<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های س.ع.حسین موسوی رکنی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@HoMousavi</link>
        <description>کارشناسی ارشد فلسفۀ غرب</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 10:52:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3005/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>س.ع.حسین موسوی رکنی</title>
            <link>https://virgool.io/@HoMousavi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پراید آفرودی!</title>
                <link>https://virgool.io/@HoMousavi/%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A2%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C-iqoizmts2yqy</link>
                <description>شاید با خودتان بگویید که این عکس که عکس پراید نیست! درست است اما من با ماشین کاری ندارم. با دنده‌اش کار دارم چون واقعا به فکرم نمی‌رسید که کسی با داشتن چنین دنده‌ای این‌قدر سرخوش و باذوق باشد. از همین روزهای گرم و دم‌کردۀ تهران بود که تاکسی اینترنتی گرفتم. فکرم جای دیگر که هیچ خیلی دور از این بود که بخواهد حواسم به اطراف و محیطم باشد؛ در را باز کردم  و سوار پراید شدم. اول احساس کردم یک خورده جا کم‌ و تنگ است. بعد چشمم به شئ بلندی افتاد که به لبۀ شانۀ دست چپم می‌خورد. راننده که نیمی از دکمه‌های پیراهنش باز بود و عینک دودی حرفه‌ای به چشم داشت، با خنده به من نگاه کرد و گفت: «چیه؟! خب پراید آفرودیه دیگه داداش!». دنده به کل اتاق پراید زار می‌زد؛ به چه بلندی؛ شبیه دندۀ کامیون یا پاترول انگار. اما سر و شکلش شبیه دنده‌ای بود که در عکس می‌بینید. سرش شبیه این ژله تزریقی‌ها بود. راننده با تمام غرور و سرمستی خمی به بدنش داد و دنده را جا زد. راجع‌به اینکه چطور کولر آبی را خنک‌تر کنیم سخنرانی می‌کرد. اما مدام دستش به دندۀ دوست‌داشتنی‌اش بود. جوری آنرا یک و دو جابه‌جا می‌کرد که باورم شده بود مقصدی که در آن پیاده خواهم شد مهم‌ترین جا و کار من مهم‌ترین کار است.باید می‌بودید و می‌دیدید چقدر محیط کارش را دوست داشت. و از همان پراید که حالا آفرودی هم بود چطور لذت می‌برد.</description>
                <category>س.ع.حسین موسوی رکنی</category>
                <author>س.ع.حسین موسوی رکنی</author>
                <pubDate>Mon, 30 Jul 2018 00:38:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مواد لازم برای همه‌کارۀ هیچ‌کاره شدن!</title>
                <link>https://virgool.io/@HoMousavi/%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%AF-%D9%84%D8%A7%D8%B2%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%80-%D9%87%DB%8C%DA%86%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%86-fecwj7pofh1f</link>
                <description>اگر در خودم موارد زیر را حس می‌کنم پس بهتر است از همه‌کارۀ هیچ‌کاره شدن حداقل بترسم؛ اگر نمی‌خواهم فکری برایش بکنم:داشتن تعارض گرایش-گرایش: یادم هست در کتاب روان‌شناسی دبیرستان، اسم حالتی که یک نفر دو چیز را که تقریبا راه به‌دست آمدنشان در تضاد باهم باشد، به اندازۀ هم بخواهد و دنبال هر دو باشد، تعارض گرایش-گرایش بود. هروقت می‌بینم بین در و دیوار انتخاب دو شغلی‌ام که هر دو را باهم می‌خواهم، بیشتر از هر موقع آن درس کتاب جلوی چشمم می‌آید.*  نداشتن ممارست و رعایت نکردن «رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود»: باید بترسم وقتی می‌بینم هرکاری را وقتی می‌توانم به سرانجام برسانم که چند روز پشت سر هم چندین ساعت برای آن وقت بگذارم و بعد رهایش کنم و برای چند روزی سراغ چیز دیگری بروم. بی‌صبری و رعایت نکردن «پول با زیاد شمردن زیاد نمی‌شود!»: باید بترسم وقتی بیشتر اوقات آرزوها و برنامه‌هایم را مرور می‌کنم و هیچ برنامه‌ای به یک ماه تداومم نمی‌رسد.اگر به چیزی علاقه دارم جوری برنامه می‌چینم که روزی چندین ساعت پای آن باشم و این یعنی بی‌صبری و حوصله نداشتن در نتیجه‌گیری یک کار بلندمدت. فعلا خودش هنر است که فهمیدم مواد لازم را دارم! شما هم اگر خواندی ببین در خودت نداشته‌باشی و گرنه خطرش برای تو هم هست. *البته این روزها همین که کسی می‌تواند بین چند شغل انتخابی داشته‌باشد خیلی با ارزش است.</description>
                <category>س.ع.حسین موسوی رکنی</category>
                <author>س.ع.حسین موسوی رکنی</author>
                <pubDate>Wed, 18 Jul 2018 19:02:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او هر آدمی نبود، بود؟ معلولی که گدایی می‌کرد...</title>
                <link>https://virgool.io/@HoMousavi/%D8%A7%D9%88-%D9%87%D8%B1-%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-tey6k7sl5j08</link>
                <description>  دیگر برف‌ها یخ بسته بودند و گوشه‌کنار پیاده‌رو دوده‎گرفته افتاده بودند. از برف سنگین چند روز پیش همین مانده. شهرکتاب خیابان نیاوران باز هم ویترین عوض کرده بود. چند وقتی بود آنجا نرفته بودم. همیشه شهرکتاب بود که آن سمت خیابان را با نما و نور و ویترین خاص لوکس می‌کرد. کلا هم جایی است که قیمت‌ها هم لوکسند! به‌دنبال کتابی بودم که طبق معمول در آنجا پیدا نکردم. و درِ کشویی باز شد و می‌خواستم بیایم بیرون. نگاهم پایین بود و عجله داشتم. روی جدول، درست رو‌به‌روی من چندتا فال خیس‌خورده به سمتم دراز کرد. دختر بود؛ دختری معلول. نفهمیدم چی شد، سرم را انداختم پایین. منقبض شدم و قدم‌هایم را تندتر کردم. آخرین صدایی که شنیدم این بود: « نمی‌خری؟ بخر!». با خودم گفتم آخ حتما با خودش می‌گوید بی‌اعتنایی کردم یا چون معلول است، نخواستم ببینمش. اما این‌طور نبود. من همیشه گدا که می‌بینم هول می‌شوم نمی‌دانم چه کار بکنم. هیچ وقت نفهمیدم برای چه هول می‌شوم. انگاری جرئت ندارم نگاهشان کنم. اگر مثل این بار کودک باشد که بدتر، می‌لرزم؛ می‌گِریم. او ناراحت بود از اینکه معلول است؟ حتما او هم دلش می‌خواست زیبا به‌نظر بیاید. با خودش نمی‌گفت چرا من اینجا نشسته‌ام و او جای من نیست؟ روزهای اول برایش سخت بوده. او اصلا از کجا آمده؟ کجا بزرگ‌شده؟ شاید سختش نبوده. از اول کاری جز گدایی کردن نشناخته. فرقی نمی‌کند چون کم‌کم عادت کرده مثل دوچرخه‌سواری؛ اتومات دستش را دراز می‌کند و بی‌آنکه بفهمد جملاتِ هر روز را پرتاپ می‌کند. اگر او معلول بود و در خانواده‌ای مرفه زندگی می‌کرد چه؟ فرقی می‌کرد؟ شاید معلول بودنش؛ همین چیزی را کم داشتن برای همیشه او را نسبت‌به دیگران گدا می‌کرد. نه! این‌همه معلول موفق و حتی مدیر یک کسب‌وکار داریم، گدا دیگر چیست!؟ منظورم این نیست. شاید در خانواده‌ای که بضاعتشان بهتر بود می‌توانست یکی از همین معلول‌های موفق باشد. اما معلول بودن، آن لحظاتی که یک کار روزمره هم به چه سختی انجام می‌شود. لحظاتی که گاهی یک لحظه، چه معلول موفقی باشد چه نباشد، ناگهان حس کند کمبود دارد. همینست که سرم را می‌اندازم پایین. به‌خاطر همین فکرها. حالا پشیمانم چرا خوب نگاهش نکردم. شاید چیزی می‌فهمیدم. شاید می‌فهمیدم به چه فکر می‌کند در آن سرما. نه این برای فیلم‌هاست که از چشم می‌شود حرف دل خواند. اصلا او مرا ندید. هیچ‌کس را نمی‌بیند. از آن زیر، با قد و قامت کوچک وقتی روی جدول نشسته، چهرۀ آدم‌ها در نورهای مغازه محو دیده می‌شوند. از آدم‌ها شاید بیشتر از هرچیز کفش‌هایشان یادش می‌ماند. همۀ این فکرها دربارۀ هر آدمی شاید در ذهن حرکت کنند. اما او معلول بود و گدایی می‌کرد، او هر آدمی نبود، بود؟</description>
                <category>س.ع.حسین موسوی رکنی</category>
                <author>س.ع.حسین موسوی رکنی</author>
                <pubDate>Mon, 05 Feb 2018 23:34:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارمند و کارفرما؛ تفاوتی که من دیدم</title>
                <link>https://virgool.io/@HoMousavi/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%9B-%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-cklnxrspabvu</link>
                <description>دو ماه فرصتی شد تا در یکی از استارت‌آپ‌های حرفه‌ای کارآموزی کنم. به چهره‌ها و حرف‌هایی که همکارهایم می‌زدند خوب که دقت می‌کردم تفاوتی می‌دیدم. تفاوتی با رفتار و حرف‌های رئیسمان. وارد اتاق که می‌شدی دوتا میز بود فقط. همین کم‌بودن وسائل در اتاق حس نیروی انسانی‌بودن خودم و اطرافیانم را به‌خوبی نشان می‌داد؛ جوری دیگر نگاه کنی حس حرفه‌ای بودن. دو ردیف چهارتایی مانیتور و هشت صندلی چرخ‌دار؛ همه یک‌رنگ. همیشه باید گردن کج می‌کردم تا چهرۀ همکارم را ببینم. جز یکی که هم‌سن‌های خودم بود و بغل دست خودم می‌نشست. هرروز یک سیر تکراری داشتند: تا چند ساعت فقط صدای کلیک موس‌ها و کیبوردها بود و بعد یکی از همکارها خبری سیاسی و یا حوادث مثل زلزله، خودسوزی و اگر می‌خواست روز خوب ما باشد، خبری از شکست یا موفقیت جالب کسی در جایی از دنیا می‌گفت. کم‌کم اسم ناهار می‌آمد؛ سر ناهار همیشه حرف از این بود که چطور مهاجرت کنند؛ زندگی تکراری است؛ همیشه. گاهی از آرزوهایشان می‌گفتند. و باز عین همین روز بعد تکرار می‌شد. گاهی از آن‌ها می‌پرسیدم وقتی خانه می‌روید چه کاری می‌کنید؟ می‌گفتند تا برسیم خانه خسته‌ایم کمی تلوزیون و شام و بعد هم خواب و دوباره همینجا در شرکت. فقط یک نفرشان که جوان هم‌سن خودم بود که یک کمی بزرگ‌تر از سنش می‌زد و موقع کار خیلی جدی بود، با علاقه به شغلش رسیده بود. بقیه به قول گفتنی در شغلشان افتاده بودند. چشم باز کرده بودند و برای امرار معاش این شغل را ادامه داده بودند. رئیس که می‌آمد، خنده‌رو و سرحال بود. همیشه موقعی که من از مشکلی با او سخن می‌گفتم دوراندیشی خاصی داشت و جوری صحبت می‌کرد که انگاری دستش در زندگی برای انتخاب خیلی باز است. چندین کار را باهم می‌کرد. مرتب از ایده‌های مختلف سخن می‌گفت. کاملا می‌دیدی که تمام شرکت و خدماتی که ارائه می‌داد از درون او زاییده شده بود و انگاری خود او بود. آهسته گام برمی‌داشت و شوخی می‌کرد. اصلا رفتارهایی را که از یک بیزنس‌من در ذهنم داشتم، نداشت؛ مثل استرس و مدام حرف از پول زدن. حرف از پول نمی‌زد به‌جایش مدام به طرح‌های مختلف فکر می‌کرد. کارمندها چیزی که از خودشان در جهان تولید کرده باشند، حس ساختن و حس خلاقیت را تجربه نمی‌کنند، چه چیزی جز ایده‌پردازی و تلاش برای تحقق ایده می‌تواند چرخۀ تکرار و حس ناامیدی آن کارمندها را بگیرد؟  نمی‌دانم اما هرچی بود تفاوت زیادی بین سبک زندگی و شخصیت کارمندها و رئیسم می‌دیدم. تفاوتی که مدام در ذهنم کلمۀ معنای زندگی را سوزن سوزن می‌زد. </description>
                <category>س.ع.حسین موسوی رکنی</category>
                <author>س.ع.حسین موسوی رکنی</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jan 2018 20:58:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مصائب خواندن ترجمۀ فارسی</title>
                <link>https://virgool.io/@HoMousavi/%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%A6%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%DB%80-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-kj9ovlmis26f</link>
                <description>برای کنکور ارشد فلسفه آماده می‌شوم. از منابع آزمون چند جلد از دورۀ نُه جلدی تاریخ فلسفه نوشتۀ کاپلستون است. عکس یکی از جلدها را در بالا می‌بینید. تا حالا ۴ جلد از این دوره را خوانده‌ام و نتیجه گرفته‌ام که ترجمۀ متون فلسفی در ایران حیاط خلوت است! می‌گویید نه؟ من برای شما می‌گویم در این ترجمه‌ها چه ها دیده‌ام؛ قضاوت با خودتان:در این ۴ جلدی که خواندم یک اصطلاح فلسفی یکسان ترجمه نشده بود. هرجلد را یک نفر ترجمه کرده است. اما این دلیل نمی‌شود که هرکس هرکلمه‌ای دلش بخواهد انتخاب کند.هرچقدر هم بخواهید بفهمید ملاک انتخاب معادل کلمات چه بوده است، نمی‌توانید بفهمید؛ مثلا، معادل واژۀ Aesthetic در یکی از جلدهای این اثر فاخر، علم‌الجمالی است! اما همان مترجم به‌شدت اصرار داشته‌اند از واژۀ سره و فارسی فراگرد برای ترجمۀ واژۀ Process استفاده کنند! در اثری که برای Astrology اخترگویی گذاشته شده است، پارلمان یا Parliament را پارلمنت (همان‌طور که تلفظ می‌شود!) ترجمه کرده‌اند؛ در جلد اول گاهی a priori را امر قبلی ترجمه کرده‌اند!سبک نوشتن خط به خط تغییر می‌کند: ناگهان در یک خط جمله‌ای می‌بینید که گویی مرحوم بیهقی نوشته است. درحالی‌که بقیۀ ترجمه مانند نثر امروزی است؛ مثلا چیزی شبیه به این جمله: «ذهن را نشاید که آن را شناسد» و یا شروع جملات با «بسا چنان نماید»... وقتی می‌گویم حیاط خلوت است یعنی هرکس دلش بخواهد، هرطوری که بخواهد، هروقت که فرصتی و فراغتی دست داد، ترجمه می‌کند. خلاصه، هنگامی که مجبورم این کتاب را بخرم نمی‌دانم خودم به خودم توهین کرده‌ام و یا انتشارات به من. </description>
                <category>س.ع.حسین موسوی رکنی</category>
                <author>س.ع.حسین موسوی رکنی</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jan 2018 02:23:37 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>