<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حسام‌الدین شمس</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@HesamShams1</link>
        <description>در این صفحه دیگر فعالیت نمی‌کنم./ ایمیل من: hesamshamsnia@gmail.com</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-20 00:29:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/17165/avatar/xDxIlw.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حسام‌الدین شمس</title>
            <link>https://virgool.io/@HesamShams1</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اعتراف، استیصال و عصیان</title>
                <link>https://virgool.io/@HesamShams1/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%81-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D8%B5%D8%A7%D9%84-%D9%88-%D8%B9%D8%B5%DB%8C%D8%A7%D9%86-pnq3vtfvrdwn</link>
                <description>در دوره‌ی خاصی از تاریخ ایران زندگی می‌کنیم، دوره‌ای که من از آن با عنوان رنسانس اسلامی یاد می‌کنم. عنوانی که در نوشته‌های منتقدین و جامعه‌شناس‌هایی مثل محسن رنانی، حسام مظاهری، فردین علیخواه مستقیم و غیرمستقیم خوانده‌‎ام. و گمان می‌کنم در چنین دوره‌ای مطالعه کتاب‌هایی که سیر فکری جوامع و متفکرینی که دوره‌‌ی گذار از سنت به مدرنیته را تجربه کرده‌اند می‌تواند روشنایی‌بخش راه پر فراز و فرود &quot;تغییر&quot; برای قشر دغدغه‌مند ایرانی باشد.کمتر کسی است که یک‌بار گذارش به کتاب فروشی خورده و نام نویسنده‌ی روس‌تبار، لئو تولستوی را نشنیده باشد. نویسنده‌ای که کتاب‌هایش از شدت ضخامت و غنای ادبی لرزه به تن خواننده انداخته و غالب اوقات همان جایی قرار می‌گیرد که کتاب‌های فلسفه، یعنی: لب طاقچه!کتاب اعتراف که به همت نشر گمان منتشر شده درباره زندگی فکری لئو تولستوی است. لئو در این کتابچه سیر تغییر اندیشه خود را با زبانی خودمانی شرح داده است. اینکه چگونه خرقه دین را به گوشه‌ای انداخت، چگونه در هر دوره‌ی زندگی‌اش معنایی برای زندگی خود ساخت و چگونه در میان سالی‌اش دیالکتیکی میان او و مفهوم خدا در گرفت و در نهایت به چه خدا و دینی باور پیدا کرد.یکی از جذاب‌ترین بخش‌های کتاب برای من این بود که تولستوی احساساتی را دو قرن پیش تجربه کرده است که حال حاضر، من در اوج قدرت تکنولوژی و سر بر آوردن هوش مصنوعی در حال تجربه‌شان هستم. تجربیاتی که منحصر به من نیست و بسیاری از هم‌سالانم نیز در حال زیستن آنها هستند. اما تفاوت در چیست؟ نقطه‌‌ی افتراق ما و او در این است که او سال‌ها در خویشتن غور کرده و به احساسات خود با ظرافت جامه‌‌ی کلمه بر تن کرده است. هنرمند حسی را که ما زندگی می‌کنیم علاوه بر زیستن بیان می‌کند، کاری که ما آن را بلد نیستیم (یا شاید رغبتی به انجامش نداریم؟).در بخشی از کتاب می‌خوانیم:((مردم همان‌طور زندگی می‌کنند که همه زندگی می‌کنند و همه بر اساس موازینی زندگی می‌‌کنند که نه‌تنها هیچ نقطه‌ی اشتراکی با آموزه‌های دین ندارد، بلکه بخش اعظم آن مخالف این آموزه‌هاست. آموزه‌های دینی در زندگی نقش ندارند، در روابط با سایر انسان‌ها هرگز این آموزه‌ها را در نظر نمی‌گیریم و در زندگی شخصی‌مان نیز هیچ‌گاه لزومی به مراعات آنها پیدا نمی‌شود. آموزه‌های دین مربوط است به جایی آن‌طرف‌ها، دور از زندگی و مستقل از آن. اگر هم به آن بربخوری، فقط همانند چیزی ظاهری و پدیده‌ای است که ارتباطی با زندگی ندارد.))در این یک سالی که به جبر تحصیل از قم به تهران کوچ کرده و خوابگاهی شدم طیف‌های مختلفی را دیدم، و یکی از تامل برانگیزترین گروه‌ها آدم‌هایی بودند که تا سال گذشته نه تنها روزه می‌گرفتند که نمازهای یومیه‌‍‌شان نیز ترک نمی‌شد. اما از زمانی که به زندگی جدید خوابگاهی ورود پیدا کردند همه آن پیشینه به ناگاه سوخت و خاکستر شد. اما علت چیست؟ رهایی از سلطه خانواده؟ به‌ نظرم مسئله بنیادین‌تر از مرجعیت والدین است. پاسخ را تولستوی گفته است. افراد به ناگاه می‌بینند بدون هرگونه شریعتی می‌توانند زیست کرده و حتی تجربه بهتری هم داشته باشند. چرا باید لذت آب شدن بستنی در گرمای فروردین را به رنج روزه فروخت که کارکردی هم برای انسان مدرن ندارد. چرا باید وزیدن باد در موی بلند و زیبایی سحرآمیزش را به‌خاطر تکه‌ای پارچه از دست داد؟محسن رنانی در یک از یادداشت‌هایش پیش‌بینی کرد جامعه‌ی ایران به سمت جدایی شریعت از ایمان روی آورده است و نسل حال حاضر ایران همچنان به اصول دین (یگانگی خدا، روز عدالت، پیامبر و...) باورمند هستند اما دیگر شریعت نقشی در زندگی‌شان نخواهد داشت. آنچه که در هم‌سالانم (که من نیز چندان مستثنی از آنها نیستم) می‌بینم، نمی‌دانند دقیقا به چه خدا و دینی باورمند هستند.در جایی از کتاب می‌خوانیم:(( از ایمان به آنجه از کودکی به من آموخته بودند، دست کشیدم، ولی به چیزی اعتقاد داشتم. این را که به چه چیزی اعتقاد داشتم به‌هیچ‌وجه نمی‌توانستم توضیح بدهم. به خدا نیز باور داشتم، یا درست‌تر است بگوییم خدا را نفی نمی‌کردیم، ولی این را هم نمی‌توانستم توضیح بدهم که آموزه‌های او چیست.))گاهی اوقات با دوستانم بحث می‌شود که معنای زندگی چیست، اوایل به تقلید از اگزیستانسیال‌ها پاسخ می‌دادند این ما هستیم که معنایی می‌سازیم ولی از جایی به بعد گویی آنها نیز به این نتیجه رسیدند که پاسخشان چندان قانع‌کننده نیست و از اساس زیرآب سوال را زدند و به کل آن را به کناری انداختند. پاسخ می‌دهند از اساس اهمیتی ندارد که معنای زندگی چیست و کارکردی برای ما ندارد. و من می‌گویم روزی بالاخره یقه‌ی تک‌تک ما را می‌گیرد و آن روز باید جوابی در گریبانمان داشته باشیم.نویسنده‌ی کتاب سال‌ها برای پاسخ به این پرسش بنیادین (معنای زندگی) به تکامل باور داشت. او بیان می‌کند تا حدود چهل سالگی ادامه دادنش به زندگی صرفا به‌خاطر مفهوم تکامل و پیشرفت بود. اما تکامل برای چه و به کدامین سو؟ این در واقع همان پرسشی بود که هیچگاه جوابی برایش نمی‌یافت و صرفا باور داشت که باید این مسیر را طی کرد حتی اگر چرایی‌اش را نمی‌دانیم. او هنرمند بود و در جامعه‌ی هنری این باور وجود داشت که هنرمند به مردم می‌آموزد، اما چه چیز را؟ حتی برای این پرسش هم جز سکوت جوابی در آستین نداشتند.((ساده‌لوحانه چنین می‌پنداشتم که من شاعرم، هنرمندم، و می‌توانم چیزی به دیگران بیاموزم که خودم نمی‌دانم چیست. پس به همین‌گونه عمل می‌کردم.))اما خرافه‌ی عمومی تکامل (این عین عبارت خود تولستوی است) در بزنگاه‌های زندگی جاذبه‌اش را برای نویسنده از دست داد. آن‌جایی که برای اولین‌بار اعدام یک مرد جوان را به وسیله گیوتین مشاهده کرد تا روزها دچار بحران شد. یا روزی که برادرش بخاطر سِل جان باخت دیگر باور به تکامل قدرتی برای پیش‌برد او به زندگی را نداشت. حال که او در اوج شهرت ادبی خود جای داشت به تدریج برای آنکه وسوسه خودکشی سراغش نیاید تفنگ و طناب را از خود دور نگه می‌داشت! باور عامه‌ی مردم این است که یک هنرمند با هنرش به نوعی تعالی روحی دست می‌یابد اما نویسنده ابایی ندارد از اینکه این تصویر معنوی را لکه‌دار و اعتراف کند که سال‌ها به صرف منزلت اجتماعی و درآمد می‌نوشته و نه یک غایت‌القصوای عمیق!((فقط تا زمانی می‌توان زندگی کرد که مست زندگی بود؛ ولی به محض آنکه هشیار می‌شوی، دیگر نمی‌توانی نبینی که همه‌ی اینها فقط فریب است، آن هم فریبی ابلهانه! مسئله دقیقا همین است که حتی هیچ چیز خنده‌دار و رندانه‌ای هم نمی‌توان در آن یافت، فقط بلاهت است و بی‌رحمی.))تولستوی که حال پا به میان‌سالی گذاشته در می‌یابد ایده‌ی تکامل از اساس فریبی خام دستانه نبوده است حال که جسم و روانش روزبه‌روز مضمهل‌تر می‌شود پیشرفت ایده‌ای پوچ جلوه می‌کند. او درباره تکامل بیان می‌کند: ((دیدم این قانون نه تنها هیچ توجیهی برای من در بر ندارد، بلکه چنین قانونی اصلا هیچ‌گاه وجود نداشته و نمی‌توانسته وجود داشته باشد، و من فقط آنچه را در دوره‌ای معین از زندگی در خودم یافته بودم، به جای قانون کلی گرفته‌ام.))او پناه می‌برد به علم و فلسفه. خوش‌خیالانه باور دارد کلید معنا را در اتاق شلخته دانش پیدا خواهد کرد، سال‌ها مطالعه می‌کند و در نهایت به ادعای خویش دست خالی باز می‌گردد. در جای دیگری از کتاب با استیصال اعتراف می‎‌‌کند: ((سرگردانی من در علوم نه تنها مرا از درماندگی‌ام بیرون نیاورد، بلکه فقط آن را تشدید کرد. یک علم به پرسش‌های زندگی پاسخ نمی‌داد، و علم دیگر که پاسخ می‌داد به صراحت درماندگی مرا تایید می‌کرد و نشان می‌داد آنجه من بدان رسیده‌ام، ثمره‌ی گمگشتگی و وضعیت بیمارگونه‌ی ذهن من نیست. برعکس، تایید می‌کرد که اندیشه‌ام درست بوده و با نتیجه‌گیری تواناترین ذهن‌های بشریت همخوانی دارد.))از این نقطه به بعد نویسنده در دام ناامیدی مفرط می‌افتد دیدی بدبینانه نسبت به زندگی پیدا کرده و به ایده «مرگ بهتر از زندگانیست» پناه می‌برد. بشر را می‌کوباند، خود را ترسو خطاب کرده و در مدح افرادی که خودکشی کرده‌اند می‌نویسد. اما از جایی به بعد ناگهان به این شهود می‌رسد نکند این من هستم که نگاه اشتباهی به زندگی دارم؟ این من هستم که به هزاران سال خرد جمعی آدمیان پشت کرده‌ و میلیاردها انسانی که زندگی می‌کنند و اهمیتی نیز به خودکشی نمی‌دهند را در نیافته و صرفا خود و تعدادی فیلسوف بدبین چون شوپنهاور را بر مدار حقیقت می‌بینم!تولستوی این‌بار از مرزهای طبقه اجتماعی خود بیرون می‌آید و پای حرف افرادی از طبقات پایین دست جامعه می‌نشیند و در می‌‌‎یابد آنچه که موجب زیستن آدمیان می‌شود چیزی جز دین و ایمان نیست! در کتاب استدلال‌هایی می‌کند و در نهایت به این گزاره می‌رسد: بی‌دین و ایمان زیستن ناممکن است!او بار دیگر پس از سال‌ها به نهاد دین رجعت می‌کند، دوباره پای حرف شیوخ می‌نشیند اما به‌زودی می‌فهمد  در گذشته اشتباه فکر نمی‌کرده و با مدعیان ایمان نمی‌توان مومن شد.((دریافتم ایمان این افراد آن ایمانی نیست که من در جست‌وجوی آن هستم، دریافتم ایمان انان ایمان نیست، بلکه فقط یکی از همان تسکین‌های لذت‌پرستانه‌ی زندگی است، دریافتم این ایمان شاید به درد منحرف کردن فکر سلیمانی نادم در بستر مرگ بخورد (و نه به درد تسکین او)، ولی نمی‌تواند برای اکثریت عظیم انسان‌هایی کارساز باشد که رسالتشان تسکین دادن خودشان و استفاده از زحمت دیگران نیست، بلکه آفرینش زندگی است. برای آنکه همه‌ی نوع بشر بتواند زندگی کند، برای آنکه به زندگی ادامه دهد و آن معنا ببخشد، این میلیاردها انسان باید شناخت دیگری از ایمان داشته باشند، شناختی راستین.))آنچه در نهایت در تمام کتاب با آن روبه‌رو می‌شویم جهد فکری نویسنده است. سر و کله زدنش با مفهوم معنای زندگی و هیچ‌گاه از پا ننشستن برای یافتن پاسخی قانع کننده برای زیستن. این کتاب عصیانی است علیه رخوت‌زدگی فکری! می‌‌توان باورهایش را نقدهای ساختاری کرد اما بدون شک ارزش مطالعه دارد.پی‌نوشت ۱: این در اصل تکلیفی برای درس عمومی دانشگاهم بود ولی بعد از مدت‌ها هوس کردم در ویرگول هم چیزکی منتشر کنم شاید از رخوت ننوشتن خلاصی یافتم!پی‌نوشت ۲: نکات خیلی بیشتری کتاب داشت که همت نکردم بیان کنم خودتان بخوانید دست خالی بر نخواهید گشت:)</description>
                <category>حسام‌الدین شمس</category>
                <author>حسام‌الدین شمس</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jun 2023 22:18:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمار بازدید پست‌های من در سال ۹۹</title>
                <link>https://virgool.io/@HesamShams1/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B9%DB%B9-xpqmfsplbygt</link>
                <description>در طول تاریخ از اعداد استفاده کردیم تا اغلب داد و ستد کنیم و آن‌چیزی که شمردنی است را بشماریم. برای هر عدد واحد درست کردیم تا عددهای زندگی قاطی نشوند و از اعداد، شفاف‌تر استفاده کنیم؛ مثلا وقتی می‌گوییم ده هزار تومان به پول اشاره داریم و وقتی می‌گوییم ده هزار بلیط به بلیط!روز به روز که در زندگی جلو‌تر رفتیم عددها فرقی نکردند ولی این واحدها بودند که زیاد شدند. واحد کریپتو، واحد اصله درخت، واحد فاصله و …«واحد» یک توافق عمومی است برای شمردن؛ تا همانطور که گفتم شمردن‌ها قاطی نشود. مشاهده افراد دارای ثروت (اجتماعی یا مالی) به من ثابت کرده اینکه چه چیزی را بشماریم از اینکه چطور بشماریم مهم‌تر است. هرکس با واحد خاصی مسائل زندگی را می‌شمارد. اینطور به نظرم آمده که مشخص کردن واحد یعنی مشخص کردن اینکه من در زندگی برای چه چیزهایی ارزش قائلم و می‌خواهم چه چیزهایی را در زندگی بشمارم. https://cdn.virgool.io/annual-report/1399/nargasu49q6y-QVrSZ.mp4 اعدادی که بدون واحد ثبت کردمبه ویدیویی که ویرگول برایم ساخته که نگاه می‌کنم میبینم که در سال ۹۹، من در مجموع ۱۳,۸۰۶ کلمه در ویرگول نوشتم و منتشر کردم و مخاطبین، پست‌های من را ۳۴۲ مرتبه پسندیدند و  ۱۲۰ بار هم نظر خود را روی پست‌های من به اشتراک گذاشتند. در سال ۹۹، ۸۵ نفر در ویرگول من را دنبال کردند تا پست‌های بعدیم را بخوانند. این اعداد نشان میدهند من کاری کرده‌ام. هرکدام به واحدی وصل هستند. از خودم می‌پرسم من کدام واحد را شمارش کرده‌ام؟ کدامیک از واحدهای بالا از همه برای من مهم‌تر است؟ ادامه ویدیو را می‌بینم.آمار از اثر بیرونی می‌گویندطبق آمار پست‌های من ۱۳,۰۶۶ بار خوانده شدند و ۹۹۱,۳۲۸ ثانیه صرف مطالعه آنها شده است، که با توجه به جمعیتی که در ایران به اینترنت دسترسی دارند، ویرگول به من می‌گوید که توانستم  ۰/۰۱۳۵۹۱۰۰۶ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را بالا ببرم.از طرف دیگر ویرگول به من می‌گوید که اگر قرار بود پست‌هایم را چاپ و به دست تک تک خوانندگان برسانم باید ۸۵,۷۰۰ کاغذ مصرف می‌کردم.آن عددهای کوچک ابتدای ویدیو حالا تبدیل شده‌اند به عددهای بزرگ به اینکه من جلوی مصرف این تعداد کاغذ را گرفتم یا به اینکه من  ۰/۰۱۳۵۹۱۰۰۶ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را جابه جا کرده‌ام. واحد این عددها برای من ملموس‌تر است.واحد نوشتن چیست؟همه عددهای بالا و همینطور اثر بیرونی که روی خوانندگان و همینطور در مقیاس بزرگتر طبیعت و جامعه اطرافم گذاشتم اعدادی هستند که من دوستشان دارم و به آنها افتخار می‌کنم. اگر چنین ویدیویی دست شما نیز رسید به شما بابت تک تک اعداد تبریک می‌گویم.اثر هر نوشته تا حدودی معلوم است، اگر بنویسید جلوی قطع درخت را می‌گیرید، به سرانه مطالعه کشور اضافه می‌کنید و خوانندگانی جذب می‌کنید که شما را از طریق نوشته‌هایتان می‌شناسند و …به نظرم می‌رسد که نوشته‌های من و شما واحد ندارند ولی اثر بیرونی دارند.</description>
                <category>حسام‌الدین شمس</category>
                <author>حسام‌الدین شمس</author>
                <pubDate>Mon, 22 Mar 2021 22:26:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جبهه غرب خبری نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@HesamShams1/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%A8%D9%87%D9%87-%D8%BA%D8%B1%D8%A8-%D8%AE%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-nmh65w37vg83</link>
                <description>جنگ، اسلحه، دشمن، بمب، مین و مرگ همه شان یک مشت کلمه هستند. کلمه هایی که از کنار هم قرار گرفتن چند حرف تشکیل شده اند. راحت است که در نقش یک مصلح اجتماعی بر کاناپه ای نرم و خنک لم داده و سخنرانی غرا با مضامین فلسفی داشته باشیم! اما این کلمات مثل گل مصنوعی هستند. فقط یک ظاهر را ترسیم می کنند که نه بو، نه لطافت و نه عشق در آن جاری است.تصور می کنم اگر فقط یک روز تا عمق جنگ را تجربه کنیم به ناگاه در می یابیم که تک تک کلمات معنا از تنشان خارج شده و پوچ می شوند. برای همین است که از جنگ نوشتن کاریست بس دشوار. یا روایتی خشک و خاطره گونه می شود و یا در دامن قهرمان پروری ها و گاها تقدس گرایی هایی که در ایران کنونی خود درباره هشت سال دفاع به وفور یافت می شود. برای همین است که کتاب &quot;در جبهه غرب خبری نیست&quot; یک اثر ارزشمند ادبی است چون نه در دام قهرمان پروری افتاده است و نه در دام خسته کننده بودن.در جبهه غرب خبری نیست یک کتاب واقع بینانه است. نویسنده برای آن که دهشت جنگ را تجربه کنید دستتان را نمی گیرد و شما را به یک عملیات واقعی نظامی نمی برد. بلکه به گونه ای داستان را روایت می کند که تک تک صحنه ها در ذهنتان شکل گرفته و بفهمید که جنگ یعنی چه...ترجمه سیروس تاجبخش از چندین انتشارات چاپ می شود. من امیر کبیرو پیشنهاد می کنم:)بهترین کسی که می تواند درباره نکوهش جنگ بنویسد یک سرباز است. سربازی که مرگ دوستانش را جلوی چشمان خود می بیند اما باز هم به جنگیدن ادامه می دهد. جنگ کاری می کند که تو با مرگ رو به رو بشوی. نویسنده کتاب خود یک آلمانی است که در جنگ جهانی اول حضور داشته و داستانش هم درباره تجربیاتی می باشد که تعدادی سرباز نوجوان در جبهه غرب تجربه می کنند.سیروس تاجبخش مترجمِ &quot;در جبهه غرب خبری نیست&quot; در وصفش نوشته است:این کتاب نه اتهام است، نه اعتراف و نه به هیچ وجه ماجرایی قهرمانی، زیرا مرگ برای کسانی که با آن دست به گریبان اند، ماجرا به شما نمی آید. این کتاب از نسلی از انسان ها سخن می گوید که چگونه جسمشان را از مهلکه به در بردند، ولی زندگی شان در جنگ نابود شد. اندک است شماره ی داستان هایی که همچون داستان غم انگیز و برجسته در جبهه غرب خبری نیست، به چنین پیروزی جاودان و نهایت تحسین همگان رسیده باشد.نویسنده هم بارها در طول داستانش اشاره کرده که جنگ را تا واردش نشوی هیییچ درکی از آن نخواهی داشت! برای همین است که نویسنده در نوشتن این کتاب این چنین موفق شده و شهرت هنری خویش را نیز مدیون همین اثر می باشد. چراکه این نویسنده آلمانی خود، در جنگ جهانی اول حضور داشته است و تا عمق مفهوم ناخوشایند&quot;جنگ&quot; را دریافت کرده. (خالی از لطف نیست که اشاره کنم این رمان ضد جنگ، در دوران نازی ها ممنوع چاپ شد!)همان طور که در کتاب نیز می خوانیم:توپ، تفنگ، آتش، باران گلوله، مین، گاز، مسلسل و نارنجک، به زبان آسان می آیند، اما دنیایی را از وحشت و دلهره پر کرده اند.در همین حد بگویم که نویسنده در داستانش به اندازه ای هنرمند بوده که داستانی بنویسد که هم قد و قواره معنابخشی به این کلمات سرد باشد. من که از نسلی هستم که جز اسم و خبرهای پراکنده جنگ چیزی نشنیده و درک نکرده ام (و از این بابت هم بسیار خوش حالم) با خواندن هر فصل این کتاب بیشتر از جنگ هراسان شدم و ارزش زندگی را درک کردم.حالا که معرفی از کتاب داشتم، در ادامه قصد دارم دو نکته ای که در داستان برایم جالب بود را به همراه برش هایی از خود کتاب بنویسم:1- آرمان شهر هیتلرییکی از شخصیت هایی که در کتاب برایم قابل تامل است، کانتورک نام دارد. کانتورک کیست؟ او معلم تعدادی از این نوجوانان بود که بارها در طول تحصیل به دانش آموزان اصرار ورزید تا وارد جبهه جنگ بشوند و به عقیده این دانش آموزان او آنها را فریب داد. در وصفش بخوانید:&quot;کانتورک ما را جوانان آهنین می داند. بله، این عقیده او و هزاران کانتورک دیگر است! جوانان آهنین! جوانان! هنوز هیچ کدام از ما به بیست سالگی نرسیده ایم، اما جوانی! جوانی مدت هاست مرده است. ما دیگر پیر هستیم، پیر و فرسوده.&quot;کانتورک ها برای من تداعی گر هیتلرها هستند. انسان هایی با آرمان های جهانی اما با این بها که تعداد زیادی دوست و دشمن را زیر آرمان هایشان خرد کنند! کانتورک یک شخصیت نیست یک طرز فکر است، طرز فکری هیتلری! آنها می گویند: آرمان شهر بساز اما به بهای کشته شدن بسیاری از انسان های بی گناه...هیتلر، این مرد دوست داشتنی!2- جنگ تیشه به ریشه جوانان می زندیکی از نکات جالبی که نویسنده در داستان بیان می کند این است که میان ورود یک انسان جوان با یک میان سال به جبهه جنگ، تفاوت زیادی وجود دارد.جوان وقتی وارد جنگ می شود تازه در زندگی اش یک نهال است که هنوز ریشه اش در زندگی عمیق نشده است، اما یک میان سال زن، بچه، کار و زندگی دارد. جنگ تیشه به ریشه زندگی می زند. به همین سبب ریشه زندگی جوانان به دلیل تازگیشان به سرعت از بین می رود اما یک میان سال نه! میان سال به دلیل ریشه عمیقی که با زندگی دارد برای بعد از جنگش افق های روشنی ترسیم می کند. اما جوان همان ریشه اندکش را نیز از دست داده و دیگر دورنمایی جز جنگ برایش باقی نمی ماند. بارها نیز در گفت و گوی شخصیت ها متوجه می شویم که سربازان تنها معنای زندگی شان جنگ است و وقتی می خواهند برای بعد از جنگ خیال بافی کنند، به ناچار پاسخی جز سکوت برایش ندارند.در جایی از کتاب وقتی که یکی از دوستان شخصیت اصلی داستان، در حال مرگ است ببینید چگونه حال و هوای او را بیان می کند:&quot;سرش را بر می گرداند و آرام آرام، به تلخی اشک می ریزد. نه از مادرش حرف می زند و نه از خواهر و برادرش، هیچ نمی گوید. آن ها در دورنمای زندگی گذشته، آن قدر دورند که به حساب نمی آیند. او خیلی تنهاست، تنهای تنها با عمر کوتاه نوزده ساله. حالا گریه می کند، چون همان هم دارد از او فرار می کند.&quot;من به شخصه از این کتاب بینش ارزشمندی نسبت به جنگ و زندگی به دست آوردم. و یکی از مهم ترین هایش درک بیشتر ارزش زندگی بود. وقتی مبارزه انسان ها را (به هر قیمتی) بر علیه مرگ می خواندم تازه می فهمیدم عجب غنیمتی است زندگی!</description>
                <category>حسام‌الدین شمس</category>
                <author>حسام‌الدین شمس</author>
                <pubDate>Sun, 27 Dec 2020 00:06:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین داستان، انیمیشنی که حرفی برای گفتن دارد</title>
                <link>https://virgool.io/@HesamShams1/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AD%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-fqrnpzs1xxpx</link>
                <description>این متن حاوی اسپویل نمی باشد!هر جامعه کهن سالی برای خودش اسطوره هایی دارد. یونان، روم، اروپا، آفریقا، هند و... و همچنین ایران خودمان. اما در این بین اسطوره های یونانی و رومی همچون: زئوس، آرتمیس، سیزیف و... بیشتر شناخته شده هستند. چرا؟ چون رویشان کار شده است. غربی ها برای برجسته کردن این اساطیر عرق جبین ریخته اند! فیلم، انیمیشن، نقاشی، کتاب، مقاله، و کلی پژوهشگر به درد بخور پرورش داده اند. اما وقتی به تمدن ها و کشورهای دیگر وارد می شویم چندان چیز دندان گیری گیرمان نمی آید. چرا؟ چون بر رویش کار، سرمایه گذاری و اندیشه عمیق  نشده.ایران هم اسطوره های تاثیر گذاری دارد، اسطوره هایی که بیشترشان را در کتاب های بندهش، اوستا و شاهنامه می خوانیم. من همیشه می گویم شاهنامه می تواند برای خود یک بازی تاج و تخت بشود. حتی از آن هم می تواند تاثیر بیشتری داشته باشد اما شخصیت خوش سلیقه ای پیدا نمی شود که عهده ساخت این اثر سترگ را بر عهده بگیرد. برای همین است که چندان هم دیده نمی شود.در این بین تیم خوش ذوقی نیز در ایران پیدا شده که بر اساس یکی از داستان های شاهنامه انیمیشنی ساخته است به نام آخرین داستان.انیمیشن آخرین داستان تلاش کرده است که داستان ضحاک ماردوش را با اقتباسی آزاد از شاهنامه به یک انیمیشن دیدنی تبدیل کند. و در کمال تعجب موفق هم شده است. هیچ وقت فکر نمی کردم (حداقل تا دیروز) که بخواهم یک انیمیشن ایرانی را معرفی کنم. چون اصولا اثر دندان گیری از ایرانیان ندیده ام. حتی برخی از انیمیشن هایی که دیده ام گویی چند تا نقاشی کشیده و سپس پشت نقاشی ها یک منبری گذاشته اند که هر چه نصیحت اخلاقی در طول تاریخ اسلامی! بوده است بیان بشود تا کودکان (شاید هم نوجوانان) مثلا تحت تاثیر قرار بگیرند.پوستر انیمیشن آخرین داستاناما این انیمیشن بر خلاف قبلی ها به واقع تاثیر گذار است. داستان با مبارزه جمشید شاه آغاز شده و سپس به جانشینی ضحاک ماردوش می رسد. اما داستان تمامش مثل شاهنامه نیست. در واقع بخش قابل توجهی از داستان را فیلم نامه نویسان تغییر داده اند، و برای همین نوشته اند برداشتی آزاد از شاهنامه حکیم فردوسی.روی ساخت این انیمیشن دوبعدی حدود ده سال زمان گذاشته شده و توسط استودیو هورخش ساخته شده است. در جشنواره فجر امسال (1398) نیز توانسته جایزه بهترین انیمیشن را برنده بشود، همچنین نماینده ایران در اسکار 2020 بود. گوینده های این اثر نیز عمومشان از بازیگران مطرح سینمای ایران هستند از جمله: پرویز پرستویی، لیلا حاتمی، مجید مظفری، اشکان خطیبی و...حامد بهداد در نقش ضحاکنقدی بر آخرین داستان:دوست داشتم فیلم را نقد جدی هم داشته باشم، اما متاسفانه اهل فن نیستم، این یادداشت کوتاه را هم نوشتم که صرفا نظر شخصی ام را بیان کرده و این اثر را برای دوستانی که نمی شناسند معرفی کنم.در برنامه هفت نقدی (به نظرم) منصفانه داشته اند که اگر مایل بودید زمان بیشتری بگذارید می توانید آن را تماشا کنید. (اصل برنامه نود دقیقه است، اما فقط تماشای چهل دقیقه اول کفایت می کند) https://www.aparat.com/v/89hPk/%D9%86%D9%82%D8%AF_%26laquo%3B%D8%AC%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%A7%D8%B1%26raquo%3B%D8%8C_%26laquo%3B%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D8%A7_%D9%85%D9%86_%D8%A8%D8%B1%D9%82%D8%B5%26raquo%3B_%D9%88_%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86_%26laquo%3B%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86 تیم هورخش به نظر من بسیار خوش ذوق هستند چون از همین ابتدا محصولات جانبی این فیلم را هم ساخته اند که می توانم منصفانه بگویم خوش سلیقه هستند.  در ادامه چند عکس از محصولاتشان را هم می گذارم. برای اطلاعات بیشتر نیز می توانید، به صفحه اینستاگرامشان بروید: https://www.instagram.com/p/CBLCZeTptdm/  https://www.instagram.com/p/B82_EotpyM1/ سخن پایانی:این یادداشت را نه برای نقد که برای معرفی این اثر نوشتم. قطعا در برابر غول هایی مثل پیکسار یا دیزنی مسیر طولانی را باید طی کند، اما در برابر دیگر انیمیشن های ایرانی حرف های زیادی برای گفتن دارد. این اثر تا تاریخ 16 مهر ماه اکران آنلاین دارد. اگر تمایل به تماشای این اثر دارید می توانید از طریق این لینک، بلیط خریده و تماشا کنید:  https://upera.tv/app/show/cbf45c70-ebc3-11ea-b2d9-6d6da55a41e5?download=1 پی نوشت: تماشای آنلاین فیلم تجربه جذابیست. اما فقط یک مسئله دارد... اینترنت! در حین تماشای این انیمیشن حدود سی بار اینترنت قطع و وصل شد. فیلم هم به سبب اینکه در حال اکران است امکان دانلود میسر نیست برای همین لطفا در حین تماشا صبر پیشه کنید:)امیدوارم ترغیب شده باشید که این اثر را تماشا کنید. خوش حال می شوم اگر فیلم را دیده یا به طور کلی نظری درباره یادداشت دارید در کامنت ها بنویسید.</description>
                <category>حسام‌الدین شمس</category>
                <author>حسام‌الدین شمس</author>
                <pubDate>Sun, 27 Sep 2020 21:36:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کار، کار کنکور است</title>
                <link>https://virgool.io/@HesamShams1/%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%AF%D9%87%DB%8C%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D9%87-esvzmwnu4ncd</link>
                <description>من دو سال دیگر کنکور رشته انسانی دارم، حدود یک سال است که درباره مقوله کنکور مشغول فکر کردن بوده ام، و می خواهم در این پست از نظرات شخصی خودم که در طی این مدت به ذهنم رسیده و جمیع نظرات دیگران را که خوانده یا شنیده ام بنویسم.به نظر من مخالفت و نقد از کنکور سال به سال دارد افزایش پیدا می کند، و رک می گویم نمی دانم از این حجم از مخالفت باید ترسید یا خوش حال بود. وقتی فضای اعتراض گسترده می شود و تعداد منتقدین افزایش پیدا می کند، احتمال چرت و پرت گفتن هم زیاد می شود! یعنی عده ای زبان باز و شبه روشنفکر در میان منتقدین شکل می گیرند که با انتقاد های تند و تیز اما بی مبنایشان فقط موجب تهییج جامعه شده و به جای آنکه فضای انتقادی و گفت و گو_محور ایجاد بکنند فضای متشنج خلق می کنند! برای همین به عنوان یک دانش آموز که در پیش رویش کنکور قرار دارد وظیفه خودم می دانم که نظرات خودم را بنویسم.من در این متن ابتدا ادعای مخالفین و دلایلشان را می نویسم بعد ادعای مدافعین کنکور دادن را می نویسم  در نهایت هم جمع بندی خودم و تصمیمی که گرفته ام را ذکر می کنم. از همین ابتدا بگویم من رشته ام انسانی است و طبیعتا نمی توانم درباره رشته های دیگر چندان اظهار نظری بکنم به همین دلیل در این متن بیشتر از تجربیات شخصی خودم نوشته ام.در پایان متن هم یکسری از یادداشت هایی که به نظرم به موضوع مرتبط بود را آورده ام که می توانید بهره مند بشوید. خب آماده اید؟دلایل منتقدین:1- از دروس مدرسه لذت نمی بریممنقدین می گویند کنکور موجب شده دروس به جای آنکه بتوان از آن ها لذت برده و به صورت مفهومی بیاموزیم تبدیل به یک مشت تست شده اند که موجب می شود دانش آموز دیگر از درس ها لذت نبرد. این موضوع را به شخصه خود من که رشته ام علوم انسانی است به شدت درک می کنم. علوم انسانی رشته ای است که مرامش پرسشگری، گفت و گو، پژوهش و اندیشیدن است. درسی مثل فلسفه، جامعه شناسی، اقتصاد یا روان شناسی هیچ کدام به نظر من حفظی نیست. معلم نباید متکلم وحده باشد. بلکه برعکس باید دانش آموز به قدری در کلاس بحث کرده و معلم را به چالش بکشد که بعد از کلاس زبانش تاول بزند! حفظ کردن فلسفه یا اقتصاد احمقانه ترین کار ممکن در رشته علوم انسانی است.2- کنکور همه چیز را از دانش آموز می گیرددو سال آخر دبیرستان (متوسطه دوم) به گونه ای طراحی شده است که در عمل دانش آموز باید از همه علایقش دست بکشد. برای مثال بسیاری از اقوام و دوستان خودم (از رشته های مختلف) را دیده ام که به هنر هایی مثل موسیقی به شدت علاقه مند هستند اما می گویند کنکور به قدری زمان ما را گرفته که در عمل نمی توانیم چندان به سراغ آنها برویم. من که رشته ام انسانی است بخش مهمی از فعالیتم باید مطالعه کتاب های غیر درسی آموزشی باشد. باید از وقایع روز دنیا در حوزه علاقه ام با خبر باشم. باید کتب روز فلسفه، علوم سیاسی، اقتصاد و... را بخوانم تا بتوانم در رشته ام رشد کنم و برای جامعه مفید باشم. یکی از مسائل مهمی که سیستم کنکور ایجاد می کند، دانش آموز را تحت فشار شدیدی قرار می دهد. بسیاری از علایق، مهارت ها، هنرها و... را باید کنار بگذارد تا تمام وقت خود را وقف کنکور و به دست آوردن یک رتبه قابل قبول کند.کنکور همه چیز را به جز درس &quot;تقریبا&quot; برای دو سال می گیرد.3- این سیستمِ آموزشی دانش آموز را پخمه بار می آوردسیستم کنکور محور، تقریبا دانش آموز را خرد می کند. بسیاری از مسائل مهم را به ما یاد نمی دهد. توانمندی ها، علایق، استعدادها، هنر، مهارت و مفاهیم بنیادین را نادیده می گیرد. یک لحظه بیندیشید واقعا در سیستم آموزشی کشور چقدر هنر ارج نهاده می شود؟ اگر دانش آموزی هنری هم بلد است به خاطر ذوق پدر و مادرش بوده است. چند مرتبه این سیستم به ما مفاهیم بنیادینی مثل عشق، ایمان، انسانیت، صلح و مداراجویی را یاد داده است؟سیستم کاری به مقوله عشق ندارد. اگر کسی هم می خواهد واقع بینانه به این موضوع نگاه می کند، یا از روشنفکری خودش هست یا پدر و مادرش. بسیاری از مهارت های کاربردی مثل ارتباط موثر، سخنرانی، کنترل ترس ها و مهارت های روحی دیگر را که خودتان یقینا بهتر باهاشان آشنایی دارید. در آموزش و پرورش بیان نمی شود.4- اجازه/فرصت فکر کردن نداریماین مورد را در دلیل شماره یک گفتم ولی به قدری مهم است که لازم است یک بار دیگر تکرار بکنم. دانش آموز در سیستم آموزشی ایران قرار نیست بیاموزد، قرار است حفظ کند. دروسی مثل علوم انسانی وقتی برای دانش آموز واقعا موثر است که در پروسه کارهای پژوهشی، گفت و گو و بحث قرار بگیرد. دروس تجربی هم که نیاز به آزمایش کردن و مشاهده دارد. اما کنکور از ما فربه بودن دانش و مهارتمان در رشته مورد علاقه مان را نمی خواهد. او فقط از ما تست زدن را خواهان است. برای همین است که می گویم کنکور فرصتی برای اندیشیدن نمی دهد. کنکور تست می خواهد. کنکور پژوهشگر، دانشمند، هنرمند و یا مخترع نمی خواهد فقط «تست زن» می خواهد!5- آینده شغلی در دانشگاه وجود نداردتحقیقی از آکسفورد می گوید (دقیق سالش را به یاد ندارم) تا ده سال آینده نیمی از شغل های کنونی از بین می رود، سرعت رشد علم هر روز نسبت به روز قبل دو برابر می شود. آن وقت با این سرعت دانشگاه در عمل عقب می ماند. دانشگاه و به خصوص مدرسه که کتاب هایشان تقریبا هیچ تغییری نمی کند در آینده فقط به عنوان یک مدرک برای پز دادن به درد می خورند. مدرکی برای اینکه عذاب وجدان خودمان را خاموش کنیم. در این شتابی که بر جهان حاکم است، بهتر نیست وقت خود را برای جایی که می دانیم کهنه خواهد شد تلف نکنیم و خودمان به سمت موفقیت حرکت کنیم؟6- کنکور تنها راه موفقیت نیستیکی از معروف ترین استدلال های منتقدین این است که می گویند ببینید این همه آدم موفق مثل مارک زاکر برگ (موسس فیسبوک) یا استیو جابز (مدیر سابق اپل) یا بیل گیتس (مدیر سابق مایکروسافت) و کلی آدم دیگر هستند که دانشگاه را نصفه رها کرده و موفق هم شده اند؟7- ما زیر بار یک سیستم غلط نمی رویمهمه دلایل بالا موجب می شود که سیستم آموزشی از همه طرف ضربه بخورد، و نقصان هایش آشکار بشود. با بیان همه این دلایل دیگر چه لزومی دارد که من همچنان کنکور بخوانم و این مسیر را ادامه بدهم؟کنکور دادن یا نه دادن مسئله این است:)خب این بخشی از دلایلی بود که منتقدین کنکور برای برداشتن کنکور یا شرکت نکردن در کنکور بیان می کنند. اما نباید بی انصاف بود پس حالا برویم سراغ دلایل مدافعین کنکور دادن.دلایل مدافعین:1- مسئله کنکور نیستدر یک کلام بخواهم بگویم به نظر من سیستم آموزشی ایران از پای بست ویران است. من این سیستم آموزشی را به یک درخت تشبیه می کنم. ریشه ها و تنه این درخت شامل دوازده سال تحصیل ما می باشد و کنکور میوه این درخت است. ببینید از نظر من کنکور یک مرحله مستقل نسبت به سیستم آموزشی نیست، کنکور ماحصل دوازده سال تحصیل یک دانش آموز است. سیستم از همان ابتدا ما را کنکوری رشد می دهد.من تعجب می کنم از کسانی که می گویند کنکور باید برداشته بشود، آخر چطور؟ بعدش چی؟ کل سیستم از همان ابتدا ما را کنکوری تربیت می کند، برداشتن کنکور مثل یک ماده مخدر در کوتاه مدت به دانش آموز تسکین می دهد اما هنوز...اما هنوز ریشه ها همان هستند که بودند. هنوز دانش آموز همان است، معلم همان است، مدیر همان است، معاونین همان هستند و کتاب ها هم همان هستند. اگر از کنکور بدمان می آید باید بدانیم درخت اشتباهی را کاشته ایم. اگر می خواهید کنکور را بردارید باید از ابتدا یک درخت جدید بکارید تا میوه ای دیگر به شما بدهد. کنکور ماهیتی مستقل ندارد، کنکور ثمره دوازده سال تحصیل ما هست و بس!2- هدف ها متفاوت استبا این نکته موافقم که کنکور تنها راه موفقیت نیست. اما برای بخشی از دانش آموز ها واقعا هدف بزرگی است. دانش آموزی که هدفش و دغدغه اش رشته های پر طرفداری مثل پزشکی یا حقوق است باید این مسیر را طی کند. کنکور مسئله ای است که خود دانش آموز باید با توجه به اهدافش تعیین کند که آیا مسیر اوست یا خیر. برای مثال خود من هدفم به گونه ای است که برایم دانشگاه های برتر ایران نقش سرنوشت سازی دارد اما برای فردی دیگر می تواند به عکس عمل کند و بگوید که من هدفم مسیر دیگری دارد و لزومی نیست که از  مسیر کنکورگذر کنم. https://www.instagram.com/p/CDT-fpdlGlV/ 3- خب بعدش چی؟این سوال را بارها خانواده ام و مشاورانم از من پرسیده اند: خیلی خب تو می خواهی کنکور ندهی، خب به جاش چی کار می کنی؟! این سوال را باید هم کسانی که می خواهند کنکور ندهند و هم کسانی که خوهان برداشتن کنکور هستند ازشان پرسید:*خب بعدش چی؟کنکور برداشته شد حالا دانش آموزان چه کنند؟این است که می گویم این سیستم از پای بست ویران است. سیستمی که ما را از ابتدا کنکوری پرورش می دهد با برداشتن کنکور تحولی در آن رخ نمی دهد. تصور کن یک جاده می کشند که مقصدش یک دروازه شهر است. کنکور مثل آن دروازه شهر است. شما دروازه را پلمپ می کنی، اما همچنان دانش آموزان را به این مسیر هدایت می کنی؟ آیا با برداشتنش تحولی رخ می دهد؟عموم کسانی که با خیال راحت دغدغه ای برای کنکور دادن ندارند، کسانی هستند که پیش زمینه های لازم را خودشان به دست آورده اند. افرادی که از همان ابتدای نوجوانی مهارت های خود را بالا برده اند و حتی هنوز قبل از اینکه بخواهند کنکور بدهند در استارتاپ ها مشغول کار هستند و حقوق چند میلیونی دارند. یا حداقل تکلیف خودشان با کنکور ندادن مشخص است. می دانند که به جای آن، چه باید انجام بدهند.4- کنکور همیشه می ماندپیش بینی می کنم کنکور در چند سال آینده در نهایت برداشته خواهد شد، اما همچنان به فعالیت خود به صورت غیر رسمی ادامه می دهد. هر دانشگاهی که متقاضی اش بالا باشد باید به ناچار آزمون بگذارد و قطعا هر کسی نمی تواند به دانشگاه تهران، امیر کبیر، بهشتی، دانشگاه شیراز و... ورود پیدا کند. باز هم آزمون ها وجود خواهد داشت اما دیگر نه به آن وسعتی که الآن می بینیم.اصولا در تمام دنیا دانشگاه های برتری مثل کمبریج، هاروارد، آکسفورد و... آژمون دارند، و هر کسی نمی تواند به پشت دروازه های آن ورود پیدا کند.5- دانشگاه را تحقیر نکنیددانشگاه ها سال به سال در ایران بیشتر تحقیر می شوند. و حتی گاهی می بینم که متاسفانه عوام، دانشگاهی ها را ریز می بینند. اما چرا؟ مدرک گرایی به قدری در ایران مرسوم شده است که اصالت دانشگاه از دست رفته است. الآن دانشگاه ها ورودی های بسیاری دارند اما خروجی هایشان (بخش قابل توجهی از آنها) حتی ذره ای سواد ندارند. وقتی با بی شرمی تمام جلوی دانشگاه تهران تبلیغات نوشتن دکتری چسبانده می شود، پر واضح است که دانشگاه تحقیر می شود. اما آیا این مشکل از نهاد دانشگاه است یا طرز فکر جامعه؟یقینا دانشگاه تنها مسیر موفقیت نیست، یقینا کسی به صرف رفتن به دانشگاه خوب نمی تواند موفق باشد اما مزایای دانشگاه خوب را نمی توان کتمان کرد.اول اینکه دانشگاه های خوب برای ما فرصتی ایجاد می کنند تا زیر نظر اساتید بی نظیر رشته تخصصی مان تحصیل کنیم.دوم اینکه دانشگاه خوب برای ما شرایط حضور داشتن در کنار یک جو پویا از دانشجوهای فعال و با انگیزه را مهیا می کند و موجب شکل گیری ایده های درخشان و شاید در آینده استارتاپ ها بشود.و همین دو مزیت می تواند ما را بسیار به سوی موفقیت در رشته تخصصی مان حرکت دهد.جمع بندی:در این یادداشت سعی کردم نظرات مخالفین و مدافعین کنکور دادن را ذکر کنم. و باید بگویم قصد من نه دفاع از کنکور است نه زمین زدنش. دانش آموزی هستم که دغدغه هایم در باب مسئله کنکور را نوشتم. من فکر می کنم اول اینکه با برداشتن کنکور تحولی رخ نمی دهد. مسئله را باید ریشه ای و با نگاه بلند مدت حل کرد. و این طور که به نظر می رسد این نگاه بلند مدت نصیب نسل ما دهه هشتادی ها نمی شود. خب پس ما که با کنکور تا چند سال دیگر رو به رو می شویم چه کنیم؟من فقط می توانم بگویم همه چیز به هدف و صداقت خود دانش آموز بستگی دارد. اگر هدف و رسالت دانش آموز از مسیر کنکور گذر می کند باید سختی (و حماقتش!) را بپذیرد و تلاش کند. اگر هم مسیر دیگری غیر از کنکور دارد که به آن اطمینان داشته می تواند از همان راه به سوی اهدافش حرکت کند. مهم ترین نکته در تصمیم گیری برای کنکور جو گیر نشدن است! جو زده جامعه نشویم، به خصوص در زمان کنونی که منتقدین کنکور به شدت در حال افزایش هستند، اسیر جو آن ها نشویم که بعد بخواهیم با لحنی روشنفکرانه بگوییم: من این #کنکور_لعنتی را نمی دهم!بهترین نگاه، نگاه منطقی است. کنکور نه قرار است تحولی عظیم در زندگی ما ایجاد کند و نه اینکه ما را به قعر جهنم ببرد، کنکور فقط یک مرحله است و این ما هستیم که باید انتخاب کنیم می خواهیم سختی این مرحله را متحمل بشویم یا خیر.....مشتاقانه منتظر نقدهایتان هستم. اگر تجربه دانشگاه را داشتید به شدت خوش حال می شوم بنویسید. اگر کنکوری هستید نظراتتان را مشتاقانه می خوانم. به طور کلی این نوشته با نظرات و نقدهای شما ارزشمند می شود، خوش حال می شوم که بنویسید. https://virgool.io/@ARKhoshghalb/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D9%82%D9%84%D8%A8-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D9%88-%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%87-pms3ge6nfwnq?source=newFeed---MP--------3  https://virgool.io/@mrl/%D8%A8%D9%87%D9%85-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D9%86-rlaftqap5d3t  https://virgool.io/@einshiinghaf/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%B1%DB%8C-ex1kll2mbhxl </description>
                <category>حسام‌الدین شمس</category>
                <author>حسام‌الدین شمس</author>
                <pubDate>Thu, 20 Aug 2020 18:59:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در باب فلسفه زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/Dourna/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-r4ebj3fmpekj</link>
                <description>1معنای زندگی چیست؟سوالی به حق که همه ما در دورانی از زندگی مان با آن رو به رو می شویم، سوالی که بیشتر در دوران نوجوانی و جوانی ذهنمان را به خود مشغول می کند. من خودم وقتی به این سوال فکر می کنم که یا در اوج فشار زندگی هستم و یا از فشارها فارغ شده ام، بیکارم و مشغول اینستاگرام نیز نیستم آن وقت زمانی که به این پرسش کلیدی فکر میکنم خود را مخاطب قرار می دهم و می گویم: هی پسر! چرا من باید همچنان به زندگی کردن ادامه بدم؟ (به خصوص خودکشی کردن در دوره معاصر کاری به مراتب آسان تر شده است!)2فکر می کنم روزی که بتوانیم معنای زندگی خود را نه از روی احساس بلکه از روی استدلال بیابیم به بلوغ فکری رسیده ایم. هر چند بلوغ فکری به طور قطع نیازمند صفاتی دیگر نیز هست اما به نظر من مهم ترینش پاسخ دادن به همین سوال است. با این سوال است که ما تکلیف خیلی از سوالات دیگر را نیز روشن می کنیم مثل:آیا خدایی وجود دارد؟اگر هست، چرا این همه رنج می کشیم؟اگر نیست فایده نفس کشیدنمان چیست؟هستی چیست؟ آیا چیزی بیشتر از انفجاری اتفاقی است؟و...3ویل دورانت حادثه ای را در کتاب &quot;درباره معنی زندگی&quot; از خودش تعریف می کند که شاید شنیده باشید اما تکرارش خالی از لطف نیست. این داستان برای من نماد بسیاری از انسان های مدرن است. واقعه از این قرار است:روزی از روزهای پاییز سال 1930 دورانت در حال جمع کردن برگ های ریخته شده بر حیاطش بود، ناگهان مردی خوش پوش وارد حیاطش می شود و به آرامی به او می گوید: یا دلیلی برای زنده ماندنم بازگو کن و یا خودکشی می کنم. دورانت که فرصتی برای پرداختن فلسفی به این موضوع نداشت، نهایت تلاشش را کرد تا دلیلی برای ادامه زندگی به دست آن مرد بدهد. خود دورانت بعدها ماجرا را چنین به یاد می آورد:&quot;به او پیشنهاد کردم کاری برای خودش دست و پا کند، ولی او یکی داشت. گفتم غدای خوبی بخورد، ولی او گرسنه نبود. معلوم بود که دلیل های من تاثیری روی او نگذاشته بود. نمی دانم چه بر سرش آمد.&quot;ویل دورانت در نهایت نمی فهمد که پایان آن مرد چه شد، اما همین اتفاق سبب می شود که به بزرگ ترین افراد قرن بیستم در موسیقی، ادبیات، فلسفه، سیاست و... نامه ای فرستاده و درباره معنی زندگیشان از آنها بپرسد و همین نامه ها و تحلیل های او می شود کتاب &quot;درباره معنی زندگی&quot;.معنای زندگی چیست؟!4&quot;معنای زندگی چیست؟&quot; سوالی است مختص دوران پوچ گرایی معاصر. سوالی که شاید چهارصد سال پیش کم تر انسانی ذهنش درگیر این پرسش می شد به دو دلیل.اولا به قدری مسئله برای پرداختن داشت که اصلا فرصت نداشته به فلسفیدن بپردازد. جنگ ها، بیماری های واگیردار، برده داری، قحطی و... همه بهانه ای بودن برای مشغول شدن و فکر نکردن بود. کسی که در حال مردن از گرسنگی است تنها چیزی که به ذهنش خطور می کند زنده ماندن است.دوما گرایش نسبت به مذهب و اعتقاد به اندیشه هایش کاهش پیدا کرده است.5چگونه می توانیم فلسفه زندگی خود را بیابیم؟با اطمینان می توانم بگویم که هر انسانی برای خود فلسفه ای جداگانه برای زندگی کردنش دارد، فلسفه ای که عموما پیروی از یک مکتب خاص نیست بلکه ترکیبی از اندیشه ها و تجربیات خود و دیگران است. اما نکته مهم اینجاست که محتوای فلسفه او چیست و آیا خودش هم از آن خبر دارد؟خیلی ها به قدری مشغول سطحیِ زندگی شان هستند که درونمایه و ریشه ها را فراموش می کنند. یکی از ویژگی های خوب فلسفه این است که وقتی واردش می شوی مجبور می شوی که به دقت بیندیشی و از تجربه و اندیشه هایت به راحتی رد نشوی و همچنین به ما نحوه تفکرمان را نشان می دهد و اگر غفلتی هم نسبت به خود و جهانمان داشته باشیم کمک می کند برطرف بشود.با مطالعه و اندیشه اندکم می توانم بگویم فلسفه زندگی در خود زندگی و با زندگی کردن است که یافت می شود! البته مطالعه کردن و سر کلاس اساتید رفتن به طور قطع موثر است و می تواند رسیدن به «مقصد»را سریع تر کند اما همه چیز نیست.به «مقصد» اشاره کردم، به نظرم ما در فلسفه زندگی اصلا مقصد نداریم! فلسفه زندگی یعنی خود مسیر. همین مسیری که طی می کنیم می شود معنای زندگی ما. معنای زندگی یک نقطه مشخص نیست بلکه یک مسیر است. مسیری که می توانیم در طول عمر بارها تغییر بدهیم (چون اعتقاد دارم ما برای هدفی به خصوص خلق نشدیم بلکه این ما هستیم که هدف را انتخاب می کنیم) و تا پایان مرگ ادامه بدهیم، در زمان مرگ نیز بر سر همان جاده معنا گوری برای خود حفر کرده، و سپس پایان! شاید بعدش چیزی دیگر بود که امیدواریم باشد و شاید هم به قول نیچه:زندگی جرقه ای است میان دو خلا، تاریکی پیش از تولد و تاریکی پس از تولد.</description>
                <category>حسام‌الدین شمس</category>
                <author>حسام‌الدین شمس</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jun 2020 23:41:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرور کتاب ملت عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@HesamShams1/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D9%84%D8%AA-%D8%B9%D8%B4%D9%82-poc0qkc61sot</link>
                <description>تا به حال از خود پرسیده ای که چگونه می توان از ملال زندگی نجات پیدا کرد؟ تا به حال از خود پرسیده ای که چگونه می توان در جهانی که هر روز سرعت علم دو برابر می شود، بدون اضطرابی مخرب به زیستن ادامه داد؟الیف شافاک، نویسنده کتاب، قصد دارد در این داستان مسیری نشان دهد، مسیری به نام عشق. داستان سه شخصیت اصلی دارد: اللا، شمس تبریزی و مولانا. در ادامه توضیحی کوتاه در باب هر کدام از شخصیت ها می دهم تا با فضای کتاب بهتر آشنا بشوید.داستان از یک زن آغاز می شود، زنی به نام اِللا.اللا مدت هاست که بعد از ازدواج تبدیل به زنی خانه دار شده است، تا اینکه متوجه می شود که فرزندانش بزرگ شده اند و نیازی ندارند که مادرشان مدام در همه کارهایشان دخالت کند.او نیز که حال وقت فراغتی بیشتری به دست آورده است، به عنوان دستیار ویراستار استخدام می شود. برای اولین پروژه کاری اش به او یک کتاب عرفانی- تاریخی از نویسنده ای ناشناس می دهند، نام کتاب «ملت عشق» است.&quot;اما اللا از کجا می توانست بفهمد که این رمان رمانی سردستی نیست؟ از کجا می توانست بفهمد که این کتاب به کلی جریان زندگی اش را عوض می کند؟ از کجا خبر داشت که موقع خواندن ملت عشق زندگی خودش هم از نو سطر به سطر نوشته می شود؟&quot;اللا مدت ها بود که زندگی اش بدل به برکه ای راکد شده بود، سال ها بود که مفهومی به نام عشق را در زندگی اش از دست داده بود. ملت عشق فقط یک کتاب نبود، سنگی بود که برکه زندگی اللا را متلاطم کرد.&quot;سنگی را اگر به رودخانه ای بیندازی، چندان تاثیری ندارد. سطح آب اندکی می شکافد و کمی موج بر می دارد. صدای نامحسوس «تاپ» می آید، اما همین صدا هم در هیاهوی آب و موج هایش گم می شود. همین و بس.اما برکه برای موج برداشتنی چنین ناگهانی آماده نیست. یک سنگ کافی است برای زیر و رو کردنش، از عمق تکان دادنش. برکه پس از برخورد با سنگ دیگر مثل سابق نمی ماند، نمی تواند بماند.&quot;&quot;در جست و جوی زندگی ای هستم که به زیستنش بیرزد؛ همین طور دانشی که به دانستنش بیرزد. بی ریشه ام، بی وطن. از هنگامی که خود را در او فنا کرده ام، از وقتی پیش از مرگ مرده ام، بی آغاز و بی پایانم. نه پژمرده ام، نه بی چاره. نه محتاج کسی ام، نه به کسی امر می کنم. اما مرا برگ خشکی بازیچه دست باد نپندارید. از آن درویش ها نیستم که دهان دارند، زبان نه. من آن طوفانم که در جهتی می وزد که خود بخواهد.&quot;شمس تبریزی یک درویش است، از نوجوانی دیار خود (تبریز) را ترک می کند و شروع می کند به سفر در دور دنیا، به قصد یافتن خدا.هیچ گاه یک جانشین نشده است، به مناطق مختلفی می رود، آدم های مختلفی را می بیند و به تدریج در طول زندگی اش قواعدی می سازد به نام: «چهل قاعده صوفی مسلکانی که دلی باز و روحی در پرواز دارند.»شمس تبریزی حال به جایی رسیده است که نیاز به یک آئینه جان دارد، کسی که بتواند دانش خود را به او بیاموزاند، شمس تبریزی مرید نمی خواهد، آئینه جان می خواهد!سومین شخصیت، که قرار است با او در داستان رو به رو بشویم، یکی از شخصیت های بزرگ شرقی- اسلامی است، شخصیتی به نام مولانا.در داستان با شیخی جوان آشنا می شویم، چهل سال سن بیشتر ندارد، اما خیلی زود به شهرت و مقامی رسیده است، مریدان و شیفتگان بسیاری دارد، از قرار معلوم زندگی اش خوب است اما یک خلاء در زندگی اش حس می کند.او نیز نیاز به یک آئینه جان دارد...ملت عشق کتابی است که نگاهی نو نسبت به عشق، دین و خدا دارد.شمس در داستان شخصیت زیرکی دارد و با قواعد چهل گانه اش و داستان های عرفانی که در میانه ی داستان بیان می کند، مجبورمان می کند بیندیشیم.کتاب علاوه بر اللا، شمس تبریزی و مولانا شخصیت های متنوع دیگری نیز دارد که به تدریج در سیر داستان با آنها آشنا می شویم. از این جهت کتاب خسته کننده نیست.مخاطبین این کتاب چه کسانی هستند؟1- کسانی که به رمان (به خصوص عاشقانه) علاقه مند هستند این کتاب برایشان جذاب خواهد بود.2- هر چند این کتاب در جزئیات تاریخی واقعه ی رویارویی شمس و مولانا کاستی هایی دارد، اما با این حال به خوبی می تواند فضای آن برخورد اسرار آمیز را بیان کند.از این کتاب علاقه مندان به آشنایی با عرفان شرقی و زندگی مولوی می توانند بیشترین بهره و لذت را ببرند.سایت مرتا:https://mertaa.irسایت سبکتو:https://sabketo.com</description>
                <category>حسام‌الدین شمس</category>
                <author>حسام‌الدین شمس</author>
                <pubDate>Wed, 08 Apr 2020 19:31:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من یک ایوان ایلیچم تو چطور؟ (مرور کتاب)</title>
                <link>https://virgool.io/@HesamShams1/%D9%85%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%84%DB%8C%DA%86%D9%85-%D8%AA%D9%88-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-hbdt3xwf7i8x</link>
                <description>مرگ مفهوم دردناکی است، همان مفهومی که حتی اگر بر روی سخت ترین زمین ها هم ایستاده باشیم، با شنیدن آن زمین زیر پایمان ویران می شود، به ایمان آدم ها توجهی نمی کند و در دل خداباوران و خداناباوران دلهره ایجاد می کند.مرگ همان مفهومی است که هر روز جلوی ما جان می گیرد، هشدار می دهد و ما با نهایت تکبر لب هایمان را غنچه می کنیم، پوزخندی می زنیم و طوری نگاهش می کنیم که گویی هیچ گاه دستش به ما نمی رسد، اما غافل اینکه در نهایت نزد ما نیز می آید.تولستوی در کتاب مرگ ایوان ایلیچ در باب مرگ نوشته است. از همان ابتدای کتاب معلوم است که قصد ندارد داستانی هیجان برانگیز داشته باشد. از همان ابتدا پایان ناگوار داستان خود را صریح بیان می کند، به طوری که هنوز صفحه اول کتاب را تمام نکرده ایم که با این جمله رو به رو می شویم: &quot;آقایان ایوان ایلیچ هم مرد!&quot;داستان درباره مردی است به نام ایوان ایلیچ. او یک قاضی است، موقعیتی شغلی مهم دارد و فاصله اش با خوش بختی ذره ای بیش نیست. اما در میانه داستان متوجه می شود که بیمار است و فاصله چندانی با مرگ ندارد، وقتی که این حقیقت را می پذیرد در واپسین روزهای عمرش به مروری از زندگی خود می پردازد و آنجاست که می فهمد در زندگی به خاطر اهدافی اشتباه از پشت خنجر خورده...هیچ چیز دردناک تر آن نیست که تمام عمر به زندگی خود افتخار کنی و ناگهان در واپسین لحظات عمر خود، بفهمی که همه چیز دروغ بوده است، مسیرت، اهدافت، دستاوردهایت و افتخاراتت. گمان می کنم آن موقع حس و حال پادشاهی را خواهیم داشت که در اوج کشورگشایی از یک نوکر پست خنجر بخورد و جان دهد!دردناک است که مرگ را بارها جلوی روی خود ببینی اما باز هم با خود بگویی: «نه، مرگ به سراغ من نمی آید...»در جایی از کتاب می خوانیم که:&quot;...مثالی را که در کتاب منطق برای قیاس خوانده بود، به این قرار که «کایوس انسان است، انسان فانی است، پس کایوس فانی است»، در تمام عمرش فقط در مورد کایوس درست شمرده و هرگز خود را در دایره ی شمول آن نگذاشته بود. آدم بودن کایوس جنبه ی کلی داشت و در فانی بودنش هم حرفی نبود. اما او که کایوس نبود و آدم بونش هم جنبه کلی نداشت. او آدمی خاص بود و همیشه حسابش از عام جدا بوده....«البته، کایوس فانی و بود و البته می بایست بمیرد، ولی من، وانیا، ایوان ایلیچ با این همه احساس ها و اندیشه ها... برای من مسئله شکل دیگری پیدا می کند. مگر ممکن است که من هم مثل همه بمیرم؟ چنین چیزی خیلی وحشت انگیز می شد.»&quot;نیچه می گوید:انسان در مقایسه با دیگر حیوانات به یک چیز بیشتر برای زندگی کردن نیاز دارد و آن این است که «هر چند گاهی می خواهد بداند که چرا زندگی می کند».مسیر درست زندگی چیست؟ایوان ایلیچ تمام عمر این سوال را نادیده گرفت، شاید هم نمی دانست که چنین سوالی وجود دارد، اما وقتی که به روزهای آخر عمر خود رسیده بود ناگهان فهمید که باید چنین سوالی را نیز از خود بپرسد.ایوان ایلیچ روایتگر زندگی خیلی از انسان ها است، انسان هایی که عمر خود را بر سر اهداف فرعی گذاشته اند. فکر می کنم این رمان گزینه مناسبی برای مطالعه کتب فلسفی و تولستوی خوانی می تواند باشد.</description>
                <category>حسام‌الدین شمس</category>
                <author>حسام‌الدین شمس</author>
                <pubDate>Sat, 04 Apr 2020 19:47:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاملی کوتاه در باب نابرابری و دیکتاتوری! + معرفی یک کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@HesamShams1/%D8%AA%D8%A7%D9%85%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-hbgyulcztvfz</link>
                <description>منبع: سایت فری پیکدر طول زندگی، وقتی به تاریخ ایران یا جهان توجه می کنیم، بارها نظام های سیاسی را می بینیم که آشکارا نسل کشی می کنند، قوانین را زیر پا می گذارند و مردم را زیر چرخ های ایدئولوژی و در آرزوی ساخت یک آرمان شهر لِه می کنند!این تفکرات به مراتب در طول تاریخ بوده است، اما وقتی حیرت برانگیز می شود که می بینیم در قرن بیستم که تمدن غرب با غرور بر قله های موفقیت ایستاده بود چه می شود که ما نظاره گر اوج این دیکتاتوری ها هستیم؟مدتی بود که دوست داشتم بدانم چرا و چگونه می شود که در تاریخ، حکومت های استبدادی به وجود می آیند و بیشتر از آن علاقه مند بودم که درک کنم چطور مردم آلمان حاضر شدند از استدلال ها و آرمان های سست و متناقض هیتلر اطاعت کنند و وارد جنگی خونین بشوند. مردمی که فیلسوفانی برجسته (مانند: نیچه، هگل، گوته و...) در تاریخ معاصر خود داشته اند.در جایی از کتاب «جنون قدرت و قدرت نامشروع» می خوانیم:&quot;از سال 1948 تا سال 1991 رژیم آپارتاید در آفریقای جنوبی بر مسند قدرت بود. آپارتاید یا تبعیض نژادی در آفریقای جنوبی به این معنا بود که اقلیت سفیدپوست (اروپایی تبار) در بالاترین سطح رفاه زندگی می کردند و اکثریت رنگین پوست (آفریقایی تبار و هندی تبار) در پایین ترین سطح رفاه.حتما این سوال برایتان ایجاد می شود که چه طور یک اقلیت ده درصدی توانسته به مدت بیش از چهل سال یک اکثریت نود درصدی را به اسارت بگیرد و از حقوق شهروندی محروم کند. چرا این اکثریت نود درصدی در مدت چند دهه نتوانستد سیطره ی این اقلیت کوچک را در هم بشکنند؟&quot;سوال مهم این است که چرا چنین حکومت هایی ایجاد می شوند و مهم تر از آن، چرا مردم با کمال میل از آن اطاعت می کنند؟چرا در تاریخ با وجود تبعیض هایی که بر اکثریت مردم وارد می شود اما هیچ عکس العمل مفیدی از خود نشان نمی دهند؟&quot;جنون قدرت و قدرت نامشروع&quot;  کتابی است که سعی دارد به این پرسش های عمیق (و تاریخی) پاسخ بدهد. نویسنده کتاب، دکترسرگلزایی قصد دارد به صورت مقالاتی کوتاه به این مقوله بپردازد.دکتر سرگلزایی یک روان پزشک است که تا به حال چند کتاب نیز با عنوان شخصیت سالم، یادداشت های یک روان پزشک و... به چاپ رسانده است، همچنین یک سایت (با آدرس: drsargolzaei.com) دارند که می توانید دیگر مقالات ایشان را بخوانید.مهم ترین وجه تمایز این کتاب با دیگر کتاب ها، مخاطبِ عام آن است. به این معنا که کتاب با زبانی ساده و خلاصه نوشته شده است.معمولا کتاب های تخصصی نیاز به یک پیش زمینه دارد، اما این کتاب تنها پیش زمینه اش، علاقه خواننده است و بس. مخاطبین کتاب هم کسانی  هستند که به موضوع قدرت های نامشروع علاقه مند بوده و یا سوالات ذکر شده ذهنشان را درگیر کرده است، این کتاب می تواند برایشان مفید باشد.به نظرم، چنین کتاب هایی جایشان در بازار نشر ایران خالی است. کتاب هایی کوتاه و ساده فهم که موضوعات مهم را از جوانب متفاوت به صورت خلاصه مدنظر قرار می دهند و خواننده را برای دانستن بیشتر تشنه می کنند.</description>
                <category>حسام‌الدین شمس</category>
                <author>حسام‌الدین شمس</author>
                <pubDate>Tue, 31 Mar 2020 20:10:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از اسپینوزا تا نازیسم! (معرفی کتاب مسئله اسپینوزا)</title>
                <link>https://virgool.io/@HesamShams1/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D9%86%D9%88%D8%B2%D8%A7-%D8%AA%D8%A7-%D9%86%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D9%86%D9%88%D8%B2%D8%A7-bgeiyc8ddtmu</link>
                <description>در مسئله اسپینوزا ما با دو داستان رو به رو هستیم، یک داستان بر می گردد به ابتدای دوران روشنگری (قرن هفده میلادی) و مربوط می شود به یک فیلسوف از دین خارج شده. داستان دیگری بر می گردد به اوایل قرن بیستم و فیلسوفی مغرور که در آینده قرار است تبدیل به یکی از تئوریسین های بزرگ نازیسم شود...در رمان های یالوم همیشه ما وارد یک کلاس درس می شویم، کلاسی که هم اندیشه یک فیلسوف را نمایان می کند و هم شخصیت و افکار انسان ها را به ما نشان می دهد. با همین شیوه داستان گونه ی یالوم ما گامی به سمت خودآگاهی بر می داریم، و بزرگ ترین دستاورد مطالعه کتاب های یالوم پیشرفت در خودآگاهی است.«عقاید اشتباه، آرامش متزلزل و دروغین به بار می آورد!»این عین عبارتی است که فیلسوفی جوان و یهودی در اواسط قرن هفدهم بیان می کند، فیلسوفی که یک نسل بعد از توبه خفت بار گالیله (در کلیسا) زندگی می کند. وقتی این جوان یهودی چنین عبارتی را به کار می برد هنوز نمی داند که قرار است چند هفته بعد از گفتن این جمله، تا پایان عمر حکم ارتدادش صادر بشود. فیلسوفی که خیلی از متفکرین اذعان دارند که عصر روشنگری بعد از عقاید او، آغاز شد.نام او باروخ اسپینوزا است.اسپینوزا نگاهی نو نسبت به دین و خدا داشت، نگاهی که حاضر نشد از آن کوتاه بیاید و به همین سبب خاخام ها او را تا پایان عمر از دین مرتد خواندند.اسپینوزا فیلسوفی بود که نمی خواست دین و خداوند را از طریق خرافات خاخام ها (روحانیون یهودی) درک کند، او قصد داشت با قدرت خِرد خداوند را بشناسد و چنین هم شد.«... یک فیلسوف شکست خورده ی پُرمدعا، وانهاده، محروم از محبت و نامهربان که در مورد خودش کنجکاو نیست و با وجود حس غیرمنصفانه درباره ی خود، با حس خودبینانه ای از برتری روی زمین می گشت...»این دومین شخصیتی است که ما در داستان سر و کار داریم، شخصیتی متزلزل که در نهایت به یکی از تئوریسین های بزرگ نازیسم تبدیل می شود نام او، آلفرد روزنبرگ است.روزنبرگ عقاید تندی نسبت به یهودیت دارد و آنها را خون آشام تمدن های آریایی می نامد. روزنبرگ در یک سخنرانی انتخاباتی در دبیرستان سخنان یهودستیزانه ای ایراد می کند.مدیر و معلم او که می خواهند اندیشه او را تغییر بدهند، مجبورش می کنند به عنوان تکلیف بخش هایی از زندگی نامه گوته نویسنده مشهور آلمانی را بخواند.در بخشی از زندگی نامه، گوته اذعان می کند که الگویش اسپینوزا بوده است. روزنبرگ که برای گوته به عنوان یک متفکر و آلمانی اصیل احترام بسیار قائل است تعجب می کند که چرا اسوه اش یک یهودی پست است؟و این چنین مسئله اسپینوزا شکل می گیرد...مسئله اسپینوزا مثل دیگر رمان های یالوم نثری ساده و روان دارد. بهاره نوبهار نیز به عنوان مترجم، در ترجمه کتاب موفق بوده است.مخاطب این داستان چه کسانی هستند؟1-کسانی که به رمان فلسفی علاقه مند هستند. فلسفه اندیشی در یک رمان آن هم به صورت زندگی نامه قطعا می تواند خیلی ساده تر باشد.2- کسانی که رمان های روان شناسی می خوانند، احتمالا به خوبی می توانند از این رمان بهره ببرند.</description>
                <category>حسام‌الدین شمس</category>
                <author>حسام‌الدین شمس</author>
                <pubDate>Sat, 28 Mar 2020 21:07:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تفاوت ارزش ها با اهداف چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@HesamShams1/%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%81-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-svkcc0icnbrm</link>
                <description>ارزش ها با اهداف تفاوت دارند، اهداف قابل دسترسی و دستیابی هستند و شما در نهایت می توانید در کنار آن ها علامتی به نشانه انجام شدن شان بزنید. برعکس اهداف، ارزش ها چیزی نیستند که بتوانیم به دست آوریم بلکه در تمام طول زندگی آن ها را انجام می دهیم و پیگیرشان هستیم.ممکن است برای بسیاری از افراد، تفاوت ارزش ها و اهداف کمی گیج کننده باشد. همه ما در جامعه ای زندگی می کنیم که بر رسیدن به اهداف تاکید می شود. حتی خیلی از مواقعی که مردم درباره ارزش ها صحبت می کنند، منظورشان اهداف است و نه ارزش ها! پس بگذارید تفاوت این دو را بیان کنیم. ارزش ها درباره این است که &quot;چگونه انسانی می خواهید باشید؟&quot; یا &quot;چگونه رفتاری می خواهید داشته باشید؟&quot;. در حالی که اهداف اشاره به این دارند که: &quot;به چه چیزی می خواهید برسید؟&quot; کسب شغلی موفق، خرید خانه ای بزرگ، یافتن شریک زندگی خوب، و داشتن فرزندان، همگی جزو اهداف به شمار می روند. می توانید وقتی به یکی از اهدافتان می رسید، در کنار فهرست خود علامتی بزنید: &quot;تمام! من به آن رسیدم&quot;. در حالی که ارزش ها رسیدنی نیست و چگونگی رفتار شماست به عبارتی &quot;چگونه انسانی می خواهید باشید؟&quot;، چه در هنگامی که به هدفی دست می یابید و چه هنگامی که به هدفی دست نمی یابید.منبع: کتاب کوچینگ زندگی/ صفحه 38/ انتشارات اندیشه احسانارزش ها قطب نما هستند، قطب نمایی که کشتی زندگی را جهت می دهد. اهداف آن مقصدی است که کشتی می خواهد به آن برسد. کشتی زندگی هیچ گاه (تا زمان مرگ) متوقف نمی شود اگر زیستی بر اساس ارزش ها داشته باشیم ناخدای کشتی خودمان هستیم اما اگر بخواهیم بدون تعیین ارزش زندگی کنیم باید انتظار گم شدن نیز داشته باشیم.وقتی ارزش باشد حتی در اعماق پوچی زندگی نیز بارقه ای از نور یافت می شود، در غیر این صورت اگر زندگی بر اساس ارزش نداشته باشیم در روشنایی کورکننده خورشید ظهرگاهی نیز کوری بیش نیستیم.شاید برای همین است که به طور معمول در فیلم ها و گاهی نیز در واقعیت، طبقه متوسط و یا مرفه جامعه را می بینیم که از زندگی شان ناراضی هستند اما به عکس طبقه ضعیفِ جامعه خشنود و نیشش تا بناگوش باز!چون آن چوپان در یک ده دور افتاده یکسری ارزش های مشخص از خانواده خود آموخته و به همان اصول ابتدایی تا آخر عمر پایبند است. اصول ساده (ولی مهمی) مثل صداقت، کمک به دوست و... درسته که او در میان گله ای از گوسفندها با بوی نامطبوعشان زندگی می کند اما خشنود است چون به ارزش های خود پایبند است.حال اینکه آن شهرنشین مرفه با اهداف و آرمان های جهانی اش اما حتی یک ارزش هم در زندگی خود ندارد و اگر هم دارد به آن عمل نمی کند.شاید آن چوپان تا آخر عمر چوپان باقی بماند و نیز بدون پیشرفت و هدفی زندگی کند، اما لااقل زندگی ارزشی دارد. اما آن شهرنشین با هدف های بزرگش بدون حتی یک ارزش که از قلبش بیرون بتراود زندگی می کند...چه خوب است که امسال در کنار اهداف رنگارنگ به سراغ یک زیست ارزشی نیز برویم.امیدوارم نویسنده و خواننده این نوشته ارزش های خود را بیابند و در آن ها استقامت بورزند... انشاالله.</description>
                <category>حسام‌الدین شمس</category>
                <author>حسام‌الدین شمس</author>
                <pubDate>Sat, 21 Mar 2020 19:46:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا مردم کتاب نمی خوانند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@HesamShams1/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF-fmsbwz70y6ol</link>
                <description>چندی پیش به اتفاق یکی از دوستانم به یک جلسه گفت و گو درباره کتاب رفتم. از یک هفته قبل گفته بودند که کتاب سه دقیقه در قیامت را بخوانید و برگه ای داده بودند که باید با توجه به معیارهای آن،  کتاب را ارزیابی می کردیم.کتاب را خوانده اما لذت نبرده بودم و نقدهایی به محتوای کتاب داشتم. وقتی وارد جلسه شدم درباره کتاب شروع به گفت و گو کردیم. در حدود دو ساعت یک بارش فکری درباره کتاب داشتیم. هر چند کتاب را نپسندیده بودم اما به قدری آن دو ساعت بارش فکری جذاب بود که انگیزه من را به یادگیری و حرصم را برای مطالعه دو چندان کرد!درباره بارش فکری زیاد نوشته اند اما تجربه ای که من از بارش فکری داشتم به قدری شیرین بود که از آن پس علاقه مند شدم باز هم یک چنین جلساتی را تکرار کنم.در ادامه یادداشت قصد ندارم جلسات بارش فکری را به صورت علمی و تئوری توضیح بدهم بلکه می خواهم تجربه و تاملات خود را از این جلسه بنویسم.1- یکی از مهم ترین نکات بارش فکری چالش است. در جلسات بارش فکری یک فرهنگ مثبتی حاکم است، به نام انتقاد! شما در جلسات بارش فکری گفت و گو می کنید، نظر می دهید و در مقابل انتقاد می شنوید. در این جلسات شما دقیق می شوید، ناگهان از روزمرگی افکار بیرون می آیید و سعی می کنید وقتی می خواهید یک اظهار نظر بکنید روی آن بیندیشید چون افراد دیگر دارند با دیده انتقادی به شما می نگرند و در مقابل نظرات شما، نظرات خودشان را بیان می کنند. در این جلسات شما مدام ذهنت در چالش است و سوالات مختلفی برایت ایجاد می شود. برعکس بحث هایی که در دورهمی های دوستانه و یا مهمانی ها شکل می گیرد و به طور معمول اشخاص بر مبنای احساسات صحبت می کنند در این جلسات به شخصه من مجبور بودم روی خیلی از حرف هایم تامل و سپس اظهار نظر کنم.2- در جلساتی که گفت و گو و نقد متقابل وجود داشته باشد هم تو کتاب می خوانی و هم کتاب بهت معرفی می شود.تو در این جلساتِ گفت و گو محور وقتی شرکت می کنی، هر بار که شخصی شروع به صحبت کردن می کند و نظری می دهد تو گویی در حال خواندن یک کتاب هستی، کتاب اندیشه های آن شخص!3- از طرفی یکی از مهم ترین ویژگی های این جلسات این است که تو یک موضوع را از قضیه های مختلف تماشا می کنی و به همین سبب مدام برایت سوال ایجاد می شود، سوالاتی که خیلی هایش در جلسه برایشان پاسخی پیدا نمی کنی و دقیقا همین ویژگی است که این جلسات را ارزشمند می کند.به باور من مهم ترین ویژگی این تیپ جلسات گفت و گویی و انتقادی تولید سوال است. سوالاتی که از برخی شان نمی توانی با بی توجه رد بشوی و کنجکاو هستی که پاسخ آن ها را بیابی.جلسه به پایان رسیده بود، بچه ها در حالی که وسایلشان را جمع می کردند از یکدیگر به خاطر تندشدن لحنشان در طول جلسه عضرخواهی می کردند و خداحافظی کنان از یکدیگر جدا می شدند. من نیز از در زدم بیرون و در حالی که در خیابان صفائیه قدم می زدم به جلسه فکر می کردم. سوالات زیادی برایم ایجاد شده بود، سوالاتی که ذهنم را مشغول خود کرده و جوابی برایشان نداشتم. احساس می کردم شهوتِ مطالعه ام در حال فشار به اندیشه خسته ام هست تا مجبورم کند همین الآن به سراغ مطالعه یک کتاب بروم، بلکه با مطالعه جوابی برای سوالات خود پیدا کنم.کمتر موقعی مثل آن روز، من نیاز به مطالعه را احساس می کردم. کمتر موقعی برای من پیش می آمد که این چنین اشتیاق به خواندن یک کتاب داشته باشم.همان صبح جمعه که در خیابان خلوت صفائیه قدم می زدم و ذهنم خسته اما شاداب از جلسه ی چند دقیقه پیش بود، سوالی برایم ایجاد شد که چرا مردم علاقه ای به کتاب ندارند؟چرا مردم کتاب نمی خوانند؟ شاید بهتر باشد سوال را طور دیگری بپرسیم، اصلا چرا مردم کتاب بخوانند؟به این سوال چند مرتبه تا به حال در یادداشت های قبلی ام پاسخ داده ام و در این یادداشت سعی می کنم از زاویه ای دیگر به قضیه نگاه کنم.می خواهم دوباره به تجربه ای که از این جلسه بارش فکری داشتم اشاره کنم، من در آن جلسه بیشتر از قبل به کتاب علاقه مند شدم چرا؟ چون سوال داشتم، چون احساس نیاز داشتم، چون اندیشیده بودم.کتاب به خودی خود ماهیت مقدسی ندارد کتاب مثل لیوان آب است، کسی این لیوان آب را می نوشد که تشنه باشد. اما تشنه چی؟ تشنه پاسخ.وقتی ما احساس تشنگی می کنیم که سوال داشته باشیم، سوال های بی جواب. سوال هایی که نتوانیم با دانش محدود خودمان پاسخ بدهیم. وقتی ما احساس کنیم که منابع دانسته هایمان محدود است به سراغ یک منبع بزرگ تر می رویم، منبعِ بزرگ تر اندیشه، کتاب است.کسانی برایشان سوال پیش می آید که فکر کنند. آن هایی که کتاب نمی خوانند به عقیده من اصلا فکر نمی کنند، یا اگر هم فکر می کنند حاضر نیستند به دانسته های قبلی خود شک کنند.به باور من ذهن افرادی که کتاب نمی خوانند منفعل است و وظیفه خود، یعنی فکر کردن را به خوبی انجام نمی دهد. امکان ندارد در دنیای امروز ما فکر کنیم و سوال برایمان ایجاد نشود. این سوال ها را از کجا می توان پاسخش را یافت؟ با مطالعه و اندیشیدن.کسانی که کتاب نمی خوانند به باور من چند احتمال برای این عملشان وجود دارد:1- یا فکر فعالانه ندارند و اهل اندیشه نیستند.2- و یا اگر افرادی فکور هستند اهمال کاری می کنند و سعی نمی کنند برای سوال هایشان پاسخی بیابند.3- شاید هم به قدری مغرور به دانشِ دست و پا شکسته خود هستند که حاضر نیستند اندیشه های دیگران را بشنوند.از طرفی به نظر من نبود علاقه به کتاب در جامعه ایران یک امر طبیعی است و اصلا با توجه به نگرش کلی جامعه اگر این اتفاق رخ ندهد بایستی تعجب کرد.در جامعه کنونی ایران، مردم کوچه و بازار اصلا نیازی به فکر کردن در خود احساس نمی کنند، کسی می اندیشد که دغدغه داشته باشد یا تفکری انتقادی نسبت به خود، فرهنگش، اعتقاداتش و باورهایش داشته باشد. کسانی تفکر انتقادی دارند که احساس نقصان و یا کمبود در اندیشه خود یا جامعه شان احساس می کنند پس سعی می کنند که آن نقصان را کشف و برطرف کنند و این گونه می شود که به سمت کتاب می روند.اما عملا در جامعه ما یک چنین نگرشی کم دیده می شود، چرا؟ چون ما خیلی اوقات مغروریم و احساس برتری نسبت به جهان داریم. خیلی اوقات از خودمان با صفت عالی(ترین) یاد می کنیم:  کامل ترین دین عالم، بهترین نظام سیاسی در دنیا، تاریخی ترین کشور در دنیا و...خب زمانی که ما خود را بهترین می دانیم، اصلا دیگر چرا باید برویم کتاب بخوانیم؟ وقتی ما کامل ترین دین عالم هستیم چرا باید در رابطه با ادیان دیگر مطالعه کنیم؟ وقتی ما شکوهمند ترین انقلاب تاریخ را در کشورمان داشته ایم چرا باید در رابطه با انقلاب های دیگر مطالعه داشته باشیم؟شاید یکی از کارهایی که باید برای ترویج فرهنگ کتاب خوانی انجام بدهیم این است که ابتدا تکبرمان را کنار بگذاریم و با شکاکیت به خود، ارزش هایمان و وقایع اطرافمان نگاه بیندازیم و تفکر انتقادی را در خودمان پرورش بدهیم.</description>
                <category>حسام‌الدین شمس</category>
                <author>حسام‌الدین شمس</author>
                <pubDate>Sat, 22 Feb 2020 22:19:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب ملاصالح</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D9%84%D8%A7%D8%B5%D8%A7%D9%84%D8%AD-h4rxf9gnqm3m</link>
                <description>از انقلاب اسلامی و جنگ هشت ساله خیلی صحبت ها شده است و همچنان می شود. جناح های سیاسی مختلف هر کدام برای اهداف خویش به این دو حوزه زیاد رجوع می کنند. در طول تاریخ شایعات و سوالات زیادی نسبت به انقلاب پیش آمده است. شخصیت های زیادی در قبل و بعد انقلاب بوده اند که کارهای مخوفی انجام داده اند و علامت سوال های زیادی به وجود آورده اند. در تاریخ ایران به شخصیت های سیاسی (اعم از موافق و مخالف) خیلی توجه می شود اما کمتر کسی درباره مردم و بستری که آن انقلابیون در آن رشد کرده اند و باعث شکوه یا ویرانی دین، ارزش ها، ایران و... شده اند صحبت می کند.به عقیده من بازار نشر ایران نیاز دارد که کتاب هایی منتشر کند که از زبان مردم صحبت کند. همان مردمی که ناگهان دست به کارهایی غیر منتظره می زنند که سبب هراس یا افتخار حاکمان کشور می شود.ملاصالح جزو یکی از بی شمار انسان هایی است که در تاریخ انقلاب اسلامی و جنگ هشت ساله نقش آفرینی کرده است. در کتاب ملاصالح ما با یک عرب خوزستانی آشنا می شویم که در یکی از روستاهای خوزستان متولد می شود و در جوانی به سبب فعالیت های فرهنگی که داشته است به دست ساواک دستگیر می شود و حدود هفت سال به زندان می افتد و سپس در دوران جنگ به سبب فعالیت هایی که بر علیه حکومت بعثی عراق داشته است چندین سال اسیر می شود... و خلاصه اینکه زندگی پر فراز و نشیبی را پشت سر می گذراند، زندگی که سال های جوانی اش در زندان، اسارت و شکنجه گذرانیده شده است.ملاصالح شخصیتی قهرمان است، قهرمان میهن. جزو آن دسته از قهرمانانی که بی ادعا برای اهدافشان رنج می کشند و خیلی هایشان نیز در نهان می میرند و کسی هم از وجود آن ها با خبر نمی شود.معمولا در ایران، وقتی کتاب هایی با محوریت انقلاب و جنگ می خوانیم ناگهان با کتاب هایی از نوع مذهبی افراطی و با اهداف سیاسی محسوس نظام جمهوری اسلامی رو به رو می شویم!به نظر من این کتاب از این جهت کتاب خوش خوان و جذابی هست که جانب داری های سیاسی چندانی در خود ندارد و همچنین عقاید خود را تحمیل نمی کند. کتابی است که زندگی نامه یکی از انسان هایی را می نویسد که در دوران انقلاب و جنگ سختی های بسیاری کشیده اند.این کتاب را به دوستداران تاریخ و جامعه شناسی ایران معرفی می کنم چون می توانند با طرز فکر و عقاید مردم در چهل سال پیش آشنا بشوند.ملاصالح اساساً به دلیل رویدادهای متفاوت و موقعیت های مختلفی که حضور داشته است شخصیت جالبی است. او یکی از مبارزان بر علیه رژیم شاه قبل از انقلاب، یکی از گوینده های رادیوی عربی جمهوری اسلامی بعد از انقلاب و در هنگام جنگ یک نیروی فعال و همچنین جزو یکی از اسرا بود. اسیری که رفیق تیمسار عزاوی مشاور عالی صدام و تجربه مترجمی صدام نیز در پرونده خود داشته است.</description>
                <category>حسام‌الدین شمس</category>
                <author>حسام‌الدین شمس</author>
                <pubDate>Sat, 15 Feb 2020 00:06:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تظاهر به دانایی</title>
                <link>https://virgool.io/@HesamShams1/%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D9%87%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-rn8ckqafcigw</link>
                <description>در دنیایی زندگی می کنیم که مدام به سمت ظواهر پیش می رویم حتی در مهارت آموزی نیز به سمت ظواهر پیش می رویم.مدتی است توجهم به این موضوع جلب شده است که در بین عده ای از مردم و خانواده ها رسم شده است که خودشان و فرزندان خود را به کلاس های چون سخنرانی وفن بیان، فنون نویسندگی، مهارت های ارتباطی و... ببرند.از طرفی باعث خوش حالی است که مردم به آموزش و رشد فردی علاقه مند شده اند اما از طرفی یک زنگ خطر به صدا در می آید. زنگ خطر زمانی به صدا در می آید که می بینیم علاقه به این کلاس های آموزشی بالا رفته است اما علاقه به مطالعه تغییری پیدا نکرده است!مردم بیشتر به کلاس فن بیان و سخنرانی می روند.آموزش مهارت های ارتباطی بیشتر شده است.کلاس های زبان بدن بیشتر شده است.فروش کتاب برای شخصیت کاریزماتیک و میل به قدرت بالا رفته است.کلاس های تندخوانی بیشتر شده است.کتاب ها و سمینارهای موفقیت فراوان یافت می شود.اما مسئله وقتی جالب می شود که:خیلی ها به کلاس فن بیان می روند اما کمتر کسی می اندیشد.افراد فن بیانشان بالا می رود اما حرفی برای گفتن ندارند. تبدیل به سخنران های کاریزماتیک می شوند اما در عمل فقط یک سری گزافه را با زبانی شیوا بیان می کنند. به زبانی دیگر:حماقت را زیبا بیان می کنند.تندخوانی یاد می گیرند اما کتاب نمی خوانند.سخنرانی اصولی یاد می گیرند اما حرف حساب نمی زنند.اصول موفقیت را یاد می گیرند اما به کار نمی بندند.اعتماد به نفسشان را بالا می برند اما عقلشان را نه!مهارت های ارتباطی حرفه ای یاد می گیرند، دارای زبان بدنی قدرتمند می شوند، ارتباط چشمی جذاب می آموزند یاد می گیرند چگونه با اعتماد به نفس راه بروند، سر تکان بدهند، دست بدهند اما یاد نمی گیرند که چگونه با اعتماد به نفس بیندیشند.مدام به دنبال تکاثر مهارت می رویم اما کمتر کسی پیدا می شود که به دنبال تکاثر تفکر برود.مهارت های بیرونی مان را تقویت می کنیم اما از درون خالی هستیم.اینها نتیجه همان می شود که اشخاص بدل به احمق هایی کاریزماتیک شوند.اگر همین گونه پیش برویم در نهایت یک مشت احمق کاریزماتیک و جذاب تحویل جامعه می دهیم.من مدت هاست که دیگر اعتقادی به رفتن به کلاس فن بیان ندارم. اعتقاد دارم آدم تا وقتی حرفی برای گفتن نداشته باشد هزاربار هم بهتر از هیتلر سخنرانی جذاب ارائه بدهد، فایده ای ندارد.اتفاقا یادگیری سخنرانی موثر بدون دانش کافی سبب می شود ما توهم عاقل بودن پیدا کنیم. فکر کنیم که چون خوب صحبت می کنیم و همه را تحت تاثیر قرار می دهیم پس دلیل بر این است که حرف حسابی هم می زنیم.اتفاقا بارها همکلاسی های خود را دیده ام که سر کلاس اقتصاد و جامعه شناسی با فن بیانی شیوا و جذاب حرف های تاثیرگذاری می زنند اما وقتی بعد از کلاس به حرف هایشان فکر می کنم می بینم بیشتر نشخوار احساسات و هیجان های درون جامعه بوده است تا حرفی آموزنده و اندیشمندانه!نگرشی که من دارم این است که اشخاص ابتدا باید اندیشه و اندیشیدن را بیاموزند و سپس به سراغ ابزار بروز اندیشه بروند.فنون نویسندگی، سخنرانی، مهارت های ارتباطی، تندخوانی و... همه و همه یک ابزار برای بهتر شدن است.تندخوانی را یاد می گیریم تا بهتر بخوانیم نه اینکه فقط بخوانیم و ویترینی مفصل از کتاب های تندخوانده شده و درک نشده جمع کنیم.تندخوانی را باید کسی برود که کتاب می خواند ولی می خواهد بهتر از قبل کتاب بخواند. نه اینکه کسی که تا حالا کتاب نخوانده است برود و توقع اتفاقات شگفت انگیز داشته باشد.کتاب های موفقیت را باید کسی بخواند که اهل تلاش و کوشش است تا با مطالعه این کتاب ها بهره وری خود را بالا ببرد نه اینکه یک تنبل بی عار لم بدهد و از این دست کتاب ها بخواند و فکر کند خیلی موفق است.یادگیری فن بیان و سخنرانی برای متفکرین وسیله ای برای رشد و پیشرفت و برای اهل جهل ایجاد کننده توهم دانایی.یادگیری فنون نویسندگی برای متفکرین یعنی بهتر اندیشیدن و برای جاهلین یعنی بیشتر فرو رفتن در منجلاب کامل گرایی.اولویت من روی فکر کردن است نه ارائه فکر. تمام این مهارت ها مثل تندخوانی، فنون نویسندگی، فن بیان، کاریزما و... فقط ابزار هستند. آن هم نه ابزار اصلی بلکه ابزار کمکی برای اندیشیدن و درخشش بیشتر اندیشمند.باز هم روی مطالعه بیشتر از همه اینها تاکید دارم، باورم این است کسی که کتاب بخواند، به تدریج از رفتن به این کلاس ها بی نیاز می شود و خود مسیر خویشتن را پیدا می کند.دقت کنید اصلا اهمیت این نوع کلاس ها را رد نمی کنم، نه اصلا!منظورم این است که اگر فقط خود را ملزم به یادگیری این مهارت ها کنیم اما در عمل هیچ چیزی برای ارائه نداشته باشیم، بیشتر به آتش جهل خودمان دامن می زنیم.به جای آنکه وقت عزیزمان را صرف این کلاس ها کنیم ابتدا باید برویم سراغ مرمت و بازسازی اندیشه مان، بعد از مرمت فرصت بسیار است که این مهارت ها را نیز بیاموزیم.</description>
                <category>حسام‌الدین شمس</category>
                <author>حسام‌الدین شمس</author>
                <pubDate>Sat, 25 Jan 2020 22:55:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شمع تو باید روشن بمونه!</title>
                <link>https://virgool.io/@HesamShams1/%D8%B4%D9%85%D8%B9-%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-%D8%A8%D9%85%D9%88%D9%86%D9%87-rxrdk18vztcm</link>
                <description>دکتر شیری مدتی پیش در کانالش نوشته بود:وقت آن است که به زخم هم نمک نپاشیم و از دو قطبی شدن بپرهیزیم.این حجم نفرت ترسناک است،حتی در خانواده هایی که هم سفره همند، افراد می خواهند یکدیگر را بدرند.القاب مزدور و غرب زده و... همچون گلوله های خشم در حال شلیک به هم است، سیاسیون فکر مجلسند و مردم سیاه پوشند و اعتمادشان را از دست داده اند.بدون آشتی ملی، ما سوریه دوم منطقه می شویم و برادرکشی راه می افتد.هرگاه ما مردم توانستیم خودمان یک دیگر را تحمل کنیم، هرگاه توانستیم بر روی یک دیگر القاب غرب زده و... نگذاریم. هرگاه توانستیم که در دام سانسور و سرکوب یک دیگر نیفتیم، هرگاه توانستیم یک بازی برد- برد و نه برد- باخت در کشور ایجاد کنیم، آن روز به کمک یک دیگر به مصالحه می رسیم، اصلاحات انجام می گیرد و ایران را دوباره می سازیم.داشتم مناظره مصطفی تاجزاده و احمد زیدآبادی را گوش می کردم، تاجزاده به یک نکته خیلی مهم اشاره کرد:من راه نجات ایران را گفت و گو می دانم.ما احتیاج داریم به نهضت توافق... مسلمان و سکولار، باحجاب و بی حجاب، غنی و فقیر، روستایی و شهری و... باید به توافق برسیم.نمی گویم از اعتقاداتمان بگذریم اما برای اعتقادات و شخصیت دیگران نیز احترام قائل باشیم. نه با حجاب می تواند بی حجاب را حذف کند، نه همه ایران مسلمان می شود، نه همه سکولار می شوند و... امکان ندارد!کار اصلی ما این است که بتوانیم همه را در صحنه بیاوریم تا ایران نجات پیدا  کند.ایران برای دین، ولایت فقیه، اصلاح طلب، اصول گرا ، احزاب سیاسی و... نیست. ایران برای مردم است. و جامعه نیاز دارد که به مصالحه برسد، راه حل آخر همین است.سهیل رضایی در گفت و گو با دکتر شیری تعریف می کند:یک بازی ما با بچه ها می کردیم که به این صورت بود که به هر بچه ای یک شمع می دادیم و می گفتیم آن کسی برنده است که شمعش تا آخر بازی روشن بماند و بچه ها اجازه دارند که شمع بقیه را فوت کنند.اما بچه ها به جای آنکه مراقب شمعشان باشند تا روشن بماند دربه در سعی می کردند برای بقیه را فوت کنند! وقتی این درگیری شروع شد، بچه ها یادشان رفت که اصل ماجرا این بود که شمع خودشان روشن بماند نه برای بقیه را خاموش کنند...و این دقیقا همان مسابقه ای است که گاهی در زندگی شروع می شود و مردم به جای آنکه مراقب شمع خودشان باشند در تلاش هستند که شمع بقیه را خاموش کنند.در این اوضاع، درگیری ها فقط قضیه را بدتر می کند، ما نیاز به روشن نگه داشتن شمع خودمان داریم، نه اینکه سعی کنیم برای بقیه را خاموش کنیم.ایران برای همه ما هست، با حذف کردن یک دیگر و خاموش کردن شمع های یکدیگر به هیچ نتیجه ای نخواهیم رسید. تاریخ ایران پر است از کاشانی ها و مصدق هایی که به دلیل ناسازگاری با یکدیگر مهم ترین جنبش ها را نابود می کنند.اگر قرار است واقعا کشور ما رشد پیدا کند، با تهدید به بیرون کردن از کشور یا تیکه تیکه کردن جناح های سیاسی به جایی نخواهد رسید!</description>
                <category>حسام‌الدین شمس</category>
                <author>حسام‌الدین شمس</author>
                <pubDate>Wed, 15 Jan 2020 22:42:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندیشیدن حرام نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@HesamShams1/%D9%81%DA%A9%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-nkfttunq1xf3</link>
                <description>دکتر علی شریعتی می گوید:چه سخت و غم انگیز است سرنوشت کسی که طبیعت نمی تواند سرش را کلاه بگذارد. چه تلخ است میوه درخت بینایی!آیا فکر کردن گناه است؟ادیان و جامعه مذهبی طوری ما را بار می آورند که ما ترس از اندیشیدن داشته باشیم. می گویند درباره خدا فکر نکن مگرنه گمراه می شوی. می گویند درباره احکام دین فکر نکن چراکه دخالت در کار خداست.داشتم سخنرانی دین و قدرت (جلسه دوم) عبدوالکریم سروش را گوش می کردم، در بخشی از سخنرانی به نکته جالبی اشاره کردند:از فکر کردن کسی را بترسانی، بالاترین ترس ها است.دو سال پیش سر کلاس دینی درباره معاد و انسان بحث بود، بچه ها هرکدام از معلم سوالات شخصی خود را می پرسیدند من هم سوالی پرسیدم.پرسیدم: آقا یه سوال داشتم، اصلا چرا انسان آفریده شده است، هدف از آفرینش انسان چه بوده؟معلم گفت:مولانا شعر معروفی دارد: از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود... این سوال خیلی مهمی است اما بهتر است ما در کار خدا دخالت نکنیم و از دستورات او در قرآن پیروی کنیم. حتما خدا دلیلی برای خلقت ما داشته است، ما فقط وظیفه مان انجام واجبات و ترک محرمات است.سوالی که معلم می توانست چندین جلسه برایش زمان بگذارد، در دو دقیقه پاسخ داد و با این استدلال که دخالت در کار خدا اشتباه است سوال را دور افکند!کاری به عکس العمل معلم ندارم اما یک سوال برایم پیش می آید:آیا می توانیم بدون اندیشیدن ایمان بیاوریم؟ آیا می شود با کر و کور کردن گوش ها و زبانمان منفعلانه هر چیزی را بپذیریم؟ آیا ایمان یعنی سانسور کردن سوالات مجهول؟هر دینی که به سراغش می روی می گوید ما بهترین دین هستم. سوال: از کجا تشخیص بدهیم دینِ کامل تر کدام است؟اصلا بهترین یعنی چه؟ آیا اصلا بهترین معنایی دارد؟ آیا بهترین برای همه انسان ها برابری می کند؟من معتقدم ما باید فکر کنیم، ما باید حیاتی ترین سوالات را بپرسیم، ما نیاز داریم که مهم ترین سوالات درباره زندگی را بپرسیم. این ترس از اندیشیدنی که دین داران به جان ما می اندازند در نهایت سبب می شود که ما دین دارانی شناسنامه ای بشویم.با همین فکر نکردن است که در نهایت می بینی خیلی ها نماز می خوانند بدون حتی ذره ای هدف.با همین فکر نکردن است که دینی نمایشی ساخته ایم، دینی که محدودش کرده ایم و به همان عاشورا و یه پیاله اشک قانعیم!همین فکر نکردن است که نتیجه اش می شود عده ای متعصب، خرافاتی و تروریست. همین فکر نکردن است که یک سری مداح بی سواد به جان مردم افتاده اند و با هزار دروغ و حماقت سعی می کنند مجلس خود را گرم کنند.آنقدر فکر نکرده ایم که دیگر جرئت فکر کردن را نداریم!هر انسانی اگر خود را مسلح به شهامت کند، برود و بیندیشد درباره خود، دینش، آرمان هایش،  ارزش هایش و سعی کند بهترین مسیر خود را بیابد این جهل و تعصب و پیروی کورکورانه از رهبران نیز از بین می رود.اندیشیدن شهامت می خواهد، کیست که جرئت داشته باشد اعتقادات باطل خود را به دور افکند؟ کیست که درد زایمان اندیشه های نو را تاب بیاورد؟عده ی کمی دوست دارند از خواب نادانی خود بیدار بشوند، عده ی کمی دوست دارند تعلقات دیرینه خود را به کناری بیندازند، اما آنهایی که چنین می کنند در نهایت به حقیقت راستین می رسند. آیا حرفم به این معنا است که اعتقادات کنونی مان دروغ است؟نه، ممکن است درست باشد، اما باید به یاد داشته باشیم اعتقادات حفظ کردنی نیست، تجربه کردنی است.معلم دینی امسالمان چند مرتبه گفته است:مگر نماز خواندن در طول روز چه قدر طول می کشد؟ مگر شما در شبانه روز بیشتر از بیست دقیقه نماز خواندنتان طول می کشد؟ خب این نماز را بخوان، اگر قیامتی بود تو ضرری نخواهی کرد و نزد خدا سرافرازی، اگر هم نبود که خب یک آرامشی از طریق یاد خدا به دست خواهی آورد.روزه هم که باز برای بدن نوعی رژیم سالم است و تو در این جهان سودش را خواهی برد...اما یکی نبود که به معلم بگوید:آقای معلم دینی! یعنی فکر می کنی این نماز فایده ای هم دارد؟ یعنی گمان می کنی نمازی که حتی ذره ای در آن آرامش وجود ندارد، نمازی بدون حضور قلب، نمازی که سرتاسر برای شخص نمازگزار ملال و کسالت به ارمغان می آورد واقعا ارزشی هم دارد؟ استاد گرامی مگر مشکل ما اون بیست دقیقه است، مسئله ما در انجام احکام دین نیست، مسئله در جای دیگری ریشه دارد.با ایمان حقیقی کسی است که فلسفه دین را بپذیرد نه احکامش را!شریعتی در بخشی از کتاب هبوط می نویسد:اصلا خدا از آدم های قالبی رام خشکه مقدس یک بعدی بدش می آید؛ اگرنه چرا فرشته های مطیع و پاکش را که همگی از آغاز خلقتشان یا در حال رکوع اند و یا در حال سجود... به پای آدم عصیانگر خطاکار خونریز می افکند؟ علی چرا چهارهزار خر مقدس حافظ قرآن و شب زنده دار صائم الدهر قائل اللیل را در نهروان به زیر شمشیر مردانه اش می گیرد؟ یک شرابخوار بی بندوبار اما مرد وفادار و باشعور به همه این جمادات انسان گونه مقدس مآب بی عقل می ارزد. خدا از آدم هایی که ضعف و زبونی خود را می خواهند با خداپرستی جبران کنند، بیزار است. از آنها که یک تخته شان کم است و جای خالی آن را با مذهب پر می کنند، نفرت دارد. می دانم.خدا دوستدار آشناست، عارف عاشق می خواهد نه مشتری بهشت.یا در بخش دیگری از کتاب نوشته است:انسان خود را از همه پدیده های جهان کمتر و بدتر می شناسد و از این رو است که امروز با اینکه بیش از همیشه در برابر طبیعت بزرگ مسلح است، در قبال خویش سخت بی دفاع مانده است... انسان امروز را دیگر نه جهل، نه طبیعت و بیماری خواهد کشت، بلکه خطری که تمدن عظیم و مسلح کنونی را تهدید به زوال می کند، خود انسان است... او بهتر از همیشه می تواند زندگی کند، اما کمتر از همیشه می داند چگونه باید زندگی کرد.همه چیز در جهان برای بودن آدمی است و درد این است که بودن، خود برای چیست؟</description>
                <category>حسام‌الدین شمس</category>
                <author>حسام‌الدین شمس</author>
                <pubDate>Thu, 09 Jan 2020 18:54:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این فضای ملتهب</title>
                <link>https://virgool.io/@HesamShams1/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%81%D8%B6%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%84%D8%AA%D9%87%D8%A8-vbdcljtgr9ns</link>
                <description>مدتی است روی موضوع مطالعه مانور می دهم. چند پست اخیرم نیز درباره همین موضوع نوشته ام و باز هم خواهم نوشت. دوست دارم هربار به هر بهانه ای اهمیت مطالعه را یادآوری کنم.بعد از شهادت سردار سلیمانی حالا بوی باروت، انتقام و جنگ به مشاممان می خورد. نیازی به یادآوری هم ندارد که در حال حاضر در فضای ملتهبی قرار داریم.در حال حاضر در فضایی قرار داریم که مدام این سوالات دور سرمان می چرخد که آیا:آیا جنگ خواهد شد؟آیا می خواهند انتقام بگیرند؟ چگونه؟ایران چه می کند؟ ترامپ چطور؟و...در کنار همه این سوال ها که کنجکاوی آدمی را بر می انگیزاند سوالی که من از خودم پرسیدم این بود: خب حالا من باید چه کنم؟ در این وضعیت تشویش آمیز کشور وظیفه من چیست؟ آیا همین که در کنج خانه بنشینم و درگیری های حزب های مختلف سیاسی داخلی و خارجی را ببینم کافی است؟ آیا دنبال کردن اخبار کفایت می کند؟مهم ترین جوابی که من (به عنوان یک شهروند معمولی ایران) برای چنین وضعیتی به ذهنم می رسد یک چیز است:شاید در نظر شما احمقانه جلوه کند، اما من همچنان روی مطالعه کتاب تاکید دارم!حدس می زنم عده ای از شما خواهید گفت: آخه در این وضعیت مطالعه به چه دردی می خورد؟!جواب: ببین عزیز من بیا با هم روراست باشیم، در این وضعیت تو می گویی من چه کنم؟ مگر من و شهروندان عادی این کشور چه قدرتی در سیاست بالادستی ها داریم؟ در مهد آزادی می بینیم ترامپ خودخواهانه تصمیم گیری می کند. آن وقت در ایران دیگر چه توقعی داری؟همچنان روی مطالعه تاکید دارم، اعتقاد دارم وقتی که در بحبوحه ی بازی سیاست هستیم، زمانی که هرکسی می خواهد شلوغ بازی بیشتری انجام بدهد و کشورها با یک دیگر سر شاخ می شوند ما نیاز به آرامش داریم. اعتقاد دارم فارغ از همه این شلوغی ها  که در تاریخ معاصر ایران ما کم هم نبوده است بهترین کار بالا بردن سواد و آگاهی در بین مردم است.اعتقاد دارم باید در این زمان تاریخ بخوانیم، جامعه شناسی بخوانیم، فکر کنیم، بنویسیم، بیندیشیم و سعی کنیم جامعه را به اندازه خودمان رشد بدهیم. هرکسی باید نسبت به موقعیت خود بهترین کار ممکن را انجام بدهد.فکر نمی کنم دیدن اخبار داخلی و ماهواره و... بتواند کمکی به ایران بکند، گمان نکنم نجوای انتقام، جنگ و غرزدن بتواند در حال حاضر کمکی بکند. نه تنها کمکی نمی کند بلکه مثل دست و پا زدن در باتلاق است.طرز فکری که من دارم این است که ما بهترین کار ممکن را در حال حاضر انجام بدهیم. دیدن و دنبال کردن اخبار کمکی به الآن ما نمی کند. هیاهو ایجاد کردن در کشور کمکی به ما نمی کند.در این وضعیتی که هیجانات بالا رفته است و خیلی ها از روی احساسات عمل می کنند ما مردم برویم سمت آموزش، مطالعه و رشد کشور.در جامعه ایران نویسندگان، تولید کنندگان محتوا، مدرسین، معلمین، استادان دانشگاه، جامعه شناس ها، و... مهم ترین وظیفه را دارند. چراکه آنها هستند که می توانند رشد و آگاهی جامعه را محقق کنند. در ایران کنونی، ما نیاز به یک جامعه منطقی (نه احساسی) داریم.حرف پایانی ام این است در این فضای ملتهب کشور باید از کارهای احساسی کناره گیری کنیم و سعی کنیم فعالیتی در جهت بهبود کشور (هرچند کوچک) انجام بدهیم.در این فضا بهترین کاری که من به شخصه می توانم انجام بدهم این است که کتاب بخوانم و سعی کنم آگاهی ام را بالا ببرم، توقع غیرواقع بینانه ای هم ندارم، فقط تلاش دارم در حد خودم حرکتی انجام بدهم.سوال: بهترین کاری که امروز می توانی برای وضعیت کشور انجام بدهی چیه؟</description>
                <category>حسام‌الدین شمس</category>
                <author>حسام‌الدین شمس</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jan 2020 21:52:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنها راه آموزش است</title>
                <link>https://virgool.io/@HesamShams1/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-zxwkyijciubg</link>
                <description>1خیلی اوقات افرادی که کتاب نمی خوانند یا حتی می خوانند این سوال برایشان پیش می آید که اصلا چرا ما باید کتاب بخوانیم؟  کتاب نخوان ها نگاهی تحقیرآمیز به اهل کتاب دارند. آنها را یک سری افراد منزوی و گوشه نشین می بینند که از بس کتاب خوانده اند چشمانشان تیره و تار شده است، عینک هایی ته استکانی می زنند و موهایی ژولیده و درویش مسلک دارند. کنجکاو هستند بدانند اصلا چرا باید کتاب خواند؟کتاب خوان ها هم به یک جایی می رسند که می گویند اصلا چرا من دارم کتاب می خوانم؟عامیانه بگم، فاز من چیه؟!مدت ها خود من (که چندین ساله عادت مطالعه دارم) برایم این سوال پیش می آمد و جوابی برایش نداشتم و اگر کسی از من می پرسید: هی حسام! چه خبرته، چرا این همه کتاب می خوانی؟ مگر بیکاری؟احتمالا بهش چنین جوابی می دادم:تفریح سالم و جذابی است.از هم سن و سال هایم جلوتر می افتم.فن بیانم تقویت می شود.و الی آخر...اما در حال حاضر به تدریج دارد برایم شفاف تر می شود که اصلا چرا باید کتاب خواند و سعی دارم به کسانی که سوالی شبیه من دارند تا اندازه خودم پاسخ بدهم.2از کتاب توقعات بیجا نداشته باشید، کتاب خواندن قرار نیست برای ما مثل تبلیغات تلویزیونی، زندگی رویایی ایجاد کند. کتاب به ما طرز فکرهایی را نشان می دهد، کتاب به ما حق انتخاب های متفاوت می دهد، کتاب هدفش این است که ما ذهنمان اسیر یکسری هنجارهای غیرعادی بشر قرار نگیرد. کتاب به ما آگاهی می دهد که سعی کنیم اندکی بهتر از قبل باشیم. کتاب مثل سخنران های انگیزشی نیست که فریاد می زنند و با فریادهای هیجان آورشان سعی کنند مخاطب جذب کنند. نه!کتاب مثل یک استاد است که در کلاسش به طور مداوم در حال تدریس است حتی اگر هیچ شاگردی هم نباشد.کتاب مثل کلاس درس دانشگاه است. اما تفاوت هایش با دانشگاه بسیار است.تفاوت هایش این است که:ما در مطالعه خودمان با علاقه خود سر کلاس درس هر استادی که دوست داریم می رویم، به هر دانشگاهی که دوست داریم می رویم، کتاب، کلاسی است با هدف اندیشیدن و آموختن. در دانشگاهِ کتاب، شما مدرک نمی گیری، شما امتحان اجباری نداری، شما تنبیه نمی شوی، شما تحقیر نمی شوی،َ رقابت نمی کنی بلکه شما فقط با یک هدف در آنجا هستی: یاد بگیری و بیندیشی.یکی از بدترین دام هایی که افراد کتاب نخوان اسیرش می شوند بدیهی شمردن اعتقادات خود است. یعنی کمتر زمانی است که از خودشان سوالاتی بنیادین بپرسند و اگر هم بپرسند پاسخ هایی سطحی می دهند. اما کتاب تو را عمیق می کند. کتاب می گوید: هی پسر! همه چی اون چیزی نیست که تو فکر می کنی.لزومی هم ندارد که همیشه با حرفش موافق یا باب میلت باشد اما به هر صورت ابعاد مختلف زندگی را نشان می دهد.3چرا ما لایق نُخبه نیستیم؟وقتی کتاب جامعه شناسی نخبه کشی را می خواندم به یک نکته مهم رسیدم:ایران نیازی به نخبه پروری ندارد، بلکه نیاز به کشتن نخبه کش ها دارد!کشور ما نخبه های استثنایی داشته است، نخبگانی که هرکدام می توانستند سرنوشت کشور را تغییر بدهند اما به دلیل عدم همکاری مردم و ناآگاهی که مردم زمانه خود داشته اند نتوانستند به این تغییرات جامه عمل بپوشانند.بعد از خواندن کتاب جامعه شناسی نخبه کشی به این موضوع پی بردم، استبداد قدرتش از جهل خود مردم است، استبداد را نمی توان ریشه کن کرد تا وقتی که جهل ریشه کن نشده باشد.الآن ایمان دارم که تنها راه نابودی استبداد و استعمار در کشور آموزش و کتاب خواندن است.به عقیده من اگر مردم در دوران این نخبگان اهل مطالعه بودند، آنها به این زودی شکست نمی خوردند، شاید اگر گذشتگان ما اندکی آگاه بودند ایران در جایگاه دیگری قرار داشت...حالا با یقین بیشتری می توانم به این سوال پاسخ دهم که چرا باید کتاب بخوانیم:ما کتاب می خوانیم تا گذشته تلخ ایران دوباره تکرار نشود.ما کتاب می خوانیم تا مثل نیاکان خود اگر در بند استبداد هستیم عاجز نباشیم و توانایی پاره کردن زنجیر های استبداد را داشته باشیم.ما کتاب می خوانیم تا نخبگان زمانه خود را بشناسیم.ما کتاب می خوانیم تا امیرکبیر ها و مصدق های زمانه خود را هلاک نکنیم.ما کتاب می خوانیم تا منطقی بیندیشیم و منطقی صحبت کنیم.ما کتاب می خوانیم تا در آینده، آیندگان از ما به نیکی یاد کنند.ما کتاب می خوانیم تا آینده را بسازیم.خیلی اوقات ممکن است مردم بگویند که ما حرفمان به گوش کسی نمی رسد، حکومت و دولت توجهی به ما نمی کنند و یا ما زیر افسار استبداد هستیم! چه باید کرد؟به عقیده من استبداد، استعمار، تهاجم فرهنگی و... همه شان در خاک ناآگاهی رشد می کنند. وقتی مردم به ارزش های خود آگاه باشند اصلا تهاجم فرهنگی معنایی ندارد. استعمار از جهل مردم است، اگر آگاهی همه گیر بشود استعمار مفهوم خود را از دست می دهد. ما کتاب می خوانیم تا خودمان مسئول انتخاب عقاید خود باشیم. نه اینکه سیاست برای ما تصمیم گیری کند. ما کتاب می خوانیم تا اسیر خرافات و عقاید باطل نشویم. ما کتاب می خوانیم تا نه از روی احساس و غیرت بلکه از روی استدلال تصمیم بگیریم.ما کتاب می خوانیم تا (حتی اندکی) ذهن خود را تصفیه و پالایش کنیم.استبداد در فضای جهل رشد می کند. استبداد برای ملتی که آگاه است اصلا معنایی ندارد.استبداد، استعمار، تهاجم فرهنگی و... همه و همه در جهان اجتماعی خرافه و جهل رشد می کنند.4در نهایت دوست دارم یادداشتم را با این جملات به پایان برسانم:هیچ مصیبتی بدتر از نادانی نیستهیچ کاری مهمتر از خودسازی نیستپس اینک به خودآی و به خود بپردازجهان سوم جایی است کهاگر بخواهی کشورت را آباد کنیخانه ات خراب خواهد شد (+)نمی دانم تا چه حد درباره نگرش من به کتاب موافقی. اما اگه دوست داشتی در کامنت ها نظرتو بنویس.</description>
                <category>حسام‌الدین شمس</category>
                <author>حسام‌الدین شمس</author>
                <pubDate>Tue, 31 Dec 2019 18:30:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا ما لایق نُخبه نیستیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@HesamShams1/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D8%A7-%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%82-%D9%86%D9%8F%D8%AE%D8%A8%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-urjn16ufwf6w</link>
                <description>در این اواخر کتاب جامعه شناسی نخبه کشی را می خواندم. کتابی از «علی رضاقلی» که درباره سه نخست وزیر تاثیرگذار ایران (در دویست سال گذشته) یعنی قائم مقام، امیرکبیر و مصدق نوشته است.شخصیت های برجسته ای که هرکدام به دلایل مختلف سرشان زیر آب رفت و نتوانستند اهداف آرمانی خود برای رشد کشور را پیاده سازی کنند.رضاقلی توضیح می دهد چرا این سه نابغه سیاست در ایران، نتوانستند دوام بیاورند و هرکدامشان به طریقی تبدیل به مهره سوخته شدند و به کناری انداخته شدند. او در نوشتن این کتاب قصد دارد با تحلیلی جامعه شناسانه این موضوع را توضیح دهد که چرا تاریخ ایران تاب تحمل این نخبگان را نداشته است.عوامل مختلفی را می نویسد نظیر اقتصاد سنتی، استبداد، استعمار، فساد اخلاقی و مالی در بین اشراف زادگان، رشوه و... اما به شخصه به نظر من بارزترین عامل شکست آنها نه استبداد بلکه جهل خود مردم بوده است!یکی از دلایلی که این نخبگان شکست خوردند عدم حمایت از آنها در کشور بود. عدم حمایتی که نه تنها از جانب حاکمان بلکه از جانب مردم هم بوده است.در بخشی از کتاب می خوانیم:آنچه حداقل از تاریخ دویست ساله اخیر ایران بر می آید این است که ایرانیان با حرکت های سازنده قائم مقام و میرزا تقی خان و دکتر مصدق سرناسازگاری نداشتند و در ضمن اینکه به آنان علاقه مند بودند و تا به امروز گرامی شان داشته اند لیکن حیات جمعی ایرانی از دفاع از ایشان و خلق امثال شان عاجز بوده و برای حمایت از آنها به صورت جدی، عقلانی و فعال برخورد نکرده، بلکه برخورد منفعل و عاطفی داشته است. دوست داشتن، آرمان داشتن، خیالاتی بودن، هزاره گرا بودن و.. همه اینها با عمل کردن فرق می کند.حیرت می کنم وقتی می خوانم که امیرکبیری که حالا همه از او با ستایش یاد می کنند، روزگاری توسط ملت همین کشور حمایت نشد.یا حتی وقتی نوشته مصدق را بر سنگ قبرش خواندم به این فکر افتادم که آیا اصلا ایرانیان لایق نخبگان خود بوده اند؟مصدق چنین بر روی سنگ قبرش نوشته است:کسی که در اینجا آرمیده استهزار سال در تولد خویش تاخیر داشتاو معاصر خویش نبودو کاسه سفالین فکرش گنجایش خرد دورانش را نداشتو جسم بیمارش توان پیمودن رادریغا « که با اشک شوق آمدی»و در منجلاب سفاهت رفتیبعد از خواندن این کتاب به این فکر افتاده ام که نکند نسل فردای ما، پنجاه سال بعد درباره نیاکان خود در کتاب تاریخ بنویسند:مردمی احساسی و تخیل پرداز که به جای آنکه از نخبگان زمانه خود حمایت کنند در کنج خانه شان با ناامیدی می نشستند و منفعلانه وقایع را نگاه می کردند...ویژگی کتاب های تاریخ این است که تو مدام دوران خود را با گذشته مقایسه می کنی و سعی داری بفهمی نسبت به گذشته در چه جایگاهی قرار داری؟هیچ وقت این جمله را از استادم فراموش نمی کنم که می گفت:در ایران اگر کسی بخواهد پیشرفت کند بالادستی ها او را به پایین هل می دهند و پایین دستی ها او را به پایین می کشند!در جامعه ای که مردم حتی کمترین کوششِ ممکن را برای دفاع از نخبگان خویش انجام نمی دهند چرا باید توقع پیشرفت داشت؟</description>
                <category>حسام‌الدین شمس</category>
                <author>حسام‌الدین شمس</author>
                <pubDate>Sun, 29 Dec 2019 22:18:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چراگاه نصیحت</title>
                <link>https://virgool.io/@HesamShams1/%DA%86%D8%B1%D8%A7%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%86%D8%B5%DB%8C%D8%AD%D8%AA-tlpwgbbzkdo4</link>
                <description>چندی پیش با یکی از افراد خانواده به سمیناری آموزشی درباره برقراری ارتباط رفتم.بعد از سمینار درباره محتوای آن داشتیم گفت و گو می کردیم، به یک جای بحث رسیدیم که کم کم همراهم با کنایه گفت: محتوای این سمینار چندان چیز جدیدی به من اضافه نکرد، بیشترش را در گذشته به صورت تجربی یاد گرفته بودم، به نظرم وقتمان را الکی تلف کردیم.بعد در ادامه گفت: بیشتر این نکات را در گذشته من برایت توضیح داده بودم و تو توجهی نمی کردی، حالا که این حرف ها را دارد یک شخص غریبه می گوید این ها را تحسین می کنی؟!سپس در پایان با شعری از سهراب سپهری ضربه نهایی را زد:در چراگاه نصیحت گاوی دیدم سیرررر!2فارغ از اینکه منظور از آن دوست، گاو استعاره از چه کسی بود (!) اما سوالی برای خود من پیش آمد که واقعا چرا ما خیلی اوقات به نصایح بزرگ ترها ( پدر، مادر ، پدربزرگ و...) گوش نمی کنیم؟از عواملی مثل لجبازی، نبود احترام به این اشخاص، تکبر و... می گذرم، در این یادداشت قصد دارم فقط به یکی از این عوامل بپردازم.به نظر من یکی از عواملی که سبب می شود ما به نصایح این بزرگان اعتنایی نکنیم نبود چرایی لازم برای اطاعت است.این نصیحت کننده ها عده ایشان (نه همه) در نصیحت فقط ماهی می دهند ولی ماهی گیری یاد نمی دهند. منظورم چیست؟3سعی می کنم با یک مثال توضیح بدهم:فرض کنید کودکی به شهر بازی می رود و دوست دارد سوار یک سورتمه هیجان انگیز بشود!اما مادرش شجاعت لازم را ندارد، در نتیجه به او می گوید که حق ندارد سوار چنین وسیله ای بشود.تصور می کنیم فرزند بدون مجادله می پذیرد و سوار آن سورتمه جذاب نمی شود، اما آیا همیشه چنین خواهد بود؟قطعا اگر روزی مادرش همراه او نباشد سوار خواهد شد و اعتنایی هم به نگرانی او نمی کند.چرا؟ چون مادر دلیل سوار نشدن را توضیح نمی دهد نمی گوید چرا نباید این کار را نکنی و روند نتیجه گیری خود را توضیح نمی دهد که چگونه به این نتیجه رسیده است که دخترش یا پسرش سوار چنین دستگاهی نشود. اگر هم دلیلی بیاورد، در نهایت خواهد گفت: که این وسیله خطرناک است و تمام! هیچ توضیح بیشتری هم داده نمی شود.به عقیده من خیلی از این نصایح توجهی بهشان نمی شود چون شخص نصیحت شده چرایی برای انجام آن کار نمی یابد که انجامش دهد پس انجام نمی دهد.به طور کلی به نظر من نصیحت به معنای اینکه نظرات شخصی مان را به دیگران ابراز یا تحمیل کنیم اثر و فایده ای ندارد. ما حتی اگر با شیوه تصمیم گیری شخصی هم مخالفت داریم باید شیوه درست اندیشیدن را یاد بدهیم نه اینکه فقط نظر یا تصمیم نهایی خود را به آنها بگوییم.دیگران به نتیجه فکر ما توجهی نمی کنند بلکه به نحوه اندیشیدن ما اهمیت می دهند.آدم احمق یا دانا با نتیجه گیری هایش احمق یا دانا نمی شود بلکه با شیوه اندیشیدن خود تبدیل به یک احمق یا متفکر می شود.4خیلی از مادر بزرگ ها می گویند قوز نکن یا صاف راه برو!اما به نظر من کمتر کسی از آنها می گوید که چرا تو باید صاف راه بروی و یا قوز نکنی.می گویند وقتی وارد مکانی شدی بلند سلام کن اما معمولا خیلی هایشان دلیل این کار را به طور کامل توضیح نمی دهند.وقتی کتاب حضور را می خواندم، متوجه شدم بیشتر حرف هایی که می زد به نوعی نتیجه گیری هایش همان حرف هایی بود که بزرگ ترهای فامیل به ما جوانان می گفتند و ما نیز خیلی هایمان اعتنایی نمی کردیم. اما وقتی کتاب را خواندم از آن به بعد به نکاتی که گفته می شد عمل می کردم.چرا؟ چون حالا یک چرایی و دلیل قانع کننده برای انجام این کارها دارم.به عقیده من نصیحتی که فقط یک دستور باشد و هیچ توضیح یا استدلال قانع کننده ای نداشته باشد یاوه ای بیش نیست!در نهایت باید بگویم نصیحت زمانی بهترین نتیجه خود را خواهد داد که چرایی اش گفته بشود وگرنه حکایت سهراب سپهری خودمان است:در چراگاه نصیحت، گاوی دیدم سیر</description>
                <category>حسام‌الدین شمس</category>
                <author>حسام‌الدین شمس</author>
                <pubDate>Sun, 22 Dec 2019 23:45:15 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>