<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Helia</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Heliantin</link>
        <description>دکترای گیاهشناسی،گاهی شعر،نمایشنامه و متن کوتاه ادبی می نویسم،بازیگر تاتر،عکاس،نقاش</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-01 09:58:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/692/avatar/0IwSPU.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Helia</title>
            <link>https://virgool.io/@Heliantin</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نجات دهنده در گور خفته است</title>
                <link>https://virgool.io/@Heliantin/%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D9%87%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%88%D8%B1-%D8%AE%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-xlg10x7wk5un</link>
                <description>من نومیدانه بی هیچ تقلایی نظاره گرم، نه نای پیش رفتن دارم نه امیدی به بازگشت،  از فاجعه برگشته ام، تنها نظارت گرم نابودی و فروریختن خویش را و جهان را... دیگر کاری از کسی ساخته نیست،« نجات دهنده در گور خفته است».</description>
                <category>Helia</category>
                <author>Helia</author>
                <pubDate>Mon, 25 Oct 2021 23:17:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهی خودت را به چالش بکش!</title>
                <link>https://virgool.io/@Heliantin/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%A8%DA%A9%D8%B4-dwwtzuprf3qu</link>
                <description>پرسه در پیاده روهای خسته ی کسالت بار،مرور چندباره خاطرات و درگیر روزمرگی مزمن!! هر روز گرفتار رفت و آمدی تکراری در مسیری تکراری،نشستن پشت میزی فرتوت و انجام کارهایی یکنواخت!هر از چند گاهی آب دادن به گلدان کوچک کنار میز که به سختی به زندگی چسبیده و در ناامیدی مطلقی دست و پا میزند.نه برگ می دهد نه گل!تنها سبز مانده بدون هیچ تغییری.تمام مسیر برگشت را در ازدحام جمعیت خسته ی داخل قطار گم شدن و خسته رسیدن تا خانه...گاهی چقدر لذتبخش است بستن در پشت سرت و دراز کشیدن روی تخت و بی خیال تمام روزمرگی ها چای دارچین نوشیدن و به فردای روز تعطیل فکر کردن.من تمام روزمرگی هایم را در پنجشنبه و جمعه پاک میکنم. اصلا معتقدم که هیچ جمعه ای دلگیر نیست.جمعه ها سرشار از آدرنالین است.خصوصا زمانی که پنجشنبه صبح زود از خانه زده باشی بیرون با هدف فتح قله ای،دیدن دره یا غاری جدید، نفس کشیدن در ارتفاع 4000 متری یا چادر زدن در اعماق جنگل های شمال.آن وقت است که روحت تازه می شود!اصلا یادت می رود چقدر از کار تکراری روزانه ات در اداره بیزاری.آن وقت است که جسمت سرشار از انرژی می شود و با تمام توان تا قله پیش می رود.همانجاست که حس میکنی هنوز هم دنیا آبستن حادثه هایی جدید است برای تو و خدا فراموشت نکرده.برخلاف خیلیها من عاشق تمام جمعه ها هستم جمعه های سرشار از چالش و هیجان.این دیدگاه ماست که به روزها و لحظه های شکل و محتوا می بخشد.غروب جمعه در دل طبیعت چای هیزمی ات را بنوش و انتظار ظهور هیچ معجزه گری را نداشته باش!تنها معجزه گر زندگی ات خودت هستی که می توانی هر روز را متفاوت زندگی کنی.گاهی از پیله روزمرگیهایت بیا بیرون و خودت را به چالش بکش! </description>
                <category>Helia</category>
                <author>Helia</author>
                <pubDate>Mon, 18 Sep 2017 18:16:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سید مهدی موسوی</title>
                <link>https://virgool.io/@Heliantin/%D8%B3%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C-y6pr2ziuzosd</link>
                <description> خواستم داد شوم... گرچه لبم دوخته استخـودم و جـدّم و جــدّ پـــدرم سوختـــه استخواستم جیغ شوم، گریه ی بی شرط شومخواستـــم از همــه ی مرحلـه ها پرت شوموسط گریه ی من رقص جنوبی کردیمکامپیوتر شدم و بازی ِ خوبی کردیمکسی از گوشی مشغول، به من می خندیدآخـــر مرحله شد، غــــول به من می خندید!دل به تغییر، به تحقیر، به زندان دادموسط تلویزیــــون باختــم و جان دادم!یک نفر، از وسط کوچـه صدا کرد مرابازی مسخره ای بود... رها کرد مرا!با خودم، با همه، با ترس تــو مخلوط شدمشوت بودم! که به بازی بدی شوت شدم!!خشم و توپیدن من! در پی ِ یاری تازهترس گـــل دادن تــــو در وسط ِ دروازهآنچه می رفت و نمی رفت فرو... من بودم!حافـــظ ِ این همه اسرار ِ مگـــو، من بــودم«آفریـــن بر نظر ِ لطف ِ خطا پوشش» بودیک نفر، آن طرف ِ گوشی ِ خاموشش بوداز تحمّـــل کـــه گذشتم به تحمّل خوردمدردم این بود که از یار ِ خودی گل خوردم!حرفی از عقل ِ بداندیش به یک مست زدندباختـــم! آخــــر بـــازی، همگی دست زدنداز تــــو آغـــاز شدم تا که به پایان برسمرفتم از کوچه که شاید به خیابان برسمبــوی زن دادم و زن داد به موی فـَشِنم!!راه رفتم که به بیراهه ی خود، مطمئنمعینک دودی ام از تــــو متلک می انداختبعد هر س..ک...س، مرا عشق به شک می انداختخواندم و خواندی ام از کفر هزاران آیهبعد بر بـــاد شدم با موتــــور همسایهحسّ عصیان زنـــی که وسط سیبم بودحسّ سنگینی ِ چاقوت که در جیبم بودزنگ می خوردی و قلبم به صدا دوخته بود«تا کجـــــا باز دل غمزده ای سوختـه بود»روحت اینجا و تن ِ دیگری ات می لرزیداوج لذت بــــه تن ِ بندری ات می لرزیدخسته از آنچه کــــه بود و به خدا هیچ نبودخسته از منظره ی خسته ی تهران در دودخستـــه از بــــودن تــــو، خسته تر از رفتن تــــوخسته از «مولوی» و «شوش» به «راه آهن» توخسته از بــــازی ِ این پنجره ی وابستهرفتم از شهر تو با سوت قطاری خستهوسط گریه ی آخر... وسط ِ «تا به ابد»تخت بودم بـــه قطاریدن ِ تهران-مشهدشب تکان خورد و به ماتحت، صدا خارج کرددستـــی از دست تو از ریل، مرا خـــارج کردسوختــــم از شب ِ لب بـازی ِ آتش با منشوخی مسخره ی فاحشه هایش با منکز شدم کنــــج اطاقــــم وسط ِ کمرویــی«نیچه» خواندم وسط ِ خانه ی دانشجوییمرده بودی و کسی در نفس ِ من جان داشتمرده بـــودی و کسی بــاز به تو ایمان داشت!کشتمت! تن زده در ورطه ی خون رقصیدمپشت هــر میکروفون از فرط جنون رقصیدمبال داریم کــــه بر سیـــخ، کبابش کردند!شعر خواندیم اگر فحش حسابش کردند!دکتر ِ مرده کــــه پای شب ِ بیمار بماند«هر که این کار ندانست در انکار بماند»فحش دادند و دلم خون شد و عمری خون خورد!تلــــــخ گفتند و کسی با خود ِ تـــو زیتـــون خوردشب ِ من وصل شد از گریه به شب های شماشب قسم خورد بــه زیتون و به لب های شماشب ِ قرص از وسط ِ تیغ... شب ِ دار زدن...شب ِ  تا  صبـــح ،  کنـــــار تلفن  زار  زدنشب ِ سنگینی یک خواب، کنار تختملمس لبخند تـو در طول شب بدبختمشب ِ دیوار و شب ِ مشت، شب ِ هرجاییشب ِ آغــــوش کســـی در وسط تنهایـــیشب ِ پرواز شما از قفس خانگــی امشب ِ دیوانگی ام در شب دیوانگی امپاره شد خشتک من روی کتابی دینی«تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینی»خام بودم که مرا سوختی از بس پختم!پاره شد پیرهنـم... دیدم و دیدی: لختمفحش دادم به تو از عقل، نه از بدمستی!مست کردم به فراموشی ِ «بار ِ هستی»از گذشته شب تـــــو تا بــــه هنوزم آمدمست کردم که نفهمم چه به روزم آمد!وسط آینـــــه دیدی و ندیدم خـــــود رادر شب یخزده سیگار کشیدم خود رابه خودم زنگ زدم توی شبی پاییزیدود سیگار شدم تا کـه نبینم چیزیدرد بودیـم اگــــر دردشنــــاسـی کردیمکافه رفتیم! ولی بحث سیاسی کردیمگریـه کردیم به همراهی ِ هر زندانیفحش دادیم به آقای ِ شب ِ طولانیگریه کردیم ولی زیر پتویی ساکتفحش دادیم به اخبار تو در اینترنتعشـــق، آزادی ِ تـــو بـــود و نبودی پیشم«من که بدنام جهانم چه صلاح اندیشم؟!»سرد بود آن شب و چندی ست که شب ها سردندما  کـــه  کردیم  دعا  تا  کــــه  چـــه  با  ما  کردند!صبح، خورشید زد و شب که به پایان نرسیدبـــه تــــو پیغــــام ِ من از داخل زندان نرسیدگریه کردم به امیدی که ندارم در باد«آه! کز چاه برون آمد و در دام افتاد»خنده ام مثل ِ همه چیزم و دنیا الکی ستاوّل و آخــر ِ این قصّه ی پر غصّه یکی ست!از دروغی کـه نگفتیم و به ما می شد راست«کس ندانست که منزلگه ِ مقصود کجاست»خسته از هرچه نبوده ست که حتما ً بوده!خستــه از خستگی ِ این شب ِ خواب آلودهمی نشینم وسط ِ گریـه ی تهران در دودمی نشینم جلوی عکس زنی خواب آلودگم شده در وسط این همه میدان شلوغبغض من می ترکد در شب تـو با هر بوقبه کسی در وسط ِ آینه ها سنگ زدن!به زنــی منتظر ِ هیــچ کست زنگ زدنبه زنی با لب خشکیده و چشمی قرمزبه زنــی گریه کنـان روی کتاب ِ «حافظ»به زنی سرد شده در دل ِ تابستانت!به زنـــی رقص کنان در وسط ِ بارانتبه زنی خسته از این آمدن و رفتن هابه زنــــی بیشتر از بیشتر از تو، تنها!</description>
                <category>Helia</category>
                <author>Helia</author>
                <pubDate>Mon, 11 Sep 2017 06:26:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همیشه یگ جای کار می لنگد</title>
                <link>https://virgool.io/@Heliantin/%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%DB%8C%DA%AF-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D9%84%D9%86%DA%AF%D8%AF-vbaj2d3smmxx</link>
                <description>.همیشه یک جای کار می لنگد و من سخت معتقدم که هیچگاه هیچ چیز کامل نخواهد بود!حتی جغرافیا با تمام وسعتش تو را بمن نرساند و حتم دارم که به عمد تو را گم کرد تا آن روز،آن روز که عجیب عاشق بودم نبینمت !شاید آن روز که تمام خیابان ولیعصر را پیاده قدم میزدم شاید تو را ببینم ،تنها در گوشه ای نشسته بودی و شعر می نوشتی!!هر چه که بود آن روز نبودی روزهای دیگر هم نبودی.اصلا مسیرمان هرگز یکی نبود....اما حتم دارم که اگر می دیدمت عاشق میشدم اگر می دیدی ام عاشق میشدی......و دیگر هیچ جای کار نمی لنگید...</description>
                <category>Helia</category>
                <author>Helia</author>
                <pubDate>Mon, 21 Aug 2017 07:34:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@Heliantin/%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%86-okfbdgmq88mf</link>
                <description>گاهی باید گذاشت و گذشت...گاهی لازم است از همه چیز دل کند و برید اصلا تنهایی همیشه که بد نیست!!گاهی باید رفت،آنقدر دور شد تا از مرز دلتنگی هم گذشت ،گاهی گذاشتن و گذشتن تو را از مرزهای افسردگی و دل آشوبه می رهاند پروازت می دهد می گسلاندت از تمام زنجیرها،کافیست فاصله بگیری!!از بالا و از دوردست نگاه کنی،همه چیز آنقدر کوچک و بی ارزش بنظر می آید که بطرز مبتذلی مضحک و پوچ خواهد بود...درست آنجاست که به خودت میگویی: من چقدر احمق بودم!!</description>
                <category>Helia</category>
                <author>Helia</author>
                <pubDate>Sun, 20 Aug 2017 10:45:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حجم سرد</title>
                <link>https://virgool.io/@Heliantin/%D8%AD%D8%AC%D9%85-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-rys6nf5qus2w</link>
                <description>نیمه شب بود ،هوا سنگین و دمکرده،روی تختک دراز کشیدم چراغ ها را خاموش کردم و به سقف خیره شدم تا خوابم ببرد.کتف ها و گردنم عرق کرده بود،به پهلو دراز کشیدم چشمهایم را بستم و سعی کردم ذهنم را خالی کنم.صدای تیک تاک ساعت،صدای عبور گاه و بیگاه اتوموبیلی از خیابان،صدای خش خش...صدای خش خشی آرام از پله ها می آمد گویی چیزی یا کسی به آرامی از پله ها می خزید.چشمهایم را باز کردم!همه جا تاریک بود ..صدای خش خش نزدیک تر شد،پشت در اتاق متوقف شد!نفسم را حبس کرده بودم!پیشانیم خیس عرق بود،نمی توانستم تکان بخورم...انگار فلج شده باشم!حس کردم کسی از سوراخ کلید نگاهم میکند!سرم را زیر ملحفه پنهان کردم!حس کردم چیزی از زیر در لغزید...حجمی خنک !!و بعد شکل گرفت صدای نزدیک شدنش را می شنیدم!به سختی آب دهانم را قورت دادم مسخ شده بودم دیگر نه زمان را حس میکردم نه مکان را می شناختم!! حجمی سرد و لزج مرا احاطه کرده بود درست پشت سرم روی تخت دراز کشید و کم کم مرا بلعید ...انگار مرده باشم ...بین تخت و سقف اتاق معلق بودم خودم را می دیدم که خیس و عرق کرده با موهایی آشفته روی تخت دراز کشیده کنارش بسته ای قرص و لیوانی نیمه پر!! سرم به دوران افتاد حالت تهوع گرفته بودم!! پنجره را باز کردم به بیرون خزیدم!!</description>
                <category>Helia</category>
                <author>Helia</author>
                <pubDate>Sun, 20 Aug 2017 07:24:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیمه من</title>
                <link>https://virgool.io/@Heliantin/%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D9%85%D9%86-pf4imdnt9k2c</link>
                <description>من نگران خودم نیستم نگران آن نیمه ی خشک منطقی خودم نیستم که با سرسختی به راهش ادامه می دهد،من به او اعتماد دارم آدم قوی و خودساخته ای است هر قدر هم که زمین بخورد برخواهد خواست گرچه به تنهایی.من نگران آن نیمه ی عاشق پیشه ی شاعرمسلک خودم هستم!آی که چقدر شکننده و احساساتی ست!نگرانم مبادا روزی جا بماند پشت حصارهای بی تفاوتی یا تزویر...نکند دلش بشکند و بخواهد بمیرد؟؟آی که چقدر به رفتن فکر می کند...به رفتن و گم شدن و هرگز برنگشتن!!و تو نمی دانی هر روز چه جدالی ست در من میان این من منطقی و احساساتی.چگونه میخواهی حالم خوب باشد؟لبخند بزنم؟برقصم و ترانه بخوانم وقتی هر لحظه بیم مردن نیمی از من میرود؟؟ چطور با نیمه دیگرم ادامه دهم با نقص عضو؟؟در شهری که آدمها نه رویا می بینند نه با درختها حرف می زنند. در شهری که سالهاست آن نیمه ی معصوم و بیگناه آدمها مرده است .باور کن من حالم خوب نیست.الکی چای می نوشم و به فردا خوش بینم .</description>
                <category>Helia</category>
                <author>Helia</author>
                <pubDate>Sat, 19 Aug 2017 09:21:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرگیجه</title>
                <link>https://virgool.io/@Heliantin/%D9%8F%D8%B3%D8%B1%DA%AF%DB%8C%D8%AC%D9%87-ejkdgz2qrmuy</link>
                <description>پرسه در پلکانی مدور و متروک...در دالانی خاک گرفته لبریز از اندوه گذشته،من جغرافیایم را گم کرده ام در تاریخ جا مانده ام درست در بیست و پنج اردیبهشت هزار و سیصد و نود و چند؟؟ راستی چه سالی بود؟؟ساعت پنج عصر که باران می بارید...تمام خیابان ولی عصر خیس بود...من بودم و اردیبهشت و یک خیابان خالی خیس و ذهنم که خالی میشد از تو از همه...و گونه هایم که از باران خیس می شد و از اشک گرم !سرگیجه داشتم و دلشوره ای مزمن مدام آزارم می داد...راستی کجای جغرافیای تو گم شده بودم ؟؟</description>
                <category>Helia</category>
                <author>Helia</author>
                <pubDate>Sat, 19 Aug 2017 06:48:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پروانگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Heliantin/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-tzscdfkpiy7i</link>
                <description>شب گرفتار سکوتی سنگین است ،صدای چک چک شیر آب حمام سکوت را می شکند،ریتمی کند و یکنواخت که تا صبح ادامه می یابد...و صبح ! این آبستن حوادث تکراری و روزمرگی ،کش می آید روی دیوار سایه عابران سردرگم.عابرانی که در زندگی حشره وار خویش گم اند...درهم می لولند دست و پا می زنند و بی هدف ادامه می دهند تمام لحظه را تا شب...فنجانی قهوه می ریزم اندوهم را روزمرگی ام را و تمام دلتنگی هایم را هم می زنم با قهوه می نوشم شاید فردا روز بهتری باشد...شاید تمام حشرات پروانه شده باشند.....</description>
                <category>Helia</category>
                <author>Helia</author>
                <pubDate>Sat, 19 Aug 2017 05:05:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیا تر شو!</title>
                <link>https://virgool.io/@Heliantin/%D8%A8%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D8%B1-%D8%B4%D9%88-wwa8bi9syve8</link>
                <description>تمام فصلها می تواند بهار باشد و تمام ماهها اردیبهشت!!اگر تو باشی!تمام لحظه ها عاشقانه تر خواهد بود،شاعرانه تر و زیباتر!!اصلا حضورت باعث میشود من بیشتر از پسوند&quot;تر&quot;استفاده کنم!!کمی نزدیکتر بیا بگذار زیر باران اردیبهشت تر شویم!شادمان تر!بی پرواتر و عاشق تر!!با من برقص!!بی محابا دستانم را بگیر و برقص!!بگذار برای چند لحظه،غم بگریزد از نگاهمان!با من برقص و به چشمانم خیره شو!!میخواهم اینبار که نگاهت می کنم آن ترس همیشگی در چشمهایت نباشد!!این بار که نگاهم میکنی آن نگرانی مزمن در چشمهایم نباشد!!میخواهم زمان متوقف شود بی حضور گذشته و بی تاثیر آینده!!میخواهم تنها در همین لحظه در تاریک روشن هوا که سایه هامان روی دیوار کش می آید برقصیم حتی با آهنگی یکنواخت و ریتمی کند!!!</description>
                <category>Helia</category>
                <author>Helia</author>
                <pubDate>Thu, 17 Aug 2017 14:56:49 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>