<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های هیچّی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Hichchi</link>
        <description>هیچی؛ فقط دوست دارم اظهار نظر کنم و حرف بزنم 🥰</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:18:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4077352/avatar/g4IYe4.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>هیچّی</title>
            <link>https://virgool.io/@Hichchi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>امروز خشمگینم</title>
                <link>https://virgool.io/@Hichchi/today-i-am-angry-l1xxdum6nq6a</link>
                <description>امروز خشمگینم.مثلا از هوای گرم. این را دوست ندارم که نمی‌توانم در طول روز بیرون بروم چون از گرما خوشم نمی‌آید. دوست ندارم که تا چند ماه مدام باید به این فکر کنم که چه زمانی هوا خنک می‌شود تا بتوانم از خانه بروم بیرون (بماند که به زودی قرار است هیچ ساعتی از شبانه روز هوا خنک نشود).امروز خشمگینم؛از این که حتی نمی‌توانیم با فراغ خاطر از وسایل سرمایشی استفاده کنیم چرا که مدام نگران این هستیم که نکند بر آنها فشار بیاید. نکند خراب شوند. اگر خراب شوند چگونه تعمیرشان کنیم؟!امروز خشمگینم،از این که هنوز هم شرایطی وجود دارند که در آنها احساس کافی نبودن داشته باشم. من سالیان سال روی خودم کار کردم که دیگر چیزی و یا کسی نتواند چنین احساس بی‌خودی به من بدهد. یعنی چه که هنوز هم اتفاق می‌افتد؟!امروز خشمگینم،از این که سال پنجم دبستان یک زن بی‌خرد معلمم بود که نمی‌توانست درک کند که من خنگ یا نافهم نیستم، بلکه درس‌ها آنقدر برایم آسانند که حوصله‌ام سر می‌رود و مشق نوشتن به نظرم وقت تلف کردن می‌آید؛ و یک بار نصف یک زنگ را نشسته بود برای من داستان سکاکی را تعریف می‌کرد. آخر بچه‌ی ده ساله را چه به مرد سی ساله؟امروز خشمگینم،از این که در دوران دبیرستان یک دبیر ادبیات بی‌خرد دیگر داشتم که به مادرم گفت، «شما با او چه کار کرده‌اید که او در کلاس مثل جعبه است؟». مادرم، که خودش نیز یک معلم است، جواب داد، «شما با او چه کار کردید که در کلاستان تبدیل به یک جعبه شده است؟ هنر معلم مگر در این نیست که سنگ را هم به حرف آورد؟!».امروز خشمگینمچرا که بدنم جوری طراحی شده‌است که ماهی یک بار سر هر چیز (به ظاهر) کوچکی احساسات منفی در من فوران کنند.امروز خشمگینماز این که این مسئله را عده‌ای گستاخ بیشعور به سخره می‌گیرند و از آن به عنوان توجیحی مضحک برای هر احساس زنانه استفاده می‌کنند.امروز خشمگینماز همه چیز، و همه کس، و هر چه بیشتر به آن می‌اندیشم دلایل بیشتری برای خشمگین بودن پیدا می‌کنم.امروز خشمگینمو نمی‌دانم با این همه خشم چه کار کنم — و نمی‌خواهم که بدانم. می‌خواهم خشمگین بمانم و در آتش این خشم بسوزم و بمیرم و تمام شوم تا از دست تمام بی‌خردان و ابلهان جهان خلاص شوم (که بعید نمی‌دانم از خواندن همین جمله هم به‌شان برخورده باشد! هاه! چه بهتر!).امروز خشمگینمو دوست دارم زهرآگین باشم برای هر کسی که جرأت کند بیآزاردم. دوست دارم برج زهرمار باشم و به هر کسی که خواست بگوید، «خشمگین بودن اشکالی ندارد…»، بگویم خودم می‌دانم چه چیزی اشکال دارد و یا ندارد، نیازی ندارم تو به من بگویی.امروز خشمگینماز تمام کسانی که هر بار نوشتم «امروز خشمگینم» و به خط بعد رفتم، مکث کردند گویی بعد از «خشمگینم» ویرگول و یا علامت هاکی از مکث دیگری گذاشته‌ام، در حالی که در نبود آنها باید جملات یکسره خوانده شوند، گویی در یک خط نوشته شده‌اند. خشمگینم از آنهایی که نمی‌دانند این نشانه‌های نگارشی هستند که مکث را نشان می‌دهند، نه سر خط رفتن.امروز خشمگینماز هر کسی که بخواهد در نظرات از لحن تندم انتقاد کند. آدم نباید که همیشه ملایم و خوشایند باشد؛ گاهی انسان‌ها خشمگین می‌شوند. اگر نمی‌شدیم، نسلمان قرن‌ها پیش منقرض می‌شد.امروز خشمگینماز همه‌ی آنهایی که از احساس خشم می‌هراسند — چه در خودشان و چه در دیگران. بزرگ شوید. خشم احساس بدی نیست؛ اعمالی که در حین خشم به خود اجازه انجامشان را می‌دهیم ترسناک و اکثرا نادرست هستند. نوشتن یکی از آنها نیست.امروز خشمگینمو گویی اینک که از آن نوشتم، کم کم خشمم دارد فروکش می‌کند. حسش کردم و نگریختم از آن، در نتیجه دارد کم می‌شود.امروز خشمگینماز هر کسی که بخواهد بگوید، «آفرین! این خیلی خوب است که از احساساتت فرار نمی‌کنی و آنها را حس می‌کنی!». بله، جناب همه‌چیزدانِ همیشه حاضر در صحنه، خودم می‌دانم اینها را؛ پس فکر کرده‌ای چرا انجامش می‌دهم؟امروز خشمگینم…نه،امروز خشمگین بودم.امروز خشمگین بودم،و خشمگینانه نوشتم از چیزهایی که چند روزی است آزارم می‌دهند؛ که از نظر ذهنی فلجم کرده بودند و اجازه نمی‌دادند چیز دیگری بنویسم.امروز خشمگین بودماما توانستم مدیریتش کنم. به کسی آسیب نرساندم. فریاد نزدم. طبق معمول، نه چیزی شکستم، و نه جایی را به هم ریختم، چرا که من یک مرد در یک فیلم سینمایی نیستم.امروز خشمگین بودمبا وجود این که روز خوبی داشتم. صبحم را با خواندن چند بند از ونوس و آدونیس شکسپیر آغاز کردم، به کارهایم رسیدم، بافتنی بافتم، غذا و خوراکی‌های خوش‌مزه خوردم، و تصمیمم از باشگاه نرفتن به خاطر گرمای هوا، برگشت.امروز خشمگین بودماما اتفاق خاصی نیافتاد. نه قبل، نه حین، و نه پس از خشمم. همه‌چیز آرام و به سان همیشه بود. تنها درون من بود که آشفته بود.امروز خشمگین بودمو به نظرم اثباتی بود بر این که احساسات پدیده‌هایی درونی هستند که اجباری نیست در زندگی بیرونی تأثیری بگذارند، و یا از آن تأثیر پذیرند.امروز خشمگین بودم،و به خودم از این بابت افتخار می‌کنم. تجربه کردن احساسات، حس کردنشان، کاری ترسناک و ناخوشایند است که سال‌ها از آن فراری بودم و نزدیک بود سلامتم را سرش ببازم.امروز خشمگین بودم؛و با این حال، همه چیز آرام بود.</description>
                <category>هیچّی</category>
                <author>هیچّی</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 21:01:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از نظر علمی، من مهم نیستم</title>
                <link>https://virgool.io/@Hichchi/me-and-darwin-kkfjur2xaesf</link>
                <description>از دید من، نظرات شخصیم اهمیتی ندارند؛ آن هم به یک دلیل کاملا علمی. در زیست‌شناسی، یکی از اصول فرعی نظریه‌ی تکامل داروین این است: جوامع تکامل می‌یابند، نه افراد.داستان از این قرار است:طبق اصل تکامل جمعی، این که یک فرد به تنهایی جهش یابد (یا به عبارتی، تغییر کند) کافی نیست، حتی اگر این جهش «سودمند» باشد. یکی از ملزومات تکامل این است که ویژگی مد نظر، قابلیت به ارث رسیدن از نسلی به نسل بعد را داشته باشد. با این حساب، اگر فرد دارای جهش تولید مثل نکند، ژن‌هایش نیز به نسل بعد منتقل نمی‌شوند و آن ویژگی «خوب» در تاریخ گم می‌شود (که یعنی، تکامل اتفاق نمیافتد).یک ماهی را در نظر بگیرید که بر اثر یک جهش ژنتیکی، رنگی متفاوت از دیگر ماهی‌های گونه‌ی خودش دارد، که آن را از چشم شکارچیان، بهتر حفظ می‌کند. عوامل زیادی هستند که می‌توانند از تولید مثل این فرد «تکامل یافته» جلوگیری کنند. مثلا، ممکن است پیش از جفت‌گیری یک نوع شکارچی دیگر — مانند انسان — آن ماهی را شکار کند. یا اگر این ماهی نر باشد، ممکن است ماهی‌های ماده او را «نپسندند» و با او جفتگیری نکنند. یا شاید تصادفا این ماهی به نوعی بیماری مبتلا شود، یا اصلا (به دلایلی نامربوط با آنچه باعث رنگ متفاوتش شده است) نابارور باشد. هر یک از این عوامل به تنهایی می‌توانند ژن این رنگ را در این گونه‌ی ماهی منقرض کنند، با وجود این که این جهش به نسبت سودمند است.اما اگر تعداد ماهی‌هایی که این رنگ سودمندتر را دارند بیشتر باشد احتمال انتقال این ژن به نسل‌های بعدی بیشتر می‌شود. و اگر واقعا این رنگ، ماهی‌ها را از تعدادی شکارچی حفظ کند در هر نسل تعداد این ماهی‌ها بیشتر می‌شود؛ چرا که به نسبت ماهی‌های دیگر، شکارچیانِ کم‌تری آنها را شکار می‌کنند. بدین صورت، می‌توان گفت دست کم بخشی از جامعه (در طول نسل‌های متعدد) تکامل یافته است.به نظر من این اصل در جوامع انسانی در مورد تفکرات و اندیشه‌ها عمل می‌کند. یعنی، اگر آن چیزی که باعث شده است یک فرد در جامعه به دیدگاه و یا نظری در مورد موضوعی برسد در دسترس دیگران نیز باشد، پس دیر یا زود افراد دیگری نیز به همان نتایج خواهند رسید. اما اگر چنین نباشد، اگر این جهش یا تغییر، این دیدگاه نو، تصادفا، و یا از روی شانس — یا هر چیزی که می‌خواهید اسمش را بگذارید — فقط در یک فرد بوجود آید، مانند جهش آن یک ماهی، در تاریخ گم می‌شود و تأثیری بر چیزی نمی‌گذارد. نمونه‌ی این پدیده را، اتفاقا، می‌توانیم در بخشی از داستان صاحب نظریه‌ی تکامل ببینیم.داستان از آن جایی به بحث ما مربوط می‌شود که چارلز داروین، پس از اتمام سفرهایش، به بهینه‌سازی جنبه‌های اصلی نظریه تکاملش مشغول می‌شود. او در انتشار ایده‌هایش تردید داشت چرا که نگران واکنش جامعه‌ی علمی بود. با این حال، او ایده‌هایش را با افراد کمی در میان گذاشته بود — از جمله زمین‌شناس برجسته‌ی قرن نوزدهم: چارلز لایل (به انگلیسی، Charles Lyell). لایل، با وجود این که هنوز متقاعد نشده بود که این نظریات درست هستند، داروین را تشویق می‌کرد ایده‌هایش را منتشر کند؛ پیش از این که کس دیگری به همین نتایج برسد.حدود هشت سال بعد، دقیقا همان شد که لایل پیش‌بینی کرده بود: یک دانشمند علوم طبیعی، به نام آلفرد راسل والاس (به انگلیسی، Alfred Russel Wallace)، با مطالعاتی مشابه به مطالعات داروین، به نتیجه‌ای تقریبا یکسان با نظریات داروین رسیده بود. والاس یافته‌هایش را برای داروین ارسال کرده بود تا، در صورتی که آنها را لایق انتشار می‌بیند، آنها را به لایل برساند. (در نهایت والاس امتیاز ثبت نظریه‌ی تکامل را به داروین می‌دهد چرا که به نظرش تحقیقات داروین گسترده‌تر و جامع‌تر بودند.)به نظر من، در ماجرای داروین و والاس دقیقا اصل تکامل جمعی در حال اجرا بوده است. آنچه باعث شده بود داروین انجام چنین تحقیقاتی را آغاز کند، و برداشت او از مشاهداتش را به سمت طرح نظریه‌ی تکامل (یا آنگونه که در نسخه اول کتابش گفته بود، نظریه‌ی وراثت همراه با تغییر، به انگلیسی descent with modification) سوق دهد، برای تمام بخشِ علاقمند به علمِ جامعه‌ی انگلستان آن زمان در دسترس بوده است؛ وگرنه داروین و والاس در یک زمان به نظریه‌ی تکامل دست پیدا نمی‌کردند.داستان داروین و والاس، و اصل تکامل جمعی، مرا به این نتیجه رساند که فرقی ندارد من چه می‌اندیشم و یا چه نظری در مورد چه چیزی دارم. جامعه یا با من هم نظر است، که در آن صورت دیر یا زود شخص دیگری به همین نتایج خواهد رسید و در نتیجه گفتن یا نگفتن من تاثیری در مقیاس بزرگ‌تر ماجرا ندارد. و یا جامعه با من هم نظر نیست، و من فقط یک فرد دارای جهش هستم که ژنش در تاریخ گم خواهد شد (به خصوص که در طبیعت بیشتر جهش‌ها بی‌اثر هستند و به ندرت جهشی سودمند اتفاق می‌افتد).آیا این عالی نیست؟ من مجبور نیستم کامل و یا درست باشم. مجبور نیستم بی‌نقص باشم و یا تمام وجوه هر فکری را قبل از بیانش بررسی کنم! کافی است فقط باشم، بنویسم، و لذت ببرم چرا که هیچ کدام از افکار و نظراتم تغییری در دنیا ایجاد نمی‌کنند.هنگامی که نوشتن این پست را آغاز کردم، هدفم این بود که از خودم بنویسم. منی که خودم را بیشتر از هر کس دیگری دوست دارم به نظرم طبیعی است پیش از هر چیز درباره‌ی خود دوست‌داشتنیم بنویسم. از این که در نوشته‌هایم چه کسی هستم، و یا چه کسی می‌خواهم باشم.اینجا نام کاربریم «هیچّی» است؛ مثل وقتی موضوعی را پس از کلی جدال درونی مطرح می‌کنم و شنونده می‌پرسد: «منظورت چیست؟».هیچّی؛مثل جواب کسی که کنجکاو شده است با خودم زیر لب چه می‌گویم.هیچّی؛مثل وقتی در عالم خودم سیر می‌کنم و لبخند می‌زنم به افکارم، و می‌پرسند، به چه می‌خندی؟هیچّی؛مثل وقتی بچه بودم و در اتاقم تنهایی با عروسک‌های باربی بازی می‌کردم و داستان‌های پیچیده سر هم می‌کردم و کسی وارد می‌شد و می‌پرسید، داری چه کار می‌کنی؟هیچّی؛مثل وقتی با کسی درد و دل می‌کردم و بعد از کلی صحبت تازه سوالی می‌پرسید که با خود می‌گفتم، «مرا باش با چه کسی آمده‌ام سیزده به در!»، نفس عمیقی می‌کشیدم و با لبخند زورکی جواب می‌دادم—هیچّی؛مثل وقتی کسی از من بپرسد چه می‌نویسی؟هیچّی برای من یک هویت نیست، یک رهایی است از توضیحات بی‌انتها در مورد خودم، افکار، اعمال، و انگیزه‌هایم. دنباله‌اش هم این است: «همین‌جوری»، و یک لبخند دوستانه. چون حقیقت این است که نیازی نیست هیچ کسی بداند که واقعا منظورم چیست، چه می‌اندیشم، و یا چه می‌کنم. برای شخص من، همین که خودم از کارهایم لذت می‌برم کافی است. همین که به کسی آسیب نمی‌رسانند و ضرری به کسی نمی‌زنند، و — تا جایی که من می‌دانم — مبادی اخلاق هستند.حقیقت این است که من از نظر دادن، صحبت کردن، و نوشتن خوشم می‌آید. و واقعیت این که حرف‌ها، نظرات، و نوشته‌های من تأثیری در دنیا نمی‌گذارند؛ چون من فقط یک نفر آدم بی‌نام و نشان هستم که صرفا دوست دارد از ابزار زبان استفاده کند. نه قصد دارم نظر کسی را در مورد چیزی تغییر دهم، نه کسی را آگاه کنم، و نه برای کسی نسخه بپیچم. من فقط برای تفریح یک نویسنده‌ام. و از این کار لذت می‌برم.</description>
                <category>هیچّی</category>
                <author>هیچّی</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 21:03:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بالاخره می‌توانم بنویسم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Hichchi/first-post-gd1epohtzi7n</link>
                <description>من یک نویسنده‌ام که به مدت ده سال از یازده سالی که به این کار مشغول بوده‌ام، از نوشته‌هایم راضی نبوده‌ام.من سال‌هاست که می‌نویسم؛ از پانزده سالگی با یک داستان بلند نوشتن را شروع کردم که سال‌های سال — به اقتضای نوجوانی — از کلمه به کلمه‌اش خجالت می‌کشیدم و متنفر بودم. (البته، خوشبختانه دیگر از احساسات منفی خبری نیست.) اگر درست یادم باشد، مشکل نارضایتیم حدود یک سال بعد از آن آغاز شد و تا همین چند روز پیش ادامه داشت.در این یک دهه سخط، مدام داستان نوشته و پاک کرده‌ام؛ و یا ایده‌ای را شروع و کمی بعد رها کرده‌ام. آن قدر که حسابش از دستم در رفته است. در این مدت (به جز داستان اولم) تنها سه داستان را به پایان رساندم و (در فضای مجازی، به طور کامل) منتشر کردم. نه به این دلیل که نوشتن آنها — دو داستان کوتاه و یک نوولا — زیاد وقتم را گرفته باشد (نگارش نوولا کم‌تر از پنج ماه وقتم را گرفت، آن هم چون دیر به دیر می‌نوشتم)، یا این که توانایی نوشتن را نداشته باشم، به عبارتی ایده یا نوشته کم بیاورم — هرگز. بلکه معمولا از ایده‌هایم خسته می‌شدم؛ یا ناگهان بدین نتیجه می‌رسیدم که داستان به بن‌بست رسیده است (در حالی که واقعا اینطور نبود و فقط کافی بود کمی ویرایشش کنم).مشکل اولم این بود که هرگز از کیفیت نوشته‌هایم راضی نبودم. مدام آثار دیگران — چه داستان و چه انشا — را می‌دیدم و خودم را ناعادلانه با آنها مقایسه می‌کردم. با خودم می‌گفتم، «من می‌توانم خیلی بهتر از اینها بنویسم. نگاه کن چه اشتباهات مضحکی می‌کنند! واقعا که! اصلا چه کسی به‌شان اجازه‌ی نوشتن داده است؟!».بعد مسئله‌ی کمیت، گل کیفیت را آراست. افکاری از این دسته که «نگارش تنها سه اثر در طول ده سال بسیار کم است». من که تواناییش را در خودم می‌دیدم، چرا بیشتر ننوشته بودم؟ چرا بیشتر نمی‌نوشتم؟ «بقیه» خیلی راحت می‌نویسند و خیلی زیاد. مگر لاله‌ی قرمز من، چه کم از شبدر آنها دارد؟ (به نظر خودم یکی از جالب‌ترین نکات این افکار این است که بر خلاف تجربه اطرافیانم از مقایسه خود با دیگران، که خود را «پایین» و دیگری را «بالا» می‌بینند، من خودم را «بالا» و «برتر» از دیگران می‌دیدم.)این دو مسئله، رشته‌های طنابی بودند که در طول ده سال آرام آرام تنیده شد. در چند سال اخیر آن قدر محکم گریبانم را گرفته بود که اصلا جرئت نکردم دست سمت قلم ببرم. ننوشتن آزارم می‌داد. مدت‌ها تلاش می‌کردم این ریسمان سمج را از گردنم باز کنم، مانند دیگران آزاد و رها بنویسم و از این کار لذت ببرم، اما گره کور بود و تمام تیغ‌هایی که می‌یافتم، کُند.تقریبا هر روز به دنبال روش‌های جدید برای مقابله با کمالگرایی و ترس دو جانبه از موفقیت و شکست می‌گشتم، با هر کسی که می‌توانستم در این مورد صحبت می‌کردم. در مورد نگارش، کتاب و مقاله می‌خواندم، ویدئوی آموزشی می‌دیدم، پادکشت گوش می‌دادم. هیچ کدام افاقه نکرد؛ حتی صحبت با روانشناسم. قضیه تو دارتر از فقط کمالگرایی و فقط ترس از شکست و موفقیت بود، چرا که با همین کمک‌ها، این مسائل را در زمینه‌های دیگر زندگیم ریشه‌کن کرده بودم.از تابستان پارسال است که ویرگول را زیر نظر دارم. شاید هم اواخر بهار بود. شرایط فعلی باعث شد دوباره سری به اینجا بزنم و تشویق یک نفر نام‌نبرده، سبب این شد که بالاخره حساب کاربری برای خودم باز کنم. حداقل یک هفته بود که مدام نوشته‌های اینجا را می‌خواندم و در همان کاسه‌ی پیشینِ مقایسه‌ی ناعادلانه‌ی خودم با دیگران، از آش قبلی تناول می‌کردم؛ با این تفاوت که، این بار، چون به جِد قصد نوشتن داشتم، افکارم را به شکل پست‌های احتمالی یادداشت کردم.اکنون چند نوشته با مضموم «آدم‌های دیگر» دارم که در هر کدام به بررسی یکی از ویژگی‌هایی که در نوشته‌های دیگران آزارم می‌داد پرداخته‌ام. هدف اولیه‌ام از نوشتنشان این بود که به خودم ثابت کنم حق دارم از نوشته‌های دیگران خوشم نیاید؛ که ایراداتی که می‌گیرم برحق هستند و نباید در این مورد احساس بدی داشته باشم. اما هر چه بیشتر نوشتم، بیشتر بدین نتیجه رسیدم که در واقع من و آدم‌های دیگر، آن قدر که به ذهن بدعنق من می‌آید، با هم تفاوت نداریم.متوجه شدم مسئله این نیست که «بقیه‌ی آدم‌ها» استانداردهای پایین‌تری دارند، یا متوجه «اشکالات و ایرادهایی» که ذهن من رویشان تمرکز می‌کند — و از کاهشان کوه می‌سازد — نیستند. مسئله این است که دیگران دیدگاه و، از همین روی، رفتاری دارند که من ندارم: این که نگارش، پیش و بیش از هر چیز، یک سرگرمی است.کم‌تر از دوازده ساعت قبل از نوشتن این پست، من دریافتم که هرگز با نوشتن مانند یک سرگرمی رفتار نکرده‌ام. به عنوان مثال، یکی از سرگرمی‌های من بافتنی است. وقتی پای بافتنی وسط باشد من هیچ فشاری برای شروع یا پایان و یا پیش بردن پروژه‌هایم احساس نمی‌کنم. بافتنی است دیگر، هر وقت بافتم، بافته‌ام. هر وقت حوصله‌اش را داشتم، هر چه قدر عشقم کشید، می‌بافتم و بعد می‌گذارم کنار تا هر وقت که دوباره یادم بیافتد؛ هر وقت بیکار شدم؛ هر وقت شرایط ناآرام باعث شد نیاز داشته باشم که دستانم هنگام تماشای تلوزیون بیکار نباشند. هیچ اشکالی هم ندارد اگر وسط یک پروژه ناگهان دلم هوس بافتن چیز دیگری را بکند — یکهو این طرح، این رنگ، این مدل بافت دلم را بزند و بخواهم همه چیز را عوض کنم، یا اصلا دیگر بیخیال این یکی شوم! بافتنی هر وقت به سراغش بروم هست و حتی اگر ده‌ها سال هم از میل و قلاب به دست گرفتنم بگذرد، هیچ بخش مهمی از یادم نمی‌رود.با خودم گفتم: «خوب. اگر رفتار من با سرگرمی‌هایم چنین است، پس چرا با نوشتن اینگونه رفتار نمی‌کنم؟ این یعنی نوشتن در واقع سرگرمی من نبوده است، چرا که با آن مانند سرگرمی، همانگونه که با بافتنی رفتار می‌کنم، رفتار نکرده‌ام!». یک برهان دیگر این که، من هرگز بافتن و بافتنی‌های خودم را با کسی مقایسه نمی‌کنم. اصلا این کار معنایی ندارد! مقایسه کنم که چه؟ چه اهمیتی دارد؟ من این کار را دوست دارم و از آن لذت می‌برم. آرامشم در تنیدن این نخ‌های رنگارنگ است. برای من، مفهوم «دیگری» در آنچه برای خودم انجام می‌دهم وجود ندارد، و اگر وجود دارد، مانند نوشتن، بدین معنی است آن کار را برای خودم و به صِرف ِانجام دادن، انجام نمی‌دهم.درست همین جا بود که مشکلم بالاخره حل شد.نمی‌دانم نوشتن تا پیش از این برای من چه بود، فقط می‌دانم هرچه که بود، سرگرمی نبود. سرگرمی آدم را عذاب نمی‌دهد، و اگر هم بدهد — مانند زمانی که متوجه می‌شوی پانزده سانتی‌متر پایین‌تر یک دانه‌ی زیر را رو بافته‌ای، و اکنون باید همه را تا آنجا بشکافی، چرا که کمالگرا هستی و در غیر این صورت تا آخر عمرِ کار این اشتباه به چشمت خواهد آمد و آزارت خواهد داد — از آن لذت می‌بری. زمانی که یادت برود در حال دوباره کاری، در حال تصحیح یک اشتباه، هستی، دوباره لذت اولیه برمی‌گردد. اصلا مشخصه سرگرمی این است که همه چیزش لذت بخش است. اگر اینطور نبود کار حساب می‌شد؛ و چرا آدم، با این همه مشغله، باید کاری ناخوشایند به باقی کارهای ناخوشایندش اضافه کند؟این متن را من یک هفته ویرایش و بازنویسی کردم. قبل از این ادراک مشکل‌گشا، ویرایش برایم کاری ناخوشایند، و بازنویسی عذابی الهی بود. دوست داشتم هر چه سریع‌تر فقط نوشته‌هایم را نشر دهم و نظر دیگران را در باره‌یشان بشنوم و بخوانم، که می‌دانستم مثبت خواهد بود؛ چرا که می‌دانم خوب می‌نویسم (اگر نظر شما متفاوت، و یا مخالف است، اشکالی ندارد). و شاید نوشتن قبلا برایم همین بود: وسیله‌ای برای گرفتن تایید.هر چه که بود، خوش‌حالم که اکنون برایم سرگرمی است و می‌توانم آزادانه، و بدون قضاوت خودم و یا دیگران، بنویسم. اکنون دیگر از آنچه دیگران می‌نویسند لذت می‌برم و از آنها برای نوشته‌های خودم الهام می‌گیرم، که بی‌اندازه خوش‌تر است از قضاوت و بهانه‌گیری. واقعیت این است که، بر خلاف آنچه پیش‌تر می‌پنداشتم، دیگران واقعا خیلی خوب می‌نویسند. خوش‌حال و سپاس‌گزارم که بدین ادراک رسیده‌ام و می‌توانم از آنها بهرمند شوم.</description>
                <category>هیچّی</category>
                <author>هیچّی</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 21:20:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>