<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های [ ح ]</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Hosseinfelehgari</link>
        <description>☁️ / IG:@Hosseinfelehga</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-20 08:06:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3939/avatar/Vjj5TX.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>[ ح ]</title>
            <link>https://virgool.io/@Hosseinfelehgari</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بغل و ماآچ آزاد شد.</title>
                <link>https://virgool.io/@Hosseinfelehgari/%D8%A8%D8%BA%D9%84-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D8%A2%DA%86-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D8%B4%D8%AF-t6b8y0x3fh2q</link>
                <description>بعد از اين ماجرا، قشنگ‌ترين لباس‌هايم را می‌پوشم، خوش‌بو ترين عطرم را می‌زنم، جلوی آينه؛ قشنگ خندیدن را تمرين می‌كنم.می‌روم يک گلدانِ بنفشه برايت می‌خرم، سرِ راهم می‌روم قنادی صفا، يک جعبه نون خامه‌ایِ تازه می‌خرم، می‌آیم جلوی درِ خانه‌ات، در را باز می‌کنی و پله‌ها را می‌بينم. بوی تو را از همین‌جا میشنفم. می‌رسم به تو. جوری بغلت می‌گیرم كه انگاری از سفرِ قندهار برگشته‌ای. مگر دیگر می‌توانم رهایت کنم؟!فقط منتظرم كه اخبار بگويد، بغل و ماآچ آزاد شد...آخ كه چه شود در اين شهر...این/جا</description>
                <category>[ ح ]</category>
                <author>[ ح ]</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jun 2020 01:16:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیماری.</title>
                <link>https://virgool.io/@Hosseinfelehgari/%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C-mq0kurp4kehc</link>
                <description>نويسنده‌ی قصه‌ی اين روزهای ما بايد بداند كه كه كارِ دشواری دارد.چه‌طور می‌تواند از چهره‌های بُهت زده؛ در گوشه‌های اين شهر بنويسد؟! چه‌طور می‌تواند از احوالِ دست‌هايی بنويسد كه از لمس كردن می‌ترسند؟! اصلاً چه‌گونه می‌تواند با كلمه‌هايش اين منظور را برساند كه من بيش از دو هفته‌ است مادرم را ماچ نكرده‌ام؟! ذهنم دارد بويش را فراموش می‌كند. چه‌طور می‌خواهد بنويسد كه مادری می‌ترسد به كودكش دست بزند؟! با چه راهی می‌خواهد به آينده بفهماند كه ماهی گلی و گلدانِ رز نمی‌خريديم، چون می‌ترسيديم مريض‌مان كنند!اصلاً با &quot;بوی عيدی&quot; كه به مشام‌مان نمی‌رسد چه كنيم...؟!اما خوب، من به شما قول می‌دهم كه عيدیِ امسال، خبرِ تمام شدنِ اين موجودِ كوچک و بی‌غيرت است. بله، می‌خواهم دروغ بگويم، بلكه‌م كمی بخنديد دلمان باز شود. بوی غم گرفته‌ايم والله... .این خط را فراموش نکنید:غم با همه‌ی توانش می‌کُشد. باقیِ چیزها، آن‌چنان توانمند نیستند...عکس را از حیاطِ این/جا گرفته‌ام.</description>
                <category>[ ح ]</category>
                <author>[ ح ]</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jun 2020 01:14:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امیدِ به آسمون.</title>
                <link>https://virgool.io/@Hosseinfelehgari/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%90-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D9%88%D9%86-vebiu1vejeml</link>
                <description>ابتدای امر است و يک‌بار برای هميشه بايد به روشی نشست، كه کسالتِ زمان شسته شود. تلخیِ ماجرا اين‌جاست كه اگر اميد جا بدهد به يک‌جا نشينی، فاصله با نبودن يک كلمه است. تمام. شدن از هر چه‌ كه خصوصيتِ انسان جماعت است.به ناجوری افتادن. آخ‌ات در آمدن... .شهره‌ام به طلوعی خوش‌لعاب كه جا افتاده‌ی همان قدمِ اولی‌ست، كه بهاء داده‌ام پايش. خاک‌ها خورده‌ام تا بزرگ شد. درجاها زده بودم. هزار جا از عمرم را. و باز هم قرار است انگار. به اميد زنده‌ام،خداوند رحمان است، و رحيم.این/جا</description>
                <category>[ ح ]</category>
                <author>[ ح ]</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jun 2020 01:12:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تعريفی برای تو.</title>
                <link>https://virgool.io/@Hosseinfelehgari/%D8%AA%D8%B9%D8%B1%D9%8A%D9%81%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-obusjfpwka71</link>
                <description>من آرزو می‌كنم روزی بيايد كه بنشينی روی اين صندلیِ چوبی، كه درختش از ابتدا به عشقِ تو قد كشيده بود. الهی بشود كه بنوشی از اين استكانِ چای، كه بذرش به هوای تو در آن مزرعه رشد كرده بود.ای‌كاش بشود بگويی دوستت دارم. كه به‌خدا اين دو كلمه تنها برای آمدن به زبانِ تو اختراع شده بود.من خوب می‌دانم، كه معلمِ اولِ دبستانم، خواندن و نوشتن را برای نوشتن از تو به من ياد داده بود...*عکاس را نمی‌شناسم.</description>
                <category>[ ح ]</category>
                <author>[ ح ]</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jun 2020 01:10:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساده</title>
                <link>https://virgool.io/@Hosseinfelehgari/%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-p4gcj6kbptl6</link>
                <description>ساده باشيم و روح و تنمان، يک‌دست باشد با خلق و خوی خدا. آن‌يک خدايی كه هميشه قرارش به بودن است، و نبودنش دق می‌آوردمان.من متوجه‌ام كه اين غمِ تلمبار شده، روزی بی‌‌اين‌که حواستان باشد، می‌كشدتان. باور نمی‌كنيد؟ خوب، شايد بعداً فهميدیم.دعايم آغشته‌شدنتان به انگشت‌های خداست. وقتی که همه خوابيم. اعتقادم اين است كه بعد از هر بار بيدار شدن از خواب‌هايمان، شسته می‌شويم از هر چه ناپاكی‌ست. برای آن روزِ رو به رويمان. الهی كه تا انتهای شب، دست نخورده باقی بمانيم.عکس مربوط به بهارِ ۹۵ است.
خانه‌ی یک دوست.</description>
                <category>[ ح ]</category>
                <author>[ ح ]</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jun 2020 01:05:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جزئيات</title>
                <link>https://virgool.io/@Hosseinfelehgari/%D8%AC%D8%B2%D8%A6%D9%8A%D8%A7%D8%AA-jexhbqtyguol</link>
                <description>همين حالا قبل از اين‌كه به رختِ خوابم بيايم، سماورِ مادرم را ديدم و استكانی كه هميشه در آن چای می‌خورد و ظرفِ پولكی‌هایش که همیشه همان‌جا بوده است. رفتم آن‌طرف و روی کاناپه، سرِ جای همیشگی‌ام نشستم و ديدم كه دارد در آينه خودش را با دقت نگاه می‌كند و كرمِ صورتش را می‌زند. نگاهم كرد و گفت جانِ مادر؟ گفتم شما خيلی زيباييد و من اين عاداتِ شبانه‌تان را خيلی دوست دارم. خنديد و گفت، مادر به قربانت. آخم از خوشی درآمد...رفت كه اسفند دود كند، عينِ هميشه، قبل از اين‌كه بخوابيم. دورِ سرم گرداند و گفت كه خدا تو را نگه دارد از چشم بد. من هم گفتم خدا شما را نگه دارد برای من...من از زندگی،صدای تلوزيونِ روشنِ خانه، بوی غذای مادرم حوالی ساعتِ ٨ شب، رختِ خوابم كه سفيدی‌اش همه‌ی غمم را یادم می‌برد، بالشتم كه همه‌ی چيزم را می‌داند، دوشِ سر صبحم و آینه‌ای که به من می‌گوید صبح‌ات به خیر و برکت حسین آقا، تاكسی‌ای كه مرا می‌رساند، صدای راديو اش، آن به سلامت گفتنِ راننده وقتی كه می‌خواهم پیاده شوم، صبح به‌خیری كه به همكارانم می‌گویم را، می‌فهمم و دوست دارم...تنها چیزی كه مرا از مرگ دور می‌كند، ديگر نداشتنِ همين جزئياتی‌ست؛ كه من به آن زندگی می‌گويم.شب‌تان به خير.عکس را در غروبِ پاییزیِ این/جا برداشتم.</description>
                <category>[ ح ]</category>
                <author>[ ح ]</author>
                <pubDate>Wed, 12 Feb 2020 00:50:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میراث</title>
                <link>https://virgool.io/@Hosseinfelehgari/%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%AB-d3p8uadibgeb</link>
                <description>صدايش در خود چيزهای غم‌انگیزی داشت. خاطراتی كه ته‌مانده‌ی کسی را در خود جای گذاشتِ بود، قه‌قه‌های بلندی كه كودكی‌اش را شكل می‌داد، شب‌هایی كه ديرتر از حدِ معمول صبح می‌شدند، و قصه‌هايی که در آن‌ها زیسته بود. با اين‌كه هيچ‌وقت راجع‌به‌شان چیزی نگفته بود.در صدايش هنوز، می‌توان آن‌گونه كه مادرش را صدا می‌كرد، وقتی قربان صدقه‌ی پدرِ سراسر لبخندش می‌رفت را شنيد. می‌توان شنيد؛ آن دوستت دارم اولش را، همان‌طور لرزان. و حتی می‌توان شنید بغض‌هایی كه سال‌هاست بينِ رگ‌های حنجره‌اش دفن شده‌اند.انسان تنها موجودی‌ست كه غم‌انگيز ترين حالت را به خود می‌گيرد و آن‌را تا وقتی که زنده است به تمامِ خودش آغشته می‌كند. در صدای همه‌ی ما آثاری به جای می‌ماند، كه هويت‌مان است. و در همه‌ی ماجرايی كه از سر گذرانديم حضور داشتِ است. بلند و آهسته. و گاهاً خاموش...خیابانِ فلسطین، آذر ۹۸</description>
                <category>[ ح ]</category>
                <author>[ ح ]</author>
                <pubDate>Wed, 18 Dec 2019 17:38:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درخت</title>
                <link>https://virgool.io/@Hosseinfelehgari/%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-gloslzgabx8y</link>
                <description>از من به وفور يافت می‌شود، فی‌مابينِ درختانی كه تازه قد كشيدن را ياد گرفته‌اند و دارند برای خودشان چيزی می‌شوند. حالمان را كه نمی‌دانیم. يعنی خوبيم، اگر كه غمِ دنيا بگذارد.از آن‌طرف صدای توله گاوی می‌آید كه چند روز پيش مادرش همين جلوی چشم‌مان زاييدش. مادر از ذوق آن‌قدر خنديد كه ما هم خنديديم. بعد از آن آخرين‌باری كه يادمان نمی‌آيد كِی بود. خوب ذوق دارد ببينی ثمره‌ات اين‌طور سراپا جلويت نشسته است نگاهت می‌كند.ديشب اما يكی از رفقای قديمی‌مان كه خيلی وقت بود خبری ازش نداشتيم، آمد پيش‌مان ننشسته بغض تركاند. بوی غمش همه‌جا را برداشته بود. نمی‌شد بگوييم چه شده، دردت چيست؟! هيچ هم نمی‌گفت. انگار تمامِ اشک‌‌هایش را جمع كرده بود كه بياورد پيشِ ما بريزد روی زمين، تا بروند برای خودشان. داشت به حرف می‌آمد كه باران زد، بدتر شد اصلاً حالش. ميانِ آن همه قطره، گفت كه رفتِ است. دلبرش. رفتِ است...من چيزی برای گفتن ندارم ديگر، فقط لعنت به هر چه كه رفتارت را غم‌انگيز می‌كند. اينطورت می‌كند كه برايتان گفتم. من درخت بوده‌ام، و آدم‌ها را می‌بينم كه چه‌طور در زمانِ نشدنی‌های غمگينِ زندگی‌شان، حرفِ دلشان را برای منِ می‌گویند. حيف كه زبان ندارم تا بگويم خانه‌ات آباد، غصه نخور كه دلمان می‌گيرد برای همه‌ی شما.باید درخت باشید تا حالم را بفهمید...دریاچه‌ی لفور، مهر ۹۸</description>
                <category>[ ح ]</category>
                <author>[ ح ]</author>
                <pubDate>Wed, 18 Dec 2019 17:35:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنده‌گی...</title>
                <link>https://virgool.io/@Hosseinfelehgari/%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87%DA%AF%DB%8C-twlnsa6c3ozm</link>
                <description>غنيمت دانستن، كه جز اين حقيقتی نيست. بياييد چشم تمام كنيم از تماشا، بياييد پا صيغل بدهيم از راه رفتن‌ها، بياييد اجازه بدهيم به دست‌هايمان، لمسِ هر چه زيبايی‌ست را تجربه كند، بياييد گوش پر كنيم از موسيقی‌ای كه طبيعت را تشكيل می‌دهد. و زبان باز كنيم به گفتن از قشنگی‌ها و محبت‌ها. و خير كنيم، برای اين‌كه بركت را احساس كنيم.من تمامم را برای اين زندگی خواهم گذاشت. به اميدِ آن‌كه روزِ مرگم، آخرين جمله‌ام را اين‌طور زمزمه كنم:&quot;خدا رو شكر، كه خوب زندگی كردم...&quot;عکس: سپیده فضل‌یاب</description>
                <category>[ ح ]</category>
                <author>[ ح ]</author>
                <pubDate>Wed, 18 Dec 2019 17:32:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صفت</title>
                <link>https://virgool.io/@Hosseinfelehgari/%D8%B5%D9%81%D8%AA-pjbqqhhhe6d4</link>
                <description>به اندازه‌ی سِنّمان قدمت داريم. محتوايمان از كودكی شكل گرفت و داغیِ پشتمان از يک‌ديگر بود.می‌دانی كه چه‌قدر برايم محترمی و همين احترام پايه‌های اين كشور؛ كه به نامِ هر دویمان هست را محكم كرد. چه‌ها در حقم كردی و جز خير برايم نخواستی و هزاران هزار نكته‌ی ديگر كه در قلبم جاودانه‌ست.صفتِ رَفيق برايت مناسب نيست، تو را هم خون‌ام می‌نامم تا در حقِ وجودت كم‌لطفی نكنم.بماند به يادگار، از شبی كه كنارم ماندی، و با هم ديديم...بندر انزلی، بهار ۹۵</description>
                <category>[ ح ]</category>
                <author>[ ح ]</author>
                <pubDate>Wed, 25 Sep 2019 19:41:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جانانه</title>
                <link>https://virgool.io/@Hosseinfelehgari/%D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%87-ziiuxqybcjpf</link>
                <description>در نظر دارم جهان را به دو قسمت تقسيم كنم. قسمتی از تو را در بخشی از آن، و ديگرت را در بخشی ديگر. اين‌طور، می‌توانم هر دو صورتت را داشته باشم، تا خالی‌ات را متوجه نشوم.منظورم اين‌ست كه روش‌های جانانه‌ای را برای دوست داشتنت در سر دارم. فكر می‌كنم متوجه‌ی احوالاتِ اين روزهايم شده باشی.قربانِ تو، حسينكمی‌مانده به پاييز نود و هشتتهران، كارگر جنوبی.این/جا</description>
                <category>[ ح ]</category>
                <author>[ ح ]</author>
                <pubDate>Wed, 25 Sep 2019 19:38:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مقیاسِ انسان</title>
                <link>https://virgool.io/@Hosseinfelehgari/%D9%85%D9%82%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D9%90-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-hjdbagl3wcdg</link>
                <description>زخم هر چه‌قدر که كاری‌تر باشد، مهم‌تر است. از اين‌گونه زخم‌ها دل‌گير نباشيد. با همه‌ی وجود بپذيريد وجودش را.اين زخم برای اين‌ست كه درونتان را پذيرای زخم‌های تازه‌تر و عميق‌تر كند. دردناک است، بله. اما از نظرم مقياسِ اندازه گيریِ انسان، تعداد زخم‌های وجودش است. نه باقی كه می‌شنويم. اما به آن شرط كه هر زخم تكرارِ ديگری را به خود نبیند.به نظرم بايد الان بلند شويد و لباس‌های پاييزتان را از كمد در بياوريد. قرار است سراسر زيبايی باشد و حالِ خوش براي دلِ آدمی. من می‌گويم پاييز التيامِ آن بخشی از انسان است كه ما به او دل می‌گوييم.اميدوارم حالتان خوب بشود و فردا شامِ مادر را که خورديد، دستش را ببوسيد و بگوييد كه خيلی خوشمزه شده است. آفتابِ فردا را بهتر ببينيد. و به مردم سلام كنيد و لبخند بهشان بدهيد نوشِ جان كنند.شما را به بهانه‌ی توانستن آغاز كرده‌اند، پس «بتوانيد و برای توانتان مرتب كف بزنيد».الهی شكر...عکس را ملیکا پرنیان برداشته.</description>
                <category>[ ح ]</category>
                <author>[ ح ]</author>
                <pubDate>Wed, 25 Sep 2019 19:37:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راجع‌به آمدن و رفتنت</title>
                <link>https://virgool.io/@Hosseinfelehgari/%D8%B1%D8%A7%D8%AC%D8%B9%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%86-%D9%88-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86%D8%AA-pu93onrc9x1y</link>
                <description>از آن‌گاهی كه تو را به خود راه دادم، درختانم سبزتر شدند، بيش‌تر قد كشيدند. از آن‌زمان به بعد تمامِ فصل‌هايم بهار بودند و جز خُنُكی چيزی در بساط نبود.اما بعد از رفتنت، اين گونه زرد شد. همه چيز.شروع كرده‌ام به آب دادن، هرس كردن، برگرداندنِ گنجشک‌‌ها، با دانه‌هایی خوشمزه‌تر. برای امسال لاله عباسی كاشته‌ام، و چند درختِ سيب و انگور و پرتقال.هر وقت كه اين‌جا سبز شد، خدا را شام دعوت می‌كنم. قول داده است در اولين ديدار برقصيم...اراک، شازند - پاییز ۹۳</description>
                <category>[ ح ]</category>
                <author>[ ح ]</author>
                <pubDate>Wed, 25 Sep 2019 19:35:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معنی‌ام</title>
                <link>https://virgool.io/@Hosseinfelehgari/%D9%85%D8%B9%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%85-tyqd7x0ehjdo</link>
                <description>خوابم می‌آد. ولی بايد بيدارشم. داره دير می‌شه...خورشيد از صبح تا حالا كلی آرايش كرده كه منو ببينه. بارون داره خودشو می‌رسونه به ابرای اين شهر، قصد كرده واسه امشبِ من بباره. پاييز داره چمدون می‌بنده كه كم‌كم راه بيفته بياد حالِ منو جا بياره. مامانم داره فكر می‌كنه امشب شام برام كوكو سبزی درست كنه، ماستشم می‌خواد از همون مغازه خوبِ که من دوست دارم بگيره.مرگمم معلوم نیست كجا نشسته منتظرم. اما قربونِ قدمش، هر وقت اومد رو تخمِ چشمام می‌ذارمش. فقط خدا جون بده بهم، بهتر زندگی كنم. بشه همه نشدنی‌هام، خير كنم برای آدمای دورم، ببينم روی ماهِ اين دنيا رو، اذيتش نكنم.خدا رو شكر...این/جا</description>
                <category>[ ح ]</category>
                <author>[ ح ]</author>
                <pubDate>Wed, 25 Sep 2019 19:33:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تكليف</title>
                <link>https://virgool.io/@Hosseinfelehgari/%D8%AA%D9%83%D9%84%D9%8A%D9%81-nuep1ycxby91</link>
                <description>می‌توانيم و برای توانمان مرتب كف می‌زنيم.اين‌ را حقيقت كنيد تا روزی چشم‌هايتان متوجه‌اش بشود. تا قلبتان حيف نگويد.می‌دانيم كه چه اندازه دشواری‌ست، اما جز رسيدن، ماجرای ارزشمندی نيست.تكليف اين است:آن‌چه كه می‌خواهيم را بنشانيم رو به رويمان.محمود آباد، بهار ٩٨</description>
                <category>[ ح ]</category>
                <author>[ ح ]</author>
                <pubDate>Wed, 25 Sep 2019 19:31:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پریدن</title>
                <link>https://virgool.io/@Hosseinfelehgari/%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%86-h7zvewgamnhe</link>
                <description>متفاوت‌ترين لحظه‌‌های زندگی درست در شرايطی آرام و معمولی اتفاق می‌افتند. به قصدِ تکاندنمان.جمعه، پرنده‌ی در قفسمان پريد. تا بفهماند كه آزادی بيش از مراقبت بهاء دارد. پريدنش قلبِ مادرم را شكاند. و من را بی‌خود كرد. آن طور، در یک لحظه. و ديگر نبودنش.«اين سقوط آغازِ آزادیِ، بايد بتونم بی‌خيالِ اين ريشه‌شم.‌..»عکس: علی‌رضا سلیمان‌زاده</description>
                <category>[ ح ]</category>
                <author>[ ح ]</author>
                <pubDate>Wed, 11 Sep 2019 20:36:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مطلق</title>
                <link>https://virgool.io/@Hosseinfelehgari/%D9%85%D8%B7%D9%84%D9%82-qwrdc4cips0r</link>
                <description>یک شنونده‌ی حرفه‌ای بود. شنفتن رو خوب میفهميد. وقتی براش موسیقیِ كلاسیکِ ايرانی می‌ذاشتی، می‌دونست خواننده از كدوم شاعر می‌خونه، کی چه سازی می‌زنه و كجاست؟هست، يا اين‌كه نيست.اما خوب تنها، و ساكت. وقتی تو خيابون راه می‌رفت کسی رو كنارش نمی‌ديدی، اگر جایی می‌نشست؛ صندلیِ اضافه‌ای كنارش نبود. وقتی سال تحويل می‌شد، تلفنی برای عيد مبارکی نداشت. سيزده به‌در ها رو تنها توی خونه می‌موند.اون ساكت بود. شبيه به پنجره‌ی اتاقِ خواب، بعد از ساعتِ ٢ بامداد...کافه گودو یاس - اردیبهشت ۹۸</description>
                <category>[ ح ]</category>
                <author>[ ح ]</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jul 2019 09:44:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لَنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@Hosseinfelehgari/%D9%84%D9%86%DA%AF-blte22oznxnm</link>
                <description>بسته بماند چشم‌هايم، برای درکِ لحظه‌ای از نبودنت. بلند شوم از جايم، و بِدَرم هر چه كه ابزارِ نيستت را فراهم می‌آورد. منِ بی‌تو، پای بی‌استخوان است. لنگ نمانم الهی...برای آن‌که می‌داند،عكس: صابر جانِ ابر</description>
                <category>[ ح ]</category>
                <author>[ ح ]</author>
                <pubDate>Fri, 24 May 2019 15:52:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رها شو، رها كن</title>
                <link>https://virgool.io/@Hosseinfelehgari/%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%B4%D9%88-%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D9%83%D9%86-ezxv41hhzl3z</link>
                <description>رهایی جزوی از تواناییِ پرنده‌هاست. اما نه این‌که پروازشان به رهایی معنی ‌دهد. منظورم این‌ست که اگر پرنده‌ای قبل از رفتنِ خورشید قصد به پرواز کند، هدفش هواخوری میانِ ابرهاست. خودش است، به جز جاذبه و هر چه که ناخوشایند است. یعنی؛ رهایی.بال‌ها به کمکِ پرنده‌ها می‌آیند، و فکر‌ها به کمکِ ما. هدف این‌ست: رهایی.بال و دست و ابزارهای گران، آن‌قدرها توانا نیستند.متوجه‌اید؟عكس: ناشناس</description>
                <category>[ ح ]</category>
                <author>[ ح ]</author>
                <pubDate>Fri, 24 May 2019 15:49:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برآيد</title>
                <link>https://virgool.io/@Hosseinfelehgari/%D8%A8%D8%B1%D8%A2%D9%8A%D8%AF-jp4iqbpwedsi</link>
                <description>چاقوی امید تیز کنیم، برای بریدنِ این‌همه ناخوش احوالی. خداوند کریم است و صبور. دعا می‌کنم سرآخر به خاکِ کشورم آغشته شوم، برای خوابی آسوده. و خاطره‌م بماند برای هم‌آغوشی؛ با لبخندی ماندگار...اردیبهشت ۹۷</description>
                <category>[ ح ]</category>
                <author>[ ح ]</author>
                <pubDate>Fri, 24 May 2019 15:46:25 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>