<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Farzane Ghobadi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@HodHod</link>
        <description>---</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-07 23:40:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/337/avatar/5vl83k.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Farzane Ghobadi</title>
            <link>https://virgool.io/@HodHod</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بیمه بناهای تاریخی؛ ضرورتی که مغفول مانده</title>
                <link>https://virgool.io/@HodHod/%D8%A8%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%86%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DB%8C-%D8%B6%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%BA%D9%81%D9%88%D9%84-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-xamvd0stukke</link>
                <description>اردیبهشت ماه 1398 بود که طرح یک فوریتی «حمایت از مرمت و احیای بافت‌های تاریخی- فرهنگی و توانمندسازی مالکان و بهره‌برداری بناهای تاریخی- فرهنگی» در نشست علنی مجلس بررسی و تصویب شد. در ماده نوزدهم این طرح دولت مکلف شده بود «تدابیر و اقدامات لازم برای بیمه بناهای تاریخی ثبت شده در فهرست آثار ملی و فهرست‌های ذیربط را انجام دهد» اما پس از گذشت بیش از 5 سال، هنوز دولت به این تکلیف قانونی خود عمل نکرده است. این بی‌توجهی به اجرای قانون، علت‌های متعددی دارد. از جمله نبود اراده از سوی متولی میراث فرهنگی، و نبود انگیزه کافی برای شرکت‌های بیمه در ارائه محصولی متناسب با نیاز موجود در این زمینه. در حال حاضر از بی‌شمار بنای تاریخی ارزشمند ایران، تنها موزه ملی، کاخ گلستان و کاخ نیاوران تحت پوشش بیمه قرار گرفته‌اند، که البته اتفاق خوبی است اما در مقایسه با بناهای ارزشمند دیگر که چنین چتر حمایتی را نداشته و در معرض انواع تهدیدات قرار دارند، حمایت بیمه‌ای از تنها سه مجموعه تاریخی، نتیجه کم‌کاری و خلاءهای قانونی و مسائلی است که میراث فرهنگی ایران با آن دست به گریبان است.بیمه نبودن بناهای تاریخی در ایران دلایل متعددی دارد، اما یکی از نگران‌کننده‌ترین دلایلی که باعث می‌شود مدیران میراث فرهنگی اقدامی در جهت بیمه کردن آنها انجام ندهند و شرکت‌های بیمه نیز تمایلی به ورود به این حوزه نداشته باشند، الزامات بیمه شدن یک اثر تاریخی است. شرکت‌های بیمه برای تحت پوشش قرار دادن یک بنای تاریخی، تنها به محاسبه ریسک بسنده نمی‌کنند، بلکه پیش‌شرط‌هایی را طلب می‌کنند که بسیاری از بناهای تاریخی ایران فاقد آن هستند. پیش‌شرط‌هایی مثل سیستم اطفاء حریق؛ سیستم مجهز ضد سرقت، استحکام بخشی بنا و... پس یک شرکت بیمه در اقدامی منطقی، حاضر به بیمه کردن بنایی که ریسک بالای آتش سوزی، سرقت و یا تخریب دارد، نمی‌شود. اما نکته تلخ‌تر اینکه اگر روزی حادثه‌ای مشابه آنچه در میدان حسن‌آباد تهران رخ داد، در هر یک از بناهای تاریخی ایران رخ دهد، نه تنها یک اثر ارزشمند برای همیشه آسیب دیده و چه بسا تخریب خواهد شد، بلکه حتی جبران مالی خسارات وارد شده و تامین هزینه مرمت آن از محل بیمه هم امکانپذیر نیست، چرا که آثار، موزه‌ها، بناها و محوطه‌های تاریخی ایران تحت پوشش بیمه قرار ندارند.مرکز پژوهش‌های مجلس سال گذشته در گزارشی با عنوان «گزارش نظارت بر اجرای قانون حمایت از مرمت و احیای بافتهای اریخی- فرهنگی» به بررسی وضعیت اجرایی این قانون پرداخته و در بخشی از این گزارش در مورد دلایل عدم تحقق ماده مربوط به بیمه بناهای تاریخی آورده است: «ابهام در تدابیر و اقدامات مورد انتظار از دولت. عدم تخصیص اعتبار جداگانه در این خصوص. عدم تعریف سازوکار بیمه‌ای ویژه برای بناهای تاریخی –فرهنگی. عدم آگاهی کافی و نبود مشوق برای اقدام در این خصوص توسط مالکان بناهای تاریخی و فرهنگی» در این گزارش همچنین به نکته مهم دیگری اشاره شده که قابل تامل است: «تاکنون اعتبار مجزایی برای بیمه بناهای تاریخی ثبت شده، تعریف نشده است، هر چند وزارت میراث فرهنگی در قراردادهای واگذاری بناهای تاریخی الزام به بیمه بناها را به عنوان یکی از بندهای قرارداد ذکر کرده و مورد توجه قرار می‌دهد، اما در قانون هم مشخص نشده است که بیمه بناهای تاریخی قرار است پاسخگوی کدامیک از آسیبهای وارد بر بناهای تاریخی باشد» پس از گذشت چند سال از تصویب یک قانون، و الزام دولت به اجرای آن، هنوز ردیف مشخص بودجه برای آن در نظر گرفته نشده است.مسئله دیگر که در مورد لزوم توجه به بیمه بناهای تاریخی باید مد نظر قرار داد این است که پوشش بیمه تنها منجر به پرداخت خسارت مالی در صورت بروز حادثه می‌شود. که در مورد بناهای تاریخی می‌توان این امید را داشت که با پرداخت خسارت از سوی بیمه، انجام مرمت بنای آسیب دیده از حوادث طبیعی یا آتش‌سوزی، معطل و منوط به دریافت بودجه از سوی دولت نشود. اما خسارت معنوی وارد شده به بنا با هیچ تمهیدی قابل جبران نیست. در نتیجه لازم است در کنار بیمه بناهای تاریخی، توجه به افزایش ایمنی و اقدامات پیشگیرانه بیش از هرچیز مورد توجه مدیران و سیاستگذاران این حوزه قرار گیرد.فارغ از ویژگی‌ ذاتی بناهای تاریخی که پیچیدگی، خطرات و هزینه‌های بیمه آن‌ها را افزایش می‌دهد، تقاضایی در این زمینه وجود ندارد. در ایران شرکت‌های بیمه به طور مشخص «بیمه بناهای تاریخی» را در محصولات خود تعریف نکرده‌اند، بلکه آثار و بناهای ارزشمند را تحت پوشش خدماتی مثل «بیمه آتش‌سوزی» ، «بیمه حمل و نقل» و «بیمه شکست حرز» قرار می‌دهند. آثار هنری و تاریخی ارائه شده در حراجی‌ها نیز پس از قیمت‌گذاری تحت پوشش همین محصولات بیمه‌ای قرار می‌گیرند. در حالی که در دنیا شرکت‌های بیمه کارشناسان زبده‌ای دارند که با اشراف به ارزش یک اثر یا بنای تاریخی و با در نظر گرفتن فاکتورهایی مثل میزان بازسازی صورت گرفته در بنا، میزان استحکام آن، اهمیت تاریخی و معنوی بنا، ریسک‌هایی که آنرا تهدید می‌کند و بسیاری موارد دیگر، بنا را تحت پوشش خدمات ویژه بیمه قرار می‌دهند. البته این نکته باید در نظر گرفته شود که در مجموع بیمه بناهای تاریخی در تمام کشورها جزو یکی از گران‌ترین و پرچالش‌ترین محصولاتی است که شرکت‌های بیمه ارائه می‌کنند، اما توجه به این موضوع، نشان دهنده میزان اهمیتی است که متولیان این بناها برای آن قائلند و حاضر به تامین پیش‌شرط‌های حفاظتی مد نظر شرکت‌های بیمه هستند.«Ecclesiastical Insurance» قدیمی‌ترین شرکت بیمه است که اقدام به بیمه بناهای تاریخی کرد و در ابتدا تنها کلیساهای تاریخی را تحت پوشش خدمات بیمه قرار می‌داد اما در حال حاضر بسیاری از بناهای تاریخی انگلستان تحت پوشش بیمه این شرکت هستند. از جمله کلیسای جامع سنت پل لندن و نقاشی‌های معروفش تحت پوشش این بیمه قرار دارند. شرکت‌هایی مثل «بردی» ، «آکسا آرت» ، «نشنال تراست» تنها چند شرکت بزرگ و معتبر بیمه‌ای هستند که به طور تخصصی در حوزه بیمه بناهای تاریخی در اروپا و امریکا فعالیت می‌کنند. در برخی محصولات بیمه‌ای علاوه بر بنا، اشیا موجود در آن نیز بیمه می‌شود و حتی برخی بیمه‌ها مرمت بنا و حوادثی که ممکن است در جریان مرمت و بازسازی بنا رخ دهد را هم تحت پوشش خدمات بیمه قرار می‌دهند و تمام این موارد بستگی به میزان ارزش و اهمیت بنا و خواست مالک آن -که در مواردی دولت است و در مواردی شخص حقیقی- دارد.به نظر می‌رسد یکی از دلایل پنهان بی‌توجهی به بیمه بناهای تاریخی از سوی مدیران میراث فرهنگی این است که تا به حال -خوشبختانه- بنای تاریخی یا موزه شاخصی در کشور دچار حادثه نشده است، در نتیجه مدیران با این تصور که حادثه تا به حال اتفاق نیفتاده، پس در آینده هم اتفاق نخواهد افتاد، به همین شرایط حفاظتی موجود بسنده کرده و تلاشی برای اقدامات پیشگیرانه حفاظتی در موزه‌ها و بناها و آثار ارزشمند تاریخی صورت نمی‌دهند.این مطلب نخستین بار در تاریخ 15 آبان 1403 در صفحه 9 روزنامه اعتماد منتشر شده است</description>
                <category>Farzane Ghobadi</category>
                <author>Farzane Ghobadi</author>
                <pubDate>Thu, 07 Nov 2024 18:10:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دولت‌ها و میراث فرهنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@HodHod/%D8%AF%D9%88%D9%84%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%AB-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-hhaifyd17nzp</link>
                <description>به زودی دولت جدید سکان امور اجرایی را به دست می گیرد. در بازه زمانی بین تعیین رییس دولت تا تشکیل کابینه، بازار مطالبات و طرح خواسته ها و پیشنهادات به رییس دولت، گرم است. مطالباتی که گاه طعنه به رویا و خیال می زند و حتی گاهی خارج از تعهدات و وظایف دولت هاست، اما در این میان هستند خواسته ها و مطالبات درستی که چند دهه از عمرشان می گذرد و بارها با دولت های مختلف مطرح شده و مورد بی توجهی قرار گرفته اند یا آن گونه که باید به آنها پرداخته نشده است. مسائل مربوط به حوزه میراث فرهنگی از این دست هستند. سال هاست که خواست دغدغه مندان و فعالان میراث فرهنگی این است که دولت ها نگاهی تخصصی به این بخش داشته باشند و از افراد متخصص و مجرب در راس این وزارتخانه -و پیش از آن سازمان- دعوت کنند، اما میراث فرهنگی سال هاست که به تعبیر بسیاری از فعالان این حوزه «حیاط خلوت دولت ها» و میدانی برای مدیران غیرمتخصص و ناآگاهی است که با تصمیمات اشتباه خود آسیب های بسیاری به این حوزه وارد می کنند. اشتباهات مدیریتی در حوزه میراث فرهنگی، در دولت نهم و دهم به اوج خود رسید و پس از آن با همان روال و رویکرد ادامه پیدا کرد؛ روالی که تا امروز هم ادامه دارد. با این همه هنوز فعالان این حوزه امید دارند که در دولت جدید رویکردها تغییر کند و از افراد متخصص در وزارت میراث فرهنگی دعوت شود. سال هاست که غیبت متخصصان و ضعف بدنه کارشناسی در حوزه میراث فرهنگی منجر به بروز آسیب های پنهان و آشکار بسیاری شده که برشمردن آنها ساعت ها زمان می طلبد. بزرگان و کارشناسان و متخصصان دغدغه مندی که در دوران مدیریت های «اتوبوسی» به اجبار به خلوت رانده شده اند، دل پر دردی از تصمیمات و سیاستگذاری های اشتباه و ناآگاهانه مدیران ارشد وزارت میراث فرهنگی دارند. تصمیماتی که دود آن به چشم میراث فرهنگی ایران وارد شده و می شود.هنوز این حقیقت از سوی سیاستگذاران پذیرفته نشده که حوزه میراث فرهنگی حوزه ای تخصصی است و مدیریت آن نیاز به دانش و تجربه دارد. نیاز به مدیری دارد که خود را با دانش روز دنیا همراه کند و دغدغه حفظ و معرفی تاریخ و میراث فرهنگی کشوری با پیشینه تمدنی ایران را داشته باشد. بی توجهی به این حقیقت زمینه ساز بروز وقایعی شده که باعث وارد آمدن آسیب های غیرقابل جبرانی شده که تبعات آن همچنان دامنگیر میراث فرهنگی کشور است.ازجمله مسائل مغفول در حوزه میراث فرهنگی کشور به روز شدن قوانین موجود است. موضوعی که در مقاطع مختلف مورد توجه قرار گرفته و با تغییر مدیران دوباره به محاق فراموشی رفته و هنوز هم به نتیجه نرسیده است. تدوین قانون جامع میراث فرهنگی در دولت های مختلف مطرح شده و در دولت سیزدهم نیز به گفته وزیر میراث فرهنگی، در مجلس اعلام وصول شده، اما هنوز خبری از بررسی آن در قوه مقننه نیست. به نظر می رسد بررسی، تصویب و اجرایی شدن این قانون نیاز به پیگیری جدی از سوی وزارت میراث فرهنگی دارد که تاکنون صورت نگرفته است. خلاهای قانونی متعدد در حوزه میراث فرهنگی دست متخلفان را باز می گذارد. نبود ضمانت اجرایی برای قوانین موجود باعث می شود آنها با پرداخت جریمه نقدی به راحتی از زیر بار مجازات رها شده و باز هم دست به تخلفات مشابه بزنند. یکی از ضروریاتی که در میان امور غیرضروری مورد توجه مدیران ارشد میراث فرهنگی، به فراموشی سپرده شده، توجه به قوانین و به روز شدن آنهاست. هنوز در بسیاری از موارد به قانون عتیقات که مصوب سال 1309 است استناد می شود و همچنان میراث فرهنگی کشور براساس قانونی که نزدیک به یک قرن پیش نوشته شده مدیریت می شود. هر چند در طول سالیان قوانین و آیین نامه های جدیدی نیز تدوین و تصویب شده، اما بررسی آنها نشان می دهد اغلب این قوانین ناظر بر بعد اقتصادی میراث فرهنگی هستند و نه راهکارهای قانونی برای صیانت از میراث ارزشمند یک سرزمین یا سیاستگذاری صحیح در این زمینه. ازجمله دیگر مسائل حوزه میراث فرهنگی که سال ها از عمر آنها می گذرد اما هرگز مدیران -جز در سخنرانی های خود- به آنها نپرداخته اند، کاهش تصدی گری دولت در حوزه میراث فرهنگی و ایجاد فضای فعالیت بخش خصوصی به ویژه در حوزه حفاظت میراث فرهنگی است. هر چند به ظاهر و در قالب صندوق احیا و بهره برداری از بناهای تاریخی، پای بخش خصوصی به موضوع حفاظت از میراث فرهنگی باز شده، اما در بسیاری موارد شکست پروژه های احیا و بهره برداری از این بناها و انتخاب نادرست سرمایه گذاران -که اغلب به نوعی با بدنه وزارت میراث فرهنگی مرتبط هستند- نشان می دهد دولت نمی خواهد تصدی گری خود را به شکلی واقعی در این حوزه کمرنگ کند و تا جای ممکن تلاش دارد تا با ایجاد انجمن ها و کانون ها و شرکت های زیرمجموعه خود که در موارد بسیاری برندگان مزایده های صندوق احیا هستند، همچنان نفوذ خود را در این حوزه حفظ کند. اینکه تلاش وزارت میراث فرهنگی برای حفظ این نفوذ تا چه اندازه زمینه ساز گسترش فساد در ساختار وزارت میراث فرهنگی شده، موضوعی است که در مجال دیگری باید به آن پرداخت. بهره مندی از دانش و تجربه و تخصص کارشناسان دلسوزی که سال هاست به انحاء مختلف از این حوزه کنار گذاشته شده اند هم یکی از مواردی است که بارها ازسوی فعالان میراث فرهنگی و در رسانه ها مورد تاکید بوده و دولت ها چشم بر آن بسته اند و انتصاب مدیران غیرمتخصص و مشاوران غیرمرتبط با این حوزه را به بهره مندی از دانش و تجربه متخصصانی که سال ها عمر خود را صرف میراث فرهنگی ایران کرده اند، ترجیح داده اند.و انتظاری که نزدیک به دو دهه از عمر آن می‌گذرد و دست کم در دو دهه گذشته هیچ دولتی به آن توجه نکرده، انتخاب فردی شایسته در راس سازمان و وزارت میراث فرهنگی است. فردی که دانش مدیریت در حوزه میراث فرهنگی را داشته باشد و با اهمیت حوزه مدیریتی خود آشنا باشد و به ضرورت توجه به تاریخ و میراث فرهنگی و حفاظت از آن اشراف داشته باشد. به رغم تمام انتقاداتی که به انتصاب افراد غیرمتخصص در حوزه میراث فرهنگی وارد شده، همچنان شاهد تصدی افراد غیرمتخصص و تبعات گسترده این انتصاب ها در حوزه میراث فرهنگی هستیم.پ.ن: این یادداشت نخستین بار روز سه‌شنبه ۱۹ تیر ماه ۱۴۰۳ در صفحه 5 روزنامه اعتماد منتشر شد</description>
                <category>Farzane Ghobadi</category>
                <author>Farzane Ghobadi</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jul 2024 10:23:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تقابل توسعه با میراث فرهنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@HodHod/%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84-%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B9%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%AB-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-c3qemtz3pm23</link>
                <description>احداث سد، جاده، کارخانه، مجتمع های تفریحی، تجاری، اقامتی و... هر کدام از این موارد می تواند بهانه ای برای تعرض به حریم آثار تاریخی و تخریب تدریجی -یا یک باره- آنها باشد. کافی است نگاهی به اخبار میراث فرهنگی بیندازیم تا به وفور تیترهایی با همین مضمون پیش چشمان مان ردیف شوند. دلیل آن هم این است که تصمیم گیران و سیاستگذاران، راه و رسم توسعه در کشوری با پیشینه تاریخی غنی را بلد نیستند و به هزاران ترفند و توجیه، نامه و دستور و مجوز صادر می کنند و بر اساس همین امضاها، پیشینه تاریخی و هویتی یک ملت تخریب می شود. حال این آثار به فهرست میراث جهانی راه یافته یا نام شان در فهرست میراث ملی به ثبت رسیده باشند، قدمتی چند هزار ساله داشته باشند یا چند صد ساله، چه میزان دارای اهمیت تاریخی و باستانی باشند، تفاوتی در اصل موضوع ندارد. آسیب و تخریب سرنوشت محتوم بسیاری از آثاری است که سر راه توسعه -بهتر است نامش را توهم توسعه بگذاریم- قرار گرفته اند. اما دنیا راه دیگری را می رود. بسیاری از کشورهایی که تاریخی کهن و نشانه هایی از تمدن دارند، می دانند که کوچک ترین نشانه های تمدنی می تواند راهی برای توسعه و رونق گردشگری و اقتصاد و همچنین هویت بخشی به ملتی شود که در کشوری با تاریخی کهن متولد شده اند. بماند که کشورهایی بدون این پیشینه هم از کمترین نشانه ها و بقایای تاریخی برای معرفی خود استفاده می کنند. بسیاری از کشورهای دنیا از ظرفیت های عمومی برای حفاظت از میراث فرهنگی استفاده می کنند و NGOها و انجمن های مستقل با کمک داوطلبان، اقداماتی را در جهت مطالبه از متولیان دولتی و ایجاد فرهنگ عمومی برای حفظ آثار تاریخی انجام می دهند. اما فعالیت داوطلبانه در قالب انجمن های مستقل میراثی در کشور ما همواره با مانع و حاشیه و مسائلی همراه بوده که علاقه مندان به میراث فرهنگی را از فعالیت در این زمینه ناامید کرده است. به رغم تمام شعارها و ادعاهایی که در تریبون ها مطرح می شود، دولت و نهادهایی نظیر اوقاف، بنیاد مستضعفان و... تلاش دارند تا مالکیت و تولیت میراث فرهنگی را در انحصار خود نگه دارند و تصمیم گیرندگان اصلی برای سرنوشت میراث فرهنگی کشور باشند. حال آنکه انجمن های مستقل میراثی می توانند با مردمی کردن حفاظت از میراث فرهنگی و مطالبه از متولیان دولتی برای انجام وظایف خود، نقشی اثرگذار در زمینه حفظ میراث فرهنگی به ویژه در مقابل تخریب به بهانه توسعه داشته باشند. شاید از یک منظر، توسعه و حفظ هویت تاریخی، به ظاهر سنخیتی با یکدیگر نداشته باشند، اما اشراف به اهمیت هویت تاریخی و ملی می تواند مدیران دلسوز و آگاه را به خلاقیت‎هایی در قانونگذاری و ایجاد راه هایی برای حفظ نشانه های تمدنی در روند توسعه وادارد. در این میان تنها کسانی که کوتاه ترین و پرمنفعت ترین راه را -که همان تخریب و از میان برداشتن نمودهای میراث فرهنگی به عنوان مانع توسعه است- انتخاب می کنند، سیاستگذارانی هستند که نه تعلق و علاقه ای به این پیشینه دارند و نه آگاه به اهمیت آثار تاریخی و ضرورت حفظ آن هستند. بناهای تاریخی که هر کدام بخشی از هویت شهری محسوب می شوند در همکاری تنگاتنگ شهرداری و وزارت میراث فرهنگی در بی توجهی و سهل انگاری به حال خود رها شده یا تخریب می شوند، اما پروژه های ناموزون و بی تناسب توسعه شهری یکی پس از دیگری مجوز ساخت دریافت می کنند، حال اینکه در جریان پیشرفت پروژه، حریم منظری و عرصه یک اثر تاریخی مورد تعرض قرار گیرد، اهمیتی برای صادرکنندگان مجوز و مجریان پروژه ندارد. نمونه بارز آن احداث مجتمع اطلس مال در حریم کاخ صاحبقرانیه است که حالا سال هاست این بنای تاریخی پایتخت را به تعطیلی کشانده و هنوز زخم ترک های ناشی از گودبرداری اطلس مال بر تن صاحبقرانیه باقی است.عبور قطار از حریم تپه حصار دامغان - قدمت 7 هزار سالهر چند در تصمیم گیری های متولیان حفظ آثار تاریخی، خبری از روش های خلاقانه برای حفاظت آثار نیست، اما شکل و شیوه تخریب ها همواره خلاقانه و متنوع است. سال هاست که تخریب های آشکار و دفعی در غالب موارد با واکنش وسیع رسانه ها و افکار عمومی روبه رو می شود. پروژه های عمرانی به طور موقت و برای آرام کردن جو ایجاد شده، متوقف می شوند و بعد از مدتی در سکوت و به آرامی از سر گرفته می شوند. نمونه ها بسیارند، از تخریب بافت تاریخی مشهد و قزوین و کاشان و دزفول تا احداث کارخانه و مجتمع تجاری در حریم آثار ملی و جهانی. اما روش های دیگر تخریب از قبیل گسترش نگران کننده نشست زمین در محدوده آثار ثبت جهانی پاسارگاد و تخت جمشید که نتیجه صدور بی رویه مجوز حفر چاه در حریم این آثار است. تخریب تدریجی تپه باستانی هفت هزار ساله در دامغان بر اثر عبور هر روزه قطار از ریلی که در حریم درجه یک تپه حصار دامغان قرار دارد. رشد گلسنگ ها و تخریب تدریجی کتیبه ارزشمند بیستون در نتیجه فعالیت مجتمع های پتروشیمی در حریم درجه یک این اثر. رها کردن خانه ها، بناها، بافت ها، قلعه ها، کاروانسراها و پل های تاریخی به بهانه کمبود بودجه جهت مرمت یا حفاظت این آثار، بی توجهی به هشدارهای ایمنی در مجموعه هایی مثل بازارهای تاریخی تبریز و تهران و... صدور مجوز تله کابین و مراکز اقامتی و تفریحی با بهانه توسعه گردشگری، تحمیل رطوبت به پی بناها و خانه های تاریخی با هدف تخریب و بسیاری موارد دیگر همه روش هایی خلاقانه برای تخریب تدریجی آثار تاریخی است که گاهی مدیران با مماشات و گاهی با سکوت و در مواردی با صدور مجوزهای رسمی، به آن دامن می زنند.پ.ن: این یادداشت نخستین بار روز 18 اردی‌بهشت ماه 1403 در صفحه 4 روزنامه اعتماد منتشر شد</description>
                <category>Farzane Ghobadi</category>
                <author>Farzane Ghobadi</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jul 2024 13:24:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>كنسرت در تخت جمشید، یك فرصت تاریخی</title>
                <link>https://virgool.io/@HodHod/%D9%83%D9%86%D8%B3%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%AE%D8%AA-%D8%AC%D9%85%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%DB%8C%D9%83-%D9%81%D8%B1%D8%B5%D8%AA-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DB%8C-hgqzwtuwsbl0</link>
                <description>برگزاری كنسرت علیرضا قربانی در تخت جمشید می‌توانست خبر خوبی برای علاقه‌مندان به موسیقی و تاریخ باشد. تجربه حضور در مجموعه‌ای كه جهان آن را به عنوان نماد تمدن ایران می‌شناسد، در كنار شنیدن موسیقی سنتی، می‌تواند علاقه‌مندان به موسیقی و تاریخ ایران را به وجد آورد و شكوه تخت جمشید را دوباره زنده كند. این خبر اما با نگرانی‌هایی همراه شده است. نگرانی‌ها و انتقاداتی كه بیشتر نسبت به شیوه برگزاری این برنامه است و نه نفس برگزاری آن.کنسرت  علیرضا قربانی در تخت جمشید، ۱۱ تیر ۱۴۰۳ اجرای موسیقی زنده در محوطه‌های تاریخی در دنیای امروز، امری مرسوم و پذیرفته شده است، اما با رعایت ضوابط خاص و اصول حفاظت آثار تاریخی كه در كشور ما چندان مورد توجه مدیران و متولیان میراث فرهنگی و برگزاركنندگان چنین برنامه‌هایی نیست. موضوعی كه دوستداران میراث فرهنگی را نگران كرده، عدم رعایت این ضوابط و اصول در مهم‌ترین و وسیع‌ترین سایت باستانی ایران است. اثری كه این روزها نه تنها ارتعاش سیستم صوتی و حضور جمعیت انبوه در كنسرت كه كمبود بودجه مرمتی، فرونشست زمین و افزایش گلسنگ‌ها آن را تهدید می‌كند. نگرانی مردم و علاقه‌مندان میراث فرهنگی نسبت به برگزاری كنسرت در تخت جمشید نگرانی به جایی است، چراكه به وضوح می‌بینند چقدر نسبت به این اثر بی‌نظیر جهانی كم‌لطفی و بی‌توجهی می‌شود. می‌بینند كه هنوز هیچ دستورالعمل مشخصی برای برگزاری كنسرت در محوطه‌های تاریخی و باستانی كشور تدوین نشده است و بالطبع برگزار كنندگان چنین برنامه‌هایی با همان تجهیزات و الگویی كه در برج میلاد و تالار وحدت به اجرای برنامه می‌پردازند، در محوطه مهمی مثل تخت جمشید یا بناهای تاریخی مثل عمارت مسعودیه، كاخ‌های سعدآباد و نیاوران هم برنامه اجرا می‌كنند.این نگرانی‌ها اما تازه نیست؛ سال 1393 علاقه‌مندان به موسیقی، تجربه حضور در مجموعه كنسرت‌هایی كه به مناسبت پانزدهمین سالگرد تاسیس خانه موسیقی اجرا شدند را در عمارت مسعودیه داشتند. برنامه‌ای كه همان روزها با واكنش‌هایی همراه شد. موافقان برگزاری برنامه اعلام كردند كه چنین برنامه‌هایی موجب آشتی مردم با بناهای تاریخی و زمینه‌ساز حفاظت از آنهاست. مخالفان اما به بنای رها شده مسعودیه اشاره كرده و بی‌توجهی مسوولان میراث فرهنگی را نسبت به سرنوشت این عمارت متذكر می‌شدند. چند سال بعد صندوق احیا و بهره‌برداری از آثار تاریخی اعلام كرد برگزاری كنسرت آسیب قابل توجهی به عمارت مسعودیه وارد كرده است. بماند كه این بنای نفیس، سال‌هاست كه گوشت قربانی ارگان‌ها و سازمان‌ها و وزارتخانه‌هاست و هر كس از ظن خود یارش می‌شود و بعد از سال‌ها كشمكش هنوز اقدام قابل توجهی برای نجات و حفاظت این بنای فاخر انجام نشده است. بی‌توجهی به ضوابط اجرای برنامه در بناهای تاریخی و نادیده گرفتن اصول حفاظت آنها در جریان اجرای برنامه است كه به این بناها آسیب می‌زند نه نفس اجرای كنسرت یا هر برنامه فرهنگی دیگر.تنها برگزاری كنسرت نیست كه بناها و محوطه‌های تاریخی را تهدید می‌كند، سال‌هاست كه درباره استفاده گروه‌های فیلمسازی از بناهای تاریخی هشدار داده می‌شود و زخم آسیب‌های جدی پس از ترك گروه فیلمبرداری بر تن این بناها باقی می‌ماند، اما هنوز هم در بر همان پاشنه می‌چرخد و وزارت میراث فرهنگی همچنان با تسامح با این موارد برخورد می‌كند. در سینمای جهان، بسیاری از مجموعه‌های باستانی و تاریخی بارها به عنوان لوكیشن فیلمبرداری مورد استفاده قرار می‌گیرند، اما با رعایت قوانین و قواعد حفاظت از این بناها. مجموع این عوامل است كه منجر به نگرانی علاقه‌مندان به میراث فرهنگی شده و نه كنسرت علیرضا قربانی در جوار تختگاه تخت جمشید كه مدافعان، برگزاری آن را با برگزاری كنسرت در بناهای تاریخی و باستانی جهان مقایسه می‌كنند و چشم بر تفاوت شرایط و نگاه مدیران ایران نسبت به مدیران دیگر كشورها در مقوله بناهای تاریخی می‌بندند. کنسرت در آمفی تئاتر پولا متعلق به سال 68 میلادی- کرواسیمروری بر یك كنسرت جنجالی كه آسیب‌ها و حواشی آن دیگر تكرار نشد، شاید در میان نقدهای گوناگون این روزها خالی از لطف نباشد. پانزدهم جولای سال 1989، ستاره‌های پرطرفدار پینك فلوید، تور سیزدهمین آلبوم خود A Momentary Lapse of Reason را برای میلیون‌ها مخاطب - 200 هزار نفر در محل برگزاری حاضر شده و بقیه از طریق شبكه‌های تلویزیونی به صورت زنده آن را تماشا ‌كردند - در میدان سن‌ماركو ونیز برگزار كردند. كنسرتی تاریخی و متفاوت با حواشی بسیار كه باعث تغییر مدیریت شهری ونیز شد. شهردار و برخی مدیران شهری با برگزاری این كنسرت و تجمع تعداد زیاد تماشاچیان در میدان سن ماركو مخالف و معتقد بودند برگزاری آن منجر به وارد آمدن آسیب به بافت تاریخی شهر و بناهای آن خواهد شد. به‌رغم تمام مخالفت‌ها و جنجال‌های رسانه‌ای، مجوز برگزاری كنسرت صادر شد. مدیر میراث فرهنگی ونیز اما سه روز قبل از برگزاری كنسرت، با بیان دلایلی، مجوز كنسرت را بی‌اعتبار دانست. یكی از دلایل او آسیب ناشی از ارتعاش سیستم‌های صوتی به بناهای میدان سن‌ماركو و دلیل دیگر حضور حجم زیادی از تماشاچیان در یك نقطه از شهر تاریخی ونیز - كه روی آب قرار دارد - بود كه به عقیده او خطراتی به همراه داشت. استدلال مدیر میراث فرهنگی ونیز اما نه تنها باعث لغو برنامه نشد كه منجر به برگزاری متفاوت این كنسرت شد. برای حفظ بناهای تاریخی میدان سن‌ماركو در مقابل امواج سیستم‌های صوتی، برگزار كنندگان شدت صوت (دسیبل) را كاهش دادند و برای رفع خطر تجمع كردن مردم در یك نقطه از شهر، استیج شناوری روی آب طراحی شد و مخاطبان كنسرت در قایق‌ها و سواحل كانال مركزی شهر به تماشا ایستادند. ماجرا اما به همین جا ختم نشد. بعد از اتمام برنامه، رسانه‌ها تصاویری از شهر به هم ریخته و آلوده ونیز منتشر كردند كه نشان می‌داد شركت كنندگان در كنسرت از وارد كردن هیچ آسیبی به چهره شهر و بناهای تاریخی آن فروگذار نكرده‌اند. انتشار این تصاویر باعث شكل‌گیری اعتراضات گسترده ساكنان ونیز شد كه خواهان استعفای شهردار بودند. شهردار و برخی مدیران شهری استعفا دادند، اما تصاویر فردای كنسرت تاریخی پینك فلوید همچنان دست به دست شد و باعث شد از این كنسرت جنجالی همواره به عنوان یكی از مخرب‌ترین كنسرت‌ها در محوطه‌های تاریخی یاد شود. جنجالی كه دیگر تكرار نشد و درس گرفتن از آن از آسیب‌های بعدی نیز جلوگیری كرد. بعد از سال‌ها هنوز هم در كلوسئوم، پمپئی، هرم جیزه، آكروپلیس، آمفی تئاتر پولا و... كنسرت موسیقی برگزار می‌شود، اما علاوه بر تاكید بر حضور مسوولانه مخاطبان، سیستم صوتی و نورپردازی و سكوهای برگزاری برنامه، با رعایت ضوابط و اصول ناظر بر حفاظت میراث فرهنگی طراحی شده است. نگرانی از آسیب‌های ناشی از برگزاری چنین برنامه‌هایی هنوز هم از سوی علاقه‌مندان و كارشناسان میراث فرهنگی جهان مطرح است و با همین رویكرد دستورالعمل‌هایی برای این امر تدوین شده و تجهیزات مناسبی برای برگزاری برنامه در چنین اماكنی در نظر گرفته می‌شود.کنسرت پینک فلوید سال 1989- میدان سن مارکو ونیز در میان بحث‌های شكل گرفته میان موافقان و مخالفان برگزاری كنسرت در تخت جمشید، جا دارد چند سوال با متولیان میراث فرهنگی مطرح شود: با توجه به ظرفیتی كه بناهای تاریخی ایران برای برگزاری كنسرت دارند آیا دستورالعملی برای برگزاری كنسرت در بناهای تاریخی وجود دارد؟ اگر پاسخ مثبت است، چرا این دستورالعمل در اختیار رسانه‌ها قرار نمی‌گیرد؟ چقدر به دستورالعمل‌های بین‌المللی برای برگزاری این برنامه‌ها توجه و استناد می‌شود؟ تجهیزاتی كه در برگزاری برنامه استفاده می‌شود چقدر متناسب با فضا و ناظر بر اصول حفاظت است؟ آیا همان شدت صوت استفاده شده در كنسرت‌های برج میلاد در كنسرت تخت جمشید و دیگر محوطه‌های تاریخی مورد استفاده است و اساسا آیا كسی بر این امر نظارت دارد؟ چه میزان از درآمد ناشی از چنین برنامه‌هایی صرف حفاظت از آثار تاریخی می‌شود؟ (بخشی از درآمد برگزاری كنسرت در محوطه‌های تاریخی جهان، در اختیار متولیان آن بنا قرار گرفته و طبق ضوابط در جهت حفاظت و امور مرمتی بنا مورد استفاده قرار می‌گیرد). آیا خط قرمزی برای برگزار كنندگان چنین برنامه‌هایی -جز مساله پوشش زنان حاضر در برنامه - تعریف شده است؟ در صورت بروز خسارت در جریان برگزاری كنسرت یا پروژه فیلمبرداری یا پس از آن قانونی برای حمایت از بناهای تاریخی در مقابل عوامل وارد آمدن این خسارت وجود دارد؟خبر برگزاری كنسرت در تخت جمشید می‌توانست خبر خوبی باشد؛ اگر همه ما پیش‌زمینه ذهنی درباره بی‌تفاوتی و بی‌مسوولیتی مدیران حوزه فرهنگ و میراث فرهنگی نداشتیم و آنها را مدیرانی دغدغه‌مند و پایبند به ضوابط و اصول حفظ میراث فرهنگی می‌دانستیم. تجربه شنیدن صدای علیرضا قربانی در شكوه تخت‌جمشید می‌توانست آرزوی همه ما باشد، بدون دلنگرانی از عواقب آن، اگر از مسوولیت‌پذیری مدیران فرهنگی كشور مطمئن بودیم. كنسرت در تخت‌جمشید می‌توانست فرصتی تاریخی برای مدیران باشد تا در مقابل تمام واكنش‌ها به برگزاری آن، در عوض ارایه انواع توجیهات، دستورالعملی برای برگزاری كنسرت در بناها و محوطه‌های تاریخی و باستانی تدوین كنند و یادگار ارزشمندی از دوران مدیریت خود به جا بگذارند، اما ...این خبر و این تجربه در شرایط نرمال می‌توانست یك خبر خوب و یك تجربه منحصر به فرد باشد.پ.ن: این یادداشت نخستین بار روز 12 تیرماه 1403 در صفحه 5 روزنامه اعتماد منتشر شد</description>
                <category>Farzane Ghobadi</category>
                <author>Farzane Ghobadi</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jul 2024 11:36:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما نان می‌خواهیم</title>
                <link>https://virgool.io/@HodHod/%D9%85%D8%A7-%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85-dfxmqusts7zk</link>
                <description>گرسنگی بارها در تاریخ باعث شوریدن مردم علیه حکومت‌ها شده است. در ایران به دفعات «بلوای نان» مردم عاصی را به خیابان کشانده است و حکومت‌ها پاسخی جز گلوله و مرگ برایشان نداشتند. اعتراض مردم به وضعیت موجود در هفدهم آذر 1321 در تهران هم یکی از این موارد است. مردمی که در یک سال گذشته با تبعات اشغال ایران دست و پنجه نرم کرده بودند، عاصی و گرسنه راه بهارستان را در پیش گرفتند و شعار: «ما نان می‌خواهیم» و «نون و پنیر و پونه، قوام گشنمونه» سر دادند. آن روز با دامنه دار شدن اعتراضات، معترضان وارد ساختمان مجلس شورا شدند و تعدادی از نمایندگان از خشم مردم در امان نماندند. شعله های خشم تا خانه نخست وزیر هم رسید، مردم آن روز خانه قوام را آتش زدند تا صدای خود را به گوش حکومت برسانند. در پی اعتراضات تهرانی ها که سه روز ادامه پیدا کرد و بعد هم به دیگر شهرها سرایت کرد، ریاست شهربانی و فرماندار نظامی تهران تغییر کرد و خشونت حکومت بالا گرفت. نظامیان با تیراندازی به سمت معترضان عده زیادی را مجروح کرده و به قتل رساندند. قوام هم به سرعت دستور توقیف کلیه نشریات و مجلات را صادر کرد.پیش از این بلوا کابینه قوام به صرافت بحران غله در ایران افتاده بود. راهکار او برای رفع این بحران تشکیل وزارتخانه‌ای جدید با نام وزارت خواربار بود که مهرماه 1321 به تصویب مجلس رسید. نخست وزیر، فرخ معتصم السلطنه را برای وزارت پیشنهاد کرد‌. معتصم‌السلطنه در خاطرات سیاسی خود درباره دوران کوتاه وزارتش در کابینه سهیلی آورده: «وقتی وزیر کشور شدم مهمترین مساله روز که به من حواله داده بودند مساله غله بود. قحطی و گرسنگی از یک طرف و بی نانی و کمبود غله از طرف دیگر، مردم ایران را در آستانه فلاکت قرار داده بود… در ابتدا امور غله را به وزارت کشور حواله داده بودند و من باید با این غول شوم دسته و پنجه نرم می‌کردم.» او درباره پیشنهاد تصدی وزارت خواربار می‌نویسد: «من می‌دانستم آنچه که ملت ایران و حتی دولت قوام السلطنه را تهدید می‌کند وضع خواربار و کمبود غله در ایران است و می‌دانستم که در آن بلبشو، کسی جرات ندارد به میزی به نام میز وزارت خواربار ایران نزدیک شود. من به آقای قوام‌السطنه گفتم: تکلیفی که به من فرموده‌اید شاق و حتی انجام آن به عقیده من محال به نظر می‌رسد. زیرا عامل قحطی آینده ملت ایران متفقین هستند و شما هم قرار نیست با آنان کلنجار بروید. پس مساله وزارت خواربار من چیزی شبیه به این است که به من سیگار تعارف کنند اما نه من و نه تعارف کننده کبریت نداشته باشیم که آن را آتش بزنیم. آقای قوام السطنه اصرار کردند و حتی به من قول دادند که از هیچ گونه کمکی نسبت به من مضایقه نخواهند فرمود. بدین گونه ساعت ۹ صبح ۳۰ شهریور ۱۳۲۱ خورشیدی به اتفاق قوام السلطنه نزد محمدرضا پهلوی برای گرفتن پست وزارت شرفیاب شدیم» اما قحطی که دو ماه بعد گسترش بیشتری پیدا کرد و مردم را به خیابان کشاند و قوام را وادار به استعفا کرد نشان داد که راه حل بحران ایران تشکیل وزارتخانه نبود.یک سال بود که علیرغم اعلام بی‌طرفی ایران در جنگ جهانی دوم، متفقین کشور را اشغال کرده بودند. وسایل حمل و نقل، جاده‌ها و راه‌آهن و کلیه زیرساختهای نه چندان قدرتمند و محدود کشور در اختیار قوای متفقین بود. شهرهای مختلف با کمبود غلات و مواد غذایی مواجه شده بودند. چند ماهی بود که کیفیت نان تغییر کرده بود. بازار سیاه و قیمت آرد در این بازار آنقدر وسوسه کننده بود که نانواها بخشی از سهم آرد خود را در بازار آزاد می‌فروختند و مابقی را با خاک اره، ذرت و جو مخلوط می کردند. این نانهای بی‌کیفیت موجب بروز بیماریهایی، از جمله اسهال کودکان شده بود. اما در بعضی مناطق همان نان بی‌کیفیت که به «نان سیاه» معروف شده بود هم به دست مردم نمی‌رسید.نزاع و درگیری بین مردمی که نان از هم می‌دزدیدند و مردمی که با نانواها دست به گریبان می‌شدند، تبدیل به اتفاقی روزمره در کوچه و خیابان و مقابل نانوایی ها شده بود، روزنامه اطلاعات در یکی از گزارشهای خود در مورد وضعیت نان در تهران نوشته است: «چهارشنبه ۲۸ آبان در دکان یکی از نانوایی‌ها در تجریش، نزاعی بین محمدنقی نانگیر و محمد نام تجریشی بـه وجـود آمده است که به فوت محمد نام تجریشی منجر شده است.» گزارشها و اسناد ثبت شده از آن روزها نشان از اعتراضاتی به کمبود نان در شهرهای مختلف ایران می‌دهد که عمده آنها مربوط به حمله به نانوایی ها و درگیری های تن به تن بین مردم است. روایت است که یکی از نمایندگان مجلس در اعتراض به ناتوانی حکومت در کنترل بحران در مجلس می‌گوید: «مردم جلوی نانوایی‌ها می‌میرند و ما به طور عادی این جا می‌آییم و چند دقیقه می‌نشینیم و چند ماده تصویب می‌کنیم و می‌رویم.»علاوه بر نان، دیگر اقلام مورد نیاز مردم هم با قیمتی سرسام آور گران شدند. هرچند دغدغه اصلی نان بود، اما با ورود آوارگان لهستانی به ایران بحران ابعاد تازه‌ای پیدا کرد. در سالهای قحطی محتکران از احتکار هیچ چیز فروگذار نکرده بودند. یکی از اقلامی که قیمت آن بسیار افزایش پیدا کرده بود، پارچه بود، به گونه‌ای که ظرف دو سال قیمت قماش و پارچه حدود 40 درصد افزایش پیدا کرده بود. همین موضوع یکی از عوامل شیوع تیفوس در ایران شد. بیماری که تا چند سال بعد هم دست از سر مردم برنداشت. آوارگان لهستانی که وارد بندر انزلی می شدند، لباسهایی را که انواع آلودگی ها را با خود داشت با لباسهای نو تعویض می کردند. البسه رها شده لهستانی ها توسط عده ای سودجو بین مردم فروخته می شد و انواع بیماریها از جمله تیفوس را منتقل می کرد. تیفوس در ایران سابقه داشت اما شیوع آن در جریان جنگ جهانی دوم تبدیل به فاجعه ای شد که هر ماه بالغ بر هزار قربانی می گرفت.روزی که متفقین بی توجه به اعلام رسمی ایران مبنی بر بی‌طرفی در جنگ، نیروهای خود را به پایتخت گسیل داشتند و ایران را اشغال کردند، به حکومت وعده دادند که تمامیت ارضی ایران را به رسمیت بشناسند و تضمین کردند که به زندگی عادی مردم آسیبی وارد نشود و غله مورد نیاز برای جلوگیری از قحطی در شرایط جنگ را تامین کنند. اما  نه تنها هرگز به این وعده عمل نکردند. که با رونق دادن به بازار سیاه خرید و فروش غله و اقلام ضروری زندگی مردم و احتکار آنها، به این قحطی دامن زدند.</description>
                <category>Farzane Ghobadi</category>
                <author>Farzane Ghobadi</author>
                <pubDate>Thu, 04 Mar 2021 15:54:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بلایی به نام «نفت»</title>
                <link>https://virgool.io/@HodHod/%D8%A8%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%86%D9%81%D8%AA-s8ygf70pn1hm</link>
                <description>«پیشینیان ما گفته بودند که نفت نشان از آشفتگی‌ها و درگیری‌ها دارد. هر که نفت در خواب بیند به مصیبتی گرفتار آید. نفت مال حرام بی‌سرانجام است. بدنامی دارد و عاقبت ندارد. خواب نفت، خبر می‌دهد که گرفتاری سیاسی (نائبه من سلطان) در راه است! ما می‌گفتیم این حرف‌ها خرافات است. می‌گفتیم که این مدعیان تعبیر خواب در دنیای قدیم گرفتار اوهام خویش بوده‌اند. نفت و فساد و بدبختی؟ نفت و جنگ و زد و خورد؟ این حرف‌ها یعنی چه؟ اما آنگاه که در اوایل قرن بوی نفت از این منطقه برخاست، دیدیم که پیران ما راست می‌گفته‌اند و آنگاه که در اواخر قرن درهای دوزخ بر فراز خلیج فارس باز شد و غریو سهمگین آتشبارها و نهیب سقوط موشک‌ها سایه وحشت و مرگ را بر آب‌های نیلگون افکند، همه ماهیان دریا و اشتران صحرا و نخلستان‌های بصره و نیزارهای بطایح نیز دریافتند که نفت چگونه ممکن است به جنگ و زد و خورد و آفت و بلا تعبیر شود!» (١)شاید گذشتگان ما پر بیراه نگفته‌اند که نفت منشأ آشفتگی‌هاست. آن روزی که نفت از میدان نفتون مسجدسلیمان پس از ٧ سال حفاری، بالاخره رخ نمود، شاید فقط انگلیسی‌ها می‌دانستند چه اتفاقی افتاده، همین بود که دست‌افشان به دور چاه نفت رقصیدند و جشن گرفتند. شاید آنها، همان بهره‌برداران سالیان، همان‌ها که تا قبل از مصدق، رقصان و پایکوبان از چاه‌های نفت دور نشدند، تنها کسانی بودند که نفت برای‌شان طلایی بود سیاه و ارزشمند. و چه جنگ‌ها و اختلافاتی که کنار چاه‌های نفت بین قدرتمندان جهان شکل نگرفت. آنها قدرت را در این چاه‌ها می‌دیدند و برای دستیابی به آن از هیچ اقدامی فروگذار نمی‌کردند. «اهرم تسلط بر جهان در دست کسی خواهد بود که اختیار شیر نفت خاورمیانه را در دست داشته باشد.» ١ این جمله به نقل از شلزینگر، وزیر انرژی سابق امریکا در گزارشی با عنوان «ژئوپولتیک انرژی» که در دسامبر ١٩٨٠ تهیه شده آمده است. و به خوبی نشان می‌دهد نگاه قدرتمندان به چاه‌هایی که دستان خسته و پیشانی‌های به عرق نشسته کارگران به ثمر می‌رساند، چگونه بوده است.برای کارگرانی که قرن‌ها قبل‌تر از حلقه زدن قدرت‌های بزرگ جهان به دور چاه‌های نفت ایران، در حد نیاز از این منبع غنی و سیاه زیرزمینی برای عایق‌بندی منازل و گرما بخشی و روشن داشتن آتش آتشکده‌های مقدس‌شان بهره می‌بردند، این شادی مضاعف انگلیسی‌ها عجیب بود. آنها هنوز نمی‌دانستند باید از جوشیدن نفت در همسایگی‌شان خوشحال باشند یا نگران. آنها هنوز خبر از خوابی که نفت برای‌شان دیده بود نداشتند، و شاید هم نباید می‌داشتند. بیش از یک قرن از یکه‌تازی نفت بر اقتصاد ایران گذشته. بیش از یک قرن گذشته از آمدن و رفتن و ساختن و ویران کردن‌هایی که یک سرشان به چاه‌های نفت وصل بود. اما هنوز همسایگان نفت و آنها که هیچ کس حق آب و گل و همسایگی برای‌شان قایل نیست، نتوانسته‌اند بهره‌ای از سایه این همسایه پر سر و صدا ببرند. اما آنها که دورتر بودند، مسحور دستاوردهایی شدند که نفت نصیب‌شان کرده، شاید هم این یک قانون است. چراغی که به خانه روا بوده بیش از یک قرن است نوربخش خانه دیگران شده.پالایشگاه آبادانمسجدسلیمان؛ سرزمین چشمه‌های جوشان نفت۵ خرداد ۱۲۸۷ بود که فریاد کارگران در حوالی محل حفاری میدان نفتون بلند شد، ٧ سال بود کاوش‌ها به هیچ می‌رسید و نا امیدی به جان سرمایه‌گذاران کاوش نفت در ایران افتاده بود، اما بالاخره زمین سخاوت به خرج داد و امیدها را زنده کرد. سال‌های سال از این چاه روزانه ۳۶۰۰۰ لیتر برداشت می‌شد. اما حالا فقط خاطره‌ای از «چاه نمره یک» مانده، چاهی که قرار است روایتگر تاریخ شود. به دورش حصار کشیده‌اند و به همراه تجهیزات مربوط به استخراج نفت که در اطرافش قرار دارد، شیوه استحصال نفت را برای بازدید‌کنندگان به نمایش گذاشته‌اند. در همسایگی نخستین چاه نفت ایران در محله «نمره یک»، دره‌ای قرار دارد. دره پر از زباله و نخاله‌های ساختمانی است، دورتا دور دره خانه‌هایی کج و کوله با معماری‌ای غیر اصولی و نامنظم ردیف شده و چشم به دره دوخته‌اند، اینجا نمی‌شود اثری از ثروت کلانی که نفت نصیب ایران کرده است، مشاهده کرد. دیوار به دیوار نخستین چاه نفت ایران خانه‌ای از آجرهای سفالی و خشتی روی هم چیده شده قرار دارد. از همان خانه‌هایی که یک شبه در محله‌های محروم سبز می‌شوند و چیزی نمی‌گذرد که همه به وجودش عادت می‌کنند و گویی سال‌هاست همانجا وجود داشته. در آهنی بدون رنگ در ورودی خانه است، درز کناری چارچوب در به قدری باز است که حتی اگر نخواهی می‌توانی تا انتهای خانه را ببینی، لباس‌های روی بند هنوز آبچکان در هوای بارانی مسجدسلیمان تاب می‌خورند. خانه زنگ ندارد، هر چه بر در می‌کوبیم در باز نمی‌شود. آن سوتر مردی سیه چرده با عینک آفتابی کنار موتوسیکلتش جلوی در خانه دیگری ایستاده. جوشکار است و به صورت فصلی در عسلویه کار می‌کند. حرف از همسایگی چاه نفت که می‌شود می‌گوید: «این چاه که موزه شده دیگه نفت نداره، اما اینجا چاه نفت زیاده، بعضیا تو حیاط خونه‌شون چشمه نفت دارن، اما خودتون ببینید وضعیت رو دیگه، مسجدسلیمان ثروتمند‌ترین شهر فقیر دنیاست» دستانش سیاه است و از دهانش بوی تند سیگار بیرون می‌زند: «اینجا یک زمانی تا انتهای همین خیابون خونه بود، الان جاده زدن، برای اینکه همه رفتن» به خانه‌های متروکه روبه‌روی محل چاه نفت اشاره می‌کند و می‌گوید: «اول اینجوری متروکه میشه، تخریب میشه، بعد میان با لودر صاف می‌کنن خیابون درست می‌کنن، یا ساختمون چند طبقه می‌سازن» و بعد توضیح می‌دهد: «البته زمانی که چاه نمره یک نفت داشت، خونه‌های زیادی دور و برش نبود، بعد‌ها که چاه از کار افتاد ساخت و سازهای غیرمجاز این دور و بر شروع شد»دره‌ای در چند قدمی نخستین چاه نفت ایران- مسجد سلیمانمی گوید جوان‌های مسجدسلیمان در شهر نفت‌خیز خودشان کار پیدا نمی‌کنند. بیشتر در عسلویه و ماهشهر کارگری می‌کنند. پدربزرگش برای شرکت نفت کار می‌کرده، پدرش هم در جنگ شهید شده، حالا او و برادر بزرگترش خرج خانه را می‌دهند: «کو کار؟ ما از کار عار نداریم، هر چی باشه انجام میدیم.» دستان سیاهش را نشان می‌دهد: «تعویض روغنی، سپر‌سازی، جوشکاری، کارگری هرکاری فکر کنی انجام میدم، اما زندگیم باز نمی‌چرخه، یعنی کار نیست.»یکی از خیابانهای مسجد سلیمان- تصویر مربوط به سال 95 استمسجدسلیمان شهر عجیبی است. نه شبیه شهر است و امکانات شهری دارد و نه مختصات یک روستا را دارد. میانمایه. از سویی به شهر می‌ماند با آپارتمان‌های بلند مرتبه با نمای کامپوزیت و آخرین مدل اتومبیل‌های بازار خودرو در خیابان‌های نامنظمش در ترددند. از سویی به روستا می‌ماند با کوچه‌های خاکی و فضاهای عمومی رها شده به حال خود و مردمانی که با لباس محلی در آن رفت و آمد دارند. از سویی دیگر ساختمان‌هایی با معماری انگلیسی در شهر خودنمایی می‌کنند و به تنهایی می‌توانند جاذبه‌ای باشند برای تماشا، ساختمان‌هایی که جذابیت‌های معماری‌شان با وجود ساختمان‌های قلدر و تازه ساز آجری و آهنی به سایه رفته و گویی کم‌کم رو به فراموشی است. بنگله‌ها، خانه‌هایی نسبتا بزرگ با شیروانی‌های نارنجی رنگ هستند که با حصاری که لوگوی شرکت نفت روی‌شان جا خوش کرده، محصور شده‌اند. این بناها با شاخصه‌های معماری هندی و شرقی روزگاری محل اسکان کارگران و مهندسان هندی بود که در مسجدسلیمان مشغول کار در صنعت نفت بودند. اسکان کارگران شرکت نفت در تمام شهرهای نفتی بر اساس رده‌بندی شغلی صورت می‌گرفت و هر منطقه از شهر متعلق به دسته‌ای از کارگران شرکت نفت بوده. حالا گوییRATE  بندی‌های گذشته برای سکونت افراد با موقعیت‌های اجتماعی مختلف در شهر نیست.همسایه چاه نمره یک- مسجد سلیمانپیرزن‌ها کنار پیاده رو نان تیری (نان محلی که شبیه لواش است) می‌فروشند و در جایی دیگر زنان کولی بساط عریض و طویلی پهن کرده‌اند و لباس‌های دست دوم رنگارنگ می‌فروشند. اگر کسی چشم بسته وارد مسجدسلیمان شود و هیچ از تاریخچه این شهر نداند، برای او قابل باور نخواهد بود که این شهر یک شهر تاریخی است که صاحب چاه‌های نفت بسیار است و بخشی از اقتصاد ایران منوط به جوشیدن چاه‌ها و چشمه‌های این شهر بوده و هست. مسجدسلیمان همان شهری است که ملک‌الشعرای بهار بعد از بازدیدش از آن در فروردین ١٣٠٦ قصیده‌ای بلند در وصف آن سرود و به تاسیسات نفتی این شهر اشاره کرد و در پایان هم در بیتی اشاره به امکانات این شهر کرد و گفت: «انتظاماتی که در آن خطه دیدم‌، ‌ای عجب/ سال‌ها خلق آرزویش را به تهران کرده‌اند.» مسجدسلیمان شهر نخستین‌های ایران است. نخستین‌هایی که نفت باعث تولدشان بوده. سینیورهای انگلیسی که سال‌ها در این شهر مشغول مدیریت استخراج نفت بوده‌اند، برای رفاه خود و کارگران‌شان امکانات تفریحی فراوانی در شهر ایجاد کردند. یکی از این امکانات که آثارش هنوز هم در مسجدسلیمان به چشم می‌خورد، ورزش گلف است. باشگاه گلف مسجدسلیمان در منطقه‌ای که مردم به نام منطقه «گلف» می‌شناسند قرار دارد و یکی از مجهزترین باشگاه‌های گلف ایران است. ورزش گلف در این شهر بسیار مورد توجه است و تیم گلف مسجدسلیمان یکی از داعیه داران این ورزش در کشور به شمار می‌آید.نفت سفید؛ شهر شعله‌های رقصانماشین در پیچ و خم جاده می‌تازد. جز بوته‌ها و درختان و سنگ‌ها، چشم‌انداز جاده‌های جنوب یک المان ثابت دیگر هم دارند. لوله‌هایی که دو به دو کنار هم و به موازات از بی‌نهایت تا بی‌نهایت چشم‌انداز جاده تن به خاک داده‌اند. لوله‌ها را کارگران شرکت نفت، یک به یک با دقت و احتیاط روی زمین کاشته‌اند و پیش رفته‌اند. از عمق دره‌ها تا سینه کش تپه‌ها و شکاف کوه‌ها لوله‌ها تا چشم یاری می‌کند هستند. نفت باید از مسجدسلیمان با همین لوله‌ها برسد به دست تجهیزات پالایشگاهی در آبادان تا بتواند مورد استفاده قرار گیرد. در جاده مسجدسلیمان به اهواز، شب که می‌شود، از پس این لوله‌ها و تپه‌هایی که تن به سیاهی شب می‌سپرند، شعله‌هایی نمایان می‌شود. رقصان و بلند از پس دیوارها سرک می‌کشند. اینجا نفت سفید است. شهری میان مسجدسلیمان و هفتگل و اهواز. شهری که فرهنگ جغرافیایی ایران اینطور معرفی‌اش می‌کند: «دهستان نفت سفید در مغرب هفتگل در ناحیه کوهستانی گرمسیری واقع است و ١٥٠٠ تن سکنه دارد. آبش از لوله کشی شرکت نفت تامین می‌شود. محصولش غلات و شغل اهالی زراعت و کارگری شرکت نفت است. در این قصبه معدن نفت و گچ نیز وجود دارد.» اما امروز نفت سفید دیگر شبیه توصیفاتی که ذکر شد نیست. حالا روزگار مردم با شکستن سنگ می‌گذرد. نان‌شان در دل سنگ است و از نفت و گازی که خانه‌های‌شان بر روی منابع عظیم آن بنا شده، تنها مشعل‌هایی نصیب‌شان شده که به آن «شعله» می‌گویند. شعله‌ها که تبدیل به نماد نفت سفید و روستاهای اطرافش شده‌اند، برای روشن کردن محیط زندگی اهالی مورد استفاده قرار می‌گیرد و مستقیم به لایه‌های گاز در سطح طاقدیس زمین وصل است.یکی از خانه‌های نفت سفیدنفت سفیدی‌ها بیشتر جنگ زده‌های مسجدسلیمان و خرمشهرند که در زمان جنگ به این منطقه آمدند. شهر چند ساعتی است تسلیم شده. صدای سگ‌ها روستا را قرق کرده و جنبنده‌ای جز اهالی روستا جرأت نزدیک شدن به سگ‌ها را ندارد. یکی از جوانان می‌بردمان تا پس کوچه‌های نفت سفید و خانه‌ای که در پس دیوارهای سنگی بلند کوچه‌های آن آماده خواب می‌شود. شعله‌ای که وسط حیاط قرار گرفته با شعله کبریتی که خانم خانه نزدیکش می‌کند روشن می‌شود. لوله‌ای در زمین فرو رفته و ایستاده و برسرش شعله‌ای شروع به رقصیدن می‌کند. نفت سفیدی‌ها آب آشامیدنی شان را می‌خرند، تانکر سفید بزرگ گوشه حیاط را نشان می‌دهد: «این هزار لیتره، ٥٠ تومن میدیم تا برامون پرش کنن» نفت سفید رونقش را باخته به بی‌توجهی‌ها: «یک زمانی اینجا سینما داشت، باشگاه داشت، الان دیگه بهش نگاه نمی‌کنن» پسرش راننده سرویس مدرسه شهر است، کار ندارد، دخترش لیسانس گرفته و در خانه کنار مادر روزگار می‌گذراند.آبگرمکن خانه‌ها بیرون خانه در کوچه قرار دارد، مخازن استوانه‌ای بلندی که گرمای‌شان را از گاز لایه‌های زیرین زمین می‌گیرند و آب را برای اهالی خانه‌ها گرم می‌کنند. لوله‌ها در میان کوچه به صورت روباز از خانه‌ای به خانه‌ای رفته. هیچ راه همواری وجود ندارد. در خانه‌ها حتی آهنی هم نیست، درهای گالوانیزه و آلومینیومی راه ورود به خانه‌هایی است که زمانی ابهتی داشتند. کوچه‌های خاکی نفت سفید روزگاری محل زندگی هندی‌ها و انگلیسی‌ها بوده، کار کردن در نفت سفید آرزوی شرکت نفتی‌ها بوده، اما حالا در همان خانه‌های ٧٠ سال پیش مردمانی زندگی می‌کنند که گله مندند از فراموشی. از بی‌توجهی. و متواضع و کم توقع به همان شعله‌های «فلر» که در حیاط‌شان نشان زندگی است قانع‌اند. شعله‌هایی که تنها سهم این مردم از ذخایر غنی نفت و گاز منطقه است. «شعله»‌ها آسمان نفت سفید را سرخ کرده. سگ‌ها هنوز بر سر غریبه‌ها فریاد می‌زنند. دورتر از شعله‌ها شهر خوابیده است، کاش خواب نفت نبیند.دارخوین؛ ردپای جنگ«ساعت ١:٢٠ دقیقه ظهر است و ناهار مرغ بوده، شاهرخ پیش بچه‌های آشپزخانه دعوت است، با امروز ٣٢ روز است که اینجا هستیم» این جمله را در تاریخ ١٢ / ١ / ٦٣ یکی از رزمنده‌هایی که در تلمبه خانه دارخوین منتظر اعزام به خط مقدم بوده نوشته است. نامش ناخواناست. شاید امروز نامش، نشانی کوچه‌ای باشد و شاید هم در گوشه‌ای از این دیار با خاطرات همرزمانش روزگار می‌گذراند. اینجا تلمبه خانه دارخوین است. دیوارهای داخلی ساختمان‌هایش پر است از یادگاری رزمنده‌هایی که در سال‌های جنگ و به ویژه در حصر آبادان در این محل که مقر تدارکات عملیات بود منتظر اعزام به خط مقدم می‌ماندند. یک رزمنده دیگر زیر تاریخ ٢٢/١٢/٦٣ نوشته: «رادیو دارد درباره حمله موشکی ایران به بغداد حرف می‌زند، ما از ١٤/١١ اینجاییم» آن دیگری اهل اصفهان است و یکی دیگر که در تاریخ ١٨/٤/٦٤ اعزام شده اهل کازرون، این دیوار نوشته‌ها بخشی از هویت بنای متروکه تلمبه‌خانه دارخوین شده‌اند. لابه‌لای این خطوط که در دیوارهای کنار بویلر‌های بزرگ داخل ساختمان آجری تلمبه خانه ثبت شده‌اند، می‌شود التهاب‌های شب عملیات را دید، می‌شود امیدها را دید. نگرانی‌ها را دید و لحظه شماری‌ها را برای اعزام و پیگیری اخبار جنگ را در بنای متروکه‌ای که آن سال‌ها محل استقرار نیروها بودند.یادگاری‌ رزمنده‌ها روی دیوار تلمبه‌خانه دارخوینامروز از پس سال‌ها فقط سکوت است که پهن شده توی فضا. تجهیزات آهنی صورت‌شان را با سیلی سرخ نگه داشته‌اند و هنوز ایستاده‌اند. دودکش‌های بلند تلاش می‌کنند تا اقتدارشان را حفظ کنند. گیاهان خودرو از لابه‌لای لوله‌های قطور زنگ زده سرک می‌کشند. حوضچه‌هایی که روزی با آب رودخانه کارون پر می‌شدند، حالا هم آب دارند اما این آب نشانی از کارون ندارد، باران چند روزی است که باریده و حوضچه‌ها آب را تا نیمه پر کرده. سکوت سنگین است و فریاد قصه گویی بنا آنقدر بلند که هر تازه واردی را وادار به سکوت می‌کند. بعد از تجهیزات آهنی و لوله‌های بلند دودکش، دو ساختمان که به شکل قرینه در فاصله‌ای نزدیک به هم ساخته شده‌اند، خود نمایی می‌کنند. المان‌های معماری نشانه‌های معماری دهه ٤٠ اروپا را دارد. تاریخچه بنا می‌گوید آن روزها که نفت از مسجدسلیمان به آبادان منتقل می‌شد تا پالایش شود و آماده پخش، نیاز به ایستگاه‌هایی بود تا سرعت این انتقال را کنترل کنند. همین بود که چهار تلمبه خانه در مسیر مسجدسلیمان به آبادان احداث شد. یکی از آنها دارخوین است. اما تاریخ صنعت نفت در مورد متروکه شدن و خارج شدن تلمبه خانه دارخوین از مدار انتقال نفت نشان می‌دهد که از اوایل دهه ٥٠ که تولید نفت در اهواز افزایش پیدا کرد و نفت دیگر از مسجدسلیمان به پالایشگاه آبادان منتقل نشد، دارخوین و تلمبه خانه‌های دیگری که در مسیر انتقال نفت بودند از رونق افتادند. نفت مسجدسلیمان به جزیره خارک منتقل شد و اهواز منبع تغذیه پالایشگاه آبادان شد.حالا تلمبه خانه دارخوین زخمی است. زخمی روزگارانی که تاریک و تنها رها شده بود و چشم انتظار کسانی است که قرار است بیایند تا او لب ورچیند و برای‌شان از قصه‌هایی که سال‌ها در سینه نگه داشته بگوید. تلمبه خانه دارخوین حالا به تمام نام‌هایی که بر دیوارهایش حک شده‌اند می‌بالد. به اینکه روزی سایه دیوارهایش مامن سربازانی بوده که جان‌شان را قربانی دیارشان کردند.آبادان؛ شهر دکل‌ها و آتش‌ها«مردم از تهران می‌آمدن اینجا برای تفریح، عکس‌هایی از آبادان دارم که بچه هام باورشون نمیشه مال آبادانه، میگن اینجا اروپاست، اینقدر این شهر آباد بود. اینجا ١٥ تا سینما داشت، بهمنشیر، گلستان، نفت، تاج اما الان فقط سینما نفت فعاله، این سینما نفت رو شما یادتون نمیاد، وقتی که سینما رکس آتیش گرفت، دادگاه متهم‌های سینما رکس رو تو همین سالن سینما نفت برگزار کردند» پای درد دل هر کدام از اهالی آبادان بنشینی، روزهای طلایی را به خاطر دارند از سال‌های قبل از جنگ، اما آتش جنگ که به جان آبادان افتاد هیچ برایش باقی نگذاشت جز جای گلوله‌ها و خمپاره‌هایی که هنوز هم زخم‌شان بر تن بناهای آبادان خودنمایی می‌کند.قاسم از کارگران شرکت نفت است و در روزهای طلایی آبادان استخدام شرکت نفت شده، حالا با لهجه شیرین جنوبی‌اش از تاریخ آبادان می‌گوید و روزی که جنگ شروع شد: «اون روز ما تو پالایشگاه بودیم، ماشین حقوق اومده بود و ما بی‌خبر از همه جا ایستگاه ١٠ جمع شده بودیم که حقوق بگیریم. منتظر بودیم که هواپیما زد. ما همین‌جور هاج و واج موندیم. حسابرس پول‌ها را برداشت و با دوچرخه راه افتاد ما هم دنبال دوچرخه‌اش می‌رفتیم که پول‌های‌مان را بگیریم، آخر به یک پستویی رسیدیم و نشستیم حقوق‌مان را گرفتیم. اون سال‌ها هر ١٤ روز ٣٢١ تومان و هفت ریال حقوق می‌گرفتیم. جنگ که شروع شد، گفتیم دو سه روز تیر اندازی میشه بعد تموم میشه، ما فکر می‌کردیم جنگ دو روزه، یه دفعه شد هشت سال.»آبادان، اروند، جزیره مجنون، پل خرمشهر، اینها کلیدواژه‌های جنگ است در جزیره آبادان، هنوز هم در ساحل اروند که قدم می‌زنی روی حفاظ‌های اسکله اروند محل ترکش‌ها و تیرهایی که عراقی‌ها به سمت ساحل اروند شلیک می‌کردند دیده می‌شود: «عراقیا با تیر دست به ما شلیک می‌کردند. ما هم دفاع می‌کردیم، یه جوری که عراقی‌ها فکر می‌کردند یک لشگر این طرف رود هست.» اما احوال پالایشگاه هم در روزهای جنگ احوال خوشی نبود: «تمام کار ما شده بود خاموش کردن آتش و جابه‌جایی پیکر مردم و رزمنده‌ها، رفیق‌هامون زخمی می‌شدن، انبارها آتش می‌گرفتند، اما با شرایطی که بود همه یک دل بودن. همه دنبال این بودن که آتش سوزی نشه و وسایل و تجهیزات آسیب نبینه، کارگر و کارمند و رییس، همه دست به دست هم پمپ‌ها و تجهیزات رو با گونی پوشوندیم و بعد از جنگ الحمدلله روشنشون کردیم و رفتند در سرویس.»امروز هم آبادان آن امنیتی که لازم است را ندارد، اهالی آبادان هنوز خواب جنگ می‌بینند، هنوز در شهرشان صدای گلوله می‌آید: «اسلحه راحت از عراق میاد تو شهر، همه مسلح شدن، اسلحه کیلویی میاد تو شهر، شب‌ها مدام صدای تیراندازی میاد. فیلم وسترن دیدین؟ فضای اینجا گاهی مثل فیلم‌های وسترن میشه، با اسلحه گرم زور‌گیری می‌کنن. امنیت ما زیر صفره. چند وقت پیش تو شهر تو منطقه کشتارگاه قدیم که الان مرکز فروش مواده، کنار پاسگاه پلیس تیر اندازی شد چند نفر هم کشته شدن. من سه تا دختر دارم واقعا وضعیت خطرناکیه می‌ترسم بذارم‌شون برن بیرون. اشتغال خیلی کم شده، همه جا پارتی بازی شده. شرکت نفت به جای اینکه جوون‌های بومی رو استخدام کنه از تهران مهندس میاره. این شهر سیاسی شده، نماینده‌ها یه دل نیستن. نماینده‌ای که با پول میاد تو مجلس به درد نمی‌خوره، نماینده باید از خودش مایه بذاره نه از دولت.» اینها اظهارات چند نفر از اهالی آبادان است در مورد وضعیت امروز آبادان. آبادانی که جنگ سختی را پشت سر گذاشته. زخم دل مردم آبادان هم مثل زخم دیوارهای شهر هنوز مرهم می‌طلبد. اما زخم‌های نو اعتنایی ندارند به زخم‌های سالیانی که بر دل مردم این شهر است.خیابان پهن و کم تردد، دکه‌ای سرخ گوشه چهار راه خمیازه می‌کشد. روزنامه‌های روی پیشخوان تاریخ دیروز را دارند، خالد فروشنده دکه است، از آن پیرمردهای پر حوصله و آرام که چشمان‌شان بیشتر از زبان‌شان حرف می‌زند: «روزنامه‌ها میاد اهواز از اونجا میاد آبادان، تا برسه اینجا ظهر شده.» او هم خوب به یاد دارد روزهای قبل از جنگ را، حسرت می‌دود توی صدایش: «آبادان امروز دیگه رنگ نداره، جون نداره، از صدای آبادان فقط صدای همین پالایشگاه مونده، همون موقع هم بود، الانم هست. قبلا تو آبادان صدای خنده بود، صدای موسیقی بود، چند سال صدای شهر شد تیر و خمپاره و جیغ. تموم شد. حالا فقط صدای پالایشگاهه. آبادان دیگه فقط همین صدای پالایشگاه رو داره و بوی گیس رو.» دستش را محکم روی پیشانی‌اش فشار می‌دهد و اخم می‌کند «چی بگم دیگه، من اینجا یخ می‌فروختم، الان دیگه همه جا آبسرد کن هست، یخ از مد افتاده.» می‌خندد و به داخل دکه می‌رود تا به عابری که از موتور پیاده شده سیگار بفروشد.«این بوی گیس نباشه‌ها، ما مریض میشیم، باورت میشه؟» اینها جواب خالد است به سوالی در مورد بویی که آبادان را تسخیر کرده. «هرجا میریم سفر وقتی بر می‌گردیم از همین بوی گیس می‌فهمیم که تو آبادانیم.» آبادانی‌ها به بویی که از بویلرهای پالایشگاه بیرون می‌آید، می‌گویند «گیس» منظورشان همان GAS است. این نام هم مثل نام‌های بسیار دیگر رد پایی است که از زبان انگلیسی در زبان مردم آبادان باقی مانده. رد پای حضور انگلیسی‌ها در این شهر هنوز هم دیده می‌شود. در آداب و فرهنگ و ادبیات این مردم هنوز هم می‌شود این رد پا را دید. آبادانی‌ها بیشتر از باقی شهرهای جنوبی که زمانی محل زندگی و کار مهندسان و کارگران انگلیسی بود تحت تاثیر زبان انگلیسی‌ها قرار گرفته‌اند و واژه‌هایی در زبان‌شان شکل گرفته مثل «اسپیتال» که همان بیمارستان یا HOSPITAL  است. هنوز هم آبادانی‌ها به خیابان می‌گویند «لین» یا  LANE   و به گوجه فرنگی می‌گویند «تماته» که همان  TOMATO  است. اما این تاثیرات تنها اثرات نفت بر این شهر نبود. آبادان بیشتر از آنچه تصور شود، متاثر از وجود پالایشگاه در این شهر بوده و هست. پالایشگاه با آن سر و صدا و شعله‌های همیشه روشن «فلر»‌هایش هویتی مستقل دارد. هویت شهری که قدیمی‌ترین پالایشگاه ایران در قلبش می‌تپد. هرچند بخش‌هایی از پالایشگاه حالا خسته و زخمی زیر تن آسمان یله شده‌اند و پیر و فرتوت فرصت را به تجهیزات تازه نفس داده‌اند. اما هویت آبادان هنوز زیر سایه همان تاسیسات عظیم و عجیب و تاریخی ریشه داده است.خالد از دکه بیرون می‌آید و روی صندلی پلاستیکی که کنار دکه است می‌نشیند: «می دونی چرا به آبادانی‌ها میگن لاف زن؟» و تاکید دارد که قصه پشت این لاف زنی همین است که او می‌گوید، هیچ سندی هم برایش ندارد، اما به درستی‌اش ایمان دارد: «یک زمانی تو این آبادان یک امکاناتی بود که تو هیچ کدوم از شهرهای ایران نبود. هر وقت ما می‌خواستیم از شهرمون برای مردم بگیم، فکر می‌کردن دروغ می‌گیم. اما واقعیت بود. ما دروغ نمی‌گفتیم. هنوزم خیلی از این ساختمون‌هایی که تو آبادان هست رو شما نمی‌تونید تو هیچ جای ایران پیدا کنید. این شد که اونایی که نیومده بودن آبادان رو ببینن فکر می‌کردن ما لاف می‌زنیم. همین مهر هم موند رو پیشونی ما که لاف می‌زنیم.» خالد قول می‌گیرد تا یک تور برای‌مان بگذارد به هر کجای آبادان که بخواهیم تا عجایب آبادان را نشان‌مان دهد. مردی که از خالد سیگار خریده هنوز کنار دکه است، دود سیگارش را به هوا می‌فرستد و به حرف‌های خالد گوش می‌دهد، اما گویی طاقت نگه داشتن حرف را در دلش ندارد: «چی می‌گی عمو خالد، این چیزایی که می‌گی رو انگلیسی‌ها برای خودشون ساختن، برای من و تو که نساختن، صد برابر این چیزایی که تو این شهر ساختن، نفت بردن از این مملکت، بعد من الان باید رو نفت بخوابم و بیکار دور خودم بچرخم و دنبال کار از عسلویه برم ماهشهر از ماهشهر برم سلیمانیه، دلت خوشه‌ها عمو» فیلتر سیگارش را در جوب عمیقی که جلوی دکه است می‌اندازد و فشار محکمی به پدال موتور می‌دهد و پشت سرش را هم نگاه نمی‌کند. موتور در انتهای خیابان می‌پیچد و تمام.حرف‌های جوان تعبیری را که مدت‌ها پیش در یک مقاله دیده بودم به یادم می‌آورد «نفرین منابع» یا «بیماری هلندی» و تحلیلی که یک روزنامه‌نگار امریکایی درمورد آن ارایه کرده بود به خوبی نشان می‌دهد که چرا مردم شهرهای نفت خیز اینقدر از همسایگی با منبعی لایزال به نام نفت و گاز بی‌بهره‌اند و فقر پنجه در گلوی روزگارشان انداخته: «اقتصاددانان حرفه‌ای معتقدند که وفور منابع طبیعی خود عاملی است در شکل‌دهی تاثیرات منفی سیاسی و اقتصادی در یک کشور. از این پدیده معمولا تحت عنوان «بیماری هلندی» یا «نفرین منابع» یاد می‌شود. بیماری هلندی، اشاره به خروج کشور‌ها از پروسه صنعتی شدن  به دلیل برخورداری از منابع سرشار طبیعی دارد و دلیل نامگذاری آن هم طی شدن چنین پروسه‌ای در سال ۱۹۶۰ در هلند بود، درست زمانی که مقامات هلند به ناگاه متوجه وجود ذخایر گاز طبیعی در کشورشان شدند. اما سوال اینجاست که چه اتفاقی برای کشورهایی مبتلا به بیماری هلندی می‌افتد؟ ارزش پول رایج این کشور‌ها به واسطه کشف منابع طبیعی چون نفت، طلا، گاز، الماس و حتی دیگر منابع طبیعی ارزشمند یک‌باره به‌شدت بالا خواهد رفت، همین موضوع متعاقبا بازار رقابت صادرات اقلام تولیدی کشور را به‌شدت سرد کرده و در عین حال نرخ واردات را ارزان خواهد کرد. شهروندان از پول نقد جریان یافته در کشور به هیجان آمده و اقدام به واردات می‌کنند. بخش تولید صنعتی داخلی متلاشی خواهد شد و کشور با شتابی بسیار تند در مسیر ضعف یا حتی توقف پروسه صنعتی شدن قرار خواهد گرفت. اشاره بیماری «نفرین منابع» به چنین روندی است.» ٢و در جایی دیگر نویسنده کتاب «خواب آشفته نفت» به گونه‌ای دیگر تحلیلی از این بیماری ارایه می‌دهد: «کشور صادر‌کننده نفت در دایره اقتصادی واحدی محصور می‌مانند. حوزه‌های دیگر اقتصاد بهره زیادی از صنعت نفت نمی‌برند، قدرت اشتغال‌زایی آن نیز اندک است. در چنین کشوری دولت به رانت خواری معتاد می‌شود. مقصود از رانت درآمدی است که سال به سال از محل صدور نفت عاید دولت می‌شود. قشر متحرک وفعال جامعه در چنین شرایطی ضرورتی برای تقلا در جهت پیدا کردن منابع دیگر درآمد احساس نمی‌کند. قشرهای اجتماعی هر چه فاصله‌شان از دولت بیشتر می‌شود، نصیب کمتری دریافت می‌دارند. راهیابی به دستگاه دولت تنها راه دستیابی به ثروت می‌شود.»١داستان نفت را باید از زبان اروند شنید؛ اروندی که شاهد تاریخ است. فرزند کارون و دجله و فرات. رودی که هنوز غمگین و سنگین جاری است. هنوز می‌گذرد از کنار دیوار بتنی که در روزهای جنگ جلوی تلمبه‌خانه و تاسیسات دیگر پالایشگاه که در ساحل اروند بودند کشیده شد و حالا زخم تیرهای به جا مانده بر تن این دیوار و بناهای اطراف اروند، شاهدی هستند بر قدرت طلبی‌هایی که باز هم یک سویش به چاه‌های نفت وصل بود. همسایگی نفت همیشه هزینه بسیاری داشت. تا جایی که گاهی این هزینه معادل جان بهترین جوانان شهر شد. شاید هم قاسم راست می‌گفت: «کاش نفت نداشتیم، کاش این چاه مسجد سلیمون هیچ‌وقت نمی‌جوشید، شاید می‌شد رو پا خودمون وایستیم. شاید اوضاع‌مون بهتر بود.»١)خواب آشفته نفت- محمد علی موحد- نشر کارنامه٢) مقاله «بهای نفت، بلای دموکراسی» نوشته: توماس فریدمن، نیویورک‌تایمز ترجمه: نسرین رضاییپ.ن: این گزارش نخستین بار روز ۷ اسفند ۱۳۹۵ در صفحه 6 روزنامه اعتماد منتشر شد</description>
                <category>Farzane Ghobadi</category>
                <author>Farzane Ghobadi</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2020 19:39:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کرونا چقدر پلتفرم‌های کتاب الکترونیک و صوتی را تحت تاثیر خود قرار داده است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@HodHod/%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D9%84%D8%AA%D9%81%D8%B1%D9%85%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D9%84%DA%A9%D8%AA%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C%DA%A9-%D9%88-%D8%B5%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%AD%D8%AA-%D8%AA%D8%A7%D8%AB%DB%8C%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-iahwyp4r06vg</link>
                <description>«در این روزها نویسندگان زمان بیشتری برای نوشتن دارند. با پایان یافتن بحران، حجم زیادی از آثاری که نویسندگان در ایام قرنطینه خلق کرده‌اند، به دفاتر نشر ارسال خواهد شد، اما کسی نمی‌داند که با تداوم وضعیت بحرانی در بازار کتاب، تا آن روز دفتر نشر کافی برای انتشار این آثار باقی مانده باشد یا نه.» این جمله بخشی از گزارشی است که لس آنجلس تایمز با عنوان «چگونه کرونا وضعیت چاپ و نشر کتاب را تغییر خواهد داد» منتشر کرده است.در این گزارش نویسنده در گفت‌وگو با صاحبان کتابفروشی‌های کوچک در شهرهای مختلف امریکا به مرور آسیب‌هایی که ناشران و کتابفروش‌ها در جریان شیوع کرونا با آن روبرو هستند پرداخته و استقبال مخاطبان از بازار کتاب‌های الکترونیک را بررسی کرده است و در نهایت به این نتیجه رسیده که دنیای نشر به زودی شاهد تغییری عمده در شیوه فعالیت خود خواهد بود. تغییری که شاید ردپای آن را بتوانیم در اقبال چشمگیر از کتاب‌های الکترونیک و صوتی در روزهای قرنطینه، دنبال کنیم. شیوع کرونا و قرنطینه خانگی، همانقدر که ناشران را متضرر کرد و کتابفروشی‌ها را از رونق انداخت، سایت‌های فروش آنلاین کتاب را پربازدید کرد و پای کتاب‌های الکترونیک و صوتی را بیش از قبل به خانه‌ها باز کرد. البته در این میان کتابفروش‌ها هم بیکار نماندند و تلاش کردند با روش‌های خلاقانه و یا با استفاده از امکان شبکه‌های اجتماعی، سهم خود را در افزایش کتابخوانی در قرنطینه حفظ کنند. اما در این روزهای بحرانی، کتاب‌های الکترونیک نقش پررنگ‌تری در دنیای کتابخوان‌ها پیدا کردند.فرصتی در دل بحراندر سال‌های اخیر پلتفرم‌هایی در ایران اقدام به ارائه کتاب الکترونیک و صوتی کرده‌اند. با اینکه تعدادی از آنها خدمات مطلوبی به مخاطبان ارائه می‌کنند آنطور که باید معرفی نشده و شناخته شده نیستند. این روزها اما بسیاری از مخاطبان، با آنها بیشتر آشنا شده‌اند. محمد صدوقی مدیر پلتفرم «طاقچه» در رابطه با استقبال از خدمات این مجموعه می‌گوید: «در دوران قرنطینه و همین طور در آبان ماه و مقطعی که اینترنت قطع شد، مخاطبان اقبال خوبی به کتاب‌های الکترونیک نشان دادند. مردم این روزها به دلیل اجبار به ماندن در خانه و در زمان قطعی اینترنت با توجه به اینکه دسترسی به اینترنت و شبکه‌های اجتماعی بین‌المللی نداشتند، به پلتفرم‌های محتوایی رو آوردند و همین موضوع باعث افزایش مخاطبان خدمات ما شد. از سویی روزهای قرنطینه همزمان شد با کمپین نوروزی طاقچه که در فاصله ۱۵ اسفند تا ۲۲ فروردین برگزار شد و ما افزایش مراجعه ۴ تا ۵ برابری را در طاقچه تجربه کردیم. در این مقطع هم زمان مطالعه در کتابخوان و هم میزان خرید کتاب‌ها افزایش چشمگیری داشت. طبق آمارهایی که داریم در ۱۵ روز اول فروردین تقریباً ۳۰ میلیون دقیقه در طاقچه مطالعه صورت گرفته است. ناشران هم اقبال خوبی به همکاری نشان داده‌اند. تعدادی از کسانی که با ما همکاری می‌کردند در یک ماه اخیر درخواست افزایش عناوین کتاب‌هایشان را داشتند، ناشرانی هم که پیش از این با ما همکاری نداشتند با شرایط به وجود آمده علاقمند به شروع همکاری شده‌اند.»مصطفی میرنوری مدیر فروش پلتفرم «فیدیبو» هم در رابطه با میزان استقبال مخاطبان از این مجموعه در روزهای قرنطینه می‌گوید: «مخاطب ما در نوروز و روزهای قرنطینه رشد ۷ برابری داشت. فکر می‌کنم این اتفاق در آینده هم بر عادت کتابخوانی مردم تأثیر داشته باشد. هر چند این شرایط تا حدی به اجبار باعث شد که مردم به سمت کتاب الکترونیک و صوتی رو بیاورند، اما به هر حال تجربه خواندن کتاب الکترونیک و گوش دادن به کتاب صوتی را پیدا کرده و محاسن آن را درک خواهند کرد و قطعاً بعد از دوران قرنطینه، کتاب الکترونیک و صوتی جای خود را در سبد محصولات فرهنگی بیشتر از قبل پیدا خواهد کرد.»با وجود استقبال از بازار کتاب الکترونیک، ناشران بسیاری هنوز به بازار کتاب الکترونیک اعتماد ندارند و همچنان این کتاب‌ها را رقیب بازار کتاب چاپی می‌دانند. این موضوع یکی از عواملی است که باعث شده بازار کتاب الکترونیک و صوتی در این سالها رشد مناسب و کافی نداشته باشد. اما عدم همکاری ناشران با سایت‌ها و پلتفرم‌های ارائه کتاب الکترونیک، تنها چالش این بخش نیست، صدوقی معتقد است: «علاوه بر اینکه ناشران رغبت چندانی به ارائه کتاب‌هایشان به شکل الکترونیک ندارند، مردم هم هنوز این عادت را پیدا نکرده‌اند که کتاب الکترونیک خریداری کنند. در واقع این فرهنگ که نمی‌خواهیم بابت یک فایل الکترونیک پول پرداخت کنیم، معضلی است که علاوه بر کتاب، در زمینه نرم‌افزارهای کامپیوتری هم وجود دارد. بسیاری از مردم عادت ندارند بابت یک کالای غیرملموس هزینه‌ای پرداخت کنند. با وجود تمام این مشکلات در این مدت بازار کتاب الکترونیک هر سال سه برابر سال قبل رشد داشته، هر چند این افزایش مخاطب، کماکان نسبت به بازار کتاب چاپی رشد بسیار کمی محسوب می‌شود اما در حوزه کتاب الکترونیک اتفاق خوبی است.»میرنوری هم با اشاره به نوپا بودن انتشار قانونی کتاب الکترونیک -که کمتر از ۱۰ سال از عمر آن می‌گذرد معتقد است در این زمینه پیشرفت‌های خوبی صورت گرفته است و اضافه می‌کند: «ما تمام تلاشمان این بود که تجربه کار با کتاب الکترونیک را در اختیار کاربر بگذاریم، مطمئناً مخاطب بعد از استفاده از این امکان، متوجه تجربه متفاوت کتاب الکترونیک می‌شود. هدف ما این است که نشان دهیم کتاب الکترونیک، ظرفیت‌هایی دارد که در کنار کتاب چاپی قرار می‌گیرد و نه در مقابل آن. تاکید بر این ظرفیت‌ها بهترین راه رشد این بازار است. نگاه کتابخوان‌هایی که ارزش ویژه‌ای برای کتاب چاپی قائل هستند هم باید تغییر کند. کتاب الکترونیک لزوماً جایگزین کتاب چاپی نیست بلکه به عنوان ابزاری برای بالابردن زمان مطالعه در فضاهای مختلف می‌توان از آن استفاده کرد.»در کنار موضوع فرهنگ‌سازی در مورد استفاده از کتاب‌های الکترونیک و صوتی، صاحبان این پلتفرم‌ها نیاز به حمایت‌هایی از جانب متولیان فرهنگی نیز دارند، صدوقی با اشاره به اینکه مدیران فرهنگی می‌توانند فضاهای تأثیرگذار را برای تبلیغ فعالیت این پلتفرم‌ها در اختیار آنها بگذارند می‌گوید: «مجموعه‌های ما بنیه تبلیغاتی جدی نداشتند و هنوز هم ندارند. بازار کتاب در مجموع بازار پر سودی نیست که ما بخواهیم تبلیغات بیلبوردی داشته باشیم. اما برای گسترش فعالیت‌ها در دو حوزه نیاز به معرفی گسترده داریم، یکی حوزه مربوط به ناشران و دیگری حوزه مربوط به کاربران، اگر مدیران فرهنگی و حاکمیت فضای لازم را برای معرفی و تبلیغات در این دو حوزه در اختیار ما قرار دهند بهترین کمک را به ما کرده‌اند. موضوع دیگر مربوط به مجوزها و مالیات است، در حال حاضر در حوزه مالیات و ارزش‌افزوده با ما مثل ناشران برخورد نمی‌شود، و قانون مصرح نکرده که فروشنده کتاب الکترونیک می‌تواند معاف از مالیات باشد، در صورتی که ما همان کتاب را فقط به شکل الکترونیک ارائه می‌کنیم.»کرونا و بازار کتاب‌های چاپیروزهای کشدار قرنطینه مجال خوبی برای مطالعه در اختیار آدم‌ها گذاشته است. هر چند شبکه‌های اجتماعی با قدرت بر این فضا سایه انداخته‌اند، اما کتاب هم توانسته جای خود را در روزهای اجبار و تسلیم، در برنامه روزانه مردم باز کند. اما با این حال دامنه تأثیر کرونا، بازار سنتی نشر را مثل بسیاری حوزه‌های دیگر بی نصیب نگذاشته است. هومان حسن پور، رئیس اتحادیه ناشران و کتاب فروشان تهران در مورد آسیب شیوع کرونا بر صنعت نشر می‌گوید: «ناشران و کتاب فروشان دچار خسارت ۹۰ درصدی شده‌اند. کتاب فروشی‌ها تعطیل هستند و شرایط برای آنها سخت است. این روزها ناشران و کتابفروشی‌ها نه تنها سود ندارند که زیان هم می‌دهند، زیرا حقوق کارمندان خود را باید از جیب پرداخت کنند. با توجه به احتمال لغو نمایشگاه کتاب این چالش برای ناشران جدی‌تر خواهد شد. رکود در بازار نشر از زمانی در کسب‌وکار ناشران نفوذ کرد که گرانی کاغذ بسیاری از فعالیت‌های فرهنگی مرتبط و بیش از همه بازار نشر را تحت تأثیر قرار داد و شیوع کرونا تنها به این رکود و آسیب‌های جانبی آن دامن زد.»مهدی یوسفی، مدیر نشر «فرمهر» در مورد وضعیت بازار نشر می‌گوید: «ناشران ضربه اقتصادی بزرگی متحمل شده‌اند، ناشر، توزیع کننده و کتاب‌فروش همه آسیب دیده‌اند. بازار اسفند معمولاً در حوزه کتاب‌های عمومی، بازار پر رونقی است و همه ناشران و توزیع کنندگان و کتابفروشان روی فروش اسفند و فروردین حساب می‌کنند. متاسفانه این فرصت طلایی با شیوع کرونا از بین رفت.»کتابفروشی‌های کوچک و محلی در روزهای تعطیلی شهر، حال خوبی نداشتند. هر چند بعضی دست به ابتکاراتی زدند تا چراغ کسب‌وکارشان روشن بماند و روی وفاداری مشتری‌هایشان حساب باز کردند، اما واقعیت این است که حال کتابفروش‌ها این روزها خوش نیست. ناشران هم با تعطیلی چاپخانه‌ها و دفاتر نشر خسارات بسیاری متحمل شدند.بسیاری از کتابفروشی های محلی به فضای مجازی و شبکه‌های اجتماعی آمدند و مخاطبان خود را پیدا کردند و به صورت تلفنی و یا در کانال‌های تلگرامی و صفحات اینستاگرام سفارش مشتریان خود را ثبت و به دست آ‌نها می‌رسانند. علاوه بر این برای کسانی که علاقمند به مطالعه کتاب‌های چاپی هستند، بالغ بر ۳۰ سایت فروش آنلاین کتاب هم در ایران فعالیت دارند. هر چند این سایت‌ها با توجه به افزایش تقاضا در روزهای قرنطینه، با مسائلی روبه‌رو شدند که تأمین سفارش مشتریان را با مشکل همراه کرد. یوسفی مدیر سایت فروش آنلاین کتاب «بهان بوک» در رابطه با دلیل بروز این مشکلات می‌گوید: «یکی از مشکلات سایت‌های فروش کتاب این است که تنوع در عناوین کتاب‌ها زیاد است. یک ناشر معمولی حدود ۱۰۰ تا ۲۰۰ عنوان کتاب منتشر می‌کند. اگر فروشگاه‌های آنلاین کتاب بخواهند از هر عنوان یک جلد کتاب تهیه کنند، باید حدود ۲۰ هزار عنوان کتاب در انبار داشته باشند. اما چون امکان این کار را ندارند، وابسته به انبار ناشر می‌شوند. از بیستم اسفند ماه که ناشران به تدریج تعطیل شدند و موجودی انبار فروشگاه‌های آنلاین هم با توجه به افزایش تقاضا به اتمام رسید، سایت‌ها با مشکل تأمین سفارش روبرو شدند. از طرفی این فروشگاه‌ها اغلب برای ارسال سفارش به پست وابسته هستند و پست هم یک مدت طولانی تعطیل بود.»با این حال در روزهای قرنطینه علاقمندان به کتاب در شبکه‌های اجتماعی آدرس سایت‌های فروش آنلاین و آدرس و شماره تلفن کتابفروشی‌های محلی را دست به دست می‌کردند. این بازار تنها نیاز به کمی خلاقیت برای ادامه حیات در شرایط بحرانی دارد.از شواهد اینطور استنباط می‌شود که عادات کتابخوانی در میان علاقمندان به کتاب در سراسر دنیا در حال تغییر است. اما این را هم نباید فراموش کنیم که حتی اگر کتاب الکترونیک به بخش مهمی از زندگی روزمره ما اضافه شود، باز هم طرفداران کتاب‌های چاپی در شهر به کتابفروشی‌ها خواهند رفت، کتاب‌ها را ورق خواهند زد و با کتابفروش محبوبشان در مورد محتوای کتاب‌ها گپ خواهند زد. اما در شرایط موجود باید دید ناشران و کتابفروش‌ها که روزهای خوبی را نمی‌گذرانند، چطور با این تغییر همراه خواهند شد و با روش‌های خلاقانه چراغ فروشگاه‌های پرخاطره کتاب را در گوشه و کنار شهر روشن نگاه خواهند داشت.پ.ن: این گزارش نخستین بار در سایت «راه پرداخت» منتشر شده استhttps://way2pay.ir/183940/</description>
                <category>Farzane Ghobadi</category>
                <author>Farzane Ghobadi</author>
                <pubDate>Mon, 13 Apr 2020 19:12:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عصبانی نیستیم...</title>
                <link>https://virgool.io/@HodHod/%D8%B9%D8%B5%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-e2brcrsggae9</link>
                <description>اندر حکایت لبریز شدن جام صبوری و دلایل آنحال روحی جامعه ما خوب نیست. این موضوع قابل انکار و کتمان نیست، همه معترفند به اینکه ما «عصبانی هستیم» ، «افسرده‌ایم» به اینکه حوصله یکدیگر را نداریم. به اینکه «گفت و گو» در مفهوم صحیح آن، مدتهاست از میانمان رخت بسته و رفته و ما مانده‌ایم و فریادهایی که نمی‌دانیم باید به سر چه‌کسی بزنیم و همین است که به ساده‌ترین تلنگر خشم و عصبانیتی که نتیجه تلنبار شدن مجموعه‌ای از استیصال‌ها و نگفتن‌ها و خشم‌های کوچک و بزرگ است را بروز می‌دهیم. در خیابان، مترو، تاکسی، محل کار، منزل و... کلمات مدام توی ذهنمان رژه می‌روند، تکرار پشت تکرار، کلماتی محدود و آشنا کلافه‌مان می‌کنند: «بریدم. کم آوردم. انقدر فکر جور کردن زندگی‌ام، فکر خود زندگی نیستم. داره یادم میره عشق چیه»* این کلمات برای ذهن همه ما آشناست.حال همه ما خوب نیست· مسافر به قیمت کرایه تاکسی اعتراض می‌کند، با همان جمله همیشگی: «این مسیر، مسیر هر روز منه، هر روز ... تومن کرایه می‌دم» راننده کوتاه نمی‌آید، مسافر با عصبانیت در را پشت سرش محکم می‌بندد و می‌رود، راننده به بد و بیراه گفتن اکتفا نمی‌کند، پیاده می‌شود به اعتراض که: «چرا در رو می‌کوبی» و همین مقدمه مشاجره و نزاعی است تکراری و تکثیر شونده.· سیب‌زمینی‌های خلال شده زیر پای دو مرد له می‌شوند و فریادهایشان فضای فودکورت را پر کرده، یقه یکدیگر را گرفته‌اند و میانجی‌گری دیگران چاره‌ساز نیست. دلیل این گلاویز شدن، یک سوء‌تفاهم کوچک است که با یک عذرخواهی ساده حل می‌شود، اما آدمهایی که روزها و ماهها و سالها خشمی را در گلویشان پنهان کرده‌اند و مجال بیانش را نداشتند، به عذرخواهی و گفت و گو اعتقادی ندارند.در چنین مواقعی حق را به چه کسی باید داد؟ ما کدام سوی ماجرا ایستاده‌ایم؟ چقدر توان این را داریم که در شرایط مشابه رواداری پیشه کنیم و کار را به خشونت نکشانیم؟همه ما در زندگی روزمره‌مان شاهدان عینی نزاع‌هایی هستیم که هر روز مثل جرقه‌های کوچک در گوشه و کنار شهر زنگ هشداری را به صدا در می‌آورند که کسی قصد جدی گرفتنش را ندارد. خشم نهفته زیر پوست جامعه تنها به رفتار در خیابان یا مکانهای عمومی محدود نمی‌شود، بخش عمده‌ای از این خشم در جامعه را می‌توان در خشونت کلامی کاربران فضای مجازی مشاهده کرد. افرادی که تمام خستگی‌ها و خشم و نفرت خود را لابلای کلمات و اظهار نظرها پنهان می‌کنند و مثل پتکی به سر کاربران دیگر می‌کوبند. کار سختی نیست مطالعه و رصد خشمی که به قدر چند میلیون کاربر ایرانی در شبکه‌های اجتماعی تکثیر شده است.این معادله دو سو دارد، سویی که خشم را بروز می‌دهد و سویی که مخاطب این خشم است. اگر میزان تحمل و رواداری در یک سوی این معادله بیشتر باشد، شاید بتوان امیدوار بود به اینکه ماجرا به نزاع منتهی نشود، اما مسئله این است که هر دو سوی این معادله از آستانه تحمل پایینی برخوردارند. در بسیاری موارد فرقی ندارد که ما کدام سوی ماجرا باشیم، آنچه بروز می‌دهیم رفتاری است که گاهی به مراتب تهاجمی تر از رفتار طرف مقابل است.سالها پیش کارشناسان درباره وضعیت نگران کننده روحیه پرخاشگری در جامعه هشدار دادند. نتیجه هشدارها شد تاسیس مراکزی در چند نقطه پایتخت که قرار بود به مردم مهارتهای کنترل خشم را آموزش دهد، مراکزی که همان روزها هم تاثیرگذاری کافی را در جامعه نداشتند و خیلی زود در میان هیاهو گم شدند. مردم ماندند و خشمی که نمی‌دانستند از کجاست و باید با آن چه کنند، فقط می‌دانستند هست. خشمی که یک روز در نزاع‌های خیابانی بروز پیدا می‌کند، یک روز در کامنتهای یک شبکه اجتماعی، یک روز در افزایش آمار طلاق، روز دیگر در افزایش مصرف مواد مخدر و یا نقاب عوض می‌کند و در هیبت افسردگی نمایان می‌شود. این روزها با افزایش پرخاشگری‌هایمان در زندگی روزمره، به نظر می‌رسد وضعیت هشدار را هم پشت سر گذاشته‌ایم. شهروندانی هستیم که هر کدام ممکن است با یک تلنگر بغضی را تبدیل به فریاد کنیم. یا چه بسا این خشم و استیصال را به یک افسردگی عمیق ببازیم و گوشه‌ای در انفعال روزگار بگذرانیم. بسیاری از روانشناسان ریشه افسردگی‌های عمیق را خشمی فروخورده می‌دانند و معتقدند یکی از دلایل بسیار موثر در بروز افسردگی، خشم است.هم‌دلی یا هم‌زبانی؟چند روز پیش وزیر بهداشت از شیوع افسردگی و وضعیت روانهای گرفتار گفت و اعلام کرد که می‌خواهد زنگ خطر بزرگی را به صدا در آورد. زنگ خطر وضعیت روان جامعه‌ای که خشم در آن به افسردگی تبدیل شده و این مرحله خطرناکی است. اما تجربه می‌گوید ما به نوشداروهای بعد از مرگ سهراب معتقدتریم تا توجه به هشدارها و زنگ خطرها. ما عادت داریم تا روز فاجعه صبر کنیم.امروز حال روحی ما خوش نیست. با تزریق شادی‌های باسمه‌ای هم نمی‌توان حال نزار جامعه را خوب کرد. باید سیاست‌گذاران جامعه باور کنند که ما امروز به یک همدردی جدی نیاز داریم. به یک هم‌دلی که شعاری نباشد. نیاز داریم که یک نفر بداند چه می‌گوییم و چه می‌خواهیم. جامعه امروز بیش از هرچیز به درک شدن نیاز دارد. تصمیم‌گیران باید این همدلی را از یک جایی آغاز کنند. فارغ از تمام سیاست‌ها و شعارها. باید تغییر رویه دهند و شاید این همان چیزی است که در پس هشدار وزیر بهداشت پنهان شده، رفتارهای سیاست‌گذاران جامعه تا به امروز در برخورد با جامعه نتیجه‌ای جز خشم و افسردگی نداشته و امروز برای نجات روان جامعه باید رویه‌ها تغییر کند. باید بپذیرند که حال آدمها را هم‌دلانه بپرسند و درک کنند.*دیالوگی از فیلم «عصبانی نیستم»پ.ن: این مطلب نخستین بار در تاریخ 3 دی ماه 1398 در صفحه 11 روزنامه ایران منتشر شده است.</description>
                <category>Farzane Ghobadi</category>
                <author>Farzane Ghobadi</author>
                <pubDate>Sun, 29 Dec 2019 22:48:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اربابان گاراژ زباله</title>
                <link>https://virgool.io/@HodHod/%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%DA%98-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%87-vcjhpy1ei6kl</link>
                <description>قانونی که در كوه زباله‌ها دفن شده «اینجا ما بچه چهار ساله هم دیدیم»، «چند وقت پیش یكی از كامیون‌هایی كه بچه‌ها رو از تهران می‌آورد نرسیده به گاراژ چپ كرد، همه بچه‌ها آسیب دیدن، كمر و دست و پاشون شكسته و الان تو گاراژ افتادن تو رختخواب»، «بچه‌ها هیچ اوراق هویتی ندارن، اگر هم تو یه تصادف یكی‌شون كشته بشه، هیچ كس متوجه نمیشه، فقط یه مدتی همه در مورد یه بچه گمشده حرف می‌زنن و بعد همه چی یادشون میره»، هر جمله یك پتك است كه از دهان مددكار بیرون و زیر تیغ آفتاب بر سر شنونده‌هایی كه میهمان گاراژهای دپوی زباله شده‌اند، فرود می‌آید. پشت گندمزارها و باغ‌های سبز، گاراژهایی كنار هم ردیف شده‌اند كه سودای طلای كثیف را به سر دارند. طلا را بزرگ‌ترها می‌برند و كثیفی و لقمه‌ای نان می‌ماند برای بچه‌ها؛ بچه‌هایی كه زور در افتادن با كارفرمای‌شان را ندارند، هر چقدر كف دست‌شان بگذارند باید راضی باشند و شاید هم یك روز از بالای كامیون پر از كیسه‌های زباله بیفتند گوشه اتوبان و برای همیشه فراموش شوند و شاید هم آتشی بیفتد به جان زباله‌ها و برای همیشه كودكی‌شان را با تمام آرزوهای‌شان ببلعد، از اینها هم اگر جان سالم به در برند، شاید از زخمی كه موش‌ها شب‌ها روی دست و صورت و پای خسته شان یا روی شكم‌های خالی‌شان جا می‌گذارند عفونت به جان‌شان بنشیند و... «احمد یكی از پاهاش سیاه شد، زخم بود، عفونت كرده بود، قدیر گفت قانقاریاست، اما كسی نبود بیاد ببردش دكتر، آخرش هم مرد» راحت از مردن حرف می‌زنند، از گم شدن، از امروز بودن و فردا نبودن.قانون، كودكان، ضمانت اجرا20 دقیقه بعد از تهران می‌رسیم به زمین‌های خاكی و جوی‌های پر از شیرابه و زمین‌های كشاورزی و سبزیكاری‌های حاشیه شهر. در آهنی كه باز می‌شود یك كامیون سفید نخستین چیزی است كه می‌شود دید. از كامیون تعدادی كودك و نوجوان خمیده، سر در كیسه‌های پلاستیكی بزرگ كرده‌اند و محتویاتش را بیرون می‌ریزند. هرچه از سطل‌های مكانیزه جمع كرده‌اند، حالا باید تفكیك شود. چند كیسه دورشان گذاشته‌اند: پلاستیك‌ها و ظرف‌های یك‌بارمصرف توی یك كیسه، كاغذ و مقوا توی یك كیسه، بطری‌های یك بار مصرف در یك كیسه و... كاری كه در تمام دنیا توسط ماشین‌ها انجام می‌شود، اینجا با دستان كودكانی صورت می‌گیرد كه جان و سلامتی و كودكی شان را قربانی این كار می‌كنند؛ كودكانی كه طبق قوانین بین‌المللی كه ایران هم آنها را پذیرفته نباید در شرایطی كار كنند كه سلامتی و ایمنی شان به خطر افتد. طبق بند چهار از ماده سوم قانون «ممنوعیت بدترین اشكال كار كودك» كه هشتم آبان ماه 1380 به تصویب مجلس شورای اسلامی و در تاریخ 23/8/1380 به تایید شورای نگهبان رسیده است: «اصطلاح (بدترین اشكال كار كودك) شامل كاری است كه به دلیل ماهیت آن یا شرایطی كه در آن انجام می‌شود، احتمال دارد برای سلامتی، ایمنی یا اخلاقیات كودكان ضرر داشته باشد.» اما این قانون با گذشت نزدیك به 16 سال هنوز مورد توجه كارفرمایان نیست. پیمانكاران شهرداری در تخلفی آشكار كودكان را به كار می‌گیرند، تخلفی كه هر روز همه ما در سطح شهر شاهد آن هستیم اما اعتراضی در این زمینه نداریم، گویی خم شدن یك نوجوان در سطل مكانیزه شهرداری، یا دیدن یك كودك 7 ساله كه در سطل سیاه سر خیابان میان انبوه زباله به دنبال پلاستیك و كاغذ می‌گردد تا از زباله‌های دیگر «تفكیك»شان كند، تبدیل به یك پدیده عادی در شهر شده است؛ پدیده‌ای مثل ترافیك یا آلودگی هوا كه با وجود زجرآور بودن‌شان اعتراضی در پی ندارند و شاید هم به تعبیر مسوولان «نمی‌شود كاری برایش كرد.» چند نفری خودشان را با كیسه‌هایی كه حاصل كار دیروز و دیشب در سطح شهر است مشغول می‌كنند، چند نفر هم به استقبال می‌آیند، عبدالرزاق اما هنوز شیطنت‌های كودكانه‌اش را به سیاهی زباله‌ها نباخته، می‌شود لیدر ما تا تمام گاراژ را نشان‌مان دهد، آدم‌ها را معرفی می‌كند، برادرانش را و پسر عموهایش را، مردی با چشمانی كنجكاو از لای در ورودی سرك می‌كشد و كلماتش را می‌جود و از پسری كه سرش را توی كیسه‌اش برده تا مهمانان ناخوانده به سراغش نروند، می‌پرسد: «چیكاره‌ن اینا؟ واسه چی اومدن؟» جوابش را هنوز نگرفته كه عبدالرزاق با انگشت نشانش می‌دهد و می‌گوید: «این خلافكارمونه، برامون مواد می‌آره» و بعد كودكانه می‌خندد. 9 ساله است. 5 سالش كه بوده با برادر بزرگش نصیر از افغانستان آمده‌اند تا كار كنند. در مورد همه‌چیز برای‌مان توضیح می‌دهد و دست‌مان را می‌گیرد تا ببرد پشت گاراژ را هم نشان‌مان دهد. صدای خفه دو نفر كه با هم گلاویز شده‌اند از پشت كیسه‌های بزرگ سفید چرك مرده كه پر از زباله است می‌آید، فریادی نیست، فقط می‌شود تقلای دو نفر را در یك درگیری حس كرد و متوجه ضربه‌هایی شد كه به كیسه‌های روی هم تلنبار شده می‌خورد. ناگهان چیزی با ضربه زمین می‌خورد و صدای درگیری قطع می‌شود. سكوت. سراسیمه می‌دویم پشت كیسه‌ها، پسر لاغر قدبلندی با صورتی غرق خون از راه باریك بین كیسه‌ها بیرون می‌آید، هیچ كس واكنشی ندارد، زخمی شدن و شكستن سر و دست انگار اتفاق عجیبی برای‌شان نیست، پسر دستی روی صورتش می‌كشد و بی‌اینكه چیزی بگوید، می‌نشیند كنار دست احمد كه چمباتمه زده و چند تكه كوچك مرغ را برای آبگوشت ناهار زیر شیر آب می‌شوید، پسر دست خونی‌اش را بی‌توجه به مرغ‌های زیر شیر، می‌شوید، احمد كاسه مرغ‌ها را كنار می‌كشد و نگاهی به صورتش می‌كند و آرام می‌پرسد: «چی شده؟» و بعد انگار چندان مهم نیست كه «چی شده؟» دوباره مرغ‌ها را زیر شیر می‌شوید و قابلمه را پر آب می‌كند و می‌رود سمت آلونك‌شان، پسر قد بلند هنوز با خونریزی كنار چشمش درگیر است، مدام دست خونی‌اش را زیر شیر می‌گیرد و بعد روی زخم سرش می‌گذارد، عبدالرزاق با نگرانی می‌گوید: «چیزی نیست، الان خونش بند میاد» یك زخم بزرگ روی صورت خودش هست، می‌گوید: «همینجا خوردم زمین، كلی خون اومد، داره خوب میشه دیگه» انتهای انگشت عبدالرزاق به میانه گاراژ اشاره دارد، «همین جایی» كه عبدالرزاق نشان می‌دهد، پر از ظرف پلاستیكی خامه و شیشه شكسته دلستر و بطری آب معدنی و هزاران آشغال دیگر است. عبدالرزاق خیلی خوب محل كارش را نمی‌شناسد: بچه‌های هر گاراژ تو یه منطقه هستن، مثلا ما تو منطقه 6 هستیم.- منطقه 6 كجا میشه؟- نمی‌دونم، منطقه 6 رو بلد نیستین شما؟ كارتی را از جیبش درمی‌آورد و نشان‌مان می‌دهد، روی كارت كنار لوگوی شهرداری نام منطقه نوشته شده، می‌گوید: «این جونمونه‌ها، گمش كنیم كارمون زاره، هر ماه 300 هزار تومن میدیم این كارتا رو بهمون میدن تا بتونیم تو یه منطقه كار كنیم.» مددكار جمعیت امام علی (ع) می‌گوید: «این كارت‌ها رو هر ماه پیمانكار شهرداری شارژ می‌كنه، خیلی مورد پیش اومده بچه‌ها كارتی كه شهرداری براشون صادر میكنه رو گم كردن، مامور بازیافت بچه‌ها رو كتك زده و زباله‌ها رو ازشون به زور گرفته» تناقضی آشكار، كارت برای بچه‌ها صادر می‌شود، اما قراردادی وجود ندارد. مجوزی كه هست، نظارتی كه نیست. قانون كجای این كوه زباله گم شده؟قلمروی پیروزان مناقصه اینجا گاراژی است كه در آن رو به چشم‌اندازی پر از زباله باز می‌شود؛ یكی از صدها گاراژی كه وظیفه تفكیك زباله‌ها را آن هم به شكل دستی به عهده دارند. هر گاراژ متعلق به دپوی زباله‌های یكی از مناطق تهران است. كامیون‌ها روزها بچه‌ها را از گاراژ به منطقه‌ای كه محل كارشان است می‌رساند و آخر شب آنها را به همراه كوهی از زباله به گاراژها برمی‌گرداند. وقتی شهرداری آگهی مناقصه پروژه‌های تفكیك و دپوی زباله را منتشر می‌كند، پیمانكاری كه با رقمی چند صد میلیونی (مبلغ بسته به وسعت منطقه، موقعیت جغرافیایی منطقه و امكانات پیمانكار تعیین می‌شود) در این مناقصه پیروز می‌شود، مدیریت جمع‌آوری و تفكیك زباله‌های منطقه را به عهده می‌گیرد. در مواردی پیمانكار بعد از برنده شدن در مناقصه، كارگرانی را كه قرار است زباله‌ها را جمع‌آوری كنند -كه غالبا از مهاجران غیرمجاز هستند- در یك گاراژ بدون هیچ امكاناتی مستقر می‌كند. البته شهرام فیروزی، مدیركل روابط عمومی سازمان مدیریت پسماند شهرداری تهران در خصوص این گاراژها به «اعتماد» می‌گوید: «این گاراژها هیچ كدام زیرنظر شهرداری تهران و سازمان مدیریت پسماند نیستند. كارگرانی كه در سطح شهر سرشان را در مخزن می‌كنند و پسماند خشك جمع‌آوری می‌كنند، حتی اگر كارتی با نشان شهرداری تهران داشته باشند، غیرمجاز هستند و فعالیت‌شان نتیجه تخلف پیمانكار است. چنانچه تخلف پیمانكار برای ما محرز شود، مانع فعالیت‌شان می‌شویم و مناقصه را منتفی اعلام می‌كنیم.» فیروزی با اشاره به اینكه در سطح شهر تهران بالغ بر 60 هزار مخزن جمع‌آوری زباله (سطل‌های مكانیزه) وجود دارد، می‌گوید: «اگر از این 60 هزار مخزن موجود در شهر، ما ببینیم كه بالای سر 600 مخزن یك آدم در حال جمع‌آوری زباله است باید كل فعالیت شهرداری را زیر سوال ببریم؟ گاراژهایی كه به شكل غیرمجاز فعالیت می‌كنند و كودكان را استثمار می‌كنند به هیچ‌وجه مورد تایید شهرداری نیستند.» اینجا یكی از صدها گاراژ تفكیك زباله در حاشیه تهران است؛ همانجایی كه كیسه‌های بزرگ شهر راه‌شان به آن ختم می‌شود. كیسه‌هایی كه زیر سنگینی‌شان قد آرزوها و نشاط یك كودك، خمیده شده است، كیسه‌هایی كه پا درآورده‌اند، كیسه‌های زباله‌ای كه برای دوش كودكی‌های این شهر زیادی بزرگند. همان كیسه‌هایی كه هر روز از كنارمان عبور می‌كنند. راه‌شان به اینجا می‌رسد. به گاراژی كه هیچ ندارد جز زباله. میانگین سنی كسانی كه اینجا هستند 12 سال است، همه از افغانستان آمده‌اند و گویی پیمانكار هم این را خوب می‌داند، خلأ قانونی برای حمایت از كودكان، اینها تبعه افغان هستند و قانونی در موردشان وجود ندارد. چند سال پیش فرمانی صادر شد تا این كودكان از حق تحصیل محروم نمانند، اما هنوز فرمان و قانونی برای بهره‌مندی‌شان از حق زندگی صادر نشده است. عبدالرزاق كودكانه در مورد شغلش توضیح می‌دهد:- این كیسه‌ها رو می‌بینی خانم؟ اینا هر كدوم 12 هزار تومنه- تو هر كدوم چند كیلو بار جا میشه؟- معلوم نمیكنه، بستگی داره چی جمع كنی، كاغذ و مقوا یا شیشه و پلاستیك، وزنشون فرق داره. محمد یك كیسه بزرگ پر از كارتن‌های تا شده و پاره را روی باسكول می‌گذارد و می‌گوید: «این كیسه‌ها رو از فیروزآباد میارن، هر كدوم از بچه‌ها هر ماه دو تا سهمیه دارن، كارفرما از اینا بهشون میده، پاره بشه میارن تحویل میدن یكی دیگه می‌گیرن، از 20 كیلو جنس توش جا میشه تا 50 كیلو، گاهی هم 100 كیلو شاید» دستش را با یك پارچه چرك‌مرده بسته، چشمان درشت و سرخش در سیاهی چهره‌اش خودنمایی می‌كند، ساكت و جدی كیسه‌ها را می‌گذارد روی باسكول و وزن را بلند اعلام می‌كند و بعد توی دفتر چیزی می‌نویسد: «تنها آدم باسواد اینجا منم، تا كلاس پنجم تو كابل درس خوندم.» هشت سال است آمده ایران و تمام این مدت در همین گاراژ كار می‌كرده، پیمانكارها عوض شده‌اند یا نشده‌اند، قیمت مناقصه‌ها تغییر كرده یا نكرده، پروژه را با چه مبلغ قراردادی واگذار كرده‌اند؟ فرقی برای محمد ندارد، او اینجا عدد روی باسكول را می‌خواند و توی دفترش چیزی می‌نویسد. عبدالرزاق هم تمام این چهار سالی كه در ایران است، در منطقه 6 كار كرده و شب‌ها توی آلونك كوچك‌شان كنار 5 برادر دیگرش خوابیده و حتی خواب مبالغی كه در مناقصه‌های شهرداری اعلام می‌شود را هم ندیده. اینجا تهران است. اینجا حاشیه تهران است... .ماییم و این موش‌ها نصیر پتوی كهنه روی تخت را مرتب می‌كند، روی تخت می‌نشیند و زل می‌زند به دوربین و بعد انگار چیزی یادش آمده باشد، از جایش بلند می‌شود و با یك قدم بلند می‌رسد وسط اتاق و لامپی را كه به سیمی از سقف آویزان است را در جا می‌چرخاند و اتاق روشن می‌شود، می‌گوید: «حالا عكسم خوب میشه» و دوباره روی تخت می‌نشیند و لبخند می‌زند به دوربین. نصیر پسر 18 ساله‌ای است كه شش سال پیش از غربت وطنش راهی غربت دیگری شد تا شاید زمانه، فرصت زندگی به او بدهد. گویی با یك لبخند روی لبش متولد شده. مثل خالی كه روی چهره بعضی آدم‌ها می‌نشیند، این لبخند هم انگار روی صورتش نشسته و قرار است توی این وانفسای زندگی در غربت به داد او برسد. در انبوه زباله‌ها او و شش برادر كوچك‌ترش زندگی می‌كنند، خانواده‌شان در افغانستان هستند و پسرها آمده‌اند تا از میان پسماند تهرانی‌ها سهم خود و خانواده‌شان را بیرون بكشند و ببرند به روستایی در نزدیكی بغلان. آلونك مرتب است، یك تخت و چند تشك روی زمین پهن است، نصیر با دستپاچگی اتاق را مرتب می‌كند و همه‌چیز را زیر تخت می‌چپاند تا اتاق كوچك‌شان مرتب شود. هر آلونك یك اجاق كوچك برای خودش دارد. از آلونك كناری صدای افتخاری می‌آید كه می‌خواند: «ای نامت در دل و جان، در همه جا به هر زبان جاری» و نصیر از امكانات نداشته آلونك می‌گوید: «اینجا حمام نداره، هفته‌ای یك بار اگه بشه میریم زمان آباد حمام» احمد پتویی را كه حكم در آلونك‌شان را دارد بالا می‌زند، از كنار پایش یك موش بزرگ می‌جهد بیرون و لای درز بین آلونك‌ها گم می‌شود، احمد چشمش دنبال موش می‌دود و با خنده تلخی می‌گوید: «ماییم و این موش‌ها دیگه» و می‌رود سمت آلونك انتهای گاراژ كه بوی تند سیگار می‌دهد، نزدیك به 30 كارگر در این آلونك‌ها شب‌های‌شان را به سر می‌كنند.آتشی كه هنوز زبانه می‌كشد گاراژ تمام تصاویری كه دی ماه سال پیش در میان اخبار خودنمایی می‌كردند را دوباره تداعی می‌كند. دو كودك در یكی از گاراژ‌های تفكیك زباله در حاشیه كرج، زنده در آتش سوختند. آن روزها رسانه‌ها آنها را با نام «احد» و «صمد» می‌شناختند؛ نامی كه مددكاران جمعیت امام علی برای‌شان انتخاب كردند. دو برادر به همراه پدرشان كار جمع‌آوری ضایعات می‌كردند، یك روز سرمای دی ماه به جان كودكی‌شان می‌افتد و آنها برای فرار از سوز سرما شعله بخاری آلونك‌شان را بالا می‌كشند، شعله‌ها باعث انفجار كپسول كنار بخاری می‌شوند و پدر هر چه تلاش می‌كند نمی‌تواند دو كودكش را از زیر زبان شعله‌ها بیرون بكشد. احد و صمد و تراژدی دی ماه سرد شهر آن روزها صدای رسانه‌های زیادی را بلند كرد. اما روزمرّگی آنقدر قدرت و توان دارد كه بتواند مهیب‌ترین تراژدی‌ها را به صندوق فراموشی بسپارد. احد و صمد تنها دو برادر نبودند كه در شعله‌های آتش دی‌ماه گاراژ حاشیه كرج سوختند، آنها صدای فریاد تمام كودكانی بودند كه این روزها خمیده و خسته، با كیسه‌ای بزرگ و سنگین زباله‌های‌مان را به دوش می‌كشند و تفكیك می‌كنند؛ همان زباله‌هایی كه مسوولان مدعی بودند از آنها برق استحصال می‌شود. برقی كه از طلای كثیف تهران می‌جهد، تنها زندگی سوداگران و مافیای زباله را روشن می‌كند و سیاهی این بی‌تفاوتی را برای همیشه بر پیشانی این شهر باقی می‌گذارد.57 درصد از كودكان زباله گرد، مقیم گاراژهای دپوی زباله مددكار جمعیت امام علی (ع) می‌گوید: «اینجا سال‌هاست همین وضعیت رو داره، از وقتی كوره‌پز خونه‌های این حوالی تعطیل شدن وضعیت بدتر شده، همه خانواده‌هایی كه تو كوره كار می‌كردن حالا اومدن تو كار ضایعات، فقط هم افغان‌ها نیستند، خیلی از بچه‌ها ایرانی هستند» و بعد آماری از وضعیت این كودكان بیان می‌كند كه نتیجه مطالعات میدانی این سازمان مردم‌نهاد در مناطق مختلف است: «ما تونستیم به 103 مركز بازیافت یا دپوی زباله وارد بشیم و وضعیت‌شون رو مطالعه كنیم. در این مراكز حدود 708 كودك زندگی می‌كنن، این مراكز بیشتر در استان تهران (شهریار، اسلامشهر، قرچك، ورامین، پاكدشت، رباط‌كریم، سرآسیاب، شهر قدس)، البرز، كرمان، كرمانشاه، خراسان‌رضوی، گلستان، یزد و سمنان قرار دارند. میانگین سنی بچه‌ها 12 سالِ كه آمارهای ما نشون میده 41 درصدشون بیسواد و 37 درصدشون به خاطر كار ترك تحصیل كردن. بیشتر از 57 درصد این بچه‌ها در مراكزی كه زباله‌ها دپو می‌شن زندگی می‌كنن.» بیرون گاراژ، قادر كنار دو قفس كوچك ایستاده، بی‌توجه به وانتی كه لوگوی شهرداری را بر بدنه‌اش دارد، با پرنده‌هایش سرگرم است، دو «سِرِه» توی قفس سعی می‌كنند از داغی آفتاب به جایی پناه ببرند اما جایی نیست، سایه‌ای نیست. قادر سطلی را كه به طناب بسته توی چاه می‌اندازد و مقداری آب بیرون می‌كشد و توی ظرف آب پرنده‌ها می‌ریزد، اما پرنده كوچك انگار هنوز تشنه است، له‌له‌زنان با دهان باز از این گوشه قفس به گوشه دیگر می‌پرد. پناهی نیست برایش تا از هرم سوزنده آفتاب فرار كند به آسایش سایه‌ای...پ.ن: این گزارش نخستین بار در تاریخ 17 مرداد 1396 در صفحه 8 روزنامه اعتماد منتشر شده است</description>
                <category>Farzane Ghobadi</category>
                <author>Farzane Ghobadi</author>
                <pubDate>Thu, 05 Dec 2019 13:02:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صلح، چیزی فراتر از نبودن جنگ بین دولتهاست</title>
                <link>https://virgool.io/@HodHod/%D8%B5%D9%84%D8%AD-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%88%D9%84%D8%AA%D9%87%D8%A7%D8%B3%D8%AA-pnyfhhkeylvb</link>
                <description>در دنیا موزه‌های صلح بسیاری در حال فعالیت هستند که در تاریخچه آنها یک وجه مشترک وجود دارد: «تجربه جنگ» کشورهایی که شهروندان آنها در طول تاریخ به شکلی قربانی جنگ و سلاح‌های کشتار جمعی شده‌اند، با تاسیس موزه صلح سعی دارند تا ضمن تقبیح جنگ و بیان عواقب آن برای مردم دنیا، از ضرورت وجود صلح برای مردم بگویند و اینکه چطور می‌شود در جامعه جهانی به صلحی پایدار رسید. «موزه‌های صلح هدفشان اطلاع‌رسانی و آگاه کردن مردم از تبعات جنگ است و از همین منظر می‌خواهند آدمها به صلح درونی برسند. چرا که صلح از درون تک تک انسانها آغاز می‌شود» این را «محمدرضا تقی‌پور» راوی و مدیر اجرایی موزه صلح تهران می‌گوید. کسی که در 15 سالگی، پاهایش را در عملیات آزادسازی خرمشهر جا گذاشته و امروز از پس سالهای تغییر آدمها، هنوز همان روحیه رزمندگی را حفظ کرده، تقی‌پور و دوستانش بعد از تجربه سالهای جنگ در نوجوانی و جوانی، با زخمهایی که جنگ بر جسمشان باقی گذاشته، حالا سفیران صلح شده‌اند و راویان موزه صلحی هستند که در بخشی از مرامنامه‌اش آمده است: «صلح چیزی فراتر از نبودن جنگ بین دولتهاست.»در کنار ورودی شمالی پارک شهر تهران، موزه‌ای قرار دارد که بازدید از آن بیش از هر چیز آدمها را مجاب می‌کند تا به مفهوم «صلح» و ضرورت وجود آن در دنیای امروز فکر کنند. در موزه صلح روایت هایی تاثیر گذار از جنگ مرور می شوند، تصاویر مستندی که از نمایشگرهای هر قسمت در حال پخش است، کراهت چهره جنگ را بدون تعارف و سانسور به رخ آدمها می‌کشد. روایتهایی بیرحم، واقعی و تاثیرگذار که مردم کشورهایی که جنگ را در تاریخشان تجربه کرده‌اند، با بعضی از آنها آشنا هستند.ورودی موزه صلح تهران- پارک‌شهر‌موزه صلح جایی است برای مرور روایت زندگی قربانیان جنگ در تمام دنیا، کسانی که در میدان قدرت‌طلبی ها، قربانی سلاح‌های کشتار جمعی شده‌اند، از «چیمن سعیدپور» و «هیرو یگانه» و «ساداکو» تا «احمد سلیمی» و «علی جلالی» و «احمد فرجی» و هزاران نام آشنا و نا آشنای دیگر که با زخم جنگ بر تنشان، سفیران صلح شده اند.پیشینه جنگ در زندگی بشر به همان تاریخی می‌رسد که داستان نفرت قابیل شروع شد. در نخستین سالن موزه ماجرای جنگ افروزان تاریخ بشر روایت شده است، از قابیل تا ضحاک و هیتلر و تمام انسانهایی که هیزم بر آتش جنگ ریختند. در کنار ماجرای جنگ افروزی‌ها روایت شکل‌گیری موزه‌های صلح هم در همین اتاق نقل می‌شود. راوی موزه، روایتش را اینطور آغاز می‌کند: « تاریخ شکل‌گیری موزه‌های صلح به حدود 117 سال قبل بر می‌گردد. در سال 1902 برای اولین بار در دنیا یک لهستانی- روسی به نام «ژان دوبلاژ» اولین موزه بین‌المللی جنگ و صلح را تاسیس کرد.» بعد از آن موزه‌های بسیار دیگری در دنیا با عنوان «موزه صلح» شکل گرفت. از موزه گرنیکا و فاجعه بمباران مردم گرنیکا به دست ژنرال فرانکو در اسپانیا تا موزه صلح در شهرهای مختلف ژاپن -که به گفته تقی‌پور تعدادشان به 24 موزه می‌رسد- و مرور فاجعه بمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی. از موزه صلح بلژیک و مرور تاریخ نخستین حضور سلاحهای شیمیایی در جنگ جهانی اول در منطقه‌ای در مرز بلژیک تا موضوع شکل گیری موزه صلح تهران به زبان راوی که جانباز 70 درصد است: «بالغ بر یک میلیون نفر از هموطنان ما در جنگ ایران و عراق در معرض سلاح‌های کشتار جمعی قرار گرفته و آسیب دیدند و هشت هزار و پانصد نفر در جریان استفاده از این سلاح‌ها توسط صدام، شهید شدند.» هر کدام از موزه‌های صلح در دنیا برای بیان ضرورت ترویج صلح در دنیا شکل گرفته‌اند. چطور می‌شود به بهترین شکل این ضرورت را به نحوی ملموس نشان داد و بیان کرد؟ با روایت زندگی قربانیان جنگ به زبان خودشان. ویژگی موزه صلح تهران این است که راویانش قربانیان جنگ و سلاح‌های شیمیایی در 8 سال جنگ بین ایران و عراق هستند. تقی پور از دوستانش می گوید که روایتگران موزه هستند: «اینجا هموطنی را می‌بینید که جانباز شیمیایی است و 12 بار پیوند قرنیه چشم شده. یک نفر کاندید پیوند ریه است. سه نفر از راویان موزه که جانباز شیمیایی بودند، در دو سال اخیر ایست تنفسی کردند و شهید شدند.» در ورودی موزه تصویر و کارت پرسنلی شهید «جهانشاه صادقی» و شهید «احمد زنگی آبادی» یادشان را زنده نگه داشته است.یادمان راویان شهید موزهاما فعالیت موزه صلح تنها به روایت ماجرای جنگ خلاصه نمی‌شود. وظیفه‌ای که این موزه‌ها در دنیا دارند، بیش از این است: «یکی از فعالیتهای مستمر موزه صلح، برگزاری کارگاه آموزشی برای دانش‌آموزان و دانشجویان است. البته ما در این موزه برای کودکان 3 تا 4 ساله و 4 تا 5 ساله هم محتوای آموزشی طراحی کرده‌ایم و با بچه‌ها در مورد مفهوم صلح صحبت می‌کنیم. موزه‌های صلح هدفشان اطلاع‌رسانی و آگاه کردن مردم از تبعات جنگ است. برای گسترش و ترویج فرهنگ صلح و دوستی، برنامه‌ها و جشنواره‌های مختلفی در رشته‌های نقاشی، تئاتر، کاریکاتور، موسیقی، فیلم و ... برگزار می‌کنیم. علاوه بر این کارگاههای آموزشی صلح با خود و خانواده، حل منازعه و میانجی‌گری را هم برگزار می کنیم. در سطح بین‌الملل هم اقداماتی انجام می‌دهیم، تا به امروز شش بار کارگاه شبیه‌سازی شورای امنیت سازمان ملل متحد را با همکاری مرکز اطلاعات سازمان ملل متحد در تهران و با حضور نمایندگان سازمان ملل متحد و آقای ظریف برگزار کردیم، حدود 50 نفر از دانشجویان دکترا و ارشد رشته حقوق، علوم سیاسی و روابط بین‌الملل و... در این کارگاهها شرکت داشتند.»یکی از ویترینهای موزه- سازندگان سلاح‌های شیمیایی، همان تولیدکنندگان داروها و تجهیزاتی هستند که قربانیان این سلاح‌ها به آن نیاز دارند، جنگ یک تجارت است برای صاحبان قدرت...در سالن اصلی موزه که در قسمت میانی آن صندلی هایی برای برگزاری کارگاههای موزه چیده شده است، پرچم 5 کشور قربانی سلاح‌های کشتار جمعی قرار دارد. 4 کشور قربانی سلاح شیمیایی هستند و یک کشور تجربه بمباران اتمی را داشته است. ژاپن، بلژیک، ویتنام، ایران و عراق. البته راوی موزه در مورد پرچم ویتنام می‌گوید: «امریکایی‌ها در جنگ ویتنام سم «دی اوکسین» روی جنگلها و شالیزارهای برنج ویتنام ریختند. چون سربازان ویتنامی در جنگلها پنهان می‌شدند، امریکایی ها برای اینکه پوشش گیاهی منطقه را از بین ببرند، از دی اوکسین استفاده کردند. حالا بعد از سالها هنوز هم نسل سوم و چهارم ویتنام در آسایشگاههای ویژه نگهداری می‌شوند و دچار معلولیت ذهنی و جسمی هستند. البته امریکایی ها با قدرت و لابی شان اجازه ندادند که دی اوکسین وارد جدول سلاح‌های کشتار جمعی شود، چون اگر این اتفاق می‌افتاد باید در دادگاه جنایتکاران جنگی پاسخ می‌دادند. ما به احترام قربانیان این اتفاق پرچم ویتنام را در این سالن قرار داده ایم.» در بخش دیگر موزه و در کنار نخستین منشور حقوق بشر دنیا (منشور کوروش) و با مرور آیات و روایات اسلام در زمینه صلح دوستی، نام صلح طلبان دنیا یک بار دیگر مرور می‌شود. از هانری دونان و نلسون ماندلا و گاندی و مادر ترزا تا آلفرد نوبل و مصطفی چمران، امام موسی صدر و تمام کسانی که در راستای ترویج و توسعه فرهنگ صلح در دنیا تلاش کرده اند.محمدرضا تقی‌پور- راوی موزهآخرین قدم در بازدید از موزه صلح، متن یک مرامنامه است که بازدیدکنندگان آنرا با صدای بلند می‌خوانند. مرامنامه‌ای که در آن می‌شود هم اهداف موزه صلح را پیدا کرد و هم ضرورت وجود صلح در دنیای امروز را. آنجا که در کنار راوی موزه می‌ایستند و می‌گویند: « صلح چیزی فراتر از نبودن جنگ بین دولتهاست. صلح واقعی از درون قلب ما سرچشمه می گیرد (صلح درونی) و به روابط صلح‌آمیز بین اعضای خانواده، افراد اجتماع و در نهایت ملتها منجر می‌شود، پس باید صلح‌طلبی و نفی خشونت را از درون خود و در زندگی روزمره آغاز کنیم و در هر لحظه سفیری برای صلح باشیم.» شاید با خود می‌گویند: «از امروز که روایت جنگ و صلح را با بیانی دیگر و از زبان کسی شنیده ای که هنوز زخم جنگ را به تن دارد، وظیفه داری که قدمی برای صلح طلبی در دنیایت برداری.»پ.ن: این گزارش نخستین بار در شماره هفدهم ماهنامه مهرپارسه منتشر شده است</description>
                <category>Farzane Ghobadi</category>
                <author>Farzane Ghobadi</author>
                <pubDate>Sat, 31 Aug 2019 22:42:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایران مال، ماکت مجلل تهران</title>
                <link>https://virgool.io/@HodHod/%D9%85%D8%A7%DA%A9%D8%AA-%D9%85%D8%AC%D9%84%D9%84-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-qzou5ebw0n5k</link>
                <description>مروری بر یک پروژه پرحاشیهچند سالی است که غرب تهران تبدیل به دنیایی متفاوت شده است. دنیایی که هیچ سنخیتی با هویت شهری تهران ندارد. منطقه 22 که در پی توسعه تهران، در سالهای اخیر به تقسیم‌بندیهای شهری پایتخت اضافه شد، حالا ساز خود را در هویت شهری می‌زند. شکل و شمایل ساختمانها، معماری مراکز تفریحی، طراحی خیابانها و مولفه‌های شهری موجود در این منطقه شباهت چندانی به دیگر مناطق تهران ندارد اما اشتراکات بسیاری با روش شهرسازی در کشورهای حاشیه خلیج فارس دارد.در میان مراکز تفریحی و تجاری که طی کمتر از یک‌دهه اخیر در غرب تهران احداث و به بهره‌برداری رسیدند، پروژه عظیم «ایران‌مال» پرحاشیه‌ترین پروژه است. بسیاری از شهروندان تهران از وجود این کپسول لوکس در پایتخت ابراز رضایت می‌کنند و آنرا مجالی برای تجربه مدرنیته می‌دانند.«ایران‌مال» تداعی کننده مفاهیم مختلفی در ذهن آدم‌هاست. بسیاری با شنیدنش به یاد باغی مصنوعی، کتابخانه‌ای مجلل و سقفی بلند می‌افتند، بعضی به یاد نامی آشنا که در سالهای اخیر سایه‌اش روی تمام پروژه‌های بزرگ دیده می‌شود و بعضی به یاد هویتی گمشده در شهری که پایتخت یک کشور کهن است، بعضی هم به یاد فرهنگ مصرف‌گرایی در کشوری که هر روز ارزش پول ملی خود را بیشتر از روز قبل از دست می‌دهد.ایران‌مال با عناوینی همچون «بزرگترین مال خاورمیانه»، «عظیم‌ترین مرکز تجاری پایتخت»، «یکی از پنج مرکز خرید بزرگ جهان»، «لوکس‌ترین بازار خاورمیانه» و بسیاری القاب دیگر معرفی شده است. مجموعه‌ای که مدیرانش مدعی تلاش برای «احیای معماری و فرهنگ اصیل ایرانی» هستند و نشانه‌هایی هم از این ادعا در این مجموعه به چشم می‌خورد، اما به زعم بسیاری از کسانی که این فضا را از نزدیک تجربه کرده‌اند، ایران‌مال قرار است یک «ماکت مجلل» باشد.کتابخانه جندی‌شاپور- ایران مالهم‌نشینی با تخلفکلنگ پروژه سال 90 در زمینهای بایر منتهی‌الیه غرب تهران به زمین خورد، درست در همسایگی محلی که دو سال بعد دریاچه مصنوعی چیتگر در آن به بهره‌برداری رسید و در میان برج‌های مسکونی متعددی که بسیاری از کارشناسان شهری و محیط‌زیست آنها را در حکم دیواری می‌دانند که راه تنفس را برای تهران مسدود کرده‌اند. کلنگی که به زمین خورد از همان ابتدا نام «ایران‌مال» را هم‌نشین واژه «تخلف» کرد. و این هم‌نشینی تا اردیبهشت امسال هم ادامه داشت، زمانی که این مجموعه تجاری از سوی کمیسیون ماده ۱۰۰ به دلیل تخلفاتی که در آن صورت گرفته بود، ملزم به پرداخت حدود ۳۰۰ میلیارد تومان جریمه و ایجاد تغییراتی در بخشهای مختلف پروژه شد.در طول این سالها و به ویژه همزمان با افتتاح فاز نخست این پروژه، سازمان بازرسی شهرداری تهران، شهردار منطقه 22، سخنگوی شورای شهر تهران و کمیسیون‌های مربوطه در مجلس نسبت به تخلفات صورت گرفته در این پروژه واکنش نشان دادند. علی اعطا سخنگوی شورای شهر تهران از این پروژه با عنوان «کلکسیونی عظیم از تخلفات میلیاردی» یاد کرد و گفت: «مالک پروژه ایران‌مال طی این سالها دائماً تخلف کرده و با مراجعه به شهرداری هر بار درخواست تغییر نقشه داده است» حدود یک سال پیگیری شورای شهر منتهی شد به جریمه نقدی این پروژه و الزام به ایجاد تغییراتی در بخشهایی که تخلف آشکار در آن صورت گرفته بود.احمد بیگدلی عضو کمیسیون اجتماعی مجلس و کمیته تحقیق و تفحص از ایران‌مال هم در رابطه با تخلفات این پروژه گفت: «قیمت زمین‌های واگذارشده به کارفرمای پروژه ایران‌مال بسیار پایین‌تر از قیمت واقعی محاسبه شده و هزینه‌های صدور جواز ساخت و عوارض شهرداری نیز در مورد این پروژه لوکس تجاری عظیم غرب تهران، بسیار کمتر از قیمت روز بوده است. تخلفات شهرداری در واگذاری زمین و مجوز ساخت آشکار است.»محمدجواد شیرازی، رییس وقت سازمان بازرسی شهرداری تهران درست یک روز پیش از افتتاح این پروژه گفت: «چگونه در یک سیستمی یک مال ساخته شده است که ده‌ها هزار متر تخلف دارد؟ متاسفم که بگویم با کمال وقاحت دعوت‌نامه می‌زنند و مدیران عالی شهرداری تهران و شورای محترم شهر تهران را به جلسه افتتاحیه آن دعوت می‌کنند.»یکی دیگر از مدیران شهری که نسبت به تخلفات ایران‌مال واکنش نشان داد علی نوذرپور شهردار منطقه 22 تهران بود، منطقه‌ای که پروژه ایران‌مال در حوزه استحفاظی آن در حال اجراست، نوذرپور با تاکید بر متخلف بودن مجری پروژه گفت: « در قسمت‌هایی از پروژه كه در نقشه به عنوان پاركینگ در نظر گرفته شده، ساخت و ساز تجاری و اداری انجام شده است. صاحب پروژه می‌توانست نسبت به اصلاح نقشه و دریافت پروانه اقدام كند، چنانچه قبل از آن هم ۷ بار اصلاحیه گرفته بود، اما چنین نکرد» با تمام این انتقادات و تخلفات آشکار، پروژه ایران‌مال به کار خود ادامه داد.گریزی به بازار خودرودر طول 7 سالی که این پروژه سعی داشت بی سر و صدا در بخش نه چندان پر رفت و آمد تهران قد علم کند، اخباری از محل پروژه توسط رسانه‌ها مخابره می‌شد که معمولا با توجیهاتی از سوی مدیران آن پس از مدتی مسکوت می‌شد. از جمله خبر دپوی حدود 2 هزار و پانصد خودروی «اپتیما» و «سراتو» در پارکینگ نیمه‌کاره این مجتمع تجاری، آن هم درست در روزهایی که مشکلات مربوط به ارز، اقتصاد ایران را تحت فشاری دوباره قرار داده بود و اخبار مربوط به تخلفات در حوزه واردات خودرو با ارز دولتی دست به دست می‌شد. مدیران پروژه در پاسخ به این خبر گفتند این خودروها مدتی پیش جهت تجهیز ناوگان تاکسیرانی ایران‌مال خریداری شده و تعداد آن هم 300 دستگاه است و کسی پاسخ نداد که چرا همزمان با ورود اپتیماها به پارکینگ ایران‌مال نسخه صفر کیلومتر آن در بازار نایاب شد؟ایران مالجیب به جیب کردن تسهیلات بانکیاز سوی دیگر تخلفی که شاید چندان نمود بارزی نداشته باشد تا شهرداری و شورای شهر بخواهند به آن ورود کنند و حکمی برای آن صادر کنند، یا رسانه‌ها سندی در رابطه با آن منتشر کنند، تخلفات بانکی صورت گرفته در این پروژه است. موردی که چندان در مورد آن صحبت نمی‌شود و یا به شکلی غیرمستقیم تنها به آن اشاره می‌شود و مشخص نیست چه زمانی و چه دستگاهی قرار است به این تخلفات رسیدگی کند. گفته می‌شود مالک ایران‌مال که از اعضاء هیئت مدیره بانک آینده است، برای دریافت تسهیلات جهت اجرای پروژه ایران‌مال از بانک آینده، اسناد همین پروژه را به عنوان وثیقه به بانک ارائه کرده است. البته برخی کارشناسان معتقدند این اقدام در سالهای اخیر تبدیل به رویه‌ای مرسوم شده است و شاید نشود آنرا در زمره تخلفات بانکی دسته‌بندی کرد. از سویی صورتهای مالی بررسی شده در سال 95 نشان می‌دهد شرکت «توسعه بین‌الملل ایران‌مال» که این پروژه را در دست اجرا دارد 14 هزار و 434 میلیارد تومان تسهیلات از بانک آینده دریافت کرده است. البته بررسی‌ها نشان می‌دهد بخشی از تسهیلات اعطایی به شرکت «ارزش آفرینان آینده» که 2 هزار و 219 میلیارد تومان تسهیلات از بانک آینده دریافت کرده نیز در پروژه ایران‌مال سرمایه‌گذاری شده است. هر دو شرکت از شرکتهای زیرمجموعه بانک آینده هستند. بانکی که با ادغام مؤسسات اعتباری «صالحین»، «آتی» و بانک «تات» در سال ۱۳۹۱ فعالیت خود را آغاز کرد. و در سالهای اخیر بارها خبر ورشکستگی آن منتشر و تکذیب شد.آلبرت بغزیان کارشناس اقتصادی و عضو هیأت علمی دانشگاه تهران، در خصوص مواردی که به عنوان تخلفات بانکی این پروژه مطرح است می‌گوید: «این شاید تبدیل به یک ابتکار شده است که اعضا هیئت مدیره بانکها به راحتی وامهای کلان از بانک دریافت می‌کنند. در این ابتکار در عوض اینکه وامها به سرمایه‌گذاران خرد تعلق گیرد که به شکلی تخصصی در یک حوزه فعالیت می‌کنند، در اختیار اعضا هیئت مدیره قرار می‌گیرد. یک زمانی بانکی تاسیس می‌شد، وجوهی از طریق سپرده‌گذاری مردم تامین و مدیران بانک به خودشان وام می دادند، اما این رویه باعث شد که بعضی از این بانکها سر از پرونده‌های فساد اقتصادی در آوردند. این تبدیل به یک رویه شده که افراد یا بانک تاسیس می‌کنند یا در هیئت مدیره بانکها سهم می‌گیرند و به خودشان وامهای کلان می‌دهند. حال اینکه روال قیمت‌گذاری وثیقه و مبلغ وام و جریمه تاخیر بازپرداخت وام چگونه است، بماند.»بالاخره از پس تمام این حرفها، روز موعود فرا رسید. 11 اردیبهشت 97،  هنرمندان و چهره های سیاسی و اقتصادی از چهره های شناخته شده بازار تا نام های بزرگ اقتصاد کشور راهی غرب تهران شدند تا در ضیافت افتتاحیه بزرگترین مجتمع تجاری خاورمیانه حاضر شوند. رسانه‌ها هم سنگ تمام گذاشتند تا افتتاح این پروژه را پوشش دهند. 5 روزنامه پرتیراژ کشور عکس صفحه اول خود را به این پروژه اختصاص دادند و با تیترهایی چون: «غول خفته پایتخت بیدار می‌شود»، «طلوع ستاره غرب تهران»، «رقیب دوبی در تهران» و ... اخبار مربوط به افتتاح ایران‌مال را منتشر کردند.فروشگاه صنایع‌دستی - ایران مالامروز بیش از یک سال از 11 اردیبهشت 97 گذشته است. حالا تهرانیها راه ایران‌مال را بلندند، صفحات اینستاگرام پر شده از تصاویر باغ دیدار و تالار آیینه و کتابخانه جندی‌شاپور. تبلیغات گسترده ایران‌مال نه در بزرگراه‌ها و مراکز عمومی سطح شهر، که بیشتر در صفحات شخصی مردم در فضای مجازی انجام می‌شود.تناقضات فرهنگی، تعارضات اقتصادی«جندی‌شاپور»، کتابخانه عظیم ایران‌مال نامی را بر پیشانی دارد که تداعی کننده نام کهن‌ترین دانشگاه جهان است. دانشگاهی نامدار که در کتابخانه آن تمامی کتاب‌های شناخته شده عصر ساسانی در حوزه طب گردآوری و ترجمه شده بود. علمای جهان جندی‌شاپور را به عنوان کانون اصلی انتقال دانش میان شرق و غرب می‌شناختند. اما تفاوت جندی‌شاپور شمال خوزستان با جندی‌شاپور غرب تهران از زمین تا آسمان است.عکس یادگاری با قفسه‌ها - کتابخانه جندی‌شاپور- ایران مالجندی‌شاپور غرب تهران را به تقلید از کتابخانه دانشگاه آکسفورد انگلستان طراحی کرده‌اند. جایی که در آن کتابهای قطور بین سوژه‌های عکس یادگاری دست به دست می‌شود. در شهری که کتابخوانی در برنامه روزانه و حتی سالانه مردمانش جایی ندارد، عکاسی با محوریت کتاب جایگاه ویژه‌ای پیدا کرده است.کتابخانه ایران‌مال بر خلاف آنچه مدیران این مجموعه ادعا می‌کنند، جایی برای آشتی دادن مردم با کتاب یا ترویج فرهنگ کتابخوانی یا حمایت از کتاب نیست، بلکه نوعی قربانگاه کتاب است. جایی که در آن کتاب نه یک کالای فرهنگی یا ابزاری برای رشد آگاهی که یک اکسسوار صحنه برای عکاسی محسوب می‌شود. شاید به همین دلیل است که طراحان و مجریان این پروژه زحمت خرید کتاب نو از ناشران را به خود نداده‌اند و قفسه‌های با شکوه این کتابخانه را که نامی با عظمت مثل جندی‌شاپور را یدک می‌کشد، با کتابهای دست دوم پر کرده‌اند. به نظر می‌رسد در این کتابخانه نوعی افسون‌زدایی از افتخار بزرگی مثل جندی‌شاپور در حال وقوع است تا افتخار داشتن کتابخانه‌ای عظیم در جامعه امروز.کتابهای دست دوم در قفسه‌های مجلل کتابخانه جندی‌شاپور- ایران مالکمی آنسوتر از جندی‌شاپور، به زعم طراحان مجموعه، گوشه‌هایی از فرهنگ و تاریخ معماری ایران به نمایش گذاشته شده است. تالار آیینه، بازار سنتی، باغ دیدار، شربت‌خانه، بازار چهارسوق و... ماکتهایی پرهزینه هستند و به نظر نمی‌رسد کسانی که ساخت این ماکتها را نتیجه دغدغه‌ای فرهنگی عنوان می‌کنند، خبری از وضعیت فرهنگ و آثار تاریخی کشور داشته باشند. اتاقی بسیار کوچکتر از تالار آیینه کاخ‌گلستان ساخته شده، اما مشخص نیست می‌خواهد چه بگوید و چه ماجرایی را روایت کند. مدیران ایران‌مال می‌گویند قرار است تالار آیینه را به گروههای فیلم‌سازی جهت ساخت فیلم و سریال‌های تاریخی اجاره دهند، که در اینصورت نیازی به داعیه‌داری حفظ معماری و فرهنگ و تاریخ و شعار جذب گردشگر نیست.تالار آیینه- ایران مالسالنهای بزرگ نمایش فرش نفیس و عتیقه و صنایع‌دستی کنار هم ردیف شده‌اند تا تصویری از تجمل صرف را به رخ بازدیدکنندگانی که از نقاط مختلف تهران برای تماشا آمده‌اند، بکشند. صندلی‌ و مجسمه‌ و تابلویی که از حراجی‌های اروپا خریداری شده‌اند، صنایع‌دستی نفیس و فاخر ایرانی و فرشهای دستبافت با قیمتهای میلیاردی بخشی از نمایشگاه ایران‌مال است.مال‌سازی و اقتصاد شهریایران‌مال علاوه بر بخشهایی مثل سینما، نمایشگاه خودرو، نمایشگاه فرش، عتیقه و صنایع دستی، هایپرمارکت بزرگی هم دارد که نیاز روزانه بسیاری از اهالی منطقه را برای خرید روزانه مرتفع می‌کند. در زمینه ساخت و ساز مال‌ها و هایپرمارکتها و تاثیر آن در زندگی روزانه و اقتصادی مردم کارشناسان مختلف نظرات متفاوتی دارند، بعضی معتقدند مال‌ها و مگامال‌ها پدیده‌ای گریزناپذیر در زندگی مدرن هستند. از سویی عده‌ای این مجتمع‌های بزرگ را باعث از بین رفتن کسب و کارهای محلی و کوچک می‌دانند. آنچه مسلم است با توسعه شهرها بروز پدیده‌ای مثل مگامال و مال امری ناگزیر است. اما آیا تناسب این امر گریزناپذیر در شهرسازی پایتخت رعایت شده و می‌شود؟آلبرت بغزیان معتقد است: «عرضه کالا از طریق مال‌ها برای مصرف‌کننده می‌تواند به صرفه باشد، به این دلیل که صاحبان این فروشگاههای بزرگ خرید خود را به صورت عمده انجام می‌دهند و کارخانه ها و شرکتهایی که با این مال‌ها قرارداد دارند با قیمت پایین‌تری کالاهای خود را می‌فروشند، در نتیجه صاحبان مال این امکان را دارند که کالاهای خود را ارزان‌تر از فروشگاههای محلی عرضه کنند. مردم هم وقتی خرید می‌کنند با تخفیف‌های 5 تا 10 درصد مواجهند و در مجموع خرید از این مجتمع‌ها به نفع مصرف‌کننده است. اما این پدیده‌ها تبعات غیرمستقیمی هم در جامعه دارند، مثلا فروشگاههایی که به شکل سنتی (سوپر مارکت یا بقالی) در محلات اطراف این مال‌ها فعالیت دارند، فروششان کمتر می‌شود. و کم کم حذف می‌شوند.»بغزیان در خصوص ساخت مگامال‌ها و لطمه‌ای که به اشتغال و تولید می زنند، می گوید: «در مورد عرضه اجناس باید گفت همان اجناسی که در فروشگاه‌های کوچک به فروش می‌رسید به صروت یکجا در مال‎ها عرضه می‌شود. البته این موارد تنها در مورد موادغذایی روزمره و سوپرمارکتی مصداق دارد چرا که در مورد وسایل الکترونیکی یا لوازم‌خانگی و پوشاک همچنان ترجیح مردم خرید از فروشگاه‌های کوچک و محلی است نه فروشگاه‌های بزرگ. این نکته را هم باید در نظر گرفت که بر خلاف تمام مال‌های دنیا که اجناس و کالا را با قیمت پایین‌تری عرضه می‌کنند، مال‌ها در ایران مراکز لوکسی هستند که همه اقشار جامعه شاید توان خرید از آنها را نداشته باشند. در مورد تولید هم ما شاهدیم که در اغلب مال‌ها تولیدات داخلی عرضه نمی‌شود بلکه اغلب اجناس وارداتی به فروش می‌رسد، اگر این رویه تغییر کند شاید بتوانیم پاسخی برای انتقاداتی که در خصوص ساخت مال‌ها و لطمه به تولید مطرح است داشته باشیم.»پوسته‌ای نازک از مدرنیتهایران‌مال امروز بزرگترین کارگاه ساختمانی است که بازدیدکنندگان بسیاری دارد. بنرهای نصب شده روی دیوارهای کارگاهی‌اش تصویری از آینده هر بخش را به بازدیدکنندگان نشان می‌دهند. بسیاری از کسانی که در راهروهای بلند و عریض آن قدم برمیدارند و عکس یادگاری می‌گیرند فقط یک نام را می‌شناسند و آنقدر مرعوب ابهت و بزرگی فضا هستند که چندان کنکاشی در مورد چگونگی بالا رفتن این دیوارها نمی‌کنند.نمای خیابانی در لندن- فودکورت ملل- ایران مالایران‌مال در فاز نخست خود این تصور را به مراجعان داده که در حال تجربه مدرنیته هستند، اما شاید بتوان گفت قدم زدن در این ماکت مجلل ما را نه به سوی زندگی مدرن که به سوی تصویری از یک زندگی مدرن می‌برد. آنجا که در فضای نیمه‌تمام «فودکورت ملل» در میان صدای دستگاههای برش سنگ و چوب، در ماکتی توخالی از کوچه‌های لندن و پاریس قدم می‌زنیم، عکس یادگاری می‌گیریم و می‌خندیم و آسمان آبی نقاشی شده روی سقف کوچه‌های لندن به ما این باور را می‌دهد که وارد دنیایی دیگر شده ایم، در حال تجربه پوسته‌ای نازک از مدرنیته هستیم، تجربه‌ای که با بیرون رفتن از تونل خروجی ایران‌مال به پایان می‌رسد.</description>
                <category>Farzane Ghobadi</category>
                <author>Farzane Ghobadi</author>
                <pubDate>Mon, 12 Aug 2019 18:05:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صد روز بعد از سیل</title>
                <link>https://virgool.io/@HodHod/%D8%B5%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%DB%8C%D9%84-bvb58zts9ivb</link>
                <description>حسرت پنهان رودمرد ایستاده کنار تیر آهن کج شده‌ای که قرار بود ستون خانه‌اش باشد، بقایای ویرانه‌ای را در ساحل کشکان نشان می‌دهد: «اون خانه مانه، خودم ساخته بودمش» نگاه خالی‌اش را می‌دوزد به کشکان، رود انگار شرمنده روستا باشد، آرام و بی‌صدا می‌گذرد. یادش رفته شاید آن خروش ویرانگر را، خبری از آن کدورت و عصیان بی‌رحم در هیچ کجایش نیست، زخم عصیانگری‌اش اما بر تن ساحل و روستاهای مجاور مانده هنوز.سه ماه گذشته از روزی که بهار مردم با خروش این رود بدل به زمستانی سرد شد. سه ماه پیش بود که ایستادند بر بلندی و نظاره‌گر ویرانی زندگی‌شان شدند. توانشان کمتر از آن بود که حریف طغیان کشکان باشد. لاجرم ایستادند به تماشا و حالا دانه دانه آجر روی آجر می‌گذارند تا دوباره از نو شروع کنند. از صفر. از هیچ، زندگی بسازند.تکه‌های دیوار خانه در ساحل آتش به جان جعفرعلی می‌کشند، نگاهشان می‌کند و با حسرت می‌گوید: «تازه ساخته بودمش، خیلی دوستش داشتم، خیلی ضرر کردم خانم» حالا از دار دنیا برایش یک گاو مانده که ماندنش را مدیون اهالی روستاست، از چنگ سیل بیرونش کشیدند تا شاید روزنه‌ای باشد از امید در زندگی مرد.اینجا کشکان است، روستای «خانه سرخ» از توابع چِگِنی خرم آباد. سه ماه پیش همین روزها بود که خروش رود اهالی روستا را به خاک سیاه نشاند. حالا رود به روستا نزدیکتر شده، مسیرش تغییر کرده، اهالی با دست مسیر قبلی را نشان می‌دهند: «ما در مسیر رودخانه، خانه نساخته بودیم، اینجا راه بود، فاصله داشت با رودخانه» قصه‌شان برای خودشان تکراری شده، دردشان اما هنوز تازه است. زینب خانم از قدیمی‌های روستاست، دستم را می‌گیرد و می‌برد تا لب پرتگاهی که روزی یکی از کوچه‌های روستا بود و راه عبور اهالی، حالا در عمق چند متری‌اش کشکان آرام و بی‌صدا جاری است: « این پرتگاه از سیل برایمان مانده، اینجا بچه‌ها امنیت ندارند، هیچ‌کس نیومده بپرسه دردتان چیه، می‌گن رسیدگی می‌کنیم، اما کو؟ یک حفاظ می‌خواهیم برای این پرتگاه تا جان بچه‌هامان در امان باشه، ما که زندگیمان را آب برده، از کجا بیاریم اینجا حفاظ بزنیم» خانه زینب خانم نشست کرده و دیگر امن نیست تا به سقفش پناه ببرد، خانه را خالی کرده و به خانه پسرانش پناه برده تا «ببینیم خدا چه می‌خواد»جعفرعلی و سه کودک و همسرش در این سه ماه مهمان خانه درحال ساخت برادرش شده‌اند، می‌گوید: «دولت قول داده بهم زمین بده خونه بسازم، وام هم گفتن بهم تعلق می‌گیره اما همه فقط حرف بوده، هنوز چیزی دستمو نگرفته» مردان روستا پشت به کشکان لب پرتگاه روی پاهایشان نشسته‌اند، لبانشان ساکت است اما چشمانشان پر از حرف، همه بعد از سیل بیکار شده‌اند: «روی زمین کار می‌کردیم، همه‌رو آب برده، هم زمینهای خودمان هم زمینهایی که کارگرشون بودیم» خانه سرخ یکی از ده‌ها روستای لرستان است که هنوز زخمی سیل‌اند. دیوارهای روستا شکاف دارند، مردان روستا از شوک سیل بیرون نیامده‌اند انگار، نمی‌دانند چه جوابی بدهند به نگاه صبور زنانشان و دستان منتظر فرزندانشان. در بعضی روستاها مردم وامی گرفته‌اند و پی خانه‌شان را ساخته‌اند، اما میزان وام کفاف رسیدن خانه به سقف را نداده. بعضی روستاها شبیه یک کارگاه ساختمانی بزرگ شده‌اند، بعضی هنوز از شر گل و لای سیل رها نشده‌اند و تراکتورها همچنان خاکها را می‌برند تا در ساحل رودخانه رها کنند. کشکان آنسوتر اما آرام جریان دارد، در مسیری نو، خودش هم نمی‌داند بستر امروزش روزگاری خانه اهالی روستا بوده.زلال خنده‌های کودکان روزهای ابتدای وقوع سیل، گروههای زیادی برای امدادرسانی مالی و تقویت روحیه مردم به مناطق سیل‌زده رفتند. مردم امروز اما گله‌مندند از فراموشی ماههای بعد، از خالی شدن یکباره شهر، از تنها ماندن با اثرات ماندگار سیل. در روستاها مردم با دستان خالی، دست به کار شده‌اند و امیدشان به وعده وامهایی است که داده شده. در پلدختر هنوز بسیاری از خانه‌ها رد سیل را بر چهره دارند، هنوز بیل‌های مکانیکی در بستر کشکان در حال پاکسازی آثار تخریبی سیل‌اند، هنوز شهر به حالت عادی برنگشته، چادرها در گوشه و کنار بر پا هستند، ساختمان شهرداری هنوز سر و سامان نگرفته، خیابانها هنوز رنگ خاک بازمانده از سیل را بر چهره دارند، ماشینهایی که خبری از صاحبانشان نیست، در گوشه و کنار شهر غرق در گل رها شده‌اند و مزید بر تمام اینها گرمای سوزان تیر هم با سماجت شهر را تسخیر کرده است.حالا کمتر دوربینهای خبری به کوچه‌ها سرک می‌کشند، گروههای داوطلب کمی سر می‌زنند و حال دل مردم شهر را می‌پرسند. اما با تمام اینها هنوز هستند کسانی که رنج مردم سیل‌زده را به روزمرگی نباخته‌اند. «گروه تور کتاب کودک» هفته گذشته راهی روستاهای سیل‌زده لرستان شد و با برپایی کاروان شادی همراه با یک گروه موسیقی به حدود 2 هزار نفر از دانش آموزان و کودکان این مناطق کتاب، لوازم‌التحریر و اسباب بازی هدیه کرد. صدای خنده بچه‌ها شاید یکی از ملزومات اساسی این روزهای مناطق آسیب دیده از سیل باشد، نیازی که لابلای نیازهای به ظاهر اساسی تر کمرنگ شده است.جعفرعلی بعد از سیل بی‌خانمان شده، بچه‌هایش مدتی مهمان اقوام بودند تا او و همسرش زندگی را سامان دهند و وسایلی که می‌شود را از دل سیلاب بیرون بکشند. وقتی سخن از میزبانی جشنی برای بچه ها به میان می‌آید، داوطلب می‌شود تا در خانه نیمه‌کاره برادرش، پذیرای میهمانانی شود که آمده‌اند تا لبخند به لب بچه‌های روستا بنشانند. از خانه آجری نیمه‌کاره صدای موسیقی می‌آید و ترانه‌ای محلی بچه‌ها را به وجد آورده: «مانگه شو خاصه بشه خوشد بو/ سوزه بالا برز بلاکشت بو *» بچه‌ها دست به دست هم داده‌اند و خودشان را سپرده‌اند به نوای موسیقی: « ماشین چی یواش کَسَم مریضه / لای حکیم ئه‌چین گیانی عزیزه*» جعفرعلی گوشه‌ای به تماشا ایستاده، تنهایی‌اش اینجا بزرگتر است انگار، بچه‌ها می‌خندند و او چشم دوخته به خنده از ته دل پسرش. زنان روستا نشسته‌اند به تماشای شادی بچه‌ها، شادی گمشده‌ای که گویی ماههاست از روستا رفته. صدای بچه‌ها «خانه سرخ» را قُرُق کرده، می‌رود تا کوچه‌هایی که دیگر نیست تا خانه‌هایی که پایه‌هایشان سست شده، و چند دقیقه‌ای همه فراموش می‌کنند که مانده تا روستا به حال و هوای قبل از سیل بازگردد. بچه‌ها تفنگهای آب پاشی که هدیه گرفته‌اند را زیر آفتاب داغ لرستان پر از آب می‌کنند تا صدای خنده‌هایشان بنشیند به تن رود و بپیچد در گوش روستا و شاید تنهایی این روزها را یادشان برود.تکلیف مدارس سیل زده در سال تحصیلی جدید چیست؟کاروان شادی «تور کتاب کودک» بعد از گذر از روستاهای خرم‌آباد به پلدختر رسیده، در سالن فجر بچه‌ها محو موسیقی هستند و گاهی با آن هم نوا می‌شوند، چشمان مادران و معلم‌ها اما نگران است. بچه‌ها تابستان را می‌گذرانند، فارغ از دغدغه رسیدن مهر، حدود دو ماه تا آغاز سال تحصیلی جدید مانده و هنوز وضعیت مدارس در مناطق سیل‌زده مشخص نیست. سیل فروردین، تنها خانه‌ها را ویران نکرد، کودکان بسیاری خانه دومشان را از دست دادند. مدارس بسیاری در پلدختر به طور کامل تخریب شدند و یا آسیب آنها به حدی بود که امکان برگزاری کلاس درس در آنها وجود ندارد. دانش‌آموزان مدارس «زینی‌وند»، «یارمهربان»، «شهید کاظمی»، «زینبیه»، «عدالت»، «حافظ» و بسیاری مدارس دیگر تابستان را در حالی می‌گذرانند که نمی‌دانند مهرماهشان چطور آغاز خواهد شد، آیا کلاس و نیمکتی برای حضورشان در مدرسه مهیا می‌شود یا باز هم باید در همان شرایط بحرانی پس از سیل درس بخوانند. مدیران و معلمان مدارس هم نگرانند و چشم به راه اقدامی موثر برای سامان دادن به وضعیت مدارس سیل‌زده. والدین هنوز نمی‌دانند باید برای ثبت نام بچه‌ها به کجا مراجعه کنند و این بلاتکلیفی نگرانی را چاشنی اصلی تعطیلات دانش آموزان پلدختر کرده است.رضا شاهمرادی مدیر اداره آموزش و پرورش پلدختر در حاشیه جشن کاروان شادی «تور کتاب کودک» در خصوص وضعیت مدارس پلدختر در سال جدید تحصیلی به «همشهری» می‌گوید: «در سیل دوازدهم فروردین 98 بیش از نیمی از مدارس شهرستان تخریب شدند یا آسیب جدی دیدند. تعدادی از مدارس هم آسیبهای جزیی داشتند و نیاز به تعمیر دارند. خیرینی از سراسر کشور برای تعمیر این مدارس اعلام آمادگی کردند، که اگر بتوانند تا اول مهرماه کار تعمیر این مدارس را به پایان برسانند، مشکلات ما تا حدودی برطرف خواهد شد. اما آنطور که من روند پیشرفت کار را می‌بینم، بعید می‌دانم که این مدارس تا اول مهرماه قابل استفاده باشند.»شاهمردای در خصوص شرایط مدارس پس از سیل می‌گوید: «واقعیت این است که اولیا نگرانند، ما هم این نگرانی را داریم که نکند تا اول مهر مدارس آماده نشوند. بعد از وقوع سیل و از 17 اردیبهشت که کلاسها مجددا دایر شد توانستیم دانش آموزان را در مدارسی که شرایط مناسب داشتند به صورت چند شیفت پذیرش کنیم، اما مشکلات بسیاری داشتیم، تراکم دانش آموزان، فضای محدود آموزشی و مسایل دیگر، اما چون فقط یک ماه از سال تحصیلی باقی مانده بود و اوضاع هم بحرانی بود، اولیا از ما پذیرفتند. اما پذیرفتنی نیست که در سال تحصیلی جدید بعد از گذشت 6 ماه هنوز فضا و امکانات مناسب و کافی برای دانش آموزان فراهم نشده باشد.»شاهمرادی می‌گوید 19 مدرسه در جریان سیل فروردین به طورکامل تخریب شده است و تجهیزاتشان کاملا از بین رفته است و عنوان می‌کند: «انتظار می‌رود که در تعمیر و آماده‌سازی مدارس و همین طور در تجهیز بعضی مدارس حمایتهایی از جانب دولت صورت گیرد. متاسفانه در حوزه تجهیزات مورد نیاز مدارس هنوز هیچ قدمی برداشته نشده است. انتظار داریم مسئولان به ویژه جناب وزیر به طور جد این وضعیت را بررسی و پیگیری کنند. امیدواریم با حمایتهایی که انجام می‌شود ما با شروع سال تحصیلی در مناطق سیل‌زده با بحران جدیدی به نام بحران فضای آموزشی مواجه نشویم.»مانده تا شهر زیر باری که سیل بر گرده‌هایش گذاشته کمر راست کند، هنوز خیابانها ردپای سیلابها را دارند، هنوز تلنگری کافی است تا آدمها از روزهای تلخ سیل بگویند و اینکه کجا بودند و چه می‌کردند. امدادها به همان هفته‌های اول محدود شد و حالا مردم مانده‌اند و شهری سیل‌زده و خاطراتی تلخ که انگار گفتن و مرورش آرامشان می‌کند، انگار با مرور هر باره آن روزها برای آدمهای تازه وارد، باری از دلشان برداشته می‌شود. زخم سیل اما هنوز با سماجت بر چهره شهر خودنمایی می‌کند.حوا خانم از آن روزی می‌گوید که ساعت 7 صبح با صدای آژیر از خواب بیدار شدند، خانه را رها کردند و رفتند روی بلندی پارک نزدیک محله و به تماشای ویرانی زندگی‌شان ایستادند. حالا خانه‌اش خالی است، پی خانه را سیل شسته، خانه امن نیست برای ماندن، اما هنوز از آپارتمانی که در آنسوی شهر اجاره کرده، می‌آید و از پنجره خانه اش سرک می‌کشد، شاید به دنبال خاطراتش، جوانی‌اش، روزهای آرامی که در محله «سازمانی» پلدختر داشته یا شاید به دنبال آینده دخترش: «کتابخانه و کامپیوتر دخترم اینجا بود، تمام کتابهای کنکورشو آب برد، امسال کنکور داشت، نتونست بره امتحان بده، هرچی برای جهیزیه‌اش خریده بودم هم آب برد، هیچی نمونده برامون»پ.ن: این گزارش نخستین بار در تاریخ 24 تیرماه 1398 در صفحه 18 روزنامه همشهری منتشر شده است</description>
                <category>Farzane Ghobadi</category>
                <author>Farzane Ghobadi</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jul 2019 16:05:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توریسم تولد؛ پاسپورت کانادایی و زایمان 500 میلیون تومانی</title>
                <link>https://virgool.io/@HodHod/%D8%AA%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%D8%9B-%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D9%BE%D9%88%D8%B1%D8%AA-%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%88-%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-500-%D9%85%DB%8C%D9%84%DB%8C%D9%88%D9%86-%D8%AA%D9%88%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-gbtpagfhuznl</link>
                <description> «پاسپورت کانادایی هدیه ای است که شما به فرزندانتان می دهید» این بخشی از یک آگهی تبلیغاتی در چین است که زنان باردار را تشویق می کند تا فرزندانشان را در کانادا به دنیا بیاورند. این تبلیغات در چین راهی برای دور زدن قانون تک فرزندی در این کشور است، اما در کشورهای دیگر از جمله ایران دلیل والدین برای تولد فرزندشان در کانادا چیز دیگری است. شرکتهای خاصی در کشورهای مختلف با ارائه خدماتی مثل گرفتن نوبت از بیمارستان در کانادا، هماهنگی های لازم جهت اقامت موقت، خدمات پزشکی قبل و بعد از زایمان بسته هایی را به متقاضیان می فروشند. بازار توریسم تولد (birth tourism) در کشورهای آسیایی داغ تر از نقاط دیگر دنیاست. کانادا و ایالات متحده امریکا تنها کشورهای توسعه یافته ای هستند که در قوانینشان از «اصل خاک» تبعیت می کنند. البته در امریکا این شیوه فعلا به دستور رییس جمهور به حالت تعلیق درآمده است. علاوه بر این کشورهای دیگری هم از اصل خاک تبعیت می کنند از جمله: آرژانتین، برزیل، مکزیک، اکوادور، ونزوئلا، پرو، جامائیکا، کاستاریکا، بولیوی، هندوراس، پاکستان، پاراگوئه و ...«اصل خاک» شیوه ای برای اعطای تابعیت است که بر اساس آن هر نوزادی که در داخل مرزهای یک کشور متولد شود، شهروند آن کشور محسوب می شود، حتی اگر این تولد در یک وسیله نقلیه مانند کشتی یا هواپیما و قطار اتفاق بیفتد. اغلب کشورهایی که از این شیوه برای اعطای تابعیت پیروی می کنند در قاره امریکا قرار دارند. کشورهای اروپایی از سال 2004 تصمیم گرفتند این شیوه را برای همیشه فراموش و یا با قید و شرطهایی همراه کنند. به طور مثال تابعیت و یا اقامت دائم یکی از والدین در فرانسه و آلمان شرط پذیرش تابعیت نوزاد متولد شده در خاک این کشور است.اعطای تابعیت بر اساس «اصل خاک» در کشورهایی مثل کانادا باعث افزایش آمار کسانی شده که مقیم این کشور نیستند و تنها برای تولد نوزادشان راهی کانادا می شوند. این امر تا جایی پیش رفته که موجب اعتراض نمایندگان پارلمان کانادا شده است. این قانون از سال 1947 در کانادا اجرا می شود و حالا با توجه به موجی که برای «توریسم تولد» در این کشور ایجاد شده است، نمایندگان پارلمان خواهان ایجاد تغییراتی در این قانون هستند. اعتراض این نمایندگان به این دلیل است که والدین کودکانی که شهروندی کانادا را دریافت می کنند هیچ سندی برای اقامت و یا شهروندی این کشور ندارند. علاوه بر این وقتی این کودک به سن قانونی برسد می تواند از امتیاز شهروندی خود استفاده کرده و درخواست اقامت دائم کانادا برای والدین خود ارائه کند.آمارهای رسمی کانادا می گویند در سالهای 2017 تا 2018 آمار تولد نوزادان از مادران غیر کانادایی 24 درصد رشد داشته و نزدیک به 900 کودک در سال از مادران غیر کانادایی متولد می شوند. با توجه به رویکردی که سیاستمداران و قانون گذاران این کشور دارند، چندان بعید نیست که این قانون در آینده نزدیک دستخوش تغییراتی شود. با تمام اینها در حال حاضر وزارت بهداشت بریتیش کلمبیا از فعالیت 26 مرکز بهداشتی که مشغول ارائه خدمات موقت به مادران غیرکانادایی قبل و بعد از زایمان هستند خبر می دهد.پوستری از اعتراضات به توریسم تولد در کاناداپاسپورت کانادایی در رده بندی جهانی معتبرترین پاسپورتها، در رتبه چهارم قرار دارد و تنها کشوری است که شهروندان آن برای سفر به امریکا نیازی به ویزا ندارند. یکی از دلایل اقبالی که شهروندان کشورهای آسیایی از جمله ایران -که پاسپورت آنها در رتبه های بسیار پایین این رده بندی قرار دارند- برای استفاده از «اصل خاک» نشان می دهند، همین است. حالا بسیاری از خانواده های ایرانی که از توان مالی خوبی برخوردارند، هزینه ای نزدیک به 500 میلیون تومان برای تولد فرزندانشان کنار می گذارند تا یک پاسپورت معتبر جهانی را به عنوان نخستین هدیه به فرزندشان تقدیم کنند تا زمانی که فرزندشان به سن قانونی رسید بتواند برای زندگی، تحصیل یا کار مقیم کانادا شود.هزینه زایمان در کانادا و دریافت خدمات مربوطه برای مادرانی که شهروند این کشور نبوده و تحت پوشش خدمات بیمه ای نیستند، حدود 5 هزار دلار کانادا برای زایمان طبیعی است. خدمات دیگر از جمله قرار گرفتن تحت نظر پزشک و خدمات پزشکی و آزمایشگاهی و سونوگرافی حدود 10 هزار دلار کانادا هزینه دارد. اما ترفندی که شرکتهای ارائه دهنده خدمات birth tourism به کار می برند استفاده از طرح بیمه درمانی برای گردشگران کاناداست، این بیمه تمام هزینه های زایمان و مراقبتهای پس از آن را پوشش می دهد و کسانی که آن را خریداری می کنند می توانند از پرداخت هزینه ها به طور مجزا رها شوند. مبلغ این بیمه بسته به جنسیت، سن و شرایط سلامتی بیمه شونده متفاوت و از 10 هزار دلار تا 300 هزار دلار کانادا متغیر است.هزینه هایی که مرور کردیم، منهای هزینه اقامت در این کشور است. کسانی که برای تولد فرزندشان در کانادا برنامه ریزی می کنند باید حدود 3 ماه پیش از تولد او وارد این کشور شوند تا تحت نظر پزشک زنان قرار گیرند و مراقبتهای پیش از زایمان را دریافت کنند، هزینه اقامت این مدت نیز به هزینه های زایمان اضافه خواهد شد.توریسم تولد یکی از پرسودترین شاخه های توریسم در کشورهایی مثل کانادا محسوب می شود، چرا که برای تولد هر نوزاد دست کم 20 هزار دلار درآمد نصیب این کشور می شود، با توجه به اقبالی که در سالهای اخیر به این شاخه از گردشگری به ویژه در کانادا شده است، آمارهای اعلام شده نشان می دهد از هر 500 تولد یک تولد متعلق به مادری غیر کانادایی است. درصد بالایی از این مادران از کشور چین به کانادا می آیند تا پروسه زایمانشان را طی کرده و برای فرزندشان پاسپورت کانادایی بگیرند.در ایران سفر چهره های سرشناس هنری برای زایمان در کانادا بیش از باقی افراد زیر ذره بین رسانه ها رفته و مورد نقد قرار گرفته است، در حالی که بسیاری از افراد در سالهای اخیر این اقدام را انجام می دهند و به فرزندشان پاسپورت کانادایی اهدا می کنند، یکی از دفاتر خدمات مسافرتی که به صورت تخصصی بسته های توریسم تولد می فروشد، می گوید در بعضی مواقع 90 درصد مسافران پروازهایی که به مقصد کانادا انجام می شود مادران بارداری هستند که به قصد زایمان در کانادا ویزای گردشگری می گیرند.وقتی که پروسه زایمان طی شد، مراحل دریافت پاسپورت با پر کردن چند فرم در بیمارستان طی می شود و در نهایت مبلغی حدود 80 دلار کانادا جهت صدور پاسپورت از والدین دریافت می شود و دو هفته پس از تولد نوزاد پاسپورت تحویل خانواده می شود. اما این کودک برای ورود به ایران هم باید پاسپورت ایرانی داشته باشد که این پروسه هم باید بلافاصله پس از زایمان و با ارسال مدارک مربوطه به ایران انجام شود تا هنگام ورود به ایران مشکلی برای نوزاد به وجود نیاید.توریسم تولد هرچند برای اتباع کشورهایی مثل ایران و چین حکم هدیه ای ارزشمند به نسل بعدی را دارد، اما در کشور مقصد در طولانی مدت می تواند موجب بروز چالشهایی شود. علت مخالفت اعضا پارلمان کانادا با این قانون بدون قید و شرط هم همین است.</description>
                <category>Farzane Ghobadi</category>
                <author>Farzane Ghobadi</author>
                <pubDate>Sun, 23 Jun 2019 11:29:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوتردام و بازار تبریز</title>
                <link>https://virgool.io/@HodHod/%D9%86%D9%88%D8%AA%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2-abh560g6eeoo</link>
                <description> از آثار تاریخی مهجور تا انتقادهای بی‌اساسهفته پیش خبر آتش‌سوزی بازار تبریز بسیاری از ایرانیان را متاثر کرد. بازاری که به عنوان بزرگترین بازار سرپوشیده دنیا در فهرست میراث‌جهانی یونسکو به ثبت رسیده است. بازاری پر از دالان‌ها و حجره‌هایی که هر کدام به شکلی نماینده هنر و معماری اصیل و فاخر ایرانی هستند. بازار تبریز حکم ستون فقرات این شهر را دارد و قطعا آسیب دیدن آن برای بسیاری از مردم این شهر و همچنین ایرانیان سایر شهرها اتفاقی تلخ و دردناک است. کمتر از یک ماه پیش از آتش‌سوزی بازار تاریخی تبریز، کلیسای نوتردام در پاریس نیز دچار حریق شد. افراد و شخصیت‌های بسیاری در سطح جهان به حادثه نوتردام واکنش‌ نشان دادند و از تخریب این اثر تاریخی که در فهرست میراث جهانی یونسکو به ثبت رسیده، ابراز تاسف کردند. ایرانیان هم از این قاعده جهانی مستثنا نبودند. آنها که این کلیسای تاریخی را از نزدیک دیده بودند خاطراتشان را با این بنا مرور کردند و آنها که فیلم و انیمیشن و کتاب مرتبط با این بنا را به خاطر داشتند هم با یادآوری شخصیت گوژپشت نوتردام نسبت به این حادثه واکنش نشان دادند. همان روزها که نوتردام در صدر خبرها بود، عده‌ای که همیشه ساز مخالف به دست دارند، شروع به انتقاد کردند که شما چرا این واکنش را به تخریب فلان اثر تاریخی ایران نشان نمی‌دهید؟ چون این اثر در اروپاست اینقدر ابراز تاسف می‌کنید؟ کاش همان اندازه که برای نوتردام متاسفید برای فلان اثر تاریخی ایران هم متاسف بودید و مواردی از این دست. پس از آتش‌سوزی بازار تبریز، ساز مخالف به دستان و همیشه منتقدان باز آمدند و با هشتگ «ببخشید که اسمت نوتردام نیست» شروع به انتقاد کردند که چرا ایرانیانی که برای نوتردام مرثیه‌ها سرودند و ابراز تاسف کردند، حالا در مقابل آتش‌سوزی بازار تبریز سکوت کرده‌اند و داد سخن سر نمی‌دهند و مرثیه نمی‌سرایند...ذکر چند نکته بهانه این یادداشت شد تا شاید تلنگری باشد برای ما که اینقدر نسبت به بناهای تاریخی و به طور کلی تاریخ و هویتمان بی‌توجهیم و وقتی کسی نسبت به یک حادثه که جهان را درگیر کرده هم واکنش نشان می‌دهد، او را به باد انتقاد می‌گیریم که چرا به آثار وطنت توجه نمی‌کنی. حالا که قرار بر مقایسه است، بهتر است این دو حادثه را از زوایای دیگری هم با هم مقایسه کنیم:1. پس از آتش‌سوزی نوتردام، رییس جمهور فرانسه در تلویزیون حاضر شد و گفت کار بازسازی کلیسای نوتردام تا ۵ سال دیگر به اتمام خواهد رسید. این در حالی است که فرانسه مدتهاست با تظاهرات گسترده مردم در شنبه‌های سیاه روبروست و رییس جمهور می‌توانست به همین بهانه از زیر بار واکنش به چنین حادثه‌ای شانه خالی کند و شاید کسی از او که کشورش درگیر تنش است انتظار هم نداشت که نسبت به چنین حادثه‌ای واکنشی سریع نشان دهد.در ایران اما سه روز پس از آتش‌سوزی بازار تبریز رییس سازمان میراث‌فرهنگی تنها به ابراز همدردی اکتفا کرده و پیامی در کانال تلگرامی این سازمان منتشر کرده است. هیچ یک از مسئولان کشور نیز گویی از این حادثه حتی متاثر هم نشده‌اند. ایران همان کشوری است که گردشگری‌اش بر پایه آثار تاریخی آن استوار است و سالهاست شعار جایگزینی درآمد حاصل از گردشگری به جای درآمد نفتی در آن بلند است و در عمل هیچ رفتاری که در راستای این شعار باشد دیده نمی‌شود.2. یک شاهکار ادبی توسط ویکتور هوگو نویسنده شهیر فرانسوی با محوریت کلیسای نوتردام نگاشته شده که به زبانهای مختلف ترجمه شده است. چند فیلم و انیمیشن بر پایه این رمان ساخته شده است که در سطح جهان منتشر شده و به زبانهای مختلف دوبله شده است. حالا امروز مردم دنیا با شنیدن نام نوتردام به یاد گوژپشت نوتردام هوگو می‌افتند. بسیاری از کاربران توییتر هنگام بروز آتش‌سوزی بارها و بارها نام « کازیمودو » (گوژپشت معروف کلیسای نوتردام) را توییت کردند و یاد او را زنده کردند. حال ببینیم در مورد بازار تبریز چند کتاب نوشته شده و به زبانهای مختلف ترجمه شده است؟ چند فیلم در تبریز و در بازار تبریز و با محوریت این اثر جهانی ساخته شده است؟ اگر فیلمی ساخته شده و یا کتابی نگاشته شده چقدر در شهرهای دیگر ایران دیده شده و مورد توجه قرار گرفته است؟ چقدر برای تبلیغ و معرفی این مجموعه ارزشمند تاریخی در سطح جهان تلاش شده است؟ در مورد بناهای تاریخی دیگر شهرها چطور؟ واقعیت این است، نام «بازار تاریخی تبریز» هیچ کلیدی را در ذهن مردم ایران روشن نمی کند. هیچ تصویری را در ذهن ایرانیان تداعی نمی‌کند. و این خلاء بزرگ محدود به یک مجموعه تاریخی به نام «بازار تبریز» نیست، بلکه تمام آثار تاریخی ایران از این مهجوریت رنج می‌برند. هنوز بسیاری از ایرانیان حتی نام آثار تاریخی‌شان را نمی‌دانند، چه رسد به خاطره‌ای یا ذهنیتی از این آثار.چندی پیش در جریان یک رویداد گردشگری به نام «ماکوگرام» برگزار کنندگان به سراغ مردم رفتند و از آنها پرسیدند: «ماکو کجاست؟» بسیاری از مردم پاسخشان این بود: «در کشور آذربایجان» ، «در یکی از کشورهای همسایه» ، « نمی‌دانم» و پاسخ‌هایی از این دست. جالب است بدانید که در شهر مرزی ماکو در آذربایجان غربی، دو اثر «قره‌کلیسا و کلیسای زُر زُر» که در فهرست میراث جهانی یونسکو به ثبت رسیده اند قرار دارند. وقتی کسی از وجود شهر ماکو در ایران خبر ندارد طبیعی است که آثار جهانی آن را هم نشناسد. 3. تفاوت در میزان واکنش‌ها به دو حادثه نوتردام و بازار تبریز را از منظری دیگر هم می‌توان بررسی کرد: «رسانه‌ها». همزمان با آتش‌سوزی نوتردام، چند رسانه معتبر و پر مخاطب بین‌المللی این خبر را به عنوان خبر فوری پوشش دادند و به طور زنده تصاویری از محل حادثه را منتشر کردند. توریست‌ها، خبرنگاران و شهروندان پاریس تصاویری از زوایای مختلف این حادثه را در شبکه‌های اجتماعی منتشر کردند. مدیران شهری پاریس و مسئولان بلندپایه فرانسه به حادثه واکنش نشان دادند و... یک ماه بعد اما بازار تبریز در آتش می‌سوزد، چند عکاس از خبرگزاری‌ها به محل حادثه اعزام شده اند. تصاویر بی‌کیفیت از محل حادثه مخابره می‌شود. رسانه‌ها خارج از ساعت کاری هستند و واکنشی به حادثه ندارند، فقط شیفت شب برخی خبرگزاری‌ها حادثه را از راه دور پوشش می‌دهند. تلویزیون طبق معمول همیشه دیر رسیده و خبر را فردای حادثه در بخش خبری نیمروزی شبکه سراسری اعلام می‌کند. آتش‌سوزی بازار تبریز برای رسانه‌ها خبر فوری نیست. روزنامه‌ها سیاست‌زدگی‌شان را برای هزارمین بار به رخ می‌کشند. آتش‌سوزی بازار تبریز تیتر یک تعداد معدودی روزنامه می‌شود و تمام.4. شاید بد نباشد حالا که صحبت از آتش‌سوزی بناهای تاریخی است، مروری به حادثه آتش‌سوزی در موزه ملی برزیل هم داشته باشیم. موزه‌ای که با حدود 20 میلیون شی تاریخی به زعم صاحبنظران اهمیتی بیشتر از موزه بریتانیا داشت. این موزه شهریور ماه سال 97 در آتش سوخت. اما واکنش‌های جهانی به این موزه به اندازه نوتردام نبود. چرا؟ اهمیت تاریخی آن کمتر بود؟ آثار کم ارزشی در آن نگهداری می‌شد؟ بنای آن کم اهمیت‌تر از نوتردام بود؟ خیر. این بنا جایی در ذهن مردم جهان نداشت. بسیاری از مردم نخستین بار بعد از آتش‌سوزی از وجود چنین موزه‌ای مطلع شدند. طبیعی است که وقتی خاطره و تصویری از یک بنا نداریم، نسبت به تخریبش هم واکنش کمتری نشان خواهیم داد. بسیاری از بناهای ارزشمند و تاریخی ایران از مهجوریت رنج می‌برند. هیچ فیلمسازی با محوریت آنها فیلم نمی‌سازد تا نامشان گوشه ذهن آدمها حک شود. هیچ نویسنده‌ای کتاب پر مخاطبی در موردشان نمی‌نویسد. بناهای تاریخی ایران تنها در کتابهای نفیسی که عکاس‌ها از عکس‌های هنری‌شان منتشر می‌کنند حضور دارند. در بروشورهای پر اشتباهی که ادارات کل میراث‌فرهنگی در آستانه نوروز برای گردشگران منتشر می‌کند. در تصاویری که این روزها در جولان انبوه هلی‌کم ها از فرازشان گرفته می‌شود، تصاویری که هیچ نقطه پررنگی در ذهن هیچ مخاطبی از خود به یادگار نمی گذارد. آثار تاریخی ایران مهجورند. این حقیقت را بپذیریم و اینقدر به واکنش‌های طبیعی به تخریب اثری که ردی پر رنگ در ذهن همه مردم دنیا دارد، انتقاد نکنیم. </description>
                <category>Farzane Ghobadi</category>
                <author>Farzane Ghobadi</author>
                <pubDate>Mon, 13 May 2019 15:05:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند قانون ساده برای همسفر شدن با کودکان</title>
                <link>https://virgool.io/@HodHod/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86-gvfiqplav8ma</link>
                <description> مسافران کوچولوفریادهای بی‌امانی که کابین هواپیما را قُرُق کرده، نق زدنهای ناتمام، بهانه‌گیری برای غذا و گله از گرما و سرمای هوا، خستگی و کلافگی، گریه و بی‌قراری درست زمانی که بزرگترها در حال گذراندن بهترین لحظات سفر هستند و مواردی از این دست را تمام کسانی که یک بار با کودکی همسفر شده‌اند، تجربه کرده‌اند. بسیاری از ما تجربه سفرهای طولانی در هواپیما با صدای جیغ و گریه بچه‌ها را داشته‌ایم، یا از صدای فریادهای مادری که سعی می کند کودکش را در راهروهای قطار مهار کند، کلافه شده‌ایم. اما شاید ندانیم که بسیاری از این مشکلات ریشه در ناآگاهی بزرگترها از دنیای کودکان در سفر دارد. بزرگترهایی که گاهی در برنامه‌ریزی سفر کودکان را نادیده می‌گیرند و این نادیده گرفتن نیازها و احوالات بچه ها باعث ایجاد مشکلاتی می‌شود که به شکل بهانه‌گیری و گریه و کج‌خلقی بروز می‌کند. این مشکلات تنها با اهدای یک بازی فکری که مهمانداران برای آرام کردن بچه‌ها کنار گذاشته‌اند، حل نمی‌شود. بچه ها در طول سفر نیاز به توجه بیشتر و پیش از هر چیز نیاز به آمادگی برای مواجهه با چالشی به نام «سفر» دارند. بچه‌ها همسفران خوبی هستند، اگر... در کنار این «اگر» می‌توان بی‌نهایت جمله نوشت که بسیاری از بزرگترها هنگامی که با کودکان همسفر می‌شوند، به آنها توجه نمی‌کنند. کودکان مسافرانی هستند با خواسته‌ها و نیازهای نه چندان عجیب و پیچیده که بی‌توجهی به آن می‌تواند یک سفر هیجان‌انگیز را تبدیل به سمفونی جیغ و گریه و بهانه‌جویی کند. زمانی که در حال برنامه‌ریزی دقیق برای لحظه به لحظه سفر هستید و تمامی جوانب را برای داشتن سفری دلچسب می‌سنجید، چقدر به این سوال ‌اساسی فکر می‌کنید که در این سفر به بچه ها هم خوش می گذرد؟ در برنامه‌ریزی‌ها چقدر به علایق کودکان توجه می‌کنید؟ آیا در زمان بندی‌ها به میزان طاقت بچه‌ها و توان و انرژی آنها فکر می‌کنید؟ در بار و بندیل سفر سهم بچه‌ها چقدر است؟ اگر تصمیم دارید با کودکتان سفری حتی کوتاه را تجربه کنید، پیش از هر چیز بهتر است او را به عنوان یک همسفر بپذیرید و در تصمیم گیریها دخیل کنید تا به همان میزان که شما از سفر لذت می‌برید، کودکتان هم با چنته پر و پیمانی از خاطرات خوش به خانه برگردد. بچه‌ها در طول سفر دوست دارند از تجربه‌هایشان برایتان بگویند، بخشی از زمان‌بندی سفر را برای هم‌صحبتی با آنها در نظر بگیرید. توجه به همین دو مورد ساده می‌تواند مقدار قابل توجهی از بهانه‌جویی بچه‌ها را کم کند. برای مشکلات و چالش‌هایی که در طول مسیر ممکن است با بچه‌ها داشته باشید راهکارهای متعددی وجود دارد. مهمترین مشکلی که ممکن است برای کودکان در سفرهای هوایی ایجاد شود، جیغ و بی‌قراری آنها به ویژه هنگام برخواستن و فرود آمدن هواپیماست. این مسئله غالبا به دلیل دردی است که اختلاف ارتفاع در گوش بچه‌ها ایجاد می‌کند، کافیست کمی پنبه به همراه داشته باشید و آنها را هنگام برخواستن هواپیما ( take-off ) و فرود  (Landing)  در گوش آنها قرار دهید تا نه گوش بچه‌ها اذیت شود و نه گوش مسافران هواپیما. سرگرم کردن بچه‌ها در طول سفر نیاز به کمی خلاقیت و مقداری حوصله دارد که در بیشتر مواقع بزرگترها از آن بی‌بهره‌اند. شرکتهای هواپیمایی و ریلی با آماده کردن بسته های اسباب بازی و یا حتی در نظر گرفتن محلی برای بازی بچه ها سعی می کنند فضایی فراهم کنند تا بچه ها هم از سفر لذت ببرند. مسافران کوچک معمولا برای خوردن غذا در سفر بیش از زمانهای دیگر بدقلقی می‌کنند، برخی شرکتهای هواپیمایی در منوی غذایی خود گزینه‌های مخصوص و مناسب ذائقه بچه ها دارند و سعی می کنند با میان وعده‌های خاص آنها را غافلگیر کنند. توجه ویژه به ذائقه و رژیم غذایی بچه‌ها در طول سفر می‌تواند بخشی از مشکلات احتمالی را حل کند. بعضی از بچه‌ها که تجربه کمتری در پرواز دارند، ترسهایشان را تبدیل به فریاد می‌کنند. برای بعضی هم فضای تنگ و بسته هواپیما با صندلی‌های در هم فشرده که امکان ماجراجویی و شیطنت را از آنها می‌گیرد، قابل تحمل نیست و بهانه‌جویی و گریه تنها خروجی این شرایط است. بهتر است هنگام تهیه کارت پرواز از متصدی کانتر بخواهید که صندلی های کنار پنجره را برایتان در نظر بگیرد تا پنجره کوچک هواپیما برای کودکتان تبدیل به جاذبه‌ای برای کشف دنیا از ارتفاع چندهزار پایی شود. اگر با اتومبیل شخصی سفر می‌کنید، سعی کنید صندلی راحتی برای کودکان در اتومبیل قرار دهید تا او مجبور نباشد در صندلی که برای بزرگترها طراحی شده سفری کلافه کننده را تجربه کنند. به محض اینکه اولین نشانه‌های بی‌حوصلگی را در چهره یا کلامش دیدید توقف کنید تا کمی در هوای آزاد راه برود، بدود و انرژی‌اش را تجدید کند. در سفر با قطار به جای تلاش برای محدود کردن او روی صندلی یا در کوپه کوچک قطار، همراهش شوید تا دنیای درون و بیرون قطار را کشف کند. در صورت امکان دوربینی در اختیارش بگذارید تا از مناظر بیرون و یا فضای داخلی قطار عکاسی کند، خواهید دید که سفر برای او و شما چقدر جذاب و دلنشین خواهد بود. فضای موجود در قطار قابلیت این را دارد که سفری ماجراجویانه و پرهیجان برای بچه‌ها رقم بزند، شاهد این جمله هم خاطراتی است که تمام بزرگترها از سفرهای کودکانه‌شان با قطار دارند.پ.ن 1: این مطلب آبان ماه سال گذشته در هفته‌نامه مسافر منتشر شدپ. ن 2:با توجه به رسیدن نوروز و فصل سفر ایرانی‌ها فکر کردم شاید خوندنش خالی از لطف نباشه</description>
                <category>Farzane Ghobadi</category>
                <author>Farzane Ghobadi</author>
                <pubDate>Thu, 28 Mar 2019 22:58:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کودکی‌هایی که لای زباله‌ها گم می‌شود</title>
                <link>https://virgool.io/@HodHod/%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%84%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%87%D9%87%D8%A7-%DA%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF-g5pttx54opsw</link>
                <description> کیسه‌های بزرگ سفید و آلونک‌های کوچک در دل کوهی از زباله؛ زباله، زباله، زباله. کودکانی میان کوه‌های متصل زباله تردد دارند و تعدادی هم ایستاده‌اند، خم می‌شوند و بالا می‌آیند. تعدادی کامیون منتظر هستند تا تفکیک تمام شود؛ قوطی‌های فلزی نوشیدنی در یک کیسه، بطری‌های پلاستیکی در کیسه‌ای دیگر و... .سر هر کیسه هم یک قامت لاغر و سیه‌چرده و خسته ایستاده که مدام خم می‌شود، با دست‌هایش، انبوه زباله‌های زیر پا را می‌کاود، از میانشان تکه‌ای برمی‌دارد و داخل کیسه می‌اندازد. آلونک‌ها کنار هم ردیف شده‌اند. در محوطه مقابل آلونک‌ها، چندین تن زباله با دست تفکیک می‌شود اما از این طلای کثیف، چیزی نصیب قدهای خمیده‌ای که کار دستگاه‌های تفکیک زباله را با دست انجام می‌دهند، نخواهد شد.مهمان‌نوازی اهالی گود میان کوه‌های زباله، تنها انگیزه‌ای‌است که می‌تواند حضور در این فضا را برای غریبه‌ها دلچسب ‌کند. لبخندشان به مهمانان، خوشرویی‌شان، تلاشی که در پنهان‌کردن دردشان دارند و مناعت‌طبعشان، آدم‌هایی را که در خیابان‌های شهر، با اکراه از کنارشان عبور می‌کنند، شرمنده می‌کند. از گوشه‌وکنار، به آنها نداهایی می‌رسد که «کارت‌ات رو نده دستش؛ حواست باشه ازت عکس نگیره بذاره تو اینترنت؛ اینا برن، شهرداری میاد جمع‌مون می‌کنه» اما با تمام این زنهارها دعوتشان به راه است برای صرف ناهار در آلونک محقر و باصفایی که با سلیقه، سقفش را با گل‌هایی پلاستیکی که از میان زباله‌ها بیرون کشیده‌اند، تزئین کرده‌اند و دیوارهای چرک‌مرده‌اش را با پارچه‌های رنگی پوشانده‌اند. کنار یکی از آلونک‌ها مرد، غرق صحبت است؛ انگار اصلا حواسش به زخم بزرگ دستش نیست!ـ دست‌ات چی شده؟(دستش را زیر کت نازکش پنهان می‌کند)ـ چیزی نیس؛ سوخته!ـ چرا نبستیش؟ـ خوب می‌شه؛ چیزی نشده که...ردّ تاول‌های بزرگی پشت دست مرد خودنمایی می‌کند؛ تاول‌هایی که یادگار یک دیگ آب جوش است؛ زخمی کهنه که به حال خود رها شده و حالا نشانه‌های عفونت در گوشه‌هایش پیداست. یک نفر زیر لب می‌گوید: «برن درمونگاه، می‌گیرنشون؛ می‌گن کارت ندارن. تو این دستگاه، چند نفر مریضن ولی نمی‌رن دکتر». و همین نقطه ضعف، دست کارفرما را برای هرگونه سوءاستفاده‌ای باز می‌گذارد.ـ چرا کارت اقامت ندارین؟ـ کارت اقامت و شناسنامه ما همین کیسه‌هاس که می‌گیریم دوشمون. اینا رو هرکس دستمون ببینه کاری باهامون نداره؛ اصلا نزدیکمون نمیان، حتی بهزیستی. اما بعضی‌ها هم میان بارمون‌و می‌گیرن، می‌برن!بین خودشان به مجموعه آلونک‌ها، «باسکول» و به میدانی که در آن زباله‌ها را در کیسه‌ها دسته‌بندی می‌کنند «دستگاه» می‌گویند. در این دستگاه‌ها انسان‌ها کار «دستگاه تفکیک زباله» را انجام می‌دهند؛ آن ‌هم بدون هیچ تجهیزات و امکانات بهداشتی و در بدترین شرایط ممکن؛ شرایطی که تنها به نفع کارفرماست. تنها دستگاه مکانیکی موجود در این محوطه، باسکولی‌است که زباله‌ها را با آن وزن می‌کنند. آنها که سواد خواندن و نوشتن دارند و حساب و کتاب بلدند، پای باسکول می‌ایستند. احسان‌الله پای یکی از باسکول‌ها ایستاده و حساب‌وکتاب‌ها پای اوست؛ «روزی یک‌تن زباله خشک وزن می‌کنم. تو این دستگاه 20نفر کار می‌کنن؛ 4تا بچه، 16تا آدم بزرگ؛ اینا می‌رن جمع می‌کنن می‌آرن، جدا می‌کنن، من وزن می‌کنم و بهشون پول می‌دم.»از آن سو یکی دیگر از کارگرها می‌گوید: «بچه رو که از شیر مادر می‌گیرن، می‌فرستن اینجا برای کار. اینجا از بچه 5ساله تا پیرمرد 70ساله کار می‌کنه». بیشتر، اهل هرات هستند و دور و نزدیک، یک نسبت فامیلی با هم دارند و شاید همین نسبت خونی، بهانه‌ای شده باشد برای کنار هم ماندنشان؛ شاید هم راهی برای تحمل دردی مشترک؛ غربت، اقامت غیرقانونی، جنگ‌زدگی و... . اینها دردهای مشترک اهالی گاراژهای حاشیه تهران است؛ همان‌ها که هر روز، بی‌صدا، با قدم‌هایی سنگین و کیسه‌ای از روزمرگی‌های ما به دوش، از کنارمان عبور می‌کنند.زباله‌ها که تفکیک شد، کامیون‌ها سر می‌رسند. یک کامیون، بطری‌ها را می‌برد، یک کامیون، ضایعات ساختمانی را، دیگری کارتن‌ها و مقواها را و یکی هم ظروف پلاستیکی یک‌بارمصرف را! بچه‌ها هم می‌ایستند به تماشای دورشدن دسترنج یک روزشان؛ «از ساعت 3بعدازظهر می‌ریم تا 12شب. تا برگردیم و بخوابیم، 4شب (صبح) شده. روزی 50تومن بهم می‌دن؛ بستگی داره چه‌قد کار کنم؛  300 ـ200 کیلو جمع کنم می‌شه 60ـ50تومن».البته این مبلغ، به دست بچه‌ها نمی‌رسد؛ کارفرما، بخشی از آن را مستقیم برای خانواده‌شان در هرات می‌فرستد و مابقی دستمزد هم می‌شود عوارض ماهانه‌ای که باید به سازمان بدهند برای کار که همان جمع‌کردن زباله است. سرکارگر از هر نفر ـ بسته به منطقه‌ای که در آن کار می‌کند (زباله جمع می‌کند) ـ بین یک‌میلیون و 50 تا یک میلیون و 500هزار تومان دریافت می‌کند، به پیمانکار می‌دهد و مجوزی برای کارگران می‌گیرد که مهر و امضای کارفرما روی آن درج شده؛ مجوزی که البته متضمن امنیت شغلی نیست؛ «یه‌بار من‌و گرفتن؛ چون تو منطقه خودم نبودم»؛ «گاهی کنار اتوبان و خیابون، بچه‌ها رو ماشین می‌زنه و فرار می‌کنه.»هر کدام از کارگرهای این گاراژها محدوده خاصی برای کارکردن دارند؛ طبق کارتی که کارفرما برایشان صادر می‌کند! و اگر از محدوده‌شان خارج شوند، تنبیه می‌شوند (یا بارشان توقیف می‌شود و یا دستگیر می‌شوند و دیگر حق کار ندارند. بعضی هم رد مرز می‌شوند). هر کدام از دستگاه‌ها و گاراژها مختص یک منطقه است.در واقع یک شبکه وسیع با برنامه‌ای پیچیده، کار تفکیک زباله‌های خشک تهرانی‌ها را به عهده دارد. شهرداری، پروژه تفکیک مناطق مختلف تهران را به مناقصه می‌گذارد. شرکتی که در مناقصه برنده می‌شود، مناطق را به ناحیه‌های مختلف تقسیم می‌کند و هر ناحیه را به یک کارفرما می‌سپارد؛ کارفرمایی که موظف به ارائه نتیجه مطلوب است: «تفکیک زباله‌های خشک یک منطقه».البته مدیران سازمان مدیریت پسماند اعلام می‌کنند که تنها ماشین‌های مخصوص این سازمان و کیوسک‌هایی که در سطح شهر برای این منظور طراحی شده‌اند، وظیفه جمع‌آوری و تفکیک زباله خشک را بر عهده دارند و کیسه‌بردوشان پایتخت، درواقع به «دزدی زباله» مشغولند. کارگرها هر روز راس یک ساعت خاص سوار بر کامیون، از گاراژ به محل کارشان در سطح شهر می‌روند. هر کدام می‌دانند در چه خیابانی باید از کامیون پیاده شوند و سراغ سطل‌های زباله بروند. هیچ‌کس اجازه ورود به محدوده دیگری را ندارد. هر کس فقط مجاز به فعالیت در منطقه‌ای‌است که روی کارتش درج شده. حوالی نیمه‌شب و پایان ساعت کاری، کامیون‌ها سر می‌رسند. کارگرها کیسه‌های بزرگی را که در طول روز پرکرده‌اند و گوشه یک کوچه بن‌بست یا کنار یک پیاده‌رو کم‌تردد دپو کرده‌اند، بار کامیون می‌کنند و خودشان هم روی تمام کیسه‌ها، بالای اتاقک بدون سقف کامیون می‌نشینند تا برگردند به گاراژ.میان خاطرات کارگرها مواردی هست که می‌گوید یک نفر از بالای کامیون سقوط کرده و کمر یا پایش شکسته و یا کامیون تصادف کرده و کارگران، آسیب‌دیده‌اند؛ در چنین مواردی کارفرما تعهدی در قبال کارگر ندارد و شاید اگر انصاف به خرج دهد اجازه گذراندن دوران درمان را در آلونک داخل گاراژ به کارگر مصدوم بدهد.خالقان پدیده زباله‌گردیتهران چند سالی است با پدیده‌ای عجیب و منحصربه‌فرد روبه‌روست؛ انسان‌هایی که سر در سطل‌های بزرگ زباله دارند و کار تفکیک زباله‌های ‌تر از خشک را انجام می‌دهند؛ کاری که در تمام دنیا توسط شهروندان در منازل یا پس از جمع‌آوری زباله‌ها از سطح شهر، در محلی خاص که الزاما از شهر دور است صورت می‌گیرد اما در پایتخت ما، چنین فرهنگی وجود ندارد و همین زمینه‌ای شده تا انسان‌ها کار دستگاه‌های بزرگ تفکیک زباله را در بدترین شرایط و به بدترین شکل ممکن انجام دهند. تهرانی‌ها عادت کرده‌اند؛ به ردشدن از کنار قامت‌های خمیده‌ای که با دست، زباله‌ها را به کناری می‌زنند و پی بطری آب و قوطی نوشیدنی و تکه‌های مقوا و... چشم می‌دوانند! این کودکان و مردان نامرئی شهر تبدیل به زخمی شده‌اند که انگار وجودش باعث آزرده‌شدن وجدان کسی نمی‌شود.هنوز اهالی پایتخت این را نمی‌دانند که تک‌تک آنها در بروز و شکل‌گیری پدیده «زباله‌گردی» تا چه حد نقش دارند و چقدر راه را برای پیمانکاران متخلفی که به‌راحتی برنده مناقصه پروژه‌های تفکیک زباله می‌شوند، باز می‌کنند. سبک زندگی تهرانی‌ها، پدیده‌ای را در این شهر به وجود آورده که در هیچ جای دنیا با این وسعت وجود ندارد. از سوی دیگر خلأ‌های قانونی و بعضی تخلف‌ها موجبات سوءاستفاده‌ها از انسان‌هایی را فراهم کرده که تنها جرمشان، نداشتن اوراق هویت و اقامت است. و شاید بد نباشد که این بار وقتی کیسه بزرگ متحرکی را در شهر دیدیم، از خود بپرسیم که  چرا با  بعضی انسان‌ها چنین معامله‌ای می‌شود؟خانمی جوان یک کیسه نان خشک را آرام کنار سطل بزرگ زباله می‌گذارد و به سمت اتومبیلش می‌رود. او در مورد زباله‌گردها معتقد است: «شهرداری باید به وضعیت‌شون رسیدگی کنه؛ ما که کاری نمی‌تونیم براشون بکنیم! با این شرایطی که کار می‌کنن حتما ایدز و هپاتیت دارن دیگه» و خانم همراهش معترضانه می‌گوید: «می‌آن نایلونای زباله رو پاره می‌کنن، توی کیسه‌ها رو می‌گردن. من چند بار زنگ زدم 137 که بیان ببرنشون».آدم‌هایی که جبر زمانه روزهای سیاهی را برایشان رقم زده؛ روزهایی که به‌دوش‌کشیدن طلای کثیف در خیابان‌های شهر، مساوی شده با طردشدن‌شان؛ آن هم از سوی تولیدکنندگان همین زباله‌ها. مددکار جمعیت امام علی(ع) از روزی می‌گوید که در طرح «کعبه کریمان»* سراغ کودکان زباله‌گرد رفته‌اند وپی آرزوهایشان را گرفته‌اند. از آرزوهای بچه‌ها می‌گوید و انگار صدایشان در گوش تو هم می‌پیچد؛ «کاش من‌م مثل بقیه باشم»؛ «کاش مردم این‌جوری نگام نکنن»!قرارداد پیمانکاران متخلف فسخ می‌شودمافیای طلای کثیف بسیار پیچیده است و هیچ‌کدام از مدیران شهری هم منکر وجود چنین مافیایی نیستند اما با وجود بازدارنده‌هایی که برای کوتاه‌کردن دست کارفرمایان و پیمانکاران متخلف به ‌کار گرفته می‌شود، گاراژهای غیرمجاز همچنان در حاشیه تهران به کار خود مشغولند. مهندس عبدولی ـ سرپرست سازمان مدیریت پسماند ـ درخصوص نظارت بر عملکرد پیمانکارانی که برنده مناقصه پروژه‌های تفکیک زباله در مناطق 22گانه شهر تهران می‌شوند، به همشهری می‌گوید: «نظارت بر عملکرد پیمانکاران، به عهده مناطق است و سازمان مدیریت پسماند شهرداری تهران بر عملکرد مناطق، نظارت عالیه دارد.در قراردادهایی که با پیمانکاران منعقد می‌شود صغر و کبر سن کارگران ممنوع است. در صورت تخلف از بندهای قرارداد، پیمانکاران، جریمه و در نهایت، خلع‌ید می‌شوند. البته پیگیری و برخورد با گاراژهای غیرمجاز، به عهده مناطق است و ما نقشی در این زمینه نداریم». عبدولی درخصوص اینکه آیا برای پیمانکاران جریمه‌ای که موجب توقف تخلف شود در نظر گرفته می‌شود یا خیر، می‌گوید: «هر ساله چندین قرارداد مناقصه به علت تخلفات پیمانکاران، فسخ می‌شود و شرکت‌های متخلف از ادامه کار و شرکت در مناقصات محروم می‌شوند».کارفرما تخلف می‌کند، کارگر دستگیر می‌شودبعضی کارفرماها برای آلونک‌ها حتی از کمترین امکانات هم دریغ می‌کنند. اصولا کارگرها به کمترین‌ها قانع‌ هستند؛ کارفرما هم این را خوب می‌داند! آنها به هیچ چیز اعتراض ندارند؛ کارفرما هم این را خوب فهمیده است!یک اجاق خوراک‌پزی در آلونک‌ها نقش بخاری را هم دارد؛ «از صبح روشن‌شون می‌کنیم تا شب. موقع خواب خاموش می‌کنیم چون خطرناکه». یکی از همین آلونک‌ها سال گذشته درست در همین روزها 2کودک زباله‌گرد (احد و صمد) را به کام آتشی کشاند که یکی از عواملش، ساخت غیراصولی آلونک‌های کارگری در دل زباله‌ها بود.حالا هم نجیب در کنار یک بخاری هیزمی قدیمی نشسته و در جواب سؤال «هیزمش رو از کجا جور می‌کنید؟» ‌نگاهش را به گلیم نخ‌نمای اتاق می‌دوزد و می‌گوید: «از همین دوروبر؛ خدا بزرگه»! دستگاه‌ها هیچ‌کدام حمام ندارند و هفته‌ای یک‌بار ـ آن هم صبح جمعه که کار کمتر است ـ حمام عمومی روستاهای اطراف، می‌شود پناه کارگرها برای زدودن آلودگی‌های یک شهر از دست و چهره و شانه‌هایشان.رحمت، کنار یک آفتابه پلاستیکی چنبره زده و سیب‌زمینی بزرگی را که در دستان یخ‌زده‌اش گرفته، پوست می‌گیرد. گاهی هم کمی آب از آفتابه روی تن گل‌آلود سیب‌زمینی می‌ریزد؛ «ناهار، آبگوشت داریم. من وسایل‌و آماده می‌کنم، برادرم غذا رو می‌پزه.» بقیه هم شروع می‌کنند به ‌گفتن از دستپخت یاراحمد و دعوتمان به ناهار. هیچ‌کدام از کارگرها تصور هم نمی‌کند که دسترنجش کجای این شهر، قامت کدام برج و ساختمان را بلندتر می‌کند اما همه‌شان این را خوب می‌دانند که اگر قرار به تنبیه و جریمه باشد، آنها باید تاوان تخلف کارفرما را بدهند.کارگر است که اخراج می‌شود، ردّ مرز می‌شود و امیدش، ناامید می‌شود. و پیمانکاران دوباره آگهی مناقصه‌ای را دنبال می‌کنند که پروژه تفکیک زباله در مناطق مختلف تهران را به بخش خصوصی واگذار می‌کند. پیمانکار در صورت برنده‌شدن در مناقصه در 2دوره یکساله، می‌تواند پروژه تفکیک زباله را در یک منطقه از کلانشهر تهران به عهده بگیرد. حال اینکه حسن انجام کار در این قراردادهای میلیاردی چگونه تعریف می‌شود که انسان‌ها این‌چنین زیر بار سنگینش کمر خم می‌کنند، سؤالی‌است که طرفین قراردادها باید به آن پاسخ دهند.* طرحی که در روز 13رجب توسط جمعیت امام علی(ع) برگزار می‌شود و در آن آرزوی کودکان محروم و بیمار توسط خیرین برآورده می‌شود.پ.ن: این گزارش در تاریخ 9 دی 96 در روزنامه همشهری منتشر شده است</description>
                <category>Farzane Ghobadi</category>
                <author>Farzane Ghobadi</author>
                <pubDate>Mon, 24 Dec 2018 02:18:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آ. مثل آتش؛ ب. مثل بخاری</title>
                <link>https://virgool.io/@HodHod/%D8%A2-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%A2%D8%AA%D8%B4%D8%9B-%D8%A8-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D8%B1%DB%8C-lt7xsigckwti</link>
                <description>  بخاری نفتی شاید زمانی یک وسیله گرمایشی بود، اما حالا کابوسی است که خواب از چشم کلاسهای درس گرفته، کلاسهایی که خسته اند از تماشای هروله زدن بچه ها میان زبانه های آتش، اما انگار قرار نیست کسی نقطه ای بگذارد بر پایان این قصه تلخ و تکراری زمستان کلاسهای درس. قصه دوباره و هزار باره تکرار می شود، بچه ها دور بخاری کوچک کلاس جمع شده اند تا دستان سرمازده شان را با جان کم جان بخاری نفتی گرم کنند، اما شعله ها زمستان را برای همیشه سنجاق می کنند به زندگی شان. هنوز زمستان نشده، نامی دیگر بر لیست بلند بالای کلاسهایی که بخاری نفتی شان بلای جان بچه ها شد، اضافه شد. خبر تلخ اینبار از زاهدان مخابره شد، با همان کلیدواژه ها: دبستان، بخاری نفتی، کلاس، سوختگی شدید، بچه ها... بچه هایی که معصومانه از بی رحمی آتش به زیرمیز پناه برده بودند، شاید آتش را نمی شناختند، شاید هنوز معلم برایشان از آتش نگفته بود، شاید به خیالشان آتش هم مثل زلزله کوتاه و تمام شدنی آمده بود. اما لهیب آتش یکی پس از دیگری، کودکی شان را برد و قصه تمام شد. این قصه بارها تمام می شود و دوباره از همان نقطه قبلی آغاز می شود. از بخاری، از کلاس، از دستهای سرمازده بچه ها، از واژگونی، از بی مسئولیتی، از بودجه ای که نیست، از جانهای ارزان بچه ها و قولهای گران مدیران. سید محمد بطحایی وزیر آموزش و پرورش می گوید: «هم اکنون 20 درصد کلاس های آموزشی از وسایل گرمایشی غیراستاندارد استفاده می کنند که باید به سرعت آنها را جمع آوری کنیم.» طبق آمار وزیر از نزدیک به 500 هزار کلاس درس در کشور، 150 هزار کلاس همچنان با بخاری نفتی گرم می شوند. کلاسهایی که اغلب در مناطق کم برخوردار و یا روستایی قرار دارند. مدارسی که نه تنها وسایل گرمایشی غیر استاندارد دارند، که از تجهیزات اطفا حریق هم بی بهره اند.برای تجهیز و ایمن سازی مدارس مناطق کم برخوردار چندسالی است که ماده ای در قانون مالیاتی در نظر گرفته شده است، اما از حرف تا عمل و از ابلاغ تا اجرا فرسنگها فاصله است. ماده 78 قانون مالیاتی در سال 94 به دستگاهها ابلاغ شد اما هرگز به مرحله اجرا نرسید. در اين ماده آمده است به منظور برقراری عدالت آموزشی و اجرای اصل سی ام قانون اساسی و تجهيز كليه آموزشگاه های آموزش و پرورش با اولويت مناطق محروم و روستاها، می توان به سراغ بنگاه های اقتصادی وابسته به موسساتی رفت كه تاكنون از پرداخت ماليات معاف بوده اند. این موسسات طبق این قانون موظف به پرداخت ماليات مستقيم و ماليات بر ارزش افزوده هستند. منابع حاصله صرفا جهت توسعه عدالت آموزشی در اختيار وزارت آموزش و پرورش قرار می گيرد تا براساس آيين نامه ای كه به اين منظور تهيه و به تصويب هيات وزيران مي رسد، هزينه شود. اما وزیر در مورد دلایل اجرایی نشدن این قانون می گوید:« شركت‌هايی كه در حقيقت بايد مخاطب اين قانون قرار می گرفتند، به خاطر نقصی كه در قانون وجود داشت می توانستند مفری پيدا كنند و بگويند كه اين قانون شامل ما نمی شود. اما برخی از شركت ها هم بودند كه ديگر هيچ راه فراری نداشتند، بنده سه يا چهار جلسه با مسوولان وقت سازمان مالياتی كشور داشتم كه اين سازمان از محل فعاليت های آنها اين حق را به آموزش و پرورش برگرداند اما متاسفانه اين ماده قانونی هيچ عملكردی برای ما نداشت.»دبستان اسوه حسنه در زاهدان نخستین قربانی شعله های آتش نبود و با همتی که برای تجهیز و ایمن سازی مدارس بین متولیان امر وجود دارد، آخرین آن هم نخواهد بود. سالهاست که بخاریهای نفتی تلاششان را برای بیداریمان به کار گرفته اند و دریغ از اقدامی درخور برای نجات جان کودکان این سرزمین. مروری بر حوادث 20 سال اخیر در مدارس نقاط مختلف کشور سندی است بر این ادعا:سال 76 ،شفت، گیلانواژگونی بخاری نفتی باعث آتش سوزی در کلاس شد، 11 دانش آموز دچار سوختگی شدند، معلم کلاس که سوختگی 60 درصد داشت بعد از چند سال فوت کردسال 83، سفیلان، چهار محال و بختیاریبخاری نفتی باعث آتش سوزی در کلاس شد، 13 دانش آموز دچار سوختگی بالای 40 درصد شدند و معلم در این حادثه فوت کردسال 85، درودزن، فارسواژگونی چراغ علاءالدین کلاس باعث آتش سوزی شد.18  دانش آموز کلاس دوم دبستان دچار سوختگی شدید شدندسال 91، شین آباد، پیرانشهربخاری نفتی باعث آتش سوزی در کلاس شد، 28 دانش آموز دچار سوختگی شدند و یک نفر از دانش اموزان در این حادثه فوت کردسال95، شیروان، خراسان شمالیواژگونی بخاری نفتی در کلاس باعث آتش سوزی شد. به دلیل همزمانی این حادثه با زنگ تفریح خسارات جانی در پی نداشتسال 97، زاهدان، سیستان و بلوچستانهنگام ورود دانش آموزان به کلاس براثر برخورد یک دانش‌آموز با چراغ نفتی، این وسیله واژگون و باعث آتش سوزی در کلاس شد. 4 دانش آموز پیش دبستانی در این حادثه با سوختگی شدید پوستی و تنفسی فوت شدندباز داغ حادثه، باز تکرار فاجعه، باز وعده و قول رسیدگی، باز فراموشی تا سالها بعد و باز تکرار حادثه و قصه از نو... دختران درودزن و شین آباد شاهدان زنده این فراموشی ها هستند. آنها هنوز با خاطره و کابوس آن روز صبح در مدرسه زندگی می کنند، کابوسی که دست از سر زندگی شان بر نمی دارد گله مندند و رنجور از بی توجهی ها، هنوز نام بخاری نفتی تنشان را می لرزاند و هنوز خبر آتش سوزیها در کلاس و مدرسه، زخمشان را تازه می کند. زخمی که به یادگار از مدرسه ای دارند که می توانست با وجدانی بیدار و کمی مسئولیت پذیری، جایی امن و آرام باشد برای کودکی کردن. پ.ن: این مطلب در هفته‌نامه مسافر تاریخ 3 دی 97 منتشر شده</description>
                <category>Farzane Ghobadi</category>
                <author>Farzane Ghobadi</author>
                <pubDate>Mon, 24 Dec 2018 01:49:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگى در سرزمين لى‌لى‌پوت</title>
                <link>https://virgool.io/@HodHod/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%D9%89-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%D9%8A%D9%86-%D9%84%D9%89%D9%84%D9%89%D9%BE%D9%88%D8%AA-tvmgrlvopopd</link>
                <description>  كوتوله هاى كارتون گاليور اولين كارى كه با ديدن اون موجود بزرگ (گاليور) تو ساحل كردن اين بود كه با طناب و ميخ هايى كه براى اونها خيلى بزرگ و شايد هم باارزش بود، به خيال خودشون گاليور رو به زمين دوختن، و هيچ كجاى مخيله‌شون نمى‌گنجيد كه گاليور وقتى از خواب بيدار شه، با يك اشاره تمام بساطى رو كه اونها با زحمت و مشقت فراوان به پا كرده بودن، به هم مى‌ريزه و اونها كه به خيال خودشون تونستن اين موجود بزرگتر از خودشون رو مهار كنن، بايد فقط تماشاچى بلند شدن اون موجود و تكوندن طنابهاى نازك و ميخ‌هاى كوچيكى باشن كه با هزار زور و زحمت براى بستن گاليور جمع و جور كرده بودن...هر چقدر هم كه آدم‌بزرگ‌ها بگن كه كارتون‌ها فقط كارتون هستن و نه چيزى بيشتر، من باور نمى‌كنم چون معتقدم كارتون‌ها بر اساس نشانه‌ها و زندگى واقعى آدم‌ها ساخته مى‌شن، سرزمين لى‌لى‌پوت يك ناكجا آباد در يك گوشه دنيا نيست، مى‌تونه يك كشور، يك شهر، يك سازمان، يك شركت و هر جاى ديگه‌اى باشه كه هر كدوم از ما زندگى توى اون رو تجربه مى‌كنيم. چشم‌هاتون رو ببنديد و به لحظه‌اى فكر كنيد كه اطرافيانتون دارن در تلاشى مذبوحانه از طناب‌هايى كه براى شما خيلى نازك و كوچيكن و براى اونها خيلى خيلى ضخيم و بزرگ، براى دوختن شما به زمين استفاده مى‌كنند و شما زير چشمى داريد تلاششون رو مى‌بينيد و همه‌چيز به نظرتون خنده‌دار مياد، اما واقعيت اينه كه اونها دارن بى‌وقفه تلاش مى‌كنن، تا شما رو مهار كنند. </description>
                <category>Farzane Ghobadi</category>
                <author>Farzane Ghobadi</author>
                <pubDate>Sat, 15 Sep 2018 20:04:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تكثير تاسف‌برانگيز آنتن زنده</title>
                <link>https://virgool.io/@HodHod/%D8%AA%D9%83%D8%AB%D9%8A%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B3%D9%81%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%8A%D8%B2-%D8%A2%D9%86%D8%AA%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-iqgfpfdwso3y</link>
                <description> به بهانه حضور رييس سازمان ميراث فرهنگی  در يك برنامه تلويزيونی «مردم چرا در موزه ملی  فقط چهارتا سرباز پارتی  می بينند»؛ اين جمله را بيژن نوباوه در برنامه «پيش رو» شبكه چهار تلويزيون خطاب به علی  اصغر مونسان می گويد. يكشنبه شب گذشته، رييس سازمان ميراث فرهنگی  ميهمان برنامه پيش رو در شبكه چهار بود. در حدود يك سالی  كه از آمدن مونسان به ارگ آزادی  میگذرد و او بارها در برنامه‌های تلويزيونی مختلف حضور پيدا كرده تا با مردم در مورد گردشگری و چالش‌ها و فرصت‌های پيش روی اين صنعت نسبتا نوپا صحبت كند. اما اين حضور عمدتا در برنامه‌هايی است كه مجری آن اطلاع چندانی از چالش‌های حوزه مديريتی مونسان ندارد، اما اصرار او برای نشستن جلوی دوربين تلويزيون و گفتن حرف‌های هميشگی و ارايه آمارهای تكراری همچنان ادامه دارد. نوباوه در گفت‌وگوی يك ساعته‌ای كه در مورد گردشگری با مونسان داشت، بارها و بارها بر مطلع نبودن خود از حوزه ميراث فرهنگی، صنايع دستی و گردشگری صحه گذاشت، به خصوص آنجا كه در مورد ثبت آثار تاريخی میگويد: «كشورهای همسايه می آيند مناره‌های ما را به نام خود ثبت می كنند، می آيند بادگيرهای ما را به نام خودشان ثبت می كنند، شما چرا كاری نمی كنيد؟» سطح اطلاع مجری برنامه‌ای كه «پيش رو»ی رييس يك سازمان تخصصی نشسته است تا او را به چالش بكشد و در مورد مشكلات و مسائل حوزه از او سوال كند، آنقدر نيست كه بداند يك كشور هيچگاه نمی تواند آثار تاريخی كشورهای ديگر را به نام خود ثبت كند، و جای ديگر سوال می پرسد كه: «آيا شما در سازمان خود مسوولی براي امر ثبت داريد؟» و گويی خبر ندارد كه مركز ميراث ناملموس و همچنين دفتر ثبت آثار و حفظ و احيای ميراث معنوی و طبيعی، زيرنظر معاونت ميراث فرهنگی كشور فعاليت می كنند و حتی اخبار اين حوزه را هم دنبال نكرده كه وقتی مونسان از ثبت جهانی محور ساسانی می گويد، مجری با تعجب می گويد: «يونسكو اين موضوع را تاييد كرده است؟» يا در مورد حوزه گردشگری مجری از مونسان در مورد GDP گردشگری سوال می كند، نه ميهمان برنامه و نه مجری هيچ صحبتی در مورد اينكه هنوز تكليف حساب‌های اقماری اين حوزه مشخص نشده است چيزی نمی گويند، تنها مجری تاكيد می كند كه معتقد است «پول زيادی در اين حوزه گردش دارد». انتقادی كه به مجری برنامه و برنامه‌سازانی كه زحمت آشنايی با حوزه مديريت مديری كه يك ساعت از وقت خود را به برنامه آنها اختصاص داده و روی آنتن زنده تلويزيون حاضر شده را به خود نمی دهند، موضوعی است كه جای بحث بسيار دارد. اما سوالی كه می توان از رييس سازمان ميراث فرهنگی پرسيد اين است كه چرا در يك سال گذشته حاضر نشده «پيش رو»ی هيچ كدام از رسانه‌ها و خبرنگارانی كه سال‌هاست حوزه ميراث فرهنگی را بطور تخصصی دنبال می كنند و اخبار و اتفاقات آن را رصد می كنند، بنشيند و پاسخگوی سوالاتی تخصصی تر در حوزه مديريت خود باشد. خبرنگاران بسياری در صف مصاحبه با مدير سازمان ميراث فرهنگی مانده‌اند و آقای مدير هر ماه يك ساعت برای برنامه‌های زنده تلويزيونی زمان اختصاص می دهد، برنامه‌هايی كه نه تنها در مورد چالش‌های اين حوزه صحبت نمی كنند، بلكه آگاهی كافی را هم در اين رابطه ندارند. در يكی ديگر از برنامه‌هايی كه ميزبان مونسان بود، كارشناس برنامه با اصرار بر اينكه می خواهيم با تكيه بر آمار و ارقام مسائل حوزه گردشگری را بررسی كنيم، آمار مربوط به سال ٢٠١١ را روي نموداری كه از قبل تهيه كرده بود نشان داد و شروع به تحليل كرد. با اين اوصاف و با چنين نگاهی به حوزه ميراث فرهنگی در رسانه ملی، عجيب نيست وقتی نوباوه می گويد: «حمامی تاريخی را در قزوين ديدم كه تبديل به كافی شاپ شده بود و در آن موسيقی های مستهجن پخش می شد.» و همين جمله می تواند تمام تلاش فعالان اين حوزه را برای احيای بناهای تاريخی زير سوال ببرد.در جای ديگری مونسان می گويد: «بايد درآمدمان را بدهيم به خزانه دولت، خزانه هم اين درآمد را به ما بر نمی گرداند، سال گذشته تنها ٦٥ درصد از درآمد موزه‌ای را به ما برگرداندند.» وقتی در رسانه ملی چنين برخوردی با اين حوزه می شود و كسی مقابل معاون رييس‌جمهور می نشيند كه اعتراف می كند در زمانی كه نماينده مجلس بوده چند موزه بزرگ دنيا را ديده و حالا معتقد است: «اشيا در موزه ملی در رطوبت نگهداری می شوند» و اطلاعات ديگری در مورد موزه‌های كشور و اشيای موجود در آنها ندارد و تاكيد می كند: «مردم در موزه ملی فقط چهارتا سرباز پارتی را می بينند»، حتی اگر مدير سازمان ميراث فرهنگی هر روز هم روی آنتن زنده تلويزيون حاضر شود، تا زمانی كه نگاه تخصصی به اين حوزه نباشد، مشكلی از اين سازمان رفع نخواهد شد. حتی توسعه گردشگری هم اتفاق نخواهد افتاد و تنها نتيجه اين حضورها با سوالات مجريان نا مطلع از اين حوزه، نا اميدی بيشتر مردم از اين سازمان است، چرا كه پيشينيان ما همواره معتقد بودند «حرمت امامزاده با متولی آن است.»پ.ن: اين يادداشت در تاريخ 2 اَمرداد 97 در صفحه 12 روزنامه اعتماد منتشر شده </description>
                <category>Farzane Ghobadi</category>
                <author>Farzane Ghobadi</author>
                <pubDate>Tue, 24 Jul 2018 15:07:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختران مهتاب، رويايی دارند</title>
                <link>https://virgool.io/@HodHod/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%87%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D9%88%D9%8A%D8%A7%D9%8A%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF-ckfnzx2r4lza</link>
                <description>سحر انگيز و زيبا، نقش كنار نقش، سوزن فرو می رود و بر می آيد، نقشی می آفريند بی بديل، سوزن دوزی با لحظه های زن بلوچ در آميخته است، همانطور كه صبوری و نجابت را خوب بلد است، استاد سوزن دوزی هم هست. سوزن و نخ و پارچه و هنر تركيب اين سه و خلق اثری شگفت، هنر زنان بلوچ است. مهتاب نوروزی يكی ازهزاران زن سيستان و بلوچستان بود كه از كودكی با سوزن و پارچه و روياهايی كه بر دوش نقشها سوارشان می كرد، قد كشيد. اما ظرافت روياها و سحر انگيزی رنگهايی كه مهتاب با كمك سوزن بر تن پارچه نقش ميزد، باعث شد تا خيلی زود تبديل به چهره ای شناخته شده در منطقه شان (بمپور و روستای قاسم آباد) شود. اما قامت روياهای مهتاب بلندتر از آن بود كه فقط در سطح منطقه محل زندگی اش شناخته شود. نام او سالهاست با سوزن دوزی بلوچی گره خورده و شهرتی جهانی پيدا كرده است. از همان روزها كه ظرافت و منحصر به فرد بودن كارهايش پای درباريان پهلوی را به قاسم آباد و بمپور باز كرد و مرزها را زير پا گذاشت تا جهان را با هنر ظريف زنان آرام بلوچ آشنا كند تا امروز كه دخترانش راهش را ادامه می دهند. دخترانی كه او ارزنده ترين ميراث را برايشان به جا گذاشته، هنری كه با جسم و جانشان در آميخته می شود و هر بيننده ای را مسحور می كند. نگاههای حاضران در نمايشگاه خيره شده به كرشمه سوزن بر پارچه، زينب روی نيمكت ساده نمايشگاه نشسته است:&quot;اين نمايشگاه برای بزرگداشت مهتاب و حمايت از 150 سوزن دوز بی سرپرست و بد سرپرست و كسانی برگزار شده كه از راه سوزن دوزی امرار معاش می كنند.&quot; «دختران مهتاب» اين روزها از قاسم آباد به تهران آمده اند تا در ششمين سالگرد درگذشت مهتاب به ياد همه بياورند كه دختران او راه هنرمندانه او را در كارگاه سوزن دوزی اش ادامه می دهند. شش سال پيش مهتاب، سوزن و پارچه را برای هميشه زمين گذاشت، همان چيزهايی كه سالها انيس لحظه هايش بود. چند تابلوی بزرگ در ميان تابلوهای كوچك چشمها را می نوازد، زير تابلو نوشته:&quot;غير قابل فروش، نام هنرمند: مهتاب نوروزی&quot; قيمت آثار موجود در نمايشگاه در مقايسه با زحمتی كه برای هر كدام كشيده شده بسيار كم است، زينب می گويد:‌&quot; با توجه به بازاری كه وجود دارد ما سعی می كنيم قيمت دستمزدها را كمتر در نظر بگيريم. بازار را چرخی دوزی و افغانی دوزی پر كرده و كسی سراغ كارهای اصيل نمی آيد.&quot;زينب برادرزاده مهتاب است، رنگهای زيبای سوزن دوزی لباسش از زير چادر سياهش پيداست، آرام و مهربان از مهتاب می گويد و دختران مهتاب:&quot; آثار نمايشگاه دستاورد 150 هنرمند سوزن دوز روستايی است و از همين طريق امرار معاش می كنند. به كمك آقای مزاری در دبیرخانه کمیسیون فرهنگی و اجتماعی کلانشهرها توانستيم به مناسبت سالگرد مهتاب اين آثار را اينجا به نمايش گذاشتيم و برنامه مان اين است كه سال آينده هم بزرگداشتی براي مهتاب برگزار كنيم.&quot;مهتاب دختری نداشت اما زينب نوروزی، برادر زاده او می گويد او تمام كسانی را كه سوزن دوزی را به آنها آموزش ميداد مثل دخترش می دانست:&quot;از آنجا كه مهتاب علاقه خاصی به سوزن دوزی داشت، به تمام دخترانی كه سوزن دوزی می كردند هم علاقه داشت و هر كسی كه برای آموزش سوزن دوزی پيش او می آمد را دختر خودش می دانست و می گفت اين دختران در آينده جانشين من خواهند بود و هنر من را ادامه ميدهند. مهتاب آخرهای عمرش به ما می گفت كه نگذاريد اين هنر فراموش شود، دغدغه مهتاب اين بود كه بعد از او هنرش ادامه پيدا كند و كسی باشد كه هنرش را ادامه دهد. هميشه به همه دخترهايش می گفت در كنار سوزن دوزی درستان را هم بخوانيد. همه را تشويق می كرد كه درسشان را هم بخوانند و می گفت كسی كه هنر دارد اما سواد ندارد، مثل آدم نابينايی است كه چراغ توی دستش گرفته، چراغ دارد، اما جايی را نمی بيند. زمانی كه پيگير كارهای بيمه اش بود می گفت اگر من سواد داشتم كارهام بهتر پيش می رفت.&quot; بيمه كه می گويی انگار دست روی دل هنرمندان صنايع دستی می گذاری از 200 نفری كه در قاسم آباد بمپور سوزن دوزی می كنند، تنها 20 نفر بيمه شده اند، زينب در اين رابطه می گويد:&quot;دولت بايد از هنرمندان حمايت كند و بودجه ای در اختيار سازمان ميراث فرهنگی بگذارد تا بتواند هنرمندان را بيمه كند، از طرفی مجلس هم بايد قدمی بردارد و طرح بيمه هنرمندان را تصويب كند، در روستای ما زنانی كه به واسطه همين سوزن دوزی چشمشان نمی بيند و ديسك كمر دارند يا زانوهايشان مشكل دارد، بايد در اولويت بيمه باشند. مهتاب بعد از از سالها كار در زمينه زنده نگه داشتن هنر سوزن دوزی، در چهار سال پايانی عمر خود بيمه شد. در روستای ما فقط 20 نفر بيمه هستند. كسانی هم كه بيمه بودند چند سالی است بيمه شان به دليل اينكه سازمان بودجه نداشت قطع شده، سوزن دوزهايی كه تكنيك دوخت را احيا می كنند و به نسلهای بعدی منتقل می كنند، حقشان است كه بيمه باشند.&quot; زينب نوروزی در مورد شاخصه های كار مهتاب می گويد:&quot;چيزی كه كارهای مهتاب را شاخص می كند ضرافت كارهای اوست. بعضی معتقدند شهرت مهتاب از لباسهای فرح ديبا و خانم جهانبانی است، اما مهتاب قبل از اينكه سوزن دوزيهايش در لباس درباريان معرفی شود، در استان سيستان و بلوچستان چهره شناخته شده ای بود. اصلا همين كيفيت كار بالای او باعث شد فرح ديبا به روستای ما بيايد، در واقع با خريدهای دربار سوزن دوزيهای مهتاب معتبرتر شد.&quot; همشهريانش هنوز هم به نامش افتخار می كنند:&quot; با افتخار خودمان را معرفی می كنيم و می گوييم همشهری مهتاب هستيم، همه اهالی قاسم آباد و بمپور مهتاب را از خودشان می دانند و يكی از اعضای خانواده خود می دانند.&quot;پدر مهر منیر جهانبانی نظامی بود و به همين دليل هم آنها در منطقه سیستان و بلوچستان زندگی می كردند. مهر منیر در همان مقطع با هنر بی بديل سوزن دوزی بلوچی در بمپور آشنا شد و به واسطه ارتباطی که با دربار و فرح ديبا داشت اورا نيز با این هنر آشنا کرد و حتی او را همراه خود به مناطقی در بلوچستان از جمله روستای قاسم آباد بمپور برد. بعد از اينكه دربار برای جشنهای 2500 ساله به مهتاب نوروزی و مهناز جمالزهی سفارش لباسها و هدايای مهمانان را دادند، اين دو نفر حکم سرگروههایی را داشتند که تعدادی از دختران بلوچ زیر نظر آنها این کارهای اصیل و ظريف  را تهيه كردند. در همين مقطع زمانی تعداد قابل توجهی لباس های با كيفيت و بی نظيری توسط اين گروه از هنرمندان توليد شد كه نخ آنها رنگهایی متفاوت از آنچه که دربین بلوچها متداول بود انتخاب شده بود، حتی در بعضی از اين لباسها از گلابتونهای نقره و طلا هم استفاده شد که هنوز هم در نوع خود بی نظیر هستند. در جشنهای 2500 ساله زنان بلوچ مجموعه ای از هنر سوزن دوزی  به نام «رویال» را تهيه كردند که نه تنها شامل لباسهایی برای تمام اعضای خاندان پهلوی بود، بلکه شامل هدايايی مثل کوسن، کراوات، دستمال هم بود كه به ميهمانان جشن اهدا شد. دختران مهتاب ميهمان تهران هستند، تا پنج شنبه 28 تيرماه ساعت 10 شب آثار دختران مهتاب بر ديوار گالری نامی در طبقه دوم خانه هنرمندان نقوش بی نظير بلوچی را به نمايش می گذارند.پ.ن: اين گزارش قرار بود همزمان با برگزاری نمايشگاه سوزن دوزی دختران مهتاب منتشر شود اما نشد.</description>
                <category>Farzane Ghobadi</category>
                <author>Farzane Ghobadi</author>
                <pubDate>Fri, 20 Jul 2018 14:05:07 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>