<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های هوشیاران</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Houshyaran</link>
        <description>جولان یک دنیا حرف و نوشتنی در ذهنم ... آخرش چند یادداشت پراکنده</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 18:27:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1236739/avatar/JeIMCt.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>هوشیاران</title>
            <link>https://virgool.io/@Houshyaran</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مَرد</title>
                <link>https://virgool.io/@Houshyaran/%D9%85%D9%8E%D8%B1%D8%AF-j1qtgv3xbyou</link>
                <description>مَرد روز کاری سختی داشت. تازه بایستی حداقل چهار ساعت اضافه کار اجباری هم می‌ماند. با خانه در تماس بود و خبر داشت که همسرش به خاطر درد قدیمی کلیه به همراه پسر بزرگش، از پیش از ظهر رفته‌اند به درمانگاه.حدود یک ساعت مانده بود به پایان کار که پسرش زنگ زد و گفت بعد از اینکه با مامان برگشتم خانه یک بار دیگر هم برای بردن نمونه به آزمایشگاه رفتم. عصری خودم کار دارم اگر می‌توانی خودت برای سونوگرافی مامان بیا. ساعت هفت برای سونوگرافی وقت دادند.زنگ زد به مدیر کارخانه که مهندس بایستی به خاطر خانم‌ام بروم. گفت برو. با خودش فکر می‌کرد چند ماه دیگر بازنشسته می‌شود و شاید کمی راحت شود. ولی پشتش می‌گفت چه فایده!؟ توفیری ندارد. کماکان بایستی بدوی.با سواری‌های خطی، طی چند کورس رفت خانه. زنش را برداشت و رفت مرکز تصویربرداری پزشکی برای انجام سونوگرافی.تا برسند خانه ساعت حدود 10 شب شده بود. خیلی خسته و بی‌رمق بود. پای چپش را می‌کشید. نرسیده به خانه پنج پرس غذا گرفتند. پسر پنج ساله‌اش انگار پشت در منتظر بود. دو برادر بزرگش حوصله‌ی سر و کله زدن با او را نداشتند به همین خاطر با دیدن پدرش شروع به شیرین زبانی برای پدرش کرد. سفره را پهن کردند و با وجود خستگی در حالی که در کنار پسر کوچکش نشسته بود همراه با گفت و خند شروع کرد به غذا خوردن. فلفل داخل ظرف را انداخت دهانش. فلفل خیلی دوست داشت. فلفل به شدت تند بود. گفت عجب فلفلی بود تا پایین سوزاند! گوش‌هایش قرمز شدند. سرفه‌اش گرفت. همسرش یک لیوان آب به دستش داد. روی سفره بالا آورد. پسر کوچکش ترسید. گفت پسرم چیزی نیست بیا بنشین غذایت را بخور. جمله‌اش تمام شد و نشد، چشمهایش سیاهی رفت. به پهلو افتاد. دست و پا می‌زد. پسر کوچکش وحشت‌زده جیغ می‌کشید. زن هوار می‌کشید. پسر دومش به دیوار تکیه داده بود و با چشمان از حدقه در آمده نگاه می‌کرد. پسر بزرگش زنگ زد به اورژانس. پرسیدند چه شده و او توضیح داد. گفتند ممکن است سکته کرده باشد. آرامشتان را حفظ کنید. می‌آییم.یک ربع طول کشید تا آمدند. بردند نزدیکترین بیمارستان. تشخیص‌شان سکته مغزی بود. به کما رفته بود. ضریب هوشیاری 3.5 . فردا شبش شد 5.5. شب بعد 3.5. دو ساعت بعد ایست قلبی کرد. هر چه کردند احیا نشد.</description>
                <category>هوشیاران</category>
                <author>هوشیاران</author>
                <pubDate>Tue, 25 Nov 2025 15:39:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غیر عادی</title>
                <link>https://virgool.io/@Houshyaran/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%87-dwgckhiylf0w</link>
                <description>دیگه عادی شده خشکاندن درخت و جنگل و سبزه و جاش سبز بشه بتون و آهنحدس می‌زنم بخشی از رسم دنیا همین است که شاهد از بین رفتن تمام آن چیزهایی باشیم که دوستشان داریم. چارلز بوکوفسکی از کتاب «درباره نوشتن»دیگه داره عادی می‌شه مهمونی نرفتن. تو خونه موندن و تماشای فیلم مهمونی رفتن در تلوزیون، اجتماعی نبودن و بودن در شبکه‌های اجتماعی. دیگه داره عادی می‌شه از این هفته به اون هفته زنگ در خونه‌ات به صدا درنیاد. دیگه داره عادی می‌شه به وجود آمدن گونه‌های جدید ویروسهایی که آدم می‌کشند (نه گونه‌های جدید گوجه‌فرنگی یا هندوانه). دیگه داره عادی می‌شه که دانش‌آموزت فرو بره تو صندلی و مجازی در کلاس شرکت کنه در حالی که دست چپش روی گیمه و دست راستش جای دیگه. دیگه داره عادی می‌شه درس نخوندن و قبول شدن. اجتماع نرفتن و اجتماعی شدن. دیگه داره عادی می‌شه نخوانده خواننده جمع کنی، فکر نکرده متفکر بشی. سرد و گرم نچشیده، جو گندمی بشی. عروسی نگرفته داماد یا عروس بشی. دیگه واقعا می‌شه که یک شبه ره ساله طی کنی. عادی شده از تماشای مجازی مردم، مجازی پول در بیاری. یک ساعته با هوش ساختگی مقاله تحقیقی بنویسی و با اون مقاله اعتبار علمی هم کسب کنی یا مدرک علمی بگیری! دیگه دود چراغ کجا؟ شب زنده‌داری یعنی چی؟ دیگه اصلا عجیب نیست هم گیمر حرفه‌ای باشی هم پی‌اچ‌دی مثلا تغذیه، یا هر چی! چه چیزهای عجیبی که عادی نشده! کم‌کم معمولی هم می‌شه. دیگه اون موقع چیزهای عجیب چی هستند؟ استرس و اضطراب عادی شده همون قدر که قبلنا خنده و شادی عادی بود! شادی کجاست؟ اون جمع‌های شاد چه شدند؟ شدند جمع‌های گیمر؟ یا جمع‌هایی که همه‌شون سرشون تو موبایلشونه. دیگه همه چیز داره مجازی می‌شه! چیز واقعی کمیابه. همدم‌ها، کلاس‌ها و هم‌کلاس‌ها، عشق‌ها، کتاب‌ها. خنده مجازی می‌دونی چیه؟ استیکر خنده. استیکر گریه، استیکر تفکر، استیکر تفحص. همه چی استیکر هم داره. دعا، رقص، بوسه، فحش... دیگه داره عادی می‌شه دیدن آدمهایی که پر از تجربه هستند، شکست و پیروزی، آرمان و عدالت، انقلاب و رفرم، اما نه در دنیای بیرون که در فیلم و گیم.داره عادی می‌شه مردهایی که به خاطر یک لقمه نون تا ۱ بعدازظهر خونه می‌خوابند و شکم خانواده رو هم سیر می‌کنند! همونطور که عادی شده دانش‌آموزی که لای کتاب را باز نمی‌کند و قبول می‌شود!دیگه داره عادی می‌شه چند ماه باران ندیدن، خشک شدن دار و درخت، زباله دیدن همه جا، نه فقط در سطل زباله. تازه اگر درخت از بی‌آبی و گرما خشک نشه، دیگه عادی شده خشکاندن درخت و جنگل و سبزه و جاش سبز بشه بتون و آهن و ساختمانهای عاری از هرگونه زیبایی که بالکن‌شان پوشیده شده از گل و سبزه مصنوعی، و عادی شده که همسایه پایینی معترض شود از سحر خیزی که نه، بیدار شدن پیش از ساعت ۹ و ۱۰ صبح همسایه بالایی! دیگه پول چرک کف دست است یک ضرب‌المثل نیست. پول چرکی است که به دست آوردنش بسیار جان‌فرسا و چه بسا با دریوزگی همراه، اما باید به سرعت مانند چرک کف دست خلاصش شوی؛ عادی شده یک زوج ( که این روزها معمولا به خاطر بی‌پولی بدون فرزندند) در یک آپارتمان بزرگ و در‌ان‌دشت زندگی کنند و به خاطر جای پارک خودروی دوم خود با همسایه دست به گریبان شوند. چقدر تناقض و به قول فرنگی‌ها پارادکس‌ها که عادی نشده!! وای‌ی‌ی‌ی عادی شده که کتاب وزینی را با نرم افزار ترجمه کنی و تبدیل‌ش کنی به آشغال فقط به این خاطر که در فضای غیر اجتماعی مجازی مترجم جا بخوری. عادی شده که به جای کتاب کامنت و پست بخوانی و با آن اطلاعات کم عمق ادعای فضل کنی. دیگه عادی نبودن خودش عادی شده. اصلا تعجب نکن، مگر عصر عصر سرعت نیست؟ اینترنت، اینترنت پر سرعت، اینترنت استارلینک، تاکسی پرنده، مردهای زیرابرو برداشته، ازدواج‌های سفید و راه‌راه ، بچه‌های مرده، سگ و گربه‌هایی که پدر و مادرشون آدمند. و زوج‌هایی که بچه‌شون جانور و بچه‌های که پا به دنیا نمی‌گذارند مگر از سطل زباله‌ای سر در بیاورند یا جوی فاضلابی. ما باید خود را آماده کنیم که در مریخ و ماه زندگی کنیم البته بدون اینکه سبب آلودگی این سیاره‌های احتمالا پاک شویم. ممکن است حتی به آنجا برسیم که با قرار دادن یک چیپ در گوشه‌ای از زیر جمجمه‌مان، تخصص‌مان، شغل‌مان و جهت فکری‌مان را تعیین کنیم. ممکن است دیگر برای به دنیا آوردن یک بچه به پدر و مادر و محبت و عشق و عشق‌بازی هم نیاز نباشه. یک لوله آزمایش یک فضای کنترل شده دما و رطوبت کافی باشه. اصلا فکرت رو مشغول نکن به اینکه پدر و مادر دارش اینها شدند، بی پدر و مادرش چه خواهد شد؟! فکری نشو، که پیشرفت علم حلّال همه مشکلات خواهد بود. اما آیا خواهد بود؟! ما باید خود را برای هر سناریویی آماده کنیم، هر چیز که هر چند در مخیله نگنجد اما بتواند در فیلمنامه بیاید.فکری نشو، که پیشرفت علم حلّال همه مشکلات خواهد بود.  </description>
                <category>هوشیاران</category>
                <author>هوشیاران</author>
                <pubDate>Wed, 03 Sep 2025 14:03:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پدرم</title>
                <link>https://virgool.io/@Houshyaran/%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D9%85-fhml4w8pdjhr</link>
                <description>(این داستان کاملا برخاسته از تخیل است بنابراین هرگونه تشابه اسمی یا تاریخی تصادفی است.)پدرم زندگی در اینجا را دوست نداشت. تصور کنید 13 ساله که بوده مجبور شده جهت کسب درآمد بیاید تهران. مزارع از بی‌آبی خشک می‌شدند و چند سال پیاپی خشک شدن مزارع و قحطی سبب شد عزم تهران کند. فکر نمی‌کنم انتخاب دیگری می‌داشت. از هیجان کشف تازه‌ها که بگذریم، گمان نمی‌کنم با روحیه خیلی خوب و خوشرویی آمده باشد تهران. در شرکت بزرگی شروع به کار می‌کند. درآمد خوبی هم داشته، نسبت به آن موقع و درآمدها. تصور کن بعد از مدتی کار کردن، با جیب پر از پول، حالا نه خیلی پر، برای چند روز بر می‌گشت به روستا. احتمالا از خرج کردن برای پدر و مادرش هم دریغ نمی‌کرده است. 1348 ازدواج می‌کند. با دختر همسایه‌شان در روستا؛ مادرم. دوستش هم داشته. بایستی ازدواج خوبی هم بوده باشد. از دید خودش حتما همین‌طور بوده. هر چند ممکن است مانند بسیاری دیگر از آدم‌ها، اگر می‎توانست دست کم بخشی از زندگی‌اش را دوباره با تجدیدنظر انجام می‌داد، البته با رویه‌هایی متفاوت.پدرم تا جایی که خاطرات کودکی‌ام یادآوری می‌کند، خوش‌خنده و خوش‌برخورد، مثبت و پرانرژی بود. و این به احتمال بسیار خلاف آن چیزی است که بسیاری از اطرافیانی که او را می‌شناختند از او در ذهن دارند. چرا؟ چون از یک جایی به بعد، شاید سال 59 یا 60، حول و حوش تولد چهارمین فرزندش یعنی دومین برادرم، محمد، به تدریج در یک فرایند چند ساله، کج‌اندیش، منفی باف، و بد‌اخلاق شد. شاید حتی از یک جایی به بعد، پدر و مادرم، زوج خیلی هماهنگ و جفت و جوری نبودند. این ناهماهنگی بیشتر از سوی مادرم دامن زده می‌شد. هر قدر جنبه اقتصادی زندگی سخت‌تر شد، اختلاف این دو به نظر بیشتر می‌شد. اما واقعا نمی‌دانم دلیل شروع این استحاله منفی چه بود؟ بیشتر ما آدم‌ها، در ابتدا و به صورت پیشفرض ایده‌آل‌گرا هستیم یا دست‌کم گرایش به آن‌سو داریم. شاید زندگی پدرم بر اساس تصورات ایده‌آلیستی‌اش پیش نرفت. شاید زندگی را بیش از حد شیرین و سبک فرض گرفت و بعد دید گاهی حتی تلخ‌تر از آن است که بتوان تحملش کرد.پدرم عاشق روستای خودشان و گردش و تفریح و دید و بازدیدهای با هم‌محلی‌ها و کسانی بود که خاطرات مشترک با آنها داشت. هر روزی که قرار بر مسافرت به شهرستان بود، شب قبلش تا دیر وقت با ذوق و شوق خاصی مشغول آماده کردن وسایل بود. انگار تاکید داشت چهره‌ی یک موفق را بایستی در بازدید از محل خودشان از خود به نمایش بگذارد، و اصلا مگر غیر از این بود؟!گاه تا نیم ساعت یا بیشتر فقط مشغول تنظیم کردن دسته‌های سبیل‌ش می‌شد و مادرم با حیرت از این همه انرژی و حوصله، دور و برش می‌چرخید، و من در حالی که کودکی 5-6 ساله بودم برایم شگفت انگیز بود روحیه و انرژی بابا، انرژی مثبتی که در خانه می‌پیچید و ما هم از آن استفاده می‌بردیم. بابا در پوست نمی‌گنجید. همیشه می‌گفت بازنشسته که شوم از اینجا خواهم رفت و زندگی دلخواهی را در محل خودمان آغاز خواهم کرد و انگار با ذوق همان زندگی جدید بود که این همه سختی و کار را در کارخانه تحمل می‌کرد. نقطه اختلاف او و همسرش همینجا بود. مادرم و البته برادرش، دایی من، که تازه دانشجو و هنوز به دوران رسیده هم نبود، بازگشتن به شهرستان را عین شکست و نرسیدن به دوران معهود و دست از پا درازتر برگشتن می‌دانستند در حالی که پدرم برگشت به اصل خود می‌دید. شاید از زمانی که برگشت به محل و زندگی در آنجا را دور و مشکل دید، کم کم خلق و خویش شروع به تغییر کرد. کم حوصله‌گی‌ها بیشتر شد! زود از کوره در می‌رفت. جمع خیلی خوشایندش نبود. مادرم وقتی با چیزی مخالفت می‌کرد این تبحر را داشت که کل خانواده را همراه خود کند و همین قرار گرفتن پدر در موضع ضعف سبب می‌شد که پدر حتی زندگی در شهرستان را خیلی مطرح نکند!مرگ شوهر خواهرم و البته داماد پدرم، نقطه عطف بسیار مهمی برای زندگی ما و پدرم بود. احتمالا سیر نزولی منحنی زندگی‌اش از همین‌جا شروع شد. سال 1385 ، اواخر بهار، فصل رویش و زندگی دوباره، به گمانم اوایل خرداد بود . الآن که از دور به آن دوران نگاه می‌کنم به نظرم آغاز یک جور پایان بود، پایان نه برای زندگی‌اش بلکه برای رویاپردازی‌هایش،  و می‌دانید که وقتی رویاپردازی به آخر برسد احتمالا غلظت بوی مرگ غالب ‌شده است. دیگر آرزوی رفتن و زندگی کردن در شهرستان و در سرزمین پدری‌اش، آرزویی نبود که بتواند با فراغ بال پی‌گیر برآوردنش باشد. با دغدغه‌های تازه‌اش چه می‌کرد؟ دختر بیوه‌اش و زندگی او. او را تنها در این دیار به زعم او در میان گرگ‌ها رها می‌کرد؟ آن هم با خانواده‌ی متزلزل و نه چندان قابل پیش‌بینی شوهرش؟! پدرم عرق خانوادگی داشت، کمی بیشتر از مفهوم متعارف عرق، تعصب خانوادگی داشت. البته تا زمانی که اورا کاملا نشناختم، یعنی او خودش را نشاساند، این تعصب را کور می‌دیدم ولی خیلی دیر، چند روز پیش از مرگش، دریافتم عرق داشت اما اصلا تعصب کور نبود و بشدت و تا حد تلخی واقع‌بین بود. عرقی که به دخترهایش داشت همراه با کمی دلسوزی بود که البته بدون شک ریشه‌اش ظلم سیستماتیکی است که در فرهنگ ما نسبت به جنس مونث بوده است. تصور این که دخترش از نظر مادی یا مالی کم بیاورد و یا از هر نظر دیگر نیاز به کمک داشته باشد و جایی نباشد که به آن پناه ببرد، برایش بسیار سخت و غیر قابل پذیرش بود.پدرشوهر دخترش، هر چند دوستیِ قدیمی‌ای با هم داشتند، اما هیچگاه او را قبول نداشت و اصلا یکی از شگفتی‌های زندگی‌اش، پذیرش درخواست ازدواج پسر این دوست با دخترش بود که من گمان می‌کردم پدرم هرگز نخواهد پذیرفت! اما پذیرفت!! پدرم آدمی نبود که مغبون ثروت یا دارایی کسی شود، اما ممکن است برای دخترش و آینده زندگی‌اش حساب و کتابی کرده باشد و اینگونه بود که به یکی از دام‌های بزرگی که زندگی برایش پهن کرده بود افتاد. شاید به نوعی مغبون دارایی نداشته او شد.حاجی در واقع زندگی درستی نداشت. اصلا زندگی نداشت. ادای زندگی بود. سگ دو زدنی که پایانی نداشت. معلوم نبود چه آرزویی یا هدف غایی‌ای برای زندگی خود در نظر داشت که هرگز به آن نمی‌رسید و در سن هشتاد سالگی هم غرق در حساب و کتاب و چرتکه زدن بود. و همین رویه، زندگی کل خانواده و دودمانش را به باد داد. تنگ نظر و به شدت اهل حساب کتاب بود. هر وقت از حساب و کتاب صحبت می‌کرد من را به یاد همان پوستر عاقبت نسیه فروشی و نقدفروشی می‌انداخت. قاعدتا حاجی بایستی تداعی کننده سوی نقد فروش پوستر می‌بود، ولی چه کنم چه کنم هایش مرا همیشه به یاد سمت نسیه فروش آن تابلو می‌انداخت. پدرم همیشه می‌گفت حاجی مثل آدم زندگی نمی‌کند. پدربزرگم یعنی پدر پدرم هم که اصلا حاجی را قبول نداشت و او را بنده پول می‌دانست و مخالف پر و پا قرص ازدواج خواهرم بود. به هر حال با این ازدواج موافقت شد. دلایلی هم بود که این موافقت را توجیه می‌کرد، پسره پسر خوبی است! زن حاجی خیلی زن خوبیه! دختره هم که دیپلمش را گرفته، نباید زیاد بمونه و... و...  دلایل کافی برای اشتباه کردن فراهم شد و این شد تقدیر خواهرم.وقتی پسر حاجی فوت کرد به گمانم یکی از آخرین نفرهایی که خودش را به مجلس رساند، حاجی بود، چون سخت در حال پول در آوردن و چاچول بازی بود. پدرم آن قدر غمگین و گریان بود که در مجلس ختم ممکن بود مدعوین به اشتباه پدر من را به جای پدر متوفی به حساب می‌آوردند.شش سال بعد از مرگ دامادش، اواخر بهار بود، فصل رویش و زندگی دوباره، فکر میکنم اوایل خرداد بود. پسرش، یعنی برادر من، در یک تصادف رانندگی فوت کرد. پسری که پدرم دست کم گمان می‌کرد ارتباطش با او خاص‌تر از باقی فرزندانش است چرا که دامادِ یکی از صمیمی‌ترین دوستانش بود. و ازدواجی بود که همه با آن مخالف بودند جز او. هیچ کس جرات نداشت خبرش را بدهد. وقتی به او گفتم «انالله و اناالیه راجعون»، می‌زد پشت دستش و زار زار گریه کنان می‌گفت «اون که بهتر از همه بود رو از من گرفت». عجیب است انگار نمایشی بود که من نمایشنامه‌اش را از پیش خوانده بودم! تو گویی از قبل قرار بوده این اتفاق بیافتد و پدرم دیالوگهای این نمایشنامه را به خوبی حفظ کرده و آماده بود!! خوب باز هم با وجودی که همه از جمله همسر برادرم می‌گفت ببریمش شهرستان دفن کنیم، همانجا که پدرم آرزویش بود، باز هم بسیاری مخالفت کردند و گفتند وقتی پدر و مادرش اینجا زندگی می‌کنند بردن به شهرستان چه معنی می‌دهد؟! و البته ناگفته نماند که مخالف اصلی نیز همسر پدرم بود، یعنی مادرم. «وقتی همه ما اینجا هستیم و دامادم اینجا دفن شده چه معنی می‌دهد میثم را ببریم شهرستان؟!»و برادرم را همین جا دفن کردند. پدرم که آرزوی رفتن به دیار خود و بر پا کردن یک زندگی دلخواه در آنجا را در سر می‌پروراند، ظاهرا هر چه که می‌گذشت محکومیتش به زندگی در این دیارِ همچنان ناآشنا و غریب، قطعی‌تر می‌شد.کم‌حوصله‌گی و ناشکیبایی پدر بیشتر نمایان می‌شد، عشقش به تنهایی هم. کاملا مشهود بود که پدر رفتن به شهرستان و دیار خود را دوست دارد. معلوم بود حس دلتنگی‌ایی غریب نسب به روستا و منطقه خودشان داشت. اصلا شبی که فردایش عازم سفر بود خوش بود. سرخوش بود. زیاد یاد ایام می‌کرد. معلوم بود ذوق می‌کند و با انرژی دو چندان وسایل سفر را آماده می‌کرد. این وضع همیشه بود به جز آخرین باری که عازم آنجا بود، یعنی حدود شش ماه پیش از فوتش.نمی‌دانم عاقبت بخیری دقیقا یعنی چه؟ ممکن است منظور عاقبت ما در همان نقطه پایان باشد و از نظر بعضی سیر و روند رو به سوی نقطه پایان نماینده‌ی عاقبت بخیری است. ممکن است اصلا این داستان عاقبت بخیری، خیریتی باشد که مردم برای آن سرانجام قائلند و هیچ ربطی به احساسی که خود شخص از پایان خوش داستانش دارد نداشته باشد. شاید هم مهملی بیش نباشد. شاید همه‌اش با تصادف و شانس قابل توضیح باشد. آیا پدرم را می‌توانم عاقبت بخیر فرض کنم؟! دخترش در بحبوحه زندگی مشترکش و در حالی که مادر دو فرزند بود بیوه شد. پسرش در عنفوان جوانی در اثر یک تصادف فجیع فوت کرد. خودش در زمانی پی به سرطانش برد که سلولهای سرکش آن کل سیستم گوارشش را فرا گرفته بود.پدرم می‌دانست مرگ هر آن می‌تواند به سراغش بیاید. مرگ را بدیهی می‌دانست. اما می‌گفت اگر بخواهم زندگی مفیدی داشته باشم و مثمر ثمر باشم بایستی مرگ را دور فرض کنم. احتمالا همه‌ی ما ناخواسته و بدون این که بدانیم، اینگونه فکر و عمل می‌کنیم. اگر تو همیشه و هر آن به این فکر کنی که لحظه‌ای بعد می‌میری(!) بعید است که بتوانی آدم مثبتی باشی. اصلا این که می‌گویند خاک مرده سرد است اصل مطلب را تمام و کمال نمی‌رساند. مرگ سرد و دور است و همه در هر زمان ، در زمان خوردن و خوابیدن، شادی کردن، در حال رقصیدن و در حال عشقبازی به همه چیز فکر می‌کنند الّا مرگ . هر چند ریه‌های لذت پراند از اکسیژن مرگ، با این همه مستقیما و بی‌واسطه اندیشیدن به مرگ، هر لذتی را می‌خشکاند.پدرم در کنار درمان بسیار سخت و جان‌فرسایش تقریبا همه‌ی کارهایی که قبلا انجام می‌داد را همچنان انجام می‌داد. به گل‌ها، گلخانه و باغچه با عشق و حوصله رسیدگی می‌کرد. همچنان همه کارهای فنی خانه را انجام می‌داد. به خاطر روماتیسم شدید مادرم تقریبا سه چهارم کارهای نظافتی خانه را انجام می‌داد. خرید می‌کرد. کارهای ماشین را، اعم از نظافت و فنی، انجام می‌داد و گاه به گاهی به روستای خودش هم سر می‌زد. دیگر نرفتن به شهرستان و زندگی نکردن در آنجا را ناشی از نتوانستن نمی‌دانست بلکه نمی‌خواست آنجا زندگی کند. نه هوایش به او می‌ساخت! نه آبش!! و نه مردمانش!!! آیا این ناشی از پذیرفتن واقعیت بود؟ واقعیتی که برساخته خواسته‌های اطرافیان بود؟ یا نشانه تسلیم بود؟ شاید! آیا اصولا نمی‌توان گفت پذیرفتن واقعیت، حالا معلوم نیست تا چه حد واقعیت، خودش یعنی تسلیم؟در کنار پیشرفت فرآیند درمان، سلول‌های موذی سرطان هم پیشرفت می‌کردند. و پدر روز به روز ضعیفتر می‌شد اما خیلی به روی خودش نمیآورد تا جایی که ضعفش آنقدر زیاد شد که قابل کتمان کردن نبود. هر چه که می‌گذشت تمایلش به تنهایی که همیشه دوستش می‌داشت بیشتر می‌شد. دوست نداشت هیچ جا برای مهمانی برود چه برسد برود شهرستان. آنقدر ضعیف شده بود که بیش از هر زمان دیگری بودن در خانه را به هر جای دیگر ترجیح می‌داد. احساس می‌کردم تماس مستقیم با انسان‌ها هیچ وقت مانند حالا برایش ملال‌آور نبوده است. البته این به معنی دوست نداشتن آنها و ناهمدلی با آنها نبود، اما عشق همیشگی‌اش به تنهایی و سکوت بیشتر شده بود. می‌توانست مدتی طولانی به افق نامعلوم، یا به شاخه‌های یک درخت خیره شود بدون این که به هم‌صحبتی نیاز داشته باشد. اصلا انگار نگران بود نکند آدم پر حرفی وارد شود و او را از این سکون و آرامش بیرون بکشد.پیری، بیماری، درد، تنهایی. اینها پاداش طول عمر ماست. هر چه عمرت طولانی‌تر، پاداشت بیشتر.آه... پدرم... از هر چه که بدش می‌آمد، سرش آمد. سالهای سال عبادت خدایش، نماز و ذکرش، روزه و انفاقش کاری برایش نکرد. از بیماری صعب‌العلاجش جلوگیری نکرد. شفایش نداد و به آرامش هم...، شاید رسید.دیگر پدرم که آنقدر برای رفتن به سرزمین خودش ذوق زده می‌شد که شب قبلش چقدر وقت برای آماده کردن خودش و وسایل می‌گذاشت، حالا اکراه دارد از رفتن به آنجا. بیماری آنچنان عاجزش کرده که دوست ندارد فامیل و دوستانش بیماری و عجزش را ببینند. شاید هم از نیاز زیاد به دستشویی خجالت زده می‌شد. پاییز بود. وقتی تصمیم قطعی شد که با برادرم برود سمت شهرستان، انگار اضطراب بود که آمده بود سراغش. نکند اتفاقی آنجا بیافتد که سبب شرمندگی و خجالت شود. خوشحال نبود. با چشمان نگران انگار پی چیزی می‌گشت یا چیزی می‌خواست بگوید. شاید چیزی نگفت از این رو که به دلش افتاد این‌بار آخرین بار باشد.وقتی اولین نشانه‌های مرگی که بالاخره به سراغ‌مان می‌آید را احساس می‌کنیم، چه می‌کنیم؟ مهم‌ترین دل‌مشغولی‌های ما چه خواهند بود؟ خودمان یا عوارضی که این نبود بر اطرافیان نزدیک ما خواهد گذاشت؟ احساس دنیا بدون تو. کوه‌های سفید ناشی از برفی که دیگر نمی‌بینی. درختی که دیگر آبش نمی‌دهی! ماهی قرمزی که برای نوروز گرفتی و در تنگ سرخوشانه آبتنی می‌کند، چه می‌شود؟ خیابان‌های شلوغ پر رفت و آمدی که همچنان، بدون تو، شلوغ و پر رفت و آمد خواهند بود. آغوشی که دیگر احساس نمی‌کنی! همه‌ی اینها بدون تو! آب از آب تکان خواهد خورد؟ کسی به تو فکر خواهد کرد؟! به احتمال زیاد یکی از اولین چیزهایی که فکرمان را مشغول خواهد کرد، آرزوهای جامه عمل نپوشیده است. کارها و برنامه‌هایی که قرار بوده انجام دهیم اما نشد، به هزار و یک دلیل، پذیرفتنی یا ناموجه.در یکی از روزهایی که بعد از ساعاتی درد شدید، با خوردن مسکن و آرام‌بخش، آرامشی گذرا سراغش آمده بود به مادرم می‌گوید: «من را ببرید محل خودم». منظورش بعد از مرگش بود. و مادرم «از اینجا ببریمت اونجا، از ما هم دور می‌شی، کی میخواد بیاد سر خاکت؟!». «خیلی‌ها هستند که میان سر خاکم، بیشتر از اینجا هستند». «خوب حالا حرف گیر نیاوردی رفتی سراغ این موضوع؟!، کی می‌خواد تورو ببره اونجا؟!... ولش کن همینجا نزدیک خودمون جات بهتره». « نخیر! همون که گفتم. تو لازم نیست کاری کنی. بچه‌هام من رو می‌برند.»حدود ۲۰ دقیقه مانده به اذان مغربِ یک روز کشش آلود و طولانی از آخر بهار، فصل رویش و زندگی دوباره،  28 خرداد. پدر چند روزی است در بستر احتضار. از سر کار که برگشتم بلافاصله زنگ زدم به مامان. «بابا چطوره؟». «مثل قبل، کمی بدتر». اما معمولا سِیر بد و بدتر شدن به نحوی است که تشخیص بدتر شدن برای اطرافیان نزدیک خیلی راحت نیست. شاید خیلی بدتر شده باشد و شاید هم اصلا تغییری نکرده باشد. اما احساسی به من می‌گفت پدرم می‌رود. نفهمیدم چه خوردم، چه گفتم و چه شنیدم. لباس پوشیدم و رفتم خانه پدر. کمی وسایل بردم به این احتمال که شاید مجبور شوم شب نزد پدر بمانم. وارد خانه که شدم غم و انتظار بود که می‌ریخت روی سر. و وارد اتاق که شدم، پدرم افتاده روی تخت، کمی متمایل به سوی قبله. کف هر دو دستش را در دو طرف بدنش گویی با فشار روی تخت قرار داده بود. انگار، مانند همیشه شتاب زده، منتظر بود بیایند و ببرندش! نفس‌ها به شدت به شماره افتاده و لب و دهان کاملا خشک. احساس نکردم حرکتی کُنَد که عکس‌العمل آمدن من باشد. در عالم سکرآور مرگ بود.سیر بردن جنازه، آن هم آن وقت شب، به سردخانه و بعد شستن بابا در روز بعد و بردنش با آمبولانس به شهرستانی با فاصله صدها کیلومتری از آنجا، آسانتر از آنچه گمان می‌کردم وانتظارش را داشتم پیش رفت. در واقع سفرش مثل همیشه بود. کمی با آرامش بیشتر چون هیچ کس حرفی برای گفتن نداشت. اما وقتی به نزدیکی آرامستان رسیدیم فوج آدم‌هایی که می‌دانستند فلانی در راه است، نشان از وجود تعداد زیاد آشنایانی داشت که پدر همیشه از آنها سخن می‌گفت. حدود 60 سال از جایی دور باشی و بعد تو را در آن حال آنگونه تحویل بگیرند!، احساس خوبی به هر آدمیزادی دست می‌دهد. پدرم کاملا می‌دانست جایی می‌رود که حسابی به استقبالش  می‌آیند. دسته گلی کوچک که زنی می‌انداخت روی پارچه سفید، اصرار مردی بر اینکه الّا و بلّا باید بروم و در گورش ماچش کنم و زمزمه‌ی مرثیه‌ای که خودجوش  تبدیل به عزاداری جمعی شد، همگی نشان از این داشت که آشناتر و صمیمی‌تر از اینجا برای پدرم جایی نبود. و آیا بهترین مکان برای آرامش ابدی اینجا نیست؟ </description>
                <category>هوشیاران</category>
                <author>هوشیاران</author>
                <pubDate>Sat, 17 Feb 2024 16:16:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بسامد</title>
                <link>https://virgool.io/@Houshyaran/%D8%A8%D8%B3%D8%A7%D9%85%D8%AF-oj33paumuk1r</link>
                <description>هوای رخوت انگیز ظهر که مادربزرگ را وادار به قیلوله (زُباله خواب) می‌کرد، می‌رفتم سر  وقت نهر آب پشت خانه...بسامدیکآخر زمین جلوی خانه‌ی پدربزرگ، باریکه‌راهی بود که طی یک سراشیبی وارد مزارع برنج می‌شد. در واقع به یکی از مرزها (باریکه راه بین کرت‌های برنج) راه داشت. از دِرُوی برنج که برمی‌گشتیم، انگار بر ساحلی زیبا فرود آمده‌ایم. پهنه‌ی سبزرنگ با چند تک درخت لیلکی[1] در میانش که گاهی چند راس گاو و گوساله زیر آنها در استراحت و نشخوار بودند، و خانه پدربزرگ در انتهای آن. در سمت راست این منظره، توتستانی بود که اطراف آن را درختان سیب و بِه پوشانده بودند. از جاهای دنجی بود که پدربزرگ آنجا می‌نشست و خیره می‌شد به افق و در حالی که حرفی هم نمی‌زد احساس خشنودی از لحظه حال را از او دریافت می‌کردی. از زمان کودکی‌ام به بعد، هرگاه چشمم به تصاویر سرسبز سوییس و دیگر مناطق اروپا می‌افتاد، در ذهنم خاطرات کودکی مربوط به محوطه خانه‌ی پدربزرگم تداعی می‌شد.و روبرو، خانه‌ی پدربزرگ با کتامی بزرگ در منتهی‌الیه شمالی ساختمان. در جلوی خانه باغچه‌های بزرگِ پُر از انواع رنگهای رُز. ارتفاع رزها آنقدر بود که آدمهای جلوی ساختمان از پشت باغچه دیده نمی‌شدند. راهروهای بین قطعات باغچه خیال‌انگیز و با شکوه بودند. مادربزرگ انگار بدون گل‌ها نمی‌توانست هوا را نفس بکشد.ازدحام شگفت‌انگیز آهن و ماشین دوریموت را می‌زنم و در پارکینگ باز می‌شود. دنده عقب می‌خواهم از پارکینگ خارج شوم. خودرویی که روبروی در پارکینگ، سمت شمالی کوچه پارک کرده کار خروج ماشین من از پارکینگ را سخت و کند کرد. بالاخره خارج شدم. به آخر کوچه که رسیدم یک خودرو سر کوچه پارک می‌کرد طوری که نصف خروجی کوچه را اشغال کرده بود. تا به خودم بجنبم ماشین را گذاشت و رفت. به سختی وارد خیابان شدم. ردیف خودرو‌ها مانند ردیف مورچه‌هایی که از سوراخ خودشان بیرون زده‌اند، لِک و لِک می‌کنند که زودتر بروند، کجا؟ الله اعلم. چیزی که در قرن ۲۱ فراوان است سرگردانی است. از طریق یکی از کوچه‌ها، از خیابان فرعی می‌زنم به خیابان اصلی. انگار زمین و زمان پر است از ادوات آهنی، ماشین. کو گوشه‌ی دنج؟ زنی با ظاهری که گویا پیشتر بیشتر از حالا سانتی‌مانتال بوده سرش را کرده در سطل زباله‌ی مکانیزه شهرداری و ضایعات جمع می‌کند. مغازه‌ها بازاند و شلوغی خیابان و پیاده‌رو است که نماینده زنده بودن شهر است.و وارد جاده اصلی که شدم، با اینکه هیچ تصویر جدیدی مقابل چشمانم نبود، باز از دیدن این فوج عظیم خودرو جا خوردم. به خیال خودم زود از خانه بیرون زدم و این مردمِ عاشق زندگی شبانه تا بیایند از خواب ناز بیدار شوند من کارم را انجام داده‌ام و برگشته‌ام. فکر می‌کنم چرا وقتی همسرم فوج عظیم مورچه‌ها را در حال حرکت می‌بیند شگفت زده می‌شود و ناخواسته‌ فریاد می‌زند «هادی‌ی‌ی‌ی!!» این همه آهن و ماشین که مانند رودخانه‌ای در جریان است شگفت‌انگیزتر نیست؟!خلوت ما کجاست؟ خانه‌ی آپارتمانی ۷۰-۸۰ متری. يا گوشه‌ای دنج از فضای مجازیِ یک اجتماع مجازی؟...خوردن شاخ و برگ درختان و بوته‌ها به هم، صدا جاری آب در نهر و صداهای پرندگان بودند که هماهنگ با هم موسیقی سبک ملایمی را می‌نواختند که احساس سرخوشی وصف‌ناپذیری ایجاد می‌کرد.. سهاز دیدن پروانه‌ای که در خطوط زیگزاگهای عمودی لابه‌لای گل‌ها و بوته‌ها، مستانه می‌چرخید، سرخوش می‌شدم. سنجاقکها را که می‌دیدم مانند هلیکوپتر لابه‌لای بوته‌های اطراف نهرهای آب و ماندابهای بعد از بارندگی‌ها در مسیرهای سینوسی می‌چرخیدند تمایل به شیطنت وصف ناپذیری به من دست می‌داد که وسوسه می‌شدم از فاصله نزدیکتری وجودشان را احساس کنم. هوای رخوت انگیز ظهر که مادربزرگ را وادار به قیلوله (زُباله خواب) می‌کرد، می‌رفتم سر  وقت نهر آب پشت خانه. پر بود از بچه ماهی. بی حد وحصر می‌توانستم کودکی کنم. سکوت محض بود و در این زمینه‌ی سکوت، خوردن شاخ و برگ درختان و بوته‌ها به هم، صدا جاری آب در نهر و صداهای پرندگان بودند که هماهنگ با هم موسیقی سبک ملایمی را می‌نواختند که احساس سرخوشی وصف‌ناپذیری ایجاد می‌کرد. گویی زمان متوقف شده بود. تو بگو کاربرد ساعت در اینجا چیست؟ کندی و تندی محسوس نبود. همه چیز سر جای خود و متین بود. در هوای گرم و شرجی ظهر، نسیم خوشی از سمت دریا می‌وزید که در میانه‌ی این هوای گرم نوازشت می‌کرد. آزاردهنده‌ترین تصاویر شکار سنجاقکی توسط گنجشک یا پرستویی بود.چیزی که در قرن ۲۱ فراوان است سرگردانی است. ..چهارماه‌ها بود که با بهانه‌های بیماری و گرانی و... از رفتن به رستوران طفره می‌رفتم. هر چند اینها دلایل محکمی برای من بودند اما گذران سه ماه تابستان در خانه، حتی اگر بهانه درس خواندن پسر بزرگتر هم در کار باشد، به قولی ستم کوچکی نبود. تصمیم گرفتیم برای شام برویم. پیاده می‌رویم و گشتی هم می‌زنیم و این قدم زنان رفتن، خودش تحریک بیشتر سیستم هاضمه برای وعده‌ی چربتری خواهد بود.جمعیت در پیاده رو موج می‌زند. تصویر خط قطور سیاهی که از مورچه‌های در حال حرکت تشکیل شده و شگفتی همسرم را برانگیخته در ذهنم تداعی می‌شود. اینها از کجا آمده‌اند. کدام خلوت را پشت سر خود جا گذاشتند و آمدند در این کلونی انسانی؟ چه انگیزه‌ای آنها را از آرامشی که طبیعت با سخاوتمندی به آنها ارزانی داشته بود به این انبوه ناآرامی کشانده؟خانمی بیست و چند ساله، نشسته روی چهارپایه‌ای گیتار می‌زند. کمی آنطرف تر خانمی دیگر نشسته روی زمین، در حالی که مَنگْ، لوله شده روی سنتور، ساز خود را می‌مالد تا صدایی از آن در آورد تا شاید عابری از روی دلسوزی و بعید است از روی هنر دوستی، اسکناسی کنار ساز بیاندازد. هر چه که نامش را بگذاریم موسیقی خیابانی نمی‌توان نامید.پسرکی پنج یا شش ساله دنبال مشتری می‌گشت تا آدامسهای خود را بفروشد. چیزی که در این ازدحام نمی‌بینی و احساس نمی‌کنی آرامش است. انگار از ازل اینطور بود و تا ابد همینطور خواهد ماند. پهنه‌ی سبزرنگ با چند تک درخت لیلکیپنجنشسته‌ام روی پله‌های کتام. می‌بینم پرستوها سر و صدا کنان دور محوطه حیاط می‌چرخند. هر از چند گاهی یک پرستو از اطاقک طویله بیرون می‌زند و یک پرستوی دیگر وارد اتاقک می‌شود. کنجکاوی‌ام دست بردار نیست. مادربزرگ نمی‌دانم کجا مشغول است. نمی‌بینمش. به آرامی می‌روم داخل طویله تا ببینم پرستوها کجا می‌روند و می‌آیند؟ طویله کوچک زیر خانه مخصوص نگهداری گاوها و گوساله‌ها در فصل سرما بود. یک لانه زیبای پرستو پهلوی یکی از تیرکهای سقف جا خوش کرده بود. دهان جوجه‌ها گوش تا گوش باز بود و مادر یا پدرشان در حال غذا دادن بودند. انگار پدر و مادر به نوبت می‌رفتند غذا شکار می‌کردند و می‌آوردند برای بچه‌ها. ساعتها در نخ آن لانه بودم. سقف اتاقک آنقدر کوتاه بود که اگر کنده‌ی کوچکی زیر پایم می‌گذاشتم دستم به داخل لانه می‌رسید.آن روز گذشت. فردا وسوسه‌ی دست بردن به لانه پرستو و لمس کردن بدن جوجه پرستو رهایم نمی‌کرد. کنده‌ی کوچکی که مخصوص نشستن بود (کَتَل) زیر پایم گذاشتم. دست بردم داخل لانه و یکی از جوجه‌ها را که هنوز بدنش پرزدار بود به دستم گرفتم و آوردم بیرون. مثل یک تیکه گوشت لُخم مخملی بود. مادر و پدرش بیرون اتاقک غوغا به پا کرده بودند. من با احتیاط جوجه را به لانه برگرداندم. به محض اینکه از کتل پایین آمدم مادر بزرگ با صدای بسیار محکم و آمرانه و در کمال آرامش گفت «دیگه اینکار رو نکن!»بعدا فهمیدم که مادر بزرگ از سر و صدای غیر عادی دو پرستو بیرون اتاقک فهمیده بود که در لانه‌ی آنها اتفاقی افتاده و شاید ماری وارد لانه شده. آمده بود ببیند چه شده که دیده بود نوه‌اش در حال وارد شدن به لانه است. هیچ نگفته بود تا ببیند چه می‌شود.[1] . درختی شبیه اقاقیا و اتفاقا نزدیک به همان خانواده. اقاقیای وحشی هم می‌گویند. بلندتر و وحشی‌تر و نامتقارن همراه با تیغ‌های بسیار بلند و وحشتناک. چوب بسیار سختی دارد و به همین دلیل هنوز هم در بعضی مناطق گیلان همچون اشکورات و تالش در ساختمان تاسیسات خانه‌های روستایی، طویله و انبار کاه و علوفه از آن استفاده می‌شود. گیاه‌شناسان می‌گویند لیلکی کهن‌ترین درخت ایران و آسیا و بازمانده از عصر یخبندان است.</description>
                <category>هوشیاران</category>
                <author>هوشیاران</author>
                <pubDate>Tue, 28 Nov 2023 15:38:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره «حرف بزن خاطره»</title>
                <link>https://virgool.io/@Houshyaran/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%A8%D8%B2%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-gapnasnkzx3s</link>
                <description>اولین بار که این کتاب رو در دست گرفتم چیزی که اذیتم کرد و نگذاشت که کتاب در یک سیر متعارف برای من پیش برود، ترجمه‌ی بسیار بد آن بود. برگردان جملات زیبا و بدیع با استفاده از عبارات زیبا اما نامفهوم یا شاید هم پیچیده!! همچنان که در کتاب پیش می‌رفتم، با توجه به شناختی که از پیش از نابوکوف و تسلط زبانی او بر فرانسه، روسی، انگلیسی و آلمانی داشتم، دیدم استفاده از این زبانها در قالب اصلاحات یا ضرب‌المثل‌ها، به وفور در کتاب رخ داده که گاهی اذیت کننده است. وقتی منِ خواننده در خوانده این متن اینقدر اذیت می‌شود شما تصور کن مترجم چه جانی کنده تا بتواند متن را در قالب فارسی روان ( که متاسفانه خیلی هم روان درنیامد) به ما عرضه کند. بنابراین شاید ترجمه خیلی بد نباشد بلکه متن بسیار سختی باشد برای ترجمه. البته ممکن بود اگر مترجم چند برابر این مدت زمان صرف ترجمه این کتاب ارزشمند می‌کرد ترجمه بهتری از آب درمی‌آمد.اما کتاب. اولین نتیجه بسیار مثبتی که کتاب روی من داشت دلداری‌ای بود که توانستم به خودم بدهم که این همه نگاه و بررسی خاطرات کودکی من اصلا نامتعارف نیست و ناشی از یک عدم توازن روانی نمی‌تواند باشد!؛ اگر هم باشد دست کم یک نفر دیگر را می‌شناسم که اینگونه است. ناباکوف آنچنان در جزیی‌ترین اجزای خاطرات کودکی و نوجوانی و جوانی خود غور کرده، و لحظاتی کوتاه از آن دوران را بسط داده که گویی داستان‌سرایی می‌کند از زندگی یک قهرمان. حس نوستالژیکی که نگارنده در هنگام نگارش بعضی قسمتها مثلا قسمتهای زیادی از فصل چهار، به عنوان نمونه مراسم پیش از خواب در فاصله کوتاهی بعد از تاتی تاتی کردنش داشته، به شدت به خواننده منتقل می‌شود.«خواب احمقانه‌ترین اتحاد جهانی است، با گزاف‌ترین حق عضویت... شکنجه‌ای ذهنی است که من آن را خوارکننده می‌شمارم.» نابوکوف ترجیح می‌داده که به جای اینکه هزینه بسیار گزاف زمان را صرف خوابیدن کند، صرف خواندن و نوشتن و معمای شطرنج و بازبینی خاطرات زندگی‌اش کند؛ «تو و فرزندمان در اتاق کناری خواب بودید. چراغ روی میزم را ورقی کله قندی ...پوشانده بود و نور حاصل در هوایی حلقوی، که از دود تنباکو سنگین شده بود، ته‌رنگی مهتابی بخشیده بود،...» [ممکن است منظور بیچاره نابوکوف این بوده باشد که نور حاصل همراه با حلقه‌های سنگین دود تنباکو گِرد چراغ می‌چرخید]«ساعت مچی‌ام، جوی کوچکی از زمان در مقایسه با دریاچه‌ی یخ‌زده‌اش بر صفحه‌ی شطرنج، سه و نیم را نشان می‌داد.» احتمالا همانطور که زمان بر صفحه شطرنج متوقف می‌شده، هنگام بازبینی خاطرات تلخ و شیرین زندگی‌اش نیز، اگر متوقف نمی‌شد، بسیار کند پیش می‌رفته که نابوکوف آن همه سیر می‌کرد در آن خاطرات! و او چقدر از لحظاتش به خوبی استفاده می‌کرده، به واقع لحظات را الماس‌های نابی می‌دیده که به هیچ عنوان حاضر نبوده آنها را برای به سر بردن در بی‌خبری و ناهشیاری دنیای خواب سیر کند. بایستی به بهترین شکل ممکن، البته به زعم خودش، از زمان سود می‌جسته و آیا جز این است که همین تفکر یا عادت یا رویه خیلی خوب بوده که از او این چنین نویسنده برجسته و حرفه‌ای ساخته است؟خوب از فحوای کتاب که چه عرض کنم، از همین چند سطر توصیف من از کتاب هم بر می‌آید که نابوکوف به شدت با خواب مشکل داشته و این همه بی‌خوابی، در حالی که همسر و فرزندش در خواب عمیق بوده‌اند، احتمالا یکی از مهمترین و بزرگترین مشوقهای او بوده در این همه قرقره کردن و هزاربار جویدن و غور کردن در خاطرات دور زندگی‌اش. البته ممکن بود اگر ما هم بخاطر شرایط کشورمان مجبور به مهاجرتی اجباری شویم آن هم در شرایط بسیار بد اجتماعی و سیاسی و اقتصادی آن زمان روسیه و جهان و البته خانواده، که طی یک دوره حدود بیست ساله پنجاه یا شصت بار تغییر مکان بدهی (!!) بی‌خواب تر از نابوکوف می‌شدیم. ببینید شرایط بد حکومت یک مملکت چه بر سر آدم می‌آورد!!این کتاب بیشتر از این که یک کتاب خودزندگی‌نامه متعارف باشد سیری است که یک آدم در زندگی خودش دارد. نابوکوف قسمتهای خاصی از زندگی‌اش برایش پر رنگ شده و آنها را زیر ذره بین بازبینی و یادآوری می‌کند. شاید همین قسمت‌های پر رنگ زندگی‌اش بوده که نابوکوفی که ما می‌شناسیم را ساخته است. کتاب، شاید برای بسیاری کتاب خوش‌خوانی نباشد، اما من لذت بردم از همراه بودن در تک تک پررنگ‌های خاطرات نابوکوف. همان پررنگ‌هایی که در زندگی همه‌ی ما هست و ممکن است مانند لحظه‌ای باشد گذرا برای هر کدام از ما که دیگر در یادآوری آن چیز باارزشی نجوییم. </description>
                <category>هوشیاران</category>
                <author>هوشیاران</author>
                <pubDate>Fri, 24 Nov 2023 00:14:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهریوری</title>
                <link>https://virgool.io/@Houshyaran/%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%B1%DB%8C-ca4izniu59uv</link>
                <description>امروز اول شهریور است. در شهریور رگه‌هایی از خنکی و تغییر احوال به سمت پاییز به مشام می‌رسد. شهریور پیام پایان تعطیلات تابستانی و کرختی و شل و وِلی فصل گرما را با خود دارد. شهریور به نوعی نقطه عطف سال است. شهریوری‌ها آدم‌های صادقی هستند، دست کم دوست دارند صادق باشند. فقط وقتی مجبور باشند یا در دفاع از خود ممکن است دروغ بگویند.شهریوری‌ها حس مالکیت غریبی دارند، بنابراین کمی حریص‌اند یا این طور به نظر می‌آیند. به شدت لذت طلبند، در هر خوشی‌ای، می‌خواهد ... باشد، خوردن خوراکی‌ها باشد. لذت بردن از طبیعت باشد. حظ بردن از یوگا باشد. یا لذت خواندن یک شعر، یا خواندن یک رمان. به طور کلی شهریوری‌ها دوست دارند همیشه در لذت باشند حتی اگر در کار و شغل‌شان باشند. اما احتمالا بالاترین لذت شهریوری‌ها مطالعه است.حالا اگر باسواد باشند مطالعه کتاب و خواندنی‌های دیگر و اگر بی‌سواد باشند مطالع احوالات آدمیزاد، مطالعه رفتار مرغ و خروس‌هایشان، مطالعه نحوه عملکرد صیفی‌جات در باغش. این آخری خیلی برایش لذت بخش است. احتمالا همه شهریوری‌ها، دست کم مردهایش، از خاک بازی و کارهای باغچه بسیار لذت می‌برند. در واقع شاید بهترین موضوع مطالعه و تعمق در هستی آن، برای بسیاری از شهریوری‌ها همین دقیق شدن در طبیعت اطراف و باغ و زمینش باشد. که هم لذت می‌برند و هم به آرامش می‌رسند. و ممکن است همان آرامش باشد که آنها را جویای این همه لذت می‌کند!! شهریوری‌ها خیلی زمینی اند. حتی ملکوت و ماوراء را نیز زمینی می‌بینند! خدایشان هم همین اطراف است. لابه لای درختان باغش یا در آرامش و سکوت مرغزارش. بنابراین برای شهریوری‌های باسواد، منظورم آنها که خواندن و نوشتن می‌دانند، احتمالا بهترین سرگرمی و خوشایندترین لذت‌ بویژه در دوران کهنسالی که ممکن است بعضی لذت‌های دیگر کمرنگ‌تر شوند، مطالعه و خواندن کتاب است. من که خیلی لذت می‌برم که بخوانم، بنویسم و مطالعه کنم زمین را، حتی اگر خاک درون یک گلدان کوچک در آپارتمانم باشد!</description>
                <category>هوشیاران</category>
                <author>هوشیاران</author>
                <pubDate>Sat, 26 Aug 2023 21:58:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غمین است جان</title>
                <link>https://virgool.io/@Houshyaran/%D8%BA%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AC%D8%A7%D9%86-mabwuionrhh7</link>
                <description>پیری و زوال؛ سرنوشت اندوهناک آدمی به دیدن پدر و مادرم که می‌روم، سرنوشت اندوهناک آدمی برای هزارمین هزار بار جلوی چشمانم یادآوری می‌شود. شاعری نوپا در دهه ۷۰ شمسی که تحمل از دست دادن نوزاد به دنیا نیامده خود را نداشت نوشت «ژولیده است انسان...» مالارمه شاعر قرن ۱۹ فرانسه؛ «غمین است جان؛دریغا!» و البته «گرچه خوانده‌ام تمام کتابها را....»بعد روبرتو بولانیو  نویسنده  شیلیایی که دیگر از مرگ زودهنگام خود که توسط دوست و پزشک متخصص خودش به او اعلام می‌شود، مطمئن می‌شود، با دیدن این شعرِ مالارمه آن چنان شیفته شعر و شاعرش می‌شود که آن را شعری معرکه توصیف می‌کند. و می‌نویسد «مراد مالارمه چیست وقتی می‌گوید: غمین است جان دریغا! گرچه خوانده‌ام تمام کتابها را؟» تا سر حد مرگ خوانده یا تا سر حد مرگ عشق بازی کرده؟ و از آن لحظه‌ی مقرر به بعد، تمام خوانده‌ها و تمام یلّلی تلّلی هایمان به نوعی تکرار مبدل می‌شوند؟ و بعد تنها چیزی که می‌ماند سفر است؟ که هماغوشی و خواندن سرانجام ملال به بار می‌آورد و سفر می‌شود تنها مفر؟ به باور بولانیو  «مالارمه از بیماری سخن می‌گوید، از جدال بیماری با سلامتی؛ دو مملکت، یا اگر خوش دارید، دو قدرت تمامیت خواه. » به نظر بولانیو مالارمه از بیماری ملبس به جامه مندرس ملال می‌گوید. به باور او  تصویری که شاعر از بیماری به دست می‌دهد، به جهاتی، بدیع و بکر است:  «استعفا از زیستن یا استعفا از هر چیزی مشابه آن....شاعر از شکست سخن می‌گوید و برای مقابله با این شکست، بیهوده به خواندن و هماغوشی متوسل می‌شود...اذعان به اینکه دیگر تمام کتابها را خوانده چندان معنایی ندارد، چرا که کتاب‌ها بالاخره تمام می‌شوند،...کتاب‌ها پایان پذیرند، رویارویی های جنسی پایان پذیرند، اما میل به خواندن و هماغوشی پایان‌ناپذیر است و از مرگ ما، واهمه‌های ما و آرزوهایمان...فراتر می‌رود...»  و شاهد دیگر بولانیو بر این مدعا شعری از بودلر است. شعری که در آن از سفر می‌گوید،...و حزنی که از پس تمام سفرها، آخرالامر درون مسافر باقی می‌ماند....باید بروم، باید به سرزمینهای ناشناخته بروم ...منتها در بادی امر می بایست از همه چیز دست بشویم. به بیان دیگر: «سفر راستین مسافرانی می‌طلبد که چیزی برای از دست دادن ندارند... دنیای یکنواخت و دون امروز، دیروز، فردا و هماره نشانمان می‌دهد تصویرمان را: واحه‌ای از هراس اندر بادیه‌ای از ملال! و این را روشن‌ترین تشخیص از برای بیماری انسان مدرن می‌داند.»و سهراب سپهری در سال 1346 شاید هنگام سرودن شعر «ندای آغاز»  بوی هجرت شنیده بود یا الهامی شده بود یا رسیده بود به الزام هجرت که گفت: «کفشهایم کوچه کسی بود صدا زد سهراب؟آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ ...بوی هجرت می‌آید...صبح خواهد شد، و به این کاسه آب، آسمان هجرت خواهد کرد.باید امشب بروم....باید امشب چمدانی را که به اندازه‌ی پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارمو به سمتی بروم که درختان حماسی پیداست،رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می‌خواند...»</description>
                <category>هوشیاران</category>
                <author>هوشیاران</author>
                <pubDate>Fri, 22 Apr 2022 12:29:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره‌ی «انسان خردمند، تاریخ [خیلی] مختصر بشر»</title>
                <link>https://virgool.io/@Houshyaran/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D9%85%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D9%85%D8%AE%D8%AA%D8%B5%D8%B1-%D8%A8%D8%B4%D8%B1-geyrgmkixxbx</link>
                <description>دو سال پیش یا بیشتر این کتاب را خریدم. اصلا در خاطرم نیست که چطور شد این کتاب را خریدم ولی با توجه به کرمِ کتاب بودنم، کاملا قابل حدس است که چطور عنوان یا توضیحی از کتاب را جایی دیدم و بعد با توجه به استدلال همیشگی‌ام که اگر کتاب خوبی دیدم حتی اگر در آن زمان وقت خواندش را نداشتم آن را بخرم و به هر حال که همیشه وضع به این صورت نخواهد ماند و وقت آزادی پیدا خواهد شد که آن را بخوانم، آن را خریدم. تا اینکه گذشت و کتاب در ایران ممنوع ‌الچاپ شد! نه ممنوع‌الچاپ شدنش، البته در ایران، خیلی عجیب بود و نه اشتیاق و هجوم برای خواندن این کتاب از سوی مردم بعد از ممنوع‌الچاپ شدن! کتاب که قبلا خیلی کتاب فراوان و شناخته شده‌ای نبود بعد از ممنوع‌الچاپ شدنش به شکلهای افست و پی‌دی‌اف همه جا، مجازی و واقعی، ریخته بود! و به بیان مجازی آن وایرال شده بود. من هم که بسیار پر مشغله بودم، با توجه به وقت کمم، کتابهایی را دم دستم گذاشته بودم و گاه و بی‌گاه، صبح‌های زود پیش از بیدار شدن خانواده، یا در وقتهای چند دقیقه‌ای آزاد بینابین کارهایم، می خواندم که &quot;انسان خردمند&quot; جز آنها نبود. ممنوع‌الچاپ شدن و نقل محافل شدن و تکرار زیاد نام آن در شبکه‌های اجتماعی سبب شد که الویت بندی خودم در مطالعه کتابها را کنار بگذارم و &quot;انسان خردمند&quot; را بدست بگیرم.اول از همه بسیار مهم است که بدانیم اسم اصلی کتاب هست &quot;Sapiens: A Brief History of Humankind &quot; که ترجمه آن دقیقا می‌شود &quot;گونه خردمند، تاریخ مختصری از نوع بشر&quot; که بیشتر عنوان یک کتاب با موضوع زیست شناسی است تا تاریخ. نویسنده کتاب که در موضوع &quot;تاریخ&quot; فارغ‌التحصیل شده ولی لابد علاقه‌ی فراوانی هم در زمینه‌ی زیست شناسی داشته در سن 35 سالگی چنین کتابی با موضوعی به این سترگی را خواسته در یک جلد کتاب نه چندان قطور ، حتما به رسم مجازی امروزی بررسی کند و من واقعا نمی دانم از ابتدای پژوهشش در این زمینه تا زمان به زیر چاپ رفتن این کتاب چقدر زمان برده ولی ممکن است شما هم با خواندن کتاب برسید به اینکه شاید این کتاب شتابزده و در فاصله زمانی کمی  نوشته شده است.در این کتاب بسیاری از نتیجه‌گیریها و تعمیمهای بزرگ ، فقط با استفاده از یک یا دو شاهد دیرینه‌شناسی یا باستانشناسی استخراج شده و برای افرادی که مطالعه‌ی زیادی در دیرینه‌شناسی داشته‌اند، بسیاری از این آسمان-ریسمان ها بسیار گزاف و زیاده و «خیالی» است. این داستان سرایی‌ها به نظر مانند این است که از یک نوشته‌ی چند سطری شما کل زندگی نامه‌ی نویسنده‌ی آن چند سطر را استخراج کنید!کتاب انسان خردمند شما را کم و بیش از سیر پیشرفت زیست‌شناسی انسان خردمند در طول تاریخ دیرینه‌شناسی آگاه می کند. در مورد سیر پیشرفت میمون‌های انسان نما از جدِ جدِ اولیه‌شان که احتمالا یک موجود تک سلولی بوده تا رسیدن به خواننده‌های این کتاب، بسته‌ی خوبی به دست خواننده می‌دهد. اما این موجود خردمند را تا یک &quot;کُلُنی زیستی&quot; که می تواند کمی بیشتر از یک شامپانزه سبک سنگین و استدلال کند پایین می‌آورد.«ما،تک‌تک یا حتی ده نفر ده نفر، به شکل خجالت آوری شبیه به شامپانزه‌ها هستیم.» [1]و فردیت انسان خردمند را تا آنجا نادیده انگاشته می‌شود که می‌نویسد«تفاوتهای مهم فقط وقتی ظاهر می‌شود که از حد نصاب 150 نفر عبور کنیم، و وقتی که به مرز هزار تا 2 هزار نفر برسیم، تفاوتها شگفت انگیز خواهند شد(!!) و بعد در توضیح چرایی آن می‌نویسد «اگر سعی کنیم چند هزار شامپانزه را در میدان تیان‌آن‌من یا وال‌استریت، یا واتیکان یا دفتر مرکزی سازمان ملل جمع کنیم، بلبشو خواهد شد. اما بر عکس هزاران انسان خردمند مرتبا در چنین مراکزی گرد هم می‌آیند....» قیاسی مع‌الفارق و بی ربط. مثلا وقتی هزاران پنگوئن امپراتور در میدان خودشان جمع می‌شوند چه بلبشویی اتفاق می‌افتد؟! من درک نکردم که هراری چگونه با طرح چنین مثالی به وجود اختلاف مهمی بین انسانی که ما می شناسیم و شامپانزه پی برد؟! « در واقع هراری بر این نکته تأکید می‌کند که دلیل برتری انسان بر سایر موجودت داشتن شعور و آگاهی بالاتر نسبت به آنها نبوده بلکه انسانها قادر به همکاری مشترک در سطوح جمعیتی بالاتری می‌باشند و آنچه باعث چیرگی انسان بر محیط پیرامون خود کرده داشتن آگاهی بین‌الاذهانی بوده والا انسان به تنهایی شاید نسبت به سایر موجودات کم توانتر بوده باشد.!!»[1] . نقل از فصل 2، درخت دانش، بخش تاریخ و زیست شناسیانسان خردمند می‌شود.عبارتی که هراری زیاد در کتاب خود از آن استفاده می کند واژه «خیالی» است. اما خیال در نگاه هراری یا دست کم از زاویه دیدی که در این کتاب مطرح کرده با آن خیالی که شما خیال می کنید بکلی جداست و از مایه‌ی دیگری است. هر نوع قاعده یا قانونی که افراد یک جامعه انسانی آن را باور دارند یا جهت اداره و کنترل جامعه خود آن را وضع کرده‌اند تا بتوانند آن جامعه را به شکل قانونمند و کنترل شده اداره کنند از نگاه هراری خیالی است. مثلا شرکت مایکروسافتی که ما می‌شناسیم با آن علامت تجاری مشخص و بنیانگذار معلوم و محصولاتی که همین الآن در حال استفاده از یکی از آنها هستید، «خیالی» است. به عبارت دیگر ما آدمهای این جامعه با هم توافق کردیم که طبق اصول و قواعدی که آنها هم «خیالی» هستند، یک مفهومی «خیالی» بنام «شرکت» ایجاد کنیم و الی آخر. و بر این اساس مفاهیم «ملت»، «ریال»، «جنرال موتورز»، «فیس بوک» و ... و نیز «خانواده»، «قبیله» و ... خیالی هستند. حتی «فرهنگ» یک مفهوم خیالی است که از تعداد بسیار زیادی مفاهیم «خیالی» دیگر تشکیل شده است!! و بالاخره آن قدر در این خیال سازی پیش رفت که به یک مفهوم جدید می‌رسد «واقعیت خیالی»؛ باور مشترک یک جامعه. و همین طور که پیش برویم لابد کلا مفاهیم جامعه شناسی و جغرافی و حتی بسیاری از مفاهیم یا تعاریفی که آنها را به عنوان «اصول» یا «قوانین» علمی می شناسیم می‌شوند «خیالی» !! و بخش بسیار زیادی از استدلال ها و نتایج منتج از آنها بر اساس همین مفهوم، «خیالی از نگاه هراری» است.هراری بسیار متاسف است از وقوع رخدادی (شاید خیالی) در تاریخ کره‌ی زمین به نام «انقلاب کشاورزی». و بسیار حسرت دوره «شکارگر خوراک‌جو» یی انسان را می‌خورد. دوره‌ای که در آن «گروه‌های جستجوگر باستانی متشکل از خانواده‌های هسته‌ای تک‌همسرانه نبود. بر عکس در کمون‌هایی بسر می‌بردند عاری از مالکیت خصوص و روابط تک همسرانه و حتی روابط پدر و فرزندی. در چنین گروهی، زن می‌توانست همزمان با مردان (و زنان) مختلفی آمیزش جنسی داشته باشد و تمام اعضای بالغ گروه برای سرپرستی از کودکان همکاری می‌کردند. از آنجا که هیچ مردی به درستی نمی‌دانست کدام بچه فرزند اوست، همه‌ی مردها به همه‌ی کودکان به یک اندازه توجه نشان می‌دادند. چنین ساختار اجتماعی‌ای آرمان‌شهری دور از دسترس نیست.» و معلوم نیست ( من از مطالعه این کتاب نتوانستم بفهمم) که چرا هراری گمان می‌کند که بایستی شکل زندگی انسان خردمند شبیه شکل زندگی شامپانزه‌ها و بونوبوها باشد تا به چنین آرمان‌شهری برسیم؟! اما قسمتهای بعدی این کتاب حسرت هراری را از نبود چنین ساختار اجتماعی بیشتر نشان می‌دهد؛ « حتی امروز هم شماری از فرهنگهای بشری هستند که در آنها پدریِ اشتراکی اعمال می‌شود... بر اساس باورهای چنین جوامعی، کودک نه از اسپرم یک مرد بلکه از انباشت چند اسپرم در رحم مادر به وجود می‌آید [!!] یک مادر خوب همیشه دقت می‌کند که...با مردهای مختلف آمیزش داشته باشد تا فرزندش از خصلت‌ها (و مراقبتهای پدرانه‌ی) گوناگون بهره‌مند شود،...خصلت بهترین قصه گو، ...باملاحظه‌ترین عاشق.» و این تناقض یا پارادوکس اخیر ممکن است بزرگترین پارادوکس این کتاب باشد!! هراری هر آنچه را که مطابق علاقه و میل باطنی‌اش نبوده بر پایه‌ی شواهد سست می‌شناسد و احتمالا آرزو دارد که کاش اسناد مکتوبی وجود داشت که متناقض «تک همسری همیشگی» می بود. هراری شکارگر- خوراک‌جویان کهن را مطلع‌ترین و بامهارت‌ترین انسانهای تاریخ می‌داند!! درست خواندید و از شواهدی می‌نویسد که مغز انسان خردمند معمولی را از مغز انسان دوره شکارگر – خوراک‌جویی کوچک‌تر می‌داند!البته نویسنده‌ی تاریخدان جوانِ کتاب نگاه نقادانه قابل تاملی هم به سیستم سرمایه‌داری دارد اما ایراد را نه در این سیستم که در ادامه یافتن انقلاب کشاورزی بشر روی کره‌ی زمین می‎داند. به نظر من نویسنده به درستی پی برده که راحت طلبی بشر بر کره‌ی زمین ریشه بسیاری از معضلات بشری و زیست‌محیطی است اما این راحت‌طلبی را نتیجه انقلاب کشاورزی می‌داند نه قواعد نادرست «خیالی» آدمی در جوامع انسانی. «چه تعداد از جوانان فارق‌التحصیل دانشگاه‌ها در شرکتهای بسیار فعال کارهای سخت و پرزحمت را به عهده گرفته، و با خود عهد کرده‌اند که سخت کار خواهند کرد تا پولی بدست بیاورند که بتوانند در 35 سالگی از کار کناره بگیرند و به آرزوهای واقعی خود جامه عمل بپوشانند؟ اما به این سن که می‌رسند، آنچه دارند وام مسکن کلان است و فرزندانی که به مدرسه می‌روند و خانه‌ای در حومه‌ی شهر که داشتن دو اتومبیل را برای خانواده ضروری می‌کند، و این احساس که زندگی بدون وجود نوشیدنی خوب و مسافرت لوکس خارج از کشور ارزشی ندارد. ...تلاش خود را دو برابر خواهند کرد و به بردگی ادامه خواهند داد.» توجه کنید که نویسنده این سطور خود در یک جامعه مرفه سیستم سرمایه‌داری زندگی می کند و البته پر واضح است که به شدت منتقد این سیستم مدرن هم هست.نگاه هراری به انگیزه انقلاب علمی و اندیشه ترقی هم کاملا کاسبکارانه است. «پایه و اساس اندیشه ترقی این عقیده است که اگر نادانی خود را بپذیریم و منابعی را صرف تحقیق کنیم اوضاع بهتر خواهد شد.» اگر بخواهیم با نگاه ایده‌آلی به این قضیه نگاه کنیم این جمله زیباترین یا یکی از ایده‌آلی‌ترین جملات کتاب انسان خردمند است. از نگاه هراری افزایش تولید و ثروت انسانی مهمترین یا شاید تنها انگیزه پیشرفت علمی انسان بوده است. که البته این تفکر و استدلال هم بسی جای بحث و تامل دارد. نگاه هراری به بسیاری از مفاهیم و عناصر زندگی انسانی روی کره‌ی زمین بسیار نو و بدعت آمیز است بطوری که بسیاری از استدلالات آن اغراق آمیز به نظر می‌رسد. به طور کلی هراری نقش انگیزه‌های مادی و مالی را در تاریخ بشر بسیار پر رنگ نشان می‌دهد به طوری که هر چند بسیاری از استدلال‌ها دور از ذهن نیستند و قابل درکند ولی بیان دوباره آنها باز هم برای خواننده کتاب تازگی دارد.به نظر من از نکات بسیار مهم کتاب انسان خردمند، نشان دادن سیاهی‌ها و نقاط کور تمدن انسان مدرن به بهترین شکل ممکن است، اگر سطحی‌نگریها در قسمتهای دیگر کتاب سبب نشود که این بخشها هم جدی و عمیق دیده نشوند!! «ادبیات رمانتیک اغلب فرد را به صورت کسی نشان می‌دهد که در جنگی علیه دولت و بازار گرفتار آمده است. هیچ چیز نمی‌تواند فراتر از حقیقت باشد. دولت و بازار پدر و مادر فرد هستند [!]، و فرد فقط به برکت وجود آنها زنده است.[!!] بازار برای ما شغل و بیمه و مستمری فراهم می کند....»برای ایجاد کسب و کار، برای ایجاد خانواده، برای ساختن خانه، درمان بیماری و ...این دولت و بازار است که پشتیبان فرد است. و زنان می توانند کاملا مستقل باشند، حساب بانکی مستقل داشته باشند و خودشان تصمیم بگیرند که تنها زندگی کنند یا ازدواج کنند. اما این آزادی و این پشتیبانی بهایی دارد. « بسیاری از ما بر فقدان خانواده‌ها و جوامع مشترکات قدرتمند سوکواری می‌کنیم و در مقابل قدرت بی‌روح دولت و بازار که بر زندگی‌مان اعمال می‌شود احساس جداماندگی و خطر می‌کنیم. دولت و بازاری که مرکب‌اند از فردهای جدا مانده از یکدیگر، بسیار آسان‌تر از دولت و بازاری که پیوندهای خانوادگی و محلی در آنها قوی است، در زندگی اعضای خود دخالت می‌کنند....رابطه‌ی میان دولت و بازار و فرد پرتنش است...بازار در موارد بسیاری افراد را استثمار می‌کند و دولت‌ها به جای اینکه از آنها حمایت کنند با ارتش و پلیس و نظام اداری خود آنها را آزار می‌دهند... میلیون‌ها سال تکامل ما را بگونه‌ای شکل داده است که به صورت عضو جامعه زندگی و فکر کنیم. فقط دو قرن است که ما به افرادی بیگانه از هم بدل شده‌ایم...» و در ادامه به نقش بازار در تنظیم و تعیین سلایق در زندگی‌های خصوصی ما با بیانی گیرا می‌پردازد.در پایان خالی از لطف می‌شود اگر ننویسم که چیزی که ذهن مرا هنگام مطالعه این کتاب بسیار به خود مشغول کرد این بود که آیا این کتاب خیلی بیشتر از ارزش واقعی خود مشهور نشد؟! و چرا؟! البته اگر جستجویی در اینترنت بکنید پی می‌برید که اگرچه این کتاب در میان عامه مردم و کتابخوانها زبانزد شد اما واکنش قشر دانشگاهی و پژوهشگران نسبت به آن خیلی مثبت نبود.دکتر کریستوفر رابرت هالپایک، انسان‌شناس، کتاب را مورد نقد و بررسی قرار داده و «بهره ای جدی از علم» در آن نیافته‌است. هالپایک اشاره می‌کند که: «هرجا فکت‌هایی که هراری ارائه می‌کند صحیح هستند، تازگی ندارند و هرجا وی تلاش می‌کند تا فکت‌های تازه‌ای ارائه دهد معمولاً به خطا می‌افتد. خطاهایی که بعضاً بسیار بزرگ هستند.» وی در ادامه کل کتاب را به عنوان یک «سرگرمی» برمی‌شمارد که «تاخت و تاز فکری وحشیانه‌ای است در عرصه تاریخ، با جلوه‌های احساسی از حدس و گمان که با پیش‌گویی‌های وحشتناکی درباره آینده بشر خاتمه می‌یابد.» [1]چارلز سی من، خبرنگار حوزه‌ی دانش، در «وال استریت ژورنال» نتیجه‌گیری می‌کند که «حرف‌های زیادی درباره‌ی ادعاهای شورانگیز اما بی‌سند نویسنده می‌توان زد.» [2]جان سکستون، کارشناس ارشد مطالعات اجتماعی در دانشگاه شیکاگو، نتیجه‌گیری می‌کند که «این کتاب اساساً کتابی غیرجدی است و شایستگی این همه توجه و تحسین را ندارد.» [3][1] . نقل از ویکی پدیا مقاله‌ی «انسان خردمند، تاریخ مختصر بشر»[2] . How Humankind Conquered the Worldنوشته‌ی Charles C.Mann[3] . A Reductionist History of Humankind,The trouble with Yuval Noah Harari’s Sapiens, John Sexton</description>
                <category>هوشیاران</category>
                <author>هوشیاران</author>
                <pubDate>Thu, 10 Mar 2022 22:38:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماهی قرمز</title>
                <link>https://virgool.io/@Houshyaran/%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-zemprghguhuw</link>
                <description>موجود زنده که می دید، ذوق می‌کرد. کنجکاوی‌اش افزون می‌شد. گاو، اسب، مرغ و خروس، کبوتر و قمری، گنجشک و ...مثلا شبهای عید دوست داشت ماهی داشته باشد، حالا می خواد ماهی قرمز باشد یا سیاه، تُنگ شیشه‌ای باشد یا سطل رنگ پلاستیکی. مادرش این کار را حرام کردن پول و پدرش تلف کردن وقت می‌دانستند. «ماهی رو بندازی تو تنگ که چی بشه؟»، «آخر سال برو بشین پای درسِت بچه!» بچه‌های همسایه که ماهی می‌خریدند و می‌انداختند توی ظرف شیشه‌ای، حالا هر نوع ظرفی بود، پسرک بیشتر از آنها ذوق می‌کرد. طوری که بعضی از آنها بعد از خریدن ماهی ، او را خبر می کردند تا بیاید و ماهیِ آنها را ببیند و آنها ذوق کردنش را ببینند و از ذوق کردن او، آنها هم ذوق کنند.نزدیکهای عید که می‌شد چرخی‌ها روی چرخشون چند تا لگن و وان پلاستیکی می‌گذاشتند و داخل آنها پر بود از ماهی قرمز. بر اساس اندازه آنها، در ظرفهای مختلف می انداختند. البته از چند تا لگن یکی‌ش هم ممکن بود که ماهی سیاه باشد. معلوم هم نبود که چه جور ماهی‌ای هست، اصلا تزیینی است یا خوراکی، ولی برای او که عاشق هر نوع جنبده‌ای بود آن هم لطف خودش را داشت و لذتش را هم می‌برد. با خودش فکر کرد در قلکش کلی پول هست که آخرش هم مامان می‌خواد با آنها برایش لباس بخرد، حالا 2 تومنش رو برداره و ماهی بخره چی می‌شه؟ اصلا از آنهمه پول قلک هم که خیلی کم نمی‌شه! مامان هم مطمئنا نمی‌فهمه!قلک پلاستیکی بود و مامان با بی دقتی با استفاده از چاقو جای ریختن پول را چاک داده بود طوری که می توانست با کمی تلاش و باز نگهداشتنِ دریچه‌ی چاک خورده در حالی که قلک را واژگون نگاه داشته، صاحب یک سکه شود و بتواند یک ماهی قرمز بخرد. و همین کار را هم کرد. روزی که مامان رفته بود خانه‌ی همسایه و او در خانه تنها بود چند دقیقه‌ای با قلک ور رفت و ...با اینکه اسفند بود ولی سرمای دی و بهمن هنوز رخت نبسته بود. سوز سردی می ‌آمد. کاپشنش کلاه نداشت و احساس می کرد لاله گوشش از سرما بی حس شده است. سکه را محکم در دستهایش گرفته بود و دستهایش در جیبش. اطراف یکی از چرخی‌ها می چرخید. ماهی مورد نظرش را انتخاب کرده بود. یک ماهی قرمز خوشگل و خوشرنگ که به نظرش با بقیه فرق داشت و خیلی سالم و قشنگ بود. اما وقتی که خواست بخرد، فروشنده گفت قرمزها 5 تومن هستند و سیاهها 2 تومن! سکه‌ی او 2 تومنی بود. انگار آب سردی رویش ریخته باشند، یک دفعه سرمای هوا را بیشتر احساس کرد و فکش لرزید. «خدایا قرمزه خیلی قشنگه! سیاه بگیرم؟ نه! قرمزه خیلی قشنگه!»لحظه به لحظه هوا سردتر می‌شد و انگار قطرات ریز باران و برف با هم مخلوط شده بود و کم کم باریدن آغاز کرده بود. خودش رو جمع کرده بود در کاپشنش و دستهایش هم در جیبهایش و سکه را محکم در دستهایش گرفته بود و آن را درفضای محبوس کف دستش بازی می داد. معلوم نبود چقدر کنار چرخی ایستاد، نیم ساعت یا یک ساعت یا حتی بیشتر و چشم از ظرف ماهی قرمزها بر نداشت که فروشنده احتمالا وقتی لرزش فک او را از سرما دید دلش به حال پسرک سوخت و گفت: «از کدام خوشت آمده؟» پسرک که هاج واج مانده بود فقط با نگاههاش ماهی را دنبال می کرد و فروشنده جوان هم ماهی را گرفت و داخل کیسه نایلونی انداخت و داد به دست پسرک. ماهی قرمز و درشت و سرحالی بود.ذوق زده و لرزان، که معلوم نبود لرزش از سر ذوق است یا ایستادن طولانی در سرما، کیسه نایلونی را در دستش گرفت و به سرعت راهی خانه شد. نیمی از راه را رفته بود با خودش فکر کرد «اگر مامان الآن کیسه را در دست من ببیند من بگویم ماهی را از کجا آورده‌‌ام؟» بعد در یک آن کل فیلم فهمیدن مامان و غرولندش و تحقیر بابا جلوی چشمش آمد. با خودش فکر کرد ماهی قرمز یکی دو دقیقه بدون آب زنده می ماند، از کیسه خار ج می کنم و در جیب کاپشنم مستقیم می‌برم زیر خرپشتک و می اندازم داخل ظرف. حالا مامان تا بیاد بفهمه چند روز طول می کشه. همین چند روز تماشای شنای ماهی قرمز هم لطفی داشت که ارزش این خطر کردن را داشت. به سر کوچه که رسید کیسه را باز کرد، دستش را داخل کیسه برد و ماهی قرمز را به سختی گرفت و محکم در دستهایش و داخل جیب کاپشنش نگه داشت. سرمای عصر روز زمستانی مانع از آن بود که آدمهای زیادی در رفت و آمد باشند و بنابراین کسی او را حین این کار ندید. ماهی ممکن بود از بی هوایی خفه شود بنابراین به سرعت خود را به پشت در خانه رساند. آمد در بزند فکر کرد«وای اگر بابا ماهی را ببیند به او چه بگوید؟ اگر خواهرش او را لو بدهد؟ بگوید پول را از کجا آورده؟!» دوباره فیلم تلخ تنبیه و تحقیرهای مامان و بابا این‌بار با کمی تغییر و البته تلخ‌تر جلوی چشمش آمد. دید وسط کوچه است و کسی در کوچه نبود که او را ببیند. دستش را از جیب کاپشنش بیرون آورد و ماهی را روی آسفالت انداخت. دید ماهی قرمز زیبا کاملا سرحال روی آسفالت خشک و سرد می پرد و تقلا می کند راهی پیدا کند به آبی که نیست. «بیچاره اینجوری زیاد زجر می‌کشه» پایش را گذاشت روی ماهی و کشید روی آسفالت. پایش آنقدر نرم روی آسفالت کشیده شد که آرزو می کرد چیزی زیر پایش نباشد. رد قرمزی روی آسفالت کشیده شده بود و پسرک سرخورده و مغموم به سمت در خانه رفت.</description>
                <category>هوشیاران</category>
                <author>هوشیاران</author>
                <pubDate>Thu, 17 Feb 2022 23:34:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهانه‌های خودکشی- یک</title>
                <link>https://virgool.io/@Houshyaran/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-m5wonutfqzwc</link>
                <description>چته؟ چرا اینقدر داغونی؟هیچیم نیست.مطمئنی؟ قیافه‌ات رو دیدی تو آیینه؟مهندس دیگه خسته شدم. بریدم. اگر از خدا نمی‌ترسیدم خودم رو می‌کشتم.مطمئنی ترس از خداست؟ترس از خدا که نه! بخاطر خانواده‌ام. بچه‌هام بی کس می‌شند.خوب همون، نگو ترس از خدا. هنوز اینقدر دلبستگی داری که نتونی قید زندگی رو بزنی.حالا چرا؟آخه  این چه زندگی ایه، هر چی می‌دویی باز اولشی. نمی‌رسونم. ماشینم باید تعمیر  بشه، پول ندارم، سر دردهای خانومم بیشتر شده، هزینه‌ی درمان ندارم.  رفته‌ام یه مرغ خریدم شده صد تومن.حتما پسرت هم می‌یاد مرخصی رفتنی ازت پول می‌خواد، نداری بدی!آره دیگه...خوب اینها هم شد بهانه‌ی رفتن سراغ مردن؟! آره  دیگه، چند سال دیگه بازنشست می‌شم باز هم هشتم گرو نه‌ِ. بعد از پنجاه سال  زندگی و حدود سی سال سگدو زدن، برای اولین بار بدهکار اومد جلوی در. از خجالت  مُردم. تف به این زندگی. کی می‌تونم راحت بشینم و پامو دراز کنم؟زندگی همینه دیگه مرتضا ! حالا کی وضعش بهتره؟ برو یکی پیدا کن خشنود تر از خودت باشه!حالا بدهی‌ات چقدر هست؟قسطه، یک چیزی قسطی برداشتم، همه‌ی قسطاش هم تا الآن به موقع دادم. این ماه کم آوردم، فقط دو روز عقب موند. فروشنده اومد جلوی در.دو روز عقب موند، اومد جلوی در؟! آره بخدا، دو روز!خوب اون فروشنده هم مثل خودت کم حوصله بوده. حالا چکارش کردی؟گفتم تا آخر هفته می‌دم، هر طور شده جور می‌کنم.انشاالله جورش می‌کنی.</description>
                <category>هوشیاران</category>
                <author>هوشیاران</author>
                <pubDate>Sat, 12 Feb 2022 22:07:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وسواس فکری</title>
                <link>https://virgool.io/@Houshyaran/%D9%88%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B3-%D9%81%DA%A9%D8%B1%DB%8C-ncnz3aff1fjn</link>
                <description>« من که تبلت نمی خوام. لپتاپ دارم و دسکتاپ هم که دارم، و همه کارهام با همینا انجام میشه، تازه بگذریم که ای-ریدر [1] و گوشی بزرگ هم دارم. پس دیگه لزومی نداره این همه هزینه کنم که چی؟ یه تبلت هم داشته باشم؟ نه! نه! خرج اضافه است!»لیست خرید را نگاه کرد، اسپند، روغن زیتون، لیمو عمانی، چند تا سوسیس و دو تا نون باگت. مسیر را طوری انتخاب کرد که دو بار از یک جا رد نشود و در کوتاه ترین مسیر خریدهایش را انجام دهد.در مسیر خود پسر‌بچه‌ ای را سر کوچه ای دید که گوشه‌ای نشسته و در حالی که دو سر هدفونی در گوشهایش بود با تبلتش ور می رفت. کمی دقت کرد که ببینه مارک تبلت چیست. نتوانست بخواند. با خود فکر کرد « تبلت بایستی نه خیلی کوچیک باشه و نه خیلی بزرگ، همین اندازه‌ای که دست این پسره هست فکر کنم عالیه!»وارد مغازه عطاری شد، فروشنده و شاگردش انتهای مغازه پشت مانیتور کامپیوتر پنهان شده بودند! به محض وارد شدن او، گویی که در صفحه کامپیوتر تصویر مغازه را هم دیده باشند، یکی ‌شان گفت: «بفرمایید؟» لیمو امانی و اسپند را بایستی اینجا می خرید. به نظر می رسید لیمو عمانی خوبی ندارد بنابراین فقط مقداری اسپند خرید کرد. در همین حین که شاگرد مغازه‌ دار اسپند را وزن می کرد به باتری تبلتها فکر می کرد. «چالشی که هنوز تکنولوژی نتونسته حلش کنه، باید هنگام انتخاب تبلت به این مورد توجه مخصوص داشته باشم. مصرفش بایستی کم باشه یا باتریش قوی باشه. مهمه که طول عمر باتری زیاد باشه... اصلا چرا من به این چیزها فکر می کنم، مگه می خوام تبلت بخرم؟!، کار بی خودیه، حتی اگر بخوام برای کتابخونی استفاده کنم کتابخون که دارم. نه! نه! از این فکرها بیا بیرون!»وارد مغازه خواروبار فروشی شد، برای خرید روغن زیتون. «آقای لطفی! یک ظرف از اون روغن زیتونهای خوبتون برام بیارید!». «برندش هم مهمه! تو این بازار مکاره جنس تقلبی خیلی بیشتر و فراوون تر از جنس اصلیه!... من موندم این فکرها چیه؟ آخه تبلت کدومه؟ دست بردار!» از مغزش گذشت. مغازه‌ دار ظرف روغن زیتون را روی پیشخوان گذاشت.-«روغن زیتون اصل و تصفیه نشده هست دیگه؟»-« خاطرت جمع، تصفیه شده اش هم داریم ولی این رو از خود رودبار برامون میارن، عالیه، خودم از این استفاده می کنم.»در حالی که اشاره می‌کرد به دو کیسه حاوی لیمو عمانی که کنار هم قرار داده شده بودند پرسید: «لیمو عمانی خوب هم داری؟»-« آره هر دو تا خوبند فقط ریز و درشته.» و مقداری لیمو عمانی هم خرید. به لیست خودش نگاهی انداخت. چند تا سوسیس و دو تا نان باگت مانده بود. در مسیر خود از کنار چندین مغازه گوشی و تبلت فروشی می گذشت. علارغم اینکه نمی خواست توقفی داشته باشد اما در کنار ویترین دو تا از مغازه ها چند ثانیه‌ای هم توقف کرد و نگاه سریعی به ویترین انداخت.« فکرش را بکن، اگر بتونی کتابهای الکترونیکت رو همیشه همراه خودت داشته باشی چه مزیتیه!؟ در واقع عالی تر از این نمیشه! ولی کتابخون چی؟ ایرادش اینه که فقط بدرد فایلهای کتاب می خوره ولی تبلت همه کاره هست!... البته لپتابم هم خیلی بزرگ نیست، گوشیم هم صفحه بزرگی داره!!... نه!نه! چه کاریه؟ واقعا خرج اضافه ست. ببین این تکنولوژی چه گرفتاری‌ای برای مردم شده؟ گوشی، تبلت، لپتاب، دسکتاپ، ای‌ریدر، کوفت...»بایستی از خیابان رد می شد و به سمت شرقی خیابان می رفت. حین گذر از خیابان خودرویی را دید که در آن تبلت تقریبا بزرگی را به تکیه‌گاهی روی داشبور تکیه داده بودند. گویی تلوزیونی آنجا نصب کرده باشند. فکر کرد « استفاده از تبلت در اون شرایط چقدر می تونه خطرناک باشه! واقعا چه لزومی در استفاده از تبلت به آن بزرگی در یک خودروی سواری هست ؟! نبودش چه اشکالی رو می تونه ایجاد کنه که راننده تن می‌ده به استفاده از اون در این شرایط؟!»این قسمت از شهر، هر دو سوی خیابان پر بود از فروشگاهها، مغازه ها و چند پاساژ مخصوص گوشی و تبلت و لپتاب. وارد نانکده شد. دو تا نان باگت خرید کرد و خارج شد. چند مغازه پایینتر فروشگاه محصولات پروتئینی بود. وارد شد. این جا هم مغازه دار پشت یخچال بزرگ، ته مغازه در حالی که داشت با چیزی مثل تبلت یا تلفن بزرگ ور می رفت، پشت میزش نشسته بود. انگار داشت قطعه‌ای موزیک تصویری تماشا می کرد. «بایستی بلندگوی قوی ای هم روش باشه، به هر حال تمام وقت که سر آدم تو کتاب نیست. بِین اش یه آهنگ هم گوش می ده. تازه حین مطالعه هم می شه یک قطعه موسیقی آرام بخش گوش داد.» خریدش را انجام داد و خارج شد. « یعنی توی این دنیای پرمشغله و پر از گجت آرامش هم هست؟!، از لحظه ای که از خونه زدی بیرون با دستت خریدهای های خونه رو انجام می دی و با مغزت این تبلت لعنتی!» وارد کوچه ای شد که خانه‌اش در آن قرار داشت. یادش آمد بایستی مقداری پول نقد هم از عابربانک بگیرد.پول و صورتحساب را از دستگاه گرفت. نگاهی به صورتحساب انداخت. با خودش فکر کرد که اگر قسطهای یک ماهش رو پرداخت نکنه مبلغ قابل توجهی میشه «اگر قسطهام یک ماه عقب بمونه چی میشه...یک ماه؟ مردم چند تا چند تا قسط عقب می اندازند.» به برند‌ها فکر کرد، ارزش عددی چهار قسط عقب افتاده آنقدر بود که بشه صاحب یک تبلت قابل قبول شد. همینطور در عالم خود با اعداد اقساط و مارکهای تبلت مشغول بود که دید جلوی یکی از فروشگاه‌هاست. اتفاقا یکی از بهترینهای آن! « من اینجا چکار می کنم؟... میشه این رو به فال نیک گرفت، اصلا قرار نبود اینجا باشم!!» دید اتفاقا آن مارک مورد نظرش که از اینترنت اطلاعات مفصلی درباره آن کسب کرده بود در ویترین هست! چند دقیقه خیره به ویترین نگاه کرد، ولی معلوم نبود دقیقا کدامیک را تماشا می کند و اصلا به چه فکر می کند. یادش آمده بود که علاوه بر چهار قسط بانکی، مبلغی هم به شکل دستی بدهکار بود.* * *به ساعتش نگاهی انداخت. حدود نیم ساعت از ظهر گذشته بود. کیسه دسته دار نایلونی حاوی تبلت و باقی خریدها را در دستهایش جابجا کرد و با سرعت بیشتری به سمت خانه حرکت کرد.[1] .  e-reader  یا  e-book reader</description>
                <category>هوشیاران</category>
                <author>هوشیاران</author>
                <pubDate>Sat, 12 Feb 2022 21:53:32 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>