<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حسین</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@HoseinP</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:48:57</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>حسین</title>
            <link>https://virgool.io/@HoseinP</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خدمت معروف</title>
                <link>https://virgool.io/@HoseinP/%D8%AE%D8%AF%D9%85%D8%AA-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%88%D9%81-tfmpj58ya2am</link>
                <description>اپیزود 1: چشمان بستهبا صدایِ استارتِ خودرو و تکان های بعدی آن، از خوابِ آرامم بیدار شدم. ظاهراً در کامیونی در حرکت بودیم. چشمانم را مثل جغدی شب‌بیدار، تا جای ممکن باز کرده بودم؛ شاید کورسوی نور از میان روزنه ها چیزی نشانم بدهد.مرا به همراه 3 تای دیگر مانند نوزاد قنداق شده، آن چنان محکم به همدیگر بسته بودند که حتی نمی توانستیم از جایمان تکان بخوریم!با هر دست انداز، مثل تکه های بی جان به هم میخوردیم. نه دستی برای مهار داشتیم و نه پایی برای ایستادن!ناگهان همگی به سمت جلو پرت شدیم! ترمزی ناگهانی. خودرو در حال توقف بود. هرچه سرعت کمتر می شد، قلبم بلندتر می تپید. افکار مختلف یکی پس از دیگری به سراغم می آمدند. توصیف هایی که از نحوه برخورد شنیده بودم، پر از ترس و دلهره بود. تصویرهایی از نحوه برخورد با اسیران جنگی در ذهنم جان می گرفتند.خودرو ایستاد. اپیزود 2: چشمان هوش‌یارصدای کلید. قفل و بعد نور بسیار...نوری چنان شدید، که لحظه ای هیچ چیز جز سفیدی نمی دیدم. طناب ها باز شد و سطح زیر پایم شروع به حرکت کرد.نورهایی که مثل فلش دوربین مدام می درخشیدند و صدایی شبیه به ثبت شدن به گوش می رسید. هنوز نمی توانستم بفهمم چه اتفاقی در حال رخ دادن است. انگار می خواستند کوچکترین جزئیات من را ثبت کنند، گو اینکه ممکن است گم بشویم و یا فرار کنیم!.ظاهراً از گیتی درحال عبور بودیم و از ما عکس می گرفتند. تنها چیزی که کم داشتیم تخته ای بود که روی آن اعدادی نوشته شده باشد و مثل زندانی ها جلوی دوربین قرار بگیریم! سرم ناخواسته لحظه ای به پایین خم شد و از آنچه میدیدم هاجو واج ماندم! انگار واقعا درحال ورود به زندان بودیم! بارکدی بر روی همه ما نصب شده است.غرق در افکار، به اطراف نگاه می کردم. متوجه شدم همه سوار بر وسیله ای هستند که مدام در مسیر های مختلف به چپ و راست تغییر مسیر می دهد. حرکت ها بسیار دقیق و ربات گونه بود. تا چشم کار میکرد اطرافم پر بود از این وسیله های زرد رنگ. حس غریبی داشتم و ندایی در درونم میگفت &quot;تو پیش ما در امن و امانی&quot;! اپیزود 3: خدمت معروفخنکی باد صورتم را نوازش می داد. از روی ترک موتور، تماشای دشت‌های مملو از گیاهان کوهی که فضا را عطرآگین کرده بود، بسیار لذت‌بخش بود. علی رغم اینکه صدای موتور در این سکوت کوهستانی بسیار به گوش می آمد، اما چنان غرق زیبایی مناظر شده بودم که صدای موتور را دیگر احساس نمی‌کردم.موتور سوار ترانه ای دلنشین به گویش زیبای لری بختیاری زمزمه میکرد، نوایی آرام و عاشقانه.ساعتی نگذشت که به مقصد رسیدیم. ظاهراً مراسم خاصی در پیش رو بود. جمعیت زیادی حضور داشتند و همه در انتظار!یکی از مدیران به پای تریبون رفت و شروع به سخنرانی نمود:امروز ما افتخار داریم، در راستای گسترشِ عدالت اجتماعی، که همانا یکی از مهمترینِ معروف هاست، سرویس پست عشایری را در سطح کشور عزیزمان ایران افتتاح نماییم. شرکت پست، با تکیه بر توان شرکت‌های دانش بنیان و با رویکرد استفاده از دانش روز دنیا، زیرساخت تجارت الکترونیک را مهیا نموده است. یعنی تجهیز مراکز تجزیه و مبادلات به روبات های هوشمندِ تجزیه گر.همچنین با افتتاح خدمت پست عشایری، ضمن کاهش فاصله تاریخی میان این جامعه و خدمات رسمی کشور، عشایر غیور کشور ما می توانند به عنوان یکی از ارکان اثرگذار تجارت الکترونیکی نقش آفرینی کنند. با تشویق حضار، مرا به عنوان اولین بسته پست عشایری، به گیرنده که یکی از عشایر بود، تحویل دادند. چه حس خوب و زیبایی!آن زمان که وارد این مسیر شدم، تصور چنین سرنوشت و سرگذشتی را نداشتم.  </description>
                <category>حسین</category>
                <author>حسین</author>
                <pubDate>Mon, 02 Feb 2026 08:10:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رنگ کودکی</title>
                <link>https://virgool.io/@HoseinP/%D8%B1%D9%86%DA%AF-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-bethwmudu5zn</link>
                <description>تصویر تولید شده با هوش مصنوعی بر اساس متنمیان خنده ها و گریه ها،میان شادی های کودکانه،میان شور و ذوق و حس جستجوگرانه،میان کش و قوس‌های روزانهو در گیر و دار سختی های زمانه.کودکی بودم پر از امید، پر از شور و نشاط، پر از حس زیبای شعف، از دیدار، از حضور، از همراهی.و موسیقی،این کیمیای هستی، در همه‌ی لحظات من نقش و نگاری داشت. رنگ آجری در فضای بازو نمایش خورشید در افق،تصویرِ ماندگارِ کودکیِ من.</description>
                <category>حسین</category>
                <author>حسین</author>
                <pubDate>Tue, 04 Nov 2025 12:31:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرصت نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@HoseinP/%D9%81%D8%B1%D8%B5%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-yy1ogumvjf0o</link>
                <description>قلم را در دست گرفتم، اما هر چه تلاش کردم، انگشتانم توان حرکت‌دادن به آن را نداشت. انگار که قلم، همچون میخی بر روی صفحه کاغذ کوبیده شده بود!پشت میز نشسته بودم، اما آنجا نبودم. دست و دلم به کار نمی‌رفت و  جای دیگری بود. در جستجوی رؤیایی دیرینه که از اعماق وجودم مرا صدا می‌زد.صدایی آشنا مرا فرامی‌خواند. بر خلاف همیشه که حیران بودم در حجم عظیم اتفاقات پیشرو، این بار نوایی آشنا مرا به‌سوی خود فرامی‌خواند. گواینکه پدری به فرزندش می‌گوید : دستانت را به من بده و با لبخند منتظر اقدام کودکش است.مثل موج دریا، قدرتی عظیم در درونم به تلاطم افتاده است. موجی در جهت وزش باد و در امتداد تشعشع نور خورشید. به دوردست‌ها فراخوانده می‌شوم.دست دیگرم را مشت کردم. قلم را محکم در بین انگشتانم گرفتم و با فشار زیاد حرکت دادم و نوشتم:به نام خدا. به نام آنکه قلم را آفرید و به من توان نوشتن داد</description>
                <category>حسین</category>
                <author>حسین</author>
                <pubDate>Sat, 01 Nov 2025 14:13:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرکت</title>
                <link>https://virgool.io/@HoseinP/%D8%AD%D8%B1%DA%A9%D8%AA-nqqoqvcqu124</link>
                <description>تصویر تولید شده با هوش مصنوعی بر اساس همین متنقدم زنان در میان گندم زارهای درو شده، که یادآور لحظات پایانی تلاش برای به ثمر رسیدن است، در جستجو بودم. به دنبال گک گشته ای می گردم که نمی دانم کیست و نمیدانم کجاست.نشانه ای از او ندارم، فقط می دانم که گم گشته ای دارم و باید به دنبالش بگردم.صدای نسیم در گوشم زمزمه می کند و نجوا کنان از عبور می گوید. از نوازش همگان و دل نسپردن به آن.از لحظات سخت که طوفانی می شود و از روزهای غمناک که بارانی می شود.ندای او به رنگ حرکت است. به رنگ قرمز</description>
                <category>حسین</category>
                <author>حسین</author>
                <pubDate>Tue, 14 Oct 2025 14:00:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برنامه ساده و جمع و جور ویرایشگر تصویر برای ویندوز</title>
                <link>https://virgool.io/@HoseinP/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D8%AC%D9%85%D8%B9-%D9%88-%D8%AC%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%88%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%88%D8%B2-lncoqhkgvgmz</link>
                <description>سلامیکی از مشکلاتی که بعد از نصب ویندوز 10 با اون مواجه شده ام، حذف و یا غیرفعال شدن نرم افزار خیلی خوب و کاربردی Photos هست. از ویژگی های خوب این نرم افزار، ویرایش ساده و آسان تصاویر هست. تغییر سایز تصویر و چرخش تصویر به سادگی ممکن قابل انجام هستعلی رغم اینکه این نرم افزار جزو نرم افزارهای پیش فرض ویندوزی هست، هرکاری کردم و هر مطلبی رو خوندم(بقول معروف اینترنت رو شخم زدم) راه حلی برای رفع این مشکل پیدا نکردم. از کدهای مربوط به رجیستری بگیر تا دستورات نصب پکیج های ویندوزی و ...استفاده از نرم افزارهای مختلف همچون ACDSee و ... رو هم تست کردم اما این نرم افزار ها امکانات بسیار وسیعی دارند که در مقابل نیاز من(تغییر سایز و چرخش) بسیار زیاد است و همین باعث اولا سنگین بودن برنامه و نیز خوش دست نبودن آن برای شخص بنده شده است(ممکنه دیگران تجربه کاربری خوبی با نرم افزارهای کار با عکس داشته باشند).در نهایت راه حلی که به ذهنم رسید، تهیه نرم افزار خیلی ساده و سبکی بود که فقط دو کار Cropt و Rotate رو انجام میده و امکان ذخیره و ذخیره رونوشت(همان SaveAs خودمون) رو دارد.لینک دانلود : https://s28.picofile.com/file/8465684984/HPhotos.rar.htmlپ ن: میدانم که نرم افزار خیلی ساده ای است، اما گفتم شاید باشند کسانی که مثل من فقط به همین چند امکان ساده نیاز داشته باشند، لذا به اشتراک گذاشتمش</description>
                <category>حسین</category>
                <author>حسین</author>
                <pubDate>Mon, 10 Jul 2023 11:53:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لحظه دارچینی</title>
                <link>https://virgool.io/@HoseinP/%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DA%86%DB%8C%D9%86%DB%8C-rynqje0qhtgm</link>
                <description>در خانواده ای بزرگ شده ام که 5 خواهر و 2 برادر دارم. در دوران دبیرستان، به درس عربی و زبان انگلیسی آنچنان علاقه ای داشم، آنچنان علاقه ای داشتم که یک ترم زبان عربی و یک ترم زبان انگلیسی را بدون ردخور می افتادم!چند هفته ای از شروع دوران پیش دانشگاهی گذشته بود که در انتهای زمان کلاس زبان انگلیسی، دبیر زبان رو به من کرد و گفت: « تو برادر فلانی و فلانی و فلانی هستی؟». گفتم «بله» . گویا دبیر زبان خواهرهای من هم بوده! خیلی آرام و بدون اینکه حسی از سرزنش در کلام و صورتش باشه برگشت به من گفت: « زبان خواهرهات خیلی خوب بود»با گفتن این جمله، انگار که یک لیوان چای دارچینی رو هم نوا با صدای شرشر رودخانه ای خروشان در جنگلهای بکر سر کشیده باشی و به آنی تک تک سلول های بدنت مملو از گرما و انرژی شده باشند و همگی با هم و یکصدا فریاد بزنند که بلند شو و بدو! شروع کردم به دویدن! البته دویدن در جاده یادگیری زبان انگلیسی!این انرژی چنان بود که در کنکور آن سال زبان رو 70% زده بودم!خدایا، در پیچ و تاب های جاده زندگی همه انسان ها، معلمان دارچینی قرار بده. آمین</description>
                <category>حسین</category>
                <author>حسین</author>
                <pubDate>Thu, 02 Sep 2021 07:15:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از هر دست بدی، از همون دست میگیری</title>
                <link>https://virgool.io/@HoseinP/%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D8%B1-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%85%DB%8C%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-jbfc5b0rh90b</link>
                <description>امیرحسین چند روزی بود که برای ورزش صبح گاهی به پارک جنگلی می رفت. از اتفاقات جالبی که در مسیر دویدن صبحگاهی برایش اتفاق افتاده بود داشت می گفت.امیر حسین : هوا خیلی سرد بود، فردای اون روزی که برف باریده بود. تا حدودی درخت ها از بر سفید بودن. اما روی زمین برفی نبود. اما درعوضش هرجا چاله آبی بود، کاملاً یخ زده بود. مثل همیشه بعد از نصف راه پیاده روی، شروع کردم به دویدن آرام.هوا به قدری سرد بود که از چشمانم اشک جاری می شد. درحال دویدن توجه ام به اشک هایی که روی گونه ام میغلطید بود و با خودم فکر میکردم کسی من رو ببینه  با خودش میگه اول صبحی چه اشکی میریزه این بنده خدا! در مسیر، کار جالبی که بیشتر پیاده روها و یا دونده ها انجام می دهند، اینه که با رسیدن به کسی که از روبرو درحال آمدن هست، سلام و خداقوت میگن.توی همون لحظاتی که اشک از چشمان من در حال ریختن بود(از سرمای شدید)، چند نفر از روبری من رد شدند و سلام و خدا قوت به هم گفتیم. همینطور که توجه ام به قطره اشک روی گونه ام بود، یه آن متوجه شدم که لبخندی روی لبهای من وجود داره. خوب که دقت کردم دیدم لبخند خیلی طولانیه و جالب اینجاست که با روبرو شدن با هر کسی و عرض سلام و خدا قوت، دوباره آتش خنده بر روی لبهای من شعله ورتر میشه!برایم خیلی جالب بود که توی اون هوای سرد و سکوت صبحگاهی، هرسلام و خداقوت، چنین انرژی خوبی همراه خودش داشت و بر لبان من لبخند می نشاند. جالب تر این بود که با پاسخ من و یا پیش دستی در سلام گفتن، این چشمه انرژی هم به حرکت در می آمد و هم بیشتر به قلیان می افتاد.انگار با گفتن سلام چشمه انرژی جاری میشه و با شنیدن پاسخ، دوباره چشمه قلیان میکنهانگار با شنیدن سلام و پاسخ دادن به سلام، چشمه سیراب میشه و دوباره قلیان میکنهیاد این جمله افتادماز هر دست بدی، از همون دست پس میگیریادامه دارد...</description>
                <category>حسین</category>
                <author>حسین</author>
                <pubDate>Sun, 28 Feb 2021 08:08:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فکر را پَر بدهید و نترسید که از سقف عقیده برود بالاتر...!</title>
                <link>https://virgool.io/@HoseinP/%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D8%B1%D8%A7-%D9%BE%D9%8E%D8%B1-%D8%A8%D8%AF%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D9%88-%D9%86%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D9%82%D9%81-%D8%B9%D9%82%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA%D8%B1-v6lg09qlskbm</link>
                <description>یه دوستی نوشته بود فکر را پَر بدهید و نترسید که از سقف عقیده برود بالاتر...منم نوشتم:فکر را پر ندهید!فکر را دوست دهیدتا ببیند خود راتا ببیند که به زیر پایشچه ستون ها ز عقاید برپاستحال چون کودک خردسال بگیر دستش راو ببر. و بدو . و بپر با این دوستو بزن بال و بزن بال و بزن بالراستی!عقل را یاد مبر تا که شود همسفرش</description>
                <category>حسین</category>
                <author>حسین</author>
                <pubDate>Thu, 14 Nov 2019 07:07:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از محبت خارها گل می شود</title>
                <link>https://virgool.io/@HoseinP/%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AD%D8%A8%D8%AA-%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7-%DA%AF%D9%84-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-xhk8lge0gtzw</link>
                <description>دکتر فردریک نوچامسکی(دنبالش نگردید-گشتم نبود) در کتاب &quot;لایه های نقابین درون ما &quot; میگه:&quot;ما انسان ها از نقطه نظر شخصیتی از همان ابتدای تولد با گذشت هر روز از زندگی مان، بر اساس ارتباطاتی که با دنیای بیرون داریم شروع به ساختن لایه های مختلف که همانند نقاب هستند بر روی شخصیت مان می کنیم.به این دلیل از عنوان لایه استفاده میکنم که لایه ها امکان آن را دارند که بر روی هم سوار شده و در نهایت شخصیت نهایی ما را بروز بدهند.در مسیر زندگی ارتباط با چیز های گوناگون(این چیز ها - Things- میتوانند هرآنچه که در دنیای اطرافمان هستند باشند) با استفاده از حواس 5 گانه، باعث ساخته شدن لایه های گوناگون می شوند.اولین چیزی که کودک با آن در ارتباط است حس لامسه و حس شنوایی است که کودک در دوران جنینی نیز با آن با مادر خود ارتباط برقرار می کرده است....و روزی از راه می رسد که فرد کم کم لایه های درونش شکل گرفته استاین لایه ها قابلیت آن را دارند که به آرامی نرم شده و مجددا شکل جدید بگیرند. اما برای نرم شدن نیاز به یک ماده ی نرم کننده دارند که چیزی نیست جز محبتآنجا که شاعر می گوید:از محبت خار ها گل میشودوز محبت سرکه ها مل می شودپس تا میتوانید محبت کنید. مخصاصاً به آنان که لایه های شکننده دارند و چشمه های محبتشان خشکیده. چه آنکه محبت بیشتر باعث جاری شن بیش از پیش چشمه های محبت تان می شود&quot;</description>
                <category>حسین</category>
                <author>حسین</author>
                <pubDate>Thu, 23 Aug 2018 15:38:23 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>