<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حسام مقتدایی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Hesammoghtadaee</link>
        <description>نیمی از روز آجیل می‌فروشم (مدیر برند بارجیل) و باقی روز، داستان می‌نویسم. کمی هم می‌خوابم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 16:12:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1391166/avatar/fzDm6H.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حسام مقتدایی</title>
            <link>https://virgool.io/@Hesammoghtadaee</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مرثیه سه‌شنبه‌های خاکستری در کافه - داستان کوتاه از حسام مقتدایی</title>
                <link>https://virgool.io/@Hesammoghtadaee/%D9%85%D8%B1%D8%AB%DB%8C%D9%87-%D8%B3%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D9%85-%D9%85%D9%82%D8%AA%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-xvhmd7lciw7k</link>
                <description>مرثیه سه‌شنبه‌های خاکستری در کافه - داستان کوتاه از حسام مقتداییبارانِ اسیدیِ فروردین، مثل تکه‌های ریز شیشه روی سقف کافه می‌بارید و بوی خاک نم‌خورده و بنزینِ سوخته‌ خیابان سپهبد قرنی را غلیظ‌تر می‌کرد. از روزی که اولین جنگنده‌های اف-۳۵ افقِ غرب تهران را شکافتند و آن صدای کرکننده، شیشه‌های خانه‌ی پدری را به پودر تبدیل کرد، یاد گرفته بودم که جهان را تنها از پشت فنجان‌های لب‌پریده‌ی چینی و دودِ سیگار بهمن کوچک تماشا کنم. دست‌هایم، همان دست‌هایی که روزی منتقدان ادبی مجله‌ی «کارنامه» آن‌ها را «قلمی توانا در بازنمایی ملال شهری» می‌خواندند، حالا موقع برداشتن فنجان دوم قهوه چنان می‌لرزیدند که انگار در حال نواختن یک سوناتِ هولناک از راخمانینف برای ارکسترِ پدافند هوایی بودم. روانکاوم قبل از اینکه با اولین پرواز به پاریس فرار کند، گفت: «تو واقعیت را به تعویق می‌اندازی تا مجبور به تدفینش نشوی»؛ اما من فقط می‌خواستم بدانم چرا در ساختار هستی، ترکش‌های موشک باید دقیقاً روی دیوانِ تصحیح‌نشده‌ی نیما سقوط کنند.سحر پشت پیشخوان ایستاده بود و با یک دستمال کتان کدر، لیوان‌های بلند را به نوبت خشک می‌کرد؛ حرکتی دوار و بی‌پایان که مرا یاد نظریه‌ی بازگشت ابدی نیچه می‌انداخت، با این تفاوت که نیچه احتمالاً هرگز در معرض جیره‌بندی آب و بوی باروتِ نمک‌آلود قرار نگرفته بود. موهای سیاه و موج‌دارش را با یک کش پلاستیکیِ سبز پشت سرش جمع کرده بود و تارهای رهاشده روی پیشانی‌اش، مثل خطوط جوهر روی یک پیش‌نویسِ مچاله، نامنظم و گیرا بودند. او از آن دست زن‌هایی بود که اگر در منهتن دهه هفتاد زندگی می‌کرد، قطعاً آلن گینزبرگ برایش مرثیه می‌سرود، اما در تهرانِ جنگ‌زده‌ی سال ۱۴۰۵، او فقط دختری بود که با مهارت عجیبی لکه‌های خشک شده شیر را از روی پیشخوانِ چوبی پاک می‌کرد. هر بار که مچ دستش تکان می‌خورد، النگوی نقره‌ای باریکش به لبه‌ی پیشخوان می‌خورد و صدایی تولید می‌کرد که برای من، پرمعناتر از تمام بیانیه‌های شورای امنیت بود.«قهوه‌ت سرد شد، استاد. باز داری تو سرت تشییع جنازه برگزار می‌کنی؟» صدایش بم بود، با یک جور خشِ پنهان که آدم را یاد صفحه‌های گرامافونِ قدیمیِ خش‌افتاده می‌انداخت. او مرا «استاد» صدا می‌زد، نه از روی احترام، بلکه با یک نوع رندی که مرز میان تمسخر و دلسوزی را محو می‌کرد.من صندلی لهستانی‌ام را چند سانتی‌متر به جلو جابجا کردم، طوری که صدای ناهنجار پایه‌ی چوبی روی موزاییک‌های زرد کافه، سکوتِ بین دو انفجار دوردست را پر کند. گفتم: «سردی، ماهیتِ اصیلِ این روزهاست، سحر؛ نیچه معتقد بود...» و بعد حرفم را قورت دادم، چون بازتاب نگاهِ خسته و بی‌تفاوتش در آینه‌ی چرکینِ پشت سرش نشان می‌داد که آخرین چیزی که یک دخترِ ساکنِ خیابان ایرانشهر با پدری مبتلا به بیماری تنفسی نیاز دارد، یک تحلیل فلسفی درباره‌ی برودتِ فنجان است.سحر بدون اینکه دستمال کشیدن را متوقف کند، نیم‌نگاهی به پنجره‌ی بزرگ کافه انداخت که با نوارچسب‌های زمختِ ضربدری مهار شده بود؛ طرحی هندسی که آسمانِ خاکستری و دودآلود میدان فردوسی را به چهار مثلثِ اضطراب تقسیم می‌کرد. گفت: «نیچه اگه جرات داشت می‌اومد صف گوشت یخ‌زده وایمیستاد، اون‌وقت فلسفه‌ش بوی دنبه می‌گرفت.» این جمله‌اش شاهکار بود؛ از آن دست جملاتی که دلم می‌خواست سریع در دفترچه‌ جیبی‌ام یادداشت کنم، اما انگشتانم به جدارِ گرم فنجان چسبیده بودند و ترسی غریب مانع از حرکت می‌شد، ترسی از اینکه اگر دستم را بردارم، تمام ساختارِ لرزانِ این کافه فرو بریزد.من یک هیپوکندریای ادبی بودم که در میانه‌ی یک فاجعه‌ی ژئوپلیتیک گیر افتاده بود؛ کسی که بیشتر از اصابت موشک تاماهاوک به سقف خانه‌اش، نگرانِ اتمامِ موجودی قرص‌های کلونازپامِ ساختِ داروسازی امین بود. هر شب، در تخت‌خوابِ فلزی‌ام، در حالی که آژیر قرمز مثل جیغ یک لک‌لکِ زخمی در فضای اتاق می‌پیچید، به این فکر می‌کردم که اگر یک ترکش دقیقاً به شریان کاروتیدم اصابت کند، آیا در آخرین لحظه به شاهکارِ ناتمامم فکر خواهم کرد یا به فرمِ چانه‌ی سحر وقتی کفِ شیر را روی لته دور می‌داد؟ عشق در زمانِ جنگ، شبیه به خواندنِ کمدی الهیِ دانته در توالتِ عمومی بود؛ همان‌قدر مضحک، همان‌قدر حیاتی.پیرمردی که کلاه شاپوی خاکستری‌اش را تا روی ابروهای پرپشتش پایین کشیده بود و در کنج کافه جدول حل می‌کرد، تکانی خورد و با صدای دورگه‌ای گفت: «تهرانِ قدیم هم جنگ شد، اما این‌طور بوی لجن نمی‌داد...» سحر به طرفش رفت، کتری استیلِ بزرگ را بلند کرد و بدون کلمه‌ای، آب جوش را روی تی‌بگِ ارزان‌قیمتِ پیرمرد ریخت. حرکتش چنان آرام و باوقار بود که انگار داشت در یک مراسمِ چایِ ژاپنی در توکیوی قرن هفدهم شرکت می‌کرد، نه در کافه‌ای که دیوارهایش از شدت لرزشِ ناشی از بمبارانِ خیابان سپهبد قرنی ترک خورده بودند.من به خطوط موربِ باران روی شیشه نگاه کردم؛ بارانی که کثافتِ نشسته بر تنِ مجسمه‌ی فردوسی را می‌شست و به جوی‌های خیابان سپهبد قرنی می‌ریخت. به سحر نگاه کردم که حالا داشت با ناخن، تکه‌ای شمعِ آب‌شده را از روی میز شماره چهار می‌تراشید؛ قامتش خمیده بود و نور زرد و ضعیفِ لامپِ ال‌دی‌دیِ شارژی، پوست گندمی‌اش را به رنگِ پرده‌های قدیمی سینما درآورده بود. فکر کردم: «خدای من، چطور می‌شود عاشق زنی شد که حتی اسمت را درست صدا نمی‌زند، اما تعادلِ مسخره‌ی جهانِ تو به زاویه‌ی ایستادنِ او بستگی دارد؟»«می‌گن امشب غرب رو می‌زنند.» این را کامران گفت، شاگرد هفده‌ساله‌ی کافه که با پیش‌بندِ لکه‌دارِ شکلاتی‌اش همیشه بوی پیاز داغ و وایتکس می‌داد. او داشت صندلی‌ها را روی میزها واژگون می‌کرد، حرکتی که معنای صریحش این بود: «کافه دارد تعطیل می‌شود، نویسنده‌ی احمقِ آس و پاس، جایت را جمع کن و برو در دخمه‌ات بمیر.»سحر بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت: «همه خیلی چیزها می‌گن، کامران. تو زیرزمین رو چک کن ببین گالون‌های آب پر هستن یا نه.» صدایش هیچ ردی از هراس نداشت، یک جور بی‌تفاوتیِ حماسی که فقط در زنانی یافت می‌شد که بیست سال تمام در کورانِ تورم و اندوهِ موروثی بزرگ شده بودند. من در دلم به او افتخار کردم، هرچند که این افتخار مطلقاً هیچ ارزش مادی یا معنوی برای او نداشت و نمی‌توانست قیمتِ یک کیلو گوشتِ یخی را در بازار سیاه پایین بیاورد.بلند شدم، پالتوی بارانیِ کرم‌رنگم را که لبه‌هایش از کهنگی ریش‌ریش شده بود تن کردم و شال‌گردنِ پشمیِ زرشکی‌ام را دور گردنم پیچیدم؛ شالی که مرا شبیه به روشنفکرانِ شکست‌خورده‌ی فرانسوی در فیلم‌های موج نو می‌کرد که پناهگاهی جز کلمات ندارند. به سمت پیشخوان رفتم، جایی که سحر حالا داشت اسکناس‌های مچاله و فرسوده‌ی ده هزار تومانی را با دست‌هایش صاف می‌کرد و درون کشوی چوبی می‌گذاشت. دستم را در جیبم بردم و یک مشت اسکناسِ بی‌ارزش بیرون آوردم، اسکناس‌هایی که تصویر روی آن‌ها بیشتر شبیه به یادگاری از یک دورانِ ماقبل تاریخ بود تا پول رایج.«حسابت می‌شه دویست و پنجاه تومن، استاد...» سحر این را گفت و برای اولین بار در آن عصرِ سه‌شنبه، مستقیم به چشم‌هایم نگاه کرد. چشم‌هایش قهوه‌ای تیره بودند، از آن تیرگی‌هایی که آدم را یاد دریاچه‌ی تاریکِ گهر در شب‌های بی‌ستاره می‌انداخت؛ نگاهی که در آن نه عشقی بود، نه امیدی و نه هیچ‌گونه تمایلی برای شنیدن یک جمله‌ی قصار از آلبر کامو.من اسکناس‌ها را روی چوبِ مرطوبِ پیشخوان گذاشتم و انگشتانم برای یک ثانیه‌ی مضحک و بی‌نهایت طولانی، با پوستِ زبر و سردِ انگشت شست او تماس پیدا کرد. یک تکانه‌ی الکتریکیِ ضعیف، شبیه به برق‌گرفتگی با یک رادیوی ترانزیستوریِ خراب، در بدنم دوید. گفتم: «کتابِ جدیدم... درباره‌ی زنیه که در زمانِ محاصره، بوی قهوه‌اش مانع از سقوطِ یک شهر می‌شه.» این احمقانه‌ترین و سانتیمانتال‌ترین جمله‌ای بود که در تمام عمرم ساخته بودم، جمله‌ای که اگر در یک کارگاه داستان‌نویسی مطرح می‌شد، خودم نویسنده‌اش را بایکوت می‌کردم.سحر لبخند کوتاهی زد، لبخندی که بیشتر شبیه به یک انقباضِ عضلانیِ ناشی از خستگی بود تا ابراز احساسات. کشو را با صدا بست و گفت: «اینجا هیچ شهری سقوط نمی‌کنه، استاد. فقط آدماشن که سقوط می‌کنن، اونم خیلی بی‌صدا. فردا هم اگه زنده بودیم، قهوه داریم.» بعد برگشت و پشتش را به من کرد تا کتری را روی شعله‌ی کم‌جانِ پیک‌نیکی بگذارد، چرا که گاز شهری از سه روز پیش قطع شده بود.خارج شدن از کافه، شبیه به شیرجه زدن در استخری از جیوه و تنهایی بود. پیاده‌روهای خیابان سپهبد قرنی خالی بودند و تنها چند برگِ چنارِ سوخته در جوی آب دست‌وپا می‌زدند. چراغ‌های راهنمایی و رانندگی به رنگ زردِ چشمک‌زن رها شده بودند، گویی شهر در یک وضعیتِ سکته‌ی مغزیِ مداوم قرار داشت. قدم‌هایم را تند کردم و به سمت میدان فردوسی راه افتادم، در حالی که صدای کفش‌هایم روی آسفالتِ خیس، ریتمی شبیه به تپش‌های قلب یک بیمارِ رو به مرگ ایجاد می‌کرد.ناگهان آسمانِ شب با نوری زرد و مهیب منجنیق شد؛ صدایی شبیه به پاره شدن یک پارچه‌ی کرباسیِ غول‌آسا در گوش‌هایم پیچید. موج انفجار، هرچند دور، مرا چند گام به جلو پرتاب کرد و بوی تندِ گوگرد هوا را پر کرد. من به دیواری پناه بردم، پشتم را به سیمانِ سرد چسباندم و دست‌هایم را روی گوش‌هایم گذاشتم. در آن لحظه، در میانه‌ی وحشتِ خالصِ بیولوژیک، تنها چیزی که در ذهنم بازسازی شد، تصویر النگوی نقره‌ای سحر بود که به لبه‌ی پیشخوان می‌خورد.من به خانه‌ام رسیدم؛ آپارتمانی چهل‌متری در طبقه‌ی چهارم یک ساختمانِ کلنگی در کوچه‌ی شاهرخ. اتاق بوی ماندگی و کاغذِ کاهی می‌داد. بدون اینکه چراغ را روشن کنم، روی صندلیِ پشت میز تحریرم نشستم؛ میزی که رویش ماشین‌تحریرِ قدیمیِ «اولیور»ام مثل یک اسکلتِ فلزیِ باستانی جا خوش کرده بود. کاغذِ سفیدی را درون غلتک قرار دادم و با انگشتانی که دیگر نمی‌لرزیدند، شروع به تایپ کردم، نه به خاطر اینکه هنر بالاتر از جنگ است، بلکه به این دلیل ساده که کار دیگری بلد نبودم.«ساعت از ده گذشته است و سحر احتمالاً اکنون در خانه‌شان، به صدای فرو ریختنِ آجرها گوش می‌دهد...» نوشتم و بعد کل سطر را با زدن ضربدرهای متوالی پاک کردم. این نوع نگاهِ رمانتیک به فاجعه، یک جور خیانتِ بورژوایی به حقیقت بود. حقیقت، آن لکه‌ شیر خفه‌شده روی پیشخوان بود؛ حقیقت، قیمتِ سرسام‌آورِ قرص‌های من بود؛ حقیقت، آن تنهاییِ مطلقی بود که در چشم‌های قهوه‌ای او موج می‌زد.پنجره‌ی اتاق با انفجاری دیگر به لرزه درآمد و صدای ریزش چند تکه گچ از سقف، روی کاغذهایم آمد. نترسیدم؛ ترسم تبدیل به یک نوع بی‌حسیِ موضعی شده بود، همان حسی که یک بیمار قبل از بیهوشیِ کامل تجربه می‌کند. به این فکر کردم که آلن دژانرس یا هر کدام از آن کمدین‌های نیویورکی اگر اینجا بودند، حتماً یک شوخیِ درجه‌یک درباره‌ی کیفیتِ پایینِ پدافندِ وطنی می‌ساختند، اما من در تهران بودم، شهری که در آن کمدی به طرز بیرحمانه‌ای به تراژدی جوش خورده بود.فردا صبح، اگر خورشید از میانِ دودِ انبارهای نفتِ شمال غرب بالا می‌آمد، من دوباره پالتوی کرمم را می‌پوشیدم و از پله‌ها پایین می‌رفتم. دوباره از کنار مغازه‌های تعطیلِ عتیقه‌فروشی منوچهری عبور می‌کردم و خودم را به کافه می‌رساندم. روی همان صندلیِ لهستانی می‌نشستم و به سحر نگاه می‌کردم که با همان دستمال کتان، همان لیوان‌های بلند را خشک می‌کند.رابطه‌ی ما هرگز به یک درامِ هالیوودی با بوسه‌ای در زیر بارانِ بمب تبدیل نمی‌شد؛ ما دو بازمانده‌ی موازی بودیم که خطوطمان تنها در هندسه‌ی ناامیدکننده‌ی یک کافه‌ی رو به ویرانی به هم می‌رسید. او به من قهوه‌ی سرد می‌داد و من به او جملاتِ فلسفیِ بی‌پشتوانه تحویل می‌دادم و این معامله، عادلانه‌ترین چیزی بود که در این گوشه از خاورمیانه جریان داشت.دستم را روی کلیدهای ماشین‌تحریر گذاشتم و سطر جدیدی را آغاز کردم، سطری بدون استعاره، بدون تکلف، و بدون نیچه. باران بیرون از پنجره شدیدتر شده بود و تهران، مثل یک کشتیِ تایتانیکِ سفالی، به آرامی در قیرِ شب فرو می‌رفت. من نوشتم تا زنده بمانم، یا شاید نوشتم تا سحر فردا دلیلی برای شستنِ یک فنجانِ بیشتر داشته باشد.</description>
                <category>حسام مقتدایی</category>
                <author>حسام مقتدایی</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 23:48:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شرح یک سقوط بدون تماشاچی- داستان کوتاه از حسام مقتدایی</title>
                <link>https://virgool.io/@Hesammoghtadaee/%D8%B4%D8%B1%D8%AD-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7%DA%86%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D9%85-%D9%85%D9%82%D8%AA%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-yjub6qcesdbp</link>
                <description>شرح یک سقوط بدون تماشاچی- داستان کوتاه از حسام مقتداییسی‌سالگی‌اش را در اتاقی که پنجره‌اش رو به دیوار نمور ساختمان روبه‌رو بود جشن گرفت؛ جشنی با یک لیوان آب قند و یک بسته سیگار که نصفش از شب قبل مانده بود. دیابتش سال‌ها پیش به او گفته بود که «از این زندگی چیز زیادی نصیب تو نمی‌شود»، اما او آن هشدار را با همان بی‌میلی همیشگی‌اش دود کرده بود.نفخ، همراه ثابت روزهایش بود؛ نه کاری داشت نه زن، اما همین توده باد لعنتی در شکمش همیشه در کار بود. هر بار که چیزی می‌خورد، انگار در مزرعه‌ای زیرزمینی یک یورش مینیاتوری شروع می‌شد و او فکر می‌کرد شاید این دقیقا همان صدایی باشد که آخر دنیا با آن شروع می‌شود.چند هفته قبل بیکار شده بود. اخراجش شبیه اخراج یک شاگرد مرده‌دل از کلاس نبود؛ بیشتر شبیه اجرای حکم یک سیستم بود که زورکی تحملش کرده بود و حالا بالاخره خلاص شده بود. مدیرش فقط گفته بود: «تو این‌جا خوشحال نیستی… و ما هم باهات خوشحال نیستیم.»به این فکر می‌کرد که شاید دنیا با آدم‌هایی مثل او همدستی دارد؛ آدم‌هایی که هوا را آلوده نمی‌کنند، تنها راه می‌روند و معمولا تصورات شاعرانه‌شان درباره مرگ بیشتر از تصورشان درباره آینده است.چند بار تلاش کرده بود با زنی ارتباط برقرار کند، اما همیشه پیش از اولین جمله، شکمش باد می‌کرد یا قند خونش می‌افتاد یا ذهنش چیزی مسخره و بی‌ربط زمزمه می‌کرد: «اگه بهت نزدیک شه، برمی‌گرده، چون تو یه پسر شکست‌خورده‌ای که خودش رو تو دود گم کرده.»سیگار می‌کشید، زیاد، آن‌قدر زیاد که گاهی فکر می‌کرد ریه‌هایش مانند دو برادر خسته‌اند که مدت‌هاست منتظر بازنشستگی‌اند اما کسی جایگزین‌شان را پیدا نمی‌کند. پزشکش هشدار داده بود که بیماری برگر دارد و اگر این روند ادامه یابد، شاید پاهایش را از دست بدهد.پاها… همین فکر کافی بود تا شب‌ها به سقف خیره بماند. گاهی تصور می‌کرد یک روز صبح بیدار می‌شود و پاها دیگر آن‌جا نیستند، مثل دو مهمانی که بی‌صدا از یک جشن کسالت‌بار فرار کرده‌اند.مادرش می‌گفت: «تو هنوز جوونی.» اما در لحن مادر، چیزی از جنس آرزو بود، نه از جنس باور. مادرها همیشه دروغ‌هایی از سر مهربانی‌شان می‌گویند تا فرزندان‌شان دیرتر سقوط کنند.گاهی به گذشته برمی‌گشت؛ به اولین باری که تزریق انسولین را تجربه کرده بود. یادش بود چطور در آینه به خودش نگاه کرده بود: یک نوجوان استخوانی با چشمانی که انگار از مرزهای جهان واقعی فراتر می‌رفتند.آن زمان هنوز امید داشت. می‌خواست نویسنده شود یا نقاش یا حتی مسافر شهری دورافتاده. اما سال‌ها بعد فهمید سفر، نقاشی و نوشتن همه یک چیز مشترک دارند: نیاز به زندگی. چیزی که او کم داشت.هر روز صبح پیاده‌روی کوتاهی می‌کرد. قدم‌ها درد داشت، اما درد نوعی صداقت بود؛ صادق‌تر از تمام روابط نصفه‌نیمه‌ زندگی‌اش. شهر خاکستری بود و او میان ساختمان‌ها قدم می‌زد، مثل سایه‌ای که خودش هم نمی‌داند به چه جسمی تعلق دارد.یک بار دختر جوانی در پارک به او لبخند زد. لبخند نه عاشقانه بود نه از سر کنجکاوی، بیشتر شبیه مهربانی تصادفی رهگذری که قصد دارد روز یکی را کمی بهتر کند. اما بدن او، مثل همیشه، از درون به هم پیچید.او لبخند را پاسخ داد، اما آن لبخند به قدری بی‌جان بود که خودش حس کرد دارد سمی در هوا پخش می‌کند. دختر رفت، بی‌آن‌که حتی نامی برای خیال‌بافی باقی بگذارد.شب‌ها خواب‌های کوتاه و بی‌ربط می‌دید. در یکی از خواب‌ها، خودش را با پاهای مصنوعی می‌دید که بی‌دلیل در یک کویر می‌دوید، دنبال چیزی که هرگز مشخص نمی‌شد چیست.وقتی از خواب می‌پرید، چند ثانیه طول می‌کشید تا یادش بیاید هنوز پاهایش سر جای خودشان هستند. بعد از آن، یک احساس پوچی عمیق مثل پتوی خیس روی همه‌چیز می‌افتاد.در دفترچه‌اش جمله‌ای نوشته بود: «اگر انسان بودن این است، پس چرا ادامه بدهم؟» اما هر بار بعد از نوشتن این جمله، یک چیزی در درونش متوقفش می‌کرد؛ شاید ترس، شاید عادت، شاید هم تنبلی در برابر مرگ.دوست داشت روزی بیاید که همه‌چیز، حتی درد، کمی منطقی به نظر برسد. اما جهان او بی‌منطق‌تر از آن بود که چنین روزی برسد.به خودش می‌گفت: «همه‌چیز با یک قدم شروع می‌شود.» اما چه می‌توانست بکند وقتی همان یک قدم ممکن بود آخرین قدم سالمش باشد؟گاهی به سیگار نگاه می‌کرد و فکر می‌کرد اگر پاهایش را قطع کنند، آیا هنوز هم می‌تواند کنار پنجره بنشیند و دود را بیرون بفرستد. آیا دود بدون پاها همان حس را دارد؟در یکی از عصرهای سرد آبان، تصمیم گرفت با خودش صریح باشد: «تو نمی‌خواهی عاشق شوی. تو فقط می‌خواهی کسی حضور داشته باشد تا شاهد سقوطت باشد.» این جمله بیشتر از هشدارهای دکتر تکانش داد.هیچ‌کس شاهد نبود. سقوط‌های بی‌تماشاگر، بی‌صدا اما خطرناک‌تر هستند. کسی نمی‌فهمد چه زمانی به ته می‌رسی، حتی خودت.دوستی نداشت که برایش پیام بفرستد. فقط نوتیفیکیشن‌های بانکی و یادآوری‌های دارویی. گاهی گوشی را خاموش می‌کرد تا احساس کند از جهان حذف شده است.اما حذف شدن، برخلاف تصورش، آرامش نداشت. سکوت شبیه ته‌مانده بوی یک غذا در آپارتمان خالی بود؛ چیزی که نمی‌توانی دورش بیندازی اما نمی‌خواهی هم نگهش داری.او می‌دانست زندگی‌اش به سمت لبه‌ای می‌رود که بازگشتی ندارد. اما عجیب بود: در دل این نابسامانی، یک حس محو زنده‌ماندن وجود داشت؛ شبیه نوری ضعیف که از زیر در یک اتاق تاریک بیرون می‌زند.و با این حال، صبح روز بعد، مثل همیشه بیدار شد. نفخ داشت. قندش بالا بود. سیگار روشن کرد. به پاهایش نگاه کرد و فکر کرد: «شاید امروز هم ادامه بدهم، فقط چون هنوز چیزی در من هست که نمی‌گذارد تمام شوم.» و این فکر، به‌طرز تراژیکی، تنها امید واقعی او بود.</description>
                <category>حسام مقتدایی</category>
                <author>حسام مقتدایی</author>
                <pubDate>Sun, 07 Dec 2025 13:21:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برف روی جمهوری - داستان کوتاه حسام مقتدایی</title>
                <link>https://virgool.io/@Hesammoghtadaee/%D8%A8%D8%B1%D9%81-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D9%85-%D9%85%D9%82%D8%AA%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-vqhghfed8qmd</link>
                <description>داستان کوتاه از حسام مقتداییسال‌هاست چیزی منتشر نکرده‌ام. می‌نویسم، ورق می‌زنم، تا نیمه می‌روم، بعد همه را می‌چپانم توی کشوی پایین میز چوبی‌ام. آن کشو مثل قبرستانِ نسخه‌های ناقص من است. هر بار که بازش می‌کنم بوی کاغذ خیس خورده، دود سیگار و پشیمانی می‌زند بالا.خانه‌ام یک اتاق‌کار-اتاق‌خواب است؛ هیچ مرزی بین کار و زندگی نیست. تخت کنار میز است و میز کنار تخت. شوفاژ گوشه اتاق غژغژ می‌کند و چراغ مطالعه‌ام آن‌قدر سوخته و روشن شده که نورش شبیه یک آدم خسته است. لپ‌تاپم همیشه باز است چون اگر ببندمش، شاید دیگر بازش نکنم.گیاهی نگه نمی‌دارم. نه به این خاطر که بلد نیستم، به این خاطر که تنهایی‌ام را نمی‌خواهم با چیزی تقسیم کنم که رشد می‌کند. چیزی که جان دارد. ترجیح می‌دهم هیچ‌چیز به من وابسته نباشد.خرج زندگی‌ام؟ از چاپ‌های قدیمی کتاب‌هایم. همان‌هایی که سال‌ها قبل نوشتم وقتی هنوز فکر می‌کردم ادبیات قرار است نجاتم دهد. الان فقط قرار است اجاره‌ام را بدهد و غذای بیرونم را تأمین کند.هر شب، بدون استثنا، از پنجره بزرگ رو به جمهوری ترافیک را نگاه می‌کنم. چراغ‌قرمزها، آدم‌هایی که عجله دارند، موتوری‌هایی که همه چیز را مثل فیلم با فست‌فوروارد رد می‌کنند. من فقط نشسته‌ام و قهوه می‌خورم و نگاه می‌کنم که دنیا دارد خودش را می‌خورد.آن شب، برف می‌بارید. نه آن‌طور که شبیه کارت‌پستال باشد؛ تلخ، کثیف، و بادزده. مثل این‌که از آسمان کسی دارد خاکستر می‌ریزد. داشتم یک داستان نیمه‌جان می‌نوشتم که چشمم افتاد به پایین.یک دختر، جوان، تنها، کفِ پیاده‌رو نشسته بود. وسط برف. یک دستش روی صورتش بود و می‌لرزید. حتی از این بالا هم معلوم بود گریه می‌کند. از همان گریه‌هایی که گردن آدم را خم می‌کند، نه تنها چشم را.چند دقیقه فقط نگاهش کردم. آدم‌ها رد می‌شدند، تند، آن‌قدر که انگار می‌ترسیدند به بدبختیِ واقعی نزدیک شوند. کسی نمی‌ایستاد. جمهوری همیشه عجله دارد. حتی برای مرگ هم توقف نمی‌کند.به خودم گفتم: «به من چه.» چند بار. مثل ورد. اما چشمم مدام برمی‌گشت. برف روی شانه‌هایش می‌نشست. موهایش خیس شده بود. هر از چند دقیقه سرفه می‌کرد و جمع‌تر می‌شد توی کاپشنش.ساعت از یک گذشته بود. خیابان تقریباً خالی. او هنوز همان‌جا بود. بار سوم که نگاه کردم دیدم دیگر تکان نمی‌خورد. انگار بخشی از پیاده‌رو شده بود. آن‌جا بود که فهمیدم یا باید بی‌تفاوت بمانم، یا یک روزنامه‌نگار بیاید و بنویسد «دختر جوان بر اثر سرما در خیابان جمهوری جان داد.»کفش پوشیدم، کاپشنم را انداختم روی شانه‌ام و رفتم پایین. برف بلافاصله خورد توی صورتم. سردی‌اش مثل مشت بود. نزدیک که شدم دیدم چشم‌هایش بسته و دستش بی‌حرکت روی زمین. صدایش زدم. هیچ. گونه‌اش یخ کرده بود.جا خوردم اما بلندش کردم. سبک بود، آن‌قدر سبک که انگار فقط ناراحتی مانده بود و بقیه‌اش رفته. کشان‌کشان از پله‌ها بالا بردمش. چند بار نزدیک بود لیز بخورم.داخل که آمدم، گذاشتمش کنار شوفاژ. دست‌هایش سرد بود، عجیب سرد. پیراهنم را پرت کردم کنار و رفتم آشپزخانه. هیچ‌وقت آشپزی نمی‌کنم، اما یک چیز را بلد بودم: سوپ مرغ به سبک نجف دریابندری.کتابش سال‌هاست کنار سماور خاک می‌خورد. بازش کردم—صفحه‌ای که با ماژیک خط کشیده بودم: «سوپ مرغ با رشته—مناسب برای زمستان و آدم‌هایی که احتمالاً دارند از پا می‌افتند.» مرغ نداشتم. باقیمانده حریره جو ریختم توی قابلمه. فلفل زیاد. کره کم. کمی زردچوبه. و آن‌قدر هم زدم که حس کردم این سوپ دارد تبدیل می‌شود به یک خواهش.وقتی برگشتم سمتش، پلک‌هایش تکان خورد. نه به‌قدر بیدار شدن؛ به اندازه این‌که بفهمم هنوز هست. یک پتو رویش انداختم. موهایش به‌هم چسبیده بود و از نوک‌شان قطره‌ی آب می‌چکید روی کف‌پوش.بعد از نیم ساعت چشم باز کرد. پرسید: «اینجا کجاست؟» گفتم: «یه اتاق کثیف با یه نویسنده خسته.» چند ثانیه نگاهم کرد، انگار داشت ارزیابی می‌کرد خطرم چقدره. بعد گفت: «سردم بود.» گفتم: «نه عزیزم، داشتی می‌مردی.»نشست کنار شوفاژ. گفتم سوپ دارم. با شک نگاه کرد. بو کرد. گفت: «بهش اعتماد ندارم.» گفتم: «به سوپ؟ یا به من؟» گفت: «هردو.» بعد قاشق اول را خورد و زیر لب گفت: «بد نیست.»اسمش را نگفت. سنش را نگفت. هیچ‌چیز نگفت. فقط با دو دست لیوان سوپ را نگه داشت و به شوفاژ زل زد. پرسیدم چرا توی برف نشسته بودی. گفت: «جایی نداشتم برم.» و بعد سکوت.ساعت نزدیک سه بود. گفت سردمه. گفتم تخت اون‌جاست. رفت نشست روی لبه‌اش، مثل کسی که نمی‌داند کجاست. پتوی دوم را دادم دستش. پرسیدم: «می‌خوای کسی رو خبر کنم؟» گفت: «نه. هیچ‌کس منتظر من نیست.»خودش را جمع کرد زیر پتو. آرام شد. خوابش برد. من نشستم کنار میز و نگاهش کردم. شبیه نسخه‌ی اصلاح‌نشده یک قصه بود؛ خام، زخمی، نامفهوم، اما واقعی‌تر از هرچیزی که ماه‌ها نوشته بودم.چراغ مطالعه را روشن گذاشتم و کشوی میز را باز کردم. همه داستان‌های ناتمامم آن‌جا بود. کاغذها تاخورده، بعضی‌شان خیس، بعضی‌شان به‌هم پیچیده. یکی را درآوردم. خواندم. بعد پاره‌اش کردم.نمی‌دانم چرا اما حس کردم برای اولین‌بار بعد از سال‌ها باید چیزی را کامل بنویسم. نه برای ناشر. نه برای مردم. نه برای خودم. برای دختری که یک‌شبِ برفی در خیابان جمهوری شبیه یک سایه افتاده بود.لپ‌تاپ را روشن کردم. صفحه سفید بود. انگشتانم سرد بود اما مغزم داغ. نوشتم: «برف، گاهی آدم را انتخاب می‌کند؛ نه برای کشتن، برای نجات دادن.»صدای نفس‌های آرامش اتاق را پر کرده بود. بیرون هنوز برف می‌بارید. اما برای اولین بار بعد از یک عمر، حس کردم چیزی از بیرون دارد مرا صدا می‌زند. چیزی غیر از ترافیک، غیر از مردم، غیر از خودم.داستان را شروع کردم، بدون این‌که نگران انتشارش باشم. و برای اولین بار فکر کردم شاید این یکی برود روی میز، نه توی کشو.</description>
                <category>حسام مقتدایی</category>
                <author>حسام مقتدایی</author>
                <pubDate>Mon, 17 Nov 2025 17:29:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمپین تبلیغاتی اشک ریختن در محیطی خشک! - داستان کوتاه از حسام مقتدایی</title>
                <link>https://virgool.io/@Hesammoghtadaee/%DA%A9%D9%85%D9%BE%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%A8%D9%84%DB%8C%D8%BA%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D8%AA%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%AD%DB%8C%D8%B7%DB%8C-%D8%AE%D8%B4%DA%A9-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D9%85-%D9%85%D9%82%D8%AA%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-fwx07lo0lyxb</link>
                <description>داستان کوتاهصبح‌ها صدای باز شدن شیشه‌ی الکل بیدارم می‌کند، بویی که تا ته مغزم می‌رود و خیال می‌کنم دارند مرا از درون ضدعفونی می‌کنند. هنوز به بوی الکلش عادت نکرده‌ام. اینجا «بهداری» است، جایی که هر روز می‌برندم تا کمی گریه‌هایم را آرام کنند یا حداقل وانمود کنند که آرام شده‌ام.دکتر جوانی دارد که همیشه با لحن تبلیغاتی می‌گوید: «اینا طبیعیه، سربازی خیلیا رو خرد می‌کنه.» لبخند زد. از اون لبخندهایی که فقط برای پرکردن سکوت زده می‌شوند. من سرم را تکان می‌دهم و زیر لب می‌گویم: «طبیعیه، فقط انگار وارد مرحله سختی از زندگیم شدم.»تا شش ماه پیش، پشت میز یک آژانس تبلیغاتی بودم. آن‌جا کلمه‌هایم خرجِ فروختن شامپو و پودر لباسشویی می‌شد. حالا کلمه‌هایم در همین دفترچه سربازی می‌پوسند. هنوز یادم هست آخرین متنی که نوشتم شعارش این بود: «پاکی یعنی بازگشت به خودت.» چه طنزی. حالا خودم در جایی‌ام که حتی اجازه ندارم خودم باشم.هر روز گریه می‌کنم. نه از دلتنگیِ خاصی؛ از دلتنگیِ عام. از نبودنِ هرچیزی. سربازهای دیگر فکر می‌کنند تئاتر بازی می‌کنم. یکی‌شان گفته بود: «رفیق تموم میشن این سربازی‌ها» من فقط خندیدم و دوباره سرم را گذاشتم روی پتوی خاکی.اولین بار که بردنم بهداری، پرستار گفت: «چی شده؟» گفتم: «دلتنگم.» گفت: «برای کی؟» گفتم: «برای کلمه‌هام.» مکث کرد، بعد پرسید: «انتظار داشتم بگی مادرم، تلفن همراهم، کلمه‌هات، کدوم‌شونن؟» گفتم: «یه جورایی همه‌شون.»سرم که می‌زنند، به شیشه‌اش خیره می‌شوم. حباب‌ها مثل نقطه‌گذاری‌های بد یک متن‌اند؛ می‌روند بالا و محو می‌شوند. پرستار می‌گوید نگاه نکن، حالت بد می‌شود. نمی‌داند تنها چیزی که اینجا می‌شود دید، همین رفتنِ مایع در رگ است—تنها حرکتِ واقعی در این سکون نظامی.در ذهنم هنوز در دفتر آژانسم. صدای مدیر خلاقیت می‌آید: «باید احساسی‌ترش کنی پسر. مشتری دنبال اشکه!» حالا که اینجا هر روز گریه می‌کنم، دلم می‌خواهد آن را ببینند. بگویم: «این نمونه واقعی از گریه است. نه فیک، نه برندسازی‌شده.»سربازی، بزرگ‌ترین کمپین اجباری کشور است. بودجه‌اش نامحدود، کارفرمایش بی‌چهره، خروجی‌اش نامعلوم. شعار ندارد چون همه شعارها را قبلاً ما نوشته‌ایم.دیشب در خواب دیدم دارم تیزری می‌نویسم برای تبلیغ همین مرکز آموزشی. شعارش این بود: «جایی برای فراموش کردن هر که بودی.» با فونت بی‌روحِ نازنین بولد. پایینش نوشته بود: «پیوستن = نجات.»خیال‌پردازی تنها مجوز غیرنظامی من است. وسط پادگان، در ذهنم دفترچه کوچکی دارم با جلد چرمی که هنوز بوی قهوه و باران می‌دهد. توی آن شعارهایی برای زندگی می‌نویسم؛ نه برای برندها. مثلاً: «برای نفس کشیدن هم باید بودجه گرفت؟» یا «هیچ‌چیز به اندازه‌ی اجبار، وفاداری نمی‌سازد.»عصرها وقتی خاموشی می‌زنند، من روی تخت آهنی‌ام دراز می‌کشم و تصور می‌کنم دارم برای آگهی جدیدی ایده می‌نویسم. آگهی‌ای برای مرخصی، برای خواب، برای بوی زنانه‌ای که دیگر یادم نیست. در ذهنم کپی می‌نویسم: «بازگشت، همیشه خرید دوباره نیست.»یکی از بچه‌ها می‌گوید: «نمی‌خوای فرار کنی؟» می‌گویم: «من هر شب فرار می‌کنم.» نمی‌فهمد. خیال‌پردازی را با فرار اشتباه می‌گیرد. فرار، از جغرافیای واقعی است. خیال، از جغرافیای ذهنی. من نقشه‌ی ذهنم را هر شب دوباره می‌کشم.دکتر می‌گوید اگر قرص‌هایم را بخورم، کمتر گریه می‌کنم. بهش گفتم: «گریه تنها بخشی از من‌ه که هنوز طبیعی کار می‌کنه.» گفت: «پس بذار همینطوری بمونه، تا بقیه‌ش درست شه.» بعد یادم افتاد او هم احتمالاً یک شعارچی بوده قبل از پزشک شدن.در پادگان، ساعت‌ها کندتر از واقعیت‌اند. انگار زمان اینجا هم سربازی می‌کند و اجازه ندارد جلو برود. گاهی با خودم فکر می‌کنم اگر زمانم تمام شود، مرا مرخص می‌کنند یا ازم می‌خواهند دوباره دوره را تکرار کنم؟هر روز عصر، موقع رفتن از بهداری، پرستار سرم خالی را از روی پایه برمی‌دارد. همیشه حباب آخرش را نگاه می‌کنم. تصور می‌کنم روح من است که دارد بالا می‌رود، از داخل شیشه. اگر بخواهد دوباره برگردد، باید از مسیر سوزن بیاید. نمی‌آید.دیشب دفتر یادداشت سربازی قدیمی را پیدا کردم. نوشته بود: «اینجا فقط دو حالت داریم؛ یا مردی یا منتظری بمیری.» زیرش با خودکار قرمز نوشته بودم: «من دارم تمرین می‌کنم زنده بمونم، حتی اگه هیچ‌کسی نخواد.»خیال می‌کنم بعد از مرخصی، برمی‌گردم آژانس. روی میز قدیمی‌ام می‌نویسم: «کپی یعنی بازآفرینی واقعیت.» مدیر می‌گوید: «نه، یعنی فروختنِ رؤیا.» من می‌گویم: «تفاوتی ندارد؛ هر دو به مرگ ختم می‌شوند.»پرستار امروز گفت: «گریه‌ت کمتر شده، آفرین!» نمی‌داند گریه فقط شکلش عوض شده. حالا در ذهنم گریه می‌کنم، با واژه‌ها. هر بار یکی‌شان را در ذهنم می‌نویسم، می‌میرد. واژه‌ها دارند به خاک می‌افتند و من تنها بازمانده‌شانم.امشب، پیش از خواب، دفترچه‌ام را باز می‌کنم و زیر همه یادداشت‌هایم می‌نویسم: «اگر فردا نیامدم بهداری، یعنی بهتر شدم. یا کامل شدم.» بعد دفتر را می‌بندم و برای اولین‌بار، خواب تبلیغی را می‌بینم که خودم در آن نیستم. فقط صدای یک گوینده است که می‌گوید: «این داستانِ سربازی‌ست که از خیال ساخته شد.»صبح، وقتی مرا بیدار می‌کنند، چشمانم خشک است. دکتر می‌گوید: «بالاخره تموم شد، آفرین!» من لبخند می‌زنم و در ذهنم شعار آخرم را می‌نویسم: «زندگی هم مثل کمپین‌های تبلیغاتی‌ست — بعضی‌ها فقط برای اجراش گریه می‌کنن.»</description>
                <category>حسام مقتدایی</category>
                <author>حسام مقتدایی</author>
                <pubDate>Wed, 12 Nov 2025 16:35:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رهگذر | داستان کوتاه از حسام مقتدایی</title>
                <link>https://virgool.io/@Hesammoghtadaee/%D8%B1%D9%87%DA%AF%D8%B0%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D9%85-%D9%85%D9%82%D8%AA%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-dzocasookjkz</link>
                <description>رهگذر | داستان کوتاه از حسام مقتداییاز پنجره باریک اتاقی که رو به کوچه‌ای کم‌رفت‌وآمد باز می‌شد، زندگی هر صبح در اندازه یک قاب می‌گذشت؛ قابِ من. من نویسنده‌ام، اما این جمله امروز کمتر از همیشه چیزی را توضیح می‌دهد. کاغذها جمع شده‌اند، قلم‌ها لاغر شده‌اند و تنها چیز سالم در من، عادتی بی‌نام است: نگاه‌کردن.پدر و مادرم را در یک تصادف از دست دادم؛ عدد و تاریخ دارد، اما در من مثل لکه‌ای بی‌تاریخ پخش شده. روز تشییع نرفتم. نه که کار مهم‌تری داشتم—این دروغی‌ست که یک سال تمام به خودم گفته‌ام—بلکه چون احساس می‌کردم رفتن، مرا به چیزی فرو می‌کاهد که تاب تحملش را ندارم: فرزندِ مانده، انسانی در معرض دید، گناهکارِ بی‌بهانه.برادرم گفت «اگه نیای، دیگه نمی‌خوام ‌ببینمت.» و در را بست. این جمله مثل سنگی در حلق من گیر کرده؛ نه پایین می‌رود نه بالا می‌آید. از آن روز، تلفن‌ها خاموش، آدرس‌ها بی‌مصرف و نام خانوادگی‌مان مثل کت زمستانی‌ای شده که در تیرماه پوشیده‌ام و نمی‌دانم چرا درنمی‌آورمش.تنها زندگی می‌کنم. تنهایی‌ام نه از آن نوعی‌ست که آدم‌ها به آن فخر می‌کنند و اسم «استقلال» رویش می‌گذارند، نه از آن نوعی که به آن گریه می‌کنند و اسم «وضعیت» می‌دهند. تنهایی من، ابزار کار من است؛ همان‌قدر کند، همان‌قدر برنده.دختر را نخستین‌بار سه‌شنبه دیدم؛ نه به این خاطر که سه‌شنبه‌ها معنای خاصی دارند، بلکه چون آن روز، باد پرده را جوری تکان داد که کوچه برایم تازه شد. او از روبه‌رو، از ساختمان کوتاهی که طبقه همکفش محل کارش بود، بیرون آمد؛ کیفش را جا‌به‌جا کرد، سری تکان داد و رفت. من همان‌جا، بر لبه پنجره، به شکل احمقانه‌ای نشستم.هر صبح، سر همان ساعت، او می‌رفت و بعد، عصر، برمی‌گشت. من از پشت شیشه می‌دیدمش و هیچ کاری نمی‌کردم. نمی‌خواستم چیزی به دست بیاورم؛ فقط می‌خواستم ساعتِ روزم معنایی داشته باشد جز «از دست دادن» و «به یاد آوردن».اسمش را نمی‌دانستم و همین ندانستن مرا آسوده می‌کرد؛ نام، انسان را به ردیف‌های خطرناک تملک نزدیک می‌کند. در دفترچه‌ام به او می‌گفتم «همسایهٔ رهگذر». گاهی دو کلمه درباره‌اش می‌نوشتم: «امروز قدم‌هایش تندتر بود.» یا «امروز به پیرمرد دکه‌دار سلام کرد.»آن روزی که نرفتم، روز تشییع، تا عصر روی صندلی چوبی‌ام نشستم و فکر کردم اگر بروم، لابد باید با کسی حرف بزنم. حرف‌زدن یعنی اعتراف، اعتراف یعنی شناختن چیزی که سال‌ها با هزار حیله انکار کرده‌ام: من برای نزدیک‌ترین آدم‌ها نیز غریبه مانده‌ام. آیا این بیماری من است یا حرفه‌ام؟ نمی‌دانم. شاید فرقی هم نکند.برادرم بعدها در پیامی نوشت: «چیزی نمی‌تونه نبودنت رو توجیه کنه.» من پیام را بارها خواندم و هر بار با دقتِ ویراستاری که غلطی در متن می‌جوید، دنبال کلمه‌ای می‌گشتم که نجاتم بدهد. هیچ نبود. متن درست بود؛ و از همین درست‌بودن متن بود که دردم می‌گرفت.یک صبح بارانی، پایین رفتم تا نان بخرم و شاید او را از نزدیک ببینم. دیدم. زیر سایبانی ایستاده بود و بند کیفش را محکم‌ گرفته بود. از کنارش گذشتم. زبانم همان‌جا، در دهان، مثل تکه فلزی سرد شد و به سقف چسبید.برگشتم اتاق و برایش نامه‌ای نوشتم که قرار نبود هرگز به دستش برسد: «خانمِ رهگذر، من شما را نمی‌شناسم و اگر بشناسم خراب می‌شوم؛ چون شناختن شما یعنی پذیرفتن این که چیزی بیرون از من ارزش نگاه‌کردن دارد، و من از اعتراف به ارزش می‌ترسم.» نامه را تا کردم، در کتابی گذاشتم و کتاب را در قفسه‌ای که کمتر سر می‌زنم، فرو کردم.عصرِ همان روز، او با مردی جوان خندید. خنده‌اش، نه بلند، نه بی‌پروا، فقط درست بود؛ مثل امضایی یک‌ضرب. حسادت نکردم—یا لااقل کوشیدم به خودم بقبولانم که نمی‌کنم. آنچه در من بالا آمد، حسادتی نبود؛ چیزی شبیه حسِ عقب‌ماندگی بود: من از سال‌ها پیش از زندگی عقب افتاده‌ام.شب، داستانی نوشتم درباره مردی که به تشییع پدر و مادرش نمی‌رود. در داستان، او از ایستگاه اتوبوس به خانه برمی‌گردد و در را از پشت می‌بندد و روی زمین می‌نشیند. جایی در میانهٔ داستان، راویِ من—که معلوم بود به شرافت اعتراف، نزدیک‌تر از من است—می‌پرسد: «آیا ترس از فروپاشی، مجوزِ فروپاشاندن دیگری‌ست؟» و من جوابش را ندادم؛ چون هر جوابی، حکم صادرکردن دربارهٔ خود من بود.چند روز بعد، درِ ساختمان اعلان زدند: جلسهٔ ساکنان برای تعمیر پشت‌بام. این جور جلسات برای من حکم دادگاه‌های کوچک دارد: آدم‌ها می‌آیند، بر قوانین ساده توافق می‌کنند و می‌روند؛ و من، بی‌قاضی و بی‌هیئت منصفه، محکوم می‌شوم که باید حرفی بزنم. رفتم.در جلسه، کسی که صورتش را نمی‌دیدم، دربارهٔ ترکِ دیوارها می‌گفت. من فقط به دست‌های خودم نگاه می‌کردم که می‌لرزیدند؛ لرزشی که همیشه درست قبل از گفتن اولین جمله می‌آید. خودکارم از دستم افتاد. زن همسایه خودکار را برداشت و بی‌سلام و بی‌تشریفات گذاشت توی دستم؛ انگار کارِ درست، نیازی به معرفی ندارد.همان لحظه، چیزی در من جابه‌جا شد. نه بزرگ و نه سینمایی؛ چیزی کوچک، دقیق و بی‌صدا. حس کردم که می‌توانم جمله‌ای بگویم و از آن نمیرم. گفتم: «اگر موافقید، من مایلم شارژ بیشتری پرداخت کنم.» کسی جدی نگرفت، اما من فهمیدم که می‌شود از یک جمله جان سالم به در برد.شب، نامه‌ای برای برادرم نوشتم. نوشتم: «آن روز نرفتم، چون از دیده‌شدن می‌ترسیدم، و از این‌که اندوه من به اندازهٔ کافی شریف به نظر نرسد. می‌خواستم در اتاقم بمانم تا اندوهم را خودم تربیت کنم؛ اما اندوهِ تربیت‌نشده، تبدیل به دیوار شد. من پشت این دیوار پیر شدم.» نامه را فرستادم. برای اولین‌بار چیزی را فرستادم.سه روز بعد، پاسخی کوتاه آمد: «دیر است، اما نه برای همیشه.» همین. سه کلمه اول مثل قاضی‌ای که با چکش می‌کوبد، بر سرم فرود آمد، و سه کلمهٔ بعدی مثل آبی که روی همان زخم ریخته باشند، آرامم کرد. فهمیدم که مجازات به تعویق افتاده، و این تعویق، نام دیگری برای امید است.صبح، دختر را دیدم که از دور می‌آمد. برای اولین‌بار نه از پنجره، که از پیاده‌رو نگاهش کردم. دستم را کمی بالا بردم؛ اشاره‌ای کوچک، شبیه سرفه‌ای در کتابخانه. او مکثی کرد و سری تکان داد؛ نه گرم، نه سرد—دقیق. من به راه افتادم.در راه رفتن، شهری که سال‌ها فقط قابش کرده بودم، به صدای آهسته‌ای بدل شد که با قدم‌هایم هماهنگ بود. هنوز نویسنده‌ام، اما جمله‌هایم به‌تدریج ضمیرِ «ما» را تمرین می‌کنند. شاید روزی او را نام‌دار کنم، شاید هرگز؛ مهم این است که از اتاق بیرون آمده‌ام، و اگر دادگاهی در کار باشد، قاضی‌اش همین خیابان است: جایی که آدم‌ها می‌آیند و می‌روند و هر صبح، با تکان کوچک سری، از همدیگر می‌پرسند: «زنده‌ای؟» و من، بالاخره، می‌توانم به این سوال پاسخ دهم.</description>
                <category>حسام مقتدایی</category>
                <author>حسام مقتدایی</author>
                <pubDate>Fri, 07 Nov 2025 19:04:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حمام | داستان کوتاه از حسام مقتدایی</title>
                <link>https://virgool.io/@Hesammoghtadaee/%D8%AD%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D9%85-%D9%85%D9%82%D8%AA%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-srehkho3moc1</link>
                <description>داستان کوتاه حماماینجا صدا می‌پیچه. واسه همین از بچگی فکر می‌کردم صدام برای آواز خوندن خوبه. حالا دیگه آواز نمی‌خونم. ساکتم و چون کسی برای ملاقاتم نمیاد، صدام برای خودم هم غریبه شده. فقط وقتی می‌خوام با کسی حرف بزنم ازش استفاده می‌کنم. من توی دلم حرف می‌زنم، صدام بلند جواب می‌ده. اینکه الان توی حمومم، یعنی قراره تا آخر همین‌جا بمونم. از این خونه هشتاد و خرده‌ای متری وسط شهر، فقط حمومش رو انتخاب کردم برای زندگی. سیگار می‌کشم، درد می‌کشم، غذا می‌خورم… و گاهی از توالت فرنگی کنار وان برای دست‌شویی استفاده می‌کنم.اگه بخوام دقیق بگم، چیزی حدود سه ماه و دوازده روز و هفده یا هجده ساعته که توی حمومم.هر روز صبح توی آب از خواب بیدار می‌شم. آب رو عوض می‌کنم. صبحونه‌م رو سفارش می‌دم.پیکی که قهوه‌م رو میاره، برام از سوپرمارکت سیگار می‌خره. عادت کرده بیاد توی خونه.دو ماه پیش ازش خواستم از روی کلید بسازه برای خودش. می‌خواستم اگه یه روز مُردم، کسی بتونه در رو باز کنه.ناهار و شامم رو هم اون میاره.بعد از صبحونه، لپ‌تاپم رو باز می‌کنم و شروع می‌کنم به نوشتن. دارم فیلم‌نامه‌ای می‌نویسم از زندگی یکی از دوستان نزدیکم.همون که تا چهل و خرده‌ای سالگی فکر می‌کرد قراره یه کاره‌ای بشه و آخرش شغل تمام‌وقت مردن رو انتخاب کرد.من فقط دارم شرح حالش رو می‌نویسم.چند ساعتی می‌نویسم، بعد چرت می‌زنم.این وسط مدام سیگار می‌کشم.عصر که می‌شه بیدار می‌شم، دوباره می‌نویسم و آخر شب می‌خوابم.این مربوط به روزهاییه که کسی زنگ نزنه یا سراغم نیاد.اولین باری که پیک اومد تو خونه‌م، گفت بوی نم گرفته اینجا. گفتم بوی منه. خندید، ولی از اون خنده‌هایی که نمی‌دونی از ترسه یا تعارف. حالا دیگه چیزی نمی‌گه. دم در می‌ایسته، غذا و قهوه رو می‌ذاره روی کاشی کنار در، سیگارها رو می‌ذاره روی وان. یه بار پرسید چرا همیشه این‌جام. گفتم چون بیرون از اینجا، صدا نمی‌پیچه. گفت تا حالا فکر نکرده بودم صدا هم دلش بخواد تکرار بشه. بعدش دیگه حرفی نزد. گاهی وقتی میاد، نگام نمی‌کنه. فقط می‌پرسه: &quot;همونو برات بیارم فردا؟&quot;می‌گم آره. همیشه همون رو بیار.آب وان دیگه زلال نیست. هرچی عوضش می‌کنم، باز یه لایه چربی می‌مونه روی سطحش، مثل پوست دوم. چند روزه کمرم بدجور گرفته. نمی‌دونم از نشستن توی آبِ ولرمه یا از همون دیسکی که بیرون زده. گاهی حس می‌کنم بدنم داره با وان یکی می‌شه. کفِ وان، رد بدنم مونده. یه سایه کم‌رنگ از خودم. هفته پیش وقتی دستم رو کشیدم روی اون رد، یه تکه پوست جدا شد. از اون روز دیگه با آب داغ نمی‌شورم خودم رو، فقط ولرم.گاهی فکر می‌کنم شاید یه روز پیک بیاد و نفهمه من مُردم، چون همه‌چی هر روز مثل همیشه‌ست.گاهی با آب حرف می‌زنم. جواب نمی‌ده، ولی صداش هست. یه صدای خفه و پیوسته، مثل کسی که زیر لب زمزمه می‌کنه تا چک کنه زنده‌ست هنوز. بهش می‌گم تو خوش‌شانسی، چون هرچقدر هم کثیف شی، باز یکی هست که عوضت کنه. منو کی قراره عوض کنه؟ یه بار سعی کردم چند دقیقه سرمو زیر آب نگه دارم، ببینم اون‌ور خبری هست یا نه. فقط گوش‌هام پر از صدای خودم شد. صداهای قدیمی. خنده‌هام، مکالمه‌هام، حتی صدای اون زنی که هنوز نمی‌دونم چرا ترکم کرد. وقتی نفس کشیدم، آب گرم شد. فکر کردم شاید از خجالت افکارم بخار کرده.امشب برای اولین‌بار مطمئن شدم آب داره جوابم رو می‌ده. نه با کلمه، با حرکت. هر بار که چیزی می‌گفتم، سطحش موج می‌خورد، ریز و بی‌صدا. گفتم اگه منو می‌فهمی، آروم شو. آروم شد. گفتم اگه می‌خوای بمونم، تکون بخور. تکون خورد. از اون لحظه تا حالا دیگه نمی‌دونم کی داره کیو نگه می‌داره. شاید من توی آبم یا شاید آب توی من. چند ساعت بعد دیدم لب‌هام چروک شده مثل دست پیرزن‌ها. خنده‌م گرفت. فکر کردم شاید آب داره من رو تمرین می‌ده برای چیزی که بعد از مردنه.امروز وقتی توی آب نگاه کردم، مطمئن نبودم اون‌که نگام می‌کنه خودمم یا نه. یه‌جور سایه بود، شبیه من، ولی انگار با فاصله چند ثانیه از حرکتم تقلید می‌کرد. لبخند زدم، اونم زد. اما وقتی سیگارم رو از دهنم برداشتم، اون هنوز نگهش داشته بود. یه‌جور تاخیر، یه‌جور اختلال. چند لحظه فقط زل زدیم به هم. نمی‌دونم کی اول پلک زد. از اون موقع هر بار می‌خوام برم توی آب، فکر می‌کنم شاید اون الان اون‌جاست، منتظره من جاش رو بگیرم. گاهی حس می‌کنم نوبتی شدیم. یه روز من، یه روز اون.سه روز بود پیک نیومده بود. فکر کردم شاید تصادف کرده، یا قهر کرده باهام. عصر روز چهارم زنگ در خورد. صداش توی راهرو پیچید، همون‌طور که همیشه صدام اینجا می‌پیچه. جواب ندادم. بعد از چند دقیقه صدای باز شدن در اومد. صدای قدم‌هاش روی کاشی‌ها، بعد سکوت. گفت: «آب هنوز گرمه؟»نگفتم. چند لحظه ایستاد دم در حموم، انگار بوی من رو دنبال می‌کرد. بعد گفت: «فکر کردم شاید مرده باشی.»بازم چیزی نگفتم. فقط یه موج کوچیک روی آب بلند شد و سیگارم خاموش شد.گفت: «باشه، فردا نمیام دیگه.»در رو بست و رفت.اون شب آب سرد شد.نمی‌دونم چند روز گذشته. لپ‌تاپم خاموشه. باتریش تموم شد و دیگه حوصله وصل‌کردنش به برق رو ندارم. گوشی‌مم یه جایی بیرون حمومه، نمی‌دونم کجا. توی این سکوت، یه ریتم ثابت هست—چکیدن آب از شیر، شبیه تیک‌تاک یه ساعته که سال‌هاست از کار افتاده ولی هنوز ادا درمیاره. گاهی حس می‌کنم زمان داره توی همین وان می‌چرخه، مثل موهای شناورم که هیچ‌وقت کامل تو آب نرفتن.شب‌ها صداهایی می‌شنوم. اول فکر می‌کردم از خیابونه، بعد فهمیدم از خود آبه. انگار داره نفس می‌کشه. نفس من یا خودش، نمی‌دونم. چند بار امتحان کردم نفس‌هام رو نگه دارم ببینم صدا قطع می‌شه یا نه. هیچ‌وقت نشد. حالا فکر می‌کنم شاید اون من رو نفس می‌کشه.امشب صدا واضح‌تره. از همون جایی میاد که آب شروع می‌شه. اولش فکر کردم دارم خواب می‌بینم. بعد فهمیدم بیدارم چون دود سیگار هنوز توی هواست. صدا می‌گه: «بمون.»می‌پرسم: «تا کی؟»می‌گه: «تا تموم شی.»می‌خندم. می‌گم: «هنوز چیزی مونده مگه؟»می‌گه: «به‌زودی آب میشی.»بعد سکوت.یه موج کوچیک بلند می‌شه، می‌خوره به دیواره‌ وان و برمی‌گرده.می‌فهمم دارم با انعکاس خودم حرف می‌زنم.ولی صدا می‌گه: «نه، این دیگه منم.»صبح، وقتی چشم باز کردم، حس کردم آب سبک‌تر شده. انگار یه چیزی ازش کم شده بود. دستم رو که بالا آوردم، انگشت‌هام نبود. فقط یه هاله‌ بی‌رنگ روی سطح. تا ظهر دست‌هام، ساعدم، حتی زانوهام توی آب حل شدن. نه خون، نه درد. فقط نبودن. سعی کردم بنویسم، ولی کیبورد جواب نمی‌داد. هاله انگشت‌هام هر کلید رو فقط لمس می‌کردن، بدون صدا، مثل باد. تا شب باقی بدنم هم رفت. فقط سرم بیرون موند، شناور روی آب مثل یه برگ.صدا گفت: «دیدی گفتم؟»گفتم: «دلم می‌خواد هنوز چیزی واسه آب شدن مونده باشه.»صبح، در رو باز کردن. کسی چیزی نگفت . فقط بوی نم و دود مونده‌ بود. بخار هنوز روی آینه بود، ولی هیچ تصویری توش دیده نمی‌شد. آب تا نیمه خالی شده بود، رنگش کدر، با چند نخ مو که روی سطحش می‌چرخیدن. کنار وان، لپ‌تاپی خاموش، فنجون قهوه‌ای سیاه و بسته سیگار نصفه. پیک ایستاده بود دم در، بدون واکنش. بعد از چند لحظه گفت: «همون رو برات بیارم؟» کسی جواب نداد.به‌آرومی در رو بست. از پشت شیشه بخارگرفته فقط یه چیز مشخص بود — سطح آب، که هنوز هر چند ثانیه یه موج کوچیک می‌خورد.پایان</description>
                <category>حسام مقتدایی</category>
                <author>حسام مقتدایی</author>
                <pubDate>Wed, 05 Nov 2025 04:54:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مثل یک رویا، مثل آزادی - قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@Hesammoghtadaee/%D9%85%D8%AB%D9%84-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-tdhvkotjhabq</link>
                <description>قسمت اول (قبلی) را می‌توانید از طریق لینک زیر بخوانید:https://vrgl.ir/AVZx6تمام این سوالات در سرش تکرار می‌شد و او آرزو می‌کرد برگردد به چند دقیقه قبل، وقتی چیزی در سرش نبود. سعی کرد بخوابد اما نمی‌دانست چطور باید این کار را بکند. انگار از لحظه‌ای که فهمیده بود آدم نیست هر کاری که به آدم‌ها مربوط می‌شد را نمی‌توانست به درستی انجام دهد. روی کاناپه دراز کشید و با خودش جملاتی را تکرار کرد.«من آدمم.»«من فکر می‌کنم»«من گذشته خوبی داشتم»«من پدر و مادر دارم»همین من‌ها را داشت با خودش تکرار می‌کرد که تلفن همراهش زنگ خورد. نگاهی به آن انداخت و دید خانم مسئول منابع انسانی دارد با او تماس می‌گیرد.«بله؟»«داری میای؟»«دو ساعت شد؟»«ده دقیقه مونده. سر راهت یه بسته نون برام بگیر باهات حساب می‌کنم.»این را گفت و قطع کرد. به همین زودی دو ساعت مرخصی رویا تمام شده بود و باید برمی‌گشت شرکت. او آماده نبود. نگه داشتن راز کار سختی است. چه برای خودت باشد چه برای دیگری. رویا هم سختش بود این راز را با خودش نگه دارد. اما مجبور بود. می‌ترسید. رفت شرکت و مشغول کارش شد.روزهای زیادی به همین منوال گذشت. رویا سعی می‌کرد با این موضوع کنار بیاید. تا این که میکائیل در شرکت او استخدام شد. میکائیل یک جوان بیست و خرده‌ای ساله بود با موهای جوگندمی. خودش می‌گفت این موها را از پدرش به ارث برده اما همه آن‌هایی که کمی اجتماعی بودند گمان می‌کردند موهایش را رنگ می‌کند. میکائیل با تمام برنامه‌نویس‌های شرکت فرق داشت. او اجتماعی بود. با همه حرف می‌زد. توجه همه را به خودش جلب می‌کرد و از همه مهم‌تر کاری می‌کرد آن آدم‌های عبوسی که پشت لپتاپ‌شان همواره جدی هستند، لبخند بزنند.همه این ویژگی‌ها باعث شد رویا از او خوشش بیاید. ظاهرا میکائیل هم حس مثبتی نسبت به او داشت. تا جایی که یک روز در میان برای رویا گل می‌خرید و سفارش می‌کرد به صورت ناشناس برای رویا بفرستند و بگذارند روی میز کارش. رویا از این کار میکائیل حسابی خوشش می‌آمد. دوست داشت رابطه‌اش را با او صمیمی کند اما از یک چیز حسابی می‌ترسید. او آدم نبود و نمی‌دانست این را چطور به میکائیل بگوید. صبر کرد. ترجیح داد بگذارد همه چیز به آرامی طی شود.یک روز صبح که رفته بود شرکت، همین که پشت میزش نشست و لیوان قهوه‌اش را هم پر کرد و گذاشت کنار لپتاپش، میکائیل آمد نزدیک میز او.«از وقتی اومدم تا حالا دارم فکر می‌کنم به این که با چه جمله‌ای ازت بخوام همدیگه رو جایی به جز شرکت ببینیم و باهم آشنا بشیم، ولی چیزی به ذهنم نمی‌رسه. امروز دلمو زدم به دریا گفتم بیام خیلی ساده ازت بخوام باهام قهوه بخوری. دعوتمو قبول می‌کنی؟»دلش نمی‌خواست به این سرعت دعوت میکائیل را قبول کند اما از طرفی فکر می‌کرد هر جوابی به این دعوت مستقیم بدهد میکائیل را دلسرد می‌کند و ممکن است دیگر چنین موقعیتی پیش نیاید.«ساعت 6، کافه زیر پل؟»میکائیل لبخندی زد و از میز او دور شد. رویا این لبخند را گذاشت پای این که قرارشان را باهم گذاشته‌اند. ساعت 6، کافه زیر پل.ادامه در قسمت بعد...</description>
                <category>حسام مقتدایی</category>
                <author>حسام مقتدایی</author>
                <pubDate>Mon, 04 Apr 2022 15:19:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مثل یک رویا، مثل آزادی - قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@Hesammoghtadaee/%D9%85%D8%AB%D9%84-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-wiwas86iij9v</link>
                <description>رویا زندگی عادی‌ای داشت. درست مثل همه ما. شاید خیلی‌ها را دور و برتان دیده باشید وقتی درباره زندگی‌شان حرف می‌زنند، احساس می‌کنند همه چیز زندگی‌شان پر از چالش و پیچیدگی است. اما زندگی رویا این چنین نبود. او صبح زود از خواب بیدار می‌شد. صبحانه‌ای آماده می‌کرد. دوش می‌گرفت و برای رفتن به شرکت آماده می‌شد. قبل از این که از در خانه بیرون برود یک عادت همیشگی داشت. جلوی آینه قدی داخل پذیرایی می‌رفت. همانجا می‌ایستاد، نگاهی به عکس پدر و مادرش که به آینه چسبیده بود، می‌انداخت و سپس از خانه خارج می‌شد.صبح 25 دی ماه 1400 هم، همه این کارها را انجام داد و سپس از خانه خارج شد. رویا منشی بود. شرکتی نسبتا بزرگ که حوزه کاری‌اش طراحی و کدنویسی وبسایت برای شرکت‌ها و کسب و کارها بود. عمده کارشان هم برای شرکت‌هایی بود که داخل ایران نبودند. در چنین شرکتی بیشتر از هر سمت شغلی‌ای، طراح وب و کدنویس می‌بینید. آدم‌هایی منزوی که عموما پشت میزشان می‌نشینند و مشغول کارشان می‌شوند و معدود زمانی پیش می‌آید حتی باهمدیگر حرف بزنند. خیلی‌هایشان حتی نام فردی که کنار دستشان نشسته را هم نمی‌دانند.رویا هر روز صبح به این شرکت می‌رفت و مشغول هماهنگی جلسات و همچنین پاسخ‌دهی به تلفن‌ها می‌شد. عادت رویا این بود صبح تا ساعت 12 را بی‌وقفه کار می‌کرد. 12 از پشت میزش بلند می‌شد، به غذاخوری می‌رفت و ساندویچی که از روز قبل آماده کرده بود را از کیفش بیرون می‌آورد و مشغول خوردن می‌شد. یک صندلی داخل غذاخوری بود، درست روبروی پنجره. او همیشه آنجا می‌نشست. اگر گاهی کسی پیدا می‌شد آن صندلی را اشغال کند، او آنقدر صبر می‌کرد تا آن فرد از جایش بلند شود و سپس شروع به خوردن غذا می‌کرد. دلیلش ساده بود، او از تماشای ابرهای پشت پنجره، لذت می‌برد.آن روز (یعنی همان 25 دی) نیز، همه این کارها را کرد. وقتی از پشت میزش در غذاخوری بلند شد که برگردد سر کارش، دستش به لبه فلزی میز کشیده شد و خراشی برداشت. طبیعتا آن خراش به قدری عمیق بود که هر آدمی باید فریاد می‌کشید اما او هیچ واکنشی نداشت. برای خودش هم عجیب بود. می‌دانست دستش عمیق بریده شده اما نمی‌دانست چرا داد نمی‌زند. دست چپش را محکم روی جای زخم گذاشته بود و نمی‌توانست چیزی از زخم را ببیند. کمی گذشت و از این که قطره‌ای خون بیرون نزده بود، تعجب کرد. دست چپش را آرام برداشت و دید به جای گوشت و رگی که آدم‌ها پشت پوست‌شان انتظار دارند ببینند، کلی سیم رنگارنگ آن زیر است. نگاهی به اطرافش کرد که مبادا کسی متوجه این اتفاق شده باشد. کسی حواسش به او نبود.به سرعت از غذاخوری خارج شد. آستین مانتوی خود را حسابی پایین کشید و سپس به طرف خانمی که مسئول منابع انسانی شرکت بود، رفت.«چند ساعت باید برم مرخصی.»خانم مسئول منابع انسانی، زنی بود حدودا 60 ساله. نگاهی به او کرد. بدون این که لبخندی بزند، داخل دفترش چیزی نوشت.«برو. دو ساعت مرخصی نوشتم.»رویا کیفش را برداشت و از شرکت بیرون رفت. همان اول که از در شرکت بیرون آمد، تاکسی گرفت به سمت خانه. رسید. کلید انداخت. در را باز کرد و وارد خانه شد. قلبش تند می‌زد. آنقدر که اگر جز او کسی در خانه بود، احتمالا صدای تپش‌های قلبش را می‌شنید. به سرعت سراغ دستشویی رفت. جلوی آینه ایستاد و نگاهی به صورتش انداخت. آستین مانتوی خود را بالا زد و دید سیم‌های مختلفی زیر پوستش پیداست. گیج شده بود. شال را از سرش برداشت. دستی به موهایش کشید. مسیر انگشتانش را تا روی صورتش ادامه داد. پوستش را کشید. چند بار سیلی به صورتش زد. نفس عمیقی کشید و سپس از دستشویی خارج شد. روی کاناپه نشست.رویا به چیزی فکر نمی‌کرد. دوست داشت کلی سوال که در ذهنش به وجود آمده را با خودش تکرار کند اما انگار چیزی جلوی فکر کردنش را هم می‌گرفت. کمی به روبروی خود که تلویزیونی خاموش بود، خیره شد. بعد سعی کرد افکارش را جمع و جور کند. اولین سوالی که برایش مطرح شد این بود که چرا هیچ تصویری از گذشته‌اش ندارد. چرا تا به حال برایش مهم نبوده که برای یک بار هم که شده گذشته را در سرش مرور کند. ببیند پدر و مادری که هر روز تصویرشان را جلوی آینه پیش از رفتن به شرکت نگاه می‌کرد، چه خاطراتی برایش ساخته‌اند؟ بعد به این فکر کرد که آیا تنهاست؟ یا افراد دیگری هم مثل او هستند؟ اصلا به چه کسی می‌توانست اعتماد کند؟ اگر دیگران بفهمند او انسان نیست با او چطور برخورد خواهند کرد؟ادامه در قسمت بعد...</description>
                <category>حسام مقتدایی</category>
                <author>حسام مقتدایی</author>
                <pubDate>Tue, 15 Mar 2022 14:31:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی از استخدام شدن حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Hesammoghtadaee/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D9%87-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D9%85-ov6ixxqush2w</link>
                <description>نمی‌دانم چقدر تجربه کار در محیط شرکت را دارید یا اصلا علاقه‌ای به این کار دارید یا نه؟ 1 سال و 6 ماه مصاحبه کردم تا بالاخره تصمیم گرفتم جایی مشغول به کار شوم. تجربه 18 ماه مصاحبه، خوشایند است. اصلا مصاحبه کردن کار جالبی است. پیشنهاد می‌کنم حتی اگر جایی مشغول به کار هستید، مصاحبه کردن را بگذارید جزء کارهای هفتگی‌تان. هر هفته برای جایی تازه رزومه بفرستید و این کار را انجام دهید. وقتی به روزهای اولی که این کار را شروع کردم، فکر می‌کنم، یادم می‌آید آن روزها چقدر کم رو بودم و نمی‌توانستم حرف بزنم. احتمالا شما هم از آن کابوس‌هایی دیده‌اید که دارد اتفاق بد و ناخوشایندی می‌افتد اما حس می‌کنید نمی‌توانید دهانتان را باز کنید و کمک بخواهید. روزهای اولی که مصاحبه می‌کردم، همین احساس را داشتم. اصلا نمی‌شد آنطور که باید از توانایی‌هایم حرف بزنم. طبیعی است. به هر حال هیچوقت تا پیش از آن جایی از من خواسته نشده بود حرفی درباره خودم بزنم. داستان مصاحبه‌هایم را یک روز برایتان می‌نویسم. اینجا قرار است درباره محل کار جدیدم بنویسم. وقتی برای مصاحبه با این شرکت آمدم، همزمان 2 جای دیگر از من خواسته بودند کارم را از شنبه بعدی شروع کنم. همه‌شان با حقوق پیشنهادی‌ام کنار آمده بودند. اینجا مسئله انتخاب مطرح می‌شود.بگذارید فکر کنند کنترل اوضاع دستشان است!تمام مدیران و کارکنان شرکت‌ها که مسئولیتی در مصاحبه و ارزیابی شما دارند، خیال می‌کنند آن‌ها مشغول انتخاب یا عدم انتخاب شما هستند. بگذارید همینطور خیال کنند. مسئله این است همواره این شما هستید که انتخاب می‌کنید. با این تفکر وارد شرکت شوید، روی صندلی بنشینید. چند نفس عمیق بکشید. پایتان را روی آن یکی بیندازید. به صندلی تکیه دهید و منتظر باشید از شما سوال کنند. شما موظف نیستید جوابی بیش از آنچه انتظارش می‌رود، بدهید. کلا زیاده‌روی نکنید. نه در حرف زدن، نه در شنیدن! زمان به نفع شماست!بله! شما که وقتتان را از سر راه نیاورده‌اید. قرار است این حس را به مصاحبه‌کننده بدهید که دارد زمان و جلسه را مدیریت می‌کند. ولی شما با پاسخ‌هایی که به سوالات می‌دهید درواقع دارید این مسیر را می‌چینید. همینطور می‌شود که یک مصاحبه به ظاهر یک ربعی، می‌شود یک ساعت و ربع و دست آخر شما استخدام می‌شوید.اجازه ندهید به شما بی‌احترامی کنند! همیشه برای مصاحبه، قرار و زمانی برایتان تعیین می‌کنند. همیشه به موقع در محل مصاحبه حاضر شوید. نشان دهید به وقت اهمیت می‌دهید. گاهی پیش می‌آید مصاحبه‌تان را به تعویق می‌اندازند یا از این حرف می‌زنند که چند نفر جلوی شما هستند! آن‌ها چنین حقی ندارند. وقتی ساعتی مشخص برای مصاحبه با شما تعیین شده یعنی راس آن ساعت نهایتا با 5 دقیقه تاخیر باید مصاحبه با شما انجام شود. این باج را به هیچ جایی ندهید. شما برده نیستید! شما بنده هم نیستید! برای خودتان، وقتی که گذاشته‌اید و هزینه اسنپ‌تان، احترام قائل باشید. یادم است وقتی یک هفته مانده بود بیایم به این شرکت، از مرکز تخصصی ناباروری مام، خواسته بودند برای مصاحبه بروم. از آن سر شهر با کلی هزینه خودم را رساندم به آن مرکز و گفتند 3 نفر جلوی من هستند و مصاحبه کننده رفته تا ناهار بخورد! این یعنی بی‌احترامی. یا این زمان را تعیین نمی‌کردید یا حالا که این کار را کردید، باید با من مصاحبه کنید. آن‌قدر عصبانیتم آشکار بود که همان موقع خواستند بروم داخل. مصاحبه من 5 دقیقه هم طول نکشید چون هر دو (من و آن خانم مصاحبه کننده) می‌دانستیم نه من می‌خواهم آنجا کار کنم نه او می‌خواهد من کارمندش باشم! خیلی ساده، کاری که دوستش دارید را به دست بیاورید!حالا، بعد از گذشت این همه ماه که دو باری از آن حرف زدم، اینجا مشغول به کار شده‌ام. حالم خوب است. میز خودم را دارم. به همان رنگی که می‌خواهم، درآوردمش. هر روز من با حالی خوب شروع می‌شود. چه چیزی از این بهتر؟ پس نگران پیدا کردن کار نباشید. لبخند بزنید. نفس عمیق بکشید. به صندلی مصاحبه‌تان تکیه دهید. پا روی پا بیندازید و از خودتان حرف بزنید. شما بی‌نظیر هستید. هر آن چیزی که هستید را به زبان بیاورید. فاصله شما تا استخدام، ترس‌هایی است که از آن آگاه نیستید یا اگر هستید کاری برایشان نمی‌کنید.</description>
                <category>حسام مقتدایی</category>
                <author>حسام مقتدایی</author>
                <pubDate>Mon, 20 Dec 2021 13:35:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای دوستی که حسابی وقت‌شناس بود!</title>
                <link>https://virgool.io/@Hesammoghtadaee/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3-%D8%A8%D9%88%D8%AF-uxfwvoacyeo6</link>
                <description>آدمی را می‌شناختم از وقتی به دنیا آمدیم به ما گفتند باید باهم دوست باشید. این اصرار از طرف مادرانمان بود. دلیل‌شان این بود چون آن‌ها از کودکی باهم دوست بودند، ما هم باید همینطور باشیم. خلاصه این شد دلیلی برای شروع رابطه‌ای حدودا 18 ساله. اسمش حمیدرضا بود. 1 سال بزرگتر از من بود اما دبستانمان یکی بود. بیشتر اوقات را باهم می‌گذراندیم. 5 سال دبستان خیالم حسابی راحت بود. به هر حال کسی نمی‌توانست به من زور بگوید. نه که حمیدرضا قلدر باشد یا قد و هیکلی داشته باشد. اتفاقا خیلی هم نحیف بود و استخوانی. ولی تا دلتان بخواهد رو داشت. امکان نداشت تحمل کند کسی به من زور بگوید. هوای من را داشت. هرچقدر حمید رو داشت، همانقدر من کم رو بودم. چهارم دبستان که بودیم، در حیاط صحبتی بین بچه‌ها بود. من خیلی خودم را وارد حرف‌هایشان نمی‌کردم. شاید هم آن‌ها اجازه نمی‌دادند به هر حال دلیلش هرچه که بود، گوشه‌ای ایستاده بودم و گوش می‌دادم. داشتند درباره دربی حرف می‌زدند. ظاهرا قرار بود استقلال و پیروزی باهم بازی کنند. حمید ازم پرسید طرفدار کدامشان هستی و کمی نگاهش کردم. جوابی نداشتم بدهم. گفتم نمی‌دانم. تو چطور؟ او گفت استقلال. لباس زیر روپوش مدرسه‌اش را نشانم داد که آبی بود. گفتم اتفاقا من هم طرفدار آبی هستم.از همان  روز استقلالی شدم. همینقدر ساده. این اولین کاری بود که خلاف میل خانواده انجام دادم. پدرم طرفدار سفت و سخت پیروزی بود. بعدا درباره پدرم هم می‌نویسم. رابطه من با پدرم، نه خیلی خاص است نه خیلی عادی. اصلا بگذاریمش برای بعد. پنجم دبستان بودم که مادر من و مادر حمید تصمیم گرفتند اسممان را بنویسند کلاس زبان. یک آموزشگاهی بود طرف خیابان پیروزی. ما آنجا هم‌کلاس شدیم. همیشه بهترین کلاس بودیم. درس‌مان خوب بود، خوب هم نبود یا امتحانی اگر سخت بود، بلد بودیم چطور به هم تقلب برسانیم. 6 سالی زبان خواندیم. او رفت دانشگاه. من هم یک سال بعد از او رفتم دانشگاه. دیگر ندیدمش. نه تماسی باهم گرفتیم نه حرفی زدیم. نمی‌دانم اصلا چطور شد که انقدر بینمان فاصله افتاد. احتمالا شما هم دارید احساس می‌کنید این متن یک چیزی کم دارد. من هم همین حس را دارم. این متن یک چیز نه هزار چیز کم دارد. کلی خاطره کم دارد و کلی رفاقت. همه‌اش در ذهنم است اما نباید اینجا چیزی درباره‌اش بگویم. داشتم می‌گفتم. دانشجو شدم. 3 سالی گذشته بود و دوست‌های تازه پیدا کرده بودم. یک رفیق صمیمی به نام سهیل. داشتیم با یکی دیگر از دوستان، برای تولدش نقشه می‌کشیدیم. قرار بود خانه یکی از دخترهای دانشگاه او را سورپرایز کنیم. 13 خرداد 98، روز تولد سهیل رسید. موهای من فرفری است. نه از آن فرفری‌های جذاب. از آن مدلی که وقتی ببینید احتمالا دلتان بسوزد از این که حمام در خانه نداریم. به هر حال، بعد از ظهر 13 خرداد، احساس کردم باید سری به آرایشگاه بزنم، سر و سامانی به این موی فرفری زشت بدهم. آرایشگر همیشگی‌ام نبود، فرد دیگری سراغ موهایم آمد و حسابی خراب کرد. آنقدر که مجبور شدم موهایم را از ته بزنم. با همان اعصاب خرد برگشتم خانه که حاضر شوم و برویم تولد سهیل. به خانه که رسیدم، دیدم مادرم دارد حاضر می‌شود برود بیرون. هم‌زمان اشک هم می‌ریزد. دلیلش را پرسیدم. یک لحظه نگاهم کرد. بغضش بیشتر شد و از خانه بیرون رفت. نمی‌دانستم چه اتفاقی افتاده. به تلفنش زنگ زدم. جواب داد اما چیزی از حرف‌هایش متوجه نمی‌شدم. گفتم برایم بنویس و پیام بده. چند دقیقه‌ای منتظر ماندم. پیام او رسید.«حمید خودکشی کرده. دارن می‌برنش با آمبولانس».شوخی جالبی است، نه؟ جهان با من مدام شوخی می‌کند. این را خیلی وقت است، می‌دانم. همین که روز تولد سهیل، با خودکشی حمیدرضا یکی شده، شوخی است! نمی‌توانستم باور کنم. تلفن را برداشتم. زنگ زدم. مادرم جواب نمی‌داد. دوباره پیامی از طرف او آمد.«مُرده.»جان حمیدرضا به اندازه همین یک واژه بود. تمام شد و رفت. حالا 2 سال و خرده‌ای از آن روز می‌گذرد اما هنوز نتوانستم خودم را راضی کنم بروم بالای سر قبرش. سخت است، نه؟ پیش از این هرگز تجربه از دست دادن، نداشتم.همه این حرف‌ها را زدم که بگویم از آن روز به اینور، تماشای بازی‌های استقلال هیجان دیگری برایم دارد. من حالا به اندازه دو نفر استقلالی‌ام. به اندازه دو نفر کُری می‌خوانم. به اندازه دو نفر تشویق می‌کنم. </description>
                <category>حسام مقتدایی</category>
                <author>حسام مقتدایی</author>
                <pubDate>Tue, 14 Dec 2021 13:57:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن لب‌های شیرین</title>
                <link>https://virgool.io/dastanke/%D8%A2%D9%86-%D9%84%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-rnma7ijjopba</link>
                <description>میانه‌­تان با جوانی چطور است؟ من فکر می­‌کنم همه آدم‌­ها فرقی نمی­‌کند در چه سنی باشند، یک دوره‌­ای برای خودشان دارند که به آن جوانی می‌­گویند. شما این را از یک کودک 7 ساله هم بپرسید باز هم می‌­بینید او به دوره­‌ای از گذشته حرف می‌­زند و آن را جوانی خود می‌­داند. گویی جوانی گره خورده است با لحظاتی از دست رفته و گذشته‌­ای که دیگر در دسترس‌مان نیست. من نهایتا روزهای 24 یا 25 تقویم را شمرده‌­ام اما خوب می‌­دانم جوانی چیست.جوانی من گذشته نسبتا دوری است که همه چیز برایم معنا داشت. نمی‌­دانم خاصیت بالا رفتن سن است یا تجربه و شاید هردو؛ هر روزی که می‌­گذرد مفاهیمی که در گذشته برایم هیجان‌­انگیز بود، دچار معناباختگی می‌­شود. نمی‌­دانم تا به حال برایتان پیش آمده یا نه. اگر پیش نیامده، به من هم بگویید دقیقا چه کار می‌­کنید و چطور می‌­توانید همچنان از نشستن پیش خانواده، بیرون رفتن با دوستان، عاشق شدن و دوست داشتن، لذت ببرید.شاید این که اولین­‌ها اهمیت زیادی دارند، واقعا مهم است. جوانی من به اولین باری که دوست داشتن را تجربه کردم، برمی‌­گردد. یک روزی وقتی حدودا 15 سالم بود و جوش‌­های بلوغ داشتند بی‌­اجازه روی صورتم مهمانی می‌­گرفتند، دوست داشتن را تجربه کردم. نمی‌­دانم چند سال دیگر، باز هم وقتی از جوانی حرف بزنم، به این دوره اشاره می‌­کنم یا به اکنون.این روزها همه چیز برای من بی‌­معناست. آنقدر در جستجوی معنایی برای مفاهیم مختلف مثل زندگی، مرگ، جوانی، عشق، شادی و حتی ناراحتی بوده‌­ام که فکر می‌­کنم درست مثل تکرار مداوم یک واژه که بعد از مدتی معنایش را از دست می­‌دهد، این مفاهیم هم برایش ساییده و مخدوش شده‌­اند.15 سالگی، تابستان گرمی داشت. گرم‌­تر از هر تابستان دیگری. دختری را دوست داشتم که نامش نسبتی با صبح و همان اوقات داشت. اولین بار وقتی دیدمش که آمده بود خانه ما بماند. چند روزی برای استراحت. تا وقتی جایی برای زندگی، دست و پا کند. 10 سالی بزرگ­‌تر بود. 10 سال یعنی کلی جوانی و گذشته.شب که شد، آمد اتاق من. بدون این که در بزند. آن­وقت‌­ها نمی­‌فهمیدم این کارش بی­‌ادبی است. همین که آمده بود من را ببیند، برایم خوشایند بود. لباس تنش برای گرمای تابستان آن سال، خیلی ضخیم بود. آمد کنار من روی تخت­خواب نشست. حرفی نمی­‌زدیم. او فقط با نگاه، لبخندهای گاه­‌گاهش و حرکات بدنش، دلم را می­‌برد جایی که نمی­‌دانم کجاست. جالب است هنوز هم نمی­‌دانم دلم را کجا می­‌برد. فقط می­‌دانم دلم دیگر سر جایش نبود. قرار نداشتم.شروع کرد درباره روزهایم در تابستان سوال پرسیدن. این که چه کار می‌­کنم؟ آن موقع هم اهل نوشتن بودم. برایش چند کاغذ از به ظاهر اشعارم را درآوردم و خواندم. به چشم‌­هایم نگاه می‌­کرد و نمی‌­توانستم بفهمم دارد گوش می­‌کند یا حواسش به چیز دیگری است. هر قطعه شعر که تمام می‌­شد، لبخندی می‌­زد و تحسینم می­‌کرد. او بلد بود چطور تحسینم کند که از ذوق­‌زدگی بخندم. آن هم منی که خیلی اهل خندیدن و این‌­ها نبودم. اصلا یادم نمی‌­آید قبل از او لبخندی زده باشم.فکر می‌­کنم هر بار که تحسینم می‌­کرد میل من به خواندن باقی اشعارم بیشتر می‌شد و او خسته‌­تر. آن­قدر خسته شد که لب‌­هایم را بوسید. شیرین بود. پیش از آن هرگز تجربه بوسیدن لب کسی را نداشتم. نمی­‌دانم شما این انیمیشن‌­هایی را که آدم‌­ها اکسیر زندگی دارند، دیده‌­اید یا نه؟ بطری­‌هایی حاوی مایعی قرمز رنگ که جای در، چوب پنبه داشتند. بوسه­‌اش درست مثل این بود که از آن بطری­‌ها را بردارم و سر بکشم.بعد از این که من را بوسید. نگاهم کرد. دستی به صورتم کشید. لبخندی زد و از من پرسید که پیراهن نخی یا خنکی دارم به او بدهم یا نه؟ پیراهنی که دوست داشتم را به او دادم. او هم گفت برگرد، می­‌خواهم لباس عوض کنم. لباسش را عوض کرد. پایین تخت­خواب من، دراز کشید. صبح، پیش از این که از خواب بیدار شوم، رفته‌­بود.دیگر ندیدمش. واقعا ندیدمش. فقط درباره‌­اش شنیدم که ازدواج کرده و یک پسربچه دارد. من آن پیراهن را نگه داشته‌­ام. تا دو هفته بوی او را می­‌داد. باورتان می­‌شود کار هر روز من، بوییدن آن پیراهن بود؟بله، جوانی برای من، آن لب­‌های شیرین است.</description>
                <category>حسام مقتدایی</category>
                <author>حسام مقتدایی</author>
                <pubDate>Mon, 13 Dec 2021 13:47:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ملال بی‌پایان روزهای مرده</title>
                <link>https://virgool.io/@Hesammoghtadaee/endless-boredom-of-the-dead-days-q9jsrm7zir8p</link>
                <description>به عقیده من، آدم‌­ها تفاوت چندانی با انگل ندارند. شاید این را بگذارید به حساب عصبانیتم از همه آن­هایی که تاکنون با من تجربه‌­ای داشته‌­اند. مهم نیست. بگذارید به همین حساب. اصلا اگر انگل نیستند، چه هستند؟ مدت‌هاست دارم به شباهت خودمان با همین موجوداتی که دو بار تاکنون نامشان را گفتم، فکر می‌­کنم. تا به حال به این فکر کرده‌­اید آن‌­ها چقدر مثل ما تنها هستند؟قبل از این که بخواهم درباره شباهت‌­ها برایتان بنویسم، بگذارید کمی درباره انگل برایتان بگویم. موجودی خودخواه که برای زنده ماندن روی بدن میزبان حتی از این که به آن آسیب هم بزند، ذره‌­ای احساس ندامت نمی­‌کند. البته من اینطور فکر می­کنم. تا به حال با هیچ انگلی صحبت نکرده‌­ام. تنهاست. خودش راهش را به بدن آدمیزاد پیدا می­‌کند. همان جا چادر می­‌زند. هر کاری دلش بخواهد می‌­کند. دست آخر یا می‌­میرد یا میزبان را از بین می‌­برد.من، با همان نام و نام خانوادگی که احتمالا یک بار سرسری خوانده‌­اید و از کنارش گذشته‌­اید، موجودی تنها هستم. روی کره زمین زندگی می­‌کنم. بی آن که خاصیتی برای آن داشته باشم. اتفاقا هر روز که از خانه بیرون می‌روم تا وقتی برگردم خانه کلی ته­‌سیگار و زباله روی زمین می­‌ریزم. از پلاستیک استفاده می‌­کنم. نسبت به سرسبزی اطرافم ابراز انزجار می­‌کنم و دست آخر خودخواهم!خب، تا اینجای کار اگر موافق این نباشید که آدم­ها شباهت‌­هایی اساسی با انگل دارند، دست کم این اطمینان را پیدا کرده‌­اید که من، یک انگل هستم! نمی­‌دانم طول عمر این­‌ها چقدر است اما درباره خودم می­‌دانم روزهای 50 تقویم را اگر بشمارم، احتمالا نزدیک است که بدن میزبانم را ترک کنم بلکه آن هم نفس راحتی بکشد.پدربزرگ من همیشه وقتی از مردن حرف می‌­زد، لبخند روی لبش بود. نمی­‌دانم انگار از این که دارد لطفی به این میزبان می­‌کند و قرار است به زودی ترکش کند، خوشحال بود. رضایتی که در چهره آدمی که می­‌داند قرار است بمیرد را هیچ جای دیگری نمی‌­توانید ببینید. همانطور که گریه آدمی که تازه پا به این دنیا گذاشته را هم نمی‌­توانید با هیچ اشک و گریه­ دیگری مقایسه کنید.هیچ انگلی از این که روی بدن میزبانی قرار بگیرد، راضی نیست. چه کسی خوشش می­‌آید بی­‌هدف یک جا بنشیند، بخورد، بخوابد و کارهای دیگری بکند و دست آخر بمیرد؟ گاهی اوقات فکر می‌­کنم نشستن داخل اتاق خوابم و خیره شدن به دیوار سفید و خاکستری روبرویم باعث شده تا این اندازه از تنها ماندنم عصبانی باشم. احتمالا خودتان هم متوجه شده‌­اید همه این غرغرهایی که می­‌کنم از سر تنهایی است. شما یک آدمی را بگذارید کنارم تا بگویم وقتی دو نفر بشویم، آن وقت تمام حرف‌­هایم درباره انگل و شباهتش به خودمان را پس می­‌گیرم و از هدف­مندی زندگی برایتان می­‌نویسم.خیلی از کسانی که درون من زندگی می­‌کنند و شب که می­‌شود با من حرف می­‌زنند، فکر می‌­کنند باعث و بانی تنهایی­‌ام خودم هستم اما اینطور نیست. قسم می­‌خورم بارها تلاش کردم دست از تنهایی بکشم و میان دیگران باشم و خوش بگذرانم. اما نمی­‌شود که نمی­‌شود. من درست وسط شلوغ­‌ترین مهمانی­‌ها، وسط صحبت با آدم­ها، وقتی مشغول خواندن آواز برای دوستانم هستم، احساس تنهایی می­‌کنم. اصلا از همان روزی که فهمیدم ملال و تنهایی، بیماری انسان مدرن است دیگر انگار نتوانستم با چیزی در زندگی­‌ام کنار بیایم. ذهن آشفته من ممکن است شما را ناراحت کند، عذاب دهد و تصمیم بگیرید دست از خواندن حرف‌­هایم بکشید. حق دارید. خودم هم بارها چنین تصمیمی گرفته­‌ام.بارها این سوال را از خودم پرسیده‌­ام که چطور می­‌شود علاجی برای تنهایی پیدا کرد یا راهی یافت که بشود احساس انگل بودن، نکرد! همانطور که از حرف­‌های آشفته­‌ای که بالاتر زدم، مشخص است، نسبت مستقیمی بین تنهایی و انگل بودن، می‌­بینم. علاج این بیماری در نیستی، ناامیدی و مرگ نیست. علاج آن در ادامه دادن زندگی با هر هدفی که برای خودمان در سرمان داریم هم نیست. من هر روز خسته‌­تر از روز قبل، چشمانم را باز می­‌کنم و از خواب بیدار می­‌شوم. به این فکر می‌­کنم حالا من با دیروز خود، تفاوت­‌هایی دارم. مهم­ترین این تفاوت‌­ها این است که توانسته‌­ام یک روز دیگر روی بدن میزبان زنده باشم. تفاوت دیگر این است که یک روز دیگر فرصت فکر کردن برای یافتن راه­‌حل تغییر وضعیت فعلی‌­ام را دارم.فرق من با تابلوی نئونی نصب شده بر روی سوپرمارکت خیابانمان این است که افکار من، خیال من و هر آن چیزی که از گذشته با خودم دارم، هر روزی که می­‌گذرد، من را تغییر می‌­دهد. حتی همین خسته­‌تر شدن من هم، نوعی زندگی است. صبح هر روزی که از خانه می­‌زنم بیرون، سرم را بلند می­‌کنم، نگاهی به آسمان می‌­اندازم و مطمئن می­‌شوم من هرقدر در این جهان کوچک باشم، حتی اندازه همان موجوداتی که گفتم، روزی چاره‌­ای برای ادامه دادن و انگل نبودن، پیدا خواهم کرد.به قول یکی از دوستان نزدیکم، علاج تنهایی، ملال و افکار من، راه رفتن مستمر در خیابان­‌هایی است که نامشان را موفقیت، خوش­‌گذرانی، تامل و دوست داشتن گذاشته­‌اند.</description>
                <category>حسام مقتدایی</category>
                <author>حسام مقتدایی</author>
                <pubDate>Sun, 12 Dec 2021 19:16:12 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>