<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Heloia</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Heloia</link>
        <description>خلاصه شده در کتاب، غذا، سریال، آفتاب و رنگ</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:33:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3441244/avatar/tsG7zd.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Heloia</title>
            <link>https://virgool.io/@Heloia</link>
        </image>

                    <item>
                <title>برای تو</title>
                <link>https://virgool.io/Young-writer/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-pk5hpe7dex55</link>
                <description>بعد از یه هفته پرتنش و پردرگیری به تو فکر می‌کنم. یاد تو میفتم. یاد دقایقی که باهم گذروندیم‌. یاد اولین روزهایی که باهات صحبت میکردم‌. از همون اول هم احساس متفاوتی به تو داشتم!یادمه اون موقع چیزی به نام دلخوشی تو قلبم وجود داشت. گرمای خوشایندی بود که سرمای وجود و افکارم رو به آعوش می‌کشید. تقریبا تمام طول روز رو منتظر بودم تا پایان روز فرا برسه و بتونم یکی دوساعتی با تو چت کنم و دیوانه‌وار از تمام حواسم استفاده کنم تا هر چیز کوچیک رو در مورد تو به خاطر بسپرم.یادمه که یه شب در مورد حس دلتنگی صحبت کردیم. من بهت گفتم که خیلی دلتنگی برام آشنا نیست. همیشه شانس این رو داشتم که اطرافیان مورد علاقه‌م کنارم بودن. دلتنگی حالا برای من آشناست. شبیه یه رفیق شفیق که به ندرت از کنارم جُم میخوره. صورتت رو فراموش کرده بودم. صدات و حرفات اما هنوز توی مغزم پیچ و تاب میخورن. چشمات رو تصور کردم و مژه های فرخورده‌ت رو، تو همون روز آفتابی که برای اولین بار دیدمت و دو دقیقه بعد از سلام و احوال پرسی بردمت سمت جایی که همیشه ازش کروسان و پیراشکی میخریدم. میدونستی بعد از اون روز دیگه از اونجا خرید نکردم؟تو هم هنوز به من فکر میکنی؟ دوست ندارم که درگیر بمونی و هیچ وقت از اتفاقی که افتاد دور نشی اما دلم میخواد که هرازگاهی من رو بیاد بیاری و لبخند بزنی.نوشتن این حرفا بی‌فایده‌ست. تو که نخونیش فایده‌ای نداره. اگه هم زمین و زمان باهم همکاری کنن و تو این رو بخونی، اصلا از کجا معلوم که متوجه شی این رو من نوشتم؟ از کجا میخوای بدونی که برای تو نوشتم؟! ولی من که همون اول متن نوشتم برای تو. اصلا من به غیر از تو برای چه کس دیگه‌ای میتونم بنویسم؟ تو راست گفتی. همون شبی که گفتی سرندیپیتی من هستی، راست گفتی💚دوستدار قلب مهربون و دوست داشتنی توهِلویا</description>
                <category>Heloia</category>
                <author>Heloia</author>
                <pubDate>Thu, 17 Oct 2024 00:00:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بارون</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%86-k0p4r1jb0kim</link>
                <description>هوا پاییزی شده اما هنوز خبری از برگهای نارنجی و قرمز نیست. بارون میباره و هوا خیلی لطیف و تازه‌ست. این ترکیب وقتی قشنگه که بتونی پیاده‌ تو خیابون های شهر بچرخی. موندن توی محیط بسته و دیدن ابرهای خاکستری از پنجره هیچ لطفی نداره. چند روزه که معده‌م اوضاع خوبی نداره. البته که این مسئله‌ی جدیدی نیست. دلم میخواد با اشتیاق در مورد مسائل مختلف با کسی حرف بزنم ولی تنهام و کسی دورم نیست، که خب این هم مسئله جدیدی نیست‌. شیرینی هایی که روی میز هستن حتی ظاهرشون هم هوس برانگیز نیست :(یک ساعت دیگه از ساعت کاری باقی مونده و من نمیتونم تصمیم بگیرم که الان برم برای ثبت نام کنکور ارشد یا تا تا نیم ساعت آخر صبر کنم، یا اصلا بذارم برای بعد از ساعت کاری. نمیدونم که استرس دارم یا معده‌ درد. همیشه این دو تا با هم ظاهر میشن و من نمیتونم از اونا رو از هم تشخیص بدم. امیدوارم که معده درد باشه‌. شاید باورتون نشه اما برای من تحمل درد جسمی (به هر شکل و نوعی) راحت تر از تحمل درد روحیه. اینا نوشته‌های روز قبله که من فراموش کردم منتشر کنم :)از امروز بخوام بگم، همچنان هوا بارونی و تاریکه. همچنان معده‌ درد اذیت کننده ست ولی خداروشکر انگار خبری از استرس نیست.دیروز درس تقریبا بزرگی یاد گرفتم و سعی می‌کنم که از یاد نبرمش.الان فهمیدم کلاس امروزم کنسل شده و غمگین شدم چون این هفته که تقریبا تموم کلاسام کنسل بودن من نتونستم خیلی کاری انجام بدم تو وقتای آزادم :(فکر کنم بشه از این مسئله چشم پوشی کرد و فعلا نادیده‌ش گرفت.چون به ذکر منبع بسیار حساسم و منبع دقیق یادم نمیاد، این یه عکس از مجموعه عکسهای جذابی بود که عکاسا از طبیعت و حیوونا گرفته بودنبا آرزوی موفقیت و سلامتهِلویا</description>
                <category>Heloia</category>
                <author>Heloia</author>
                <pubDate>Tue, 15 Oct 2024 10:37:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزی که روح شدم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Heloia/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D8%B4%D8%AF%D9%85-p09jpen0ppgh</link>
                <description>من همیشه فکر میکردم انسان روزی تبدیل به یک روح میشه که می‌میره. یه هاله نامرئی از جسمش خارج میشه و تو آسمون سرگردون میشه. افکارم بچگانه بوده، میدونم!مدتها پیش متوجه شدم آدم وقتی روح میشه که کسی متوجه حضورش نشه. بود و نبودش در زندگی هیچ آدمی تغییری ایجاد نکنه. باشه ولی در واقع نباشه. من روح شدم. خیلی وقته که روح شدم. یه روح سبک و سردرگم...هِلویا </description>
                <category>Heloia</category>
                <author>Heloia</author>
                <pubDate>Fri, 27 Sep 2024 16:06:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزی که در حال گذره</title>
                <link>https://virgool.io/@Heloia/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D9%87-hvpdlv39yp4u</link>
                <description>بارون در حال باریدنه و هرازگاهی هوای خنک می‌دَوه تو فضای نیمه ناریک اتاق. یک روز دیگه در حال اتمامه و من نتونستم کارهایی که تو ذهنم بود رو انجام بدم. صدای تو سرم میگه باید از این تعطیلات آخر هفته و روزهای آزادم استفاده کنم. اما همچنان این منم و هم این هزار کار نکرده‌!دلتنگ یه صحبت مفصل در مورد مسائل مورد علاقه‌م هستم و به نظرم میرسه که باید مدتهای طولانی این دلتنگی رو تحمل کنم. سال قبل این موقعها رو به یاد میارم که تو موقعیت جدیدی قرار گرفته بودم که واقعا برام تازگی داشت و تقریبا منو ترسونده بود. امسال با اینکه تجربیاتم بیشتر از سال قبله، اما فکر میکنم اگر مجددا در موقعیت مشابه قرار بگیرم بازهم برام سخت میشه و منو میترسونه. اینم از عجایب منه!هوای بارونی این چند روز من رو به شدت دلتنگ آفتاب و نور کرده. یه قدری دلتنگ که وقتی دیروز با یکی از دوستام ویدیوکال میکردم ازش خواستم چند ثانیه دوربین گوشی رو رو به آسمون آبی روشن بگیره. من واقعا مثل یه آفتاب گردون نیاز شدید به نور دارم. بخاطر همین بی‌صبرانه منتظر روزای آفتابی پائیز هستم. نور آفتاب تو پائیز واقعا معجزه‌گر و زیباست، طلایی و ملایم. خب، دیگه خداحافظ.هِلویا🦒</description>
                <category>Heloia</category>
                <author>Heloia</author>
                <pubDate>Thu, 26 Sep 2024 22:21:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی زرافه و نارنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Heloia/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B2%D8%B1%D8%A7%D9%81%D9%87-%D9%88-%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-okmowygdrjq3</link>
                <description>چند مدتیه که شبا خوب نمیخوابم و چند بار از خواب میپرم. وقتایی هم که خوابم، رویاهای چرند و پرند می‌بینم. دلم میخواد بخوابم ولی خوابم نمیبره. هر روز به خودم قول می‌دم که قوی و با اراده باشم و رژیمم رو رعایت کنم؛ اما بازم شکست میخورم. سوزش معده‌ و حالت گرفتگی راه گلو به مری (میدونم عجیبه) اذیتم میکنه. سه درس از کتاب زبان آلمانیم رو نخوندم و تمریناتش رو حل نکردم. فعل‌ها و حرف‌های اضافه‌شون جلوی چشمم رژه میرن. زرافه، غمگین یه گوشه نشسته و نارنگی هم لباس سبزش رو پوشیده و رو ترش کرده. نه اینکه باهم قهر باشن، فقط نمیتونن به توافق و تفاهم برسن. هردوشون نیاز دارن که کمتر سخت بگیرن، کمتر فکر کنن و بیشتر لذت ببرن. خلاصه که زرافه و نارنگی خیلی وقته حالشون خوش نیست و انگار قرار نیست که به این زودی هم خوب بشه. ولی خب زندگیه دیگه، چه میشه کرد؟بی ربط و در ستایش نور</description>
                <category>Heloia</category>
                <author>Heloia</author>
                <pubDate>Tue, 17 Sep 2024 11:36:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش انجمن کرم کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/BABA-YAGA/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%DA%A9%D8%B1%D9%85-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-dklutejnenoh</link>
                <description>سلام به کرم کتابهای عزیز!اصولا اهل شرکت توی هیچ چالشی نیستم اما چالشی که در مورد کتاب باشه، به نظرم ارزش شرکت کردن داره. قسمت اول چالش: معرفی کتاببرای این قسمت از کتابهای زیادی میشه نام برد، ولی نظرتون رو جلب میکنم به کتابی که هفته‌ی گذشته خوندم. &quot;دوست بازیافته&quot; اثر فرد اولمن با ترجمه‌ی مهدی سحابی از نشر ماهی. کتاب کوتاهه، فقط ۱۱۲ صفحه ست اما واقعا تأثیرگذاره. داستان دو دوست، یک پسر نوجوان یهودی و یک پسر اشراف زاده در زمان شروع به قدرت رسیدن هیتلر و جنگ جهانی دوم. شروع دوستی، فراز نشیب حاصل از اوضاع سیاسی و اجتماعی و در نهایت سرنوشت این دو دوست، شما رو مجذوب میکنه. اثری آروم و غمگین و سرشار از دلتنگی و واقعا زیبا.جلد کتابقسمت دوم چالش: اسم و معرفی کتابی که خودم دوست دارم بنویسم.اسم کتابم رو میذارم زندگی زرافه و نارنگی، به این دلیل که من عاشق زرافه و نارنگی هستم و در واقع زرافه و نارنگی خود من هستن. پس زندگی زرافه و نارنگی یعنی زندگی من (هلویا). داستان خاصی تو ذهنم ندارم، بنابراین با توجه به اسمی که انتخاب کردم، دوست دارم خاطرات روزانه‌ام رو به زبان طنز و گاهی کاملا جدی تو این کتاب بیارم. قسمت سوم چالش: نمره به نوشتههمیشه تو نمره دادن به بچه‌های کلاسم دست و دلبازی تقریبا زیادی به خرج میدم، ولی برای خودم فکر میکنم نمره 7.5 از 10 نمره خوبی باشه. دوستدار همیشگی شماهِلویاپ.ن: کتابی که معرفی کردم رو واقعا دوست دارم و دلم میخواست تو یه پست جداگانه ازش کلی صحبت و تعریف  و تمجید کنم، اما به همین چند خط کوتاه اکتفا میکنم. امیدوارم بخونید و لذت کافی ببرید، عزیزان. </description>
                <category>Heloia</category>
                <author>Heloia</author>
                <pubDate>Sat, 14 Sep 2024 11:10:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنان کوچک</title>
                <link>https://virgool.io/BABA-YAGA/%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-lkhzihccqllg</link>
                <description>سلام به کرم های کتاب عزیز!بعد از کلی گشتن بین عناوین کتابهایی که تا امروز خوندمشون، تصمیم گرفتم &quot;زنان کوچک&quot; نوشته لوییزا می الکات رو معرفی کنم. کتابی که سالهاست مورد علاقه منه. چندین بار خوندمش و هربار مثل دفعه اول ازش لذت بردم. این کتاب، داستان چهار دختر نوجوان خانواده مارچ، مگی، جو، بت و ایمی رو در دوران جنگ داخلی آمریکا روایت میکنه. دخترانی که قبلا وضع مالی نسبتا خوبی داشتن اما حالا به واسطه جنگ نه تنها باید دوری از پدر رو تحمل کنن بلکه باید با مشکلات ناشی از فقر و جنگ هم دست و پنجه نرم کنن. اما حضور یه مادر مهربون و خوش قلب، همسایه ی با محبتشون آقای لارنس پیر و دوست عزیزشون، نوه ی آقای لارنس، لاری که پسری همسن و سال این دخترهاست باعث میشه سختی های زندگی کمرنگ تر بشن. داستان کتاب بسیار ساده و روونه. ماجراهای مختلفی اتفاق میفتن و شما بارها شاهد و همراه اشک ها و لبخندهای شخصیت های داستان میشید. از فداکاری های کوچیک و بزرگ دخترهای خانواده لذت میبرید و تلاش هاشون برای روحیه دادن بهم و کم کردن مشکلات رو می بینید. در واقع موضوع اصلی، خانواده و اهمیت حفظ و نگهداشت اون هست. گفته میشه که نویسنده برای نوشتن این کتاب از خودش و خواهرانش الهام گرفته.خیلی حرفا میتونم در مورد این کتاب بزنم و میتونم چندین خط رو در تحسینش بنویسم اما  کوتاه میگم که کتاب واقعا دل نشینه و شما بعد از خوندن چند صفحه و شناخت شخصیت هر کدوم از دخترها با داستانشون همراه میشید و باهاشون همزادپنداری میکنید. زنان کوچک در واقع سه جلد دیگه هم داره که به ترتیب همسران خوب، مردان کوچک و پسران جو هستن. از این کتاب چندین فیلم سینمایی و سریال و انیمیشن هم تولید شده. امیدوارم اگر تا الان نخوندید، برید سراغش و لذت ببرید :)هلویا زنان کوچک - لوییزا می الکوت </description>
                <category>Heloia</category>
                <author>Heloia</author>
                <pubDate>Thu, 12 Sep 2024 11:46:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امروز</title>
                <link>https://virgool.io/@Heloia/%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-bjreuokiwke5</link>
                <description>امروز صبح که از خواب بیدار شدم، حس خوبی داشتم. شاید بعد از مدتهای طولانی یه حسی که تلفیقی از نشاط و رهایی بود رو تو وجودم دیدم. با اینکه یه بخشی از ذهنم درگیر اتفاق‌هاییه که ممکنه بیفتن، اما بخش بزرگی هم خودش رو زده به بی‌خیالی و دلش میخواد مثل یه آدم نرمال لذت ببره. نمیدونم این حس بخاطر نور خورشید و روشنایی روزه، یا ماهیت شروع یه روز جدید باعث بوجود اومدنش شده. در هر صورت تصمیم دارم که بدبینی رو کنار بذارم و به ذهنم اجازه استراحت بدم و درگیر افکار ناراحت کننده‌م نباشم. بریم ببینیم که امروز چه‌ جوری از آب درمیاد :)</description>
                <category>Heloia</category>
                <author>Heloia</author>
                <pubDate>Wed, 11 Sep 2024 08:27:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در صف انتظار</title>
                <link>https://virgool.io/@Heloia/%D8%AF%D8%B1-%D8%B5%D9%81-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-usnwc7jq6ffh</link>
                <description>این روزا بیشتر از هرچیز دیگه به خودم فکر می‌کنم. شاید چون موضوع دیگه‌ای برای فکر کردن ندارم. البته تمام این فکرها باعث نمیشه من ذره‌ای به سمت مقوله‌ای که خودپسندی نامیده میشه نزدیک شم. اگر اعتماد به نفس من رو یه پوسته در نظر بگیریم که دور تخم‌مرغ رو گرفته، من این پوسته رو تیکه تیکه جدا کردم و حالا شاید فقط دو یا سه تیکه باقی مونده باشه. مضطربم و ذهنم درگیره و توی صف انتظار بانک هستم و فکر میکنم تا بی‌نهایت این انتظار طول میکشه. اینجا شلوغ و گرمه و من اصلا از شلوغی و گرما خوشم نمیاد ولی حداقل زمان دارم تا فکر کنم و تیکه های بیشتری از پوسته رو جدا کنم. وقتی به رفتار و حرفایی که به خودم میزنم فکر میکنم یه چیزی به ذهنم میرسه و اون هم اینه که من مثل نامادری سیندرلا با خودم رفتار می‌کنم. همونقدر غریبه و گاهی وقتا حتی تحقیرآمیز و این مایه‌ی شرمساریه که من که همیشه در تلاشم با دیگران به بهترین نحو ممکن رفتار کنم، حالا با خودم اینجوری رفتار می‌کنم. اینکه چرا اینها رو اینجا مینویسم برای خودم هم جای سواله. 10 نفر دیگه مونده تا نوبت به من برسه. یکم خلوت‌تر شده و من میخوام به خودم قول بدم که کمتر فکر کنم و بیشتر با خودم مهربون باشم. ولی خودمم میدونم این قول همونقدر میتونه قابل اعتماد باشه که قول یه پسربچه‌ی شیطون برای ساکت موندن توی یه مهمونی هست :)</description>
                <category>Heloia</category>
                <author>Heloia</author>
                <pubDate>Sun, 08 Sep 2024 09:47:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انجمن کِرمِ کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/BABA-YAGA/%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%DA%A9%D9%90%D8%B1%D9%85%D9%90-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-fhtniizccqqf</link>
                <description>یکی بود، یکی نبود... روزی روزگاری تعدادی ویرگولی (اشخاصی که در ویرگول فعالیت میکنند) تصمیم گرفتن که دور هم جمع بشن و از علاقه مشترکشون باهم صحبت کنن و اون علاقه مشترک چیزی نبود جز کتاب و کتاب خوندن. در کنار هم، کتاب میخونیم و از کتاب حرف میزنیم و تجربیات خودمون رو بیان می‌کنیم و امیدواریم که روز به روز تعداد بیشتری از کِرم های کتابخون رو کنار خودمون داشته باشیم. با تشکر از همه عزیزانی که تو بوجود اومدن این انجمن ما رو همراهی کردن ؛)هِلویا</description>
                <category>Heloia</category>
                <author>Heloia</author>
                <pubDate>Sat, 07 Sep 2024 21:11:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند خطی از افکارم</title>
                <link>https://virgool.io/@Heloia/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%AE%D8%B7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85-ordumyzdhozt</link>
                <description>بابا لنگ دراز عزیز؛هوا کمی پاییزی شده و من به فکر افتادم که قبل از خواب چند کلمه‌ای برای شما بنویسم.بابای عزیزم، امروز با قطعیت به این نتیجه رسیدم که زندگی هرگز بهتر نمیشه، حداقل برای من! و این حرف رو نه بخاطر معده درد کلافه کننده و سردردهای چند روز گذشته، بلکه بخاطر تمام اتفاقاتی که در 23 سال از عمرم افتاده، میگم. حتی اگر روزی، جایی اتفاقی افتاد که حس کردم باعث خوشی و پیشرفت و آرامشه بعد از چند ماه اون هم تبدیل شد به یک درد جانسوز و یک مشکل بزرگ. خلاصه این طور به نتیجه رسیدم که هرگز در زندگی نباید انتظار چیزهای بهتر رو داشته باشم. اصلا انتظار داشتن کار اشتباهیه و اگر قراره که منتظر چیزی هم باشم باید منتظر اتفاقات ناخوشایند باشم.این حقیقت تلخ من رو رنجوند و قلبم رو مالامال از اندوه کرد. اما چه کاری از دست من برمیومد؟ هیچ! این طور که به نظر میرسه، برنامه ریزی زندگی برای من به این شکله. بابا لنگ دراز، حقیقتا غمگین و ترسیده‌ام و خودم رو بی پناه احساس می‌کنم و البته هیچ امیدی هم به خروج از این وضع و اوضاع ندارم. دقیقا زمانی که فکر میکردم اوضاع داره بر وفق مراد من پیش میره و دارم از تنهایی درمیام و قراره روزای بهتری رو تجربه کنم، سرما و تاریکی به قلبم هجوم آوردن و سیاهش کردن. حالا باز هم دچار اون ترس و اضطراب ملال‌آور شدم. چیزی که فکر میکردم یک فرصت برای  شروع دوباره ست تبدیل شد به غم و سکون و رکود من. نمیتونم بگم که شکایتی ندارم و سکوت میکنم و سختی ها رو به جون میخرم. از طرفی هم توان و جرئت فریاد زدن رو ندارم. ترجیح میدم محو شم و بیش از این خودم رو با امیدهای واهی سرگرم نکنم. دوستدار همیشگی شما هِلویای غمگین </description>
                <category>Heloia</category>
                <author>Heloia</author>
                <pubDate>Fri, 06 Sep 2024 23:39:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گروه کتابخوانی</title>
                <link>https://virgool.io/@Heloia/%DA%AF%D8%B1%D9%88%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-tz0rcakioiqw</link>
                <description>پیرو نوشته قبلی، تصمیم بر این شد که خودمون از ویرگول و جماعت حاضر در اون استفاده کنیم و یک گروه کتابخوانی بسازیم. لطفا از دوستان و آشنایان علاقه‌مند هم دعوت کنید تا به جمع کوچک ما بپیوندند و محفل ما رو نورانی کنند.البته که هنوز نمیدونیم چطور  و کجا جمع بشیم. از پیشنهادات شما بزرگواران قطعا استقبال می‌کنیم.در صورت تمایل، لطفا زیر همین نوشته اعلام بفرمایید :)با تشکر فراوانهِلویا</description>
                <category>Heloia</category>
                <author>Heloia</author>
                <pubDate>Fri, 06 Sep 2024 20:51:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گروه کتابخوانی</title>
                <link>https://virgool.io/@Heloia/%DA%AF%D8%B1%D9%88%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-a33pqpmucdih</link>
                <description>با اینکه آنچنان علاقه مند به انجام کارهای گروهی نبوده و نیستم، اما همیشه دوست داشتم در گروه کتابخوانی عضو باشم. شاید اولین علاقه از آنجا شروع شد که کتاب &quot;زنان کوچک&quot; را خواندم. خواهران مارچ و نوه ی آقای لارنس بزرگ در کنار هم جمع میشدند و نمایشنامه میخواندند و اجرا می کردند. من هرگز در اجرای نمایش خوب نبودم، البته که در زندگی واقعی گاهی اوقات بازیگر خوبی میشوم و نقاب های مختلف به صورت میگذارم، اما اغلب فقط توانایی بروز خود واقعی ام را دارم. شوق و ذوق گروه کوچک خواهران مارچ انگیزه ای شد برای حضور در گروه و اجتماعی کوچک برای خواندن کتاب، تفریح آرام و همیشگی من. این را باید بگویم که این انگیزه فقط در حد همین انگیزه باقی ماند و من هیچ وقت وارد گروه کتابخوانی نشدم. شاید خجالتی بودم یا فرصتی پیش نیامد و سرم گرم کارهای دیگر بود. امروز بعد از خواندن رمان &quot;زندگی داستانی ای. جی. فیکری&quot; و غرق شدن در دنیای کتاب و کتاب فروشی باز هم آرزوی دیرینه از اعماق ذهن و قلب خودی نشان داد. فکر کردم شاید ایده ی بدی نباشد که از ویرگول کمک بگیرم و از خوانندگان عزیز این متن درخواست کنم که اگر گروه کتابخوانی میشناسند به من هم معرفی کنند. باتشکر فراوانهلویاکاملا بی ربط :)</description>
                <category>Heloia</category>
                <author>Heloia</author>
                <pubDate>Wed, 04 Sep 2024 19:31:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۱۴۰۳.۰۶.۱۰</title>
                <link>https://virgool.io/@Heloia/%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B3%DB%B0%DB%B6%DB%B1%DB%B0-gi20yoqhr1su</link>
                <description>بابا لنگ دراز عزیز،باز هم خورشید طلوع کرده و روز جدیدی آغاز شده و من از همین ساعت‌های ابتدایی روز، تمایل به اشک ریختن دارم!هوا گرم و مرطوبه و حتی پیاده‌روی صبحگاهی هم حال کسی رو بهتر نمی‌کنه. خوشحال نیستم و دلم می‌خواد شادی دلچسبی در اتاقم رو بزنه و چند ساعتی کنارم بشینه و اجازه بده که با فکر آسوده و خیال راحت فقط نگاهش کنم. اما متاسفانه، تنها کسانی که هر روز در این اتاق رو میزنن و صبورانه منتظر می‌مونن تا در رو براشون باز کنم، غم و تنهایی هستن. البته اگر بخوایم به نیمه پر لیوان نگاه کنیم، نمیتونم شکایت کنم از اینکه کسی دوستم نداره و کسی به فکرم نیست و کسی منو نمیخواد و ... این دو عزیز گرانقدر (غم و تنهایی) من رو دوست دارن و پیمان ابدی بستن که هرگز من رو تنها نذارن!بابای عزیز، عذر میخوام که در عنفوان جوانی و در روزهایی که میگن بهترین روزهای زندگی هرکسی هست؛ من انقدر غمگین و غرغرو هستم. دوستدار همیشگی شماهلویا از Only yesterday </description>
                <category>Heloia</category>
                <author>Heloia</author>
                <pubDate>Sat, 31 Aug 2024 10:16:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در تاریخ ۱۴۰۷.۰۱.۰۷ خوانده شود!</title>
                <link>https://virgool.io/@Heloia/%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B7%DB%B0%DB%B1%DB%B0%DB%B7-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D9%88%D8%AF-xetjsdcll2vn</link>
                <description>من قول داده بودم که دیگه در مورد تو چیزی ننویسم. ولی دقیقا همون زمانی که این قول رو دادم، میدونستم که دارم چیز ناممکنی رو از خودم درخواست میکنم. حداقل در شرایط فعلی اینطوره. قرار بود ۱۴۰۷.۰۱.۰۷ که شد شروعش کنیم و تو کارت حساب بانکی رو که تازه بازه کرده بودی به من نشون دادی و گفتی که به تاریخ انقضاش نگاه کنم. ۱۴۰۸ منقضی میشد و تو گفتی تا اون موقع یک سال از شروعش گذشته و ما هر دو ذوق کردیم!امروز بعد از مدت‌ها تقویم رو با شتاب جلو بردم تا ببینم اصلا این تاریخ تو چه روزی از هفته‌ست؛ یکشنبه بود.با فاصله‌ی ۱۳۰۸ روز از امروز یا ۳ سال و ۷ ماه و ۲ روز. من فکر می‌کنم ما تاریخ اشتباهی رو انتخاب کردیم. یکشنبه روز مناسبی برای شروع نبود. آغاز هر کار یا باید شنبه باشه، یا طبق رسم شخصی من سه‌شنبه باشه یا حتی پنج‌شنبه. اما ما بی‌توجه به این روزا فقط تاریخ رو انتخاب کردیم و من احساس میکنم بخاطر همینه که حالا تو نیستی و من تنها نشسته‌م و برای تو می‌نویسم :)هلویا </description>
                <category>Heloia</category>
                <author>Heloia</author>
                <pubDate>Mon, 26 Aug 2024 08:29:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه‌شنبه‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Heloia/%D8%B3%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7-ov82vrspvbec</link>
                <description>بابا لنگ دراز عزیز،باز هم روزهای هفته گذشتن و ما رسیدیم به سه‌شنبه. سه‌شنبه شاید از نظر دیگران تنها یک کلمه برای نامیدن یک روز باشه، اما برای من چیزی بیشتر از این حرف‌هاست. بابای عزیز، شاید لازم باشه یکم بیشتر براتون توضیح بدم‌. سه‌شنبه‌ها همزمان دو عنصر شیرینی و تلخی رو برای من تداعی می‌کنن. شاید باورتون نشه اما سه‌شنبه‌ی ماه آخر بهار و سه‌شنبه‌ی ماه اول تابستون، برای من با تغییرات صد و هشتاد درجه‌ای همراه بود‌. البته من از حساب و هندسه و ریاضی دل خوشی ندارم ولی این تنها عبارتی بود که میتونستم برای توصیف این دو سه‌شنبه به‌کار ببرم. تو اون روز سه‌شنبه‌ی بهاری، من با دلی پر از شوق و ذوق و هیجان و امید، دقیقا همین لباس‌هایی رو پوشیده بودم که الان پوشیدم و دقایق رو میشمردم تا به ساعت معین برسم. بابا لنگ دراز، ترجیح میدم از سه‌شنبه‌ی تابستونی حرف نزنم و فکر میکنم شما هم درک میکنید که چرا علاقه‌ای به نوشتن در موردش ندارم.حالا یک سه‌شنبه دیگه از راه رسیده. مثل دو تا سه‌شنبه‌ی قبل اومدم سرکار ولی مثل سه‌شنبه‌ی بهاری شوق و ذوق ندارم و حتی مثل سه‌شنبه‌ی تابستونی در انتظار وقوع اتفاقی نیستم. بابای عزیزم، فکر می‌کنم دلمرده شدم. از طرف هِلویا در یک ظهر سه‌شنبه‌ی تابستانیاگر قرار بود هلویا یک گربه باشد :(</description>
                <category>Heloia</category>
                <author>Heloia</author>
                <pubDate>Tue, 20 Aug 2024 11:12:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جمعه</title>
                <link>https://virgool.io/@Heloia/%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87-b70kq7kihhh6</link>
                <description>غروب جمعه و حس و حال تنهایی؟ خیر. هرروز و هرموقع حس و حال تنهایی!اینها جملاتی هستن که باهاشون شروع میکنم به نوشتن. سالهای پیش، اون موقع که فکر کنم کلاس سوم بودم مادرم یه دفترچه‌ی خاطرات نارنجی رنگ بهم داد و این شد سرآغاز نوشتار روزانه‌ی من. حاضرم یک سال از عمر خودم رو بدم و بتونم اون دفترچه رو پیدا کنم و خاطرات خود نُه  ساله‌م رو بخونم. حالا شاید پنج یا شیش تا دفتر رو از سالهای قبل نگه داشتم. منفورترین‌شون همون دفتر جلد پارچه‌ای قرمز با گلهای سفید و مشکیه. یادمه که چقدر دلم میخواست یدونه از اون دفترا داشته باشم و باز هم مادرم وارد عمل شد. به پاس تلاش‌هام برای درس یاد دادن به برادرم، بعد از پایان سال تحصیلی، برام اون دفتر رو به‌ عنوان هدیه خرید. یادمه روزی که داشتم آخرین نوشته‌ها رو توی آخرین صفحه‌ی اون دفتر مینوشتم قلبم آکنده از غم و ناامیدی و اضطراب بود. جالبه که حالا بعد از گذشت تقریبا سه سال از تموم شدن اون اتفاقات و اون دفتر، هنوز حتی نگاه کردن به اون دفتر هم حس ناخوشایندی رو به من القا میکنه.در حال نوشتن این متن هستم و صدای لانا دل‌ری تو گوشم می‌پیچه که می‌خونه: I got that summertime, summertime sadness...هرازگاهی باد خنکی به صورتم میخوره. هوا ابری و بارونیه و من در تلاشم وجدانم رو قانع کنم که میتونه و بره یکی از انیمه‌های Studio Ghibli رو با خیال راحت پلی کنه و بعد تا آخر شب به باقیمونده کارهاش برسه و باور کن که این کار سختیه!بوی کوکوی‌ سبزی پیچیده تو خونه. با خنکای بارون ریزی که در حال باریدنه،  می‌پیچه دور سرم و حس اون آخر هفته‌ی پاییزی زمان مدرسه رو به‌ یادم میره. همون اخر هفته‌ای که میرسه به اول هفته‌ی راحتی که برنامه درسی‌ش هست فارسی، هنر، ورزش و انشاء.قرار بود دیگه در مورد این موضوع حرف نزنم و ننویسم، ولی نمیتونم جلوی چرخش این جمله تو مغزم رو بگیرم که با فونت درشت و بولد شده نوشته &quot;فردا میشه سه‌ ماه&quot; و بعد لبخند تلخ روی لبهام نقش می‌بنده. و دقیقا همون موقع آهنگی از coldplay  پخش میشه که میخونه:Call it magic when I&#x27;m with you و من حتی بعد از افکار امروزم هم میتونم این رو تایید کنم. </description>
                <category>Heloia</category>
                <author>Heloia</author>
                <pubDate>Fri, 16 Aug 2024 19:30:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای تو</title>
                <link>https://virgool.io/@Heloia/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-zjvcdhhiidfz</link>
                <description>جمعه 1 تیر 1403 (توی دفتر خاطراتم):یه مسئله‌ی قدیمی بین من و تابستون هست. بزرگترین تراژدی‌های زندگیم تو تابستون اتفاق افتادن...****سه‌شنبه 23 مرداد 1403:میشینم روی صندلی که جیرجیر صدا میده و گوش میدم به صداهای موهوم. تو این هوای گرم و مرطوب و سنگین حتی فکر کردن هم کار سختیه. اما من به تو فکر میکنم. به همون جمله‌ای که اول تیرماه توی دفترم نوشتم فکر میکنم. خودت هم میدونی که آدمی نیستم که حرف دلم رو با کسی درمیون بذارم. اما این دفعه دلم رو میزنم به دریا و بی ترس و واهمه شروع میکنم به نوشتن. مینویسم که دلم برای تو تنگ شده و مینویسم حالا که ۳۴ روز از همون روز تلخ گذشته همچنان تمام احساسات به شکل‌های مختلف و عجیب و غریب چنبره میزنن روی قلب و مغزم و من اذیت میشم از این حجم افکار توی مغزم. حضورت توی زندگی، هرچند که دور بودی و کوتاه بودی، تغییرات زیادی رو به همراه داشت؛ تغییرات مثبت. باور کن این رو بخاطر دوست داشتنت نمیگم، این رو میگم چون خودم هم شاهد این تغییرات بودم و هستم. توی این 34 روز تنها به این فکر کردم که اگر قرار بود در کنار هم نباشیم، پس چرا تقدیر جوری رقم خورد که اصلا باهم آشنا شیم؟! برای اینکه حسرت این نرسیدن همیشه تو دلمون باقی بمونه؟ نمیدونم و نمیتونم بفهمم. با اینکه دیگه هرگز امکان پذیر نیست، اما من تورو دوست خواهم داشت به اندازه همه‌ی زرافه‌ها. چون خودت میدونی که چقدر زرافه‌ها برام عزیزن ؛)</description>
                <category>Heloia</category>
                <author>Heloia</author>
                <pubDate>Tue, 13 Aug 2024 16:13:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای بابالنگ دراز نامرئی من</title>
                <link>https://virgool.io/@Heloia/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%A6%DB%8C-%D9%85%D9%86-dakjlyskugft</link>
                <description>سالها قبل، وقتی هنوز دختربچه‌ی کم سن و سالی بودم کتاب بابا لنگ دراز را از کتابخانه به امانت گرفتم و غرق دنیای جودی ابوت و بابا لنگ دراز عزیزش شدم‌. بعدها کتاب دشمن عزیز و نامه های سالی مک‌براید به جودی ابوت لذت رد و بدل کردن نامه را در ذهنم پررنگ‌تر کرد. یکی، دو سال قبل با حوصله‌ی فراوان شروع به خواندن مجموعه‌ی آن‌شرلی با موهای قرمز کردم. به جلد چهارم که رسیدم، محو نامه‌های آن شرلی به گیلبرت بلایت شدم. همان موقع بود که فهمیدم دلم یک بابا لنگ دراز میخواهد، یا یک گیلبرت بلایت، یا حتی یک جودی ابوت که برایش نامه بنویسم. این شد که دفتری برداشتم و شروع به نوشتن کردم. هرآنچه دل تنگم میخواست را نوشتم، اما یک جای کار لنگید. کسی نبود که مخاطب نوشته‌هایم باشد. امروز بعد از مدت‌ها ویرگول آمد توی ذهنم. فکر کردم که خب، کور از خدا چه میخواد؟ دو چشم بینا. این طور شد که بی‌وقفه شروع کردم به نوشتن و آنچه را که در پس ذهنم پنهان کرده بودم، افشا کردم.من از دسته آدمها نیستم که نبوغ نویسندگی در وجودشان موج میزند. من فقط مینویسم. به هر بهانه و از هرچیزی. از خلاصه و تحلیل آخرین فیلم و سریالی که دیده‌ام، تا توصیف تصویری که در ذهنم نقش بسته، تا ساده‌ترین و روزمره‌ترین اتفاقات زندگی‌ام را.دوستدار همیشگی شماهِلویا</description>
                <category>Heloia</category>
                <author>Heloia</author>
                <pubDate>Mon, 12 Aug 2024 17:22:45 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>