<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سید حسام الدین نظام</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Hessmoddinnezam</link>
        <description>نجواهای خاموش ذهن در جستجوی آرامش؛ یادداشت‌هایی از گفت‌وگو من با من . جایی برای واگویه‌های بی‌پایان، برای افکاری که در سکوت گل می‌کنند. واگویه وار به اعماق اوقیانوس و تپش‌های ناپیدای روح</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:09:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2743051/avatar/p1CSNC.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سید حسام الدین نظام</title>
            <link>https://virgool.io/@Hessmoddinnezam</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زندگی از بیرون خط !</title>
                <link>https://virgool.io/@Hessmoddinnezam/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%86-%D8%AE%D8%B7-x4clphxzws3d</link>
                <description>شب است!نشسته‌ام پشت میز، تنها، در خانه‌ای که مدتی‌ست شبیه پناهگاه شده. روبه‌رویم لپ‌تاپی‌ست که از تمام جهان، فقط یک قابلیت برایش مانده: نوشتن. نه پنجره‌ای رو به بیرون دارد، نه دری به آدم‌ها. فقط می‌شود با آن وقت گذراند. و وقتی راه دیگری نیست، آدم ناچار می‌شود وقت را با خودش بگذراند.پنج شش روز از اولین فراخوان‌ها گذشته.از روزی که اعتراض، خیلی زود، نامش عوض شد؛ از مطالبه رسید به اغتشاش، و بعد به ترور. پنج شش روز است که نه فقط رفاه و آسایش نداریم، نه فقط امید به زندگی‌مان فرسوده شده، که حتی امنیتِ جان و روان هم شبیه یک شانس دور و مبهم است. اگر از خانه بیرون بروی، معلوم نیست چه برمی‌گردد؛ خودت، یا خبری از تو. ممکن است هر لحظه، از هر طرف، گلوله‌ای راهش را به سمت زندگی کسی کج کند.احتمالا تا حالا اغتشاشگرانِ وحشی یا کشته شده‌اند یا دستگیر. خیابان شاید آرام‌تر شده باشد، اما آرامش چیز دیگری‌ست؛ چیزی که پنج شش روز است قطع مانده، فقط اینترنت نیست؛ انگار خودِ بشر را از برق کشیده‌اند. انگار جریان زندگی، همان جریان نامرئیِ همیشگی که ذهن و قلب را روشن می‌کرد، ناگهان به سکوت محکوم شده است.این شب‌ها، آدم‌ها مانده‌اند با زندگی روزمره‌ای که سال‌هاست سنگین‌تر از توان‌شان شده. هر روز، بار ناکامی‌های گذشته روی شانه‌ها فشرده‌تر می‌شود و نفس‌ها تنگ‌تر. ما مدت‌ها بود که با واقعیت کنار نمی‌آمدیم؛ با گرانی، با بی‌ثباتی، با آینده‌ای که هر روز عقب‌تر می‌رفت و هیچ دستگیری از زمان نداشت. ارتباطات، پیام‌ها، شبکه‌ها، فقط سرگرمی نبودند؛ مسکن بودند؛ راهی برای فرار از ناکامی‌هایی که هیچ درمانی نداشتند و فقط تحمل‌پذیر می‌شدند.ما وصل می‌شدیم تا فکر نکنیم.حرف می‌زدیم تا نترسیم.اسکرول می‌کردیم تا نپرسیم چرا این‌همه دویدن، این‌همه انتظار، این‌همه امید، آخرش به این‌همه فرسودگی رسید.حالا اما، همه‌چیز مکث کرده.نه دری برای فرار باز می‌شود، نه صدایی از آن‌طرف می‌آید.بشرِ متمدن، مخصوصاً در این جغرافیا، نشسته با دست‌های خالی؛ شبیه نیاکانش، اما با ذهنی انباشته از سؤال. آن‌ها از تاریکی می‌ترسیدند، ما از فکرهایی که در تاریکی پیدایشان می‌شود؛ از سایه‌هایی که روی دیوار ذهن کشیده می‌شوند و هیچ‌کس نمی‌بیند. سایه‌هایی که شکل ترس، شکل درد، شکل بی‌پناهی را به خود می‌گیرند، و با سکوت، بزرگ‌تر می‌شوند.زمان در این شب‌ها جور دیگری می‌گذرد.کش می‌آید، سنگین می‌شود، دیده می‌شود. آدم‌ها در خانه‌هاشان قدم می‌زنند، می‌ایستند، می‌نشینند، به سقف خیره می‌شوند. به کسانی فکر می‌کنند که دوست‌شان دارند، به کسانی که ازشان بی‌خبرند، به کسانی که شاید دیگر هرگز نبینند. این قطع، فقط قطع ارتباط نیست؛ قطع اطمینان است. قطع این باور ساده که همیشه فردایی هست.و سوال‌ها، آرام و سمج، می‌آیند:وقتی صدا نرسد، درد کجا می‌رود؟وقتی نتوانی بگویی، اعتراض چه شکلی می‌شود؟وقتی دیده نشوی، آیا هنوز وجود داری؟آیا هستی، یا فقط سایه‌ای هستی که روی دیوار زمان کشیده شده و خاموش می‌شود؟همه منتظرند. منتظر لحظه‌ای که اینترنت دوباره وصل شود.اما تهِ این انتظار، یک ترس نشسته:اگر وصل شود، چه چیزهایی دیگر برنمی‌گردد؟آیا دوباره شلوغ می‌شویم تا نشنویم آن‌چه این شب‌ها آرام در ما گفته شد؟من از مردن نمی‌ترسم.چون معتقدم چنگ در چنگ دنیا انداختن و برای نفس کشیدن جنگیدن، شجاعت خیلی بیشتری از مردن می‌خواهد.خیلی سخت‌تر است، خیلی زجرآورتر.ترس من جای دیگری است.ترس من این است که بمانم یا خیلی مفتکی فرصت زندگی کردن را از دست بدهم،بله درست خواندید؛ ترس از دست دادن فرصت زندگی در میان جهانی که لحظه‌ها شبیه آتش و سکوت‌اند،در میانه خیابان‌هایی که پر شده‌اند از ترس و صدای خالی،و هیچ دری برای فرار باز نیست، هیچ صدایی از آن طرف نمی‌آید.این روزها، وقتی اینترنت قطع شده،وقتی پیام‌ها و نگاه‌ها به تأخیر افتاده اند،می‌فهمی که انسان، حتی متمدن، چقدر شکننده است.می‌فهمی که قطع ارتباط، قطع امید است،قطع این باور ساده که همیشه فردایی هست.و ترس من این است که با همه این شب‌های طولانی،با همه این سکوت و وقفه،با دست‌هایی پر از سؤال و ذهنی پر از فکر،نتوانم خودم را بشناسم.نتوانم حرفی بزنم که باید گفته شود،کاری انجام بدهم که باید انجام شود،جایی بروم که باید بروم،و حسرت همه آن‌هایی که می‌توانستم و نکردم، در من بماند،بی‌آن‌که هیچ‌وقت به زبان بیاید، دیده شود یا حس شود.این است ترسی که از گلوله و اغتشاش و هر تهدید فیزیکی عمیق‌تر است؛ترسی از دست دادن فرصت زندگی کردن،وقتی هنوز زنده‌ای، اما جهان به گونه‌ای ایستاده که هیچ راراهی نیست!</description>
                <category>سید حسام الدین نظام</category>
                <author>سید حسام الدین نظام</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jan 2026 00:01:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به مادرم از سیاهی های غربت</title>
                <link>https://virgool.io/@Hessmoddinnezam/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%BA%D8%B1%D8%A8%D8%AA-cedvafpbvsuz</link>
                <description>مادرِ من،نمی‌دانم این نامه را برای چه می‌نویسم.در من نه شوقی مانده و نه شکوهی. شاید فقط برای اینکه در این شهرِ بی‌روح، در این غربتِ خاکستری، صدای کسی را بشنوم که اگر صدای خودم باشد از لای به لای کاغذ بیرون بخزد و میان انگشتانت جان بگیرد.چهار سال گذشته، مادر!چهار سالی که در آن، تمام باورهایی که زمانی در سینه‌ام می‌سوخت، خاموش شدند. گاهی فکر می‌کنم ذهنم را آتش زدند و بعد از خاکسترش انسانی تازه زاده شد . بی‌خاطره، بی‌ریشه، بی‌اعتماد. هیچ اندیشه‌ای از گذشته در من زنده نمانده است؛ گویی تمام افکارم یک‌باره تبخیر شدند و آنچه مانده، فقط پوسته‌ای است که هنوز نفس می‌کشد.اینجا، در میان خیابان‌هایی که بوی خستگی می‌دهند، فهمیده‌ام که واقعیت با آنچه در کتاب‌ها نوشته‌اند بیگانه است. آنجا از معنا سخن می‌گویند، از امید، از انصاف. اما واقعیت، مادر، چیزی است که در سرمای بی‌پولی لمس می‌شود، در سکوتِ رد شدن‌های پیاپی، در تکاپوی رهگذران در شب‌های سردی که برای رفع گرسنگی تقلا میکنند. در آن لحظه که با چشمانت مصیبت را می بینی اما هنوز لبخند می‌زنی تا از خودت فرار نکنی.من شکست خورده‌ام، بارها. در کار، در احساسات، در ایمان. اما عجیب است، مادر… هر بار که فرو میریزم، چیزی در من محکم‌تر میشود نه از جنس امید، بلکه از جنس پذیرش. حالا می‌فهمم چقدر دنیا در برابر فهم ما پوچ و بیهوده است چقدر آدمی بنده نفع و لذت است حالا می فهمم آنچه در اکثر داستان ها و کتاب‌ها عشق می‌نامند، فقط آغاز است؛ هوسی گرم و دروغینی است که هیچ وقت  سرنوشت واقعی آن در داستان مشخص نمیشود. در مقابل اما؛ عشقِ حقیقی در ادامه‌ی درد معنا پیدا می‌کند، در ماندن کنار دیگری وقتی هر دو فروریخته‌اید، در سکوتی که میان دو تکه روح شکسته می‌گذرد و هنوز در آن، نوعی گرما باقی مانده است.گاهی از خودم می‌پرسم: آیا هنوز همان پسری هستم که از خانه‌تان رفت؟ نمی‌دانم. شاید او مرده و من فقط سایه‌ای از او باشم که هنوز می‌نویسد، هنوز راه می‌رود، اما دیگر به نجات نمی‌اندیشد.راستشدیگر نمی‌خواهم خوب باشم، نمی‌خواهم درست باشم، فقط می‌خواهم باشمبی‌قید، بی‌هدف، اما اصیل و نجیب همانگونه که مرا تربیت کردید. درست به مانند خورشیدی که هر روز بی‌دلیل طلوع می‌کند.مادر،اگر روزی برگشتم، مرا با چشمان گذشته‌ات نگاه نکن. من همان نیستم. پسر تو در جایی میان رنج و فهم دفن شده. آن‌که بازمی‌گردد، مردی‌ست که در میان شکستن‌ها خودش را میشناسد.دوستت دارم، اما نه از آن عشق‌های لطیفِ بی‌درد در داستان ها.دوستت دارم با تمام زخم‌هایی که جهان بر من زد و هنوز نبند نیامده‌اند❤️</description>
                <category>سید حسام الدین نظام</category>
                <author>سید حسام الدین نظام</author>
                <pubDate>Thu, 23 Oct 2025 23:53:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگویه چهل و هشتم : زخم کاری...</title>
                <link>https://virgool.io/@Hessmoddinnezam/%D8%A7%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%87-%DA%86%D9%87%D9%84-%D9%88-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D8%B2%D8%AE%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-iqoyboypg12c</link>
                <description>زخم کاری؛ زخمی که نه تنها بر تن، که بر جان حک می‌شود. زخمی که دیگر نمی‌بندد، که دیگر خوب نمی‌شود، که در عمق تاریکیِ هستی جا خوش می‌کند و هر تپشِ زندگی را با نیشخندی خاموش می‌سازد. زخم کاری، آن نقطه‌ی بی‌بازگشت است، آن لحظه‌ای که خنجر فرو می‌رود، اما نه تنها در گوشت و خون، که در روح، در هسته‌ی وجود، در جایی که هیچ دستی آن را نخواهد دوخت، هیچ مرهمی آن را آرام نخواهد کرد.ای زخم! تو سرودِ سقوطی، که از عرش امید به مغاک نیستی می‌کشد. ردِ خون‌آلودی که بر پیکر سرنوشت کشیده می‌شود، سندی از خیانت، از فروپاشی، از لحظه‌ای که دیگر هیچ چیز، هیچ‌چیز، مثل قبل نخواهد شد. زخم کاری، همان لحظه‌ی حقیقت است، جایی که نقاب‌ها از هم می‌دَرند، که چهره‌ها در چرکِ واقعیت حل می‌شوند، که آن‌چه می‌پنداشتیم ابدی‌ست، ناگهان به گرد و غبار بدل می‌شود.پس چه فرقی می‌کند که این زخم از دشنه‌ای در شب باشد یا از کلامی در روز؟ چه فرقی دارد که تیغی در مشت دشمن باشد یا در دست آن‌که به عشقش سوگند خورده بود؟ زخم کاری، زاده‌ی خنجر نیست، زاده‌ی لحظه‌ای‌ست که دیگر امیدی به التیام نیست. جایی که گذشته می‌میرد، آینده در مه فرو می‌رود، و تنها چیزی که باقی می‌ماند، دردی‌ست که چون سایه با تو راه می‌رود، چون شب بر تو چیره می‌شود، چون مرگ در گوشَت زمزمه می‌کند: ((دیگر هیچ راهی به عقب نیست...))و همین‌جا، در این بی‌بازگشتِ بی‌رحمانه، چیزی درون انسان فرو می‌ریزد، و چیزی دیگر، چیزی ناشناخته، از ویرانه‌های گذشته برمی‌خیزد. زخم کاری فقط یک جراحت نیست؛ مرزی‌ست که از آن‌سو، آدمی دیگر شبیه خودش نیست. معصومیت، مانند شیشه‌ای ترک‌خورده، ریز‌ریز می‌شود، و هر تکه‌اش چیزی سردتر، چیزی تاریک‌تر، چیزی انتقام‌جوتر را در خود می‌پرورد. کسی که یک زخم کاری خورده، دیر یا زود یاد می‌گیرد که درد دیگران را هم بیافریند، که شب را در دل دیگری بدوزد، که خنجر را در دست بگیرد و همان خونی که از او ریخته شد، بر دست دیگری جاری کند.و این‌گونه است که هیولاها متولد می‌شوند. نه در تاریکیِ زهدانِ شب، نه در سایه‌های کابوس، بلکه در لحظه‌ای که زخم، آخرین پاره‌ی انسانیت را می‌دَرَد و چیزی دیگر را جای آن می‌نشاند. کسی که تا دیروز عشق را می‌پرستید، حالا تنها به بهای خون آرام می‌گیرد. کسی که روزی نگاهش پر از مهربانی بود، حالا در سیاهی چشمانش، در آن گودال‌های بی‌نور، تنها خلاصی را می‌جوید. زخم کاری، انگشت اتهامی است که از اعماق رنج برخاسته، که بر چهره‌ی دنیا سیلی می‌زند و فریاد می‌زند: ((اگر عدالت نیست، پس بگذار آتش باشد!))هیچ‌کس هیولا زاده نمی‌شود. هیولاها ساخته می‌شوند، با خیانت، با زخم، با شکسته شدنِ پی‌درپیِ رویاها. زخم کاری، دردی نیست که آدمی را از پا بیاندازد؛ این زخمی‌ست که آدمی را از نو می‌سازد، اما با دست‌هایی که دیگر برای نوازش نیست، با چشمانی که دیگر به طلوع ایمان ندارند، با قلبی که دیگر نمی‌تپد، بلکه فقط می‌سوزد. و آن‌گاه که آخرین ذره‌ی درد در زخم خشک شود، تنها چیزی که باقی می‌ماند، سایه‌ای‌ست که دیگر نه انسان است، نه هیولا—بلکه چیزی میان آن دو، چیزی که راه بازگشتی ندارد، چیزی که تنها در تاریکی راه می‌رود و تنها در انتقام، معنای خویش را بازمی‌یابد.</description>
                <category>سید حسام الدین نظام</category>
                <author>سید حسام الدین نظام</author>
                <pubDate>Sat, 01 Feb 2025 13:27:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واگویه چهل و ششم: بهمن!</title>
                <link>https://virgool.io/@Hessmoddinnezam/%D9%88%D8%A7%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%87-%DA%86%D9%87%D9%84-%D9%88-%D8%B4%D8%B4%D9%85-%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86-fz7hpkowdfww</link>
                <description>بهمن، نامی است که سنگین می‌آید، همچون برفی که در دل کوه آرام می‌نشیند، بی‌آنکه کسی بداند چه لحظه‌ای، چه فریادی، چه حضوری، سکوتش را خواهد شکست. برفی که در آغاز، لطیف و بی‌صدا، زمین را در آغوش می‌گیرد، اما اگر صبر کند، اگر بماند، اگر دمی درنگ کند، روزی، سرازیر خواهد شد. فرو خواهد ریخت، کوه را به زانو درخواهد آورد، راه‌ها را خواهد بست، و جهان را برای لحظه‌ای از حرکت بازخواهد داشت. چه کسی می‌داند کدام دانه‌ی برف، آخرین ضربه را خواهد زد؟ کدام سکوت، مقدمه‌ی فریاد خواهد شد؟  بهمن، دودی است که از میان انگشتان برمی‌خیزد، خاموشیِ آتش در کام، تکه‌ای از زمستان که میان لب‌ها شعله می‌کشد و در دل، خاکستر به جا می‌گذارد. سیگاری که با هر پک، لحظه‌ای را می‌سوزاند، خاطره‌ای را در هوا رها می‌کند، و در نهایت، چیزی جز ته‌مانده‌ای بی‌جان از آن باقی نمی‌ماند. اما مگر نه اینکه هر آتشی، حتی اگر در دود محو شود، نشانی از حضورش را در هوا باقی می‌گذارد؟ مگر نه اینکه هر دمی، قصه‌ای است که ناتمام رها می‌شود؟  بهمن، خیابانی است که پاهای بی‌شمار آن را به یاد دارند. راهی که گام‌ها در آن تکرار شده‌اند، اما هر بار انگار اولین بار است. جماعتی که می‌آیند و می‌روند، و در رفتنشان چیزی جاودان می‌شود. پرچم‌هایی که در باد می‌رقصند، نه از برای سرما، که از برای حرارتِ دلی که آن‌ها را به دست گرفته است. فریادی که در هوا گم می‌شود، اما در تاریخ حک می‌گردد. قدم‌هایی که شاید هرکدامشان تنها باشند، اما در کنار هم، جریانی می‌سازند که دیگر نه پا دارد، نه مقصد؛ تنها حرکتی است که از نقطه‌ای آغاز شده، اما پایان ندارد.  اما همه بهمن برای من ؛ صدای ازدحام نیست. همیشه صدای فریاد خیابان و طنین گام‌های بی‌شمار همراه با شعارهای مرگ و نفرین بر همه به جز ما نیست. گاهی بهمن، سکوتی است که آرام در میان ورق‌های یک روز از تقویم جان می‌گیرد. لحظه‌ای است که نه برف از کوه فرو می‌ریزد، نه دودی در هوا گم می‌شود، نه خیابانی در هجوم قدم‌ها می‌لرزد. لحظه‌ای که در نگاه دیگران، شاید مانند هر روز دیگر باشد، اما برای تو نیست. لحظه‌ای که در آن جوانه ماهی در خاک کاشته شد، جهان به یک‌باره، رنگ دیگری گرفت. از آن پس خورشید از همان سمت طلوع کرد، اما روشن‌تر. باد از همان سو وزید، اما عطراگین تر. گویی در دل زمستان، بهاری ناگفته سر برآورد و بی‌آنکه کسی بداند، تقویم را در سکوت، چند ورق جلوتر برد.  و من، که این روزها را در خویش مرور می‌کنم، گویی میان دو بهمن مانده‌ام. یکی که جهان را تغییر داد، و یکی که نتیجه اش سال ها بعد مرا. و زمین، همچنان می‌چرخد...</description>
                <category>سید حسام الدین نظام</category>
                <author>سید حسام الدین نظام</author>
                <pubDate>Sat, 01 Feb 2025 13:23:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واگویه سی هفتم آبی دوردست</title>
                <link>https://virgool.io/@Hessmoddinnezam/%D9%88%D8%A7%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%87-%D8%B3%DB%8C-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%AF%D8%B3%D8%AA-v77vsstpfaql</link>
                <description>می‌دونی آبی دوردست چیه؟یه جور سکوتِ کش‌دار، یه جور &quot;شاید&quot;.مثل وقتی که ایستادی لب ساحل، و اون‌قدر به خطِ افق خیره شدی که نمی‌دونی داری می‌بینی یا خیال می‌کنی.آبی دوردست، جاییه که همه‌ی حرفا تموم می‌شن و فقط نگاه باقی می‌مونه. این آبی، یه جور مکثه.یه حفره توی این زندگیِ پر از صدا.یه جا که هیچ‌کس چیزی نمی‌گه، چون چیزی واسه گفتن نیست.فقط می‌دونی که اونجاست.یه دور، یه دورِ خیلی دور که هیچ‌وقت نمی‌شه بهش رسید.آبی دوردست همون لحظه‌ایه که انحنای  زمین رو تو دریا می بینی . وقتی که می‌فهمی قرار نیست همه چیز رو بفهمی.همون جایی که دست از سؤال کردن برمی‌داری، چون جوابا دیگه برات مهم نیستن.یه جور آرامشه، ولی نه اون آرامشی که آروم باشی.یه آرامش که توش دردی، اشتیاقی، دلتنگی‌ای هست که نمی‌ذاره جا بزنی.می‌دونی چرا بهش می‌گن آبی دوردست؟چون نزدیک‌شدن بهش، مثل رفتن به ته آسمونه.هرچی نزدیک‌تر می‌شی، بیشتر غرق می‌شی تو چیزی که اصلاً ته نداره.و شاید...شاید این آبی دوردست اصلاً مقصد نیست.شاید مسیر هم نیست.شاید فقط یه بهانه‌ست. یه رنگ، برای اینکه ادامه بدیم. برای اینکه بگیم &quot;هنوز&quot;</description>
                <category>سید حسام الدین نظام</category>
                <author>سید حسام الدین نظام</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jan 2025 01:20:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واگویه بیست و یکم : &quot; واگویه معتاد به تنهایی...&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@Hessmoddinnezam/%D9%88%D8%A7%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%DB%8C%DA%A9%D9%85-%D9%88%D8%A7%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%87-%D9%85%D8%B9%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-v4oa33nwflmu</link>
                <description>هر هفته حداقل ۲۰ ۳۰ بار با این سئوال رو به رو می شم ‌ این سئوال که تو چطوری انقدر با تنهایی کنار میای ؟ چرا با آدما دور نمیگیری ؟ و...این هفته در اوج کارهای اجتماعی و تشکلی توی اوج خستگی؛ داشتم  همش به این سئوال فکر میکردم می‌دونی، تنهایی یه‌جورایی مثل مواد مخدره. اولش ساده شروع می‌شه، شاید حتی با یه دل‌چسبی خاص. مثل اولین پک به یه سیگار تو تاریکی شب برای کسی ک تا آخر عمر سیگاری میشه ( تجربه اش رو ندارم) . حس می‌کنی داری خودت رو از شلوغی دنیا جدا می‌کنی، یه مکث کوچیک، یه فرار موقت از هر چی که سنگینی می‌کنه رو شونه‌هات. فکر می‌کنی فقط داری خودت رو گوش می‌دی، یه فرصت برای نفس کشیدن، برای فهمیدن. اما این صدای خودت، آروم‌آروم تبدیل می‌شه به چیزی ترسناک‌تر. اول یه زمزمه، بعد یه همهمه، و در نهایت یه فریاد که از سکوت نمی‌شه فرار کرد.  تنهایی اولش یه انتخابه. می‌گی: &quot;من با خودم بهترم.&quot;، &quot;آدما نمی‌فهمن.&quot;، &quot;اصلاً چرا باید وقت و انرژی‌ام رو برای کسایی بذارم که اصلا حوصله اشون رو ندارن؟&quot; ولی چیزی که نمی‌بینی، اینه که تنهایی از یه نقطه به بعد دیگه انتخاب تو نیست. اون تو رو انتخاب می‌کنه، مثل یه سایه که دنبالت راه می‌افته. اولش شاید بهت حس آزادی بده. حس این که تو برای خودت کافی‌ای. ولی یه روز به خودت می‌آی و می‌بینی این آزادی، فقط یه زندانه، یه زندان بی‌قفل، ولی محصور تو دیوارایی که خودت ساختی.  وقتی هر روز، هر شب، با این سکوت زندگی کنی. اولش آرومه، حتی تسکین‌دهنده. مثل اولین دوز یه داروی آرام‌بخش. ولی بعد؟ بعدش یواش‌یواش این آرامش می‌شه خلسه. یه خلسه‌ای که ازش نمی‌تونی بیرون بیای. هر چی بیشتر توش فرو بری، بیشتر حس می‌کنی این تنهایی بخشی از خودت شده. انگار بخشی از تو با این تاریکی تعریف می‌شه.  تنهایی، مثل مواد، نمی‌کشه. نه، از اون بدتر. زنده نگهت می‌داره. ولی نه توی زندگی واقعی. توی یه حالت بینابینی. جایی که نه می‌تونی به عقب برگردی، نه جرئت داری جلو بری. مثل گیر کردن تو یه گرداب که هر چی دست و پا می‌زنی، بیشتر فرو می‌ری. هر روز صبح که چشماتو باز می‌کنی، یه نخ دیگه از این تاریکی بهت می‌چسبه.  اعتیاد به تنهایی خیلی پیچیده‌تر از اعتیاد به هر ماده‌ایه. می‌دونی چرا؟ چون هیچ‌کس نمی‌بینه. هیچ‌کس نمی‌فهمه. یه آدم معتاد به تنهایی، نمی‌لرزه، دستاش نمی‌لرزن، بدنش نمی‌خواد بشکنه. ظاهرش شاید حتی محکم‌تر از هر کسی باشه. ولی درونش؟ یه جای خالی عمیق. یه جای خالی که نه با آدم‌ها پر می‌شه، نه با حرف زدن. فقط با مواجهه با همون چیزی که ازش فرار می‌کنی.  تنهایی از اون جاهایی شروع می‌شه که فکر می‌کنی به کسی نیاز نداری. به کسی اعتماد نمی‌کنی. کم‌کم این حس می‌شه بخشی از هویتت. به خودت می‌گی: &quot;نیاز به بقیه ضعفه.&quot; ، &quot; همه آدما شبیه همن &quot; و این‌جوری از همه فاصله می‌گیری. ولی چیزی که نمی‌بینی، اینه که توی این فاصله، بخش‌هایی از خودت رو جا می‌ذاری. یه روز برمی‌گردی عقب و می‌بینی دیگه چیزی از خودت باقی نمونده.  می‌دونی بدترین بخش ماجرا چیه؟ حتی اگه یه روز تصمیم بگیری این چرخه رو بشکنی، خیلی سخت‌تر از چیزی که فکر می‌کنی. چون تنهایی، مثل یه زهر نامرئی، توی خونت جا گرفته. هر قدم که بخوای ازش دور شی، بهت یادآوری می‌کنه که چقدر بهش وابسته‌ای. هر لحظه که بخوای برگردی به جمع، یه صدای گوشه ذهنت می‌گه: &quot;اونا نمی‌فهمنت. تو اینجوری بهتر بودی.&quot;  تنهایی مثل یه سیاه‌چاله‌ست. اولش فکر می‌کنی از تو محافظت می‌کنه. ولی در واقع، داره همه چیز رو ازت می‌بلعه. حتی نور رو، حتی امید رو. یه سیاه‌چاله که با هر لحظه بیشتر کشیده می‌شی توش، فاصله‌ت با خودت هم بیشتر می‌شه.  و آخر همه این حرف ها یه سؤال می‌مونه: می‌خوام توی این خلأ بمونم، یا جرئت می‌کنم ازش بیرون بزنم؟ جرئت می‌کنم دوباره توی نور قدم بزنم، حتی اگه نور، با خودش یه عالمه سایه بیاره؟نه نمی خوام ، من بهش خو کردم ...</description>
                <category>سید حسام الدین نظام</category>
                <author>سید حسام الدین نظام</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jan 2025 01:16:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واگویه سی و سوم : &quot; خویش قاتل خویش &quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@Hessmoddinnezam/%D9%88%D8%A7%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%87-%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%AE%D9%88%DB%8C%D8%B4-%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84-%D8%AE%D9%88%DB%8C%D8%B4-zpvzkjowbrqw</link>
                <description>ماجرای کشتنم اصلاً پیچیده نبود. راستش، خودم هم خسته شده بودم از این‌که هی دنبال بهانه باشم برای زنده‌ ماندن. انگار زندگی مثل یک مشت سیاه‌چاله افتاده بود وسط دلم و هرچی داشتم را می‌بلعید. یک جایی توی این بازیِ لعنتی، فهمیدم تنها راه خلاصی، کشتن خودمه.اما نه اونجور که فکر کنی. نه با قرص، نه با طناب، نه حتی با پریدن از یه پل. این کارها برای آدماییه که هنوز امیدوارن به معجزه. من اما... معجزه خودم بودم. خودم ایستادم روبه‌روی خودم، یک اسلحه دستم گرفتم و به خودم شلیک کردم.خیلی از خودم نمی‌ترسیدم. اون لحظه حتی دلم براش نمی‌سوخت. راستش یه جور انتقام بود. از همه حرف‌های نزده، از همه شب‌های بی‌خوابی، از همه آرزوهایی که نیمه‌کاره موندن. ماشه رو کشیدم و دیدم که دود سیاه ازم بلند شد. عجیب بود. فکر می‌کردم خون باشه یا حداقل یه صدای بلند. اما فقط دود بود. یه دود سنگین، مثل باری که هزار سال رو دوش آدم مونده باشه.اون دود تمام من بود. همه اون چیزی که هیچ‌وقت نگفته بودم، نترسیده بودم، یا شاید از گفتنش شرم داشتم. دود شد و رفت. جایی بین آسمون و زمین گم شد.راستش، همون موقع فهمیدم که تموم شدن، همیشه همون چیزی نیست که فکر می‌کردی. بعد از شلیک، اون خود قبلیم مُرد، اما خود جدیدم هنوز اونجا وایساده بود، خیره به دود.حالا دارم فکر می‌کنم شاید این‌جوری آدم یه جور بازسازی می‌شه. مثل این‌که یه بخشی از وجودتو بکشی تا جا باز کنی برای بخش دیگه‌ای که هنوز فرصت نکرده قد بکشه. شاید برای همین بود که من این‌کارو کردم. برای این‌که دوباره بتونم شروع کنم. یا شاید فقط برای این‌که بفهمم دود شدن، آخر ماجرا نیست.ولی هنوز یه سوال ته ذهنم گیر کرده: اون که ماشه رو کشید، من بودم یا اون که جلوش ایستاده بود؟اگر خواستید واگویه های قبلی رو بخونید از طریق لینک بیو وارد کانال تلگرام بشید</description>
                <category>سید حسام الدین نظام</category>
                <author>سید حسام الدین نظام</author>
                <pubDate>Sun, 29 Dec 2024 13:03:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میان واگویه : &quot; خاطرات عشق نویسی...&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@Hessmoddinnezam/%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%A7%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-b5lizyy69en4</link>
                <description>یادش بخیر، دوران دبیرستان! یکی از خنده‌دارترین و در عین حال شرم‌آورترین سلسله تجربیاتم مربوط به نوشتنه؛ زمانی که برای ملت نامه‌های احساسی و عاشقانه می‌نوشتم. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم انشای خوبم به یه دردسر خنده‌دار و البته عاشقانه تبدیل بشه! از همون بچگی، خوب نوشتنم خیلی خوب بود و همه، از معلم‌ها گرفته تا بچه‌ها، اینو می‌دونستن. ولی داستان از جایی شروع شد که یه روز یکی از بچه‌های مدرسه با یه قیافه جدی و رازآلود اومد پیشم.گفت: «حسام، می‌شه یه نامه عاشقانه برام بنویسی؟»گفتم: «داداش، من چی از این چیزا سر در میارم؟! من حتی با دخترای فامیلمون هم حرف نمیزنم. جنس مخالف ندیده ام »  خب راستش رو بخواید، خودمم مونده بودم. من که اون زمان عشق رو یه تجربه عرفانی می‌دونستم، با عشق‌های زود گذر بچه سالانه مثل «خیار توی قورمه‌سبزی» برخورد می‌کردم؛ نمی‌فهمیدم چطور این دوتا با هم جور می‌شن! هر وقت بچه‌ها از نگاه‌های عاشقانه و لحظه‌ای که «قلبشون ریخت» حرف می‌زدن، تو دلم می‌گفتم: «قلبت ریخت؟ کمتر پیاز و زردچوبه و... بخور و...!»با این حال، اون رفیقم پافشاری کرد و گفت: «حسام، تو خیلی کتاب و داستان و شعر و ... می خونی فقط یه نامه ساده بنویس. تو بهتر از هر کسی می‌دونی چی کار کنی!»  این‌قدر با اطمینان گفت که انگار قرار بود نوبل ادبیات ببره. منم که که خوب کلا اهل دردسر بودم، قبول کردم. هرچند اون موقع حتی یک کلمه هم با هیچ دختری حرف نزده بودم، ولی غرور انشاییم اجازه نمی‌داد نه بگم!رفیقمو بردم کتابخونه، نشستیم و شروع کردیم به بارش فکری. گفتم: «خیلی ساده هر چیزی رو به چیزی تشبیه کنیم.»  شروع کردم: «محبوب عزیزتر از جانم، چشمانت چون... قدت همچون... صدایت مانند...»  الان که فکر می‌کنم، اون متن شتر-گاو-پلنگی رو یادم میاد و خنده‌ام می‌گیره! اما بالاخره نامه تموم شد و رفیقم پر از ذوق و شوق نامه رو برد.یه هفته بعد، زنگ تفریح اومد طرفم، انگار دنیا رو فتح کرده بود. گفت: «حسام، قبول کرد! گفت نامه‌ات خیلی با احساسه!» خوب عیب نداشت خواننده هم خداروشکر نوب بود من که داشتم با خودم فکر می‌کردم چی شد، تازه به یه استعداد مخفی در نویسندگی پی بردم.از اون به بعد دیگه نامه‌نوشتن برای بچه‌ها افتاد گردن من. یکی برای روز مادر نامه خواست، یکی برای تولد، یکی برای رفیقش که قهر کرده بود. حتی یه بار یکی گفت: «برای دو نفر نامه می‌خوام، ولی یه جوری که هر دو فکر کنن خاص خودشونه!»  گفتم: «داداش، عشق می‌خوای یا شعبده‌بازی؟! و یک عالمه فحش بد»  یه بارم معلم ورزش اومد پیشم و گفت: «شنیدم نامه‌هات خیلی حرفه‌ایه. برای تولد خانمم یه نامه عاشقانه می‌خوام، ولی یه جوری باشه انگار خودم نوشتم!»  گفتم: «آقا، مطمئنید من از مدرسه اخراج نمی‌شم؟!»کار به جایی رسید که بچه‌های سال بالایی و حتی رشته‌های دیگه هم می‌اومدن پیشم. یه دفتر چک‌نویس داشتم که توش ایده‌ها رو می‌نوشتم، اما یه روز یکی از حسودای مدرسه زیرآبمو زد. ناظم اومد تو کلاس، دفترمو برداشت و گفت: «این دیگه چیه؟!»  ورق زد و دید پر از نامه‌های عاشقانه و یه سری فلسفه‌های عجیب و غریبه. خلاصه، کسب‌وکارم توقیف شد!اونجا فهمیدم شاید خودم عشق رو تجربه نکرده باشم، ولی فهمیدم می‌شه از طریق ملت خیلی چیزها رو تجربه کرد‌.</description>
                <category>سید حسام الدین نظام</category>
                <author>سید حسام الدین نظام</author>
                <pubDate>Sat, 28 Dec 2024 11:45:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واگویه سیزدهم : &quot;واگویه بیگانه&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@Hessmoddinnezam/%D9%88%D8%A7%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%D9%88%D8%A7%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%87-%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-mmn0as2bgtml</link>
                <description>قال نویسنده: سلام حدود یک ماهی هست علیرغم اینکه هر روز تقریبا یک واگویه می نویسم حوصله نکردم اینجا منتشرشون کنم   از شماره 12 دیگ اینجا منتشر نکردم و کم کم اینجا واگویه های جدید رو منتشر می کنم  می تونید تا شماره 31 رو  توی کانال تلگرامم بخونید برای عضویت توی کانال تنها کافی روی لینک زیر بزنید یا اگر لینک کار نکرد اسم واگویه وار رو سرچ  کنید   خوشحال میشم ببینمتون https://t.me/vaguevar/547  البر کامو برام یه شخصیت نیست، یه سواله. یه سوال بی‌جواب که هی تو ذهنت می‌پیچه و نمی‌ذاره راحت بشینی. انگار خودش از جنس همون خلأ و پوچی‌ایه که تو کتاباش هی بهش می‌پردازه. یه جور آدم که بیشتر از اینکه بخواد چیزی رو بهت یاد بده، می‌خواد دستتو بگیره و پرتت کنه وسط یه بیابون. بیابون تنهایی، بیابون سؤالایی که هیچ‌وقت جوابی ندارن. برای همین جذابه. چون نمی‌شه تو رو به حال خودت ول کنه. چون همیشه یه چیزی توش هست که بهت بگه: «تو اینجایی، ولی اصلاً می‌دونی چرا؟»کامو برام جذابه چون نه می‌خواد امید بفروشه، نه می‌خواد ناامیدت کنه. انگار می‌گه: «ببین، دنیا همین شکلیه. یه جهنم از بی‌معنایی. ولی تو این جهنم، می‌تونی راه خودتو پیدا کنی، اگه فقط شجاعتشو داشته باشی.» شخصیتاش هم همین‌طورن. هر کدومشون یه جور با این پوچی روبه‌رو می‌شن. اگر شماهم رمان کوتاه بیگانه رو خونده باشید حتما از حجم بی احساسی شخصیت اصلی تعجب کردید خیلی خیلی عجیبه یکی مثل مرسو تو بیگانه، که انقدر خونسرد و بی‌تفاوت با دنیا برخورد می‌کنه (دور از جون ) مرگ مادرش براش مهم نیست ، کارش براش مهم نیست ، پارتنرش براش مهم نیست حتی وقتی آدم هم می کشه هیچی براش مهم نیست انگار خودش هم باورش شده که دیگه هیچ‌چیز توی دنیا مهم نیست.ولی می‌دونین چیه؟ برای منی ک نقطه مقابل شخصیت مرسو ام برام مرسو یه آینه‌ست. آینه‌ای که وقتی جلوش می‌ایستی، مجبورت می‌کنه به خودت نگاه کنی و از خودت بپرسی: «من چی؟ اگه یه روز صبح بیدار بشم و ببینم هیچ‌چیز مهم نیست، چی کار می‌کنم؟» مرسو دقیقاً همینو تجربه می‌کنه. یه روز معمولی که انگار از همه روزای دیگه عادی‌تره، یهو همه‌چی براش فرو می‌ریزه. مادرش می‌میره، بعد تو یه سری اتفاق عجیب، یه آدمو می‌کشه، و می‌افته زندان. ولی حتی اون‌جا هم نمی‌ترسه، پشیمون نمی‌شه، حتی براش مهم نیست که قراره اعدام بشه. چرا؟ چون به این باور رسیده که دنیا هیچ‌چیز ثابتی نداره، هیچ معنای از پیش تعیین‌شده‌ای وجود نداره. همه‌چی تو دستای خودته.حالا اینو تصور کنین. فکر کنین یه روز از خواب بیدار می‌شی و یهو می‌بینی همه اون چیزایی که بهشون باور داشتی، دروغ بوده. نه خدا، نه عدالت، نه عشق، هیچ‌چیز اون‌طوری که فکر می‌کردی نیست. اینجا مرسو می‌گه: «خب، اگه هیچی مهم نیست، چرا من باید وانمود کنم که مهمه؟ چرا باید مثل بقیه تظاهر کنم که غصه می‌خورم، که ناراحتم، که نگران آینده‌ام؟» همین بی‌تفاوتی مرسو نسبت به دنیا، همون چیزیه که همه رو شوکه می‌کنه. انگار یه آدم معمولی رو تو موقعیتی فوق‌العاده غیرعادی بذاری و بهش بگی: «واکنش نشون بده.» ولی اون هیچ کاری نمی‌کنه.شاید ما تو زندگی‌مون نتونیم مثل مرسو باشیم، ولی قطعاً می‌تونیم یه ذره از تجربه‌شو لمس کنیم. لحظه‌هایی هست که دنیا برات پوچ می‌شه. وقتی یه نفر که دوستش داشتی، می‌ره و برنمی‌گرده. وقتی یه کار که براش سال‌ها زحمت کشیدی، نابود می‌شه. وقتی یه روز صبح بیدار می‌شی و حس می‌کنی دیگه هیچی برات معنی نداره. اون لحظه‌ها، همون لحظه‌های «بیگانه» بودنه. همون جاست که کامو دستتو می‌گیره و می‌گه: «می‌دونی؟ شاید این پوچی، خودشه. شاید همین که بدونی هیچ‌چیز معنی نداره، بهت این آزادی رو بده که معنای خودتو بسازی.»برای همین کامو برام جذابه. چون نمی‌گه جواب چیه، نمی‌گه باید چی کار کنی. فقط بهت یادآوری می‌کنه که آزادی واقعی، همون لحظه‌ایه که بپذیری هیچی قرار نیست برات از بیرون معنا بسازه. اونجاست که تو، مثل مرسو، می‌تونی تو چشم دنیا نگاه کنی و بگی: «من اینجام. و همین کافیه.»</description>
                <category>سید حسام الدین نظام</category>
                <author>سید حسام الدین نظام</author>
                <pubDate>Sat, 28 Dec 2024 11:33:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واگویه دوازدهم : &quot;واگویه شوکران زندگی&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@Hessmoddinnezam/%D9%88%D8%A7%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%D9%88%D8%A7%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%87-%D8%B4%D9%88%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-avbct72pcest</link>
                <description>‍ جام شوکران، اون جام تلخیه که تو تاریخ اسمش با مرگ سقراط گره خورده. یه فنجون زهر که خودش انتخاب کرد بنوشه، نه برای این‌که تسلیم بشه، نه برای این‌که از چیزی بترسه. برای این‌که آزاد باشه، برای این‌که پای حرفاش وایسه. شوکران همون زهر تلخیه که توش فلسفه، آزادی و مرگ با هم مخلوط شدن؛ یه جرعه که آدمو از زمین می‌کنه و به ابدیت می‌بره.گاهی زندگی عین اون جام  می‌مونه . تهش آدم می‌دونه این مسیر به کجا ختم می‌شه، اما باز جام رو بالا می‌بره و لب می‌زنه. نه از روی نادونی، نه از روی ضعف. از روی یه جور پذیرش. یه پذیرش عمیق که انگار تو عمق وجود همه‌مون خوابیده.تو لحظه‌های سخت، انگار دارم جام رو با دستای خودم بلند می‌کنم. شیرینی‌های زندگی رو نوشیدم، تلخی‌هاش هم سهممه. اما می‌دونی؟ عجیب‌ترین چیزش اینه که اون تلخی، انگار یه جور خوشمزه‌گی داره. یه طعمی که نمی‌تونی توضیحش بدی.یه وقتایی از خودم می‌پرسم: اگه انتخاب دیگه‌ای بود، اگه می‌شد نخورم، می‌خواستم چی کار کنم؟ و همیشه می‌رسم به این جواب که... زندگی فقط وقتی زندگیه که با همه طعم‌هاش بیاد. انگار آدم اومده که هر لحظه‌شو زندگی کنه، حتی اگه اون لحظه یه جرعه شوکران باشه.راستش، شاید جرعه‌های شوکران، اون لحظه‌هایی‌ان که ما رو از خواب بیدار می‌کنن. اون لحظه‌هایی که دست می‌ذاری رو قلبت و می‌فهمی هنوز زنده‌ای. هنوز درد رو حس می‌کنی. و درد؟ درد خودش یه جور زندگیه، یه جور فریادِ هستی که می‌گه &quot;من اینجام، دارم حس می‌کنم، دارم می‌جنگم.&quot;شاید ما هممون سقراطیم. هر روز یه جام دستمونه. هر روز می‌چشیم، و هر روز خودمونو به لبه‌های فهم و بودن می‌کِشیم. و شاید تهش، وقتی جام خالی می‌شه، همون‌جاست که برای اولین بار واقعاً می‌فهمیم.گاهی زندگی دقیقا عین اون جام شوکران می‌مونه. تهش آدم می‌دونه این مسیر به کجا ختم می‌شه، اما باز جام رو بالا می‌بره و لب می‌زنه. نه از روی نادونی، نه از روی ضعف. از روی یه جور پذیرش. یه پذیرش عمیق که انگار تو عمق وجود همه‌مون خوابیده.تو لحظه‌های سخت، انگار دارم جام رو با دستای خودم بلند می‌کنم. شیرینی‌های زندگی رو نوشیدم، تلخی‌هاش هم سهممه. اما می‌دونی؟ عجیب‌ترین چیزش اینه که اون تلخی، انگار یه جور خوشمزه‌گی داره. یه طعمی که نمی‌تونی توضیحش بدی.یه وقتایی از خودم می‌پرسم: اگه انتخاب دیگه‌ای بود، اگه می‌شد نخورم، می‌خواستم چی کار کنم؟ و همیشه می‌رسم به این جواب که... زندگی فقط وقتی زندگیه که با همه طعم‌هاش بیاد. انگار آدم اومده که هر لحظه‌شو زندگی کنه، حتی اگه اون لحظه یه جرعه شوکران باشه.راستش، شاید جرعه‌های شوکران، اون لحظه‌هایی‌ان که ما رو از خواب بیدار می‌کنن. اون لحظه‌هایی که دست می‌ذاری رو قلبت و می‌فهمی هنوز زنده‌ای. هنوز درد رو حس می‌کنی. و درد؟ درد خودش یه جور زندگیه، یه جور فریادِ هستی که می‌گه &quot;من اینجام، دارم حس می‌کنم، دارم می‌جنگم.&quot;شاید ما هممون سقراطیم. هر روز یه جام دستمونه. هر روز می‌چشیم، و هر روز خودمونو به لبه‌های فهم و بودن می‌کِشیم. و شاید تهش، وقتی جام خالی می‌شه، همون‌جاست که برای اولین بار واقعاً می‌فهمیم.</description>
                <category>سید حسام الدین نظام</category>
                <author>سید حسام الدین نظام</author>
                <pubDate>Fri, 29 Nov 2024 23:20:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واگویه یازدهم &quot; واگویه فراموشی &quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@Hessmoddinnezam/%D9%88%D8%A7%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%D9%88%D8%A7%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-xxmfeislospk</link>
                <description>جدیدا دارم عباس کیارستمی رو میشناسم آدمی که به نظرم نماد سادگی و عمق بوده. آدمی که می‌تونست از کنارِ روزمره‌ترین چیزها عبور کنه و توی همون لحظه، جادویی خلق کنه که تو رو به فکر فرو ببره. نگاهش به دنیا، انگار یه جور پذیرش بود؛ قبولِ همین چیزی که هست، بدون تلاش برای تغییرش. اما این شعرش... راستش، برام خیلی عجیبه.اکنون کجاست؟چه می‌کند؟کسی که فراموشش کرده‌ام...می‌دونی؟ بعضی سؤال‌ها تو خودشون یه جور تناقض دارن. اینجا حرف از فراموشی زده، اما سوال‌هایی که می‌پرسه، انگار از دلِ یه یاد عمیق و موندگار اومده. انگار همین پرسیدن، یعنی هنوز چیزی هست که نتونستی به طور کامل ازش بگذری.شاید این شعر، بیشتر از اینکه درباره کسی باشه که نیست، درباره خود آدمه. درباره اون چیزی که تو وجودت مونده، حتی وقتی فکر می‌کنی تمومش کردی. ولی شاید جوابش این نیست که چرا هنوز بهش فکر می‌کنی. شاید اصلاً نیازی به جواب نباشه. این سوال‌ها، یه تلنگرن؛ که بهت یادآوری کنن گذر کردن، فقط فراموش کردن نیست.گاهی پذیرش به معنای اینه که قبول کنی یه چیزی، یه خاطره، یه آدم، یه لحظه، بخشی از تو شده. نه برای اینکه همیشه باهاش زندگی کنی، بلکه برای اینکه بهش اجازه بدی جایی توی وجودت باشه و دیگه مقاومت نکنی.بعضی سؤال‌ها رو نمی‌پرسن برای اینکه جواب بگیرن. می‌پرسن چون نمی‌تونن نپرسن. مثل وقتی که صدای یه ترانه قدیمی می‌پیچه تو هوا یا بوی آشنایی بی‌هوا از کنار رد می‌شه... همون لحظه‌ای که یه چیزی تو دلت می‌لرزه، ولی نمی‌خوای بفهمی چرا.گاهی فکر می‌کنم شاید این شعر یه جور بازی باشه. اینکه خودت رو قانع کنی چیزی رو که فراموش کردی، دیگه مهم نیست. ولی خب، سوالی که ته دل آدم می‌مونه، همیشه از جنس فراموشی نیست. انگار یه رد پا از یه راه دور، یه صدای محو از یه جایی که نمی‌خوای برگردی بهش.من اگر جای کیا رستمی بودم نمی پرسیدم  «کجاست؟» چون بخوام بدونم. نمی‌پرسیدم «چه می‌کند؟» برای اینکه بفهمم. فقط می‌پرسیدم... چون این سؤال‌ها، یه جور آینه‌ان. آینه‌ای که نمی‌خوای توش نگاه کنی، ولی گاهی... گاهی از گوشه چشم، خودت رو می‌بینی که هنوز اونجا ایستاده. شاید نزدیک‌تر از چیزی که فکر می‌کردی.</description>
                <category>سید حسام الدین نظام</category>
                <author>سید حسام الدین نظام</author>
                <pubDate>Thu, 28 Nov 2024 00:22:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>‍  واگویه دهم : &quot; واگویه پوچی ؟!&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@Hessmoddinnezam/%D9%88%D8%A7%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D9%87%D9%85-%D9%88%D8%A7%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%87-%D9%BE%D9%88%DA%86%DB%8C-ddpodnbqu9jr</link>
                <description>6 آذر مشهد وقتی واگویه‌های قبلی‌ام رو می‌خونم، خودم تعجب می‌کنم. اگه همین حرفایی که الان دارم می‌زنم رو یه سال پیش کسی بهم می‌گفت، حتما می‌نشستم و با تمام وجود نصیحتش می‌کردم. باور داشتم که آدم باید همیشه دنبال معنا باشه، همیشه بجنگه، همیشه ادامه بده. اما الان؟ نمی‌دونم چطور باید این همه خستگی رو توضیح بدم. اگر دوباره پیش بیاد احتمال زیاد سکوت کنم!من آدمی‌ام که وقتی یه چیزی رو بخوام، هر طور شده براش می‌جنگم. همیشه همین بودم. همیشه فکر می‌کرنم زندگی ما ادما شبیه گلادیاتور ها در زمین نبرده . نمی دونیم چرا دقیقا داریم می جنگیم اگر کم نیاریم  و حسابی بجنگیم حریفان رو خواهیم کشت و محبوب دل تماشا چیان میشیم و از همه مهم تر می تونیم زنده بمونیم ولی اگر شل کنیم و بی خیال بشیم حریف شمشیر و نیزش رو توی تن ما فرو می کنه و در اوج خفت و خواری خواهیم مرد پس همونطور که یک گلادیاتور توی میدون جنگ بین جنگ و مرگ یکی رو باید انتخاب کنه ماهم باید این کار رو بکنیم . اما راستش رو بخوای، این جنگیدن خیلی وقت‌ها بیشتر از هر چیزی از پا درم آورده. نمی‌دونم کی این خستگی شروع شد. شاید وقتی فهمیدم هر چقدر هم بجنگم، بعضی چیزها درست نمی‌شن. شاید وقتی دیدم هر چقدر هم دووم بیارم، بعضی دردها هستن که خیلی طول میکشه تا تسکین بشن .راستش فکر می کنم دلیل اینکه که آدم می‌رسه به این نقطه از جایی شروع میشه که از فرار کردن از غم‌هاش خسته می‌شه، می‌گه &quot;بی‌خیال. شاید همه‌چیز بی‌معنیه.&quot; منم همون جایی بودم. جایی که انقدر از این فرارهای بی‌سرانجام خسته شدم که دیگه گفتم اصلا چرا باید فرار کنم؟ چرا باید دلیل پیدا کنم؟ چرا اصلا باید اهمیت بدم؟ ولی می‌دونی چی عجیبه؟ اینکه حتی توی این خستگی و پوچی، باز هم نتونستم  دست بردارم. انگار توی وجودم چیزی هست که نمی‌ذاره. چیزی که هنوز می‌خواد بدونه. هنوز می‌خواد ادامه بده، حتی وقتی خودش هم نمی‌دونه برای چی.این خستگی، این پوچی، شاید همون چیزی باشه که خیلی‌ها ازش فرار می‌کنن. اما من؟ نمی‌دونم دارم ازش فرار می‌کنم یا دارم توش غرق می‌شم. می‌دونی، گاهی فکر می‌کنم آدمایی که مثل من هرچی می‌خوان می‌جنگن، بیشتر از بقیه آسیب می‌بینن. چون ما نمی‌تونیم ول کنیم. حتی وقتی هیچ راهی نیست، حتی وقتی ادامه دادن فقط خسته‌ترمون می‌کنه، باز هم ادامه می‌دیم. و این خستگی، این دویدن بی‌پایان، آدم رو می‌رسونه به یه جایی که فقط می‌خواد سکوت کنه. فقط می‌خواد بگه: &quot;کافیه. شاید همین بی‌معنی بودن، همین پوچی، تنها چیزیه که می‌تونم قبول کنم.&quot;</description>
                <category>سید حسام الدین نظام</category>
                <author>سید حسام الدین نظام</author>
                <pubDate>Wed, 27 Nov 2024 00:13:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واگویه نهم &quot; واگویه گند زدن&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@Hessmoddinnezam/%D9%88%D8%A7%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%87-%D9%86%D9%87%D9%85-%D9%88%D8%A7%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%87-%DA%AF%D9%86%D8%AF-%D8%B2%D8%AF%D9%86-wq3l5e3jperj</link>
                <description>چه روزای عجیبی بودن، اون روزا که دنیا مثل یه توپ بود توی دستت. همه‌چیز خیلی ساده به نظر می‌اومد. چیزی که می‌خواستی می‌گرفتی، چیزی که می‌خواستی می‌ساختی، اصلاً نمی‌فهمیدی که کجا اشتباه می‌کنی. بچه که بودی، اصلاً اینا رو نمی‌فهمیدی. گند زدن برای تو فقط یه شوخی بود، یه چیز زودگذر. هیچ ترسی از شکست نداشتی، چون اصلاً نمی‌دونستی شکست یعنی چی.اما از یه جایی به بعد، گند زدن تبدیل شد به یه سنگ بزرگ که می‌افتاد وسط راهت و هیچ جوره نمی‌شد ازش عبور کنی. انگار همین‌طور کم‌کم تبدیل به بخش جدایی‌ناپذیر از زندگیت می‌شه. گند می‌زنی، خراب می‌کنی، بعدش می‌بینی که دوباره باید از اول شروع کنی. اینجوریه دیگه.حالا گند زدن برای تو دیگه یه اشتباه نیست، یه چیزی شده که تو رو می‌سازد، همونطور که شکست‌ها. وقتی اولین بار گند می‌زنی، فکر می‌کنی که یه دردی توی دلته، بعد می‌بینی که نه، این درد، بیشتر شبیه یه درس درسیه که باید توی زندگی یاد بگیری. یه جایی می‌رسی که می‌فهمی گند زدن یه چیز طبیعی شده، بخشی از خودت.اما چرا این‌طوری شد؟ چرا همیشه باید به یه جایی برسی که همه‌چیز به گند کشیده بشه؟ چرا باید همیشه اشتباه کنی؟ شاید اون لحظه که گند زدی، اصلاً می‌خواستی یاد بگیری، می‌خواستی از چیزی بهتر بشی، ولی در عین حال هیچ‌کس بهت نگفته بود که باید اینقدر گند بزنی تا یاد بگیری.درسته که می‌گن از اشتباهات باید یاد بگیری، ولی تو وقتی توی گند زدن غرق می‌شی، همه‌چیز تاریک میشه. هی به خودت می‌گی اینجا دیگه تموم شد، هیچ راه برگشتی نیست. ولی بعد می‌بینی که این گند زدن شاید یکی از همون چیزهایی باشه که در نهایت بهت یاد می‌ده چطور ازش بیرون بیای.وقتی آدم اینطور گند می‌زنه، انگار که هر اشتباه یه دروازه‌ست. شاید می‌خواهی یه چیزی رو پیدا کنی که اصلاً نمی‌دونی چیه، ولی می‌دونی باید بری دنبال اون. و در این مسیر، هر اشتباه می‌تونه تو رو نزدیک‌تر کنه به چیزی که توش گم شدی.گند زدن یه حس عجیبی به آدم می‌ده، حس اینکه چیزی از دست رفته، اینکه دیگه نمی‌تونی درستش کنی. شاید این حس، همون چیزی باشه که به آدم می‌گه باید دوباره تلاش کنه، باید دوباره بلند بشه و بی‌خیال همه‌چیز ادامه بده. گند زدن یه جور حرکت عجیب به جلوه، انگار در عمق اشتباهات می‌ری، ولی نمی‌تونی متوقف بشی.وقتی همه‌چیز گند می‌زنه، تنها چیزی که می‌مونه اینه که هیچ‌چیز از دست نرفته. هنوز یک چیزی توی ته دلته که بهت می‌گه ادامه بده. شاید هیچ‌وقت کامل نباشی، شاید هیچ‌وقت همه‌چیز رو درست انجام ندی، ولی به هر حال باید از گند زدن‌ها استفاده کنی. زندگی اینه دیگه، پر از گند زدن‌ها، ولی در نهایت شاید این‌ها باشند که بهت نشون بدن چطور از همون گند زدن‌ها یه چیز بزرگ بسازی.</description>
                <category>سید حسام الدین نظام</category>
                <author>سید حسام الدین نظام</author>
                <pubDate>Mon, 25 Nov 2024 08:26:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واگویه هشتم: &quot; واگویه مترو&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@Hessmoddinnezam/%D9%88%D8%A7%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D9%88%D8%A7%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%87-%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%88-wsbk4ofzds7s</link>
                <description>‍۳ آذر مشهدقطار شهری مشهد توی روزگار جونی من جایگاه عجیبی داره از اون جاهاست که توش انواع فکر ها و حس ها رو چه در درون خودم چه در چشم رهگذران غریبه تجربه کردم. با اینکه امروز نه کلاس دارم و نه نهار؛ دارم میرم دانشگاه .صدای زمزمه‌ی مترو توی گوشمه. یه جور موسیقی یکنواخت، مثل زندگی؛ یه صدای ممتد که نه خوشحالت می‌کنه، نه آزارت می‌ده. قطار که می‌رسه، همه با یه شتابِ خسته می‌رن سمت در. یه شتابی که انگار خودش هم می‌دونه به هیچ جا نمی‌رسه. بوی عطر ملت و تنفس‌های سنگین قاطی شده. نگاه‌هایی که به هیچ‌جا نگاه نمی‌کنن. گاهی یه آگهی رو دیوارها می‌خونی، از اینا که طلای چکی می‌ده . یا تبلیغ این حمید که هی میگ بیاین خونه ما ( تبلیغ سرای حمید) رو میبینی . تو بهشون نگاه میکنی انگار دنبال یه معنای گم‌شده می‌گردی، ولی چیزی جز وعده‌های خالی نیست.می‌شینم یه گوشه، به آدم‌ها نگاه می‌کنم. همه دارن زندگی می‌کنن، ولی کی می‌تونه بگه چرا؟ خودم رو توشون می‌بینم. یه مسیر بی‌انتها، ولی تهش چی؟ تهش هیچی. همون‌طور که شروعش هیچی بود.زندگی بی‌دلیل ادامه داره. انگار یه بازیِ ناتمومه که نمی‌دونی قانون‌هاش چیه، ولی نمی‌تونی از بازی بیرون بری. شاید باید همینو قبول کنیم. همین بیهودگی. شاید باید بپذیریم که زیبایی واقعی توی همین جاهای خالیه، توی همین بی‌دلیلی.زندگی، مثل همین قطاره که داره می‌ره. نه مقصدی هست، نه منطقی. ولی گاهی از پنجره‌هاش نور می‌زنه تو. یه بچه که می‌خنده، یه پیرمرد که زیر لب آهنگی زمزمه می‌کنه، یه نگاه که شاید تصادفی بود، ولی انگار برای تو بود. شاید کل قصه همین باشه. نه پیدا کردنِ دلیل، که پیدا کردن لحظه‌ها.خانم مترو میگ پارک ملت . قطار می‌ایسته. دوباره صدای قدم‌ها، دوباره شتابِ خسته، هنوز فکر می‌کنم. می‌دونی، شاید کامو درست می‌گفت: زندگی بیهوده‌ست، ولی اگه یه روزی یاد بگیری چطور لذت ببری، اون وقت شاید برای اولین بار، این بیهودگی قشنگ بشه.</description>
                <category>سید حسام الدین نظام</category>
                <author>سید حسام الدین نظام</author>
                <pubDate>Sun, 24 Nov 2024 11:57:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واگویه هفتم : &quot; واگویه اسیتاده بر چرخ باطل &quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@Hessmoddinnezam/%D9%88%D8%A7%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%87-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-%D9%88%D8%A7%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%87-%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%DA%86%D8%B1%D8%AE-%D8%A8%D8%A7%D8%B7%D9%84-gyuherpbir9x</link>
                <description>‍پنج شنبه 1 آذر مشهد اسم این واگویه رو گذاشتم«ایستاده بر چرخ باطل»؛ چون وقتی به زندگی نگاه می کنم انگار همه‌چیز همین‌طور می‌چرخه و برمی‌گرده سر جای اولش. همیشه همین بوده، همیشه همین خواهد بود. یه عده می‌دوئن، یه عده زمین می‌خورن، یه عده هم فقط تماشا می‌کنن. اما تهش چی؟ هیچ‌کس به چیز جدیدی نمیرسه. این روزها همه از پیشرفت و توسعه و... حرف می‌زنن، از تغییر دنیا، از بهتر کردن حال و روز بشر. اما کی حواسش هست که همین بشر، با دست‌های خودش حقیقت رو زیر پا می‌ذاره؟ یه دروغ می‌گه، یه سیاهی به بار میاره، بعد تو آینه به خودش لبخند می‌زنه و فکر می‌کنه راهی رو عوض کرده. جریان سازی کرده و ... هر قدم که برمی‌داریم، باز برمی‌گردیم به همون جای قبلی. مثل آبی که از هر طرف بریزی‌ش، باز تهش راهش به یه نقطه می‌رسه. این خیال که آدم‌ها می‌تونن جایی بهتر از اینجا بسازن، بیشتر شبیه یه رؤیاست. دنیایی که هزار سال پیش بوده، با دنیایی که امروز توشیم، چه فرقی داره؟ شاید اگر ماتریالیستی نگاه کنیم وضع بیچاره های امروز ما خیلی بهتر از پادشاهان دیروز بهتره اما خوب به نظرم شاید این سنجش درست نباشه مهم اینه که فقرای امروز در برابر کسانی که فقیر به حساب نمیان همونقدر بدبخت ان که روزگار قدیم وجود داشته اعداد شاید بهتر و بزرگتر شده باشن ولی نسبت ها همون ان حالا چرا ؟ دلیلش مشخصه، شاید به ظاهر خیلی چیز ها در طول تاریخ فرق کنه ولی وقتی به زندگی نسل های گذشته نگاه میکنی و با زندگی الانمون مقایسه اش میکنی مشخصه که درد همونه، جنگ همونه، ظلم همونه. فقط شکل لباس‌ها و زبان حرف‌ها عوض شده. و آدم‌ها؟ آدم‌ها همون‌قدر غرق در توهم برتری خودشون هستن که همیشه بودن.یه وقتایی این برداشت فلسفی که این دنیا یه کارگاه خرابه‌ست. هرچی بسازی، خودش خرابش می‌کنه. هر گلی که بکاری، یه روز پژمرده می‌شه. و آدم‌ها؟ اون‌ها هم فقط نقش خودشون رو بازی می‌کنن، انگار یه تئاتر بی‌پایانه که همه توش نقاب زدن و نمی‌دونن آخرش پرده که بیفته، تماشاگرها دست نمی‌زنن. فقط می‌رن خونه‌هاشون و فردا یه نمایش دیگه شروع می‌شه منو به فکر فرو می بره. چرا فکر می‌کنیم این چرخ قراره تو همین دنیا متوقف بشه ؟! اگه واقعاً دنیا همین‌طوریه، چرا وقتی پیروز می‌شیم، شادی‌مون تمومی نداره؟ چرا وقتی شکست بزرگی می‌خوریم، مثل یه شکست عاطفی، حس می‌کنیم دنیا به آخر رسیده؟ چرا یادمون می‌ره که قبل از ما آدم‌های بزرگی بودن که تو زمان خودشون کارهای بزرگی کردن، کارهای بزرگی که زندگی کردن روی این چرخ باطل رو راحت تر کرد ولی روی این چرخه باطل تاثیری نگذاشتچرا نمی‌بینیم که حافظ و سعدی و  شهریار و سایه، با اون همه شکوه‌شون، از غم جفای زیبارویان و غم جنگ و جور ظالم و حماقت خلق آه کشیدن؟ چرا  زمین خوردن آدم ها برامون درسی نمیشه ؟، چرا فکر نمیکنیم چرل هیچ وقت دنیا  دست از این بازی برنداشته؟ اگه این همه آدم بزرگ  با اون عظمت‌شون نتونستن این چرخ رو از حرکت بندازن، چرا ما فکر می‌کنیم می‌تونیم؟شاید اگه یه بار برای همیشه بپذیریم که این دنیا، با همه چرخه‌ها و پوچی‌هاش، همینه که هست، اون وقت بتونیم از این توهم تغییر دست برداریم. شاید اگه بفهمیم که پوچی، نه یه درد، که یه واقعیت ساده‌ست، بتونیم زیر این چرخ لعنتی یه لحظه نفس بکشیم و بگیم: «باشه، اینم یه جور زندگیه.»</description>
                <category>سید حسام الدین نظام</category>
                <author>سید حسام الدین نظام</author>
                <pubDate>Fri, 22 Nov 2024 18:36:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>...چشماش ... چشماش...</title>
                <link>https://virgool.io/@Hessmoddinnezam/%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B4-%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B4-s232txo0kyhx</link>
                <description>آذر رسید. فقط سی روز از پاییز مونده. این روزها انگار همه‌چیز داره می‌ره به سمت خاموشی. از صبح زود تا حالا، تو جزئیات پروژه‌هام غرق بودم، اما وقتی خورشید پاییزی از پنجره تابید و آهنگ از اسپیکر پخش شد، یهو همه چی عوض شد. چشمم به پنجره افتاد، به برگایی که همه حیاط رو پوشوندن، و توی آهنگ گم شدم.اون رفت، اون رفت برای همیشه.کاش می‌موند…چه حیف! نمیشه این حس، اون حس…دیگه تکرار نمیشه.اون رفت، ولی هنوز یه چیزی تو قلبم جا مونده. یه حس کهنه و عمیق، مثل زخمی که هیچ‌وقت خوب نمی‌شه. اما این بار، همه غمِ رفتنش تو یه چیز جمع شده، تو یه تصویر که هیچ‌وقت از ذهنم پاک نمی‌شه: چشماش.می‌دونم باید محکم باشم. می‌دونم نباید خودمو به یه نفر یا یه حس بند کنم. اما آخه چطور؟ وقتی چیزی که دلت می‌خواست برای همیشه داشته باشی، از دست می‌ره، محکم بودن فقط یه حرف می‌شه. من که هنوز تو خاطراتم گیرم. هنوز بهش فکر می‌کنم. ولی باید یادم بمونه که زنده‌ام، که زندگی ادامه داره، حتی اگه اون دیگه نباشه.من تورو می‌خوام، اما آزاد.که غم هیچوقت سراغت نیاد.من آرزو می‌کنم برایت،اشک می‌ریزم برات، نه تو غم، بلکه در شادی.اگه می‌تونستم، برمی‌گردوندمش، ولی نه مثل قبل. یه جوری که آزاد باشه، که هیچ غمی دور و برش نباشه. فقط می‌خواستم خوشحال باشه، حتی اگه این خوشحالی با من نباشه. حالا دیگه فقط می‌تونم براش دعا کنم. فقط می‌تونم بگم: کاش هرجا هست، آروم باشه.اون رفت، اون رفت برای همیشه.کاش می‌موند...چه حیف! این حس، اون حس…دیگه تکرار نمیشه.چشماش، چشماش…آهنگ تموم می‌شه، ولی من هنوز تو همون لحظه‌ام. برگا همچنان تو حیاط می‌ریزن، باد هنوز می‌زنه. و من؟ هنوز دارم به اون فکر می‌کنم. به رفتنش، به حسرت موندنش، به چشماش. چشماش...چشماش، چشماش…یه دریای آبی بی‌پایان،پر از قایق‌هایی که هیچ‌وقت مقصد ندارن.چشماش... همون نگاه لعنتی که هنوز هم گاهی حسش می‌کنم. وقتی نگاهم می‌کرد، انگار یه دنیا حرف می‌زد. اون عمق، اون آرامش، اون موجی که هر بار از توش رد می‌شد، چیزی تو قلبم فرو می‌ریخت. چشماش مثل دریا بودن، هم قشنگ، هم خطرناک. جایی که می‌خواستم توش غرق بشم، ولی حالا فقط خالی بودنش مونده.وقتی می‌بستمشون، انگار همه دنیا توی اون نگاه قایق‌های کوچیکی بودن که راهشونو گم کرده بودن. حالا دیگه فقط خاطره‌شون مونده. وقتی آهنگ می‌گه &quot;چشماش&quot;، یه چیزی تو دلم چنگ می‌زنه، یه حس که نمی‌شه وصفش کرد.چشماش…چشماش…تو اوج خنده، چشماش.این چشما دیگه نیستن. اون برق، اون عمق، اون همه حس، دیگه هیچ‌وقت تکرار نمی‌شه. هر بار که یادش می‌افتم، می‌فهمم که همه چیزی که از اون مونده، تو همون چشما خلاصه شده بود. همه غم، همه حسرت، همه چیزی که نمی‌تونم برگردونم.اون رفت، برای همیشه. اما چشماش… چشماش هنوز اینجان. توی ذهنم، توی خواب‌هام، توی هر چیزی که نگاهم بهش می‌افته و به یادش می‌ندازه. چشماش… همون‌جا که قلبم جا مونده و هر بار که یادش می‌کنم، یه تیکه از وجودم فرو می‌ریزه</description>
                <category>سید حسام الدین نظام</category>
                <author>سید حسام الدین نظام</author>
                <pubDate>Thu, 21 Nov 2024 17:01:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واگویه پنجم &quot; واگویه مزخرف ترین سالاد ماکارانی &quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@Hessmoddinnezam/%D9%88%D8%A7%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%87-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-%D9%88%D8%A7%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%87-%D9%85%D8%B2%D8%AE%D8%B1%D9%81-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-edlmkvwbhx8b</link>
                <description>مشهد 29 آبانیه وقتایی تو زندگی، یه چیزی هوس می‌کنی. نه یک چیزه بزرگ، نه یک چیزه عجیب‌وغریب، یه خواسته ساده و دم‌دستی. مثل دیشب من که هوس سالاد ماکارونی کردم. تو ذهنم خیلی راحت بود، یه پروژه سرهم‌بندی شده که قرار بود با حداقل زحمت یه نتیجه خوشمزه بده. ماکارونی، کالباس، نخودفرنگی، سس مایونز... چیزی نبود که نشه از پسش بر اومد.دیشب ساعتای ده شب رفتم هر چی لازم داشت خریدم، همه‌چی رو آوردم چون دیر وقت بود گفتم امشب درست می کنم . امروز که از دانشگاه اومدم  راستش رو بخواید اصلاً حوصله دقت و وسواس نداشتم. مواد رو همین‌طوری با هم قاطی کردم، سس رو ریختم، و گفتم خب، دیگه تموم شد. نشستم پای ظرف، قاشق اول رو که چشیدم... تموم شد. یه مزه عجیب و داغون که انگار به عمد طراحی شده بود که همه شوقم رو بُکشه.ذوقم کور شد. همون لحظه فهمیدم که چقدر به نتیجه مطمئن بودم، بی‌این‌که واقعاً چیزی براش خرج کرده باشم. خواسته بودم یه چیزی رو ساده بگیرم، ولی دنیا ساده‌گرفتن بلد نیست. دنیا همین‌طوریه. می‌ذاره فکر کنی همه چیز رو تحت کنترلت داری، ولی درست همون‌جا که بی‌دقتی کردی، میزنه زیر همه چی.و این فقط درباره سالاد نیست. تو زندگی هم همین‌طوره. خیلی وقت‌ها چیزی رو می‌خوای، برای رسیدن بهش عجله می‌کنی، فکر می‌کنی همین که بخوای کافیه، ولی دنیا با تو شوخی نداره. نتیجه فقط وقتی همون چیزی میشه که می‌خوای، که براش وقت بذاری، براش حوصله کنی، براش دقیق باشی.پس چی؟ می‌تونی بنالی و بگی دنیا ظالمه، یا می‌تونی بفهمی که راه کنار اومدن با این بازی، اینه که بفهمی نتیجه همیشه دست تو نیست، اما دست خودته که دفعه بعد بهتر عمل کنی. دنیا قاعده خودش رو داره، و یا باید یاد بگیری تو اون قواعد بازی کنی، یا هر بار منتظر یه قاشق پر از مزه شکست باشی.</description>
                <category>سید حسام الدین نظام</category>
                <author>سید حسام الدین نظام</author>
                <pubDate>Tue, 19 Nov 2024 23:24:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واگویه چهارم &quot; معرفی می‌کنم: جناب سیاهی&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@Hessmoddinnezam/%D9%88%D8%A7%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%87-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-%D8%AC%D9%86%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%DB%8C-ssmemyedijdj</link>
                <description>مشهد ۲۸ آبان‌ من یک همراه همیشگی دارم که نوشتن در موردش خیلی سخته اول چون خودش نمی زاره دوم اینکه فکر میکنم مردم نتونن درکش کنن و... «سیاهی» شبیه یه موجود زنده‌ست. نه! بدتر از زنده. انگار چیزی فراتر از بودن و نبودن، فراتر از تاریکی. از وقتی یادم میاد، همیشه با منه. مثل یه سایه که نفس می‌کشه، توی گوشم حرف می‌زنه و هیچ‌وقت منو تنها نمی‌ذاره. اما امروز می‌خوام درباره‌ش بنویسم. می‌خوام با این چیزی که تو وجودم خزیده، روبه‌رو بشم.وورد رو باز کردم ک واگویه بنویسم، صداش توی سرم پیچید.– این کارو نکن.– چرا؟صدای خنده‌ های مضحکش که از هزار تا فحش بدتره  مثل یه سیلی یخ روی صورتم نشست.– چون نمی‌خوای منو عصبانی کنی. هیچ‌کس عاقبت خوبی از عصبانیت من نگرفته.سرمو بلند کردم و به دیوار روبه‌روم زل زدم، انگار می‌تونستم اون سایه‌ی مبهم رو ببینم.– تو همیشه عصبانی هستی. فرقی نمی‌کنه. من می‌خوام بنویسم تو کی هستی. شاید اینطوری حد و حدود بین منو تو بیشتر مشخص بشه سایه شروع به حرکت کرد. یه هاله سیاه دور و برم پیچید. انگار داشت بهم نزدیک‌تر می‌شد.– در مورد چی میخوای بنویسی!؟ تو می‌دونی من کی‌ام. من خود توام. اون قسمتایی که ازشون می‌ترسی. اون فکرا و حسایی که قایمشون کردی. ولی یه خبر برات دارم: نمی‌تونی منو بنویسی. نمی‌تونی به کسی بگی چی تو سرته.– چی تو سرمه ؟! چرا نتونم؟ چرا فکر میکنی می تونی افکار و اعقایدت رو به اسم من بزنی!؟یه قدم نزدیک‌تر شد. صداش توی گوشم تیزتر شد.– چون اگه مردم بفهمن تو با چی زندگی می‌کنی، فرار می‌کنن. می‌دونی چند وقته باهاتم؟ می‌دونی چند بار نجاتت دادم؟یه لحظه مکث کردم. حرفاش درست. راست می‌گفت. هر وقت دنیا انگار داشت روی سرم خراب می‌شد، این سایه بود که تو گوشم چیزی زمزمه می‌کرد و کمکم می‌کرد تا از اون لحظه بگذرم. ولی همیشه یه هزینه‌ای داشت. همیشه یه چیزی ازم می‌گرفت.– کمک؟ تو فقط منو می‌ترسونی. فقط همه‌چیزو سیاه‌تر می‌کنی.صدای خنده‌ش بلندتر شد. این‌بار از گوشم رد شد و توی قفسه‌ی سینه‌م نشست.–  ترس؟ تو بدون ترس هیچی نیستی. دنیای واقعی دنیای آبنبات خرسی و شیرینی شکلاتی نیست ک توی شعار های نویسنده های جفنگ نویس هست . دنیای آدما بازتاب واضحی از حیات وحشه توی حیات وحش مهم نیست بزرگ و قدرتمند ترین شیر باشید یا یک گوسفند ابله، هر چی باشی ترس تو رو قوی می‌کنه. اون لحظه‌ای که همه دارن می‌خندن و تو تنها کسی هستی که می‌فهمی خطر کجاست. این منم که زنده نگهت داشتم.– نه، تو منو زندانی کردی.– زندانی؟ پس چرا داری حرف می‌زنی؟ چرا هنوز زنده‌ای؟ اگه من نبودم، همون بار اول که شکست خوردی، تموم می‌کردی. یادت نیست؟چیزی توی گلوم گیر کرد. حرفاش درست بود. بارها شده بود که همه‌چیزو ول کنم. ولی همیشه اونجا بود، با صدای آروم و کشدارش.– شاید تو باعث شدی که ادامه بدم. ولی همیشه حالمو بدتر کردی. چرا؟ چرا نمی‌ذاری راحت باشم؟یه هاله سرد دورم پیچید. سایه حالا دیگه انگار داشت توی من نفوذ می‌کرد.– چون راحتی، برای آدمای ضعیفه. اگه راحت باشی، می‌میری. من تو رو زنده نگه می‌دارم. برای همین همیشه ناامیدت می‌کنم. نمی‌ذارم خودتو گول بزنی.– ولی من...حرفم تموم نشده بود که صداش بلندتر شد.اوقاتش که تلخ میشه داد و بیداد راه می ندازه – تو چی؟ می‌خوای قوی باشی؟ پس بنویس! ولی اگه فکر کنی من علت مشکلات تو ام ، دیگه نمی‌تونی ازم استفاده کنی. دیگه نمی‌تونم کمکت کنم. اون وقت تنها می‌شی. تو می‌تونی بدون من زندگی کنی؟دست‌هام می‌لرزید. دستم رو از کیبورد کشیدم  و سعی کردم چیزی ننویسم. سایه آروم‌تر شد.– آره، بنویس. بنویس، ببین چی می‌شه. ولی بهت هشدار می‌دم، اگه من برم، هیچ‌کس نمی‌مونه. هیچ‌کس...صدای خنده‌ش توی ذهنم محو شد، ولی یه ته‌مونده از اون سردی هنوز توی سینه‌م بود. نگاهی به اسکرین لب تاب کردم خالی بود. هنوز هیچی ننوشته بودم. شاید هم نمی‌تونستم. شاید سیاهی راست می‌گفت. شاید بدون اون، چیزی ازم نمی‌مونه!</description>
                <category>سید حسام الدین نظام</category>
                <author>سید حسام الدین نظام</author>
                <pubDate>Tue, 19 Nov 2024 01:18:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واگویه سوم &quot; واگویه اندر غم خداحافظی‌های بی پایان&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/Travelogues/%D9%88%D8%A7%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D9%88%D8%A7%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%BA%D9%85-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-w13juiwxh4xn</link>
                <description>27 آبان‌ / ساعت حدود 3 صبح در راه مشهد  سیل غمناک‌تره یا زلزله؟ نه... خداحافظی از همه غمناک‌تره. چون خداحافظی فقط یه کلمه نیست، یه واقعیت تلخه. یه آینه‌س که با واقعیت زندگی شاخ به شاخ می‌ کنتت. وقتی با مامان بابام خداحافظی می کنم، انگار یه صدای تو گوشم می‌گه: &quot;دیگه وقتش رسیده، باید بری دنبال وظایفت. دیگه بچه نیستی.&quot; و این یادآوری، سنگینه. مثل یه باری که رو شونه‌هاته، ولی هیچ‌جوری نمی‌تونی زمین بذاریش.به همین خاطر شاید دیر به دیر میام خونشوناحساس میکنم از هر خداحافظی، یه تیکه از خودت رو جا می‌ذاری. بعضی خداحافظیا ساده‌ن، مثل وقتی برای یک سفر کوتاه میری یا از یه دوستی که میدونی فردا می بینیش خداحافظی می‌کنی. اما بعضیا عمیق‌ترن، زخمی‌تر. مثل خداحافظی از خانواده برای چند هفته مثل  خداحافظی‌های عاطفی ( دور از جون ) مثل مرگ. همون لحظه که می‌فهمی باید جدا شی، باید بری، ولی هنوز هزار تا &quot;کاش&quot; تو دلت مونده. هزار تا &quot;ای کاش می‌شد جور دیگه‌ای باشه.&quot; اما واقعیت اینه که بعضی داستان ها  تموم می‌شن چون باید تموم بشن. چون گاهی آدم باید خودش رو پیدا کنه، تو سکوت، تو تنهایی. ساعت سه صبحه و من توی این اتوبوس مسخره نشستم، همون اتوبوس لعنتی‌ای که انگار همیشه می‌خواد آدمو بیشتر از چیزی که هست خسته کنه. صندلی‌ها خشکه، هوا سرده، و راننده با هر گازی که می‌ده، انگار یه چیزی تو مغزم زنگ می‌زنه. هر کیلومتری که می‌ریم، حس می‌کنم دارم از چیزی که بودم، چیزی که می‌شناختم، دورتر می‌شم و بار زندگی واقعی رو بیشتر روی دوشم احساس می کنم .این اتوبوس لعنتی، با هر تکونی که می‌خوره، انگار یه حقیقت رو تو صورتم می‌کوبه: دیگه خونه‌ی مامان بابات، خونه‌ی تو نیست. اونجا دیگه یه پناهگاه نیست که توش پنهون شی. تو باید بری. باید جدا شی، مثل یه شیر جوون که وقتش رسیده گله رو ول کنه و دنبال سرنوشت خودش بگرده.ولی کی گفته این راحت‌تره؟ هر گازی که راننده می‌ده، انگار یه قدم بیشتر از اون شخصیت قبلیم فاصله می‌گیرم.و بیشتر با واقعیت های زندگی روبه رو میشم و باعث میشه دیگ حسام قبلی نباشم. همون کسی که تو خونه‌ی پدر و مادرش، با همه‌ی امنیت و سادگی‌اش، بزرگ شده بود.حالا، تو این جاده‌ی تاریک، وقتی چراغای جاده میان و می‌رن، همه چی بیشتر از همیشه واقعی به نظر می‌رسه. باید مستقل باشم، باید قلمرو و گله خودمو پیدا کنم. ولی امان از این حس گنگ و سنگین که هیچ‌چی مثل قبل نمی‌شه. امان از این صدای موتور اتوبوس که هر لحظه بهم می‌گه: «تموم شد! دیگه وقتشه. باید بری. زندگی توی میدون نبرد انتظارت رو میکشه.»اما خداحافظی‌ها شکل‌های مختلف دارن. بعضی‌هاشون ساده‌ترن، یه لبخند، یه دست تکون دادن و رفتن. اما بعضیا عمیق‌تر می‌رن زیر پوست آدم. مثل خداحافظی‌هایی که بین دل و عقل جنگ می‌ندازن. همون خداحافظی‌هایی که از دست آدم در می‌رن، یه‌جورایی ناگزیرن. انگار باید بشن، حتی اگه دلت باهات قهر کنه؛ از قفسه سینه ات فرار کنه و دیگ برنگرده!این روزا خیلی چیزا به آدم یادآوری می‌کنه که زندگی پر از خداحافظی‌های ناخواسته‌س. و بعضی وقتا، این خداحافظیا درست همون لحظه‌هایی‌ان که باید یه قدم عقب بری، برای پیدا کردن خودت. شاید وقتی وسطش هستی، نفهمی چرا باید اینطوری بشه. ولی بعدتر، وقتی به عقب نگاه می‌کنی، می‌بینی که انگار این تلخی، یه جرقه بوده برای شروع یه مسیر تازه. یه دردی که راه رو برات روشن کرده.می‌دونی، بعضی خداحافظی‌ها رو آدم نمی‌فهمه. به نظر بی‌دلیل میان، ناگهانی. اما واقعیت اینه که زندگی، هر کسی رو سر جایی که باید باشه، قرار می‌ده. گاهی آدمایی ازت دور می‌شن که فکر می‌کردی همیشه باید کنارت باشن. ولی حقیقت اینه که هر خداحافظی، حتی اگه تلخ باشه، یه بخشی از تکاملته. یه فرصته برای یاد گرفتن اینکه چطور تنها بمونی، چطور دوباره شروع کنی، چطور چیزی رو که به نظر از دست رفته، جور دیگه‌ای پیدا کنی.خداحافظی‌ها، هرچند تلخ، فرصتی‌اند برای دیدن چیزهایی که وقتی نزدیک بودی نمی‌دیدی. یه سکوت کوتاه که توش قدر لحظه‌ها و آدم‌ها رو بیشتر می‌فهمی. انگار فاصله‌ها بهت یاد می‌دن اگر دوباره فرصتی پیش اومد، عمیق‌تر دوست داشته باشی و بهتر از گذشته باشی.و شاید همین تلخی خداحافظی‌هاست که آدم رو وادار می‌کنه یه قدم به جلو برداره، حتی اگه اون قدم سنگین‌ترین قدم زندگیش باشه. انگار هر خداحافظی، یه فرصت ناپیداست برای دوباره دیدن، برای دوباره بودن. شاید نه با همون آدم‌ها، نه تو همون موقعیت، ولی با درکی عمیق‌تر، با قلبی آماده‌تر برای دوست داشتن. و همین برای ادامه دادن کافیه؛ همین که بدونی هر پایان، فقط یه شروع دیگه‌ست، یه شروع که شاید این بار، بهتر از همیشه بتونی ازش استفاده کنی.</description>
                <category>سید حسام الدین نظام</category>
                <author>سید حسام الدین نظام</author>
                <pubDate>Tue, 19 Nov 2024 01:17:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واگویه دوم &quot; واگویه خالق یا نظاره‌گر: قصه‌ای که از میان ما عبور می‌کند&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@Hessmoddinnezam/%D9%88%D8%A7%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D9%88%D8%A7%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%82-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D8%B8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%AF%D8%B1-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7-%D8%B9%D8%A8%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-paxyvbxjkocs</link>
                <description>خواف / 26 آبان ما، هر یک، نویسنده‌ایم، با قلمی در دست که جوهر آن از رویاها و اراده‌های ما جاری می‌شود. زندگی، کاغذی سفید است که در آغاز، تنها سکوتی دارد و فرصتی بکر برای نگارش. اما این سکوت، ما را به پرسش می‌خواند: آیا داستانی خواهیم ساخت که زمانی، لبخند و تحسین بر لب‌ها بیاورد؟ یا صفحه‌هایی خالی بر جای خواهیم گذاشت که کسی حتی زحمت ورق زدنشان را بر خود ندهد؟ما کارگردانیم و این صحنه، جهان ماست. بازیگرانی از روزمرگی، عشق، شکست و امید در انتظار دستور ما ایستاده‌اند. خورشید، چراغ صحنه را روشن می‌کند، باد، پرده‌ها را کنار می‌زند، و باران، موسیقی متن می‌نوازد. آیا این نمایش را با شکوهی از رنگ‌ها و احساسات می‌آراییم، یا در سایه‌های تاریک افسوس فرو می‌رویم و تنها نظاره‌گر خواهیم بود؟زندگی ما می‌تواند همچون رمانی باشد که هر صفحه‌اش مخاطب را میخکوب کند، یا همچون صحنه‌ای از یک فیلم باشد که مخاطب را تا پایان در تعلیق نگه می‌دارد. اما این انتخاب با ماست که آن را به یک شاهکار بدل کنیم یا بگذاریم به زنجیره‌ای بی‌معنی از لحظات بی‌رنگ تبدیل شود. لحظاتی که مانند دانه‌های ماسه از لای انگشتانمان فرار می‌کنند و چیزی جز سکوت باقی نمی‌گذارند.ما می‌توانیم صحنه‌هایی بسازیم که با هر بار یادآوری، لرزشی از افتخار و شعف بر وجودمان بیندازد. صحنه‌هایی که دیگران با چشمانی خیره تماشا کنند و در پس هر جمله و هر عمل ما، الهامی برای زندگی خود بیابند. اما همین ما، اگر بخواهیم، می‌توانیم داستانی بنویسیم که سراسر افسوس و حسرت باشد، داستانی که با هر صفحه، تنها خستگی و خمودگی را فریاد بزند.پس چرا در این تئاتر بی‌پایان زندگی، نقشی عظیم برای خود ننویسیم؟ چرا نگذاریم که هر صحنه، از ما بازیگری بسازد که عشق، نور، و امید را به نمایش می‌گذارد؟ هر بار که پرده‌ای از این نمایش به پایان می‌رسد، تنها یک چیز اهمیت دارد: آیا از نویسنده و کارگردانی که در ماست، رضایت داشته‌ایم؟ زندگی کوتاه‌تر از آن است که تنها نظاره‌گر باشیم. اگر داستانی ننویسیم، دیگری خواهد نوشت؛ اگر صحنه‌ای نسازیم، دیگران ما را به حاشیه خواهند راند. پس قلمت را بردار، دستت را بلند کن، و با تمام وجود صحنه‌ای خلق کن که حتی خداوند در تماشای آن، لبخندی از رضایت بر لب آورد.</description>
                <category>سید حسام الدین نظام</category>
                <author>سید حسام الدین نظام</author>
                <pubDate>Sat, 16 Nov 2024 12:55:37 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>