<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حسین شورگشتی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Hossein_shourgashty</link>
        <description>طلبه و دانش‌پژوه رشته روانشناسی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:25:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2504938/avatar/zsdEho.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حسین شورگشتی</title>
            <link>https://virgool.io/@Hossein_shourgashty</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کاری که این‌ روزا ازم برمیاد</title>
                <link>https://virgool.io/@Hossein_shourgashty/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7-%D8%A7%D8%B2%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%AF-lbbakedgjco6</link>
                <description>شاید این روزا کار زیادی از دستم برنیاد اما می‌تونم تشکر و ادای احترام کنم؛ تشکر از کسانی که این روزا برای ایران اسلامی زحمت می‌کشن..همه‌ی سربازان و مدافعان کشور و اسلام که این روزا خیلی سرشون شلوغه.. اهالی رسانه‌ای که این روزها به مردم امید و حس استقامت می‌دن.. اون رفتگری که آثار خرابی‌ها‌ی دشمنو جارو می‌زنه.. امدادگری که هرجا زخم‌دیده‌ای کمک بخواد خودشونو می‌رسونه.. جایگاه‌دارا و کارکنان پمپ بنزین‌ها که این روزها خیلی دارن زحمت می‌کشن... بسیجی‌ها و مردمِ خودجوش، که شب و روز با گشت‌زنی و ایست‌بازرسی مانع کار منافقین و جاسوس خرابکار می‌شن.. پزشک‌ها و پرستارا و کادر درمانی که به مجروحین رسیدگی می‌کنن..تشکر و احترام دارم برای اون هکر ناشناخته، که جلوی حملات سایبری اسرائیلو گرفت و خودش حمله کرد.. اون کسی که وقتی چیز مشکوکی دید بی‌تفاوت رد نشد و گزارشش داد.. اونی که تو هر شرایطی برای حمایت از مظلوم و اعلام انزجار از دشمن تو راهپیمایی‌ها حاضر شد.. اونی که تو این روزا واتساپ و اینستاشو پاک کرد.. اون مجریِ شجاع که برای زن ایرانی عزت و عظمت ساخت..تشکر می‌کنم از روحانیت، اون لوله‌کشی که لوله‌ی آبِ خراب شده تو تهرانو تعمیر کرد، راننده بلدوزها که آثار خرابی‌ها رو جا بجا می‌کنن و همه‌ی اون‌هایی که زحمت کشیدن و یادم رفت اسمشونو بیارم..شاید بهتره تشکر کنم از همه‌ی ملت ایران که این روزها بیشتر از قبل نشون دادن یک ملتِ متحدند..و سر آخر..تشکر می‌کنم از فرمانده‌ی کل قوا، و دستشونو می‌بوسم که اگر تدبیرات ایشون نبود شاید امروز ایرانی نبود که ازش حرف بزنیم.. - همه‌تونو دوست دارم❤️🇮🇷❤️</description>
                <category>حسین شورگشتی</category>
                <author>حسین شورگشتی</author>
                <pubDate>Wed, 18 Jun 2025 16:07:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پشت نگاه‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Hossein_shourgashty/%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%87%D8%A7-mpnpzs0saikk</link>
                <description>مریم کنار شوهرش حامد قدم می‌زد و لباس‌ها را نگاه می‌کردند. نمایشگاه لباس‌های سال‌ نو پر از هیاهو بود؛ نورهای روشن، ویترین‌های رنگارنگ و مردمی که برای خرید با اشتیاق قدم می‌زدند. امیرعلی پسرشان هم دست مریم را گرفته و با کنجکاوی اطراف را نگاه می‌کرد.در میان غرفه‌های شلوغ چشمان حامد روی تابلویی ثابت ماند: &quot; عکس خانوادگی رایگان! چاپ شده هدیه بگیرید!&quot;امیرعلی با هیجان دست مادر را تکان داد:مامان! بابا! بیاین عکس بگیریم..مریم به سمت غرفه نگاه کرد اما با دیدن مانکن‌های چادر مشکی کمی مکث کرد. آن غرفه چادر فروشی بود و با خود فکر کرد اگر این غرفه تابلوی عکس رایگان نمی‌داشت شاید هیچگاه به این غرفه فکر هم نمی‌کرد.خانم غرفه‌دار با لبخند نزدیک شد.&quot; بفرمایید اگر می‌خواهید عکس بگیرید من راهنمایی‌تون می‌کنم. می‌تونید یکی از مدل‌های چادر غرفه را امتحان کنید؛ مطمئنم خیلی بهتون میاد.&quot;حرف‌هایش مانند زنگی در ذهن مریم پیچید.غرفه برای گرفتن عکس رایگان شرط داشت و آن پوشیدن یکی از انواع چادر مشکیِ موجود در غرفه بود.چادر؟! مریم هیچ وقت چادر نپوشیده بود و هیچ وقت نگاه مثبتی نسبت به چادر نداشت. نه در مدرسه، ‌نه دانشگاه و نه حتی در مراسمات مذهبی و مجالس رسمی. همیشه فکر می‌کرد با پوشیدن چادر نگاه دیگران سنگین می‌شود و پشت تمام نگاه‌ها تمسخری نسبت به او خوابیده است..شوهرش و امیر علی اما ایستاده بودند.خانم غرفه‌دار با گرمی انواع مدل‌های چادر را نشان می‌داد.. چادر ملی، دانشجویی، عربی..&quot; این مدل چادر بحرینیه.. فکر می‌کنم خیلی بهتون بیاد... می‌خواید امتحان کنید؟! &quot; خانم غرفه دار قد مریم را برانداز کرد و یکی از مدل‌های چادر را بیرون آورد..مریم با تعجب نگاه می‌کرد. گوشه لباس حامد را کشید و آرام گفت: &quot;حامد... من هیچ وقت چادر نپوشیدم..&quot;حامد که مشغول برانداز چادرهای غرفه و قیمت‌هایشان بود رویش را برگرداند و آرام گفت:&quot; عزیزم، هیچ اجباری نیست ولی فقط یک لحظه‌ است..عکس رایگان می‌گیرند؛ خاطره می‌شه..&quot; مریم به مانکن‌های ظریف نگاه کرد و نگاهش روی یکی از مدل‌ها ثابت ماند. نفس عمیقی کشید.&quot;خب.. باشه امتحان می‌کنم.&quot;خانم غرفه‌دار که چادر را به سمت مریم گرفته بود گفت:&quot;می‌خواید کمکتون کنم؟!..&quot;مریم تایید کرد و پارچه را روی سرش انداخت و خانم غرفه‌دار کمک‌ش کرد آن را مرتب و صحیح به سر کند.وزن چادر را حس می‌کرد. گرمای درونش را.. تصور می‌کرد احساس محدودیت کند، اما نه.. چیزی در آن آرام بود. انگار لایه‌ای از سکون دورش پیچیده شده بود. به آینه نگاه کرد؛ خودش بود اما متفاوت؛ وقار خاصی در تصویرش دیده می‌شد.برگشت و به حامد و پسرش نگاه کرد. هر دو با لبخندی رضایت‌آمیز او را نگاه می‌کردند. به مردمی که از کنار غرفه رد می‌شدند نگاه کرد. همه‌چیز عادی بود. کسی او را با دیدی تعجب آمیز نگاه نمی‌کرد. پشت هیچ نگاهی تمسخر او نبود. حتی چشمش به چند خانم چادری افتاد که با آرامش میان غرفه‌ها قدم می‌زدند.خانم غرفه‌دار دستانش را بهم زد و گفت: &quot;بسیار برازنده‌تون شده خانم.&quot;مریم لبخند کم‌رنگی زد. &quot; جدی می‌گین؟! &quot;غرفه‌دار با اطمینان گفت: &quot;چرا که نه؟ هم زیبا، هم برازنده و هم با وقار...&quot;عکاس صدا زد:&quot; آماده‌اید؟!&quot;مریم کنار حامد و امیر علی ایستاد. نور فلاش و لحظه‌ای که تصویر در آن ثبت شد.مریم چادر را در آورد و آرام به خانم غرفه‌دار داد.چند دقیقه بعد عکس چاپ شده را گرفتند و مریم به تصویر نگاه کرد؛ خانواده‌اش، لبخندها و خودش.. متفاوت از همیشه... دستی روی عکس کشید و امیرعلی با هیجان آن را از دستان مادر کشید.از غرفه خارج شدند.حس جدیدی درونش شکل گرفته بود. آرام ولی پررنگ... تجربه خوبی بود..ناگهان صدایی از پشت سر شنید:&quot; مریم؟! خودتی؟! &quot;مریم با تعجب برگشت. چهره‌ای آشنا و غیر منتظره را مقابلش دید. فرزانه، یکی از دوستان قدیمی‌اش از دوران دانشگاه بود.از دیدن یکدیگر خوشحال شدند. امیر علی هم که خاله فرزانه را می‌شناخت لبخند زنان جلو آمد.&quot; خاله عکسمون رو ببین چه قشنگ شده.. &quot;گونه‌های مریم سرخ شد و قلبش تندتر از قبل می‌زد؛ لحظه‌ای دستپاچه شد تا جلوی امیر علی را بگیرد اما خاله فرزانه زودتر واکنش نشان داد..&quot; خیلی قشنگ شده عزیزم.. مخصوصا مامان مریم..&quot;فرزانه چهره خندانش را به سمت مریم چرخاند:&quot; باورم نمی‌شه مریم.. خیلی بهت میاد. انگار آدم حسابی شدی..&quot; هر دو لبخند می‌زنند.مریم حالا حیرت زده بود. انتظار داشت فرزانه متقاوت باشد. شاید حتی کنایه‌ای بزند و با تعجب نگاهش کند اما نه! ‌جمله‌ای شنید که هرگز تصورش را نمی‌کرد. با خود فکر کرد که شاید پشت همه‌ی نگاه‌ها تحسینی بوده که او هرگز متوجهش نشده بود..  به بازتاب تصویر خودش در شیشه ویترین یکی از غرفه‌ها نگاه کرد و او را در آن چادر بحرینی تصور کرد. انگار تصویرش در شیشه زنده بود. چیزی در آن نگاه وجود داشت که تا پیش از این هرگز ندیده بود. آرامشی که با تمام وجود لمسش می‌کرد. دوباره لبخند زد. مریم و خانواده‌اش با فرزانه خداحافظی کردند و با دیدن باقی غرفه‌ها روزشان را به اتمام رساندند. اما آن روز، یک روز ساده نبود. آن روز عکسی خانوادگی برای لحظه‌ای ثبت شد اما شاید آن تصویر بیش از یک عکس ساده بود. آن عکس می‌توانست و می‌تواند شروع یک انتخاب برای مریم باشد‌.. یک انتخاب، شاید یک شروع...✍️حسین شورگشتی </description>
                <category>حسین شورگشتی</category>
                <author>حسین شورگشتی</author>
                <pubDate>Mon, 26 May 2025 23:42:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غریبه‌هایی که در آغوش هم می‌گریند</title>
                <link>https://virgool.io/@Hossein_shourgashty/%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%D9%87%D9%85-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%AF-ljsfvu6m7igp</link>
                <description>دخترک، همچون پیرزنی خسته و ناتوان، روی نیمکت فرو می‌ریزد. از لحظه‌ای که خبر را شنیده، انگار که همه‌ی وزن دنیا روی شانه‌های کوچکش افتاده. لبخند همیشگی‌اش از چهره‌اش رخت بر بسته و چشم‌هایش، بی‌هدف، نقطه‌ای نامعلوم را می‌کاوند. هیچ صدایی در درونش نمی‌پیچد، جز پژواک همان خبری که جهانش را در سکوت فرو برده.بالاخره بغضی که ساعت‌ها در گلویش چرخیده بود می‌شکند و اشک‌ها، بی‌اجازه، راهشان را از میان گونه‌های گرمش باز می‌کنند. خودش هم نمی‌داند چرا گریه می‌کند... او حتی هرگز از نزدیک ندیده بودش، اما حالا برایش سوگواری می‌کند؛ انگار همیشه او را می‌شناخته، انگار نبودنش، چیزی را از درونش برده که هیچ‌گاه به وجودش فکر نکرده بود. همیشه خیالش راحت بود که او هست، که همه‌چیز را درست می‌کند، و شاید همین آسودگی باعث شده بود که کمتر به حضورش فکر کند. اما حالا..، با خلأی که در دلش شکل گرفته، تازه می‌فهمد که چه آرامشی در بودن او نهفته بود.  صدایی آرام از کنارش بلند می‌شود:ـ حالت خوبه؟!زنی کنارش، با چشمانی پر از اندوه، به او خیره شده. در نگاهش و در وجودش، همان غمی موج می‌زند که در دل دخترک خانه کرده.برای مدتی نگاهشان در هم گره می‌خورد؛ زن نفسش را در سینه حبس می‌کند، گویی برای لحظه‌ای مقاومت می‌کند. اما ثانیه‌ای بعد، بغضش فرو می‌ریزد و اشک‌هایش جاری می‌شوند.و بی‌آنکه یکدیگر را بشناسند، در آغوش هم فرو می‌روند، همچون کسانی که سال‌ها سوگوار یک درد واحد بوده‌اند. لحظه‌ای طولانی کنار هم گریه می‌کنند و هیچ کلمه‌ای میان‌شان رد و بدل نمی‌شود. نه می‌پرسند چرا گریه می‌کنی، نه نیازی به پرسیدن دارند. دخترک و زن، غریبه‌هایی هستند که در اندوهی مشترک به هم رسیده‌اند... هر دو آن‌ها خوب می‌دانند اشک‌هایشان برای چیست، برای کیست… امروز، آن‌ها در غمی مشترک شریک‌اند. امروز، هر کوچه و خیابان و هر خانه و دل، در سایه اندوه فرو رفته.. یک ایران، یک ملت عزادار است. عزادار رئیس‌جمهور عزیزشان، سید محرومان، خادم الرضا، سید ابراهیم رئیسی…روحش شاد..✍️حسین شورگشتی </description>
                <category>حسین شورگشتی</category>
                <author>حسین شورگشتی</author>
                <pubDate>Tue, 13 May 2025 04:05:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جواهر سیاه</title>
                <link>https://virgool.io/@Hossein_shourgashty/%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-qshfmj5w9wc1</link>
                <description>روزهای بیکاری گاهی عجیب‌ترین تصمیم‌ها را در ذهن می‌نشانند...آن روز، وقتی بی‌حوصلگی به جانم افتاده بود، به خودم گفتم: چرا نه؟! ماشین را برداشتم و به دنیای اسنپ زدم تا مگر درآمدزایی کنم..اولین مسافرانم چهره‌های گوناگونی داشتند؛ از خسته‌های روزگار تا سرخوش‌های لحظه‌ها. در این میان، زنی چادری سوار شد.. چادرش، سیاه و ساده، اما باوقار، تمام وجودش را احاطه کرده بود. وقتی پیاده شد، به خودم گفتم: «این روزها زنان چادری مثل جواهری نایاب شده‌اند؛ از هر ده مسافر شاید یکی از آن‌ها چادری باشد» همان لحظه در قلبم نذری کردم:&quot;امروز، از هیچ زن و دختر چادری کرایه نمی‌گیرم ، برای احترام به این حجاب و وقار؛ این شجاعت و ایمان..&quot;بعد از آن تصمیم، یک خواهر و برادر کوچک مسافران من شدند. پدرشان با تلفن گفت که آنها را به خانه خاله‌شان ببرم و کرایه را هم اینترنتی پرداخت کرده بود.دخترک که چادر مشکی به سر داشت، بی‌صدا کنار برادرش روی صندلی عقب نشسته بود. چهره‌ای معصوم و چادری مشکی که او را بزرگ‌تر از سنش نشان می‌داد..وقتی رسیدیم، به آن‌ها گفتم: «صبر کنید...»نگاهی به داشبورد کردم، کرایه‌ای را که پدرشان پرداخت کرده بود برداشتم و در دست‌های کوچکشان گذاشتم.  لبخندی زدم و گفتم:**«به‌خاطر چادر قشنگت.»**  دخترک چند لحظه ساکت ماند. نگاهش چیزی میان تعجب و درک بود، انگار که نمی‌دانست چه واکنشی باید نشان دهد. پول را گرفت، آرام و مؤدبانه تشکر کرد و پیاده شد.و من؟!  حسی که آن لحظه مرا فرا گرفت، با هیچ چیز قابل قیاس نبود.  چیزی فراتر از ارزش مادی، احساسی از عشق، احترام، و ارزشی که ده‌ها برابر آن کرایه بود.  آن روز، تصمیم گرفتم این را برای خود تبدیل به یک سنت کنم. تصمیم گرفتم برای قدردانی از این حجاب و این انتخاب، دیگر از خانم‌های چادری کرایه نگیرم.و چه خاطراتی که از این تصمیم نصیبم شد...  اگر شما هم در اسنپ و.. کار می‌کنید، پیشنهاد می‌کنم امتحانش کنید. ضرر نمی‌کنید، و شاید چیزی گران‌بها نصیب‌تان شود..✍️حسین شورگشتی</description>
                <category>حسین شورگشتی</category>
                <author>حسین شورگشتی</author>
                <pubDate>Wed, 30 Apr 2025 15:34:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای دختران سرزمین ایمان!! روزتان مبارک...🥳</title>
                <link>https://virgool.io/@Hossein_shourgashty/%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9-xbyrifu1gizi</link>
                <description>در هیاهوی روزگار، میان انبوه نقش‌ها و رنگ‌ها، دخترانی هستند که در هاله‌ای از وقار و نجابت قدم برمی‌دارند.. چادری بر دوش می‌کشند که نه پارچه‌ای ساده، که پرچمی از افتخار است؛ نمادی از باور و انتخاب، تابلویی از عفاف و آرامش، ایمان و اعتقاد..ای دختران سرزمین ایمان، شما ترنم عفافید، نسیم نجابت، و شعری نانوشته که جهان در تحسین آن خاموش می‌شود. هر قدمتان پژواکی از عشق است و هر لبخندتان تصویری از امید.. نسل ظهور، سربازان مهدیِ موعود از شما و از تربیت شدگان شما است..و امروز، روز شماست.. روزتان مبارک.🌹🥳</description>
                <category>حسین شورگشتی</category>
                <author>حسین شورگشتی</author>
                <pubDate>Tue, 29 Apr 2025 01:11:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;خدایا شکرت؛ الحمدالله&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@Hossein_shourgashty/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%A7-%D8%B4%DA%A9%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D9%84%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-eypqvtorvkob</link>
                <description>یک روزِ بهاری با هوای عالی..دوچرخه را در خیابان‌های قم رکاب می‌زدم.. یک دو، سه.. سرعتم را با هر رکاب بالا می‌بردم و از بادی که به صورتم می‌خورد لذت می‌بردم..ناگهان چشمانم به مردی در پیاده‌رو افتاد.. آهسته قدم برمی‌داشت؛ عصای زیربغلی‌اش همراه همیشگی‌اش شده بود و جای خالی پایش داستانی ناگفته را روایت می‌کرد.  قلبم فشرده شد… خاطره‌ای دردناک در ذهنم جان گرفت.  مرا یادزمانی انداخت که پای راستم شکسته بود..وای!! دو ماهِ عذاب‌آور، شصت روز خانه‌نشینی و عصایی که جای پاهایم را گرفته بود..چه سختی‌ها که من در این روزها نکشیدم!! ... حاضر بودم از خیلی چیزها بگذرم تا فقط بتوانم ده یا بیست قدم راه بروم..ده قدم تا آشپزخانه‌ی خوابگاه، بیست قدم تا دستشویی..اما حتی نمی‌توانستم بدون عصا بایستم..آن روزها تنها آرزویم این بود که راه بروم، از پله‌ها بالا بروم، دوزانو بنشینم، کلاس‌هایم را راحت بروم و عصایم را به خاطراتم بسپارم..و حالا این مرد!!، برای او این عذاب دو ماه و شصت روز نبود بلکه ابدی بود.. ابدی که نه، تا آخر عمر دنیوی‌اش..- زبانم زمزمه کرد: &quot;خدایا شکرت...&quot; - پاهایم بی‌قرار شدند: &quot;فقط همین؟!&quot;- زبان اینار ذلیلانه لب گشود: &quot;خدایا شکرت،..خدایا شکرت..&quot;توجهم دوباره به سمت مرد رفت و پاهایم متعجب گفتند: &quot;همین؟!&quot;اینبار نه زبان، بلکه تمام وجودم فریاد زدند: &quot;خدایا!! واقعا شکرت، صدهزار مرتبه شکرت..&quot;و بازهم با خودم گفتم: &quot;همین؟!!&quot;مگر می‌شود شکرت را بجا آورد؟!! خدایا!! نه زبان، بلکه دست و پا و چشم و تمام وجودم برای شکرت کافی نیست..و خدایا!! از من بپذیر شکر حقیرم را: خدایا شکرت، الحمدالله..</description>
                <category>حسین شورگشتی</category>
                <author>حسین شورگشتی</author>
                <pubDate>Mon, 28 Apr 2025 19:00:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بررسی فیلم موسی کلیم الله (به وقت طلوع)</title>
                <link>https://virgool.io/@Hossein_shourgashty/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%B7%D9%84%D9%88%D8%B9-p5nrgw8uvzem</link>
                <description>دیشب توفیق شد تا فیلم موسی کلیم الله به گارگردانی ابراهیم حاتمی‌کیا را در سینما ببینم..با وجود آنکه نام فیلم موسی کلیم الله است ولی بنظرم نقش اصلی و اول فیلم مادر موسی بود.. زنی که آنقدر پاک و مومنه بود که شایستگی حمل پیامبری اولوالعظم و دریافت وحی الهی را داشت...اگر نوعی نگاه مادرانه به فیلم داشته باشیم بنظرم فیلم آنقدر زیبا به مادر موسی پرداخته که جا داشت نام فیلم را هم مادر موسی می‌گذاشتند؛ مادری که در آن شرایط، یعنی وقتی فرعون تمام پسران تازه بدنیا آمده را شناسایی می‌کرد و می‌کشت ، به سختی زایمان می‌کند، شاید ماه‌ها فرزندش را به آغوش می‌کشد، شیر می‌دهد و محبت مادری را تمام می‌کند و به ناگاه به وسیله وحی مامور می‌شود فرزند عزیزش را به نیل بسپارد..یک ماموریت و آزمایش برای این مادر..در مسیر انجام این ماموریت موانع و امتحاناتی سر راهش قرار می‌گیرند:- وقتی مادر موسی داستان را برای عمران تعریف کرد او باور نکرد و گفت شاید القائات شیطانی بوده که به او چنین چیزی گفته.. عمران حتی چاره‌ی دیگری اندیشید و با بزرگان قوم تصمیم گرفتند اعلام کنند که ناجی‌ای که سالها منتظرش بودند مُرده و عزاداری کنند تا فرعون دست از قتل و عام نوزادان بردارد.. شاید حتی این نقشه عمران جوابگو بود ولی مادر موسی را از انجام ماموریتش بازنداشت..- در مسیر انجام ماموریت، مادر موسی، عمران (شوهرش) را دید که زخمی شده و کمک می‌خواهد و حتی دخترش خواست که به کمک پدر برود ولی مادر اجازه نداد و ماموریتش را  به نجات شوهرش ترجیح داد؛ - در راه، زن قابله به او پیشنهاد داد بجای رها کردن فرزندش در نیل، موسی را به او بدهد تا او موسی را به فرزندی بگیرد..اگر مادر موسی فرزندش را به قابله می‌داد قطعا از مرگ و از چنگال فرعون نجاتش می‌داد زیرا او قابله قصر بود و فرعون فقط پسران بردگان را می‌کشت ولی او به قابله گفت چنین اجازه‌ای ندارد و پیشنهادش را رد کرد؛- حتی در زمانی که سربازان به دنبالشان بودند و هر لحظه ممکن بود آن‌ها را پیدا کنند باز هم از تصمیمش برنگشت..- آن مادر می‌دانست که رود نیل امواج خروشان دارد، کروکودیل و جانوران وحشی دارد و اگر با دو دوتا چهارتا عقل حساب کنیم حتی اگر فرزندش از دست اینها نجات می‌یافت باز هم معلوم نبود چه سرانجامی درانتظارش است.. شاید دست فرعونیان یا غارتگران بیفتد و شاید از گرسنگی و تشنگی تلف شود...هیچکدام از ما حاضر نیستیم فرزند چند ماهه یک غریبه را در چنین شرایطی رها کنیم و شاید با اولین پیشنهاد قابله، وحی الهی را فراموش می‌کردیم و مصلحت را در آن می‌دیدیم...حال در این‌جا، پای مهر و محبت مادرانه هم در میان است؛ مهر و محبتی که باعث شد بار اول که سبد را در آب رها می‌کند برگردد و سبد را بگیرد و بعد با وحی دوباره دلش آرام گیرد و آن را به نیل و به امان خدا بسپارد.فیلم تمام این احساسات را بخوبی بیان کرده که بزرگترین نقطه قوتش بود.جلوه‌های ویژه هرچند در مقایسه با فیلم‌های هالیوودی صد نبود ولی با توجه به جدید بودن این نوع از جلوه‌های ویژه و هوش مصنوعی در ایران بسیار خوب ساخته شده بود.. عرض خداقوت به عوامل ساخت فیلم و آرزوی موفقیت برای این فیلم و دو قسمت ادامه‌ی آن..🙏🌹</description>
                <category>حسین شورگشتی</category>
                <author>حسین شورگشتی</author>
                <pubDate>Wed, 23 Apr 2025 22:37:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او می‌بیند..</title>
                <link>https://virgool.io/@Hossein_shourgashty/%D8%A7%D9%88-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86%D8%AF-bkjmhrzypkeq</link>
                <description>ما انسان‌ها در یک دوره‌ای از نوجوانی خودمان را مرکز توجه، نگاه و قضاوت دیگران می‌بینیم.. فکر می‌کنیم تمام دنیا به ما نگاه می‌کنند؛ نگاه و توجه همه افراد به ماست و دائما ما را قضاوت می‌کنند. تیپ و لباسمان، رفتارمان و کلماتمان و خلاصه از سر تا پایمان؛ولی بعدا که بزرگ می‌شویم متوجه می‌شویم که اینطور نبود؛ محور توجه انسان‌ها ما نیستیم و بیشتر اوقات آن‌ها اصلا توجهی به ما ندارند..انسان‌ها اغلب به دنبال مسائل و دغدغه‌های خودشانند. آن‌ها مسائل دیگران را اغلب اوقات نمی‌بینند و یا خیلی زود فراموششان می‌کنند..اینجا است که متوجه می‌شویم چقدر نگرانی‌ها و استرس‌های بیخودی بخاطر این داشتیم که دیگران راجع به ما چه فکری می‌کنند... متوجه این قضیه می‌شویم و به خودمان می‌خندیم... می‌خندیم و فکر می‌کنیم دیگر بزرگ شده‌ایم حال آنکه هنوز هم فکر و قضاوت دیگران اولویت اولمان است؛هنوز هم اغلب اوقات متوجه این نیستم که حتی اگر محور توجه دیگر انسان‌ها ما بودیم باز هم چه اهمیتی داشت که دیگران راجع به ما چه فکر می‌کنند؟! اصلا مگر این مسئله چقدر اهمیت دارد؟! یعنی فکر و قضاوت دیگران اینقدر مهم است؟!در واقع سوال درست این است که: آیا نگاه و توجه همه‌ی انسان‌ها روی هم به اندازه توجه او می‌شود؟!!او..!!کسی که لحظه‌ای حواسش از ما پرت نمی‌شود.. کسی که هر لحظه.. از ظاهرمان، گفتار و رفتارمان و حتی از افکارمان آگاه است..کسی که از رگ گردن به ما نزدیک‌تر، از خودمان به خودمان آشناتر است..کسی که به ما وجود و هستی، و خودمان را به خودمان داد..به راستی چه شده که توجه چند انسان حقیر را بزرگ می‌کنیم و توجه او را کوچک؟! و هنوز هم فکر می‌کنیم که بزرگ شده‌ایم؟!!...</description>
                <category>حسین شورگشتی</category>
                <author>حسین شورگشتی</author>
                <pubDate>Sat, 19 Apr 2025 01:35:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب (( خودتو دوست داشته باش))</title>
                <link>https://virgool.io/@Hossein_shourgashty/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-iwl88kbrnjgm</link>
                <description>کتاب ((خودتو دوست داشته باش)) به نگارش حسین شورگشتی کتابی حدودا صد صفحه‌ای است که به نقد و بررسی موج کره‌ای (کیپیاپ و کیدرام) می‌پردازد..این کتاب می‌توند برای نوجوانانِ درگیر با مسئله و همچنین برای والدین، مربیان و مسئولین مورد استفاده قرار گیرد..نسخه دیجیتال (pdf ) کتاب را می‌توانید از اینجا دانلود کنید:👇👇دانلود پی‌دی‌اف کتاب خودتو دوست داشته باش</description>
                <category>حسین شورگشتی</category>
                <author>حسین شورگشتی</author>
                <pubDate>Wed, 16 Apr 2025 10:29:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمازتو درست کن؛ باقی چیزها هم درست می‌شه..</title>
                <link>https://virgool.io/@Hossein_shourgashty/%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%B2%D8%AA%D9%88-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D9%82%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%87-fbbr8rz6pcha</link>
                <description>نمازتو درست کن؛ باقی چیزها هم درست می‌شه..به تعبیر خدااِنّ الصلاةَ تَنهی عن الفحشاءِ و المنکر...نماز انسان‌ها را از گناه دور می‌کنه و از طرفی دیگر گناه ما را از نماز دور می‌کنه...نماز و گناه رابطه‌ی دوطرفه‌ای با هم دارن..نماز درست حسابی (نه این کله ملق‌ها) جلوی گناه کردن ما را می‌گیرد و از طرفی دیگر گناه باعث می‌شه نتونیم یک نماز درست حسابی بخونیم...مخصوصا نوجوان‌ها؛ یک تصمیم اساسی بگیرید که نمازهاتونو درست کنید.. توبه کنید، سعی کنید یک‌ماه، چهل روز نماز رو با آرامش و حضور قلب بخونید، اول وقت و همیشه بخونید..اگر دیدید نمی‌شه و نمی‌تونید بدونید یکجای کار می‌لنگه، یک مانع در کاره: موسیقی حرام، فیلم‌ و سریال‌های نامناسب، غیبت و تهمت دیگران، تبلی و اعتیاد به بازی و فضای مجازی..اینها موانعی‌اند که نوجوان‌ها بیشتر باهاش درگیرند، بزرگترها که بهتر می‌دونن چی به چیه..</description>
                <category>حسین شورگشتی</category>
                <author>حسین شورگشتی</author>
                <pubDate>Wed, 16 Apr 2025 10:20:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهترین روش مطالعه چیست؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@Hossein_shourgashty/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%B9%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-iwmixbaputlp</link>
                <description>یکی از بهترین روش‌های مطالعه و یادگیری پرسش از خود است:به این صورت که شما هنگام مطالعه‌ی کتاب، هر مطلبی را که می‌خوانید از آن سوال طرح می‌کنید و در کاغذ دیگری می‌نویسید؛ طرحِ سوال نشان می‌دهد شما توانسته‌اید کلیت مطلب را بفهمید و هر چه سوالات ریزتر باشد یعنی توجه شما به مطلب بیشتر بوده..این کار  باعث می‌شود توجه شما به متن بیشتر شده و حتی بتوانید به آن اشکال کنید..بعد از اتمام هر فصل یا چند فصل برمی‌گریدید و سوالات نوشته شده را شفاهی و به خودتان پاسخ می‌دهید؛ در این مرحله متوجه می‌شوید کدام قسمت از کتاب را خوب متوجه نشدید و بهتر است دوباره مطالعه کنید.میزان یادگیری و ماندگاری مطلب در این روش بسیار بیشتر از روش‌های دیگر است.همچنین اگر همیشه نگران این هستید که آیا به راستی مطلب را فهمیده‌اید یا حفظ شده‌اید و اغلب اوقات برای رفع نگرانی خود برای بار دوم و سوم کتاب را می‌خوانید این روش کمک می‌کند از فهم خود اطمینان حاصل کرده و در وقت خود صرفه‌جویی کنید..</description>
                <category>حسین شورگشتی</category>
                <author>حسین شورگشتی</author>
                <pubDate>Wed, 16 Apr 2025 10:17:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرایش و اعتماد بنفس در خانم‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Hossein_shourgashty/%D8%A2%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D9%88-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D9%86%D9%81%D8%B3-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%87%D8%A7-bwccqxusao2j</link>
                <description>چیزی که خانم‌ها و دختران عزیز باید به آن توجه کنند این است که زیاده‌روی در آرایش از نشانه‌های پایین بودن اعتماد بنفس در خانم‌ها است نه درمان آن...غیر از آرایش استفاده‌ و توجه بیش از حد به لباس، کیف و کفش، وسایل زینتی و مجلل هم نشان‌دهنده عدم اعتماد بنفس است؛ کسی که به شدت روی این موارد تمرکز می‌کند این واقعیت را پنهان می‌کند که با ظاهرِ فیزیکی خود کاملا راحت نیست..آرایش به عنوان یک ماسک موقتی عمل می‌کند و این احساس ناامنی و عدم تایید اجتماع را موقتا از بین می‌برد؛ اما این درمان نیست بلکه نشانه است مانند تب، و در شرایطی خودش باعث پایین‌تر رفتن اعتماد بنفس می‌شود و خیلی‌ دختر‌های زیبا  را به سمت عمل‌های زیبایی غیرضروری می‌کشاند..ما انسان‌ها هنگام افسردگی زیاد می‌خوابیم یا گاهی خودمان را در گوشی و مجازی غرق می‌کنیم ولی خواب و گوشی هرچقدر هم که باعث شود احساس بهتری از قبل داشته باشیم درمان افسردگی نیست..دو نکته:1. ظاهر شلخته و نامرتب هم به نوع خود نشان‌دهنده اعتماد به ‌نفس پایین و تخریب ‌شده است. این دسته از افراد هم برای درون خود ارزش چندانی قائل نیستند و معتقدند از نظر ظاهری در سطح بسیار پایینی قرار دارند و هیچ‌وقت نمی‌توانند برای اطرافیان خود جذاب باشند.2. زیاده‌روی در آرایش فقط شامل افرادی که آرایش غلیظ می‌کنند نمی‌شود بلکه شامل افرادی می‌شود که بدون آرایش هم صورت زیبا یا حتی معمولی دارند ولی باز هم نمی‌توانند بدون آرایش در اجتماع ظاهر شوند..</description>
                <category>حسین شورگشتی</category>
                <author>حسین شورگشتی</author>
                <pubDate>Wed, 16 Apr 2025 10:09:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای به تو جوان ایرانی</title>
                <link>https://virgool.io/Jalili1403/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-het6zzjnhcab</link>
                <description>سلام من حسین شورگشتی هستم؛ یک جوان ۲۲ ساله و البته دهه هشتادی.. بی‌شک آینده در دستان من و هم نسلی‌هایم است... بزرگ‌ترهای ما زندگی‌شان را ساخته و آینده‌شان را به شکلی دیده‌اند ولی زندگی برای ما هنوز گزاره‌ها و انتخابات بسیاری دارد... بعضی چیزها انتخابی نیستند، هیچ کس نمی‌تواند پدر و مادرش را انتخاب کند ولی بنیاد زندگی‌مان را انتخاب‌هایمان می‌سازد.. همسر، شغل، موقعیت اجتماعی و بسیاری از موفقیت‌ها و شکست‌هایمان پیرو انتخابات ماست.. بعضی انتخاب‌ها نعمتند، نعمتی که همه از آن برخوردار نیستند و بحمدالله امروز ما از نعمتِ انتخابی برخورداریم که سه‌چهار نسل قبل از ما آرزویش را داشتند و آن هم انتخاب مسئولینی است که اداره‌ی کشور را بعهده دارند... گمان نکنید و القایتان نکنند که فرقی ندارد چه کسی مسئول باشد، چه کسی رئیس‌جهمور شود و چه کسی برایتان تصمیم بگیرد.. همه شما فرقش را دیده‌اید ولی توجه نداشتید. کمی به عقب برگردید و دو دولتی که همراهشان زندگی کردیم را باهم مقایسه کنید؛ دولت ۸ ساله و دولت ۳ ساله‌ی بعدش... فراموش کرده‌اید؟! کارخانه‌هایی که در طول ۸ سال تعطیل و نیمه تعطیل و در ۳ سال دوباره احیا شدند... هپکو را فراموش کردید؟ هفت‌تپه چطور؟ نیشکر خوزستان و بیش از ۸هزار واحد تولیدی دیگر را چطور؟!... از کارگرانشان بپرسید که دولت‌ها با هم فرق می‌کنند یا نه.. برنامه‌ی قطعی برق تابستان‌ها را یادتان نیست؟! حق می‌دهم یادتان رفته باشد چون سه سال است قطع برق‌ طولانی را در گرمای تابستان نچشیده‌اید و یادتان رفته دولتِ ۳ ساله فقط در یک سال ۶ نیروگاه برق ساخته.. کرونا را که حتما بیاد دارید اما شاید فراموش کرده باشید دولتی واردات واکسن را به fatf گره می‌زد و دولتی دیگر بدون این بهانه‌ها آمار کرونا را زمانی به صفر رساند که تا ماه‌ها بعد هنوز اروپا و آمریکا درگیرش بودند.. وزرای دولتِ ۸ ساله را که امروز دوباره طمع قدرت گرفته‌اند را فراموش کردید؟! یادتان رفته مسکن مهر را مزخرف خواندند و بعد هم افتخار کردند که یک واحد مسکن هم نساختند؟! حواشی‌شان شده بود پرت‌کردن میکروفون خبرنگاران و کشمش خوردن جلوی مردم.. حال چرا نمی‌بینید بالاترین رقم بودجه عمرانی را؟ ۵۵۰ هزار واحد مسکونی را که در دولتِ سه ساله تحویل داده شد و ۲ میلیون مسکنی که در حال ساخت است.. شاید بعضی‌تان بعد از ازدواج از زمین‌های رایگان و وام مسکن ملی استفاده کرده باشید.. پس چرا فراموش کردید رشد منفی اقتصاد در دولتِ ۸ساله و ۴درصد رشد اقتصادی در دولتِ ۳ساله را؟!! چرا فراموش کردید دولت ۸ساله‌مان مردم را به بورس دعوت کرد و آشکارا سرمایه‌شان را به غارت برد؟! چرا فراموش کردید دریاچه ارومیه را، زاینده‌رود را؟! یادتان رفته زمانی با تمام کشورهای همسایه قهر بودیم چون می‌خواستیم با آمریکا آشتی کنیم؟! صبح جمعه و گرانی بنزین را فراموش کردید؟! چه زود فراموشکار می‌شویم!! چه زود فراموش می‌کنیم یارانه در دولتِ ۳ ساله بود که ۱۰برابر شد، در دولتِ سه‌ساله بود که بیشترین سطح پوشش بیمه را داشتیم، بیمه‌ی دانشجویان فعال شد، درمان مادران باردار و کودکان زیر ۷ سال رایگان شد و ۶میلیون نفر از دهک‌های پایین جامعه بیمه رایگان شدند.. نسل زد، نسل رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی است و شاید بعضی‌مان هشتک خوزستان را دریابید زده باشیم ولی چرا در رسانه به گوشمان نرسید بزرگ‌ترین پروژه آبرسانی خاورمیانه چه زمانی رقم خورد؟ چرا از پروژه بزرگ‌ترین آب شیرین‌کن خاورمیانه در دولت ۳ ساله بی‌خبریم؟! چرا نمی‌دانیم بیشترین رشد تولید نفت در دولت اخیر بود؟ چرا نمی‌دانیم بیشترین کشف فرار مالیاتی و مبارزه با فساد در دولت شهید رئیسی بود؟! اصلا از سامانه سوت‌زنی خبر داریم؟! چه می‌کنیم در شبکه‌های اجتماعی؟! چای دبش را که یادمان هست.. چرا تحقیق نمی‌کنیم که این فساد در چه دولتی شروع و گسترش پیدا کرد و در چه دولتی کشف و مجازات شد؟!! یا حافظه تاریخی‌مان زیادی کوتاه است یا ذهنمان را تحریف کردند.. چطور خودروهای دپو شده، رشد نقدینگی سرسام‌آور و ۱۰ برابر شدن قیمت دلار را فراموش کردیم؟!! چطور فراموش کردیم گرفتن مجوز برایمان هفت‌خوان رستم بود و چطور نمی‌دانیم تدبیرات شهید عزیزمان کم‌ترین زمان صدور مجوز را ایجاد کرد (۳ تا ۷روز) آنقدر سفرهای رئیس‌جمهور جدیدمان را دیدیم که پشت‌میز نشین‌ترین رئیس‌جمهور تاریخمان را فراموش کردیم.. گویا برایمان عادی بود رئیس‌جمهور کشورمان هر هفته سفر استانی و دیدار با مردم داشته باشد و پیگیر مشکلاتشان باشد.. واقعا چطور برایمان عادی بود رئیس‌جمهورمان در سه سال ۱۰ بار دیدار با دانشجویان داشته باشد درحالی که دولت قبل از آن کل دیدارهای مردمی‌اش در طول ۸ سال به اندازه ۶ماهِ رئیس‌جمهور جدیدمان نبود؟!! فرق نمی‌کند چه کسی رئیس‌جهمور باشد؟! فرق نمی‌کند که با دیپلماسی التماسی علاوه بر تحقیر، تحریم بیشتر هم بگیری یا با دیپلماسی عزت عضویت بریکس و شانگهای را داشته باشی و پولی که سالها بلوکه‌ی کره‌جنوبی بوده را آزاد کنی؟!! خیانت برجام که ساعت‌ها حرف و نقد دارد و تحقیق شما را می‌طلبد..اما اگر دغدغه‌ی اقتصاد و معیشت دارید ماشین‌حساب خود را بیاورید و حساب کنید: حداقل حقوق در شهریور ۱۴۰۰ ، دو و نیم میلیون تومان، یارانه ۴۵ هزار تومان و برنج ایرانی در آن تاریخ کیلویی ۴۳هزار تومان بود.. حداقل درآمد در شهریور ۱۴۰۰ (ابتدای دولت شهید رئیسی) تقریبا معادل ۶۲ کیلو برنج است.. حال امروز در سال ۱۴۰۳ ،حداقل حقوق تقریبا ۸میلیون تومان، یارانه ۴۵۰ هزار تومان و برنج ایرانی کیلویی ۱۰۷ هزار تومان است.. حداقل درآمد در تیر ۱۴۰۳ تقریبا معادل ۷۸کیلو برنج است.. مثال برنج را زدم تا خود شما به همین روش باقی اجناس‌، خودرو، مسکن، قبوض و... را مقایسه کنید. حال همین روش را در دخل و خرج‌های سال‌‌های ۹۲ تا ۱۴۰۰ امتحان کنید..در کنار، این را هم در نظر بگیرید که دولت شهید رئیسی در طول خدمتش، بدهی ۵۵۰ هزار میلیارد تومانی دولت قبلش را نیز پرداخته..دوستان عزیز من.. فرق می‌کند چه کسی در پاستور بنشیند.. آن کسی که شعار می‌دهد هرگز به شما دروغ نخواهم گفت، یک دروغ به دروغ‌هایش اضافه کرد.. گول شعارهای کلی را نخورید... وقتی می‌گوید کارشناس، بگویید چه کسی؟ وقتی حرف از مشکلات می‌زند، از مسببش بپرسید.. از عملکردها، برنامه‌ها و مسئولین ستاد و وزرای آینده‌اش بپرسید..  مشکلات را همه می‌دانیم و غرغر کردن را همه بلدیم آنچه یک رئیس جمهور نیاز دارد برنامه، تجربه و افراد حازق برای مدیریت کشور است.. نگذارید بانیان دولت سوم روحانی شما را با دروغ‌هایی چون تحریم‌‌، تحجر، طالبان و کره‌شمالی شدن بترسانند.. حربه‌ی آن‌ها همین است، همانطور که برای شهید جمهور عزیزمان هم بکار بردند.. مسیر شهید رئیسی، مسیر رو به جلو بود.. به عقب برنگردیم..</description>
                <category>حسین شورگشتی</category>
                <author>حسین شورگشتی</author>
                <pubDate>Sat, 29 Jun 2024 22:33:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهید خدمت</title>
                <link>https://virgool.io/@Hossein_shourgashty/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%AE%D8%AF%D9%85%D8%AA-ttymhl9sg4si</link>
                <description>اولین‌باری که نام آقای رئیسی رو شنیدم و باهاشون آشنا شدم انتخابات ۹۶ بود... هنوز به سن رای دادن نرسیده بودم ولی شخص آقای رئیسی و شور انتخاباتی اون زمان اینقدر در من اثر گذاشته بودند که وقتی همون سال تو مصاحبه‌ی ورودی حوزه ازم پرسیدند الگوت تو زندگی کیه از آقای رئیسی نام بردم...گفتم می‌خوام مثل ایشون قاضی بشم...بعدها که ایشون تولیت آستان قدس را به‌عهده گرفتند ارادتم نسبت به ایشون بیشتر شد..اون زمان به عنوان یک طلبه مشهدی، هر روز حرم می‌رفتم...روزی که هیچ‌وقت فراموشش نمی‌کنم زمانی بود که کنار پنجره فولاد مسجد گوهرشاد ایشون رو دیدم که کنار مردم عادی از زیارت برمی‌گشتند و هر کس که ایشون رو می‌شناخت و صحبتی داشت پای صحبتش می‌نشستند... خاکی و مردمی بودنشان را از آن زمان فهمیدم... احتمالا مشهدی‌ها صحبتم رو درک کنند..عملکرد و مدیرتشان در آستان قدس و بعد در قوه قضائیه چنان بود که تنها گزینه‌ام در انتخابات ۱۴۰۰ بودند.. بسیار به ایشون امید بسته بودم و یقین داشتم پیشرفت ایران در گرو ریاست جمهوری ایشان است و بود..هیچ وقت از رایی که به ایشون دادم پشیمان نشدم..ایشون اولین رئیس‌جمهوری بود که ما دهه‌هشتادی‌ها انتخاب کردیم و چه زود پستش را به مقامی بالاتر بخشید😔وقتی پیکر مبارکش رو در مسیر جمکران بدرقه می‌کردیم انگار که عجله داشت..عجله برای نماز آقا..زیارت امام‌رضا(ع).. و رفتن به لقاءالله...رئیس‌جمهور ما رجائی بود و بهشتی شد..خوش به سعادتش...</description>
                <category>حسین شورگشتی</category>
                <author>حسین شورگشتی</author>
                <pubDate>Sat, 25 May 2024 21:31:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شریک دزد نشیم.</title>
                <link>https://virgool.io/@Hossein_shourgashty/%D8%B4%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%B2%D8%AF-%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%85-k5ctbvticsdz</link>
                <description>چند روز پیش با پدرم رفته بودیم میدون میوه و تره‌بار؛ بعد از خرید، پدرم کارت رو داد تا فروشنده حساب کنه و اون هم کارتو گرفت و با عابربانکی که پشت مغازش نصب کرده بود پولو به حساب خودش کارت به کارت کرد..خیلی از ما شاید دانسته و ندانسته وقتی چنین صحنه‌ای می‌بینیم به راحتی ازش عبور می‌کنیم درحالی که اون فروشنده درحال ارتکاب جرم و فرار مالیاتیه و متاسفانه چنین جرمی بین پزشک‌ها و طلا فروش‌ها زیاد دیده می‌شه..باید بگم که نهی از منکر فقط تو مسئله‌ی حجاب نیست و مثل چنین موردهایی هم از مصادیق اون بشمار میان..یک کارمند، کارگر و معلم و... با هزار زحمت یک ماه کار می‌کنند و همیشه قسمتی از درآمدشون برای مالیات کسر می‌شه اما بعضی تجار، کاسب‌ها و پزشک‌ها با این کلک‌ها از مالیات فرار می‌کنند و این یعنی دزدی از بیت‌المالی که همه درش سهیمند..حالا از اونجایی که معمولا شما شخصا و به‌طور مستقیم نمی‌تونید با چنین متخلفانی برخورد کنید؛ دولت سامانه‌ای رو به نام سامانه‌ی #سوت‌زنی درست کرده تا مردم بتونن تخلفات و فرارهای مالیاتی رو گزارش بدن و حتی در مواردی بخاطر گزارش‌شون پاداش بگیرند..حواسمون باشه.. اون کاسبی که فرارمالیاتی داره دزده.. با سکوتمون شریک دزد نشیم..</description>
                <category>حسین شورگشتی</category>
                <author>حسین شورگشتی</author>
                <pubDate>Thu, 14 Mar 2024 01:36:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ازدواج سنتی یا ازدواج حاصل از دوستی؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@Hossein_shourgashty/%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-%D8%B3%D9%86%D8%AA%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-%D8%AD%D8%A7%D8%B5%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C-qkxs7wrhyqbm</link>
                <description>می‌دونید چرا ازدواج سنتی  از ازدواج‌های حاصل از دوستی(اگر به ازدواج ختم بشه) بهتره؟یکی از دلایلش اینه که..علم روانشناسی می‌گه：وقتی شما به کسی علاقه دارید مغز شما تمام ایرادات اونو نادیده می‌گیره و باعث می‌شه که اون کامل به نظر برسه...درواقع شما چون اون کامله دوستش نداریدبلکه چون دوستش دارید، اون براتون کامل بنظر میاد..خب وقتی بدون آشنایی و تحقیق به سمتش برید و  با یه نگاه عاشق بشید بدی‌های شخص رو نمی‌بینید و در نتیجه انتخاب عاقلانه صورت نمی‌گیره..و بعد از مدتی که آتش عشق فرو نشست شما با ایرادات طرف مقابل کنار نخواهید آمد و اونجاس که دیگه دیر شده...پس وقتی از قبل بزرگترها روی کیس مورد نظر تحقیق می‌کنند و بعد شما جلو می‌رید ۵۰ درصد احتمال انتخاب اشتباه کمتر خواهد شد..</description>
                <category>حسین شورگشتی</category>
                <author>حسین شورگشتی</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jan 2024 15:01:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زلزله‌های بی‌خطر در ژاپن</title>
                <link>https://virgool.io/@Hossein_shourgashty/%D8%B2%D9%84%D8%B2%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%AE%D8%B7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%DA%98%D8%A7%D9%BE%D9%86-upqd1rbo4jtf</link>
                <description>یکی از بزرگ‌ترین مشکلات ما انسان‌ها در قضاوت‌هایمان و خودتحقیری‌هایمان قضاوت باطن خود با ظاهر بقیه است..بدتر آنکه گاهی همان ظاهر را هم کامل نمی‌بینیم..بگذارید داستانی از خودم تعریف کنم👇👇بسیار می‌شد که در ویدیوهای مختلف این قضیه را می‌دیدم که ژاپنی‌ها چقدر نسبت به زلزله عادی هستند..ساختمان‌هایشان  را در برابر زلزله مقاوم می‌سازند و در موقع زلزله آرامش‌خاطر خاصی دارند.. حتی ویدیویی از سیستم ضد زلزله‌ی ساختمان‌های ژاپن دیدم و پی به دلیل آرامششان بردم..اما جدیدا خبری را خواندم که مرا به تعجب وا داشت..خبر دارای این تیتر بود: یک زن ٩٠ ساله، ۵ روز پس از زلزله ویرانگر ژاپن به طور معجزه آسایی نجات یافت..تعجب من نه از تیتر خبر بلکه از واکنشی بود که خود به این خبر پیدا کردم و آن این بود که از خود پرسیدم:مگر ساختمان‌های ژاپن با زلزله خراب می‌شوند؟!در واقع من با دیدن سیستم ضد زلزله‌ای که ژاپنی‌ها برای ساختمانشان درست کرده بودند آن را به تمام خانه‌ها و ساختمان‌های این کشور تعمیم داده بودم و آن ویدیو این را به من نشان نداده بود که مگر چند ساختمان در کل کشور ژاپن به این سیستم مجهزند؟شاید اگر به ژاپنی‌ها هم فیلمی از قصرهای ولنجک و نیاوران و آدم‌هایش نشان دهید و بگویید اینجا ایران است و اینها ایرانی، او هم نسبت به خود و کشورش خودتحقیر شود.. خلاصه که هیچ‌وقت مرغ همسایه غاز نیست.. https://virasty.com/Hossein_shourgashty/1704660106529962525 </description>
                <category>حسین شورگشتی</category>
                <author>حسین شورگشتی</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jan 2024 00:20:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب دیجی‌زادهای اولیه</title>
                <link>https://virgool.io/@Hossein_shourgashty/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C-%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%87-q9rxklo4idib</link>
                <description>دیجی‌زادهای اولیهجزء معدود کتاب‌های فارسی است که با موضوع نسلZ نوشته شده..نسل زد؟!همان دهه هشتادی‌های خودمان..همان‌هایی که تا چشم باز کردند دنیای مجازی را در کنارشان دیده‌اند، همراه آن رشد کردند و مثل جزئی جدایی‌ناپذیر به آن عادت کردند...این کتاب از دو فصل کوتاه تشکیل شده که فصل اول آن به معرفی این نسل و فصل دوم به مشکلات و دست‌اندازهای زندگی نسل زد می‌پردازد...تهیه و خرید این کتاب به دو روش ممکن است:-نسخه چاپی آن را می‌توانید از انتشارات نسل روشن و در وبسایت این نشر سفارش دهید..-نسخه‌ی دیجیتال آن نیز با قیمت بسیار کمتری در اپ و سایت فیدیبو موجود است.</description>
                <category>حسین شورگشتی</category>
                <author>حسین شورگشتی</author>
                <pubDate>Tue, 26 Dec 2023 09:13:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میم مثل مادر</title>
                <link>https://virgool.io/@Hossein_shourgashty/%D9%85%DB%8C%D9%85-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-lbfxogzp5o8g</link>
                <description>ما مردها قبل از آنکه به دنیا بیاییم و شاید حتی بعد از مرگمان هم نیازمند زنی هستیم تا در کنارمان باشد..کسی که عشق و احساسات فراوانش را به ما ظرف‌های توخالی ببخشد..با اشک‌هایمان بگرید و با خنده‌هایمان بخندد..کسی که صدایش آرامش‌بخش و آغوشش خود آرامش...از افتخاراتش موفقیت ما و از غصه‌هایش غصه‌های ما است...مخاطبِ اول مخاطبینمان و همراه اول در تنهایی‌مان..بهترینشان را همه می‌شناسیم..اولین همراه زندگی‌مان..آنکه بعد از یکی بود و یکی نبود غیر از خدا، او هم بود..اولین زن زندگی‌مان..زنی که با زا شروع نمی‌شود و آغازش با میم است..میمی که مرد می‌سازد..میمی که مفهوم عشق است.مفهوم محبت...مهربانی..مفهوم ما در خانواده..میمِ مهر و میمِ مرکز، قلبِ خانه..میمِ من و میمِ ما..میم ،همچون می‌خواهمت..میم مثل ماه و مرمر..میم مثل مادر..</description>
                <category>حسین شورگشتی</category>
                <author>حسین شورگشتی</author>
                <pubDate>Mon, 25 Dec 2023 19:44:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک قالی قرآن</title>
                <link>https://virgool.io/@Hossein_shourgashty/%DB%8C%DA%A9-%D9%82%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D9%82%D8%B1%D8%A2%D9%86-n0wb8dllm3ai</link>
                <description>اضطراب وهیجانِ خاصی تمام وجودم را گرفته..برای اولین بار است که خبرنگاری قصد مصاحبه با من را دارد ،آن هم در خانه‌ی خودم..به راستی که حفظ قرآن برکاتی به زندگی‌ام داده که نمی‌دانم این را هم می‌توان جزء آن بحساب آورد یا نه...قبل از آن‌که زنگ را به صدا در بیاورند متوجه صدای قدم‌هایشان شده و در را برایشان باز می‌کنم.خانم خبرنگار، اجازه گرفته و وارد می‌شود..اولین چیزی که توجه‌اش را جلب می‌کند دارقالی تمام شده‌ای است که هنوز نخ‌های چله‌اش بریده نشده..خانم خبرنگار بدون آنکه لحظه‌ای چشم از قالی بردارد می‌پرسد:- چقدر زیبا است؛ خودتان بافته‌اید؟!- بیشتر کار مادرم است.- اجازه دارم؟..سرم را به نشانه تاییدِ اینکه می‌تواند به قالی دست بزند تکان می‌دهم اما خود به آن دست نمی‌زنم.. می‌ترسم شاید جلوی این مهمان‌ها گریه‌ام بگیرد..خانم خبرنگار ، محو زیبایی گل‌ها و گلچه‌ها، شکری‌ها و لطافت فرش شدهامااین فرش،  برای من فراتر از زیبایی، لطافت و حتی خاطره است..هر رج، گره و هر نقشش برایم مقدس و سرشار از معنویت است.از اولین باری که این قالی را دیدم سال‌ها می‌گذرد..مثل همیشه وقتی از مدرسه می‌آمدم مادرم را می‌دیدم که پشت دار قالی نشسته و دانه دانه گره‌های هر رج را کنار هم می‌گذارد.اینبار اما ، متفاوت از همیشه بود..او قرآن کوچکش را که فقط جزء سی داشت، کنار قالی‌اش گذاشته بود و با هر گره، آیه‌ای را تکرار می‌کرد.إِنَّ لِلۡمُتَّقِينَ مَفَازًا..هر آیه را شش بار و با شش گره می‌گفت، حفظ می‌کرد و برمی‌گشت و از ابتدای سوره تا آیه بعدی می‌خواند.آنقدر زیبا می‌خواند که برای چند لحظه فراموش کردم کجا هستم و باید سلام کنم..مادر که مرا دید لبخندی زد و با اشاره خواست که کنارش بنشینم..گفت که تصمیم گرفته در کنار قالی‌بافی قرآن حفظ کند، همیشه دوست داشته قرآن را از حفظ بخواند و اینکه چقدر خوشحال است چند آیه را تا به اینجا جلو آمده..بعد دوباره لبخندی زد و گره‌های قالی‌اش را با آیه‌های قرآن کنار هم گذاشت..بِسۡمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحۡمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ..عَمَّ يَتَسَآءَلُونَ..عَنِ ٱلنَّبَإِ ٱلۡعَظِيمِ..من هم بیکار ننشستم..گوشه‌ای از دار قالی را گرفته و گره‌های جدید می‌زدم..وَجَعَلۡنَا ٱلنَّهَارَ مَعَاشٗا.. و همانطور که صوت مادر را گوش می‌دادم تصمیمی گرفتم..تصمیمی که بعدها خواهر و برادر کوچکترم هم پشت همین دار و دارهای قالی دیگر به آن رسیدند.. تصمیمی که ابتدا برای مادرم بود اما بعدها تصمیم خانواده شد..حالا دو نفر و بعدها چهار نفر بودند که آیات را شش بار تکرار می‌کردند و هر بار گرهی به رج‌ها و آیه‌ای به ذهنشان اضافه می‌کردند..لا يَسۡمَعُونَ فِيهَا لَغۡوٗا وَلَا كِذَّـٰبٗا..</description>
                <category>حسین شورگشتی</category>
                <author>حسین شورگشتی</author>
                <pubDate>Sun, 24 Dec 2023 16:27:46 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>