<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Hosnaya</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Hosnaya</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 00:22:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>Hosnaya</title>
            <link>https://virgool.io/@Hosnaya</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قلب</title>
                <link>https://virgool.io/@Hosnaya/%D9%82%D9%84%D8%A8-qp2huqtbf3ul</link>
                <description>احساس میکنم دنیا ازم میخواد منم یه آدم بی احساس و خاکستری باشم. چون  با احساس و رنگی رنگی بودنمو با تنهایی تاوان دادم. هر چی درد میکشم از مهربونیه. قصه ی من اون روزی که دیگه نخوام مهربون باشم رو نمیتونم تصور کنم ... نمیدونم شایدم خوب باشه!  (:</description>
                <category>Hosnaya</category>
                <author>Hosnaya</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2026 11:33:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>🐍</title>
                <link>https://virgool.io/@Hosnaya/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-wht1yxq8uhbl</link>
                <description>اولین قدمتو که به سمت هدفت برمیداری میفهمی مثل من که اولین  ویدئو مو که آپلود کردم فهمیدم آدمایی که انقد بهت نزدیکن که همه چیو در مورد شون میدونی و همه چیو درباره ت میدونن از همه دشمن ترن . </description>
                <category>Hosnaya</category>
                <author>Hosnaya</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2026 11:27:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حد</title>
                <link>https://virgool.io/@Hosnaya/%D8%AD%D8%AF-e8bb5x2l99sf</link>
                <description>نمیتونم چیزی که مینویسم و مدت زیادی در دسترس بزارم . زود از حالت انتشار خارجش میکنم و حذفش میکنم. چون خیلی وقت پیش وقتی می‌نوشتم توسط یک غریبه و بعد ها یک دوستی که همه چیزو در موردم میدونه و همه چیزو درموردش میدونم بی رحمانه قضاوت میشدم و نظرات شون رو توی صورتم می کوبیدن . این باعث شده حتی تو روزمرگی هم فکر کنم آدم جالبی برای شناخته شدن و دوست کسی بودن نیستم. یادمه تو کتاب کیمیاگر میخوندم : مگه غیر از این است که در بیابانی چوپانی صد گوسفند داشته باشد و متوجه شود یکی از آنها گم شده . نود و نه گوسفند خود را رها می‌کند و به دنبال آن یک گمشده اش می‌گردد! منم دوستان خوبی داشتم که با حرفهای خوب بهم بال پرواز دادن ولی درد یه زخم تمام جون آدمو در بر میگیره . کلاس زبان شرکت کردم و تمام مدت احساسم نسبت به خودم این بود که آدم دوست نداشتنی و پوچی هستم . در برابر شناخته شدن خیلی مقاومت نشون میدم و این یادگاری ایه که تو نوجوونی از اون غریبه و اون دوست برای من من به جا مونده. مرسی که بخشی از زشتی وجود خودتون رو تو دنیای من هم کاشتین.</description>
                <category>Hosnaya</category>
                <author>Hosnaya</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2026 11:23:00 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>