<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های هیدرو :)</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Hidro333</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 19:15:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3274983/avatar/1ILEYY.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>هیدرو :)</title>
            <link>https://virgool.io/@Hidro333</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دلمُردگی...</title>
                <link>https://virgool.io/@Hidro333/%D8%AF%D9%84%D9%85%D9%8F%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-uccqvueu1fyr</link>
                <description>....این روزا مُرده‌ای بیش نیستم ...کی فکرشو میکرد یه روز کل ایران داغدار بشن؟! از کوچه و خیابونا بوی خستگی میاد ، بوی خون میاد ...از خونه ها هم همینطور...همه انگار مُردن ،دل مُرده شدن ،همه چی بی روحِ ،خسته شدم ....از همه چیحتی حوصله اینستا و یوتیوب و تلگرامو ندارم ، خسته شدم از نوتیفاشون ، از آدما ، از کتابا و جزوه هام ، از موکندنام... از ....دیگه چیزی به وجدم نمیاره میام اینجا... اینجا هم از همه‌ی پست ها غم می‌باره ، انگار هممون دسته جمعی افسرده شدیم ، همه حالمون شبیه همه...و بیشتر ناراحت میشم از اینکه میبینم در جواب پست های غمگین دوستانم نمی‌دونم چی بنویسم که کمی همدردی کنم باهاشون اصلا نمیتونم که چیزی بنویسم دست و دلم به نوشتن نمیره از بس بعضی پست ها غم انگیزن ...دلم میگیره از نبودن ها ، از رفتن ها ...امروزم دیدم چند نفری رفتن و خداحافظی کردن ... ناخودآگاه اشک تو چشام جمع شدمن خاطره خوبی از رفتن و پست خداحافظی ندارم واسه همین به شدت دلم گرفت و اشکام جاری شد ...دلم میگیره میبینم حال هیچکی خوب نیست ... نمی‌دونم این روزا اصلا باید چیکار کنم ؟ دست و دلم به کاری نمیره ، نه خوابم میبرع ، نه اشتها دارم چیزی بخورم ، نه حوصله کسیو دارم ....                                                                   حتی امروز خواستم یه آهنگ انگیزشی بزارم و گوش کنم بلکه تکونی به خودم بدم اما تا رفتم پوشه آهنگای انگیزشی رو باز کردم اصلا دلم نخواست گوش بدم ، و دوباره اومدم بیرون و یه آهنگ غمگین پلی کردم ...واسه همین اومدم خوابگاه تا خودم باشم و خودم ، که بتونم قشنگ تا صبح گریه کنم ...شبا دلم گریه میخواد ...اصلا ناخودآگاه از گوشه چشمم اشک جاری میشهتا صبح خواب های عجیب و غریب میبینم ، و جالبه که خیلیم خواب های واضحی هستن ، وقتی از خواب بیدار میشم به وضوح یادمه که چی دیدم ، اصلا نه خوابم نه بیدار ... مغزم خاموش نمیشه ، تا صبح بیداره ...امروزم رفتم نون و پنیر و لوازم ضروری بخرم ... و باز هم از کنار قفسه چیپس سرکه‌ای رد شدم و نگاشون کردم ، اصلا دلم نخواست ... حتی دهنم آب نیفتاد ... (منی که امکان نداشت برم فروشگاه و هوس چیپس سرکه‌ای نکنم)حتی دیگه دلم نمی‌خواد یوتیوب گردی کنم و ویدیو‌های مورد علاقه مو ببینم ...خیلی وقته روتین پوستیمو انجام ندادمدیشبم حوصله نداشتم مسواک بزنم ، خسته بودم درصورتیکه کاری هم انجام نداده بودم .دوباره مو کندنم شروع شده ....از دست خودم خسته میشم این وضعیت خودمو میبینم ....فعلا تو مرحله سوگواری هستیم ... هنوز عذادار... هنوز داغداریم ...ولی باید یاد بگیریم تو این شرایط خودمونو نبازیم ، ادامه بدیم ... هنوز این خاک بهمون نیاز داره ، برای ساختن 🤍🌱پ.ن: به نظرتون تو این شرایط چطوری میشه ادامه داد ؟ چطوری میشه حالمونو خوب کرد برای ادامه زندگی ؟ وقتی صبح چشاتو باز می‌کنی و میبینی هیچ امید و انگیزه ای نداری برای بلند شدن ، باید چیکار کرد ؟ به نظرم این روزا باید برای حال خوب هم تلاش کنیم ، این غم نه فراموش میشه نه کهنه 🥀 ماهایی که هستیم باید بسازیم آینده رو ....</description>
                <category>هیدرو :)</category>
                <author>هیدرو :)</author>
                <pubDate>Tue, 10 Feb 2026 20:56:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچ کس قرار نیست کمکت کنه</title>
                <link>https://virgool.io/@Hidro333/%D9%87%DB%8C%DA%86-%DA%A9%D8%B3-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%85%DA%A9%D8%AA-%DA%A9%D9%86%D9%87-omwe4ikfwqfg</link>
                <description>امروز رفتم دانشگاه پیش استادم که مثلاً پیش خودم میگفتم خیلی استاد خوبیه و با سواد البته که باسواد هست و عالی تدریس می‌کنه ، رفتم پیششون و خواستم راجع به اینکه ارشد چی بخونم و کدوم رشته بازار کار بهتری داره سوال بپرسم . اولش ایشون خوش برخورد بود اما وقتی شروع کردم و گفتم :از رشته ای که اومدم ناراضی ام چون همه ناامیدم میکنن و میگن بازار کار نداره ، گفت تغییر رشته بده ، گفتم دو ساله دارم میخونم و چند سال پشت کنکور بودم و میترسم تغییر بدم و از اینی که هستم عقب تر بیفتم ، خندید گفت طرف طرف ۶۰ سالشه اومده دوباره داره میخونه تو چند ترم خوندی میگی میترسم ؟ گفتم اون نسل‌ها دلشون جوونه و انگیزه دارن ، گفتم من از درون پیر شدم و احساس میکنم آدم ۶۰ ۷۰ ساله‌ام ... خندید :) آره بخندید ...بخندید .... هعی 💔 خیلی خستم ، از دست خودم از آدما ... آدما بد شدن یا من اینطوری فکر میکنم ؟ یا من بد شدم ؟؟؟؟ بدیه من میدونید چیه ؟ اینه که زیادی با آدما مهربونم ، زیادی با لبخند و روی خوش حرف میزنم باهاشون ، من نمیتونم خب نمیتونمممم ...حالا مشکل اینجاست چون هم چهره مهربونی دارم و هم بیبی فیسم معمولا ازم حساب نمیبرن و روم حساب نمیکنن:/ این یکی از مشکلات بیبی فیس بودنه 🤦🏻‍♀️ الان شاید من کمی چهره خشن داشتم و چهره ام بزرگانه تر بود استادم جدی تر می‌گرفت منو ... به خدا که همینه ، میگن بچه اس دیگه یه چیزی میگه ، یا بخوام جایی واسه کار برم احساس میکنم جدی نمیگیرن چون فکر میکنن بچم ولی من ۲۵ ساله‌ی پیرم 💔 شایدم من اینطور فکر میکنم ، شاید ... ولی خب هشتاد درصد درسته .وقتی که داشتم از پیش استادم برمیگشتم غمگین بودم و بیشتر ناامید شدم چون ایشون گفت بازار کارش کمه و کمی هم از استادم بدم اومد چون حس کردم منو جدی نگرفت و فقط خواست حرفایی بزنه و منو از سرش باز کنه ... «میدونید هیچکس به فکر ما نیست تا خودمون به فکر خودمون نباشیم .» آره هیچ کس دلش به حال من نمیسوزه که رشتمو اشتباهی اومدم یا نمی‌دونم کدوم رشته رو واسه ارشد بخونم ، هیچکی دلش به حال من نمی سوزه که راهنمایی کنه منو که نمی‌دونم مهاجرت کنم یا بمونم اینجا و برای کار به هر دری بزنم ... واسه مهاجرت هم پرسیدم سرسری جواب داد و کاملا متوجه شدم که ایشون نمی‌خواد ، دلش نمی‌خواد بگه یا توضیح بده ... درصورتیکه همه واسه مشاوره میرن پیش ایشون ... نمی‌دونم چرا واسه من همه چی برعکسع به درک ...تا اینجای زندگیم هیچ وقت هیچی برام طبق روال عادی پیش نرفت . همیشه یه سدی جلو راهم بود ، همیشه سخت بود رسیدن به اون چیزی که می‌خوام . من همیشه سگ‌دو زدم ، جنگیدم و خودم یاد گرفتم ، من خودم بزرگ شدم . من خودم خودمو به اینور اونور زدم موسسه خوب پیدا کنم برم ، خودم گشتم تا یک پانسیون خوب برم ، خودم تلاش کردم تا یاد بگیرم چطوری میون آدمایی که همش با حرفا و تیکه هاشون می‌خوان روانتو بهم بریزن دووم بیارم و دیگه اهمیت ندم ، خودمو اینور اونور زدم تا یاد بگیرم چطوری درس بخونم  ، چطوری ورزش کنم ، چطوری توی چند سال پشت کنکور موندن دوم بیارم و زنده بمونم ،چطوری دیگه به دعوای پدر مادرم اهمیت ندم ، چطوری موقع پریودی دردمو آروم کنم ، چطوری دیگه دل بکنم از آدما ، وخیلی چیزای دیگه ... آره من برای کوچیک ترین چیزای زندگی خودم جنگیدم و دست و پا زدم ، اما به وقتا غرق شدم ، یه وقتا نفس کم آوردم ... خسته شدم ، مُردم .... اما دوباره بلند شدم .نمی‌دونم راستش هیچ وقت کسی حرفامو درک نکرد ،البتع زیاد  به کسی چیزی نمیگم که درک کنن ، چون عادت حرف زدن ندارم و میدونم که حرف بزنم میگن این دردایی که برای تو درده برای ما هیچی نیست :) ولی هرکس درد خودشو داره ، میدونم چیزایی که گفتم ساده بود ولی من نمی‌دونم الان که دارم می‌نویسم چطوری بیان کنم که مخاطبم متوجه منظور من بشه ... و خیلی چیزهایی که فقط در ذهنمه و نمیتونم بازگو کنم .... مهم نیست البته کلا تو زندگیم آدم تنهایی بودم ،تو خانواده ، تو فامیل ، بین دوستا و ... و همیشه تنهایی همه چیو جلو بردم کلا ،تو مسأله عشقیم هم تنها بودمو  تنهایی سر کردم... تو درس خوندن، خرید کردن و...  تو خوابگاه هم همینطور ، هستن بچه ها ، ولی نیستن :) میدونید اونطوری که باید یه دوست خوب و صمیمی باید باشن نیستن ، همیشه منو فقط وقتایی که تنها باشن و حوصله شون سر بره یادشون میاد ، هیچ وقت اولویتشون نبودم . الان سه روزه به یکی از دوستام زنگ میزنم واسه امتحان کارش دارم جواب نمیده ، به اون یکی زنگ زدم جواب نمیده ! این یعنی مهم نیستی براشون ....                                                                 دوستای قدیمی دوران راهنمایی و دبیرستان هم که قبلاً گفتم که چقدر تغییر کردن و حسودن و از اینکه باهاشون وقت بگذرونم حس خوبی نمی‌گیرم ، چون دیگه مثل هم نیستیم...تو خوابگاه هم دوست خوبی گیرم نیومد ، اون از ترم اول که پلشت بود ، ترم های بعدی هم که کلی اذیت شدم هیچ کدومشون آداب زندگی تو خوابگاه رو رعایت نمی‌کردن 🤦🏻‍♀️الان که از خونه و فامیل فرار کردم اومدم خوابگاه که تعداد کمی هم هستیم یکی از دوستانم از اتاق دیگه میاد پیش من و کل روز  پیش منه ، منم این روزا کلافه و خسته از امتحانا از نخوندنام و.... ایشون همیشه آشپزی می‌کنه و کلا آشپزی تو اتاقشون با ایشون بوده چون علاقه داره ، حالا که به ما رسید خودشو یه وقتا میزنه کوچه علی چپ که آشپزی نکنه :/ خودش که امتحان نداره منم که مثل بدبختا همیشه استرس امتحانامو دارم 🤦🏻‍♀️مثلا امروز ناهار با اون بود گرفت خوابید سر ظهر که مثلاً منم بگم دیر شده خودم بلند شم آشپزی کنم .. ولی با اینکه گشنم بود اما درست نکردم و منتظر موندم بیدار شه تا درست کنه ، شانس منه دیگه :/ همه به ما که میرسن عوض میشن یا همیشه غذا درست می‌کنه تشکر میکنم و خودمو موظف میکنم تشکر کنم اما اون نه براشون مهم نیست که تشکر کنن... چون ماها زیاد صمیمی هم نیستیم که بگم از راحتی با من  نمیگن ...                                                      من مونده تشکر کسی نیستم اما چون خودم همه چیو رعایت میکنم ، دیگران که رعایت نمیکنن برام عجیبه ...از اینکه آب شیر طرف شویی رو نمی‌بندن و باز میزارن میرن اتاقشون و برمیگردن حالم بد میشه ، چرا آخه ؟ دلت نمی سوزه ؟ نمیدونی کشور کم آبی هستیم ؟؟ نمیدونی باید برقای اضافه رو خاموش کنی ؟ نمیدونی باید اشغال نریزی تو سینک؟؟شماها عجیبید یا من عجیبم ؟ حقیقتا از آدما خسته شدم                                           دوست دارم جایی برم که آدمی که وجود نداشته باشه خودم باشم و خودم ....از هم صحبتی با استادمم فهمیدم هیچ کس دلسوز و راهنما نیست ، هیچ کس قرار نیست تو این دنیا کمکم کنه ، خودم باید به خودم کمک کنم .                                   خودم  بفهمم چه گرایشی برم چه رشته ای برم کدوم دانشگاه برم و دنبال بازار کارش باشم و خودم دنبال این باشم که چطور مهاجرت کنم ، کجا برم ،چطور مقاله بنویسم و رزومه قوی بسازم و و و  ... دیگه هم نمیخوام از کسی راهنمایی بگیرم تو واقعیت البته ! باز مجازی بهتره 😒و اینم فهمیدم که هیچ وقت هم خودمو هر چقدر هم غمگین و افسرده باشم جلو کسی خودمو غمگین نشون ندم چون نه تنها واسه کسی مهم نیست بلکه بهت میخندن و اهمیتتو هم پیششون از دست میدی .پ .ن : ذهنم شلوغه ، متن منسجمی نمیتونم بنویسم ، هر چی به ذهنم بیاد همینطور می‌نویسم 🤦🏻‍♀️</description>
                <category>هیدرو :)</category>
                <author>هیدرو :)</author>
                <pubDate>Sun, 08 Feb 2026 23:25:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سهم من از دنیا چه بود ...</title>
                <link>https://virgool.io/@Hidro333/%D8%B3%D9%87%D9%85-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%DA%86%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-l5rmasubklzo</link>
                <description>امروز دلم گرفته بود بلند شدم و رفتم حرم ، بعد از چند روزی که اومدم خوابگاه اولین باری بود که پامو گذاشتم بیرون ... رفتم حرم نماز خوندم و بعدش رفتم روبروی ضریح نشستم ، ناخداگاه اشک ریختم برای اتفاقات اخیر کشورم ، برای جوونامون ، برای ...یهو فکرم رفت رو خودم ، به خدا گفتم منو برای چی آفریدی ؟دلیل خلقتم چی بود ؟؟ اشکام آروم آروم سرازیر میشد ،،، خیلی وقت بود گریه نکرده بودم .داشتم فکر میکردم سهم من از این دنیا چی بود ؟ از بچگی بزرگ بودم ، هیچ وقت بچگی نکردم ، نه مثل بقیه بچه ها ناز میکردم واسه پدر مادرم ، نه لوس بازی ... نه رفتم تو کوچه بازی کنم ، نه اونقدر با فامیل راحت بودم که بخوام با پسر خاله ای پسر عمه ای بازی کنم و جلو پدر مادرم راحت باشم باهاشون ، همیشه یه رابطه سردی بین اعضای فامیل حاکم بود . هیچ وقت نشد با هیچ کدوم از فامیل خاله ای عمویی راحت باشم و مثلا بخوام داییم اومد خونمون بپرم بغلش ماچش کنم چون از پدرم خجالت می‌کشیدم چون تو خود خونوادمم اینطوری بود که هیچ وقت کسی ابراز احساسات نکرد تا ما هم بتونیم احساسمونو بیان کنیم ، هیچ وقت شب یلدای بیاد ماندنی کنار پدربزرگ مادربزرگ نساختیم ، هیچ وقت نشد مثل بقیه از وجود پدربزرگم استفاده کنم و از حرف زدن باهاش لذت ببرم ، البته مثل بقیه از پدربزرگ مادربزرگ هم شانس نیاوردیم که بخوان برامون قصه بگن ، از قدیم و خاطراتشون بگن ... تا کمی بزرگتر شدم درگیر کنکور شدم و خودمو حبس کردم به خاطر کنکور لعنتی ، نه مثل بقیه درس خوندم که حداقل بگم آره خودمو حبس کردم اما در عوض درس خوندم و استفاده کردم نه ، همش گریه همش استرس و نگران حرف دیگران و افسردگی.... آره یه بخش بزرگی از افسردگی من به خاطر فامیل بود ، نگاه های همیشه از بالا به پایینشون بود که بچه من فلان رشته قبول شده ، فلان کرده ووووو و باعث شد همیشه نگران این باشم که نکنه پزشکی قبول نشم و آبروم بره ! موندم و نخوندم اگه حرف دیگران نبود اگه با فامیل رابطه بهتر و راحتتری داشتم الان وضعیتم این نبود ، الان بهشون دروغ نگفته بودم که من دولتی میخونم ، و همیشه نگران این باشم که مبادا بفهمن و من دوباره با حرفا و نگاه‌هاشون اذیت بشم و نتونم ادامه بدم ...حداقل بقیه پشت کنکور میموندن کنارش گواهینامه شونو گرفتن ، سفرشونو رفتن ، فیلم مورد علاقه شونو میدیدن وکارای دیگه کردن اما من نه ؛        نه مثل بقیه باشگاه رفتم ، نه کنسرت رفتم ، نه کافه باز بودم ، نه فیلم باز بودم نه رفیق باز بودم ، نه موهامو یه بار رنگ زدم ، نه هر ماه رفتم ناخنامو بکارم ، نه با دوستام تنهایی رفتم سفر ، نه مهارتی یاد گرفتم ، هیچی هیچییییکی از افرادی که میشناسم اونم دانشجوعه همسن خودم ، رل زده ، واسه خودش آرایشگاه زده، تو یه شرکت کار می‌کنه ، ماشین خودشو داره ، هر ماه تقریبا سفر خارج می‌ره و بلاگری هم می‌کنه . وقتی اینارو میبینم که به همه کارهاشون میرسن واقعا قبطه میخورم ،و میگم چرا واسه بعضیا همیشه همه چی فراهمه ؟ چرا واسه من اینطور نیست ، و همیشه باید مانعی سر راهم قرار بگیره ؟ همیشه باید دست و پا بزنم برای همه چی و استرس داشته باشیم ؟ چرا ؟! و واقعا از خودم بدم میاد که چرا من هیچ کاری نکردم و همیشه درگیر درس بودم که البته نبودم ، فقط خودمو گول زدم 💔 طرف درس نخونده ولی مثلا تو یه رشته ورزشی ماهر شده ، رفته حداقل کار کرده واسه خودش درآمد داره ، هیچ کاریم نکرده حداقل تفریح کرده ، چه میدونم حداقل زبون داره حرف بزنه از خودش دفاع کنه ، قشنگ صحبت می‌کنه قشنگ مینویسه ، اما من زبون اینکه بخوام حرفای تو ذهنمو بنویسم هم ندارم ، همیشه دوست داشتم قلم خوبی داشته باشم شعر بنویسم داستان بنویسم اما استعدادشو ندارم . منی که نقاشیم از بچگی خوب بود چرا به فکر پدرمادرم نرسید که منو بزارن کلاس نقاشی طراحی ، که حداقل تو اون زمینه می‌تونستم حرفی واسه گفتن داشته باشم؟! من حتی نمی‌دونم چی دوست دارم !  نمی‌دونم دارم با آیندم چیکار میکنم .... نه پشت کنکور موندنم مثل بقیه بود ، نه دانشگاه رفتنم ،نه درس خوندنم و  نه عاشق شدنم ... 💔نمی‌دونم دقیقا سهم من از دنیا چیه ...                                حتی یه رفیق واقعیِ واقعی هم نصیبم نشد از این دنیا ، همیشه و هر جا کسی بود که حسادت کنه بهم نمی‌دونم چرا واقعا! خودمم برام سواله ... خستم ، خسته از همه چی ....                                              امروز که رفتم حرم هیچی مثل قبل نبود ، همه بی روح و خسته و غمگین ...برگشتنی رفتم فروشگاه ماست بخرم ، از کنار قفسه چیپس و پفکا رد شدم و نگاه کردم ، جالبه که دیگه با دیدن چیپس سرکه‌ای دهنم آب نمیفته:) اصلا دلم نخواست خوراکی بخرم ،دیگه هیچی دلم نمی‌خواد ...                                     فقط چون حس کردم قندم افتاده کیک دارچینی خریدم ؛ حتی دیگه کیک دارچینی هم مزه قبل رو نمی‌داد :)          ۹بهمن ۴۰۴ پ ن : نشستم و فقط نوشتم بازنگری نکردم که چی نوشتم چون حوصله ندارم ، خستم ، اگه غلط املایی یا جایی اشتباه دوبار تکرار شده بود دیگه به بزرگی خودتون ببخشید.                              </description>
                <category>هیدرو :)</category>
                <author>هیدرو :)</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jan 2026 19:41:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دارم خفه میشم</title>
                <link>https://virgool.io/@Hidro333/%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%AE%D9%81%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%85-jpl8hjqgvvtr</link>
                <description>حس خفگی دارم انگار قلبمو دارن میفشارن نمیزارن بتپه آدم هر چقدر قوی باشه بازم کم میاره از دانشگاه که اومدم خوابگاه دلم گرفته بود رفتم اتاق اون دوستی نسبت به بقیه دوستان باهاش صمیمی ترم و اونم خیلی وقته ازم خبری نگرفته درصورتیکه همیشه من میرم اتاقش ، خلاصه رفتم و هم اتاقیش گفت تازه رفته بیرون اتفاقا عاطفه هم اینجا بود ناهار اومده بود اینجا ...عاطفه اونم دوستم بود که این ترم از خوابگاه رفته ، و اومده خوابگاه و به من خبر نداده بودن ، یعنی نگفتن حداقل بهش زنگ بزنیم ؟ خبرشو بگیریم ؟من بودم عذاب وجدان می‌گرفتم که برم خوابگاه و به دوستم سر نزنم ...خلاصه رفتم و اتاق اون یکی دوستم ، همون دم در دیدمش داشت می‌رفت کلاس و بغل کردیم همو اما مثل قبل نبود و به هم اتاقیش که اونم دم در وایستاده پیش من بوس فرستاد و رفت ... برگشتم اتاق ، بغض داشتم و با خودم گفتم این فقط منم که به یاد بچه های ترم های قبلم و هر کس با هم اتاقیا و دوستای جدیدشون خوشن و یادی از قدیمیا نمیکنن...فقط منم که همش به فکرم که مبادا کسی ازم دلخور بشه ، نکنه طوری رفتار کنم که دل کسی بشکنه و... خسته شدم از آدما نمی‌دونم چرا کسی باهام صمیمی نمیشه و اونقدر کنارم راحت نیست درصورتیکه من خیلی آدم خاکی ای هستم شاید هم این حس منه نمی‌دونم همه به دوست صمیمی دارن اما من نه ...همه هر وقت کاری داشتن سراغمو میگیرن ... از اینکه کسی نیست بتونم بهش اعتماد کنم اونطوری که باید دلم میگیره ...این همیشه منم که زنگ میزنم به دوستام تا من خبری نگیرم کسی خبر نمیگیرع 🥲از همه خستم ...حتی از خودم ....۴۰۴/۸/۱۸ </description>
                <category>هیدرو :)</category>
                <author>هیدرو :)</author>
                <pubDate>Sun, 09 Nov 2025 17:19:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانشگاه یا دانش گا....</title>
                <link>https://virgool.io/@Hidro333/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4-%DA%AF%D8%A7-m2xpvbgcqupz</link>
                <description>نمی‌دونم از کجا شروع کنماز کجا بگم براتونطبق معمول اومدم دق و دلیمو اینجا خالی کنم 🤭مدتی بود دوباره دلم گرفته بود ، هوای پاییز و آسمون دلگیرش هم کم دخیل نبود تو این حالم ...نمی‌دونم دلم چی میخوادچشههمش سردرگم و بی قرارم ، انگار یه چیزیم کمه ( اما نمی‌دونم چی )البته اینم بگم هر از گاهی اینطوری میشم وگرنه بعضی وقتا که اینقدر دریای دلم آرومه به لطف خدا که نگم براتونمیدونید تو پاییز دلم هوای یه نفر رو می‌کنه که ندارمش ؛ یعنی خودم خواستم که نداشته باشمش(هنوزم نتونستم خودمو ببخشم به خاطرش )خب از دانشگاه چه خبر ؟دانشگاه : محلی برای درس آموختن ×دانشگاه: محلی برای شکنجه کردن دانشجویان و بهم ریختن روان آنها ✓آره واسه من که اینطوریه ، همین میام دانشگاه و درسا شروع میشه اشتهام کور میشه ، لاغر میشم ، خواب ندارم ، اگه بخوابم کابوس میبینم و....نمی‌دونم واقعا استادا فکر میکنن کی هستن ؟؟؟ هان؟؟؟به خدا خیلیاشون سواد علمی هم ندارن و حالا نمی‌دونم بر اساس چه معیارهایی قبول میشن که استاد بشن خدا داند ،بعضی هاشون نه تنها سواد علمی ندارن بلکه اخلاق و شعور هم ندارن ، بچه هارو تخریب میکنن ، سر مسائل الکی گیر میدن به دانشجوالکی سر مسائل دیگه دانشجو رو میندازنمیان سر کلاس از همه چی حرف میزنن الا درسو جالبه تا الان استادایی که نامی بودن و من باهاشون ورداشتم اصلا به درد نمیخورنحالا چرا به درد نمیخورن ، چون که اینا متوهم اند ، توهم دانایی دارن و فکر میکنن که میدونن اما هیچی نمیدونن...یکی از استادامون که کارشناس گروهمون هم هستن و همه میگن خیلی خوبه و خیلی خفنهمن دقیقا نمی‌دونم به چی این استاد میگن خوب ، باهاش زیست مواد داریم چون بهش کلاس بدون پروژکتور ندادن قاطی کرده بود ، بچه هارو فرستاد آموزش که ی کلاس دیگه بگیرن گفته بودن کلاسهای دیگه پره ، خلاصه عصبی شد گفت معلوم نیست کدوم گاوی ورداشته کلاس بدون پروژکتور داده به من ، هیچ کس هم گردن نمیگیره برم سراغش ، من اگه جلسه بعدی کلاس بدون پروژکتور باشه کلا این کد رو کنسل میکنم 😐 بچه ها گفتن استاد ما چیکار کنیم و از این حرفاجالبه که من زیست  رو با استاد دیگه داشتم این استاد بدون سیستم به ما درس میدادن و پای تخته همش می‌نوشتن و ما چون خودمون هم می‌نوشتیم بهتر یاد می‌گرفتبم و جدا از اون خودشون هم جزوه داشتن ، و اینقدر به درسشون مسلط بودن که بدون اینکه از جایی نگاه کنن میومدن قلم برمیداشتن مینوشتن و هر سوالی هم که می‌پرسیدیم بلد بودن جواب بدن. و اینقدر مهربون بودن که همه جرات سوال کردن داشتنو همینطور اصلا هم قانون سخت نداشتن که اگه دیر بیای نمیتونی بیای سر کلاس یا غیبت کنی حذف میشییادمه حتی یه ربع آخر کلاس هم میومدن بچه ها چیزی نمی‌گفت و به درس دادنش ادامه میداد و تو این حاشیه ها نبودحالا این استاد اگه اون پاور پوینت جلوش نباشه عملا هیچی نیست و خیلی از استادای دیگه ...و ما سر کلاسش از رو گوشی پی دی اف رو باز میکنیم ایشون هم از روش میخونه و همونی که خونده رو دوباره برای ما بازگو می‌کنه 😐 انگار نمیتونه توضیح بده و بلد نیستو همین استاد همش میگه من دانشگاه فردوسی هم تدریس میکنم ، دانشگاه تهران درس خوندمبا فلان استاد دانشگاه تهران پروژه داریم انجام میدیم و این حرفا ....اونایی که چیزی برای ارائه دادن ندارن بیشتر از خودشون تعریف میکنن و میان سختگیری هاشون رو سر کلاس بیشتر میکنن که اینطوری کمی حس کنن کسی هستن واسه خودشونمثل همین استادم که به جلسه غیبت کنی حذف میشی ،یه استاد دیگهسر کلاس که کسی جرات نمیکنه حرف بزنه اگه یه سوال کوچیک از بغل دستیت بپرسی واویلا: وای چرا سر کلاس حرف میزنید ،رشته کلام از دستم درمیرهاگه کسی میخواد حرف برنه بره بیروناینارو حالت تهاجمی میگه هاااانگار میخوان بگم آره ما چون استادیم میتونیم هرطور دلمون خواست با دانشجو ها رفتار کنیمبعضی استادا ادمو از درس خوندن بیزار میکننحالم از بعضیاشون بهم میخورهاز استادایی که پیامو سین میزنن ولی جواب نمیدن هم متنفرم 😏میز همیشه شلوغ منآره مثل همیشه دفترو جزوه هامو میزارم جلوم بنویسم اما موقع درس خوندن که میشه دلم میگیره 😑و تمرکز ندارم و نمیتونم بخونم ...گفتم حداقل بیام ویرگول بنویسم شاید این ذهن شلوغم کمی آروم گرفت .پ .ن : می‌بینید حتی یه متن منسجم هم نمیتونم بنویسم چون ذهنم خیلی اینور اونور میپرعپ ن ۳: چقدر ویرگول واسه پست نوشتن اذیت میکنه یهو کلمه ای که نوشتی میپرع میرع چند خط پایینتر حالا میای درست کنی نمیشه 🤦🏻‍♀️پ ن ۴: اعصابم خورده :/ هنوز خالی نشدم :پ ن ۵: من از استادانی که واقعا زحمت میکشن و واقعا برازنده استاد بودن هستن واقعا تشکر میکنم و منظور من فقط بعضی استادان بی سواد و عقده ای بود</description>
                <category>هیدرو :)</category>
                <author>هیدرو :)</author>
                <pubDate>Thu, 23 Oct 2025 20:33:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اومدم خوابگاه</title>
                <link>https://virgool.io/@Hidro333/%D8%A7%D9%88%D9%85%D8%AF%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DA%AF%D8%A7%D9%87-kinenlut9ivl</link>
                <description>آره دیروز اومدم خوابگاه اما همین که پا گذاشتم اینجا دلم گرفت اتاق کوچیک و سرد و تاریک با یه راهروی تنگ و ترسناک چقدر بعضی بچه ها عوض شدن و خودشونو میگیرن انگار نه انگار قبلا با هم دوست بودیم خب به یه ورم که خودتونو میگیرید 😏اصلا خستم از دست همه آدما خستم از حیله گری و سواستفاده گری شون خستم از حسادتاشون از زبون چرم و نرمشون از دست خودمم خستم از کارایی که کردم از دروغایی که به کسی که دوسش داشتم گفتم و هنوزم نتونستم خودمو ببخشم از اینکه هیچ کاری نمیکنم و مفت خور بار اومدم تنها کاری که از دستم برمیاد درس خوندنه ( نه که حالا خیلی میخونم ، از بس روح و ذهن خسته ای دارم توان درس خوندنم ندارم💔 )از دست ساده لوحی  پدر مادرمم از همه چی بیشتر خستم شاید اگه پدر مادرم زرنگ بودن همه چی طور دیگه ای می‌بود .....😔هیچ وقت تو زندگیم یه فرد قابل اعتماد که مثل خودم باشه که بتونم بهش تکیه کنم نداشتم همیشه بار همه چیو خودم تنهایی به دوش کشیدم (منظورم بار غم و غصه و مشکلاتی که داشتم وگرنه مالی همیشه پدرم ساپورت کرده)دلم گریه میخواد حتی گریمم نمیاد :)برام دعا کنید این ترم رو با نمرات عالی پشت سر بزارم ای که دستت می‌رسد کاری بکن 🤍</description>
                <category>هیدرو :)</category>
                <author>هیدرو :)</author>
                <pubDate>Wed, 24 Sep 2025 13:19:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جدایی</title>
                <link>https://virgool.io/@Hidro333/%D8%AC%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-nlkmihh7qq8x</link>
                <description>وقتی که فهمیدم وارد رابطه شدی هم خوشحال شدم هم ناراحت ...خوشحال برای اینکه از دست من راحت شدی ، از دست کسی که ترس داشت خودشو هویتشو نشون بده خوشحال بودم چون داشتی از اون عذابی ک تو رابطه با من کشیدی خلاص می‌شدی ...چون دیگه قرار نبود با خداحافظی های مکرر هی حالتو بد کنم و دلتو بشکونم ...دیگه قرار نبود بی خبری بکشی و منتظرم بمونی تا ازم خبری شه اما ناراحت بودم چون اولین کسی که تونست قلب منو مال خودش کنه رو از دست دادم 💔کسی که واقعا دوسش داشتم چون اولین نفری بودی که تو زندگیم براش اشک ریختم و حس های جدیدی رو به خاطرش تجربه کردم چون نتونستم هیچ وقت خودمو بهت ثابت کنم نتونستم و ترسیدم دوست داشتم بیشتر باهات باشم و وقت بگذرونم آره ناراحت شدم چون دوست داشتم از نزدیک ببینمت ، لمست کنم بوت کنمبوست کنم هیچ وقت رابطه ما کامل نبود ، هیچ وقت نتونستم با خیال راحت باهات حرف بزنم و داشتم تورو با یه نفر دیگه می‌دیدم که داری به یه نفر دیگه میگی دوست دارم به یه نفر دیگه میگی دردت به جونوم 😔واسش پست میزاشتی و تگش میکردی ...من کلی گریه کردم روزهای اول و همش خوابتو می‌دیدم اما بعداً به خودم یادآوری کردم که خودم خواستم تا خدا به نفر رو سر راهت قرار بده که بتونی عاشقش باشی و منو فراموش کنی خودم دوست داشتم وارد رابطه بشی تا از دست من و دروغ هام نجات پیدا کنی واسه همین بعد مدتها دیگه خودمو آروم کردم و خوشحال بودم براتون من لذت می‌بردم از رابطه شما من همیشه برای پایداری رابطه تون دعا میکردم عشقم 🥲چون دوست نداشتم یک باره دیگه اذیت بشی و بخوای یه نفر دیگه رو دوباره از دست بدی اما امشب چی دیدم بعد یک سال ؟!چرا پست جدایی گذاشتی 🥺 آخه چراااا عشقم ؟!چقدر کلیپی که گذاشتی پر درد بود پر زخم ...من همه اینارو تقصیر خودم میدونم ......من نمی‌دونم الان چه حالی داری و داری چیکار می‌کنی نمی‌دونم شاید دلت گرفته 🥺شاید داری آروم آروم اشک میریزی شایدم مثل قدیم وقتایی که  دلت می‌گرفت مشروب میخوری و پشتش سیگار می‌کشی 😢😢امیدوارم دلت آروم باشه امیدوارم الان آروم خوابیده باشی و فردا حالت بهتر از امروز باشه میدونم جدایی سخته ، دوری سخته ، قطعا زمان می‌بره تا حالت بهتر شه اما برات دعا میکنم عشقم 🥺❤️تنها کاری که از دستم برمیاد همینه الهی برات بمیرم برای دلت بمیرم من 😭برای جدایی شما خیلی ناراحتم ، حتی بیشتر از جدایی خودم از تو برات آرزوی بهترین ها رو دارم ، و مطمئنم به روز کسی وارد زندگیت میشه که لیاقت قلب بزرگ و مهربون تورو داره 🤍❤️🫂خدایا مواظبش باش 🥺</description>
                <category>هیدرو :)</category>
                <author>هیدرو :)</author>
                <pubDate>Mon, 08 Sep 2025 01:31:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام:)</title>
                <link>https://virgool.io/@Hidro333/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-rrarf3riqelc</link>
                <description>حالتون چطوره:)امیدوارم حالتون خوب باشه دوستان ویرگولی من 🤍بعد از مدت ها می‌خوام چیزی بنویسم ...راستش من خیلی حرف برای نوشتن دارم اما یه وقتا حتی حوصله نوشتن هم ندارم ؛ از وقتی که اومدم شهرمون همش در حال غصه خوردن بودم و به دلایل مختلفی حالم خوب نبود ، هرچند سعی میکردم تا وقتی هستم حداقل با خانواده وقت بگذرونم اما نشد اونطوری که میخواستم ...و الان هم تقریبا کمتر از یه ماه دیگه میرم دانشگاه ، قرارع دوباره برگردم به اون خوابگاهی که به قول مادرم مثل زندون میمونه ...اما من باز هم اونجا رو دوست دارم ، تنها که باشم بهتر میتونم به کارام برسم و به خودم بپردازم ، آدمایی که دنیاشون باهات متفاوت باشه سخت میشه خودتو با دنیای اونا وفق بدی و اونطوری که میخوای زندگی کنی .من همیشه میام و خیلی کم پست های شمارو می‌خوندمواقعا نوشتن یه نعمت بزرگه که نصیب هرکسی نمیشه !چون همه نمیتونن بنویسن ، نه که نتونن ها نه ، بلکه انجام نمیدنمثلا پدر مادرم اونا هم اگه یه کاغذ و قلم بردارن و شروع کنن به نوشتن از افکارشون ، از مشکلات و دغدغه هاشون ، قطعا بهتر می‌تونستن زندگی کنن ،چون یه سری چیزا تا وقتی رو کاغذ نیاد واست مبهمه و نمیدونی چیکار کنیدرست مثل وقتی که میخوای واسه درست برنامه ریزی کنی وقتی همه درسایی که قرارع بخونی رو بنویسی، و به قسمت های کوچیکتر تقسیم کنی و سازماندهی شون کنی ، درس خوندن راحتتر میشه .به نظرم همین که میاید اینجا می‌نویسید ، یکی از روزمرگییکی از مشکلاتشیکی از کارشیکی از کتابی که خوندهباعث میشه حالتون بهتر شه ،یعنی وقتی می‌نویسید هنوز حالتون خوبه :)چون یه وقتا به نقطه ای می‌رسی که دیگه حرفی واسه گفتن نداریو فقط سکوت می‌کنی ...منم روزایی که حالم بد بود اومدم بنویسم ، دیدم درونم پر حرفه ... اما حرفی واسه گفتن نداشتمحتی بعضی پستای غمگینی که دوستان از حالشون میزاشتن رو می‌خوندم ، دلم میخواست حرفی بزنم تا آرومشون کنم اما نمی‌تونستم ، دست و دلم به نوشتن نمی‌رفت ، بنابراین فقط به لایک کردن بسنده میکردم ...«نمی‌دونم چطور بیان کنم :/»خلاصه اگه میتونی بنویسی ، میتونی حرف بزنی ، خدارو شکر کن :).... همینطوری </description>
                <category>هیدرو :)</category>
                <author>هیدرو :)</author>
                <pubDate>Tue, 02 Sep 2025 14:16:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایران من</title>
                <link>https://virgool.io/@Hidro333/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86-uxgbcifhaj0y</link>
                <description>دلم برات خونه نمیتونم حرف بزنم ، پر بغضمایرانم ، ایران مظلوم من، تو تمامِ منی تو جان منی روح منی خیلی عاشقتم ایرانم ❤️ 💔سحر نزدیکه 🌱🤍...قوی بمون 🫂پ ن: سحرگاه جمعه ۳۰ خرداد ۱۴۰۴هفتمین روز جنگ ایران و رژیم کودک کش       ساعت۳:۲۵</description>
                <category>هیدرو :)</category>
                <author>هیدرو :)</author>
                <pubDate>Fri, 20 Jun 2025 03:23:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویرگول برای من یعنی ...</title>
                <link>https://virgool.io/@Hidro333/%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-mxiq8jz7rzok</link>
                <description>ویرگول برای من مثل دفتر خیالم میمونه...           دفتر خیالِ من جایی که توش از صبح که بیدار میشم تا شب و شب تا خود صبح کلی درد دل و حرفای نگفته مو اونجا می‌نویسم هر چی که دلم میخواد ، خصوصی ترین اتفاقات زندگیم ،کارای یواشکی که هیچکی ازشون خبر ندارع فانتزیام که میترسم به کسی بگم مبادا مسخره بشم .. راجع به ایده هام ...داستان های پنهانیم ....همه چی ...                                  همونطور که همه ی  اینا رو تو خیالم می‌نویسم ، ویرگول هم حکم همون دفتر خیالم و داره که از وقتی پیدا کردم هر وقت دلم گرفت هر چی که تو خیالم بود اومدم و اینجا نوشتم اونم با خیال راحت بدون ترس از قضاوت شدن ، بدون اینکه نگران باشم کسی  رازی که دارم میگم و فاش کنه و یا حتی مسخرم کنه:) همیشه پست های بچه ها رو میخونم و میبینم که چقدر قشنگ و ادبی مینویسن و نوشته هاشون کلی ارایه های  ادبی داره و واقعا لذت می‌بردم و دوست داشتم منم اونطوری بنویسم اما بعد با خودم گفتم من اومدم اینجا که هر چی که تو خیالمه و با خودم تو ذهنم میگم و بنویسم و آروم شم و قرار نیست که طوری که بقیه مینویسن بنویسم :)واسه همین ویرگول برای من یعنی همون جمله ی «هر چه میخواهد دلِ تنگت بگو» مرسی که هستی #ویرگول #ویرگول_برای_من_یعنی ....</description>
                <category>هیدرو :)</category>
                <author>هیدرو :)</author>
                <pubDate>Sun, 01 Jun 2025 19:15:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نصف شب یهویی ...</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%D9%86%D8%B5%D9%81-%D8%B4%D8%A8-%DB%8C%D9%87%D9%88%DB%8C%DB%8C-uxwzfmn1bzxp</link>
                <description>چند روزه دارم تو دفتر برنامه ریزیم می‌نویسم تکمیل جزوه ریاضی..روز بعد دوباره مرتب کردن جزوه ریاضی.و روز بعد ...اصلا هم تکمیل نکردم ... هیچ کدوم از خونه های کناری مربوط به درسام تیک نخورد...از پنج شنبه که کلا بیکارم همش توی فضای مجازی می‌چرخیدم ... امروزم قرار بود از صبح بخونم اما شد ظهر گفتم نهار بخورم بعد ، بعد ناهار رفتم تو گوشی و دوباره شد شام گفتم بعد شام و بعد شام گفتم دیگه بلند شم اما بازم رفتم تو گوشی ...واقعا دیگه مسخرشو درآوردم ، حالم گاهی از خودم بهم میخوره ...دو روزه  شروع کردم روزی ده دقیقه ورزش میکنم تمرینو گفتم حتما انجام بدم ساعت حدود ۱۱ و نیم شب تمرینمو انجام دادم و تیک زدم گفتم اوکی حالا هم حق نداری بخوابی و می‌شینی تکلیفتو انجام میدی اما به دنبال یه موضوعی رفتم یوتیوب و دوباره ....تا الان که حدودا ساعت ۱ و چهل دقیقه بامداد ...هی داشتم میچرخیدم می‌چرخیدم ... عشق ابدی و فلان مصاحبه و ووو هزار کوفت دیگه ... گفتم بسه برو بشین بخون تا اینکه به ویدیو کوتاهی  برخوردم که اشکمو درآورد 🥺ویدیویی که  لحظه ای رو نشون  میداد که یه دختر با خانواده اش منتظر دیدن نتایج بودن و با دیدن نتیجه همه از خوشحالی پریدن به آسمون و جیغ و اشک شوق و ....و این متن هم رو ویدیو بود ممنم واقعا اشکم در اومد 😢 یاد خودم افتادم که این لحظه شیرین رو هم از خودم دریغ کردم هم از پدر مادرم 😭 همیشه موقع اعلام نتایج پر از استرس و غم و ناراحتی خونمون رو فرا می‌گرفت 😔ون زمان هم هیچ وقت نخوندم ... همیشه تو گوشی بودم و وقتایی هم که تو گوشی نبودم یه آدم افسرده بودم که همش گریه میکرد و غصه میخورد ... همش برنامه می‌ریخت و انجام نمی‌داد ... هم دلم به حال خودم می‌سوخت هم از خودم متنفر بودم ....چه روزایی بود ...💔منم با دیدن این ویدئو یاد پدرم افتادم با خودم گفتم حداقل تو دوران دانشگاه بدرخش تا خوشحالش کنی ...بخون تلاش کن تا بتونی اینجا سرافرازشون کنی .. آرع باید بخونم حداقل کنکور ارشد بتونم رتبه خوب و دانشگاه خوب و مطرحی قبول بشم من به خودم یه همچین شادی از ته دلی بدهکارم 🥲آره باید خودمو جمع و جور کنم ...ارادمو قوی کنم ...کمتر تو فضای مجازی بچرخم ...بیشتر به کارام و اهدافم فکر کنم و ببینم واقعا چی می‌خوام ؟! ....خدایا کمکم کن 🥲پ ن : یهویی گریم گرفت از خودم بدم اومد و اولین جایی که یادم اومد ویرگول بود ، اومدم مثل همیشه بنویسم تا آروم شم ... ساعت ۲ شب ۱۱ خرداد ماه با چشمای اشکی بمونه اینجا تا یادم نره که دوباره تلاش نکنم :)آره </description>
                <category>هیدرو :)</category>
                <author>هیدرو :)</author>
                <pubDate>Sun, 01 Jun 2025 02:04:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبی دلگیر ...</title>
                <link>https://virgool.io/@Hidro333/%D8%B4%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%D9%84%DA%AF%DB%8C%D8%B1-vrv9plbwktap</link>
                <description>امشب برام خیلی دلگیره کلا امروز حالم زیاد خوب نبود ، ساعت ۶ و نیم بلند شدم آماده شدم که برم پارک قدم بزنم و چیپس بخورم ...                                                          نشستم رو نمیکت و موزیک هم گذاشتم و چیپسمو خوردم ، بعدش بلند شدم همینطور قدم بزنم رو یه نمیکت چند تا پسر با هم نشسته بودن و میگفتن و می‌خندیدن ،رو یه نمیکت یه پسر دختر نشسته بودن و دل و قلوه میدادن بهم :)رفتم پارک روبرویی هوای خوبی بود و هست البته (همچنان تو پارک نشستم و دارم می‌نویسم )همینطور موزیک هم پلی میشد صدای جیرجیرک ها بوی عطر گل‌های اطلسی ...گل های یاس چمنِ خیس ...بوی خاک ...حس خوبی بهم داد :)گل یاس البته یه وقتا بوی سیگار و گل هم به مشامم میخورد :) تو پارک چیزای عجیبی دیدم البته شاید از نظر من عجیب بود .... دختر و پسرای کم سن که سیگار میکشیدن به کنار همیشه میبینم ، اینکه دختر و پسر هم دست همو بگیرن و قدم بزنن اینم طبیعیهاما یه دختر پسری رو چمنا نشسته بودن و داشتن لب میگرفتن!😕 یعنی اینقدر عادی شده !، جای تاریکی هم نشسته بودن که مثلا دیده نشن ، البته همچین تاریک هم نبود اما خب شایدم من اینطور فکر میکنم ، کسی که تو ملا عام لب میگیره خب لابد مهم نیست کسی ببینه ... تازه عمیق هم مشغول بودن ، طوری که هی من برگشتم نگاه کردم و دیدم همچنان تو حس اند... و اصلا متوجه نشدن چند نفر دارن نگاشون میکنن 🤦🏻‍♀️نظری راجع بهشون ندارم ... کلا عادت ندارم کسیو قضاوت کنم ، نه از طرز پوشش کسی نه از رفتارش ...    البته اگه مامانم این صحنه رو میدید قطعا می‌گفت وای وای خجالتم نمی‌کشن ، یکم شرم حیا ...😅 همیشه همینطور میگه میگم مامان ولشون کن ...من به راهم ادامه دادم ... بچه ها بازی میکردن و خانواده ها هم کنار هم نشسته بودن ...با دیدن این صحنه ها یاد خانواده ام افتادم اما دلتنگ نشدم که بگم ای کاش الان کنارشون بودم .... عجیب شدم و ترسناک ... دلم نه تنگ میشه...نه کسیو میخواد ...نه ذوق میکنم ...نه گریه میکنم ...                                                          نمی‌دونم چمه و چی میخوام ... حوصله حرف زدن هم ندارم ... اما همش داشتم بهش فکر میکردم ؛ آره به همون کسی که دوسش داشتم :)البته الانم دوسش دارم اما نه به اندازه اون زمان ، از وقتی وارد رابطه شد حسم بهش کم شد ... اما همش بهش فکر میکنم ، نمی‌دونم چرا 😔تو عالم خودم قدم زدم و قدم زدم ... همینطور میرفتم و موزیک هم گوش میدادم ....الآنم یه ساعت بیشتر میگذره که بیرونم ، نشستم تو پارک ... دوست ندارم برم خوابگاه 😕نمی‌دونم دلم چی میخواد .... ولی آروممآرومِ آروم ...خدارو شکر میکنمبرای این هوای خوب و خنک و دلپذیربرای عطر گل یاس که الان هم دارم استشمام میکنم :)صدای جیرجیرک...برای آرامشم ....برای امنیت ...برای حال خوب بچه ای که همین الان از روبروم رد شد و داشت با یه حال خوب این آواز رو میخوند ( لالا لا لا)برای پسرایی که دم قهوه خونه رو به رو وایستادن و میخندن ...خوشحالم حالتون خوبه ، امیدوارم همیشه بخندید ...با اینکه خودم نمیخندم و خندم نمیاد اما همین که خنده و خوشحالی بقیه رو میبینم خوشحال میشم تو دلم...راستش همینکه آروم هستم هم بابتش خوشحالم و خدارو شاکر🤍راستش از دست خودم ناراحتم :) من هنوز نتونستم خودمو سر اون موضوع ببخشم و هر از گاهی دلم میگیره...امروزم گذشت ...دیگه برم خوابگاه ، دوباره منو تخت و بالش و هندزفری و موزیک و هم اتاقی رومخم ...منو و تنهایی و نیمکت ...</description>
                <category>هیدرو :)</category>
                <author>هیدرو :)</author>
                <pubDate>Sat, 03 May 2025 21:33:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو همیشه در حال رشدی .</title>
                <link>https://virgool.io/@Hidro333/%D8%AA%D9%88-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%B1%D8%B4%D8%AF%DB%8C-g0lhvvmmg4h9</link>
                <description>سلام  کاملا یهویی تصمیم گرفتم بنویسم . و دوست دارم نوجوونا ، به خصوص پشت کنکوریا بخونن 🙏🏻از اون جایی که فردا نوبت اول کنکور و من اولین سالیه که کنکور نمیدم و استرس کنکور و آزمون و وقت کم آوردن و نرسیدن به برنامه وووو رو ندارم :) و خوشحالم و خدارو شاکرم که دیگه تموم شد و من واسه همیشه یه تصمیم گرفتم که آره دیگه کنکور و پزشکی قبول شدن رو رها کنم 🙂من از سال 98 که اولین کنکورم بود تا همین پارسال یعنی 1403 کنکور میدادم و جالبیش میدونید چیه ؟ اینکه من فقط کنکور میدادم !                                       یعنی اصلا نمیخوندم ، همیشه استرس داشتم و فقط کتاب جلوم باز بود و من غرق در رویا بودم ، و البته کمالگرا هم بودم .... همیشه دوست داشتم روزی دوازده ساعت درس بخونم و بیشتر و هیچ وقت هم برنامه مو اجرا نمی‌کردم . اگه من روزی دو ساعت می‌خوندم و واقعا همون دو ساعت رو می‌خوندم و استمرار می‌داشتم شاید اون همه سال پشت کنکور نمیموندم و به چیزی که میخواستم می‌رسیدم ...اما تا همین چند وقت پیش همیشه حسرت اینو می‌خوردم که چرا عمرمو پشت کنکور حروم کردم ؟چرا نخوندم ؟ چرا چند سال درجا زدم ؟ و خیلی چراهای دیگه که مغز منو میخورد ..و وقتی هم اومدم دانشگاه ناراحت بودم و میگفتم چرا بعد این همه سال اخرش اومدم آزاد ؟ ‌و تا مدتی حالم خوب نبود ..                                                                 اما الان که دو سال میام دانشگاه و دارم به گذشته ام نگاه میکنم خداروشکر میکنم خدارو شکر میکنم به خاطر پشت کنکور موندنام.           گریه کردنام                                                                  نخوندنام                                                                     به خاطر افسردگی اون زمانم                                            به خاطر همه چی ، چون به نظرم همه اتفاق های زندگی دلیلی پشتشه ؛ من خیلی تو این سال های پشت کنکور رشد کردم که خودم خبر نداشتم :)              تو اون سال ها فکر میکردم که دارم درجا میزنم ، عمرمو دارم تلف می‌کنم ، درسته اشتباه هم کردم که اون همه موندم اما دیگه امروز خودمو بابتش سرزنش نمیکنم :) با خودم فکر کردم حالا هی خودمو سرزنش کنم که چی بشه ؟ زمان به عقب برمیگرده ؟ حالا بلفرض به عقب هم برگرده مطمئنم دوباره همون کارهارو میکردم ! حالا چرا اینقدر مطمئن میگم که همون کارا رو میکردم ؟ چون کائنات تا مارو توی مسیری قوی نکنه و تا ما از اون اتفاق درس نگیریم ، دست از سرمون برنمیداره ! و اون چرخه رو هی تکرار می‌کنه تا ما درس بگیریم و بزرگ و قوی بشیم :)            و دقیقا زمانی من دیگه دست از کنکور دادن کشیدم که اون آدم قبلی نبودم من دیگه ضعیف نبودم....              دیگه مثل قبل حرف و تیکه های دیگران منو اذیت نمی‌کرد ....                                                                   دیگه به خودم اومده بودم و الکی پافشاری نمی‌کردم که الکی بمونم و تلاشی نکنم ...                                    یکی از درسایی که کنکور بهم داد این بود که بتونم راحت نه بگم ، به چیزایی که خلاف میل منه و یا بهم ضرر می‌رسونه ، کنکور و پشت کنکور بودن باعث شد آدمای دور و برمو بهتر بشناسم و خیلی از آدمای سمی رو از زندگیم حذف کنم :).                                            و یکی از مهمترین درسایی که گرفتم این بود که قدر زمان رو بدونم 💎میدونید چیه راستش دیگه الان حس عقب موندن از هم سن و سال های خودمو ندارم و خوشحالم به این طرز فکر رسیدم :)                                                         چون که به نظرم هرکسی مسیر منحصر به فرد خودشو داره ، خدا هر کسی رو در زمان خودش به چیزایی که میخواد می‌رسونه :) خدا حواسش بهمون هست :)🤍 آره ما باید تلاش کنیم و بجنگیم و از زمانی که داره مثل باد میگذره بهترین استفاده رو بکنیم و تا جایی که میتونیم زمان گرانبهامونو الکی هدر ندیم ، اما اگه احیانا یه جاهایی از زندگیمون مثل من تو باتلاق فرو رفتید و حس کردید عقب موندید از بقیه ، حس کردید دارید درجا می‌زنید ، اینو بهتون بگم که اصلا اینطور نیست ! شما اصلا در حال درجا زدن نیستید ، آره من معتقدم که ما همیشه در حال رشد هستیم 🌱همینطور که جسم ما بزرگ میشه روح هم بزرگ میشه که البته بزرگ شدن روح با جسم کاملا فرق می‌کنه اما اتفاق های سخت و چالش های زندگی روح مارو بزرگتر میکنن ، وقتی تو باتلاق زندگی گیر افتادی و دست و پا میزنی و هیچ اتفاقی نمیفته و فکر می‌کنی داری درجا میزنی بدون هیچ پیشرفتی ؛ اما روح تو ، تو این زمان هاست که رشد می‌کنه و کاملتر از قبل میشه :)         اینارو تو اون زمان متوجه نمیشی اما بعد چند سال که کمی آروم گرفتی ، از اون سختیا اومدی بیرون ، تازه متوجه میشی چقدر بزرگ شدی :) چقدر روحت رشد کرده ، چقدر عاقل تر شدی ، سرسخت شدی ، مقاوم شدی ....آره تو همیشه در حال رشدی ، پس هیچ وقت فکر نکن از کسی عقب موندی ....اگه دوستت همون سال قبول شد و رفت دانشگاه اما تو موندی پشت کنکور اصلا اینو عقب موندن از دوستات تلقی نکن  چه بسا کسی که سال سوم قبول شده بتونه تو کمتر از چهار سال  تموم کنه  (مثلا درساش خوب باشه و تعداد واحد های بالا برداره ).       و این که هر کسی تو این دنیا مسیر منحصر به فرد خودشو داره و خدا قطعا برنامه ای که می‌دونه برای اون فرد بهتره رو براش  درنظر گرفته پس به خدا اعتماد کن :)🤍خداروشکر الان رشته ای که دارم میخونم خیلی بهش علاقه پیدا کردم و مطمئنم که تو این رشته آینده ی خوبی در انتظارمه 💯 و اصلا هم نگران این نیستم که هم سن و سال های من ارشد گرفتن اما من هنوز اول راهم ... چون          به مسیری که دارم میرم اعتماد دارم.                       چند سالی که فکر میکردم عقب موندم ، الان دارم نتیجه شو میبینم من خیلی فرق کردم ، خیلی بزرگ شدم و اینو دارم قشنگ حسش میکنم :) حالا من فقط کنکور رو مثال زدم اما این موضوع تو همه چی صدق می‌کنه اگه خیلی ساله که مستأجری و هنوز خونه نخریدی... اگه حس می‌کنی سنت زیاده و ازدواج نکردی و هم سن و سالات الان بچه هم دارن ...اگه هنوز شغل ثابتی نداری ...اگه چند سال پشت کنکوری....و .... خیلی چیزای دیگه که حس عقب بودن رو بهت میده، خواستم بهت بگم تو هیچ وقت عقب نیستی .تو داری مسیر خودتو میری ، تو زندگی خودتو داری ، تو از هیچ کس عقب نیستی ، تو داری تو همه این حالت ها رشد میکنی🌱اصلا از یه زمانی به بعد به خودم اومدم گفتم عقب موندن یعنی چی ؟ اصلا از چی ، از کی قرارع عقب بمونیم ؟ دو تا دونه با هم شروع به جوونه زدن میکنن ، یکیشون چون تو آب و هوای مناسبی بوده روند رشدش بدون مشکله و خیلی عادی روند رشدش رو طی می‌کنه اما اون دونه دیگه چون یه روز تو سرما بوده سرمازده میشه و  مدتی رشدش متوقف میشه اما با رسیدگی دوباره سرحال میشه و رشدشو از سر میگیره ...اما آخرش هردو تبدیل شدن به یک گیاه کامل؛ شاید جوونه اولی کمی زودتر از دومی رشد کرده و زودتر به یک نهال تبدیل شده اما جوونه دومی هم آخرش به همون نهال تبدیل شده و هیچ چیزی رو از دست نداده:)ما هممون آخرش قرارع به یک چیز برسیم ! یک چیزی که براش خلق شدیم. پس قرار نیست از کسی عقب بمونیم چون هر کدوممون تو زمان خودمون به هدف نهایی  میرسیم .منم خدارو شکر میکنم که همیشه حواسش بهم هست و کاری کرد رشته ای رو بخونم که قطعا توش موفق ترم تا رشته ای که خودم مدنظرم بود .امیدوارم تونسته باشم منظورمو بهتون رسونده باشم و یه وقت کنکوریای عزیز بد برداشت نکنید حالا هی سهل انگاری کنید و بعدش بگید نه من عقب نیستم😑😂(امیدوارم همه کنکوریای عزیز موفق باشین و بهترین نتیجه رو از کنکور بگیرین🤍) و اما یادمون نره وقت طلاست ، بیهوده هدر ندیم.</description>
                <category>هیدرو :)</category>
                <author>هیدرو :)</author>
                <pubDate>Wed, 30 Apr 2025 22:57:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمیخوام مثل همه باشم ...</title>
                <link>https://virgool.io/@Hidro333/%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-rnz16sw6eemn</link>
                <description>:)🕊️راستش چند وقتیه دارم فکر میکنم به خودم ، به رفتارم ، اخلاقم ، عقایدم و ...و دیدم من مثل بقیه نیستم :) و از اینکه مثل بقیه نیستم خوشحالم چرا ؟ چون مثل بقیه دخترا هر چی که ترند بشه رو دوست ندارم ، برای مثال یه شال یا یه نوع کیف یا کفشی که ترند میشه و همه از اونا استفاده میکنن و من دوست ندارم استفاده کنم ، یا همون تراول ماگ هایی که تو پینترست خیلی وایرال شده بود و همه هم یکی از این ماگ ها دستشون یا پست میذاشتن یا استوری ... به جاش من رفتم تراول ماگی گرفتم که خاص باشه و  بعد مدتی نه از مد بیفته نه دلمو بزنه ..یا مدتی که گردنبند های(زنجیر ماری ) مد شده بود و همه یکی از اونا گردنشون بودو (البته الآنم مده فکر کنم) من از اونا نگرفتم ؛) رفتم یه نوع دیگه از گردنبد رو گرفتم :))))دوم اینکه الان که همه از کوچیک تا بزرگ هر ماه میرن ناخن میکارن ، مژه میکارن ،من مژه نگاشتم و ناخن های خودمو دارم و همونا رو بلند میکنم و حتی لاک نمی‌زنم چون نماز میخونم :)گفتم نماز ... آره آدمای دور و برم نماز نمیخونن و اما من نماز میخونم و اینو با افتخار میگم و اگه تو جمعی هم باشم مشغول صحبت باشیم یا کاری ، من موقع اذون اون جمع رو ترک میکنم و میرم و نمازمو میخونم و این کارو با اعتماد به نفس انجام میدم ... چرا که دیدم خیلیا هم هستن که نماز میخونن اما تو جمعی باشن که کسی نمیخونه اونا هم نمیخونن و یا یواشکی میخونن ،انگار خجالت میکشن که بگن آره من نماز میخونم :/و یه چیزی که متاسفانه خیلی زیاد شده سیگار کشیدنه... تو دانشگاه یه نفر رو نمی‌بینی که گوشه لبش سیگار نباشه ؛ فرقی هم نمیکنه دختر باشه پسر باشه ، مدرسه ای باشه وووو و جالبه که از اینکه دارن سیگار میکشن حس باکلاس بودن و شاخ بودن دارن :/                                                 و اینو هم در رابطه با همین موضوع اضافه کنم که بعضی از بچه های ترم اول که باهاشون بودم سیگار نمی‌کشیدن و بعد دو سه روز ورود به دانشگاه اونم سیگار کشیدن و همرنگ جماعت شدن ... و یا خیلی از دخترای مثبتی که اصلا تو این فاز ها نبودن و الان بعد چند ترم دارم میبینم که آره :)                                        همیشه همرنگ جماعت بودن خوب نیست و اما من مثل اونا نیستم و سیگار نمیکشم:).                یکی از بچه‌های ترم اول منو دید سیگارشو درآورد بعد بهم گفت نمی‌کشی ؟ گفتم نه ... با یه پوزخندی گفت هنوزم ؟! آره هنوزم ... و اصلا هم حس خجل بودن و یا اینکه نگران این باشم که مسخره میشم نداشتم ( چون خیلیارو دیدم جواب الکی میدن و یا با اینکه نمی‌کشن کسی تعارف کنه واسه اینکه کم نیارن باهاشون همراهی میکنن 🤦🏻‍♀️)من خداروشکر مثل بقیه هیچ وقت تحت تأثیر دیگران نبودم ، طرف تا یکی رو میبینه که به چشم خودش خیلی خاص و خفنه ، میاد و سریع ازش تقلید می‌کنه ، حرفهای اونو تایید می‌کنه درصورتیکه شاید خودش نظرش چیز دیگه باشه , و خدارو شکر من همیشه نظر خودمو داشتم و هیچ وقت صرفا به خاطر اینکه همه نظرشون یه چیز بوده من نظرم چیز دیگه ، نظرمو عوض نکردم و قاطعانه بیانش کردم :)طرف آهنگ انگلیسی گوش نمیکنه و اصلا خوشش نمیاد ، با کسی رفیق میشه که همش موزیک انگلیسی گوش می‌کنه اینم میاد از اون تقلید می‌کنه و وقتایی پیش اونه ، موزیک انگلیسی می‌ذاره :(خب تو خودت باش ، موزیکی که میپسندی گوش کن ، سبکی که خودت بهش علاقه داری لباس بپوش ... اما ای کاش طوری باشیم و کارهایی بکنیم که اگه کسی ازمون تقلید کرد تاثیر مثبتی تو زندگیش بزاره نه منفی .و اینکه چیزی که باز باعث شده مثل بقیه نباشم اینه که تو رابطه نیستم ... خب این به معنی این نیست که بگم اونایی که تو رابطه ان اشتباه میکنن و یا اینکه بخوام حس کنم از قافله عقبم که یار ندارم ... نه !نه تو رابطه بودن برتری داره و نه تنها بودن      ، اما خب کسایی که خیلی کوته فکر هستن وقتی تو رابطه ان خودشونو برتر از کسایی که تنهان میدونن : و من واقعا نمیتونم اینارو درک کنم و اصلا هم از اینکه تو رابطه نیستم نه شرمسارم و نه حس تنهایی دارم و نه خجالت :)من مثل دخترایی نیستم که بخوام صرفا با کسی باشم که فقط بخوام بگم آره من تو رابطه ام من دوست پسر دارم ! و یا کسایی که فقط واسه این وارد رابطه میشن که بخوان کسی خرجی اونا رو بده :و یا خیلیا فقط واسه مسائل جنسی با کسی وارد رابطه میشن و حتی الان طوری شده که این موضوع رو افتخار میدونن! و میان و تعریف میکنن که من چند بار .....   و اگه هم کسی پاک باشه تو این موضوع اونو اوسکول و عقب مونده خطاب میکنن و کاملا این موضوع عادی شده بین نسل الان و راحت راجع به این موضوع حرف میزنن و از اینکه رابطه جنسی داشتن ترسی ندارن که مبادا کسی بفهمه ... و خب خدارو شکر من اینطوری نیستم چرا که برای خودم و بدن خودم ارزش قائلم :)و همیشه هم سبک زندگی خودمو داشتم  ، مثلا سبک موزیکایی که گوش میکنم ، لباسایی که می‌پوشم و افکاری که دارم منحصر به فرد خودمه 🤍من نمیگم چیزی که ترند میشه بده نه اصلا فقط من اینطوریم که دوست ندارم چیزی که اکثر مردم دارن ازش استفاده میکنن استفاده کنم و دوست دارم خاص باشم ،،، و منظورم از  خاص بودن یه چیز دیگه است که نمی‌دونم چطور بگم متوجه بشید و بد برداشت نکنید ... البته برام مهم نیست حتی بد برداشت کنید :) خدارو شکر کلا حرف کسی برام مهم نیست و یا اینکه دیگران راجع به من چه فکری میکنن.لطفاً خودتون باشید🧠سعی نکنید طوری باشید که دیگران هستن ، هرکاری که از نظر خودتون درسته انجام بدید و  لذت ببرید از خودتون و کیف کنید و حال کنید  و عشق کنید با خودتون :)  و باز هم میگم طبق مد پیش رفتن همیشه خوب نیست . و اضافه میکنم بد هم نیست :) البته این نظر منه ... </description>
                <category>هیدرو :)</category>
                <author>هیدرو :)</author>
                <pubDate>Wed, 23 Apr 2025 13:24:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرزو میکنم ...</title>
                <link>https://virgool.io/@Hidro333/%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-xduffyp57dzn</link>
                <description>شب آرزوها :)امشب شب آرزو هاست آرزو میکنم تویی که داری این پست رو میخونی حال دلت خوب باشه حال خونوادت خوب خوب باشه هر مشکلی تو زندگیت داری حل بشه الهی...اگه کنکوری هستی همین امسال به چیزی که میخوای برسی اگه عاشقی به عشقت برسی :)اگه بدهی داری بتونی پرداخت کنی اگه شبا فکر و خیال نمیزاره بخوابی از این به بعد با خیال راحت بخوابی الهی اگه مثل من نمیتونی خودتو ببخشی ، بتونی ببخشی 🥺الهی همیشه سفرتون پربرکت باشه الهی هیچ پدری شرمنده زن و بچه هاش نشه 😔الهی که خودتو بشناسی و به خودشناسی برسیالهی که اگه رفیق خوب داری برات بمونه و اگه نداری یه رفیق خوب و واقعی پیدا کنی الهی اگه آرزوی بچه دار شدن داری امسال خدا بهت بده 😊الهی که بتونی تو درس و دانشگاهت موفق باشی الهی که بتونی تو این دنیایی که اکثر  آدما برا منفعت خودشون به تو نزدیک میشن ، تو آدما رو واسه خود خود خودشون بخوای :)الهی که اگه خونه ای همش جر و بحث و دعواس امسال پر از آرامش و عشق و محبت باشه ....الهی که دریای دلت آروم باشه 🤍الهی که به حق همین شب مردم کشورم غصه و مشکلاتشون حل بشه و همیشه سلامت باشن و در آرامش ✨الهی که بتونیم همیشه انسان بمونیم ، (نه که روزی برسه ببینیم به خاطر مشکلات و فشار خودمونو انسانیتمونو فراموش کردیم )الهی که اگه مثل من دیگه نمیتونید از ته دل بخندید ، از این به بعد بخندید آرزو میکنم به آرزوهاتون برسید :)🤍🌱« عشقم برات آرزو میکنم که بتونی به روزی عاشق کسی بشی که واقعا حالت کنارش خوبه ، آرزو میکنم دوباره مثل قبل بخندی ، مثل قبل بتونی اعتماد کنی و مثل قبل عاشق بشی ❤️و خوشبخت بشی »</description>
                <category>هیدرو :)</category>
                <author>هیدرو :)</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jan 2025 22:38:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خسته از روزگار ...</title>
                <link>https://virgool.io/@Hidro333/%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1-dgs3qsxpcihc</link>
                <description>Off راستش خسته شدم ..از درس خوندن خستم ،از مسأله های نیوتن فیزیک گرفته تا انتگرال ریاضی ؛از چگونگی کارکرد قلب ، از اینکه چه نوع مولکولی تو هوایی که نفس میکشم وجود داره ...از کتاب نخوندن هم خسته شدم ، خیلی وقته کتابهایی گرفتم که بخونم ولی هیچ انگیزه ای برای باز کردنشون نداشتم و اونا دست نخورده یه گوشه اتاق افتادن ...از انواع روش های برنامه ریزی ،روش های مدیریت زمان وچگونه سحرخیز باشیم و چگونه به خواسته هامون برسیم و حرفای انگیزشی خستم .حتی از خونوادمم خستم :)از اینکه هی به مامانم یادآوری کنم فلان ویتامین رو بعد غذا بخور ، اونو قبل خواب بخور از اینکه هی به داداشم زنگ بزنم و بگم که هر کاری قراره بکنی یاداشت کن یادت نره ، باشگاتو به موقع برو ، کارای فلان موضوع رو پیگیری کن و ....از اینکه هی زنگ بزنم بابام که واسم پول بریزه، و من هی شرمنده باشم خستم ....از اینکه هی بهشون امید و انگیزه بدم برای ادامه زندگی در صورتیکه خودم خستم ، خستم ...از اینکه برم مغازه و هی به قیمتا نگاه کنم که یه وقت پولش زیاد نباشه ،.                                                                               از اینکه قبل خرید هی موجودی بگیرم ببینم چقدر پول  دارم  خستم ...             از اینکه برم مغازه و هی به قیمتا نگاه کنم که یه وقت پولش زیاد نباشه ،.                                                                               از اینکه قبل خرید هی موجودی بگیرم ببینم چقدر پول  دارم  خستم ...                                                                                                                                                                                                                    راستش دیگه از آهنگ گوش دادن هم خسته شدمدیگه آهنگ های  یاس و شایع و مهیار هم حالمو خوب نمیکنه ...از اینکه دیگه از کسی خوشم نمیاد خستم.                      از اینکه دیگه نمیتونم مثل قبل کسی رو دوست داشته باشم و محبت کسی رو بپذیرم خستم .از تنها غذا پختن، تنها غذا خوردن ، تنها خرید کردن ، تنها چای خوردن ؛ تنها قدم زدن .... خستم :)و حتی از بودن کنار آدم ها هم خستم ...از این حس عذاب وجدانی که همیشه همراهمه خستم از اینکه همیشه تو فکرشم و قرار نیست بهش برسم خستم از حسرتش خستم ..از این هوای دلگیر پاییزی و تنهایی هاش خستم از درس نخوندن و علاف بودن و شب امتحانی بودن هم خستم از اینکه دیگه حسی ندارم خستم خستم ....من از همه چی خستم حتی خودم 💔</description>
                <category>هیدرو :)</category>
                <author>هیدرو :)</author>
                <pubDate>Sat, 30 Nov 2024 19:33:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمی درد دل</title>
                <link>https://virgool.io/@Hidro333/%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D9%84-dcr3wozrzuzj</link>
                <description>همینقدر تنها ...راستش این روزا خیلی احساس تنهایی میکنم ،من همیشه تنهایی رو دوست داشتم اما نمی‌دونم چرا الان این تنهایی اذیتم می‌کنه :) اما نمی‌دونم چرا بازم فاصله میگیرم از آدما ! البته چراشو میدونم ؛ با هر کی که دوست شدم یجور ضربه زد ، حسادت کرد ، خیانت کرد .... با این که من همیشه سعی کردم دوست خوبی باشم ، هیچ وقت به کسی حس ناکافی بودن ندادم ، همیشه ازشون تعریف کردم ، روزهای تنهایی و حال بدیشون کنارشون بودم ، اما چرا وقتی من حالم بده کسی کنارم نیست؟!الان که دارم اینو می‌نویسم تو اتاق خوابگاه نشستم ، هیچکی نیست ، یه سریا با هم رفتن بیرون یه سریا با هم غذا درست میکنن ، میگن می‌خندن میرن اتاق هم دیگه منم از اتاق های دیگه دوست و رفیق دارم اما چند باری رفتم ولی اونا هیچ وقت خبری ازم نگرفتن ، هیچ وقت نگفتن اینکه اتاقش عوض شده شاید دوستای جدید نداشته باشه ، بریم ببینیم چیکار می‌کنه ...تا خبر کسیو نگیرم خبرمو نمی‌گیرن ، شاید باورتون نشه گوشیم تا زنگ نزنم کسی بهم زنگ نمیزنه :) اونم به خانواده که بیشتر خودم زنگ میزنم ، دوستای دبیرستانم که باهاشون صمیمی بودم بعد کنکور و پشت کنکورم دیگه با هم در ارتباط نبودیم و هر از گاهی من زنگ میزدم ، که دیدم اونا خبر نمی‌گیرن منم دیگه بیخیال شدم :)و فقط یه دوست صمیمی داشتم که با هم بیشتر درارتباط بودیم ، اما چون سمی بود دیگه از زندگیم حذفش کردم :  یا اینکه من تولد دوستامو همیشه یادمه و اونایی که  دورن تبریک میگفتم و اونایی که نزدیک بودن واسشون هدیه میگرفتم ، اما هیچ کدومشون هیچ وقت بهم هدیه ندادن که هیچ ، حتی تولدم یادشون هم نبود 😅هیچ وقت آدم وابسته ای نبودم ، هیچ وقت محتاج کسی نبودم خداروشکر اما جدیدا خیلی دلم یه رفیق نزدیک میخواد :)هیچ وقت رفیق صمیمی صمیمی نداشتم ، اونیم که صمیمی بودم باهاش همیشه خدا بهم حسادت میکرد و رفتارش سمی بود ، دیگه گذاشتمش کنار ...اینجا هم تنها میرم خرید تنها میرم بیرون قدم میزنم و برمی‌گردم تنها غذا درست میکنم و خلاصه بیشتر اوقات تو سکوتم ، حتی میل به درس خوندن هم ندارم ...نمیدونم چرا هرکسی هم پیش من میاد میخواد کلاس الکی بزاره 😐 دقیقا از همون اخلاقی که بدم میاد ..مثلا میبینی پیش من دیگه خود واقعیشون نیستن ،الکی فاز برتر بودن برمیدارن و چیزایی که اصلا از نظر من فاخر نیستن رو میان فخر میفروشن 😑 نمی‌دونم چطوری بهتون توضیح بدم 🤦🏻‍♀️ از خود تعریف نباشه خوشگلم و واقعا خدارو شکر میکنم از این بابت ، بعضیا که چیزی تو دلشون نیست میگن خوشگلی :)اما امان از اون بعضیای دیگه : قشنگ میفهمی که حسادت میکنن و می‌خوان کم نیارن و همینطور که گفتم کلاس الکی پیش من بزارن 😶( برای مثال امروز تو آشپزخونه یه آدمی که میشناسمش و اونم از نظر من آدمه سَمیه برداشت بهم گفت وای من تورو میبینم یاد یه بلاگر میفتم خیییلی شبیهشی ، اصلا مو نمی‌زنی ، گفت می‌شناسی این بلاگرو ؟ گفتم نه گفت الان نشون میدم ، نشون داد خیلی زشت بود و اصلا بلاگر معروفی هم نبود که به خودش برسه و این حرفا اصلا فکر کنم بلاگر نبود ، یه دختری که واقعا واقعا شبیه من نبود و من خیلی خوشگل تر از اون بودم ،خیلی بدم اومد گفتم کجاش شبیه منه ؟ نه دماغش نه لبش و نه چشم ابروش شبیه من نیست ! گفت نه خیلی شبیهته 😶 بعدشم که داشتم میرفتم داشت با خودش می‌خندید :/ انگار خوشحال بود که تونسته با این حرکت حالمو بگیره 😑منم سریع جبهه گرفتم که نه اصلا شبیه من نیست شاید باید بی تفاوت می‌بودم اما واقعا بدم اومد چون اصلا خوشگل نبود :( و بعضیا هم فکر میکنن من قیافه میگیرم و نزدیکم نمیشن ....  درصورتیکه من خیلی خاکی ام و همیشه لبخند میزنم به بقیه درصورتیکه شاید بعضیا بهشون سلام هم میدی جواب نمیدنخو فقط سر تموم میدن : و اونقدر آرایش نمیکنم و همیشه ساده ام البته نیازی به ارایش ندارم ، فقط در حد رژ لب میزنم ...یا تو عروسیا هیچ کس موقع سلام علیک و خداحافظی به چهره ام نگاه نمیکنن 🤷🏻‍♀️ اینو همیشه دقت کردم انگار من وجود ندارم ، به طور مثال ردیفی وایستادیم که خوش آمد بگیم به من که میرسن نگام نمیکنن... و رد میشن و نفر بعدی 😏 شاید چون زیادی خوشگلم 😶 نمی‌دونم چرا اینطوری میکنن ، شاید فکر کنید من اشتباه فکر میکنم اما باور کنید حقیقت رو میگم :) به مامان بابام هم بگم باور نمیکنن و حرفشون اینه تو فکر می‌کنی مگه با تو پدر کشتگی دارن که سلام ندن 🤦🏻‍♀️(حرف بابام)بگذریم ...اما با این حال هیچ وقت خودمو به کسی نچسبوندم نه مثل دخترایی که از تنهایی میرن خودشون رو واسه پسرا کوچیک میکنن و نه اینکه بخوام الکی ناز کنم و همش چس ناله کنم ...من که کلا افسرده ام و متاسفانه نمی‌دونم کی از این حالت خارج میشم ... حوصله کسیو ندارم ، هم دلم میخواد کسی کنارم باشه و هم دلم میخواد تنها باشم 😶🤦🏻‍♀️حتی اونقدر با خواهرمم راحت نیستم و حتی مامانم ... اینجا هم واسه این اومدم که گاهی بنویسم از حالم از تنهاییم از اتفاقاتی که کسی نمیدونه ...شاید هیچ کدوم از شمایی که اینو می‌خونید متوجه حرفام نشید چون من زیاد تو نوشتن و رسوندن منظورم حرفه ای نیستم ، فقط واسه دله خودم می‌نویسم 🥲حتی بعد اون رابطه ای که داشتم بیشتر احساس تنهایی میکنم و همیشه میگم کاش باهاش رفیق میموندم و وارد رابطه نمیشدم اینطوری شاید اون کنارم  بود که وقتایی که تنهام و حوصلم سر میره باهاش حرف بزنم ... اما اونم  دیگه ندارم💔و حتی دیگه دوست ندارم با کسی وارد رابطه بشم و میترسم نمی‌دونم از چی ؛ اما میترسم!خلاصه با اینکه تنهام اما سعی میکنم قوی باشم به قول شاعر :خودمو دارم که :) پ.ن:11آبان  عصر جمعه پاییزی تو خوابگاه </description>
                <category>هیدرو :)</category>
                <author>هیدرو :)</author>
                <pubDate>Fri, 01 Nov 2024 17:06:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنها یک چیز را بیشتر از تو دوست دارم</title>
                <link>https://virgool.io/@Hidro333/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-whywslmhrvjw</link>
                <description>می‌دونی چیه رابطمون عجیب بود ؟! اینکه من بدون اینکه ببینمت عاشقت شدم بدون اینکه حتی تماس تلفنی باهات داشته باشم و بیشتر چت میکردم باهات ...با اینکه وارد رابطه شدی ، و من میبینم که تو به یه نفر دیگه میگی عشقم 😓و من به شدت حالم بد میشه  اما هنوزم دوست ندارم فراموشت کنم ...هنوزم دوستت دارم عشقم ❤️ تو اولین نفری بودی که قلب منو مال خودت کردی ترس دارم از اینکه یه روز فراموشت کنم بابت تو عذاب وجدان دارم ، خسته شدم از خودم 😔تو هم خیلی پی من دویدی ، و من فرار کردم ، خیلی واسه منم سخت بود که باید از کسی که عاشقشم فرار کنم ، بترسم .... پا رو احساساتم و قلبم گذاشتم 💔عشقم بدون با اینکه به تو بد کردم اما خودمم خیلی عذاب کشیدم ...هنوزم که هنوزه دارم عذاب میکشم ، هم تورو با کسی ببینم عذابه برام ، هم اینکه ببینم تنهایی هم واسم عذابه من باید بسوزم ، شاید حقمه 😔اما از اینکه تو عمرم واسه اولین بار یه نفر رو با تمام وجودم دوست داشتم و عاشقش شدم و بهش حس داشتم ، خوشحالم ؛ ای کاش می‌تونستم از نزدیک این حس و عشق رو بهت نشون بدم اما دیگه نمیشه 💔همیشه دوستت دارم و تا همیشه اینجا از تو خواهم نوشت عشق پنهانه من 💌💔تنها یک چیز را بیشتر از تو دوست دارم ؛ اینکه تو را دوست دارم :)</description>
                <category>هیدرو :)</category>
                <author>هیدرو :)</author>
                <pubDate>Sat, 24 Aug 2024 20:28:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدایا هستی ؟؟؟</title>
                <link>https://virgool.io/ghomarbazanezendegi/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%A7-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-qrte5i63a9nu</link>
                <description>خستم اگه هستی میشه بغلم کنی ؟چرا صدامو نمی‌شنوی ؟من بد بودم واست ؟ چرا دستمو نمی‌گیری چرا 😭😭😭 من دیگه جونی ندارم میبینی که چقدر تنهام ، تو عمرم با کسی جز تو حرف نزدم دوست دارم یبارم شده بغلم کنی ، اشکامو پاک کنیمعجزه کنی 🥺 چشامو باز کنم ببینم همه چی اونجوریه که می‌خوام 😔🚶🏻‍♀️چرا اینقدر همه حسادت میکنن بهم خدا ؟ چرا به هر کی نزدیک شدم سواستفاده کرد ازم ؟من که هیچ وقت هیچی تو دلم نبود 😔 چرا حال بنده های بدت بهتره؟ چرا ؟خدایا لطفاً امشب باهام حرف بزن تا دیر نشده کاری کن واسم من نمیتونم عشقمو کنار کس دیگه ببینم 😭😭😭😭😭😭😭نمیتونم ...😔💔</description>
                <category>هیدرو :)</category>
                <author>هیدرو :)</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jul 2024 22:25:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم برات تنگ شده...</title>
                <link>https://virgool.io/HeartWrittenNote/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%87-dcxrj4d6z1zu</link>
                <description>نمی‌دونم  از کجا شروع کنم اینقدر که بی قرارتممن واقعا از درون مُردم ...دلم برات خیلی تنگ شده ، تو اولین نفری بودی که دل من براش تنگ شد ؛ و فهمیدم همه دلتنگی‌های قبل تو دروغ بوده ...من هیچ وقت از نزدیک ندیدمت اما تنها کسی بودی که من حس خوبی داشتم بهش ، تنها کسی که حالم کنارش خوب بود ...وقتی باهات حرف میزدم انگار تو این دنیا نبودم ، گذر زمانو حس نمی‌کردم و کنارت آروم آروم بودم 🤍دوست داشتم الان کنارت بودم سرتو میزاشتی رو پاهام و منم موهاتو نوازش میکردم و تو هم آروم چشاتو میبستی و خوابت میبرد ، بعدش یه بوسه آروم به پیشونیت میزدم :) و بعدش با عشق بهت نگاه کنم تا بیدار بشی ...دوست داشتم کنارم بودی و محکم بغلت کنم ، هیچ وقت بغلت نکردم ، هیچ وقت لمست نکردم اما میدونم آغوش تو تنها جاییه که من توش آروم میگیرم همیشه حست میکنم همیشه ...و همه جوره دوستت دارم خیلی دوستت دارم خیلی   روز و شب دارم بهت فکر میکنم ، من هیچ وقت نمیتونم کسیو مثل تو دوست داشته باشم ، هیچ وقت...و نمیخوامم کسی بیاد جات ، جای تو همیشه تو قلبمه 🫀من واقعا مقصر بودم و هیچ وقت هم خودمو نمیبخشم ،  نمی‌دونم چرا اینطوری شد 😔 فقط بدون همیشه عشق من میمونی ❤️امیدوارم یه روزی از نزدیک ببینمت 🥲پ ن : بازم نتونستم قشنگ از حس و حالم بنویسم ، هیچ وقت نتونستم احساسی که دارم رو بیان کنم ...خواستم بنویسم آروم شم ... اما آروم نشدم 💔</description>
                <category>هیدرو :)</category>
                <author>هیدرو :)</author>
                <pubDate>Sat, 29 Jun 2024 16:35:15 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>