<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Hesperethusa</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Hesperethusa</link>
        <description>برافروختگیِ غروبِ خورشید</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 05:03:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1285375/avatar/PvGqb2.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Hesperethusa</title>
            <link>https://virgool.io/@Hesperethusa</link>
        </image>

                    <item>
                <title>این قسمت: و خداوند انسان را آزاد آفرید.</title>
                <link>https://virgool.io/@Hesperethusa/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%88-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%AF-dqeschlydsv6</link>
                <description>آیا آدما اینجا حرف خودشونم میزنن؟‌یا فقط پلتفرمی برای حرف های مفیده؟ اصلاً چی شد که همه ی پلتفرم ها برای حرفهای مفید شد؟وبلاگ‌های با تم شخصی صورتی و قرمز گلگلی که توش از زندگی شخصی‌مون می‌گفتیم دیگه با هیچی جایگزین نشدن؟ شایدم آدما دیگه در ۲۰۲۶ به این مسائل پیش پا افتاده جهان سومی اهمیت نمیدن و فقط میخوان توی کمتر از n تا کاراکتر یکی براشون توضیح بده کتاب پرفروش این هفته نیویورک تایمز چه رمزهای جدیدی از موفقیت رو پیش پاشون میندازه در حالی که روی مبل لم دادند! به هر حال....مینویسم و اگه مغایر با پرستیژ اینجا باشه احتمالا یا فیدبک منفی میگیرم یا پاک میکننش :)) و خب مینویسم چون (متاسفانه) انسان موجودی است اجتماعی و قسمت جامعه گریز؟ درونم طی این سالها با ممارست بسیار برای خودش اوسین بولتی شده! و دیگه امیدی به برقراری ارتباط در جامعه ای که ارتباطات فیزیکی لازمه ی اونه ندارم.البته عنوان اصلی این متن بهتر بود باشه : &quot;همسفر من تصمیم گرفت در ایستگاه متفاوتی از من پیاده بشه.&quot; در حالی که داشتم تمرین های گرامر تافلم رو مینوشتم بهش پیام دادم : &quot;هی برنامه مهاجرتت خوب پیش میره ؟ &quot; گفت: &quot; نه کنسلش کردم فعلا ! اگه شد سه سال بعد.&quot; دست و پاهام یخ کرد .سه سال بعد؟ این دیگه چیه ؟ جرئت نکردم ازش بپرسم ! فکر میکردم همه چی طبق قرار قبلیمون داره پیش میره ... اونقدر میشناختمش که بدونم معنی سه سال بعد به تنها چیزی که نزدیکه &quot;هیچوقته&quot;؛ بهش گفتم : &quot; ولی میدونی من طبق برنامه قبلی مون پیش میرم.&quot; گفت : &quot; میدونم&quot; چه میدونم مثلا توقع داشتم بگه بمون سه سال بعد با هم بریم ! ولی هیچی نگفت. دیگه مطمئن تر شدم سه سال بعدی در کار نیست.به چند ماه قبل که نگاه کردم تازه متوجه شدم که انگار فقط من بودم که حتی توی جنگ زده ترین روزهای جنگ دنبال راهی برای ادامه دادن زبانم و نوشتن مقاله ام بودم و اون خیلی وقته که تصمیمشو گرفته.براش نوشتم &quot; چه عالی... این مسیری هم که تصمیم گرفتی بری خوبه.&quot; هیچ حرف اضافی ای بهش نزدم! هیچ قراردادی بین ما نبود!نمیتونستم دعوا راه بندازم یا داد و بیداد کنم که چرا مسیر خودتو عوض کردی. فقط قول و قرارهایی بود که حالا دیگه به نظر نمیرسید اونقدر جون دار و قوی باشن که مسیر سخت مهاجرت رو دووم بیارن... تمرین های گرامرم رو آپلود کردم و ویدیوی بعدی رو پلی کردم ؛ وُکَبیولری!</description>
                <category>Hesperethusa</category>
                <author>Hesperethusa</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 11:40:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز نمیدونم چندم :</title>
                <link>https://virgool.io/@Hesperethusa/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-%DA%86%D9%86%D8%AF%D9%85-vl9o6kazad0a</link>
                <description>دیگه خسته یا حتی ناامید نبودم !هیچ حسی نداشتم...یه روز دیگه بود.مثل همه ی روزهای قبلش [ که نمیدونستم فردا چی میشه و نمیدونستم چند ساعت دیگه چی میشه]از شنیدن قمارباز مو بلوند و قمار باز مو سیاه و جنگ و اغتشاش و همه ی اینا خسته بودم.همه ی روزهای قبلی وانمود کردم بازم میتونم با وجود این شرایط ادامه بدم و هر روز سخت تر از روز قبلی بود،خبرهای سخت تر شرایط سخت تر...حالا دیگه اینترنت داخلی هم به زور باز میشه ولی نمیخوام کم بیارم نمیخوام قبول کنم شرایط زندگیم روز به روز داره بدتر میشه حس میکنم از لحظه ای که اینو بپذیرم میشکنم و دیگه هیچ وقت درست نخواهم شد.فقط میخواستم به کنج امن خودم برگردم؛صبحا یوگا برم و بعد موقع صبحانه یوتیوب رو باز کنم و از عمد صبحانه‌ام رو دیرتر تموم کنم تا ویدیو های بیشتری ببینم بعد از اونم با حس عذاب وجدان که وقتم رو تلف کردم روزم رو شروع کنم ...این همه ی چیزی بود که من از زندگی میخواستمچرا انقدر سخت و دور به نظر میرسید؟</description>
                <category>Hesperethusa</category>
                <author>Hesperethusa</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 02:18:29 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>