشت درای بسته و...آخرشم بر می گشتن بهمون می گفتن:«خدا دیدت. هاه هاه.ضایع شدی!»XD:|آره، خیلی کار زشتی بود. :|دومین چیزی که یادش می افتیم، اینترنته!مثلا همین وبلاگ، فکر کنید همین الان که دارید اینو میخونید، ممکنه یکی در حال خوندن یکی از پستای شرم آور قدیمیتون باشه! یا اینکه یکی داره به یه کامنت به نظر بی اهمیت که ده سال نوری قبل به یکی دادید فکر می کنه.خود من یه نمونه بارزم. در رندوم ترین زمان های ممکن، میرم سراغ رندوم ترین وبلاگ ها و به آرشیو خونیشون می پردازم و حتی به کامنتا هم رحم نمی کنم. حتی فکرشو هم نمیتونید بکنید چه کامنتای دور افتاده ای الان تو ذهنم حک شده D:هرچی میگیم، هرکاری می کنیم همون لحظه تموم نمیشه، تو این دنیا به راه خودش ادامه میده و دیده میشه. و تلاش برای درست کردنشم ممکنه همه چیو خرابتر کنه! پس نمیتونیم کاری بکنیم. و خوبیشم همینه! چرا؟ چون:&quot;با اندیشیدن به قضاوتی که هرگز نمیتوانستم تغییر دهم، ناگهان نوعی آرامش حس کردم.&quot;مارپیچ: داستان مورعلاقم بود تو کل این مجموعه. عشق، تکامل، تغییر. انقدر زیبا بود که نمیتونم دربارش بنویسم. خودتون باید بخونید! به خاطر همین یه داستان هم که شده واقعا کتابش ارزش خریدن داشت.&quot;می توانستم با دقت زیاد به او فکر کنم. نه به اینکه چطور ساخته شده،که روش مبتذل و دهاتی برای فکر کردن به او بود. بلکه به اینکه چگونه از این بی شکلی کنونی به هزاران اشکال نامتنهی بدل خواهد شد.&quot;دایناسورها: حس رژیمی رو برام داشت که سرنگون شده. که خب، دقیقا همینه. برام دو تا از چیزای موردعلاقم تو دنیا رو هم تداعی کرد! یک: خاندان اوچیها(انیمه ناروتو)  دو:کارتون آخرین تکشاخ.غرور نسبت به گونه، عصبانی شدن از اینکه مردم اشتباه درکشون کردن، عصبانی بودن از همنوعاش... انگار Qfwfq شده بود ساسوکه اوچیها!+ یه نکته جالب این بود که، تقریبا همه داستانا عاشقانه بودن! و تقریبا تو همشون این شخصیت اصلی بیچاره شکست عشقی می خورد!البته خب، هر کی اندازه Qfwfq عمر کنه بایدم انقدر عاشق بشه :| شبیه این پدربزرگا بود که داره برای نوه هاش عشق سالهای نوری تعریف می کنه!(مهران مدیری، با لبخند خاصش: عاشق شدید؟ شخصیت اصلی کتاب، با لبخندی از نوع خود: *کمدی های کیهانی را از توی صدفش در می آورد* بخون تا بفهمی!)++ راستی! من نمیدونستم نویسنده بارون درخت نشین و کمدی های کیهانی یکین!! من بارون درخت نشین رو نصفه خوندم و هنوز رو دلم مونده، ولی یه روزی.. یه روزی میخونمش تا آخر! (مشت گره کردن)(زوم شدن روی چشمهای مصممش)(نوشته شده برای چالش طاقچه فروردین: کتابی که شخصیت هایش انسان نیستند: https://taaghche.com/book/74405)</description>
                <category>هلن پراسپرو</category>
                <author>هلن پراسپرو</author>
                <pubDate>Sat, 10 Apr 2021 13:30:43 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>