<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های عرفان حسینی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Hichh</link>
        <description>فکر کنم نوشتن راه فرار باشه:)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 18:42:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/158208/avatar/1oxnQH.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>عرفان حسینی</title>
            <link>https://virgool.io/@Hichh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ابراهیم منصفی، دل آشنای غریبه</title>
                <link>https://virgool.io/@Hichh/%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85-%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%81%DB%8C-%D8%AF%D9%84-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%87-lf8s6cliukc2</link>
                <description>ایراهیم منصقی، نیمای هرمزگانبیست و پنج سال پیش، ابراهیم منصفی معروف به &quot;ابرام&quot; شاعر و ترانه سرای بی همتای جنوب کشور، با مرگی خودخواسته به زندگی ا‌ش پایان داد. ستاره ای قدرنادیده و ناشناس که حالا حتما خیلی از آدمها، مثل من و شما اسمش را شنیده اید. آواز هایش را گوش داده اید و می‌دانید که یک آدمی با آن عظمت در بندرعباس زندگی می‌کرده و روزگار سختی را می‌گذرانده و در کنج خلوت خانه اش، با شعر و ترانه، غم و اندوه عمیقش را تسکین می‌داده.راستش را بخواهید من خیلی اتفاقی با &quot;ابرام&quot; آشنا شدم. هنوز هم نمی‌دانم یکدفعه چه فعل و انفعالاتی توی مغزم رخ داد که انقدر به موسیقی و فرهنگ جنوب علاقه مند ‌شدم. البته لهجه و فرهنگ مشترک محل زندگی من در این دلبستگی بی تاثیر نبود. اما از یک جایی به بعد، انگار یک قسمتی از وجودم را در آهنگ های منصفی پیدا کرده بودم. تکه ای از غم، تنهایی، بیچارگی و دلتنگی خودم را. یادم می‌آید که اولین بار اتفاقی آهنگ &quot;دیوانه&quot; از داماهی را شنیدم و بعد آهنگ های دیگر و اسم منصفی همه جا بود. پر رنگ و مبهوت کننده. و شبیه یک اعتیاد خوشایند، یکی یکی، آهنگ های &quot;داماهی&quot; را گوش میدادم و سرخوش میشدم. ولی هنوز روحم خبر نداشت که این آدم کی بوده و چکار کرده و چه تاثیر عمیقی در موسیقی خطه‌ی جنوب گذاشته، که بعد از این همه سال، حالا همه بندهای جنوبی، آهنگ های &quot;ابرام&quot; را بازخوانی می‌کنند و مردم هم با شور و شوق از او و شعرهایش استقبال می‌کنند.آهنگ &quot;مردن مردانه&quot; نقطه اتصال من به خود منصفی بود. نمی‌دانم این حالت برای شما هم پیش آمده یا نه، ولی یک زمانی، در اوج استیصال یک آهنگی را گوش میکنی و تمام زندگی و غم و غصه رنج خودت را توی آن میبینی. انگار که راجع به تو حرف می‌زند. انگار که از زندگی دردناک تو خبر داشته و آن شعر و ترانه ها را برای تو خوانده. بعد از آن بود که مثل دیوانه ها، یکی یکی آهنگ های ابرام را گوش میدادم و غرق میشدم توی صدای بی نظیرش و هر لحظه بیشتر از قبل وابسته اش میشدم. دلم میخواست بشناسمش. چون حس میکردم یکی شبیه ما بود، از خودِ خود ما که یک جایی کم آورده بود و بالاخره مرگ زورش به زندگی چربیده بود و دل از دنیا کنده بود. شبیه ما بود. آدم هایی که زندگی های مان، پر از شکست و حسرت و سرخوردگی و عشق اشتباه، برای آدم های اشتباهی بود…کی فکرش را می‌کرد که ابراهیم منصفی خانه نشین و طرد شده، بعد از خودکشی اش، این همه معروف شود و اسمش سر زبان ها بیفتد و هر بند جنوبی، بدون استثنا، برای اینکه شنیده شود دست به دامن &quot;ابرام&quot; بشود.یا من، تنهایی خودم را در آهنگ &quot;بی کسی&quot; اش پیدا کنم و هر وقت سگ سیاه افسردگی روح و روانم را مچاله می‌کرد، بروم یک جایی در سکوت مطلق و پک بزنم به سیگار، و تک تک کلمه های آهنگش را برای خودم زمزمه کنم و گاهی اشک بریزم و آرام شوم. مثل یک مسکن قوی.زندگی ابراهیم منصفی را می‌شود از آهنگ هایش فهمید. یک آدم عاشق ولی ناکام که تا آخر عمر با درد و رنج زندگی کرد و مهم تر از همه از زندگی گفت و خواند. وسط این همه بیچارگی و استیصال که روزگار نامروت به او تحمیل کرده بود، از عشق خواند و از عشق گفت و با تمام وجودش برای زنده ماندن و زندگی کردن جنگید. البته زندگی کردن و زنده ماندن زمین تا آسمان باهم فرق دارد. او عاشق زندگی کردن بود و همه تلاشش را کرد که با گیتار خودش، جان ببخشد به تمام احساساتی که هر آدمی تجربه می‌کند. که موفق هم بود. در حالی که مهجور بود دست و پا بسته. شاید آن زمان ها خیلی ها بهش می‌گفتند تو این آهنگَها را برای کی می‌خوانی، کی اصلا از وجودت خبر دارد؟ راست هم می‌گفتند.سندش هم اینکه فیلم های خیلی کمی از او به جا مانده. تا زنده بود، ‌کسي برایش مستند نمیساخت که توی جشنواره های خارجی اکران شود و جایزه ببرد، یا همه به فکر این بیفتند که این آدم زندگی اش چطوری بوده و مردم چرا دوستش داشته اند. یک فیلمی ازش هست که با کلی بالا و پایین کردن اینترنت به دستش آوردم. با پای گچ گرفته و ریش های سفید و صورت از تک و تا افتاده، رو به روی دوربین بی کیفیتِ شبکه استانی هرمزگان نشسته، و با همدم خودش، همان گیتار معروف، چند قطعه از موسیقی هايش را اجرا می‌کند. آرام و سر به زیر. انگار که یک آدم عادی است..وقتی به زندگی اش فکر میکنم، فقط و فقط حسرت میخورم. حسرتی به اندازه‌ی یک گودال عمیق که ته ندارد. که چرا اسطوره‌ای مثل او که تمام بچه های بندر، گیتار زدن را از روی نت هایش یاد می‌گیرند، آدمی که می‌توانست تا زنده بود، دیده شود ولی نشد و تبدیل یه افسانه ای شد که بعدها اسمش سر زبان ها بیفتد. که ای کاش اینطور نبود، بلکه ذره ای از غم و دردش کم میشد کار به آنجا که نباید نمی‌رسید و هنوز هم زنده بود و عظمت و بزرگی خودش را می‌دید. شهرت و محبوبیت خودش را می‌دید که من بیست ساله را مجبور می‌کند بروم هرچه خوانده رو گوش کنم، معنی شعرهایش را با چنگ و دندان از این ور و آن ور پیدا کنم و از صدای ماوراییش، لذت وصف ناپذیری تمام سلول های بدنم را فرا بگیرد.اما چه فایده. دیگر همه‌ی این ای کاش ها هیچ فایده ای ندارد و همانطور که خودش گفته بود، &quot;تا بیای قدرم بدونی دیر ابوت&quot; و همینطور هم شد. دیر شد و کار از کار گذشت. انگار که این روزها را دیده بود. می‌گفت با &quot;سرنوشتت لِج مکن&quot; و آخر همین سرنوشت یقه اش را گرفت شور و عشق زندگی دیگر برایش معنایی نداشت.غم و عشق توامان ابرام را کلافه کرده بود و البته غم همیشه سایه اش سنگین تر بود.یک روزی این نامه را برای خواهرش نوشته بود و گفته بود: خواهرم! شاید یک زمانی و یک روزی بدانی و باور کنی که این زندگی لعنتی با برادر تو چه‌ها که نکرد و چه مصیبت‌ها که نصیب‌اش ننمود! باری، جای هیچ گله و شکایت و ناله‌ای باقی نیست. به قول #نیما، بزرگمرد شعر امروز ما که گفته بود:«که تواند مرا دوست بدارد؟و اندر آن بهره‌ی خود نجویدکس نچیند گلی که نبویدعشق بی‌حظ و حاصلخیالی‌ست!»آری هنگامی که احساسات و عواطف و روح بزرگ آدمی، مثل یک کالای مصنوعی معامله می‌شود و آنگاه که معیار تمام ارزش‌های انسانی، دارایی و توان مادی و مالی آدم است، راستی دیگر چه جایی و چه منزلتی برای آدمیت و آدمی می‌ماند؟ «هیچ» یک هیچ گنده و زشت.و آن سال‌های خوب و قشنگ که «ابرام» جوان و خواستنی بود، کدام قلب افسانه‌ای و مهربانی توانست دوست‌اش بدارد؟ &quot;نمیدانم این نامه برای چه زمانی است. اما آیینه تمام نمای زندگی اوست که ذره ای درد و رنجش را به خواهرش گفته بود. چه حیف و صد حیف که حالا، نیمای هرمزگان، زیر خروار ها خاک خوابيده و نمی‌داند که آدم ها با آهنگ هایش امید آمدن یک روز خوش را می‌دهند و می‌رقصند، و یا در تاریک ترین لحظات زندگی شان اشک می ریزند و او را مرهم درد خود می‌بینند.اما با همه این حسرت ها و هرچه که گفتم، &quot;ابراهیم منصفی&quot; ستاره ای بود که بعد از مرگش درخشید. نه متلاشی شد و نه کم نور. پر رنگ و پر رنگ تر شد و نورش بر سر همه ما تابید و هنوز هم زنده است و زندگی می‌بخشد یه جان و روح ما آدم های درد کشیده و خسته از زندگی! شبیه افسانه هایی که به واقعیت تبدیل شد.شبیه خود ابراهیم منصفینویسنده: عرفان حسینیپ.ن: تمامی عکسها متعلق به وبسایت rami.ir است، که کل آثار شنیداری و متنی و تصویری در آن جمع آوری شده است و برای دیدن جزییات بیشتر از زندگی ابراهیم منصفی، می توانید به این وبسایت مراجعه کنید.</description>
                <category>عرفان حسینی</category>
                <author>عرفان حسینی</author>
                <pubDate>Fri, 08 Mar 2024 14:50:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب نجات دهنده است!</title>
                <link>https://virgool.io/@Hichh/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D9%87%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-swwtqkdxkmno</link>
                <description>یکماه از اومدن کرونا گذشته بود، فروردین سال ٩٩ بود و نمیدونستیم قراره بعدش چه بلایی سرمون بیاد و چقدر ادامه دار باشه، جدا از کرونا، با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم میکردیم، همه جا سیاه و تاریک بود، تنهایی سایه سنگینی داشت و همه جدا بودن از همدیگه، تنهایی بود و تنهایی پایانی نداشت. وسط این حال و احوال ناخوش، یه روز تصمیم گرفتم کتاب بخونم. که بیکار نباشم، که به چیزهای تلخ فکر نکنم، به خودم و روزهای سختی که از سر گذرونده بودم، تصمیم گرفتم که خودمو زنده نگه دارم! آخه میدونی، تنهایی آدم رو به زانو در میاره و نمیخواستم که تسلیم بشم. پس شروع کردم به کتاب خوندن.. یادم میاد که &quot;بوف کور&quot; از صادق هدایت رو خوندم و خیلی خوشم اومد و بعد تمام داستان های معروفش رو پشت سر هم بلعیدم و انگار اون زمانی از روز که کتاب میخوندم کمتر تنها بودم و کمتر تلخی زندگی روی سرم آوار میشد. از اونجا بود که این اتفاق ادامه دار شد. کم و بیش کتاب میخوندم و این روند ادامه داشت. روزها می‌گذشت و کتاب تنها پناهم بود.. اما چند ماه بعد، &quot;سمفونی مردگان&quot; رو خوندم و مطمئن شدم که عاشق کتاب خوندنم. میدونستم که دوست دارم داستان بخونم، همیشه دوست داشتم، ولی دوست داشتن با عاشق شدن فرق داره :) و بعد برای یه مدت طولانی، &quot;کتاب&quot; شده بود مونس و همدم و ناجی من. شخصیت های داستان جای آدمها رو گرفته بودن، زندگی میکردم باهاشون، سعی می‌کردم خودمو جای اونا بذارم، خوشحال میشدم و میخندیدم به روزگار خوشی که داشتن، ناراحت میشدم و گریه میکردم برای دردها‌شون، و البته که جای آدمها رو نمیتونست بگیره، ولی خب بازم راه چاره بود و چه راهی بهتر از این. فرقی نداشت که چه کار مهمی داشتم، شب امتحان بود یا هرچیز با اهمیت دیگه ای. کتاب اولویت بود و آرامش بخش بین این همه تلاطم و گرفتاری. نجات دهنده بود. حداقل برای من.. سه سال از اون روزا گذشته و هنوزم داستان همونه.. همه اینارو گفتم که برسم به اینجا. به این عکس. توی این مدت، از اوایل شهریور تا اواخر آذر که کمتر درگیر درس و این داستانا بودم، دوباره کتاب شد رفیق و همراهم و لذت بردم از همراه شدنش باهام. چون که میدونستم نجات دهنده است؟ شاید. شایدم نه. ولی هرچی که بود، زندگی کسل کننده رو لذت بخش تر می‌کرد و تلخیش رو کمتر. توی این کمد کوچیک، کلی داستان جمع شده از هزارتا آدمی که ما قصه‌ی زندگی های پر از رنج و عذاب شون رو میدونیم. آدم هایی که حالا ازشون یه اسم مونده فقط. بعد از یه عمر جون کندن. این ناراحت کننده است اما جالبه. جالبه که میتونی زندگی اونها رو هم تجربه کنی به جز تجربه‌ی زندگی خودت، یکبار هم با اونا هم مسیر میشی و این به نظرم جذاب ترین چیز در مورد کتاب خوندن و رمان خوندن هست...خلاصه اینکه با کتاب خوندن، توی این فرصت محدود زندگی، سعی کردم برای خودم راه نجات پیدا کنم، هرچند موقتی و محدود، اما به نظرم این قشنگه و امیدوار کننده است. دوست داشتن یه چیزی که هیچوقت ناامیدت نمیکنه و مثل یه نور توی تاریکی، سیاهی ها رو پس میزنه و باعث میشه ته قلبت، هنوز یه چیزی باشه که دست بندازی بهش و خودت رو بالای آب نگه داری.پس میشه گفت: کتاب نجات دهنده است! </description>
                <category>عرفان حسینی</category>
                <author>عرفان حسینی</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jan 2024 03:13:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلبهار | داستان کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@Hichh/%DA%AF%D9%84%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-bxl644cw5yv0</link>
                <description>گلبهار دخترک گوشه‌ی اتاق نشسته بود. غرق فکر بود. راه می رفت. گذشته و آینده جلو چشمش رژه می رفتند. یعنی چه می‌شد؟ از وقتی که شکمش باد کرده بود تا حالا که نزدیک وضع حملش بود هزار حرف از همه کس شنیده بود. هزاران شایعه و تهمت از طرف خانواده، دوست و آشنا و مردم کوچه و بازار که یکی از آنها برای نابودی هر آدمی کافی بود. ولی بچه قرار بود به دنیا بیاید. اصلا نمی دانست چطور تا این مرحله جلو آمده. ناامیدانه امیدوار بود. امیدوار به اینکه بچه سرنوشت بهتری نسبت به خودش داشته باشد. بالاخره روز موعود فرا رسید. پسری به دنیا آمد که در این دنیا فقط یک نفر را داشت و آن هم مادرش بود. هیچکس از متولد شدن او خوشحال نبود. هیچ یک از مردان قبیله به بیمارستان نرفته بود. خودش بود و خودش. در روستا شایعه شده بود که این بچه حاصل رابطه‌ی نامشروع گلبهار با پسر همسایه است. که واقعیت داشت. هیچ آدمی نمی‌خواست مسئولیت این بچه را قبول کند. به قول مردم حرامزاده بود و همین نسخه این طفل معصوم را پیش از تولد پیچیده بود. بزرگان طایفه هم پیشاپیش دیگران از این ننگ فراری بودند. پدر و برادران گلبهار در به در دنبال پسر همسایه بودند. کسی که از ترس جانش فرار کرده و منکر این شده بود که پدر بچه است. با این اوصاف هیچ احد الناسی نمیخواست دامن خود را به این ننگ و عار آلوده کند. گلبهار ماند و خودش. خودش که باید حرف مردم و خانواده را تحمل کند و پسری را که انگار وجود نداشت را بزرگ کند. بدون پول و هیچ کمکی از طرف دیگران جستجوها برای پیدا کردن پسر همسایه به جایی نرسید. پدر و برادرها تصمیم گرفتند از او شکایت کنند. و همین کار را انجام دادند. آن زمان بچه دو ماهه بود. دادگاه حکم داده بود به انجام آزمایش دی ان ای. باید می رفتند تهران. بزرگترها هنوز می‌خواستند مطمئن شوند این بچه حاصل رابطه‌ی گلبهار با پسر همسایه است. گلبهار و تعدادی از مردان فامیل راهی تهران شدند. در دادگاه به او گفته بودند حتی اگر نتیجه آزمایش مثبت باشد، امنیت این پسر تضمین شده است و بلایی سرش نمی آید و گلبهار هم دلش به همین خوش بود. می ترسید و همزمان  امیدوار بود بچه سالم بماند. آزمایش انجام شد. نتیجه مثبت بود. مردان طایفه دور هم جمع شدند تا تصمیم بگیرند که چه بکنند. چطور این آبروریزی را جمع و جور کنند. همه مضطرب بودند. غیرت شان لکه دار شده بود و این کم چیزی نبود. بعد از کلی جر و بحث و پیشنهاد های جور وا جور، اکثریت روی یک گزینه توافق کردند. قتل! فقط مانده بود جزئیات کار. اینکه کِی، کجا و چه کسی این کار را انجام دهد. یکی از حاضران پیشنهاد داد حلق آویزش بکنند. همه به نشانه تایید سر تکان دادند. برادر گلبهار آمد جلو و به خداوندی خدا قسم خورد که خواهر خطاکار خود را به سزای عملش می رساند. پسرعموها هم بیعت خود را با برادرش اعلام کرد. رمز این عملیات حفظ آبرو بود. به خیال شان یک نفر قربانی می شود و جماعتی با افتخار سر بالا می‌گیرند!عملیات بر دار کردن گلبهار موفقیت آمیز نبود. چندباری تلاش کرده بودند ولی از دست شان فرار کرده بود. مرگ هر لحظه به او نزدیک تر می شد. بالاخره گلبهار را به دام انداختند. اما این دفعه، طناب داری در کار نبود. همه چیز از قبل برنامه ریزی شده بود. برادر و پسر عموها با چند لیتر بنزین و یک کبریت کار را تمام کردند. عملیات با موفقیت به پایان رسید.</description>
                <category>عرفان حسینی</category>
                <author>عرفان حسینی</author>
                <pubDate>Sun, 11 Apr 2021 04:04:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه| نصیحت| بخش دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@Hichh/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D9%86%D8%B5%DB%8C%D8%AD%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-l5dy57uvmj8u</link>
                <description> تنهایی چنگ و دندون نشون میداد. بیشتر از همیشه. می گفت بیچاره ای، بی کسی. بی پناهی. سنگین بود. پتکی بود که می‌خورد تو سرم. راستم می‌گفت. همیشه از این واقعیت فرار کرده بودم. ولی راست می‌گفت. کمتر کسی پیدا می‌شد که درک کنه. چه فایده ای داشت؟ نمی خواستم به هیچی فکر کنم. آینده، گذشته و حال برام بی معنی بود. احساس درماندگی می کردم. ناتوانی. شاید پیری زودرس. شایدم بی آرزویی.. تمام گیرنده های درد بیدار شده بودن و باهم آواز میخوندن. زمان متوقف شده بود. علیه من عمل می‌کرد. گذر زمان که خیلی وقتا کمک کرده بود اینجا متوقف شده بود. درد اضافه بود. گفتم نمیخوام این بازی رو شروع کنم. کاش شبیه بازی بود. خیلی وحشتناک تر بود. سخت و پر فشار و تحمل ناپذیر. هرچی جلوتر میرفتی هم بدتر میشد. فایده اش چی بود؟ هیچی. ذره ذره آب شدن یا...گنگ بود. با این که چندین بار تجربه اش کرده بودم بازم گنگ بود. شبیه دره ای که سر. تا سرشو مه گرفته و نمیدونی تهش چیه و هر قدمی که برمیداری احساس ترس بیشتری میکنی.. چندبار خواستم عصبانیت خودمو خالی کنم. یه چیزی بهش بگم اما از خیرش گذشتم. آخه چند بار گفته بود صبور نیستی، کم تحملی و...گنگ بود. با این که چندین بار تجربه اش کرده بودم بازم گنگ بود. شبیه دره ای که سر. تا سرشو مه گرفته و نمیدونی تهش چیه و هر قدمی که برمیداری احساس ترس بیشتری میکنی.. چندبار خواستم عصبانیت خودمو خالی کنم. یه چیزی بهش بگم اما از خیرش گذشتم. آخه چند بار گفته بود صبور نیستی، کم تحملی و...حرف مفت بود. چرند بود. ته نامردی بود زدن این حرفا. من که همیشه خواسته بودم آدم خوبه باشم حتی اگه خودم حالم خوب نبود. بعد از این همه تلاش متهم شده بودم به کم تحملی. آتیش گرفتم. خواستم هرچی از دهنم در بیاد بهش بگم. ولی من دوست نداشتم شبیه اونا باشم. آره نمیخوام مثل اونا رفتار کنم. یه چیزی بگم و برام مهم نباشه که اون حرف درسته یا غلط، طرف ناراحت میشه یا نه.. آره حرفی نزدم. چیزی نگفتم. آخه ممکن بود دلخور بشه. البته مهم نبود واقعا. دندونام چفت شده بود رو همدیگه. حرفی نزدم ولی ای کاش زده بودم. تا کی میخواستم خود خوری کنم؟ نمیدونم ولی باید یه چیزی میگفتم. کسی اهمیت نمی‌داد. همین باعث می‌شد که تردید کنم بین گفتن و نگفتن. تا حالا که نگفته بودم. همه ی نگفته ها شده بود فکر. می چرخید تو سرم. اگه گفته بودم راحت می‌شدم؟ نه معلوم نیست. تو این دنیا هیچ قطعیتی وجود نداره. به هر حال حالا هم که تصمیم گرفته بودم حرف بزنم دری وری تحویل گرفته بودم. سکوت بهترین راهکار بود. آروم آروم بی اختیار بلند شدم. رفتم سمت چوب لباسی. لباسامو پوشیدم. خواستم برم بیرون قدم بزنم. رسیدم نزدیک در. همینطوری که داشتم در رو باز میکردم، دیدم صدای خر و پف میاد. ای وای. همون کسی که یک ساعت پیش کلی حرف زده بود و از زندگی و پیچ و خم هاش گفته بود، حالا با خیالی آسوده خوابیده بود و من مونده بودم و کلاف سردرگم و پیچیده ای از فکر و خیال های ریز و درشت که اجازه نفس کشیدن بهم نمیداد. آروم در رو بستم تا از خواب بیدار نشه و رفتم بیرون.....قسمت اول این داستان: https://virgool.io/@eri/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D9%86%D8%B5%DB%8C%D8%AD%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-xps9usqskrgt </description>
                <category>عرفان حسینی</category>
                <author>عرفان حسینی</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2020 07:53:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه| نصیحت| بخش اول</title>
                <link>https://virgool.io/@Hichh/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D9%86%D8%B5%DB%8C%D8%AD%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-xps9usqskrgt</link>
                <description>نشسته بود رو به روم. بعد از کلی حرف و بحث و مجادله، انگار بازم می خواست حرفی بزنه. نمی خواستم هر چیزی که شبیه نصیحت باشه رو بشنوم. گوشم پر بود از این حرفا. همه می گفتن. گفتنش کاری نداشت. ولی نگاهش می‌گفت میخواد یه چیزی بگه. بالاخره شروع کرد به حرف زدن. گفت: باید بسازی. کجدار و مریض رفتار کن. سعی کن زیاد باهاش هم حرف نشی. بساز تا جایی که میشه. تا وقتی بتونی مستقل بشی. مشکل تو خیلی هم بزرگ نیست...می خواستم از حرف زدن باهاش طفره برم. حوصله نداشتم. تکراری بود. میدونستم تهش به چی میخواد برسه. نمیخواستم وارد بازی ای بشم که آخرش معلوم نبود. پایان نداشت. حداقل من خیلی درگیرش می‌شدم. ممکن بود تا زمان نامعلومی منو با خودش این ور و اون ور بکشونه. کجدار و مریض؟ مگه من تا حالا چطوری رفتار کرده بودم؟ مگه نساخته بودم تا الان. آره. اینارو یادم نبود. تو باید یادآوری میکردی بهم. من اگه می خواستم به روند سابق ادامه بدم که اصلا به تو نمی گفتم آدم حسابی..اشک تو چشام جمع شده بود. چند وقتی بود راحت احساساتی نمی‌شدم ولی این فرق داشت. وقتی یاد خودم می افتادم سریع پناه می بردم به گریه. خب عجیب هم نبود. فقط خودم حال خودمو می‌فهمیدم. یاد اون روزا و تنهایی ها و عضه خوردنا که می افتادم بی اختیار اشک تو چشمام جمع می‌شد. سعی کردم خودمو جمع و جور کنم. نفس عمیقی کشیدم. گفتم: اگه نتیجه نداشته باشه چی؟ اگه حال من بدتر بشه؟ اگه به نقطه بحرانی برسم؟ واقعا نگران خودم بودم. قرار نبود بیخودی زنده باشم و زندگی نکنم. اکسیژن مصرف کنم و هیچی به هیچی. وقتی حرف از نقطه بحرانی زدم لبخند ریز مشمئزکننده ای زد. نشون می داد اصلا به حرفام گوش نمیده. شاید گنده تر از دهنم حرف میزدم! گفت: تو چرا همش منفی فکر میکنی؟ چرا اینقد بدبینی؟ خوشبین باش. با دید مثبت به آینده نگاه کن. تا حالا بدبین بودی حالا خوشبین باش. خودت تاثیرشو میبینی. بعدشم تو هنوز تجربه زندگی نداری. خیلی بالا پایین داره. خودت بعدا متوجه میشی... نترس به نقطه بحرانی نمیرسی. زیاد خودتو درگیر این چیزا نکن. محکم باش. امیدوار باش به آینده...گفت و گفت و یه مشت حرف مزخرف دیگه تحویلم داد. راستش من بدبین نبودم. با واقعیت زندگی می کردم. هرچقدر زمان گذشته بود بدتر شده بود و هر کسی ام باشه احتمال میده بازم بدتر بشه. اینجور حرفا همیشه آزارم می‌داد. گفتن اینکه تو تجربه نداری و زندگی بالا پایین داره چه دردی از من دوا می‌کرد؟ غیر مستقیم میگفت خب مشکلت زیاد هم جدی نیست. کنار بیا باهاش. داری الکی شلوغش میکنی. در صورتی که آدم تا گرفتار نباشه حرفی از دردش نمیزنه. شایدم..زبونم بند اومده بود. هیچ نمیتونستم بگم. چی می گفتم؟ چرندیاتشو تایید میکردم؟ نه. یخ زده بودم. بی حرکت. خونه دور سرم می چرخید. مات و مبهوت نگاه میکردم. بهم یادآوری شد که چقدر تنها هستم. کسی حرفمو نمی‌فهمه. تصمیم گرفتم هیچوقت دیگه براش حرفی نزنم. بگی نگی از چشمم افتاده بود. شک داشتم که بازم میخوام ببینمش یا نه. از سر دلسوزی با هر چیز دیگه ای یه سری کلمه از دهنش بیرون اومده بود که فقط حال منو بدتر کرد. فهمیدم تا جایی که میشه نباید از دیگران انتظار داشت. کمترین انتظار هم ظلم به خودم بود. تا حالا هم متوهمانه انتظار داشتم که.. درخواست کمک کرده بودم و کسی دستمو نگرفته بود. فقط دستمو نوازش میکردن و تهش بوسه ای و تمام. برو که رفتی. کاری از دست ما بر نمیاد. زندگی همینه. غم و بدبختی و..? ادامه ی همین داستان:  https://virgool.io/@eri/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D9%86%D8%B5%DB%8C%D8%AD%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-l5dy57uvmj8u </description>
                <category>عرفان حسینی</category>
                <author>عرفان حسینی</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2020 07:48:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حکایت غم</title>
                <link>https://virgool.io/@Hichh/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%BA%D9%85-jr7wpta8rn0b</link>
                <description>ای وای، غم از سر و کول مان بالا می‌رود. تا دور دست ها به جز سیاهی رنگ دیگری خود را نشان نمی‌دهد. چرا این چنین شد؟ مگر قرار نبود روشنایی و شکوه ما را احاطه کند؟ مگر قرار نیود غم بی ارزش باشد و با بی اعتنایی به گوشه ای برود؟...نقطه ای که در آن هستیم مگر آینده ای نبود که انتظارش را می‌کشیدیم تا تحولی بزرگ زندگی مان را معنا ببخشد؟ اما حالا فقط عبور کردن از این زمان و همه زمان های بعدی خشنودمان می‌کند. امید رهبر استوار ما در طی کردن مسیر نامعلوم زندگی بوده است اما گاهی خود امید هم قربانی غم می شود.غم بی بدیل است. شاید شکست ناپذیر. غم طوری بر همه ی عرصه ها سیطره پیدا کرده که گویی جز خودش هیچ حقیقت دیگری وجود ندارد. رخنه می‌کند در تمام وجود آدم. آیا راه فراری وجود دارد؟ گمان نمی‌کنم. ما بیشتر از اینکه به امید باور داشته باشیم به گذر زمان باور داریم. اما همین هم بی فایده است. زمان فقط دریایی از سیاهی ها و تاریکی ها را با خودش به سمت جلو می کشد و به وقت معلوم دوباره غم با خودش می آورد. فراموشی موقتی غم را نه از بین می برد نه کمترش می‌کند. فقط مجالی می‌دهد برای نفس کشیدن. که همین هم نعمتی ست هر چند به سختی می‌توان آن را زندگی نامید..آه. غم در تمام طول عمر چونان اژدهایی هراس آور دور ما می پیچد و ما را تا مرز خفگی هم پیش می برد. گه گاهی هم از خون ما تغذیه می‌کند اما نه به قدری که باعث از بین رفتن میزبانش شود. چه می شود کرد با چنین اژدهایی بی شاخ و دم و به شدت طماع که هر زمان احساس کند بی دفاع شده ای سخت تر به دورت حلقه می‌زند و تا صدای خرد شدن استخوان هایت را نشنود آرام نمی‌گیرد؟ آیا در این لحظات امید به آینده ای که بیش از تصور متغیر و بی قاعده است خواهد توانست ما را از شر این عذاب برهاند؟ به راستی که نمی‌تواند. از کی تا حالا کرمی سست جان توانسته در مقابل اژدهایی هفت سر قد علم کند. حتی تصور چنین امری محال است...ما به امید آینده ای زندگی می‌کنیم که با آمدنش اوضاع قابل تحمل تر باشد. اما این آینده پی در پی فرا می‌رسد بدون هیچ نشانی از بهبودی. و این جاست که همه امیدها پوچ می نماید و غم آینده ای که زمان زیادی برایش انتظار کشیده بودیم نیز به کوه غم های قبلی اضافه می‌شود. گذشته هم که سابقا چشم اندازی وصف ناپذیر بوده، فرا رسیده و از پیش چشم ما گذشته، بی شک یاوری همراه برای غم بوده تا ما. بدین سان غم میدان دار بلامنازع و بی رقیب دنیای حقیر ما انسان ها است.. و همین غم چقدر خوب بلد است به زشت ترین شکل ممکن به ما نهیب بزند این خفت و حقارت را.با این حال همچنان آینده نوید بخش روزهای خوب خواهد بود. روزهایی که همیشه آرزو داشتیم بیایند اما نیامدند. توقع زیادی هم نداشتیم. فقط خواستیم کمتر غمگین باشیم. فقط خواستیم کمی از زندگی لذت ببریم و اگر شد غم را به انزوا بکشانیم. افسوس که روزها سپری شد و خودمان بیشتر به کنج انزوا میخکوب شدیم. آرزو ها آرزو بودند و برآورده نشدند و ما حتما بی آرزو تر شدیم و البته بی حس تر. و خود این بی پناه مان کرد در برابر هجوم این اژدهای سیاه. چه بسی ما که روزگاری، سرکشانه غم را به مبارزه می طلبیدیم حالا آرام در گوشه ای خزیده ایم و تسلیم این پیامد ناگوار شده ایم..چه موجودات کله شقی هستیم. امان از توهمات بی پایان. امان از محالات محال. با همه ی این تجربیات شکست خورده  باز هم امید داریم که روزگار خوش از راه برسد و شیرینی اش کام تلخ مان را شیرین کند و مزه اش تا مدت ها زیر زبان مان باقی بماند...</description>
                <category>عرفان حسینی</category>
                <author>عرفان حسینی</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2020 00:30:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به وقت صبح</title>
                <link>https://virgool.io/@Hichh/%D8%A8%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%B5%D8%A8%D8%AD-aqfgl1aafkwx</link>
                <description>و به هنگام صبح زندگانی و حرکت آغاز می‌شود. پرندگان نغمه خوان شروع روز جدید خود را به همگان اعلام می کنند و از دیگر گونه های خلقت می خواهند که پویایی و تحرک را جایگزین انفعال کنند. به واقع نغمه خوانی پرندگان ابرها را نیز به حرکت وادار می‌کند. چنانکه این توده های عظیم سیال، با شروع صبح بار سفر می‌بندند و ماجراجویی جدیدی آغاز می‌کنند. قبل از سر رسیدن آفتاب، این موجودات بلند پروازِ حیات بخش، بعد از ساعتی رکود دوباره به ما یادآور می‌شوند که باید زیستن را از نو آغاز کرد. حتی مردمان سبزپوش نیز با جنب و جوش گنجشک ها روی دستان بخشنده خود متوجه شروع روزی دگر می شوند.آفتاب امید بخش و روشنا دهنده است همانطور که روی سیاه ابرها را می شوید و سیاهی ها و تاریکی ها را می زداید و سپیدی و پاکیزگی آنها را به رخ ما می‌کشد. با رنگ طلایی خود ارزشمندی پدیده ها را متذکر می‌شود. نسیم نیز به تبعیت از ستاره سوزان، نوازش روح انگیز خود را پایان می‌بخشد تا ما یک روز دیگر به انتظارش بنشینیم. زنبورها وز وز کنان به دنبال لقمه ای نان حلال بین گلها حرکت می‌کنند تا دهان خود را شیرین کنند. شاید با وز وز پایان ناپذیرشان به پیغام می‌دهند که ما شگفت انگیز ترین کار که همان مکیدن شهد گل ها باشد را داریم و هر روز گرد زیباترین آفریده های خداوند میگردیم و کامی از آن ها میگریم. گلها نیز داستان دیگری دارند. قبل از رسیدن آفتاب برای آخرین بار خود را کش و قوس می‌دهند و از استراحت نیمه شب لذت می‌برند و کم کم آماده می‌شوند تا با رسیدن آفتاب صورت های رنگارنگ خود را وقف آن کنند و درخششی بی پایان در تمام روز داشته باشند... </description>
                <category>عرفان حسینی</category>
                <author>عرفان حسینی</author>
                <pubDate>Fri, 17 Apr 2020 21:19:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قضاوت کردن از نظر من</title>
                <link>https://virgool.io/@Hichh/%D9%82%D8%B6%D8%A7%D9%88%D8%AA-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%B8%D8%B1-%D9%85%D9%86-l3dj5d2uxxme</link>
                <description>داشتم فکر میکردم راجب اینکه وقتی ما آدما رو قضاوت میکنیم هیچ نگاهی به پیشینه ی اون آدم نداریم. مثلا وقتی رفتار خارج از عرفی انجام میدن یا کاری که معقولانه به نظر نمیاد، سریع دنبال این هستیم که دلیل بیاریم و به نتیجه نهایی برسیم که چرا فلان کارو انجام داد. البته باید گفت طبیعی هست یه بخشی از این. یعنی قضاوت کردن. ما همیشه در حال قضاوت کردن خودمون و دیگران هستیم. بعضی وقتا بدون اینکه متوجه باشیم( نمیدونم میشه گفت بی اختیار یا نه). نمیتونیم بگیم قضاوت نمی‌کنیم. نهایت کاری که میتونیم انجام بدیم اینه که دیرتر قضاوت کنیم. حتی وقتی که ظاهرا وانمود میکنیم که قصدی بر قضاوت عجولانه همون لحظه هم داریم با قضاوت فعلی مون از اون فرد یا ماجرا جلو میریم. همیشه باید یه چیزی باشه بتونیم طبق اون تصمیم گیری کنیم. امکان نداره هیچ قضاوتی راجب اتفاقات اطراف نداشته باشیم. در واقع زمانی که میگی حالم بهم میخوره از فلان چیز، یعنی قضاوت کردی و به این نتیجه رسیدی که اون چیز بدردنخوره و به همین خاطر بی تفاوت شدی راجبش.داشتم میگفتم که قضاوت ما معمولا سطحی هست و نگاهی به عمق ماجرا نداریم. نیازی هم نیست. به چه درد ما میخوره. با همون نگاه نک لایه ای کل عمر با پدیده های اطراف ارتباط برقرار کردیم. حالا نوع نگاهمون رو عوض کنیم که چی بشه. چرا چیزی که ثابت شدست رو تغییر بدیم. عمق ماجرا معمولا دور از دسترسه و دردسر ساز. ما رو مجبور میکنه فکر کنیم. خیلی وقتا هم تلخه...خود ما هم نیاز وابسته به قضاوت آدما هستیم. نیاز به تحسین و تشویق و دیده شدن داریم. هر چقدر هم که انسان خودساخته ای باشیم، خیلی از رفتارامون برای این انجام میشه که مقبولیت کسب کنیم و کنه تعداد آدمایی واقعا برای دل خودشون زندگی کنن..- پس به نظرم نمیشه قضاوت نکرد. ناخودآگاه در حال قضاوت هستیم و بر همین اساس روابط مادی و معنوی خودمون رو با جهان پی ریزی میکنیم. راهکاری که به نظرم میرسه این هست که قضاوت هامون رو مطرح نکنیم. نه بخاطر اینکه شرم آور یا خجالت إور هستن. چون قرار نیست هرکسی از بغل مون رد میشه رو واکاوی کنیم و حقیقت درونش رو بهش گوشزد کنیم. اینطوری خودمونم کمتر قضاوت میشیم. یعنی قضاوتی که از طرف داشتیم رو برای خودمون نگه داریم. در طول زمان می سنجیم و بازم بالا پایین میکنیم ببینیم چقدر درست بوده، غلط بوده و اگه بوده اصلاحش کنیم. از طرفی کسی ناراحت نمیشه با این کار و نکته ی مهم اینه که ما با این کار یعنی به تاخیر انداختن قضاوت متوجه میشیم که بیشتر افکار ما راجب دیگران، راجب خودمون و.. هرچیزی اطرافمون هست پوچه. بی معنی هست. واقعی نیست. زمان به ما ثابت میکنه تا چه اندازه ی فاجعه ای اشتباه فهمیدیم. مسیر رو عوضی رفتیم. حالا شما کلی ادعا داشته باش راجب انسان شناسی و روانشناسی. لایه های پنهانی وجود داره که تفاوت رو رقم میزنه پیش بینی هارو ناکام میذاره. در صورتی که ماها خیلی موشکافانه هم به اطراف نگاه کنیم، بازم نمیتونیم با اطمینان از شناخت وقایع و آدم‌ها حرف بزنیم. البته خیلی خوبه که آدم به عمق و لابه های ناپیدای اطرافش نگاه کنه. و قطعا این نوع نگاه از ما انسان آگاه تری میسازه که بیش از دیگران علت ها رو درک میکنه. منتهی بحث سر اینه که با همه هوش و ذکاوت و تجربه آدمیزاد بازم احتمال اشتباه بسیار زیاده. قضاوت و سرزنش و... همیشه هست. مهم اینه مه به رسمیت نشناسیم. بازم کلیشه ای شد. منظورم اینه که کمتر قبول شون کنیم به عنوان حکم واجب. فرضیه و احتمال در نظر بگیریم. یا میشه گفت درصدی نگاه کنیم به ماجرا! مثلا میگیم از قضاوتمون راجب فلان داستان هشتاد درصد مطمئنیم. حالا با احتساب این درصد راجب اون حرف بزنیم. توجه میکنیم و راجب اون بیست درصد شکی باقی مونده کنجکاو تر میشیم تا از صحت قضاوت خودمون آگاه بشیم. میتونیم با دیدگاه تحقیقی به دنبال حقیقت ماجرا بریم. مثل یه دانشمند که همیشه دنبال کشف واقعیت و راز رمزها هست و نا زمانی که از کشفیاتش مطمئن نشده اونارو منتشر نمیکنه. همه ی این حرفا برای کسی هست که تمایزی بین ظاهر و باطن قائل بشه و اصلا فکر کردن و تاثیر اعمال و رفتارش براش مهم باشه. - قضاوت بی هیچ سخن گزافه ای کار اعتیاد آوری هست و همه ی ما بهش معتاد هستیم کم و بیش. چه بهتر اینکه با زبان آلوده به تقصیر خود این کلمات رو دود نکینم در صورت شنونده و با این دود نه چهره ی خود را سیاه کنیم و نه به صورت دیگران چنگال بکشیم. </description>
                <category>عرفان حسینی</category>
                <author>عرفان حسینی</author>
                <pubDate>Fri, 17 Apr 2020 20:41:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک ساعت ملاقات با آسمان!</title>
                <link>https://virgool.io/@Hichh/%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%82%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-cexadwiksmlt</link>
                <description>رقص ابرها! از دیشب تا صبح کم و بیش باران باریده. اکنون خبری از بارش باران نیست. هوا پاک و صاف شده. همه چیز بی عیب به نظر می رسد. سر سبزی درختان بیش از قبل به چشم می آید. گویی رنگ تازگی پاشیده اند به همه چیز که اینطور چشمگیر خودنمایی می‌کنند. روی پشت بام ایستاده ام به سمت آسمان. کوه پیش رویم است. شادابی و سرخوشی تمام وجودم را فرا گرفته. انگار تن و بدنم تازه شده. به ابرها می نگرم. سیاه و سفید، مجموع و منفرد حرکت می کنند به سوی ناکجا آباد. تمام گستره ی آسمان را احاطه کرده اند به مانند نگهبانان آسمان. نسیم خنکی وزیدن گرفته. روح را جلا می بخشد. به اعماق وجود انسان نفوذ می‌کند. حسی فراتر از سرخوشی و سرزندگی دارد. به طور خیال انگیزی ناباورانه است. اصلا از جنس لذات زمینی نیست. ناب و بی همتاست. آدم دلش می‌خواهد خودش را در این فضا غرق کند، رویا ببافد، تجسم کند، پرواز کند و این پرواز هیچ خاتمه ای نداشته باشد.به طرز شگفت انگیزی همه جا دیدنی شده. از آن سو ابرها به دل کوه زده اند و بدون عجله از دامنه کوه بالا می روند. آه که چقدر این منظره خیره کننده است. نمی توانم شوق خودم را پنهان کنم. حتما باید خوشبخت باشی تا فرصت دیدن چنین مناظری را پیدا کنی. از سوی دیگر پرندگان را می‌بینم که سرود زندگی سر می‌دهند و دسته دسته در قلمرو جاویدانشان یعنی آسمان به پرواز در می آیند. حال بی مانندی دارند. چرا که به واقع در ابرها سیر می‌کنند. هر لحظه شک میکنم نکند این وهم و خیال باشد اما نه. نوازش نسیم را روی صورت خود حس میکنم. حتما واقعیت دارد. لحظه ای سرگرم نوشتن شدم و در همین حین مه سر تا سر کوه را فراگرفته و همین طور پیشروی می‌کند. باران بهاری شروع به باریدن کرده. البته کم رمق است. آسمان و کوه و زمین به طور کامل زیر سیطره ابرها رفته است.باران طوری می بارد که گویی مردد است. گاهی شدت می گیرد و لحظه ای بعد آهنگ رفتن کوک می‌کند. فقط دارد اعلام حضور می‌کند. پرندگان برای لحظه ای نغمه خوانی خود را متوقف نمی‌کنند اما با شدت گرفتن باران به جای امنی رفته تا گرفتار قطرات باران نشوند. حالا نوبت قدرت‌نمایی باران است. لحظاتی یا تمام قدرت می بارد و به نوعی زور آخر خود را می‌زند تا هر قدر که می تواند زمین را سیراب کند. سپس نرم نرمک از شدت آن کاسته می شود. و بالاخره قطرات باران به سمت اتمام می روند. ابرها رفته رفته از کوه رد می شوند و به سمت مقصد بعدی می‌روند. پایانی بر سفرشان نیست. از نو نغمه خوانان شروع به نغمه سرایی می‌کنند و نسیم دوباره با لطافت روح بخش خود ما را از این دنیای پست جدا می‌کند. آه که این تجربه ای بی همتاست. نفس کشیدن در چنین هوایی زندگی را در کالبد ما می دمد. از این بالا همه چیز زیباتر است. باشکوه و چیزه ناپذیر جلوه می‌کند. به تمام معنا زندگیست. خود زندگی. هر آنچه ما بخاطرش گذران حیات میکنیم. لکه ابر مانند پنبه از جلوی کوه رد می‌شود و همینطور که ارتفاع می‌گیرد، رشته رشته جدا شده و محو می‌گردد. دوباره گروه دیگری از ابرها رهسپار کوه شده اند. قصد سفر دارند. منظره ای تخیل انگیز ایجاد شده. نخل های سبز پوشی که سر به سوی آسمان دارند و درست پشت آنها توده های ابر سفید رقص کنان حرکت می کنند. حتما نخل ها آرزو داشتند که بلند تر می بودند تا ابر را با تمام وجود در آغوش بگیرند. باری که با همین قامت هم از آدمیان نیک بخت ترند. دوست دارم بی وقفه آسمان را تماشا کنم. لذتی فراتر از تصور دارد. وصف کردنی نیست.نسیم رو به سردی می رود اما چه کسی اهمیت می‌دهد. زیرا همچنان می‌شود از این هوا لذت برد. هر اندازه تلاش کنم نمی‌توانم منظره ماورایی را توصیف کنم. فقط سعی میکنم جسمم را رها کنم میان آسمان تا تک تک ذرات بدنم از این نعمت بهره مند شوند. به هر سو می‌نگرم تنها زندگی دستگیرم می‌شود. خبری از هرج و مرج و اصوات ناخوش و یاس نیست. هرچه هست امید است و زندگی. بدون هیچ اغراقی از دیدن این صحنه ها هیجان زده شده ام و شوق بی پایانی برای تماشا کردنشان دارم. فکر می‌کنم که آیا دیگران نیز با همین دقت و جستجو وار به چنین مناظری نگریسته اند؟ شاید بعضی ها مسخره کنند و آن را خیال بنامند. ولی از نظر من نمونه ی کامل زیستن است. باید محو تماشا شد و خود را غرق در فضای آکنده از عطر زندگی کرد. باید جسم خود را برای دقایقی به فراموشی بسپاریم و با روح خود آسمان را سیر کنیم...در هنگام نوشتن این کلمات لایه نازکی از ابر که شبیه گرد و غبار است فضای آسمان را پر می‌کند. گمان کنم تا ثانیه ای دیگر اجازه شرفیابی به خورشید را خواهند داد. حیف و صد حیف که نمی‌شود برای همیشه خود را تسلیم عظمت آسمان کرد و به تماشایش نشست. به هر طریق باید از آسمان به زمین بیایم و زندگانی را از سر بگیرم. اما این تجربه بی شک جز درخشان ترین صفحات زندگی من بود. آرزومندم که بار دگر فرصت یابم و نمایش آسمان را به تماشا بنشینم... </description>
                <category>عرفان حسینی</category>
                <author>عرفان حسینی</author>
                <pubDate>Tue, 14 Apr 2020 12:47:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلبه چوبی| داستان کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@Hichh/%DA%A9%D9%84%D8%A8%D9%87-%DA%86%D9%88%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-fyttvbarxdwh</link>
                <description>کلبه چوبی کوچکی بود کنار ساحل. به زحمت هفتاد متر می شد. ساکن آن پیرمرد مو سپید جا افتاده ای بود که از خیلی وقت پیش آنجا زندگی می کرد. شبیه خانه های متروکه بود. تا کیلومترها دور تر ازآن هیچ خانه ای وجود نداشت.  در واقع ساحل بلا استفاده ای بود. پیرمرد شب  و روز خود را در همین کلبه می گذراند. پنجره ی مربعی شکل نسبتا بزرگی داشت رو به دریا. امواج دریا، جذر و مد، طلوع و غروب خورشید. همه را از این پنجره می دید. خانه اش فاصله زیادی با جنگل نداشت. خودش اینجا را انتخاب کرده بود. هر روز می رفت داخل جنگل، چوب جمع می کرد و آنها را می آورد خانه. بعد کنده کاری انجام میداد روی چوب ها و اشکال هنری می ساخت. کارش همین بود. چندتایی کار که آماده می کرد، با اتوبوس به سمت شهر می رفت تا آنها را بفروشد. امرار و معاش می کرد از همین طریق. صورت پیرمرد با گونه های درشتش قابل تشخیص بود. از ریش خوشش نمی آمد. موهای پر پشتی داشت. چین و چروک ها جا خوش کرده بودند روی پیشانی اش. اندام متناسبی داشت. سالی و ماهی می گذشت که کسی بیاید سمت ساحل و به ناچار احوال پیرمرد را بپرسد. خوش و بشی می کرد و می رفت تا وقت نامعلوم بعدی که کس دیگری بیاید. بیشتر از اینکه با انسان سر و کار داشته باشد، با حیوانات سرکار داشت. هر از گاهی تنی به آب میزد. شب ها زیر نور مهتاب شعر می خواند. بعضی وقت ها بلند بلند آواز می خواند. ماهیگری بلد بود ولی کمتر سمتش می رفت. با این کارها خودش را مشغول می کرد. داخل خانه هم چیزهایی داشت که مایه تسلی خاطرش بودند. چندتا قاب عکس آویزان روی دیوار، یک آلبوم قدیمی خاک خورده و وسایل کار. زندگی اش در همین چیزها خلاصه شده بود. چند روز یکبار به شهر می رفت بر میگشت. با آدم های معدودی برخورد داشت. مختصر و مفید. وقتی کارش در شهر تمام می شد، برمیگشت سمت اقامتگاهش. اکثر اوقات تنا آدم داخل اتوبوس بود. در طول سال بارها و بارها این کار را انجام میداد. عمری را به این سبک زندگی گذرانده بود. اتوبوس یکشنبه ها ساعت ده صبح از آنجا می گذشت. طبق معمول هر هفته آماده شد تا سوار اتوبوس شود و برود به سمت شهر. اتوبوس کهنه قرمز رنگی بود که به سادگی قابل تشخیص بود. ترمز زد جلوی پای او. سوار شد. با راننده که مردی لاغر اندام بود سلام و احوالپرسی کرد. از معدود انسان هایی بود که هر هفته می دید. با صحنه ی عجیبی رو به رو شد. پسر جوانی ردیف اول نشسته بود. نگاهی به پسرک انداخت و مطمئن شد که از بومیان منطقه نیست. رفت جلوتر تا رسید به ردیف آخر اتوبوس. روی صندلی سمت راست که جایگاه اختصاصی خودش بود نشست. شیشه پنجره را پایین کشید تا هوایی بخورد. راننده و مرد جوان مشغول صحبت با یکدیگر بودند. راننده همان داستان های قدیمی را تعریف می کرد برای او. اینکه در جوانی خیلی خوشتیپ بوده و خیلی خواهان داشته و موقعیت های فراوانی را از دست داده بخاطر دل پاکش و از این حرفها. البته بیشتر روی خوش قیافه بودنش تاکید داشت. ظاهرا دخترهای دهات شان آرزو می کردند زن او بشوند اما تقدیر سرنوشت دیگری را برایش رقم زده بود و مجبور شده بود به اجبار با دختری ازدواج کند که خیلی مورد پسندش نبود. به هر حال این اراجیف را صدها بار برایش تعریف کرده بود. علاقه ای به شنیدن دوباره آنها نداشت. بی اعتنا به راننده، به صدای باد گوش سپرده بود. نمی خواست به چیز دیگری فکر کند. همینطور که در احوالات خودش غرق شده بود، دید که پسر جوان با گام های شمرده به سمتش می آید. خودش را جمع و جور کرد. از آدمها فراری بود. زیاد حرف نمی زد. از پر حرفی نفرت داشت. با این حال بدش نیامد تا زمان رسیدن به شهر سرگرم صحبت شود. از همان ابتدا کمی کنجکاو شده بود نسبت به پسرک. پسر سلام کرد و باهم خوش و بشی انجام دادند. پرسید می تواند کنار پیرمرد بنشیند؟ پیرمرد گفت موردی ندارد. گفت از راننده شنیده که شما چندین سال است اینجا زندگی می کنید. برای همین من گفتم شاید شما بتوانید به سوالم پاسخ دهید. پیرمرد خیره شده بود به لب های پسرک. گفت به دنبال گیاهی است که می تواند حافظه انسان را پاک کند. خاطرات بدش را برای همیشه محو کند. عجیب ترین چیزی بود که پی کرد شنیده بود. خواست بپرسد که برای چه دنبال چنین گیاهی است که مرد جوان پرید وسط حرفش. گفت که زندگی سختی داشته. پر از مصیبت، سختی، گرفتاری و خلاصه آزاردهنده بوده. آنقدر وحشتناک که دلش نمی‌خواست حتی لحظه ای به یاد آن دوران بیفتد. به همین خاطر دنبال چنین گیاهی بود و تا آنجا آمده بود و در جنگل جستجو می‌کرد. اول خواست جوابی از سر رفع مسئولیت به او بدهد. ولی تصمیم گرفت که جواب کاملی بدهد. صدایش را صاف کرد. گفت: اگر چنین گیاهی وجود داشت حتما همه انسان ها طالب آن بودند. می خواستن با آن همه ی خاطرات بد خود را از حافظه پاک کنند. بگذار تا بیشتر راجب این موضوع صحبت کنیم. می خواهم برای تو داستانی تعریف کنم. داستان زندگی خودم. پیرمرد نفس عمیقی کشید طوری که انگار میخواست برای مسابقه ماراتن آماده شود. شروع کرد به تعریف کردن. بغض کرد. گفت وقتی دوازده ساله بوده پدر و مادرش را بر اثر بیماری از دست داده. از پشتوانه هایش خانه ای ماند و خاکستری. دیگر خبری از نوازش پدر و بوسه مادر نبود. بی پناه شده بود. تنها و بی کس. بعد از آن در به در به دنبال کار بود تا گذران عمر کند. هر طوری شده خودش را زنده نگه دارد. ادامه مسیر را طی کند. به عنوان یک پسر دوازده ساله شاید چیز زیادی از پدر و مادر نمی فهمیده. طبیعی هم بوده. هر روز و هر شب خاطره ی پدر و مادرش را با خودش حمل میکرده. دردناک بوده ولی به او یادآوری میکرده که باید ادامه دهد. قاب عکسی مانده بود از آن دو نفر هر شب با بوسه مادر به خواب می‌رفته. قبل از خواب پدر را در آغوش می گرفته و.. تا هجده سالگی مدام شغل عوض می‌کرده چون به او اعتماد نمی کردند. تا اینکه پس از مدتی کار ثابتی پیدا می‌کند و به نوعی حالا می‌تواند به آینده هم فکر کند. شش سال پیش وقتی دوازده سال داشت، همه چیز ویران شده بود. خودش، زندگی اش و هر چه بود و نبود. برای همیشه عزادار شده بود. غم جزئی از وجودش شده بود. از این خرابه یک قاب عکس باقی مانده بود. همین بازمانده به او کمک می‌کرد تا دوباره زندگی را از سر بگیرد. روی ویرانه ها خانه ای ساخته بود. بعد از اینکه چندسال توانسته بود خوب کار کند و پس اندازی جمع کند به فکر ازدواج افتاده بود. اتفاقا با دختر شیرین زبانی دوست شده بود و کم کم علاقه ای بین آنها شکل گرفته بود. از آن عشق های بی رمق نبود. واقعا چیزی بین آنها بود که می توانست زندگی بسازد. به هر طریق با آن زن ازدواج کرده بود. ایام خوشی را باهم گذرانده بودند. حس می‌کرد به خوشبختی نزدیک تر شده. از گذراندن وقت کنار آن زن لذت می برد. شادی و گریه شان را با هم تقسیم می کردند. [جز/یات بیشتر] دوشادوش هم زندگی را پیش می بردند. یک زوج کامل بودند. هرچند هنوز خاطرات درونش می‌جوشیدند. زنش به شنا کردن علاقه ی زیادی داشت و باید گفت که شناگر هم بود. خودش هم بی میل نبود. گرچه قدم زدن را ترجیح می‌داد. به همین خاطر زیاد به ساحل می رفتند. اکثر اوقات مشغول قدم زدن روی شن های گرم می شد. حلزون های ریز را ناخواسته با پاهایش له می‌کرد و سرگرم فکر کردن می‌شد. در این بین زنش هم طبق معمول ماهرانه در دریا شنا میکرد. همینطور که راه می‌رفت شنا کردن او را تماشا می‌کرد. با لبخندش او را همراهی می‌کرد. به خودش افتخار می‌کرد از اینکه با  چنین انسانی شریک زندگی اش شده است. پس از شنا کردن به سمت او می آمد و دست و در دست همدیگر راه می رفتند از تلخ و شیرین زندگی سخن می گفتند. گاهی ساحل را با صدای خنده شان به لرزه در می آوردند، گاهی هم آنقدر بی صدا گریه می کردند که هیچکس نمی‌دانست وجود دارند. هفته ای دو سه بار همین کارها را انجام می‌دادند. بستگی به اینکه چقدر وقت آزاد داشتند. بالاخره یکی از این روزها ساعت دوازده ظهر به سمت ساحل رفتند. آفتاب بی تعارف می‌تابید. شم ها سوزان بودند. ساحل خلوت بود. به آنجا رسیدند. چند دقیقه ای با هم حرف زدند. حرفهای معمولی. راجب ماهیگیری و... لباس ها را در آوردند و  هر کدام مشغول کار مورد علاقه خود شدند. آرام آرام و از سر لذت روی شن ها گام بر می‌داشت. همزمان به حرفهای زنش راجب ماهیگیری فکر می‌کرد. مثل همیشه لبخند زنان به متوجه شنا کردن او بود. یک روز عادی مثل بقیه روزها. قرار نبود اتفاق خاصی بیفتد. همینطور که قدم می‌زد متوجه شد که زنش را به سختی می تواند ببیند. رفته بود وسط دریا. بعضی وقت ها این کار را انجام می‌داد. شناگر ماهری بود. جای نگرانی وجود نداشت. اما در یک لحظه همه چیز عوض شد. سرنوشت جور دیگری رقم خورد. دریا طوفانی شد. امواج خروشان به حرکت در آمدند و فاجعه اتفاق افتاد. زن عزیزش گرفتار چنگال قدرتمند زمانه شده بود. مات و مبهوت خیره مانده بود به دریا. چند نفر که شنا بلد بودند پریدند توی آب که جلوی غرق  شدن آن را بگیرند.  دستانش را روی سرش گذاشته بود. ریز ریز اشک می‌ریخت. کار از کار گذشته بود. دوباره همه چیز ویران شده بود. سیاهی چیره شده بود. زن عزیزش را از دست داده بود. سقوط کرده بود به ژرف ترین چاه. تک تک ثانیه هایی که با هم گذارنده بودند از جلوی چشمش گذشت. چندماهی از غم همسرش لب به غذا نمی زد. اهمیتی نمی‌داد به زنده بودن. مدام با خودش تکرار می‌کرد دنیا وفا ندارد.... بعد از گذشت چندماه فهمید که نمی تواند بدون خاطره‌ی آن زن زندگی کند. راز تک و تنها زندگی کردن کنار دریا در آن کلبه چوبی هم همین بود. به دلیل عشق خارج از وصف همسرش به دریا، خواست تا همیشه آنجا زندگی کند. قبول کرد که دیگر همسری وجود ندارد. قبول کرد که زندگی اش برای همیشه تغییر کرده. اما نمی‌خواست فراموش کند. همچنین نمی‌خواست یاد همسرش برایش عذاب آور باشد. به همین دلیل آن کلبه چوبی کنار دریا را خرید تا آنجا زندگی کند. تنها و با یاد همسر و پدر و مادرش. پذیرفت که یاد و خاطره آن ها اگرچه چنگ بر دلش می‌زد اما تنها چیزهای مهمی بود که در طول عمرش می‌توانست به داشتن شان افتخار کند. نه اینکه  خاطرات آزارش نمی‌داد، نه. مگر می‌شد مرگ انسان هایی که بهشان عشق می ورزید آزرده خاطرش نکند اما خاطره ها برایش با ارزش بودند. بخشی از وجودش. حذف شدنی نبودند. بعد از این همه داستان تعریف کردن به مرد جوان گفت هدفش از این حرف ها این نبوده که باید از ویرانه ها آبادی ساخت یا شکست پلی است به سمت پیروزی. اتفاقا گاهی اوقات شکست ما را جوری له می‌کند که زنده بودن عذاب آور می‌شود. اصلا حرفش این نبود که شکست ها و سیاهی ها از ما انسان بهتری می سازد و قوی‌تر مان می‌کند. فقط می خواهد بگوید خاطرات بخش جدایی ناپذیر وجود ما هستند. بد یا خوب باید قبول کرد چنین چیزهایی تا ابد وجود دارند. هیچوقت نمی توانیم از حافظه پاکش کنیم. از گزندشان در امان نیستیم. باید مثل یک انسان بالغ با خاطرات برخورد کرد. بهشان اهمیت داد. توجه کرد. البته که نباید غرق شد در خاطرات. اگر بخواهیم سرکوب شان کنیم یا نادیده اش بگیریم بالاخره از یک جایی خودشان را نشان خواهند داد و روح ما را مخدوش می‌کنند. بهتر اینست که آزادانه در کنار هم زندگی کنیم. بپذیریم وجود دارند و بخشی از ما درون آنها نهان شده.... </description>
                <category>عرفان حسینی</category>
                <author>عرفان حسینی</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2020 02:35:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معنای زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Hichh/%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-nxwxylf6kevx</link>
                <description>به خودش گفت اصلا آدم بودن چه فایده ای دارد؟ مگر غیر از خوردن و خوابیدن و ناکام ماندن و غم و نا امیدی است. جز این نیست. هر آدمی به اندازه خودش عمر می‌کند. نصف عمرش صرف خوابیدن و خوردن می‌شود. نصف دیگرش بیشتر درگیر غم و غصه است. بالاخره همه ما دیر یا زود به این باور می رسیم که لحظات شاد در زندگی کمیاب هستند. موقتی و ناپایدار. غم است که می‌ماند. جا خوش می‌کند. همراه آدم می شود. پا به پای آدم پیش می‌رود. همین غصه خیلی وقت ها جسم آدم را مریض احوال می‌کند و باعث هزار اتفاق است. بقیه عمر هم به مریض احوالی می گذرد. پس چه لذتی دارد؟ چرا زندگی می‌کنیم؟ نفس کشیدن ما چه فایده ای دارد؟ زندگی هایمان سرشار از عشق دروغین و پوچ پوچ است. بی مفهوم. بی سر و ته. بی سرانجام. پر از شکست. پر از نرسیدن. پر از ظاهر نمایی. پر از نمایش حال خوب. با همه این ها چه چیزی درون زندگی است که آن را ادامه میدهیم یا اصلا آن را به وجود می آوریم؟ پشت سر هم این سوالات را با خودش تکرار می‌کرد. همزمان با آن دیوانه وار آهنگ می خواند. قفل شده بود روی یک آهنگ. به دنبال مفهوم لذت بخشی بود تا به آن چنگ بیندازد. به دنبال زیستن بود. به دنبال امید بود. به دنبال انگیزه بود اما چیزی وجود نداشت. چیزی نبود که او را به خودش جذب کند. همه بی معنی به نظر می رسیدند. تمام خوبی ها از نظر او محو شده  بودند. شاید اصلا وجود نداشتند. شاید از اول مفهوم زندگی را به ما اشتباه فهمانده بودند. غم را می‌فهمید. درد را  می فهمید. رنج را می فهمید اما زندگی را نه. شاید زندگی همین ها بود. شاید یک عمر به دروغ گفته بودند که باید به دنبال شادی گشت. باید امید داشت باید خوشحال بود. شاید اینها آنقدر ناچیز بودند که به هرکسی نمی رسید. باید سالها در صف می‌ماندی تا لحظه ای حال خوش نصیب تو شود. بعد هم پیدایش نمیشد تا هزارسال دیگر. تا اندازه ای که یادت نمی‌داند که اصلا قیافه شادی چه شکلی بوده است. هر وقت دلتنگ می‌شدی، هر وقت دلت زندگی میخواست فقط میدانستی یک چیزهایی هم وجود داشته. هر چند اندک هر چند بعید. ولی باز به دنبال همین بی مقدار بودی. چون مفهموم زندگی در آن گنجانده شده بود. بی اندازه پهناور. بی اندازه ژرف. شاید هم اینطور نبود. به هر حال هم سفر همیشگی اش درد و غم بودند. آن دو را خوب می‌شناخت. با نگریستن به درد زندگی را شناخته بود. غم، روزگار را برایش معنا کرده بود. شادی غریبه بود. بی نام و نشان بود. با خودش گفت زندگی همین دردها ست. همین هاست که ما را حرکت می‌دهد. هرچند به بهایی گزاف. هرچند تلخ و زهرآگین. درد آدم ها را چروکیده می‌کند و این تجربه نام می‌گیرد. باورش سخت بود. قبول کردنش سخت تر. بله زندگی مترادف درد و رنج است. زندگی به معنی امید و حال خوب و خنده و شادی نیست. بی شک درد و زیستن به هم گره خورده اند. عهدی ناگسستنی بسته اند به قدمت وجود انسان... </description>
                <category>عرفان حسینی</category>
                <author>عرفان حسینی</author>
                <pubDate>Tue, 07 Apr 2020 23:26:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رها میان باد</title>
                <link>https://virgool.io/@Hichh/%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-fars5ic4tl4u</link>
                <description>در میان انبوه گل های سرو قامت راه می‌رفت. زمین و آسمان یکی شده بودند. دستانش را همچون عقاب بلند پروازی باز کرده بود و گویی پرواز می‌کرد. رها بود میان دشت. با هر قدم جهان را زیر پا می گذاشت. باد بند بند وجودش را نوازش می کرد. با بینی اش بوی گل ها را می مکید. عضلات صورتش مانند امواج دریا بالا و پایین می رفتند. بی اختیار ابرها را حرکت می‌داد. هوهوی باد به جلو می راندش. سرشار از حس رضایت شده بود. غرق در لذتی عمیق بود. شادی پی در پی نجوا می‌کرد. انگار غم بی معنی ترین واژه عالم بود.....</description>
                <category>عرفان حسینی</category>
                <author>عرفان حسینی</author>
                <pubDate>Mon, 06 Apr 2020 16:40:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امان از دست مردم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Hichh/%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-w0gb10tseyeo</link>
                <description>مردم در مقابل مردممردم از اینکه مردم در خانه نمی مانند شاکی اند و مردم از خانه بیرون می‌روند تا ببینند مردم خانه مانده اند یا نه. با دیدن مردم در سطح شهر، مردم ناراحت به خانه باز می‌گردند و لعنت می فرستند به ارواح مردمی که قانون را رعایت نمی کنند! </description>
                <category>عرفان حسینی</category>
                <author>عرفان حسینی</author>
                <pubDate>Sun, 05 Apr 2020 01:32:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودشیفته| داستان کوتاه| بخش دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@Hichh/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4%DB%8C%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-yrezoseqjnqz</link>
                <description>پریشان از خواب بلند شد. آرزویش محقق نشده بود. خواب بدی دیده بود. لحظه ای بعد، مادر به استقبالش آمد. پرسید پسر عزیزش چیزی لازم ندارد؟ جوابی نداد. با هم به سمت سالن پذیرایی رفتند. مادر تعریف کرد که خاله زنگ زده. خبر داده که پسر بزرگش اقامت کانادا گرفته. تاکید کرد زیاد خوشحال نشده. به خاله گفته که هنوز مانده تا در حد و اندازه شاخ شمشاد ما بشود. عالی جناب از مادر تشکر کرد که قدر پسرش را می‌داند. آرزو کرد که ای کاش همه همین قدر فهم و شعور داشتند. از دست خاله عصبانی شده بود. فکر کرد دلیل خواب بدش همین بوده. گفت که خاله کمبود دارد و به همین خاطر این حرف را زده. تقصیری هم ندارد. ندیده از این چیزها. وگرنه ما که ناف مان را با این جور داستان ها بریده اند. تازگی ندارد برایمان. همه جوره موفق بوده ایم! گفت که حسودی هم می‌کند. حسودی هم دارد. کسی که همه چیز تمام باشد و بی نقص، کسی که هر روز صد نفر جلویش دولا راست می شوند، چند میلیارد پول و کلی مال و ثروت به امضایش گره خورده. همه احترام می‌گذارند از صمیم قلب به من. آدم محبوبی هستم. بالاخره یک عده ای که هیچ چیز ندارند، نه جایگاهی نه سوادی و نه پولی و... حسودی می‌کنند. مادر با ذکر خاطره ای راجب خاله و کمبود هایش حرف پسر را تایید کرد. به سالن پذيرايي رسیدند. مادر وارد آشپزخانه و سرگرم کار خودش شد. حضرت والا روی مبل جلوس کرد. تلویزیون را روشن کرد تا از اخبار روز مطلع شود. الکی که نبود. مدیر شرکتی بود و برو بیا داشت برای خودش. باید از اوضاع مطلع میشد. اخبارگو حرف می‌زد و او همزمان اخبار را تحلیل می کرد. خوشش آمد از قوه ادراکش. فکر کرد می تواند جای این کارشناس های هیچی نفهم به تلویزیون برود و حقیقت را به آنها بگوید... با خودش فکر کرد کاری هست در این دنیا که نتواند انجام دهد؟ جوابی پیدا نکرد. طبیعی بود. اخبار تمام شد. مادر خواست حرفی بزند. مانع شد. گفت به تمرکز نیاز دارد. ذهنش درگیر مشغله های مختلف بود. همین فکرها آزارش می‌داد. به خودش گفت اصلا من چرا باید مشغله داشته باشم؟ چرا یک سری فکر مرا آزار بدهد؟ من که نباید مثل بقیه ی آدمها خودم را درگیر این چیزها بکنم. ولی دست خودش نبود. این مورد ناخودآگاه بود و سمج. حتی دست بردار خواص هم نبود. همینطور که روی مبل دراز کشیده بود، مدتی مشغول فکر کردن شد زمان گذشت. متوجه نشد مادر بالای سرش ایستاده. مادر گفت که یکی از اقوام خیلی دور که سال ها بی خبر بوده از وجودشان، تماس گرفته اند و مثل اینکه قرار است شب به اینجا بیایند. از مادر پرسید: &quot; از سر و وضع شان خبر دارد؟&quot; مادر جواب داد: &quot; زیاد مطلع نیستم ولی قدیم خیلی وضع و اوضاع مرتبی نداشته اند. حالا دیگر نمی دانم به کجا رسیده اند&quot;. پسر رفت سمت اتاق تا آماده بشود برای استقبال مهمان ها. در راه به خودش گفت نکند معاشرت با آدم های سطح پایین باعث افت شخصیتی او شود. در همین فکرها بود که صدای زنگ آمد. مهمان از راه دور آمد. وارد شدند. چهار نفر بودند. دختر و پسر و پدر و مادر. به رسم ادب سلام و احوالپرسی کردند و عذرخواهی از بابت اینکه مزاحم شده اند. مادر آنها را به سمت سالن پذیرایی هدایت کرد. پسر بعد از چند دقیقه خودش را آشکار کرد. از روی رفع مسئولیت سلام کرد به مهمانان و با غرور روی مبل نشست. سگرمه ها درهم. مهمانان از حال و احوال شان گفتند. از اینگه در خانه ای صد متری زندگی می‌کنند و به لطف خدا زندگی آرامی دارند. نون بخور نمیری در می آوردند. زندگی راحتی نداشتند ولی سختی را پذیرفته بودند و سعی می‌کردند رفته رفته شرایط را بهتر کنند. بالاخره صحبت های بدرد نخورشان تمام شد و رئیس به خودش گفت که مردم به چه زندگی های حقیرانه ای راضی هستند. به نظرش اصلا منطقی نمی آمد. به هر حال، نوبت به او رسید. شروع کرد به تعریف کردن. البته به هیچ عنوان اهل تعریف نبود. صرفا از توانایی های خودش می گفت. از معدل های دوران دبیرستان تا دکترا را برای مهمانان یکی یکی گفت. مهمان ها به وجد آمده بودند از این همه سواد و تحصیلات. گفت چند مدتی است رئیس شرکتی بین المللی شده و با درایت او به جاهای خوبی رسیده اند. من چنانم و من فلانم و من..... میدان داری می‌کرد. کسی نبود که این طور فرصت ها را از دست بدهد. خلاصه حرف زدنش تمام شد. مهمان ها هم آماده رفتن شدند. تشکر کردند از پذیرائی میزبان و معذرت خواهی کردند بابت اینکه مزاحم شده اند. آدم های خوبی به نظرش آمدند. هرچند زیاد در شأن او نبودند. همین طور که نشسته بود یادش آمد که امشب رمان محبوبش را نخوانده بود. کتاب کم می‌خواند. شاید سالی پنج تا. ولی خودش را آدم کتاب خوانی می‌دانست. کمتر کتابی بود که نظر او را جلب کند. ولی این یکی فرق داشت. رمان جذابی بود. از خواندنش لذت می‌برد. ارتباط برقرار می‌کرد با داستان. شخصیت اصلی داستان آدم خودشیفته ای بود که شرح زندگی اش را نوشته بود. اینکه چطور به اینجا رسیده و چقدر آدم خاصی است و بقیه کودن هستند و.. شبیه به او بود. البته خودش قبول نداشت. فقط از روش داستان گفتن کتاب خوشش می آمد. لحظه ای در هنگام خواندن کتاب پیش خودش فکر نکرده بود که شباهتی به هم دارند. امکان نداشت کسی مثل او بشود. تک بود! کتاب را باز کرد. محو در لذت خواندن شد. جلو رفت تا رسید به صفحه ٢١٠ کتاب. صد صفحه دیگر مانده بود تا تمام شود. سطر به سطر کتاب را با توجه خاصی می خواند. به پاراگرافی رسید که میخکوب شد. نوشته بود: &quot;فقط یک لحظه تصور کردم همه ی احترام ها، همه ی موفقیت ها، همه به خود بالیدن ها، تعریف و تمجید ها. همه و همه اش مصنوعی بوده باشد. هیچ کدام واقعیت نداشته باشند. دنیا روی سرم خراب شد&quot; عصبانی شد. کتاب را بست. آن را پرت کرد به سمت دیگر پذیرایی. شروع کرد به راه رفتن در طول خانه. رفت و برگشت. رفت و برگشت. با حمله همه جانبه افکار پوچ رو به رو شده بود. دنیا در نظرش بی ارزش شده بود. تمام اتفاقات گذشته جلوی چشمش آمد. دوباره مرور کرد زندگی خود را. تلخ و شیرین. تمامش را. منتهی این بار با واقعیت ماجرا رو به رو شد. فهمید که از واقعیت فرار می‌کرده است. زندگی اش بر پایه دروغ بنا شده. تمام آنچه به داشتنش می بالید وجود خارجی نداشته است. این همه هیاهو برای هیچ. تهی تر از تهی. مغزش در حال منفجر شدن بود. در عرض ثانیه ای تمام داشته ها به نداشته تبدیل شده بود. زندگی روی سرش خراب شده بود. آن پارگراف مانند آتشی تمام وجودش را سوزانده بود. خاکستری مانده بود از آن آدم پر مدعا و تسخیر ناپذیر سابق. از درون می جوشید. زمان و مکان از نظرش محو شده بودند. بالاخره صبرش تمام شد. فریاد کشید. با تمام توان فریاد کشید. از عجز خودش ناله می کرد. اعتراف کرد که به هیچ دردی نمیخورد. گفت هیچوقت آدم خاصی نبودم. به حال خودش گریست. با حنجره ای همچون آتش بر افروخته فریاد می زد و صدای ناله هایش هوا را پر کرده بود...بخش اول همین داستان: http://vrgl.ir/Pq1TL </description>
                <category>عرفان حسینی</category>
                <author>عرفان حسینی</author>
                <pubDate>Sat, 04 Apr 2020 04:53:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودشیفته| داستان کوتاه| بخش اول</title>
                <link>https://virgool.io/@Hichh/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4%DB%8C%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-wbup9jg5jn5u</link>
                <description>یک روز عادی. ساعت ٧ صبح. آفتابی. لکه ای ابر در آسمان پیدا نمی شود. عالیجناب صبح با ناز و ادا از خواب خوش بلند می شود. چه خوابی هم که بوده. آخر خواب شان با انسان های معمولی فرق می‌کند. توی خواب هم عده ای قربان صدقه شان می روند هر شب. نوبتی البته. وزیری، وکیلی چیزی. با خواص سر و کار دارند. بعد از تخلیه اضافی جات از بدن، سر و صورت مبارک شان را شسته و صبح با شکوه خود را آغاز می‌کنند. خانوداه منتظر حضرت والا هستند تا صبحانه را با ایشان میل کنند. با کلی نرم نرم خودش را می رساند سر میز صبحانه. خانوداه از شدت شوق خود مقداری تعریف و تمجید حواله فرزند خوشتیب، باهوش شان می کنند و غش و ضعف می روند. فرزند لقمه ها یکی پس از دیگری با غرور مضاعف در حلقوم همایونی فرو می برد و اعضای خانواده در لذت تماشا محو می شوند. بالاخره غذا خوردن تمام می شود و سرکار آماده رفتن سرِکار می شود! اعضای خانه با لطافت تمام بدرقه اش می کنند. جلوی در منتظر می ایستد تا راننده بیاید. سوار ماشین می شود. برای راننده دستی بلند می کند به نشانه سلام. روی صندلی عقب می نشیند. در طول راه یک کلام حرف نمی زند با راننده. دلیل دارد. قضاوت نکنید. چون اگر با آدم های معمولی خوش و بش کند که دیگر معمولی نیست. تمام مدت به آینه جلوی ماشین خیره می شود و خودش را نگاه می کند. با خودش زمزمه می‌کند که مگر امکان دارد این همه زیبایی و کمالات و هرچه خوبی در این جهان وجود دارد در یک نفر جمع بشود؟ به جوابی نمی رسد. خب او یک انسان معمولی نیست. به مقصد می رسد. از ماشین پیاده می شود و وارد محل کار شده و یکی یکی پله ها را با ملایمت خاصی طی می‌کند. سر بالا و سینه سپر. خنده به لب. همچنان که عبور میکند، کارمندانِ تا کمر خم شده، به آقای رئیس ادای احترام می‌کنند. هر دفعه که رئیس صدایش میکنند قند توی  دلش آب می شود. اذن عبور می دهد و به مسیرش ادامه می دهد. لحظه ای از خودش دلخور می شود که چرا اجازه داده افرادی پست به او سلام کنند ولی خب چه کند که قلب مهربانی دارد. فراموش می‌کند. به دفتر کار می رسد. آبدارچی در را باز می کند و عطر حضور اعلا حضرت در اتاق می پیچد. پشت میز می نشیند. بالاخره روز آغاز می شود. پرونده ها را یکی پس از دیگری با دقت خاصی بررسی می‌کند. بی نقص. درجه یک. زیر دستان وارد و خارج اتاق می شوند و مراتب تشکر و چاپلوسی خود را به انجام می رسانند. منشی یاد آور می شود که یک ساعت دیگر جلسه ای ترتیب داده شده. جناب رئیس خودش را جمع و جور می‌کند. آماده جلسه می شود. وارد اتاق شده و جلسه شروع می شود. حالا اینجا دیگر یک جمع عادی نیست. جمع خود شیفته هاست. مسابقه ای پنهان بین آنها وجود دارد. ولی رئیس چیز دیگریست. بین همهمه ها شروع می‌کند به حرف زدن. همه ساکت می شوند. ببینید آقایان، شرکت با درایت و رهبری من روی قله های موفقیت ایستاده. اصلا نیاز نیست از من تشکر کنید. بالاخره من آدمی نیستم که کاری را خراب کنم یا بد انجام دهم. خودتان که می‌دانید. مخلص کلام اینکه قدر مدیر و محل کارتان را بدانید. قدردان من باشید. همه سری به نشانه تایید تکان دادند و رئیس را تمجید کردند. به نوبت شروع کردند به گزارش دادن. گزارش ها با تعریف از خود شروع می‌شد و با تعریف از رئیس به پایان می رسید. کم کم حوصله اش سر رفت. ختم جلسه را اعلام کرد. دوباره در راه حس بیزاری به او دست داد. حس کرد که به اندازه ای که باید قدردان او نبوده اند. ارزشش را آنطور که باید یادآور نشده اند. باز به یاد قلب مهربانش افتاد. از خودش تشکر کرد که اینقدر با محبت نسبت به دیگران برخورد می‌کند. آرزو کرد کاش دیگران هم مثل او خوش قلب بودند! ولی چه میشد کرد . هیچکس مثل او نمیشد. افسوس خورد از اینکه انسان های دیگری شبیه او وجود ندارند. به راهش ادامه داد. با بدرقه منشی وارد اتاق شد. از منشی خواست مزاحمش نشود تا برای مشکلات راه چاره ای بیندیشد. منشی با گفتن بله قربان درخواست او را اجابت کرد. فکر کرد که جلوی منشی گفته مشکلات. خواست به منشی توضیح بدهد که منظورش از مشکلات چیزهای کوچک بوده ولی منصرف شد. گفت ممکن است پر رو بشود. نسشت روی صندلی. در حال فکر کردن بود که دستش به گلدان روی میز خورد. افتاد و شکست. گفت که این گیاه خراب شده بود. بهتر که از بین رفت. تقصیر من نبود. من کار اشتباه انجام نمیدهم! حتما باید این اتفاق میفتاد. منشی را صدا زد تا بیاید لاشه گل را جمع کند. مدتی بعد حسابدار وارد اتاق شد و پس از طی مراتب قدردانی اعلام کرد که برخی صورتحساب ها مفقود شده. به رئیس برخورد. سر حسابدار داد کشید. به او یادآور شد که مدرک دکترای خود را در بهترین دانشگاه کشور دریافت کرده است. برای بار هزارم سواد خود را به رخ حسابدار کشید. گفت که مدارک من به سر تا پای تو می ارزد. حسابدار تابید کرد. گفت امکان ندارد چنین اشکالی در شرکت تحت مدیریت من وجود داشته باشد. دوباره در فکر فرو رفت. چطور می شود یک نفر تا این اندازه احمق باشد؟ اصلا چرا انسان های ابله حد و اندازه خودشان را نمی دانند و خفه نمی شوند؟ فراموش کرد. حس کرد حسابدار متوجه ابهت او نشده ولی باز بخشید. تا ظهر در شرکت ماند. مدتی با ارباب رجوع و تعدادی انسان سطح پایین سر و کله زد. خسته شد. برای امروز کافی بود. بعد به خانه برگشت. همه سلام کردند. به سردی جواب داد. پرسیدند چه شده؟ جواب داد حماقت انسان ها رنجورم می‌کند. اهل خانه ابراز تاسف کردند و مشغول کار خود شدند. وارد اتاقش شد. لباسش را در آورد. مدتی با موبایلش ور رفت. بلند شد. رو به روی آینه ایستاد. در آینه به خودش نگاه کرد. صورتش را به سمت چپ و راست چرخاند. دستی به موهایش کشید. خیالش راحت شد. امروز هم مثل هر روز خوب مانده بود! کسی نتوانسته بود خم به آبرویش بیاورد. رفت تا بخوابد. روی تخت دراز کشید. آرزو کرد خواب خوش ببیند مثل همیشه. قبل از اینکه به چیز دیگری فکر کند، از خستگی خوابش برد... ادامه داستان رو میتونید از  اینجا بخونید : https://virgool.io/@eri/yrezoseqjnqz </description>
                <category>عرفان حسینی</category>
                <author>عرفان حسینی</author>
                <pubDate>Fri, 03 Apr 2020 23:40:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویروس کرونا و بحران بی اعتمادی</title>
                <link>https://virgool.io/@Hichh/%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D9%88-%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%AF%DB%8C-x2p9rpmg5coz</link>
                <description>ایران نیز همانند دیگر کشورهای جهان درگیر بیماری کرونا و بحران‌های مربوط به آن شده است. سیستم بهداشت و درمان، اقتصاد و سایر بخش های وابسته تمام کشورهای درگیر دچار مشکل شده اند. داستان متفاوتی که در ایران وجود دارد و مدام روی آن تاکید می شود، این است که مسئولان آن مدام از بی ملاحظه بودن مردم و عدم توجه آنها به هشدارها می گویند. از ابتدا تا به امروز مسئولان مکررا راجب این عمل اشتباه مردم صحبت کرده اند. این در حالی است که این مورد را در کشورهای دیگر به ندرت می بینیم یا اصلاً نمی بینیم و مسئولان دیگر ملت ها بیشتر تاکید بر شفافیت و اطلاع رسانی کامل و تمرکز بر رفع مشکلات دارند ولی چرا مردم ایران بی اعتمادند و به نوعی از دستورات مسئول مسئولان سرپیچی می کنند آیا این یک رفتار غیرقابل انتظار است؟ در این مورد می‌توان گفت که اگر حکومت انتظار دارد صد در صد مردم تمام قوانین را رعایت کنند و هیچ گونه تخلف قانونی را شاهد نباشیم باید قرنطینه صددرصدی اعمال کند. بالاخره در تمام کشورها با هر سطح فرهنگی نمی‌توان انتظار داشت با چندین و چند هشدار ۱۰۰ درصد مردم خودشان را موظف به رعایت قانون کنند. از طرف دیگر، از ابتدای شروع کرونا در ایران همه رسانه ها و خود همین مسئولان سعی در آرام نشان دادن اوضاع و جدی نبودن آن دارند. به طوری که هفته اول همه از اینکه کرونا شبیه یک بیماری سرماخوردگی ساده است صحبت می‌کنند و طوری وانمود می کنند انگار قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد و بلا خود به خود رفع می شود. به نوعی به مردم این پیام را می دهند که اوضاع آنقدر هم که می گویند وخیم نیست. حال از مردم چه انتظاری دارید وقتی خودتان شفافیت به خرج نمی دهید و اوضاع را معمولی جلوه می‌دهید. طبیعتا مردم هم آنطور که باید نکات مورد انتظار را رعایت نمی کنند و مسئله را جدی نمی گیرند. وقتی شما به عنوان منبع اطلاع رسانی هر روز در تلویزیون نشان می دهید که کارگاه‌های مختلف، چندین هزار ماسک تولید می‌کنند و شرکت‌های مختلف مواد ضدعفونی کننده به وفور تولید می‌کنند و خط تولید همه آنها حداقل دو برابر شده (بگذریم از اینکه هیچ کارخانه ای نمی‌تواند دو هفته ای خط تولید اضافه کند) و آی ملت وضعیت خیلی هم بد نیست. با این اوصاف از مردم چه انتظاری دارید وقتی خودتان شفافیت به خرج نمی دهید و اوضاع را معمولی جلوه می‌دهید. طبیعتا مردم هم آنطور که باید نکات مورد انتظار را رعایت نمی کنند و مسئله را جدی نمی گیرند. همین مردم در بازار اثری از ماسک و مواد ضد عفونی کننده نمی بینند و اگر هم هست با قیمت گزاف و نشان دهنده این که هیچ نظارتی وجود ندارد. مردم این چیزها را می بینند و بی اعتماد می شوند.یا اینکه از روز اول اعلام می کنید فلان شرکت داروی مقابله با کرونا را ساخته است و یا اینکه ما موفق شدیم تست کرونا را بسازیم آن هم در تعداد انبوه. در سمت مقابل از بیمارستان ها خبر می رسد که با کمبود امکانات اولیه دست و پنجه نرم می‌کنند و تست به اندازه کافی نیست و حتی در خبرها داشتیم که عده ای بعد از مرگشان مشخص شده که بر اثر کرونا کشته شده اند. مردم همین ها را می بینند و بی اعتماد می شوند! * در مورد دارو تاکنون اثر بخشی هیچ دارویی برای مبارزه با کرونا ثابت نشده است و همه ی چیزهایی که وجود دارد آزمون و خطاست. و اما تست کرونا. اگر ساختن آن اینقدر راحت بود که دو هفته ای توانستیم تعداد انبوه تولید کنیم، چرا از قبل نساخته بودیم؟ (تست مولکولی PCR برای تشخیص بسیاری از بیماری‌های ویروسی استفاده می‌شود) از طرف دیگر تضاد بین صحبت های مسئولین هم عاملی دیگر بر بی اعتمادی است. طرح هایی که یک روز از اجرای بدون درنگ آن حرف زده می شود و روز دیگر تکذیب. یک روز از شرایط عادی حرف زده می شود و روز بعد از بحرانی بودن شرایط می‌گویند. مردم این ها را می بینند و بی اعتماد می شوند! همه این حرف ها که کنار هم بگذاریم متوجه می‌شویم مسئولان در یک ماه و نیم اخیر می‌خواهند به ما بگویند که شرایط عادی و تحت کنترل است. یک چیزی آمده ولی به زودی تمام می شود و جای نگرانی نیست. حال مردم چه کار کنند؟ تحت کنترل بودن شرایط را باور کنند و به فعالیت‌های عادی خود مشغول شوند یا با تمام توان دستورات و هشدارها را جدی بگیرند؟ بالاخره بحران وجود دارد یا نه؟ مردم باید دقیقا چه کاری انجام دهند؟واقعیت این است که اگر مسئولان از روز اول مردم را از عمق فاجعه ای که در آن قرار داریم آگاه می کردند، اگر آمار مبتلایان، کشته شده ها و تمام چیزهایی که باید شفاف گفته می‌شد تا مردم ترغیب شوند به جدی گرفتن موضوع بیان شده بود، وضعیت جور دیگری بود. مردم حق دارند بی اعتماد شوند و اگر نمی‌شدند اتفاق عجیبی افتاده بود. بی اعتمادی محصول نبود شفافیت است و اگر می‌خواهیم بحران را کنترل کنیم باید شفاف باشیم.</description>
                <category>عرفان حسینی</category>
                <author>عرفان حسینی</author>
                <pubDate>Thu, 02 Apr 2020 19:16:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش حقیقت!</title>
                <link>https://virgool.io/@Hichh/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-w5vgn8fma072</link>
                <description>راه نجات ما حقیقت استمی گفت از دروغ بیزار است، حقیقت را رک بر زبان می آورد...باید دقت کرد که بیزار بودن به معنی تنفر است. تنفر از دروغ و به سبب آن شخصی که دروغ می گوید. و اینگونه روابط خود با آدمها را توصیف می‌کند. نزدیک به فرد راستگو و فرسنگها دور از دروغگو. با خودم گفتم به راستی چه معیاری بهتر از دروغ گفتن یا نگفتن می‌تواند فاصله ما از آدمهای اطرافمان را تعریف کند؟ باید گفت که دروغ به عنوان نماینده تام الختیار جمع کثیری از رذائل اخلاقی در اینجا حضور پیدا می‌کند. چندین و چند خصلت ویرانگر در همین کلمه چهار حرفی دروغ جمع شده اند. گویی تمام پستی و حقارت جهان در همین عمل خلاصه شده. پس بیراه نمی گفت که شاید اساسی ترین معیار برای سنجش نزدیکی انسان ها به یکدیگر، میزان صداقت شان در روابط دو طرفه آنهاست. وقتی عمیقا به الفاضی که بشر برای تکریم یکدیگر به کار می‌برد توجه میکنیم، متوجه می شویم که بسیاری از آنها سطحی، فاقد هرگونه احساسات و عواطف و صداقت است. صرفا از سر رفع مسئولیت. لحظه ای ما را خوشحال می کند و لحظه بعد به فکر فرو می رویم که آیا کلماتی که راجب من به کار رفت واقعیت داشت؟ ما کاملا خودآگاه به سمت دروغ می رویم. دلمان را خوش میکنیم به احساسات پوچ دیگران. از نشنیدن همین الفاظ ناراحت می شویم. انگار که واقعیت داشته اند. ترجیح می‌دهیم با حقیقت رو به نشویم. به روی خودمان نیاوریم. دو دستی به دروغ بچسبیم، سعی می‌کنیم آنها را حفظ کنیم. هرچند می‌دانیم که سطحی و موقتی هستند و در وقت نیاز به هیچ دردی نمی خورند. شاید دروغ برای مدتی کوتاه هیجان انگیز یا جذاب باشد. ولی از یک مدتی به بعد در حالی که حقیقت را می‌دانیم، به دروغ گفتن ادامه میدهیم. می ترسیم از ترک آن. فکر می کنیم تنها تر می شدیم و بدبخت تر اگر راست می گفتیم. ولی واقعیت این است که حقیقت همیشه وجود دارد. چه ما آن را لحاظ کنیم چه نادیده اش بگیریم. بعد از مدتی فقط دروغگوی ماهری می شویم. عادت میکنیم به نادیده گرفتن واقعیت. به نظر من دروغ مثل باتلاق می‌ماند. هرچه بیشتر و بهتر دروغ بگویی (مهارت تو بیشتر شود) بیشتر در باتلاق فرو می‌روی و بیرون آمدن از سخت تر می شود و کار به جایی می رسد که تو کاملا در باتلاق فرو می‌روی و اصلا دیگر دنیای درون باتلاق دنیای تو می‌شود و دنیای بیرون وجود ندارد (حقیقت وارونه می شود) فرایند دروغ گفتن همین قدر خطرناک و ویرانگر است. همین قدر ما را به سمت انحطاط می برد. دروغ هاله ای سمی اطراف ما ایجاد می‌کند که اجازه نمی دهد آن طرفش را ببینیم. دروغ پلی سنگی می‌سازد بین آدمها که با نسیم آرامی فرو می ریزد. هرچه از دروغ و بدی هایش بگوییم کم گفته ایم و همه ما به آن آگاه هستیم. حفظ منافع و از دست ندادن داشته هایی که با کلک به دست آمده انگیزه ما برای تداوم دروغ گویی است. البته باید توجه داشت ما باید روزی با واقعیت رو به رو شویم. چه امروز، چه صد سال دیگر. هرچه بیشتر بگذرد، رویارویی با آن سخت تر می‌شود. مانند پتکی توی صورتمان می‌خورد و هزینه ای که برای آن میدهیم سنگین تر است. مزه مزه کردن تلخی طی دفعات متعدد، آسان تر از خوردن یکباره زهر است! نترسیم از هزینه دادن و از دست دادن. چه بهتر که خودمان به پیشواز آن برویم،با پذیرش حقیقت زندگی خود را بر ستونی استهلاک ناپذیر بنا کنیم و لذت واقعیت را بچشیم. </description>
                <category>عرفان حسینی</category>
                <author>عرفان حسینی</author>
                <pubDate>Thu, 02 Apr 2020 15:51:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>|هجوم خاطرات|</title>
                <link>https://virgool.io/@Hichh/%D8%B7%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-ptarzwuufkma</link>
                <description>تمام بدنش ریز ریز شد، ذره ذره اش به آسمان رفت و در فضا پخش شد. هر کدام از ذره ها، رقص کنان سفری را آغاز کردند به درازای خلقت. از ابتدای وجودش تا به امروز. انگار از نو متولد شده بود. تمام روزهای عمر خود را به یاد آورد. هر یک خاطره ای با خود آورده بودند. در سرش ولوله ای به پا شده بود. همهمه ای رام نشدنی. هر ذره ای که به ذره ی دیگر متصل می‌شد، خنجری در قلبش فرو می رفت. اتصال ذره ها طوفان پا کرد. به هم پیوستن خاطره ها ویرانگر بود. نمایش دوباره آنها سر تا سر وجودش را سوگوار می کرد. روح زخم خورده اش را بار دیگر شلاق می زد. نفسش در سینه حبس شده بود. صدای تپیدن قلبش هر لحظه بلند تر میشد. سلول به سلول بدنش درد را احساس می‌کرد. تحمل این طوفان سهمگین با تن مجروح سخت بود. بی هیچ سلاح و پوششی، به پیشواز هجوم خاطرات رفته بود. عجب پیشامد هولناکی بود. تیز و برنده بودند. با بی رحمی تمام وجوش را خراش می‌دادند. هر ذره بدل به رمان بی انتهایی می شد که کوچک ترین جزئیات را با وضوح به تصویر کشیده بود. ترسناک ترین رمانی که خوانده بود. خاطره ای پشت خاطره بعدی. دیوانه وار نمایش داده می‌شد. در چنگال خاطرات اسیر شده بود. راه فراری نداشت. باید فرو ریختنش را تماشا می کرد. حسی بینابین لذت و تنفر داشت. همهمه واژه ها در ذهنش کر کننده بود. آرام آرام ذره ها متحد ‌شدند. طوفان فروکش کرد. خاطرات رهایش کردند. تن بی جان و لرزانش روی زمین افتاد. توانی برایش باقی نمانده بود. همه ی صداها سکوت پیشه کردند. چشم هایش را بست و خاموش شد....</description>
                <category>عرفان حسینی</category>
                <author>عرفان حسینی</author>
                <pubDate>Thu, 02 Apr 2020 01:28:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راهنمای کمک به فرد افسرده</title>
                <link>https://virgool.io/@Hichh/%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%85%DA%A9-%D8%A8%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D9%87-ou12putii5eg</link>
                <description>شما نجات دهنده اید اگر آگاه باشید!حتما تو زندگی با آدمایی مواجه شدین که ناخوش احوال بودن، حال روحی مناسبی نداشتن (به هر دلیلی)، کمتر می خندیدن یا حتی آدمایی که در ظاهر مشکلی ندارن اما انگار از مسئله ای رنج می برن. اول باید بدونیم که ما به چه کسی میگیم فرد افسرده. تمام آدمای اطرافمون ممکنه کم و بیش درگیر افسردگی باشن. نیاز نیست ظاهر خاصی یا برچسب عجیب و غریبی داشته باشن (واقعا افسردگی چهره نداره). اینکه تمایلی به انجام کاری نداشته باشن، این که بعضی وقتا بی دلیل حس و حال خوبی نداشته باشن (بیزار از دنیا و آدما و هرچی که هست) و ... همه اینا میتونه نشونه افسردگی باشه. خیلی از آدمایی که راحت می خندن و ما بارها صدای قهقهه زدنشون رو شنیدیم، ممکنه دچار این مشکل باشن. عکس اون چیزی که ما فکر می کنیم، همیشه خندیدن نشونه این نیست که حالمون خوبه و اوضاع ردیفه. یه گروهی که ما خیلی کم بهش توجه میکنیم، افراد درون گرا هستن. این آدما اگه دچار افسردگی بشن ما خیلی راحت از کنارشون عبور میکنیم و میگیم این همیشه همین شکلیه، چیزیش نیست. انگار طرف حق نداره ناراحت باشه و حالش خوب نباشه و امکان نداره که این آدم آروم، مضطرب و عصبانی بشه. پس تا اینجا فهمیدیم که هر انسانی با هر مدل رفتاری ممکنه افسرده بشه که چیز خیلی عجیبی هم نیست. اما نحوه برخورد ما با این افراد خیلی مهمه. یه وقتایی میبینیم یکی از اطرافیانمون مدت هاست از خونه بیرون نرفته، فعال نیست مثل سابق یا حرفای نا امید کننده میزنه. غیر از این موارد، مثال هایی وجود داره که ما میدونیم اون آدم با مشکلی تو رندگیش دست و پنجه نرم میکنه (از دست دادن کسی، مشکلات خانوادگی و ...). مشکلات اساسی که زندگی هر کسی بعد از اون شبیه سابق نیست و کاملا دگرگون شده. خب حالا سوال اصلی اینه که چطوری میتونیم به این افراد کمک کنیم و چه کارهایی رو تحت هیچ شرایطی نباید انجام بدیم.۱. سرزنش نکنید: &quot;ببین یادته دو سال پیش بهت گفتم اون آدمو از زندگیت حذف کن. گفتم بهت آسیب میزنه، گفتم حالتو بد میکنه ولی گوش نکردی به حرف من. کار خودتو انجام دادی.حالا میفهمی که من راست میگفتم.&quot;ما یاد گرفتیم که هر وقت با مشکلی مواجه شدیم دنبال مقصر بگردیم. شروع کنیم به سرزنش کردن و نشون بدیم بی توجهی به حرفای ما چه تاوان سختی داشته! آدمی که با هزارتا مشکل تو زندگیش دست و پنجه نرم میکنه، تا جایی که در توانش بوده تلاش کرده اونا رو حل کنه و اوضاع رو مرتب کنه (در حد توانش). ولی نتونسته به هر دلیلی. و خیلی واضحه که مطلقا نیازی به سرزنش شما نداره. این حرف که &quot;اگه فلان روز فلان کار رو کرده بودی اینطوری نمی شد&quot; یا &quot;تو بخاطر اشتباه خودت به اینجا رسیدی&quot; چه کمکی بهش میکنه؟ حالش بهتر میشه؟ با خودش میگه لعنتی چرا به ذهن خودم نرسیده بود؟ واقعیت اینه که اینجور حرفا باعث آزارش میشه. عذابش میده. حالش رو بدتر میکنه و حتی شاید از شما متنفر بشه (که کاملا طبیعی هست). احتماش خیلی زیاده که شما برای همیشه از چشم طرف مقابل بیفتید و در صورت تکرار، به طور کامل از زندگی اون فرد حذف بشید. هر چقدر هم که نزدیک باشید بهش. چرا این اتفاق میفته؟ احتمالا هدف شما کمک کردن باشه اما حرف نسنجیده ی شما که چه بسی از سر دلسوزی و بر حسب عادت بیان میشه اثر عکس داره. وقتی کسی از درد و رنجش به شما میگه منظورش این نیست که به من کمک کن تا مقصر رو پیدا کنم. نمیگه کمیته حقیقت یاب تشکیل بده تا من بفهمم کجاها اشتباه کردم و در چه روزهایی باید چه میکردم و نکردم (ما کارآگاه نیستیم و نبایدم باشیم). نمیگه من چقدر بی ملاحظه بودم و نمیدونستم باید چیکار بکنم تا الان، خوب شد گفتی. این رفتار شما، یعنی سرزنش کردن به طرف مقابل نشون میده که هیچ اهمیتی برای حرفش و مشکلش قائل نیستید. اون نیاز داره شنیده و فهمیده بشه و شما با این طرز بیان بهش ثابت می کنید که دیگه نباید باهاتون راجع به مشکلش حرف بزنه و از لیست افراد مورد اعتمادش خارج می شید. ما با اینجور حرفا میخوایم ثابت کنیم که اگه ما تو موقعیت اون بودیم بهتر عمل می کردیم و اینطوری نمیشد که کار به اینجا برسه. در واقع بهش گوشزد می کنیم که من بیشتر از تو میفهمم. تو آدم ضعیفی هستی که کارت به اینجا رسیده (لایه مخفی پشت حرف)۲. قضاوت نکنید: &quot; بسه دیگه. زیاد قیافه آدمای ناراحتو به خودت نگیر. خیلی وضعیتت بد نیست. اتفاقای بدتر از اینم میتونست بیفته. جمع کن خودتو. درست میشه. پاشو رو به جلو حرکت کن&quot;اندازه درد و غمی که فرد افسرده تحمل میکنه واقعا غیر قابل تصوره. از بیرون شاید فکر کنید که ممکنه زیادی غرق در افکار و مشکلاتش شده و تظاهر میکنه که اینقد حالش خرابه، بر اساس همین تصور اشتباه قضاوتش میکنید و سعی میکنید بهش امید بدید. ولی ماجرا خیلی هولناک تر از این حرفاست. اون نمیتونه از جاش بلند شه و به زندگی عادی ادامه بده. بدنش تمایلی به حرکت کردن نداره. فکر میکنه بیچاره ترین آدم دنیاست و ...اول از همه میخواد که دردش محترم شمرده بشه بدون قضاوت یا هر حرف نا امید کننده ی دیگه ای. یادمون باشه که مشکل و درد هرکس محترمه و باید بهش احترام گذاشت . قضاوت شما فقط کار رو بدتر میکنه. باعث میشه اون آدم گوشه گیر تر بشه. نا امید میشه تا امیدوار. حس تنهایی عمیق تری بهش دست میده. پس قضاوت نکنیم. سعی کنیم شنونده خوبی باشیم. ۳. مقایسه کردن احمقانه ترین کار ممکن است: &quot;حالا که گفتی یادم اومد. چندسال پیش مشکل تو رو داشتم. درکت میکنم. میدونم سخته. ولی میخوام بگم منم همین مشکلو داشتم و الان حالم خیلی خوبه. رو به راهم. راستی پسر خالم شبیه تو بود. داغون. وضعش خراب. اما نمیدونی چطوری خودشو کشید بالا. سرحال سرحال شده ...&quot;بالا گفتیم که درد هرکس محترمه. ولی با هم برابر نیست. پس دست برداریم از مقایسه های اشتباه و رو اعصاب. اینجور وقتا خیلی ها مسابقه من بدبخت ترم راه میندازن. شروع می کنن از بدبختی و فلاکت شون گفتن. کار به جایی میرسه که دلت براشون میسوزه. جای آدما عوض میشه. تو دلداری میدی بهشون. ما نباید به خودمون اجازه بدیم داستان خودمون یا هرکس دیگه ای رو تعریف کنیم تا به شنونده ثابت کنیم رنج کشیدیم. هیچ دو نفری شبیه همدیگه نیستن و مشکلشون هم یکی نیست. دلیل نمیشه چون اون تونسته فلان کارو بکنه اونم بتونه. زندگی آدما خیلی باهم فرق داره، شرایط شون و هزارتا چیز دیگه که زیاد بهش توجه نمیکنیم. طرف مقابل با خودش میگه این اومده اینجا داستان خودشو برای من تعریف کنه. عوض اینکه من مرکز توجه باشم حالا خودش شده مرکز توجه. دوباره حس دیده نشدن بهش دست میده. دلسوزی یا حرف بی منطق شما چرخه درد رو درون اون آدم فعال میکنه.۴. هرگز نصیحت نکنید: گاهی اوقات با خودمون فکر می کنیم که حالا وقتشه. حالا باید با توجه به تجربیاتی که داشتم نصیحتش کنم. راه و چاه رو نشونش بدم. ولی این غلطه. ما میگیم درکت میکنم ولی هیچ درکی از آسیبی که فرد متوجهش هست نداریم (کاملا طبیعی هست چون موقعیت هرکس منحصر به فرده). هر چقدر هم که تجربیات ما شبیه به اون فرد باشه (چه برسه که هیچ تجربه نزدیکی هم نداشته باشیم). ما اصلا وظیفه ای مبنی بر راهنمایی کردن و پیشنهاد دادن نداریم. تا کسی از شما راه چاره نخواسته هیچ نصیحتی نکنید(اگه طرف راهنمایی خواست خودش میگه). ما نباید طرز فکر خودمون رو تحمیل کنیم بر مبنای یه سری داده ی غلط. حواسمون بهشون باشه ولی تو کارشون دخالت نکنیم (کار سختیه این مورد. اما رعایتش قطعا کمک میکنه به فرد آسیب دیده). فقط و فقط گوش می کنیم. توجه می کنیم (توجه افراط گونه و از سر ترحم اشتباه بزرگی میتونه باشه). به طرز فکرشون احترام میذاریم. مطابق میل اونا رفتار می کنیم. با همه این کارا میخوایم نشون بدیم بلدیم بشنویم، ببینیم و درک کنیم. اگه قراره کمک کنیم باید یاد بگیریم عاقلانه رفتار کنیم.این موارد چندتا پیشنهاد بود که به نظرم باید یاد بگیریم رعایت کنیم تا بتونیم بهتر به همدیگه کمک کنیم. با کمک کردن میتونیم سریع تر از بحران عبور کنیم و یا اینکه تلفات رو کاهش بدیم. ممکنه هر کدوم از ما، تو چنین موقعیتی قرار بگیریم. خودمون یا اطرافیانمون. پس ضروری هست که این موارد رو بدونیم و رعایت کنیم... </description>
                <category>عرفان حسینی</category>
                <author>عرفان حسینی</author>
                <pubDate>Mon, 30 Mar 2020 19:56:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا دروغ را بر حقیقت ترجیح می‌دهیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Hichh/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B1-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%DB%8C%D8%AD-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%87%DB%8C%D9%85-zufaaygk9ewl</link>
                <description>حقیقت و دروغ به عنوان دو لبه ی قیچی*نکته: این نوشته در دفاع از عمل دروغ گفتن نیست، بلکه تاثیر و نحوه کار کرد آن بر روابط اجتماعی مورد توجه قرار دارد. راستش جواب دادن به این سوال کمی سخت است. ابتدا با خود مرور کنیم که دروغ و حقیقت هر کدامشان چه هستند و چه تاثیری دارند.حقیقت تیز و برنده است. در هر صورت وجود دارد (چه گفته شود چه پنهان بماند)، در بیشتر موارد گفتن و شنیدنش سخت است و تمایلی برای آن نداریم و به همین دلیل کمتر آن را می شنویم. ویژگی دیگر آن چیست؟ ما را از بلاتکلیفی نجات می‌دهد چون عین واقعیت است. تا چه حد روابط انسانی بر پایه حقیقت شکل گرفته اند؟ خب. اینجا باید حقیقت را گفت! همه ما می‌دانیم که روابط انسانی بیشتر بر پایه دروغ شکل گرفته تا حقیقت. بیشتر ما در برخورد اول با افراد غریبه به طرز دروغینی نسبت به آنها ابراز علاقه کرده ایم و آرزوی موفقیت و سلامتی و هزار حرف تعارف گونه. چه بسا روابط این چنینی ادامه پیدا کرده و پیش رفته اند. خیلی جاهای دیگر هم همین بوده. یعنی حقیقت نقش چندانی در شکل گیری روابط نداشته و عامل ارتباطی دروغ یا بخشی از حقیقت بوده است. خود ما تا چه اندازه راست می گوییم؟ این موضوع تا حدی به خود شخص مربوط می شود و در افراد مختلف متفاوت است. منتهی تجربه مشترکی که وجود دارد این است که وقتی واکنش افراد به حقیقت را می‌بینیم، ترجیح می‌دهیم که بخشی از حقیقت را بگوییم چون دنبال دردسر نیستیم. نکته همین‌جاست. گفتن بخشی از حقیقت روابط را آسان تر می‌کند. کارها را سامان می دهد. به عبارت دیگر ما بخشی از حقیقت را به تمام آن ترجیح می‌دهیم. از دیدگاه دیگر این کار کارکرد دفاعی نیز دارد. وقتی در جواب حالت چطور است می‌گوییم خوب هستم، خودمان را از شر سوالات بعدی و قضاوت ها نجات داده ایم. واقعیت بار مسئولیت زیادی دارد و سنگین است و هرکسی نمی‌تواند آن را بپذیرد. هر چند که با همه این ها واقعیت تغییر پذیر نیست. اگر ما همیشه حقیقت را بر زبان می آوردیم زندگی ما چه تفاوتی با امروز داشت؟ احتمالا روابط زیادی شکل نمی گرفت. فرصت های شغلی کمتری در دسترس ما بود. انسان های تنها تری بودیم و خیلی از فعالیت های اقتصادی و اجتماعی بی سرانجام می ماند.در نهایت دروغ گفتن و گفتن بخشی از حقیقت به ابزاری برای ما انسان ها تبدیل شده تا زندگی خود را راحت تر بگذرانیم و بر پایه آن روابطی شکل گرفته و پیش رفته. از سال ها پیش تا الان و شاید آینده. درصدی از حقیقت و درصدی از دروغ، راه چاره ی بشر برای گذراندن امور بوده است. این درصد اگر به سمت دروغ بچرخد، ما تبدیل به آدمی دروغگو می‌شویم و احتمالا بعد از مدتی آن قدر به دروغ خو میگریم که واقعیت را انکار میکنیم. عکس آن هم مشکل آفرین است. تمام حقیقت را گفتن منجر به این می‌شود که دور شویم از اجتماعات بشری، بیشتر قضاوت مان کنند، به عنوان آدم &quot;بدبین&quot; شناخته شویم یا بعضی ها برچسب انسان &quot;ساده&quot; بزنند و هزار مشکل دیگر. به هر شکل تصمیم بر عهده خودتان است اینکه حقیقت را انتخاب کنید، دروغ را یا بخشی از هر دو را.</description>
                <category>عرفان حسینی</category>
                <author>عرفان حسینی</author>
                <pubDate>Sat, 28 Mar 2020 19:28:48 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>