<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های HuRo</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@HuRo</link>
        <description>تضاد،انسانیت،تفکر</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 23:17:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4168809/avatar/L1syVB.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>HuRo</title>
            <link>https://virgool.io/@HuRo</link>
        </image>

                    <item>
                <title>وهم صحنه(پارت سوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@HuRo/%D9%88%D9%87%D9%85-%D8%B5%D8%AD%D9%86%D9%87%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-uiarssaelcib</link>
                <description>دقایقی بیش تا قوع حادثه نمانده است: یک پیرمرد از جان عشق ، دقیقا چی میخواهد؟راس ساعت ۵ بعد از ظهر است و چیزی تا شروع اجرا نمانده ، آقای گیلبرت مثل همیشه از بازیگران کم رویی مثل جورج ، بیگاری میکشد.جورج آویزان از چهارچوب بالای صحنه تئاتر و درحال تنظیم و بررسی چراغ های مهتابی و آفتابی مخصوص صحنه بود ، توقع نداشت که گیلبرت به بازیگر نقش اول مرد این نمایش که جورج باشد ، بگوید که همچین کاری را انجام بدهد اما ، نمیتوانست کاری بکند ، خواسته ی آن پیرمرد باید انجام می شد حتی ، اگر زور و خارج از ادب واحترام می بود.جورج همانطور که پیچ گوشتی را با دهان خود نگه داشته بود ، زیر لب چیز هایی راجع به آقای گیلبرت زمزمه میکرد و همزمان مشغول ور رفتن با نور افکن اصلی صحنه بود._میتونست یکی از افراد خدمه رو برای این کار صدا کنه ، البته اگه همه ی خدمه رو رد نکرده بود برن پی کارشون ، آه گیلبرت ، تو دقیقا همونطوری موندی که از کودکی میشناختمت ، همونقدر خسیس و همونقدر چشم‌چران! حرف هیزی و چشم‌چرانی شد که دوباره افکار جورج در آن شرایط دشوار آویزان بودن از سقف ، به سمت کلویید و زیبایی های او سرازیر شدند.جورج عاشق ، بخاطر علاقه ای که به کلویید داشت ، میتوانست همیشه در میان بدبختی ها و دغدغه هایش ، یک جایی را برای فکر کردن و رویا پردازی در رابطه با آن خانم جذاب باز کند.جورج همانطور که درگیر نورافکن بود ، سایه ای از پایین توجهش را جلب کرد.او ابتدا گمان کرد که سایه ، متعلق به یکی از بازیگران نقش فرعی نمایش امشب است ، بنابراین دیگر توجهی به آن نکرد و دوباره مشغول کار خود شد ، تا اینکه صدای زمزمه ی آوازی آشنا را شنید ، آوازی که حال و هوایی شبیه به لالایی و آهنگی مست و خواب کننده داشت.سرش را به سمت صاحب سایه کرد و خانمی با کلاهی حصیری بر روی سر ، همراه با دامنی به رنگ سرخ در تن را مشاهده کرد.سرخی دامن خانم با چشمان آبی او تضادی اعجاب انگیز و از طرفی با پوست سفید و روشنش ترکیبی غیرقابل توصیف را ساخته بود.جورج بیچاره ، در آن شرایط دشوار و سخت ، همین را کم داشت که دست و پا هایش هم شل بشوند و بخواهند که مانع تمرکز و کار او شوند.باز هم ، همان ماجرای همیشگی رخ داد ، جورج ای که محو تماشا است و کلویید ای که دلبری میکند و در نهایت ، یک صدا و یا اتفاق که این جو رمانتیک را بهم میزند.این بار صدای افتادن پیچ گوشتی ای که جورج با دهان خود نگه داشته بود ، او را از دنیا ی خیالات بیرون آورد و به آغوش سرد و بی رحم واقعیت سپرد.البته ، افتادن پیچ گوشتی فرصتی برای مکالمه با کلویید را هم برای جورج فراهم کرد و او نمیخواست که این بار این فرصت را از دست بدهد ، تازه گیلبرت پیر هم آن اطراف نبود ، پس شرایط را برای شروع صحبت مناسب دید و به قصد شروع هم صحبتی با کلویید گفت: ببخشید دوشیزه محترم ، عذرمیخوام امکانش هست که پیچ گوشتی رو به من بدید ، نمیدونم چی شد که یهویی افتاد.کلویید با چشمان درشت و کشیده ی خود و لبخندی بر روی صورت ، که برای جورج قدیمی و آشنا بود ، به او نگاه کرد و با لحنی صمیمی و غیرقابل پیش بینی گفت:بیخیال جورج ، راحت باش ، منو کلویید صدا کن! من و تو همدیگه رو از کودکی میشناسیم و هم بازی بودیم ، نیاز نیست اینقدر رسمی منو خطاب کنی. و سپس پیچ گوشتی را از روی زمین برداشت و دستش را به سوی جورج دراز کرد.جورج که همانند شخصی که پنج پیاله مشروبی صد ساله را سر کشیده است ، سر مست و حیران شده بود ، از پیج گوشتی غافل و با لبخندی که ریشه در شادی و امیدی در ته دل او داشت ، به چشمان کلویید خیره شد.این بار برخلاف همیشه ، سرخی چشمان جورج به خوبی میتوانستند چشمان یخی کلویید را ذوب کنند.صحنه ی رمانتیکی بود ، بنظرم حتی میتوانست تبدیل به یکی از صحنه های اجرای امشب بشود.جورج ای که از سقف آویزان است و کلویید ای که بر روی صحنه ، خیره به جورج ایستاده.البته گویا آقای گیلبرت خیلی این صحنه را باب میل تماشاگران نمیدید (شاید هم خودش به شخصه خوشش نیامده بود) چون بلافاصله همانند روحی تسخیر شده ، در فاصله ی اندک بین جورج و کلویید ظاهر شد و با لحن تلخ و طعنه آمیز همیشگی اش روبه جورج گفت:مرد نسبتا جوان ، میبینم که مشغول کارت نیستی ، نورهای این صحنه باید حداکثر تا یک ربع دیگه درست بشن و سپس با لحنی کاملا متفاوت و متضاد با قبلی ، به کلویید نگاه کرد و گفت:بانوی من ، با این لباس های ناقابل تئاتر ما ، چقدر زیبا و دلربا شده اید! و ناغافل ، دوباره بوسه ای بر دستان ظریف و نازک کلویید زد و ادامه داد: بانو لطف کنید و تشریف بیارید در دفتر کوچک من و کمی استراحت کنید تا قبل از اجرا سرحال شوید ، بفرمایید خواهشا با منه پیرمرد هم تعارف نکنید که ناراحت و آزرده خاطر میشم.کلویید هم همان لبخند زورکی همیشگی را به گیلبرت تقدیم کرد و پس از دادن پیچ گوشتی  به جورج ، به سمت اتاقک پوسیده و به ظاهر مجلل او رفت و جورج را با قلبی تپنده که می خواست از سینه بیرون بیاید و پیش عشقش برود ، رها کرد.پس از حضور نابهنگام و ناگهانی گیلبرت ، افکار جورج بهم ریخت ، از طرفی نگاه های معصومانه ی کلویید و از طرفی دیگر ، چشمان هوس باز و کثیف آقای گیلبرت ، ذهن مسن و خسته ی جورج را به شدت محاصره کرده بودند.جورج با چهره ای درهم ، آویزان از سقف تئاتری پر از پلیدی و کثیفی ، در فکرش سوالی را مطرح کرد ،  یک پیرمرد مثل گیلبرت واقعا از جان عشق و عاشقی ، چی میخواهد؟(یا حتی از جان کلویید!)گیلبرتنویسنده:HuRo</description>
                <category>HuRo</category>
                <author>HuRo</author>
                <pubDate>Tue, 25 Nov 2025 15:25:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وَهم صحنه(پارت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@HuRo/%D9%88%D9%8E%D9%87%D9%85-%D8%B5%D8%AD%D9%86%D9%87%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-anbypzedj4ue</link>
                <description>ساعت دوازده و چهل دقیقه ، ۶ ساعت قبل از پیچیدن بوی خون در سالن تئاتر:زنان همانند فرشته هایی فریبنده می مانند.جورج همراه با یک لیوان سفید بزرگ و پر از چای ، پشت صحنه بر روی صندلی ای در کنار میزی چوبی نشسته بود و از روی کاغذ هایی که در دست داشت ، دیالوگ های خود را برای بار هزارم مرور میکرد. بعد از سی سال ، این اولین باری بود که در اجرایی مهم و طلایی ، نقش اصلی را به او میدادند و همین باعث شده بود که جورج برای اجرای امروز ، بسیار هیجان زده و از طرفی مضطرب باشد. همینطور که چشمانش بی وقفه بر روی صفحه های کاغذ ، از جمله ای بر روی جمله ای دیگر جهش میکردند ، مدام چای داغش را با صدایی گوش خراش ، هورت می کشید که ناگهان ، توجهش به زنی زیبارو که از در پشتی داشت وارد می شد جلب شد ، اینکه آن زن کی بود ، خیلی واضح و مشخص بود ، زیرا در کل تئاتر های این شهر ، تنها یک زن میتوانست اینگونه توجه جورج چشم و دل سیر را به خود جلب کند و او کسی نبود به جز کلویید ، یکی دیگر از دلایل جورج برای هیجان زده بودن ، بازی کردن مقابل همچین بانوی با اصل و نسبی مثل کلویید بود.او این بار باید نقش پسری اشراف زاده را بازی میکرد که عاشق خانمی فقیر ، از طبقه ی پایین جامعه شده است ، موقعیتی که کاملا برعکس موقعیت فعلیشان نسبت به یکدیگر بود.جورج محو تماشای صورت صاف ، ساده و بی ریا اما ، جذاب کلویید شده بود که گرمای چای ای که از درون لیوان بر روی لباسش ریخته بود ، او را ناگهان از افکارش بیرون کشید و به واقعیت بازگرداند.جورج برق آسا از جای خود بلند شد و شروع کرد به تکان دادن لباسش و در همان هنگام ، بدون اینکه متوجه بشود ، صدایی لطیف و صمیمانه ای را شنید که به او سلام میکرد. سرش را بالا آورد و کلویید را در یک قدمی خود مشاهده کرد.چشمان سرخ رنگ جورج ، همانند جرقه ای شروع به برق زدن کردند و روح آرام و منزوی او ، در لحظه ای کوتاه ، حسابی بی تاب شد.جورج درست به مانند پسر بچه ای چهل ساله شده بود ، فورا با لکنت زبان جواب سلام کلویید را داد و دوباره سرش را پایین انداخت(جورج معمولا اینقدرا هم خجالتی نیست اما ، در برابر بانوی رویاهایش همیشه برایش همه چیز متفاوت است).چشمان آبی رنگ کلویید به تنهایی کافی بودند تا جورج ، در خیالاتی عمیق و در دریای عشق غرق بشود ، برای همین خیلی جرعت نگاه کردن به آن دو چشم معصومانه و زیبا را نداشت!کلویید که گویی مشتاق بود تا مکالمه یشان را به کلماتی بیشتر از یک سلام خالی بکشاند ، لبخندی ملیح به جورج زد و تا خواست کلماتی بیشتر بر زبان بیاورد ، صدای آقای گیلبرت از پشت سرشان شنیده شد._اوه پس تو اینجایی ، بسیار خرسندم از دیدن شما ، ممنون که اجرا بر روی این صحنه ی ناقابل را پذیرفتید و سپس به کلویید نزدیک تر شد و دست اورا بوسید.به طرز عجیبی همان جرقه ای که در چشمان جورج بود را می شد در چشمان گیلبرت پیر و کهنسال نیز دید و جورج با اینکه همچنان سرش پایین بود و خود را مشغول پاک کردن لکه های چای از روی لباسش کرده بود ، این را به خوبی متوجه شد.بانوی جوان که از ظاهرش پیدا بود که خیلی علاقه ای به هم صحبتی با صاحب این تئاتر قدیمی را ندارد از روی تعارف ، لبخندی را تحویل آقای گیلبرت داد و سپس با کلماتی شمرده و آرام گفت: اجرا بر روی صحنه ای که از کودکی خاطراتی وصف ناپذیر از آن دارم ، باعث خشنودی من هستش. و سپس همانطور که از او انتظار میرفت ، همانند خانم ای نجیب زاده و با اصالت ، مکالمه را با پرسش اینکه برای گریم ، باید به کدام اتاق برود ، کوتاه کرد اما ، گیلبرت قصد پایان بخشیدن به هم صحبتی خود با کلویید را نداشت._ البته ، بگذارید شمارو تا آنجا همراهی کنم ، مسئول آرایش و گریم ما خانم ای بسیار حساس و بسیار با تجربه هستش ، خانم...همینطور از جورج دورتر می شدند و صدایشان نیز محو می شد اما ، انگار تصویر کلویید از خیالات نو ظهور درون ذهن جورج ، حالا حالا ها قصد پاک شدن را نداشتند.از نظر جورج ، زن ها همانند فرشته هایی فریبنده می ماندند اما ، کلویید برای او فرق داشت ، همیشه همینطور بوده...(جورج میتوانست دقایق زیادی را تا قبل از اجرا ، صرف زندگی در رویاهای خود همراه با کلویید کند یا حتی ساعت ها!)کلوییدنویسنده:HuRo)</description>
                <category>HuRo</category>
                <author>HuRo</author>
                <pubDate>Tue, 18 Nov 2025 20:18:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وَهم صحنه(پارت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@HuRo/%D9%88%D9%8E%D9%87%D9%85-%D8%B5%D8%AD%D9%86%D9%87%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-uc1neg71ziqz</link>
                <description>ساعاتی قبل از حادثه:خیابانی تاریک ، همانند صحنه ی تئاتری است که هیچ بازیگری بر روی آن وجود ندارد...جورج خسته بود ، خیلی خستهخسته از تمام تلاش هایی که تا کنون برای موفق شدن ، بر روی تک تک صحنه های موجود در درون این شهر نمک نشناس کرده بود.جورج و افکارش همینطور در حال گفت و گو ، در پیاده روی تاریک و سرد کنار خیابان بودند.او هنگام گفت و گوی عمیقش ، مدام صدایش را بالا میبرد و بر روی کلمات مهم خود تاکید میکرد. او اینکار را طی سال های زیاده کارکردن در درون تئاتر های مختلف یاد گرفته بود.یاد گرفته بود که برای تاثیرگذار تر کردن کلامش ، نقاط مهم حرفایش را در مکالمات با صدایی واضح تر و بلندتر بیان کند. حال با این کار ، گویا قصد داشت تا افکارش را نسبت به نامردی هایی که تاکنون در حقش شده است آگاه و یک جورایی اورا قانع کند ، شاید هم صرفا درحال تمرین فلبداهه پردازی اش برای اجرای فردا ، بر روی صحنه ی نسبتا درخشان ، تئاتر آقای گیلبرت بود.خیابان در آن ساعات شب حال و هوای عجیبی داشت ، دارای حس و حالی بود که جورج را وادار میکرد تا بیشتر ، بلند تر و مداوم تر باخودش صحبت کند و مشغول رویا پردازی و خیال بافی بشود.افکار جورج درست به مانند سایه اش در کنار و کمی عقب تر از او ، درحال طی کردن درازای این پیاده روی بی پایان بود.جورج هر از گاهی در میان کلام هایش برای اینکه مطمئن بشود که کسی پشت سرشان نیست و صدای اورا نمی شنود ، سرش را به پشت بر میگرداند و با چشمان سرخ و درشت خود ، که از شدت شب بیداری های متداوم ، زیرشان گودالی عمیق نقش بسته بود ، همه جارا به دقت مشاهده میکرد. شاید هم میترسید که در این سکوت و خلوتیه شب ، ناگهان کسی بیاید و او و افکارش را خفت کند.در هر حال او ، هر بار که مطمئن میشد کسی جز خودشان در این خیابان ، گوش شنوا ندارد با خیال راحت به بلند صحبت کردنش ادامه میداد.در آن شب ، برای جورج ، خیابان تبدیل به صحنه ی تئاتری شده بود که تک ستاره اش او و تنها بیننده ی آن افکارش بود (البته اگر همسایه هایی را که از پشت پنجره ی خانه هایشان با تعجب جورج را نگاه میکردند و گمان میکردند که او دیوانه است را حساب نکنیم!)جورجنویسنده:HuRo)</description>
                <category>HuRo</category>
                <author>HuRo</author>
                <pubDate>Tue, 18 Nov 2025 15:17:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قدرت تخیل(The power of imagination)</title>
                <link>https://virgool.io/@HuRo/%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA-%D8%AA%D8%AE%DB%8C%D9%84the-power-of-imagination-csjfkfmgbr4r</link>
                <description>(من در واقعیت خوابیدم و در خواب واقعیت را دیدم)هنگامی که چشمانم را بستم ، گویی دنیایم را از منطق جدا و با تخیل پیوند زدم و خیالاتم را در واقعیت زندگی کردم .سه شب پشت سر هم بود که این کار را امتحان می کردم.در شب اول ، خودم را در دشتی یافتم که در آنجا گوسفندانی در حال شکار کردن گرگ ها بودند.گوسفندان زیادی که آنجا حضور داشتند ، همگی درحال دویدن به دنبال گرگ ها و دریدن آنها بودند.گویی درون گرگ ها گوسفند و درون گوسفندان گرگ هایی وجود داشتند!گاهی اوقات و در شرایطی خاص ، گوسفندان میتوانند حتی از گرگ ها هم خطرناک تر و ترسناک تر باشند...در شب دوم ، خودم را پادشاهی در میان پادشاهان که خود هم غلام بودند و هم پادشاه پیداکردم. پادشاهانی که خودشان به خودشان دستور می دادند و خودشان از دستورات خودشان سر پیچی می کردند.آیا یک پادشاه که به همه فرمان میدهد و هیچکس هم نمیتواند از دستورات او سرپیچی کند ، میتواند به خودش دستور بدهد و خودش از دستوری که داده است سرپیچی بکند؟در شب سوم ، چهره ی خودم را در آیینه ای دیدم که تصویرم را به آیینه ای که روبه رویش آیینه ای دیگر بود انعکاس میداد.بسیار جالب بود زیرا ، تمام آن انعکاس ها و تصاویر من بودم اما ، تفاوت در این نهاده بود که هیچکدام ظاهرشان با دیگری یکسان نبود .در یکی از انعکاس ها خودم را در میان گلهِ گوسفندانی با دهان هایی آغشته به خونِ گرگ میدیدم و در دیگری ، خودم را پادشاهی که روبه رو آیینه درحال دستور دادن به خود هستم و از طرفی بازم هم خودم هستم که از دستورات خود سرپیچی و با آنها مخالفت می کنم می دیدم.اما آیینه سومی هم وجود داشت که انعکاس من در آن نسبت به دوتای دیگر برایم عجیب تر بود.در آیینه سوم ، من خودم بودم اما ، حرکاتم زمان حال را نداشتند ، گویی که انعکاس من در این آیینه کمی عقب تر از خود من بود.چقدر میتواند ترسناک باشد اگر روزی روبه روی آیینه ای قرار بگیری و انعکاسی به جز آنچه که هستی را درون آن ببینی!تصویر من در آیینه درحال نشان دادن حرکات چند دقیقه قبل من بود و من با دقت به آیینه خیره شده بودم  و خودم را بررسی می کردم.چند دقیقه گذشت و من همچنان بدون تغییر حالتی ، به آیینه خیره شده بودم. تا اینکه آیینه به زمانی که شروع به خیره شدن به آن کرده بودم رسید.اکنون ، انگار آیینه با من هم زمان شده است و دارد مستقیم ، تصویر زمان حال را نشان می دهد.دوباره با دقت خودم را نگاه کردم ، انگار یک جای کار ایرادی دارد ، من هنگام خیره بودن به آیینه هیچ پلکی نزده بودم اما ، تصویر درون آیینه مدام دارد پلک می‌زند. همینطور سرعت باز و بسته شدن چشم هایش بیشتر و بیشتر می شود که ناگهان ، تصویر توی آیینه لبخندی به من می‌زند. اکنون تشخیص اینکه او انعکاس من است و یا من انعکاس او سخت شده.او از اوضاع و احوال من آگاه تر از خود من است ، حال با این اوصاف او انعکاس من است و یا من انعکاس او؟دستم را به سمت آیینه دراز میکنم تا ببینم دقیقا او کیست و یا چیست؟ که در لحظه ای کوتاه دستی از آن طرف آیینه دست مرا می‌گیرد و به سمت خود می‌ کشد.همه چیز در فاصله یک پلک زدن اتفاق افتاد ، چشمانم را باز میکنم و متوجه میشم که در یک دشت هستم ، هوا تاریک است و تنها نور ماه و ستارگان هستند که مرا در استفاده از چشمانم در این تاریکی یاری می دهند. صدای هیاهویی از دور دست ها به گوش می رسد.کمی که دقت میکنم ،  گروهی گرگ را می بینم که آدم های زیادی پشت سرشان درحال دویدن به دنبال آنها هستند ، گویی می‌خواهند آنها را شکار کنند.اندکی بعد ، متوجه میشوم که آن انسان هایی که در حال دنبال کردن و شکار گرگ ها هستند را می‌شناسم و درست میبینم ، آنها همان نزدیکان ساده ی من هستند که بیشتر از چشمانم به آنها اعتماد دارم! اما آنان اکنون رفتار های عجیبی از خود نشان میدهند ،《انگار آنها همان گوسفند های شب اول اند که با باطنی تیره و گرگ سان به دنبال گوسفندانی در جامه گرگ بودند.》 در همان لحظه سوالی ذهنم را درگیر می‌کند که : اکنون من عضو کدام گروه و گله هستم؟ آیا گوسفندی مظلوم در قالب گرگ و یا گرگی ظالم در لباس و پوشش گوسفند هستم؟مقداری به اطراف نگاه میکنم و طولی نمی کشد که یک گودال آب را در قاب چشمانم میبینم. چقدر ساده به حیوانات اهلی اعتماد میکنیم در صورتی که آنها هم میتوانند به ما آسیب بزنند...سعی میکنم که چهره ام را در انعکاس گودال آبی که مشاهده کردم ، ببینم تا پاسخ سوالم را بیابم.اما به جای اینکه پاسخ سوالم را پیدا کنم ، دوباره همان انعکاس قبلیه خودم را درون آب می‌بینم. به صورت غریزی و ناخودآگاه دستم را به سمت آب دراز میکنم و...دوباره او مرا به سمت خود و گودال آب می کشد.این بار از جایی شبیه به قصر سر در می آورم. اینطور که پیداست اکنون در خواب شب دوم خود هستم. روی سرم چیزی سنگینی میکند ، یک تاج است ، یک تاج پادشاهی !عجیب است زیرا کسانی دیگر نیز اینجا هستند که همگی همانند من ، تاجی بر روی سر دارند و پادشاه هستند.به عبارتی《همه آیینه ای جلوی خود گرفته اند و در حال دستور دادن به خود هستند.》ما به تعداد کل مردم جهان پادشاه داریم که در مقابل آیینه ای به خود دستور میدهند و خودشان از آن فرمان و دستور سرپیچی میکنند ، اینطور نیست؟برای مثال می شنوم که یکی از آنها  می گوید: تو باید تغییری در رفتارت ایجاد کنی چون تو آدمی بسیار پرخاشگر و کم تحمل هستی ، پس روی رفتارت کار کن!و سپس خودش پس از اندکی درنگ کردن در جواب دستورش می گوید:من همین هستم که هستم. تغییری را دیگر نه می‌توانم و نه میخواهم که در خودم ایجاد کنم. همانند گِلی هستم که به کوزه ای تبدیل شده است و شکل گرفته ام و دیگر راهی برای بازگشت و یا تغییر برای من نیست!همانطور که مشغول گوش دادن به سخنان پادشاهان اطراف خود هستم توجهم به یک آیینه در کنار تخت طلایی رنگ و شاهانه خود جلب می شود.به سمت آن آیینه میروم تا من نیز چند دستور به خود بدهم و خودم را بسنجم تا ببینم که آیا از دستورات خود همانند بقیه سرپیچی میکنم و یا خیر.آیینه کنار تخت را در دستانم می‌گیرم و به آن نگاه میکنم و طولی نمیکشد که برای بار سوم آن انعکاس را درون آیینه ای که در دست دارم ، می بینم.این بار جلوی غریزه و کنجکاوی ام را می‌گیرم و دست به سمت او دراز نمیکنم و از او می پرسم: چرا من در خواب هایی که شب های گذشته دیدمشان هستم؟اینها همچنان خواب هستند یا واقعیت؟جواب من را می‌دهی یا نه؟انعکاس سَری به نشانه ی نه تکان می دهد. عصبانی می شوم و داد میزنم که:من یک پادشاه هستم و به تو دستور می دهم که پاسخ سوالاتم را بدهی فهمیدی ؟انعکاس درون آیینه که گویی از دستِ رفتارم عصبانی شده است با صورتی در هم پیچیده آیینه را ترک می‌کند و محو می شود.کمی که خشمم فروکش میشود نگاهی به اطرافم می اندازم و از خود میپرسم : یعنی اکنون من نیز همانند بقیه به خود دستوری داده و خود آن دستور را رد کرده و از آن سرپیچی کرده ام؟از این رفتارم نا امید میشوم ، زیرا 《فکر میکردم که با بقیه فرق دارم》حداقل در خوابِ خود توقع داشتم که فردی متفاوت نسبت به دیگران باشم.آیینه در دستم توجهم را دوباره به خودش جلب می‌کند.  نگاهش میکنم ، ایندفعه خبری از آن انعکاس نیست و 《خوده من هستم در قالب یک گرگ》 متوجه میشوم که این انعکاس پاسخ سوالِ من در خواب شب اولم است که میخواستم بدانم که در آن دشت ، من یک گرگ هستم و یا گوسفند!چقدر خوب است که من گرگ هستم و چقدر حیف که در این دنیای موازی ، گرگه شکارچی ، طعمه ای بیش نیست.از چیزی که میبینم خوشحال میشوم تا اینکه ناگهان از پشت سر انعکاس درون آیینه ام ، گله ای گوسفند را می بینم که دارند به سراغم می آیند. سعی می‌کنم که به پشت سر تصویر خود در آیینه اشاره کنم تا توجهش را به آنها جلب کنم ، بنابراین دستم را برای اشاره به پشت سرش، به آیینه نزدیک میکنم که ...آیینه  من را به سمت خود می کشد.اکنون من خواب ام یا بیدار ؟خیالات است یا واقعیت ؟اینها سوالاتی هستند که قبل از باز کردن دوباره چشمانم بعد از کشیده شدن به سمت آیینه ، از خودم می پرسم و سپس ، تصمیم می‌گیرم که با ترس چشمانم را باز کنم.ایندفعه صبح شده است و من در اتاقم هستم.نور خورشید که در حال تابیدن به صورتم است به من ندای اینکه این بار دنیا ی واقعی هستش و خبری از خیالات نیست را می‌دهد.از جایم بلند می شوم و فورا خودم را در آیینه اتاقم مشاهده میکنم تا مطمئن شوم که بیدارم و دیگر خبری از انعکاس های عجیب و غریب نیست.آری ایندفعه در آیینه ، انعکاسی از خود در قالب گرگ و یا چیز دیگری مشاهده نمی کنم ، این بار خودم هستم ، خوده واقعی ام بدون ذره ای توهم و خیالات !با خوشحالی به سمت در بسته اتاقم می روم تا خانواده ام را که دلم برایشان تنگ شده است را ببینم و مقداری احساس امنیت کنم اما ، پس از باز کردن در...با جنگلی سرسبز و وسیع روبه رو میشوم.یعنی برای مسیری که پیش روی همه ی ما است ، پایانی وجود دارد؟انگار این موضوع خواب شب چهارمم است.من در خیالاتم گیر افتاده ام.در خواب هایم که به ترتیب یکی پس از دیگری آمده اند و می آیند گم شده ام.این بار گویی قرار است که بر خلاف خواب های دیگرم ، واقعیت را در خیالاتم زندگی کنم زیرا ، اینبار و در اینجا همه چیز به نظر واقعی می رسد ، واقعی تر و طبیعی تر از سایر رویا هایم.اکنون تنها یک راه دارم ، آن هم این است که وارد این جنگل ، به امید رهایی از این خواب های چندگانه و متصل به هم بشوم.اما قبل از آن ، دوباره باید به سراغ آیینه اتاقم بروم ، زیرا اگر این همچنان یک خواب است ، پس باید انعکاسی نیز وجود داشته باشد که مرا برای روبه رو شدن با واقعیت ها در خواب من راهنمایی بکند.برای همين یکبار دیگر خوب به آیینه نگاه میکنم اما ، خبری از انعکاسی به جز تصویر واقعی من در آیینه نیست ، انگار فقط خودم هستم. برداشت من از نبود هیچ انعکاسی به جز بازتاب تک چهره ی حقیقیه خودم در این لحظه از زمان این است که 《این بار ، خودم راهنمای خودم هستم》 و باید واقعیت را در خواب ، به خودم نشان بدهم!اگر در دنیا خیالات هم میتوان زندگی کرد پس چرا همیشه با زندگی کردن در جهانی مملو از حقایق و واقعیت هایی تلخ و آزار دهنده خود را اذیت میکنیم؟نوشته ی پایانی:)در خواب و خیال محدودیتی وجود نداره ، تو میتونی زیر نور ماه و ستارگان در دشتی سرسبز ، شکارشدن گرگ ها توسط گوسفند هارو مشاهده کنی که اون گوسفند ها در واقعیت همون آدم های به ظاهر ساده ای هستن که پاش برسه میتونن صد تای مثل من و تورو شکار کنن.تو خواب تو میتونی پادشاهی با غلام هایی که اونها هم خودشون پادشاه هستن باشی ، میتونی به خودت دستور بدی و خودت از دستورات خودت سرپیچی کنی ، میتونی با آزادی بیان خودت از خودت شکایت کنی و خودت ، خودت رو اجبار کنی که به حرف خودت گوش کنی ، میتونی به آیینه ای نگاه کنی و کسی به جز چیزی که الان هستی رو ببینی ، توی آیینه ی خوابت میتونی کِدِر ترین چیز هارو شفاف ببینی ، میتونی خوبترین هارو بد و بدترین هارو خوب ببینی ، میتونی تو واقعیتت خواب باشی و تو خوابت هوشیار ، همه ی اینها بستگی به خواست و اراده ، نگرش و قدرت تخیل تو داره...پایاننویسنده:Huro:</description>
                <category>HuRo</category>
                <author>HuRo</author>
                <pubDate>Fri, 17 Oct 2025 10:59:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرگذشت بزرگ شدن(The Tale of Growing Up)</title>
                <link>https://virgool.io/@HuRo/%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%86the-tale-of-growing-up-pykjlflu0hm6</link>
                <description>عمر من چقدر سریع گذشت،چقدر سریع قد کشیدم و چقدر زود خمیده شدم،چقدر زود شروع به کار کردم و چقدر زود بازنشسته شدم،چقدر زود مقابل پدرم ایستادم و چقدر زود تو مقابل من ، دقیقا چشم در چشم من ایستادی.چقدر زود پولدار شدم و چقدر زود پول هایم را خرج دوا و درمان خودم کردم.کی اجازه دادم که دستان این زمانه ی ظالم ، سر من را پایین بیندازد و کمرم را خم کند،کی رنگ سیاهه موهایم را به سفید باختم،کی نرمی و لطافت پوستم را با زبری و سختی جایگزین کردم.زمانی جهانی زیر پاهای من پس از برداشتن هر قدم به لرزه در می آمد،ولی اکنون با کوچکترین لرزش جهان،پاهای من به رعشه  می افتند و قدم هایم متوقف می شوند.روزی خانواده ام،یعنی همسرم و پسرم همگی در زیر سایه ی من بودند اما،اکنون من در زیر سایه ی خانه سالمندان و همسرم زیره خاکه این زمینه سرد است و فرزندم ، خود تبدیل به سایه ای برای خانواده ی جدیدش شده است.خانه ی سالمندان برای من همانند زندانی است که پنجره دارد.در دورانی میخواستم زودتر بزرگ شوم اما،حال از بزرگ بودن خسته ام. شاید منظورم از بزرگ شدن چیزی به جز پیری و حال الانم بود. شاید بزرگ بودن تا آنجایی خوب است که کار هایت را خودت انجام می دهی و خودت برای خودت تصمیم میگیری،به عبارتی از بند کودکی و تسلط پدر و مادر بر روی زندگی ات آزاد و رها میشوی اما خب،ناگهان پشت سرت را نگاه میکنی و پدر و مادرت را میبینی که پیر و خسته شده اند.آنموقع است که باخودت میگویی آیا ارزشش را داشت؟بزرگ شدن من،باعث سفید شدن موهای مادرم شد،آزاد شدن من،باعث پیر و از کار افتاده شدن پدرم شد.اگر اکنون همه چیز دست من باشد، میخواهم هزاران سال در زندانی تاریک زندگی ام را سپری کنم اما،یک تار موی سفید بر روی سر مادرم نبینم و گرد پیری را بر روی چهره ی پدرم ننشانم. آنها هم روزی میخواستند مثل من آزاد باشند اما،به خاطر من خودشان را در زندانی ساختگی، که امنیتی بیشتر نسبت به دنیای بیرون برای من دارد حبس کردند.زندانی به نام خانواده،زندانی که با زندان های دیگر فرق دارد.زندانی که در آن بر خلاف زندان های دیگر،امنیت و آرامش داری و مهم تر از آن ارزش داری،مقام و جایگاهی داری.زندانی که چارچوب آن آغوش پدر و گرمای آن مهر مادر است.این زندان باعث شده است که پدر و مادرم سختی بکشند ،به خاطر من!خیلی از تصمیمات را نگیرند،فقط به خاطر  من!چه خوب است که این هارا میدانم و چه حیف که تازه در این سن زیاد به این دانسته ها دست یافته ام.در سنی که آرزویم،یکبار دیگر دیدن پدر و مادرم است. حتی به دیدن مادرم با مو های سفید و پدرم با صورتی پیر و شکسته هم رضایت میدهم اما،فقط یکبار دیگر آنهارا ببینم.یکبار دیگر بر این تن خسته ام آغوش امن پدر را تجربه کنم،آرامش را میان این همه هیاهو با بوییدن مادرم احساس کنم.یکبار دیگر وارد زندان گرم و نرمم یا همان خانواده بشوم.ولی نه دیگر دیر است.اکنون تنها جای گرم و نرمی که میتونم وارد آن بشوم زیر خاک است.زیره خاکی که اکنون مادر من ، پدر من ، همسر من و یک روزی هم خود من خواهد شد...میتوانم احساسش کنم،گرد پیری ای که قبلا بر روی پدرم نشسته بود اکنون،بر روی من نشسته است و دارد جان را از تن من می برد.چند روز پیش همانند دفعات قبل برایت نامه ای نوشتم،نامه ای را که نمیدانم حتی آن را خوانده ای و یا خیر.در آن نامه برایت خیلی خوش بینانه نوشته بودم که: حال من خوب است،اگر خدا بخواهد و من نیز لایق باشم،قرار است که به تو (پسرم) نزدیک بشوم.نزدیک تر از قبل،دقیقا زیر پاهایت.درست مثل قبل که بر روی شانه هایم می نشاندمت و بلندت می کردم تا بتوانی جایگاهی بالاتر از آنچه که هستی را ببینی و به آن دست بیابی،با دستانم زیر پاهایت را می گرفتم تا با اطمینان از جای پاهایت بالاتر بروی،حتی بالاتر از قد و توان محدود من.اکنون هم قرار است که همینطور بشود،میخواهم تبدیل به خاک زیر پایت بشوم تا همچنان پس از گذشت چند سال باز هم بتوانی بالاتر از جایگاهی که هستی قرار بگیری،با تکیه بر من و اطمینان از جای پا و خاک زیر پاهایت،درست همانند کاری که پدر و مادر خودم حتی با گذشت چندین سال همیشه برای من انجام داده اند و انجام می دهند.با اینکه میدانم خیلی دیر شده است اما ، من هنوز هم دم پنجره چشم انتظار شخصی که آشنا باشد هستم.خانه ی سالمندان،جعبه ی پستی کنارش دارد که پر است از نامه های سالمندانی امثال من که، برای بچه هایشان همانند پیغام های قبلی من نوشته اند: حال ما خوب است.برای یک پدر و مادر همیشه مهم است که حال بچیشان خوب باشد ولی آیا بعد از این همه سال برای شماها هم حال ما مهم هست ؟شاید اگر اصلا در نامه هایمان چیزی از حالمان ننویسیم،باز هم برای کسی مهم نباشد.بنابراین این بار در پایان این نوشته ام که آخرین نامه ای است که میخواهم برایت بنویسم،به تو میگویم که : در خانه ی سالمندان،حال همه ی ما خوب است،ولی تو باور نکن...این دقیقا آخر بزرگ شدن است!این درست آخر بزرگ شدنه!پایاننویسنده:Huro!</description>
                <category>HuRo</category>
                <author>HuRo</author>
                <pubDate>Thu, 11 Sep 2025 19:42:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معنای عشق(Love’s Meaning)</title>
                <link>https://virgool.io/@HuRo/%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%B4%D9%82love%E2%80%99s-meaning-j1rndgmn2xct</link>
                <description>من ، بارها از خود درباره ی عمق عشق و حال و هوای عاشق پرسیده ام ولی ، جوابی نیافتم.اکنون نیز همچنان دقیق نمی دانم ، این عشق چیست که بودنش عاشق را سرمست و نبودنش ، آدم را دیوانه میکند.فقط می دانم که عجیب ترین رفتار ها از انسان ، زمانی سر میزند که عاشق می شود.پس از تزریق عشق به بدن ، قلب تند میزند و مغز تند میرود.آدمیزاد ناگهان خواهان همه چیز می شود ، مهم تر از همه ، خواهان معشوقش.معشوقی که با هر قدمِ عاشق ، یک قدم دور تر می شود.چرخه ی دویدن و نرسیدن در زندگی ، پس از عاشق شدن شدید تر می شود.مجنون همانند تشنه ای در بیابان و لیلی اش درست به مانند سرابی خیالی ، دست نیافتنی می شود.سرابی که تنها توهمی زیبا ایجاد میکند و فقط هنگامی واقعی می شود و به حقیقت می پیوندد که عاشق ، به خاطر عشقش کل بیابان پهناور را طی کند.اگر عاشق باشی میتوانی طلوع خورشید خوشبختی را بر زندگی خویش با چشمان خود ببینی.هر آنچه را که بخواهی،در عشق می یابی...بنظر من ، عشق یعنی لمس نرمیه طبیعت انسان و انسانیت ، عشق یعنی بوی تن یار و آهنگِ صدا و طعم دلنشین زندگی و لب او.یعنی تنفس در هوایی که او در آن نفس می کشد و غرق شدن در خاکی که او نیز در آن به خوابی عمیق فرو می رود.در ذهنم مدام این سوال پرسیده می شود که آدم و هوا کی بودند که همچنان به تقلید از نوای عشقشان ، بلبل ها و گنجشک ها هر روز در طبیعتی خشک و خالی از هرگونه عشق ، آواز عاشقی سر می دهند.آنها چه رابطه ای میان خود داشتند که توانستند انسان های خاکی را اینگونه سرشار از جنون عشق بکنند.عشق میتواند تنها دلیل منطقی برای دیوانگیه یک شخص مجنون باشد.عشق تنها دلیل وجود موفقیت در میان فرزندان آدم و هوا است.تنها دلیل اثبات شده ی آدمیته ما انسان ها می باشد.اگر میخواهی ، میتوانی در خواب و خیال های آرام بخش ات فرو بروی ، ولی هرگز آرامشی را که در هیاهوی عشق نهفته است را در حالاتی دیگر ، نمی توانی بیابی. اگر میخواهی که به یکباره مصیبت ها و ناهمواری های مسیرت برایت شیرین و قابل تحمل بشوند ، برو و عاشق بشو ، تجربه ی عشق برای هر انسانی حلال ، جایز و الزامی است. اگر میخواهی انسانیت را پیدا کنی ، در خود جستوجو نکن ، در درون کسی که دوستش داری و عاشقش هستی دنبال چیزی که هستی بگرد.اگر به دنبال سرآغاز زندگی و زنده شدن هستی ، در ظاهر و باطن معشوقت کاوش کن.برای رهایی از پیچ و خم های زندگی به نقشه ی حک شده بر روی تن و بدن جاری از زندگیه ، لیلی ات بنگر.برای نفس کشیدن در اعماق اقیانوس زندگی ، اول در اعماق چشم های او غرق بشو.برای چشیدن طعم شیرین زندگی ، از بوسیدن غنچه ی قرمز رنگه صورتِ یار شروع کن.در سرمای زندگی اورا در آغوش بگیر و گرمایش را احساس کن.گروهی با خود میگویند که حس کردن تمام احساست به صورت هم زمان باهم،غیر ممکن است،آن گروه حتما تا به حال در زندگی خود عاشق نشده اند.خلاصه ، برای رسیدن به خودت ، ابتدا به عشقت برس که او ، همانند انعکاسی در آیینه، بازتاب خود تو است.مسیر زندگی ات را بخاطر او تغییر بده و دست آورد های زندگی ات را با او شریک بشو و تا آخر عمر گران بهای خود ، عاشقی کن که مهم تر از دستیابی به مقصد ، لذتی است که در مسیر رسیدن به آن مقصد همراه با یاریه یارت میبری.تمامی فیلسوفان و خدایان را کنار هم جمع کن و از آنان بپرس که چه چیزی لذت بخش تر از عشق می باشد؟ چه مرحمی ، کار ساز تر از عشق برای زخم های روحی و روانی آدمی وجود دارد؟به جز رطوبت عشق ، چه چیزی میتواند تب آدمیزاد را پایین بیاورد و اورا سر زنده کند؟در این دنیا به هرچیزی ، متضاد آن چیز معنا می دهد ، اما در رابطه با انسان و در زمینه ی انسانیت ، تنها عشقه به معشوق است که به انسان عاشق ، معنا می دهد و این کاملا مرتبط با عاشق می باشد و با او در تضاد نیست. در این دنیا برای هر چیزی استثنایی وجود دارد ، اما در رابطه با عشق ، هیچ استثنایی در کار نیست.هر مجنونی پس از مدتی تحمل دیوانگی عشق ، میتواند به ژرفای زندگی برسد و در آخر ، هدف زندگی و معشوقش را لمس کند.در انتها ، پیامی را از کسی که پیامبر نیست به یادگار به گوش جان بسپار:ای انسان ، عاشقی کن ، به راستی که برای تو راهی جز عاشقی ، برای باور و تحمل این زندگی سرتاسر خیال و توهم نیست . آنگاه که می فهمی ، دیگر دیر شده است و تو حسرت عاشق نبودن را خواهی خورد و همواره تقاضای تجربه کردن عشق را از خدا خواهی کرد،غافل از اینکه عشق چیزی نیست که به تو بدهند ، چیزی است که خودت باید بدست بیاوری ، تجربه عشق میتوانست تنها و مهم ترین دست آورد زندگی ات باشد ، اگر آن موقع که همچنان خونی در رگ هایت جاری بود می دانستی...پایاننویسنده:HuRo.</description>
                <category>HuRo</category>
                <author>HuRo</author>
                <pubDate>Fri, 05 Sep 2025 23:22:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنهایی(Loneliness)</title>
                <link>https://virgool.io/@HuRo/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8Cloneliness-zo5yiqwssb36</link>
                <description>شروع میکنم از پایان ماجرایی که اخیرا پشت سر گذاشتم.همیشه پایان ها برای من ، حکم سرآغاز را داشتند.سرآغاز چیزی جدید ، حسی عجیب و حالی غریب همراه با وضعی وخیم.در زندگی ام مسیر هایی را پشت سر گذاشتم که اکنون همچنان جلوی چشمانم هستند.لحظاتی را به یاد میاورم که خوشحال بودم.لحظاتی با ارزش ، ثانیه هایی خالص ، که سپری می شدند و من میتوانستم تک تکشان را با پوست و استخوان حس کنم.هم درد با ماه هستیم ، چون او نیز همانند ما تنهاست...قبلا برای خود نقاطی امن را داشتم ، جاهایی که میتوانستم با آرامش به سرگذشتم فکر کنم.به هر آنچه که رخ داده، به هرچی که ممکنه الان اتفاق بیوفته و تمامی رویداد هایی که در آینده ممکنه باهاشون مواجه بشوم.هرچند که هیچوقت هیچ چیز درست پیش نمیرفت،گاهی برخلاف پیش بینیه خوش بینانه ای که نسبت به آینده ام داشتم ، یک گوشه می نشستم و فقط اشک میریختم.همینطور رفته رفته ، افسردگیم به جایی رسید که به جز گذشته ام هیچی را نداشتم.نه آینده ای و نه اکنونی.     گم شده بودم ، منزوی در گوشه ای تاریک ، همراه با کلی شک و تردید ، تنها بودم.همیشه برایم سوال بود که ، چرا همواره واژه ی تنهایی با تاریکی میادش.تا اینکه خودم فهمیدم و به جواب سوالم رسیدم.جواب سوالم را در وقت هایی یافتم که در تاریکی ، کسی جز خودم کنارم نبود.در زمانی یافتم که تنها و دور از همه ، خیره به غروب خورشید زندگی ام شده بودم و در آخر تنها من مانده بودم و شبی سیاه که انگار خیال روشن شدن را در سر نداشت.فهمیدم اول تاریکی و تنهایی و بعد انزوا و آخرش هم افسردگیه که از راه میرسه.ولی وقتی متوجه ی این ترتیب شدم که به مرحله ی آخرش رسیده بودم.انگار راه برگشتی وجود نداشت ، در این شب تیره و تار ،قرار نبود که خورشیدی طلوع بکند.باید واقعیت را میپذیرفتم.باید خودم را به همنشینی با ستارگان و اندک نوره مهتابی که از ماه ناقص به من میتابید ، عادت میدادم.باید انسان هارا فراموش میکردم.پس این آدم های خودنما آن روز ها کجا بودند؟چرا هرکس برای خود در گوشه ای ، تنهایی به تماشای ستارگان می نشست؟چرا هیچکس دست دیگری را نمی گرفت؟چرا هیچکس ، کسی را دعوت به همنشینی در آن شب خاطره انگیز نمیکرد؟اوایل فکر میکردم که فقط من تنهام،فقط من افسردم.اما وقتی دست از تماشای این آسمان فریبنده کشیدم و به حوالی خود نگاه کردم ، متوجه شدم که متاسفانه و یا خوشبختانه در این وضعیت من تنها نیستم.شاید آنجا ، تنها جایی بود که من تنها نبودم.جالبه ، در عمق تنهاییم دیگران را یافتم و پس از آن دیگر احساس تنهایی نکردم.همچنان کسی کنارم نبود و نیست ، اما هم درد با من ، تو این جهان و این شب بی پایان ، کم نیست.همین هم برای رهایی از تنهایی برایم کافی بوده و هست.درواقع تنها راه رهایی از تنهایی برای ما تنها ها ، این است که به یکدیگر بپیوندیم و باهم ، تنهایی را به کل فراموش کنیم.اکنون میدانم که کسانی مثل من و تو وجود دارند که هرشب ، زندگیشان را صرف تنهایی به تماشای ستارگان نشستن و اندیشیدن به سرگذشت خود میکنند.کسانی که مثل ما ، متوجه ی تنهایی و تاریکی و ارتباط بین این دو شده اند.کسانی که دچار انزوا و گوشه گیری هستند و جرعت روبه رو شدن با سایر انسان هارا ندارند.کسانی که افسرده اند ، آنقدر افسرده که به کل ، امیدشان را به روشناییه فردا از دست داده اند.در آخر ، ستاره ها زیبا هستند ، نور اندک ماه دلپذیر و کافی است اما ، به شرطی که در زیر این آسمان پهناور ، تو در گوشه ای همراه با درد ها و احساسات سرکوب شده ات تنها نباشی...پایاننویسنده:HuRo.</description>
                <category>HuRo</category>
                <author>HuRo</author>
                <pubDate>Thu, 04 Sep 2025 19:39:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما کی هستیم؟(Who are we)</title>
                <link>https://virgool.io/@HuRo/%D9%85%D8%A7-%DA%A9%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85who-are-we-ptpplugtzeyo</link>
                <description>سوالی که ذهن من را اخیرا خیلی درگیر کرده است.انسان اشرف مخلوقات ؟انسان قوی ترین موجود ساخته شده توسط خدا؟انسان موجودی با قدرت اراده و تصمیم گیری ؟نه ، منظورم از اینکه کی هستیم این ها نیستند.منظور من این هستش که جایگاه ما در مقابل خودمان چیست؟ما واقعا کی هستیم؟ سوالی که پاسخش میتواند ، پاسخی برای اکثریت درگیری های فکریه ما باشد...ما کی هستیم ؟کسانی هستیم که بین خوب و بد ، حتی با شفاف بودن خوبی ،باز هم بدی را انتخاب میکنیم و این کار را آنقدر تکرار میکنیم تا دیگر مسیر بدی ،باقی نماند که ما آن را نرفته باشیم ،زیرا همیشه برای ما بدی شیرین تر و خوشایند تر از خوبی به نظر رسیده، حداقل در ظاهر ،اینطور بوده است.ما کسانی هستیم که بدی هارا تجربه میکنیم تا به خوبی برسیم و معمولا بعد از هر خوبی دوباره به تجربه ی یک بدیه دیگر میرسیم و این چرخه آنقدر ادامه میابد تا آنکه عمر ما کفاف تجربه ی جدیدی را ندهد.ما کی هستیم ؟کسانی که اطرافمان پر است از آدم های عاقل اما ، باز هم به حرف تعداد کمی از افراد نادانی که به صورت اتفاقی دورمان هستند گوش میکنیم. ما موجوداتی هستیم که قدرت تخیل و خیال پردازی داریم،تخیلی بی نهایت و نامحدود ولی آن را صرف یک سری چیز های محدود میکنیم.ما آرزوهایمان را به بهانه ی اینکه لقمه ی گنده تر از دهانمان هستند ، جدی نمیگیریم و فراموش میکنیم .ما کسانی هستیم که به هم نوعان خودمان هم رحم نمیکنیم ، چه برسد به دیگر موجودات!گاهی برای نفع و سود خود ، خانواده و دوستانمان را به سادگی میفروشیم و با پولش برای خودمان خوشبختی ظاهری و موقتی را میخریم.ما کی هستیم ؟ما کسانی هستیم که به خاطر دوستان جدید که حتی برای مدت زیادی هم نمیشناسیمشان روبه روی خانواده یمان می ایستیم.رفیق هایمان را برای پر رنگ کردن دوستانمان،کم رنگ میکنیم.برای پیدا کردن دوستانی جدید ، دوستان قدیمیمان را نابود میکنیم،درصورتی که برای یافتن دوست جدید اصلا نیازی به پرداخت چنین بهایه سنگینی یعنی از دست دادن دوستی قدیمی نیست!زندگیمان را پر از لذت های زود گذر میکنیم ، و بعدا گله میکنیم که چرا هیچ خوشی ای در زندگی ما برکت ندارد و نمی ماند.لبخند را از روی لب اطرافیانمان جدا میکنیم و روی لب خودمان می چسبانیم تا به ظاهر خودمان را خوشحال کنیم اما به چه قیمتی ؟به قیمت ناراحتی و نگرانی افراد مهمی که کنار ما هستند؟آخر مگر چیزی در این دنیا به جز خوشحال بودن افراد مهم زندگیمان ، میتواند مارا به خوشحالی حقیقی برساند؟ما کی هستیم ؟ما کسانی هستیم که بچه هایمان را قربانی خواسته های خویش میکنیم.خودمان بچگی های سختی را تجربه کرده‌ایم اما ، به جای اینکه آز آنها درس بگیریم ، بدتر آنهارا تبدیل به عقده برای خود میکنیم و سر بچه هایمان پیاده میکنیم ، فرصت داشتن زندگی ای بهتر را از بچه هایمان می گیریم ، همانطور که والدین ما هنگامی که بچه بودیم از ما دریغ کردند و این موضوع همینطور ادامه پیدا میکند به امید اینکه شاید نسل های بعدی ما به این درک و شعور برسند که دلیل نمی شود اگر خودشان زندگی سختی داشته اند آن زندگی را بچه هایشان نیز باید داشته باشند.ما کی هستیم ؟ما کسانی هستیم که همچنان از روزگار ، نتیجه ی تلاش هایمان را طلب داریم.گاهی آنقدر از تلاش کردن و نرسیدن به اهداف قبلیمان طلبکار میشویم که دست از تلاش کردن برای اهداف جدیدمان بر میداریم و آن موقع است که دیگر حق نداریم طلبی برای نرسیدن به اهداف جدیدمان داشته باشیم زیرا برای آنها تلاشی نکرده ایم.    ما کسانی هستیم که در راه رسیدن به هدف هایمان آنقدر زمین خورده ایم که موقع تلاش برای رسیدن به هدفی جدید از ترس دوباره زمین خوردن ، سرمان را پایین میگیریم و فقط زیر پایمان را میبینیم ، درصورتی که اولین قدم برای موفقیت این است که  سرمان را بالا بگیریم و به افق های دور بنگریم.این را همه ی ما میدانیم ولی جرعت امتحان کردنش را نداریم!ما کی هستیم ؟ما کسانی هستیم که تو حرف زدن خیلی قوی و تو عمل کردن خیلی ضعیف هستیم به طوری که شاید اگر جای عمل کردن و حرف زدن باهم عوض می شد الان همه ی ما آدم هایی بهتر و موفق تری می بودیم.با حرف زدن ، فرصت عمل کردن را از خودمان میگیریم و تلف میکنیم. توقع هارا بالا می بریم و موقع عمل کردن خراب میکنیم.ما با خود اینطور می اندیشیم که هر بدبختی و دشواری ای یک پایانی دارد و روزی تمام می شود اما ، در واقع سختی اصلی زندگی برای ما ، درست از زمانی آغاز می شود که فکر میکنیم دیگر سختی هایمان تمام شده و وقت استراحت است.(زندگی ما یک جنگه)و در جنگ استراحتی وجود ندارد ، عدالتی وجود ندارد ، ،نا امید شدنی وجود ندارد ، میانه ای وجود ندارد ، یک شروع است و یک پایان ، در جنگ شروع مساوی با پایان است یعنی وقتی داستانی را شروع میکنی باید تا تهش را بنویسی مخصوصا اگر آن داستان ، داستان زندگی خودت که پر از پستی و بلندی است باشد، بنابراین وقتی دست بر روی زانو هایت به قصد بلند شدن میگزاری ، وقتی شمشیری را در دستت برای مقابله با دشمنت میگیری و یا وقتی که قلمت را به نیت نوشتن متنی که بتواند دیدگاه گروهی هرچند اندک را تغییر بدهد بر میداری ، باید تا تهش بروی از شروع ،مستقیم تا پایان. اینکه یک تنه تا آخرش بروی راحت تر از این است که بخواهی اواسطش صبر کنی و وایسی ، چون اینجوری به افکار منفی اجازه میدهی که دورَت کنند و دونه به دونه در جنگی نا برابر ، امید هایت را از بین ببرند.دانستن تمامی این چیز هایی که در این نوشته تا به اینجا بیان کرده ام اگر به مرحله ی عمل برسند خوب است اما حیف ، که ما کسانی هستیم که به اکثر دانسته هایمان عمل نمیکنیم و صرفا از وجود آنها آگاهی داریم و میدانیمشان،همین!ما کی هستیم ؟ما انسان ها کسانی هستیم ، که میخواهیم کسانی باشیم که هیچوقت نبوده ایم و نیستیم.بهتر بگویم که ما ،موجوداتی با ظاهری کامل، اما درونی ناقص و در به در دنبال راهی برای کامل شدن هستیم. ما معمولا یا دنبال راهی می گردیم که خودمان را کامل کنیم و یا دنبال آدمی میگردیم که با آن کامل بنظر برسیم.دنبال این هستیم که بی نقص بشویم اما هنوز به این درک نرسیده ایم که هیچ چیزه بی نقصی در این دنیا وجود ندارد ، برای هرچیز یا یک نقص وجود دارد یا به وجود می آید ، پس شاید بهتر باشد که فقط به دنبال کم نقص بودن باشیم تا بی نقص بودن.ما انسان ها همواره میخواهیم کسی باشیم که نیستیم...نه؟در نهایت همچنان این سوال در ذهن من رفع نشده است و باقی مانده که ما ، واقعا کی هستیم ؟فکر میکنم که این سوال در ذهن هر کدام از ماها ، بی شمار جواب هایی متفاوت میتواند داشته باشد!زیرا هر کدام از ما در وجودیت خود ، نقصی متفاوت را می بینیم.نقص هایی که هرکدام میتوانند پاسخی برای این سوال کلیشه ای من باشند.پایاننویسنده:HuRo.</description>
                <category>HuRo</category>
                <author>HuRo</author>
                <pubDate>Fri, 29 Aug 2025 16:11:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی پس از زندگی(Life beyond life)</title>
                <link>https://virgool.io/@HuRo/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8Clife-beyond-life-tabank0djkeu</link>
                <description>زندگی:انگیزه داشتن برای چیزی که مشخص نیست، فردایی روشن در دل تاریکی و خوابی عمیق در حین بیداری.امید به مسیری که ناهموار است و چشم به انتظار معشوقی ، که نمی رسد.رویا هایی در هم و نا مربوط که همگی بی معنی هستند. ناشنوایی که درحال گوش دادن به آهنگ دلگرم کننده ی طبیعت است و نابینایی که به تماشای گذر عمر خود نشسته.بادی که می وزد در دل اتاقی که در و پنجره های آن بسته هستند.لبخندی که بر روی صورت شخصی غمگین نقش می بندد.ناتوانی که دست هم نوعان خود را میگیرد.عاشقی که در عمق تنهاییه خود عاشقانه ، عاشقی می کند.خسته ای که همچنان بدون توقف ، می دود.نویسنده ای که قلم در دست نمی گیرد و سخنگویی که دیگر سخنی برای گفتن ندارد و آرام خاموش میشود.کودکی که به دنبال بزرگ شدن است و بزرگی که حسرت کودکی اش را میخورد.پدری که اشک میریزد و مادری که خشمگین است.کلمات و جملاتی که عکس همدیگر هستند ولی به خوبی کنار هم چفت میشوند.زندگی ای که پر از بلندی و پستی است اما ، در مواقعی هموار می شود.جریان رودی که زندگی به آن تشبیه شده است،گاه به گاه به آبشاری ختم می شود و پس از سقوط ، دوباره جاری می شود.پیچ و خم گیاهانی که از پای درختان پیر و پوسیده بالا می روند تا تشنگی خود را از نور خورشید رفع کنند.نورِ روشنی بخش خورشید بر پوست مرده ی جنگل پس از زمستانی سخت.قطرات آبی که امیدوارانه بر پیکر زمینی خشک و نا امید فرود می آیند.حیواناتی که تشنه ی آب هستند و انسان هایی که تشنه ی جلب توجه اند.آدم هایی که خود را گول میزنند تا ناکام از چشیدن طعم شادی و خوشبختی از این زندگیه فلاکت بار نروند.اشخاصی که کتاب زندگی خود را دو دستی ، محکم چسبیده اند که خودشان نویسنده ی آینده ی از پیش تعیین شده ی خود باشند و فرد و یا نیروی دیگری بر روی آن چیزی ننویسد و آینده ی آنهارا تغییر ندهد ، غافل از اینکه همین الان هم در حال زندگی کردن آنچه که نوشته شده است و نوشته می شود هستند.به دنبال فرار از مرگ با ساختن رویا و تلاش برای دستیابی به آن.در تلاش برای یافتن هدف ، که از روند بی فایده بودن زندگی خویش کمی دور شوند.درحال چرخیدن برخلاف چرخه ی طبیعی ، به امید شکستن این طلسمه تکراری و قدیمی.چین و چروک های روی پوست هایشان که نمایانگر این است که ساعت شنی عمر آنها رو به اتمام است و همچنان آنها که در تلاش برای ساختن قبوری هستند که بتوانند پس از مرگ نیز اموال خود را در کنارشان داشته باشند.مرگی که از آن ترسی ندارند زیرا درکی ازش ندارند.بی باک می میرند و ناآگاه وارد مرحله ی بعدی می شوند.مرحله ای که به روز حساب رسی و سپس بهشت یا جهنم معروف است.زندگی با همه ی پستی و بلندی هایش همچنان هم زیباست...پس از زندگی:در آنجا انگیزه ای وجود ندارد، فردایی نیست و مرزی بین خواب و بیداری تعریف نشده است.مسیر ها همگی یکسان اند ، نیرو و توان اشخاص یکسان است ، درنتیجه ی آن امید داشتن دیگر بی معنی می شود.عاشق ، آنقدر درگیر خود می شود که دیگر منتظر معشوق خود نیست.رویا هایشان تازه معنا پیدا میکنند و بخاطر آنها تنبیه و یا تشویق می شوند.ناشنوا ، صدای اعضای بدنش را در حالی که حقیقت را بازگو میکنند می شنود. در آن لحظه صدای طبیعت نیز بلند خواهد بود بلند تر از هر زمان دیگری.نابینایان متحیر میشوند که دیگر گذر عمری برای تماشا وجود ندارد و تازه به کوریه واقعی می رسند.جریان باد توقف ناپذیر است.بادی که بد را از خوب جدا میکند و با خود به جایی دور و آتشین می برد.غمگینی که از ته دل می خندد و خوشحالی که اشک می ریزد ، به خاطر اعمال بدی که فقط بخاطر خوشحال شدن و شاد ماندن انجامشان داده است.ناتوانی که به پاداش کمک رسانی های خود می رسد و توانا می شود.عاشقی که دیگر مجبور و محکوم به تنها بودن نیست.خسته ای که بالاخره میتواند نفسی راحت بکشد و استراحت بکند و نتیجه ی دوندگی هایش را مشاهده کند.نویسنده ای که دربه در ، در آن آشوب به دنبال قلم و کاغذ برای نوشتن آنچه را که دارد می بیند می گردد و سخنگویی که کلی موضوع برای حرف زدن پیدا میکند و به عبارتی زبانش تازه باز می شود.کودکی که میتواند بزرگی را تجربه کند و بزرگی که دوباره میتواند طعم خوش کودکی رابچشد.پدری که دیگر دلیلی برای نگرانی و مادری که عاملی برای عصبانی شدن نمی یابد.کلمات و جملاتی که همگی به یکباره بی معنی و نامربوط می شوند ، حتی نامربوط تر از قبلشان.زندگی تکراری ای که دیگر به انتها رسیده است و خط پایانی که بالاخره میتوان آن را با چشم دید.جریان روده زندگی در هوا معلق می شود و دیگر هرگز از آبشاری سقوط نمی کند.گیاهانی که نیازی برای رفع تشنگی خود ندارند و دیگر از بزرگان پوسیده ی خود بالا نمی روند.جنگلی که چهار فصل را همزمان باهم دارد و دیگر چشم به انتظار نورِ گرما بخش خورشید نیست.بیابان هایی که با خشکی خود کنار آمده و آن را پذیرفته اند.حیواناتی که همگی سیراب اند و انسان هایی که جلب توجه را ناگهان برای خودشان بی فایده می بینند.پس از زندگی ، همه چیز تغییر میکند، آنها تغییر میکنند ، طبیعت تغییر میکند و حتی جریان متغیر زندگی نیز دچار تحول می شود.در آنجا معنای هرچیز برایشان نسبت به دیدگاه آنها به آن چیز، متغیر و متفاوت است.در (پس از زندگی)هیچ چیزی یک معنای واحد و ثابت برای همه ندارد و همه نسبت به هرچیزی که وجود دارد، دیدی متفاوت خواهند داشت.معنای واقعی زندگی را میتوان با توجه به دیدگاه خودمان از زندگی در (پس از زندگی) بیابیم و با جریان آن ، هم سو شویم و دیگر مجبور به گذراندان اوقات خود در این چرخه ها و طلسم های قدیمی و تکراری نباشیم.در پس از زندگی نیز زیبایی هایی وجود دارند که چون فعلا درکی از آنها نداریم بنظرمان ترسناک می آیند...روزی می رسد که ما روند شخصی و مورد علاقه ی خودمان را در (آنجا) زندگی خواهیم کرد.روزی که همه چیز به یکباره برای ما معنای پیشین خود را از دست میدهند و معنایی تازه بدست می آورند.پایاننویسنده:HuRo.</description>
                <category>HuRo</category>
                <author>HuRo</author>
                <pubDate>Sun, 24 Aug 2025 16:59:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرامش مرگ(Death’s peace)</title>
                <link>https://virgool.io/@HuRo/%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-%D9%85%D8%B1%DA%AFdeath%E2%80%99s-peace-g1q8qyeucqun</link>
                <description>بنظر من در تنهایی لذتی است که با هیچ شریکی نمیتوان به آن رسید.شب بیداری های پی در پی ، به امید مواجهه با رویا هایم در بیداریمن اکنون هوشیارم ؟ برای چه چیز هیجان انگیزی چشمان من باز است؟برای چی میشنوم؟چرا باید بدانم و بفهمم؟چرا اکثر اوقات بیداری بر خواب قالب است؟اگر کل مدت را در توهم و خواب و خیال سر کنیم چه می شود؟یعنی دیگر از تماشای این جهان غریب منع می شویم؟نمیدانم چرا همیشه واژه ی تنهایی همراه با تاریکی و سیاهی پدیدار می شود...دوست دارم تا از گوش ها و چشمانم بهترین استفاده را بکنم اما ، در تنهایی و تاریکی چیزی برای مشاهده و شنیدن وجود ندارد.در خواب چطور؟آیادر خواب و رویا هم میتوان تنها ماند؟اگر روزی چشم ها و گوش هایم را در عمق توهم و رویا ببندم چه می شود؟من میخواهم که همیشه خواب باشم و هیچ رویایی را در خواب هایم نبینم.فقط تصویری سیاه و خاموش برای مدتی طولانی ،آیا چنین چیزی امکان پذیر است؟آیا اینها تعاریف مرگ هستند؟آیا تنها راه رسیدن به چنین تنهایی ای مرگ است؟آیا مرگ هم نوعی رویا و توهمه؟اگر روزی آرزوی مرگ را داشته باشم ، زندگی برایم بی معنی و مرگ برایم معنا دار خواهد شد؟اصلا دلیل بی معنی بودن مرگ ، معنا دار بودن زندگی است؟بنظرم همینطور می باشد.تا وقتی که زندگی برایمان معنا دارد ، زندگی میکنیم و تا وقتی که زندگی میکنیم نخواهیم مرد.پس درست است ، مرگ تا هنگامی که چشمان ما به روی زندگیمان باز است معنایی نخواهد داشت.اما در خواب و توهم چطور؟در چنین حالی دیگر دیدگان ما به روی زندگی باز نیست و گوش هایمان نوای زندگی را نمی شنوند.یعنی ما در خواب ، می میریم؟برای همین هم هست که خواب هایمان معنی ای برایمان ندارند ؟چون مرگ را درک نکرده ایم.یعنی رویاهای خیالی و خوش ،  ترسناک و غم انگیز ما همگی بخشی از مردن هستند.پس چرا مرگ ما هربار به شکل رویا و خوابی متفاوت ظاهر می شود؟این همه تفاوت در مردن طبیعی است؟آیا مرگ پایان زندگی است و یا بخشی از آن؟اگر ما نصف روز را بخوابیم ، یعنی دیگر بیدار نخواهیم بود و هوشیار نیستیم ، حداقل تا وقتی که در حال خواب دیدن و توهم باشیم ، زندگی را حس نخواهیم کرد ، در نتیجه در آن نصف روز ما زندگی نمیکنیم ، بنظرم در واقع مرگ را تماشا میکنیم.دوازده ساعت می میریم و سپس دوباره از جای خود بر میخیزیم و با چرخه ی زندگی سر میکنیم.حالا چرا مرگ اینقدر سریع است؟چرا گاهی پس از بیدار شدن مردنمان را یادمان نمی آید؟چرا برخی از خیالات ما در هنگام خواب پیامی آموزنده را به همراه خود دارند؟آیا امکانش است که لحظه ای مردن ، تاثیری طولانی و عمیق بر زندگی ما بگذارد؟همچنان هم در گوشه ای تنها و خسته نشسته اماز زندگی خسته شده ام ،اکنون میخواهم که کمی به تماشای مرگ بنشینم.اگر برای دیدن زندگی باید چشمانم باز باشند ، پس برای مشاهده ی مرگ باید چشمانم را ببندم.اما گوش هایم همچنان صدای جریان رود زندگی را می شنوند ، بنابراین باید از هوشیاری خود بکاهم تا بتوانم کامل ، برای مدتی به آغوش مرگ بروم.چرا اینقدر مرز میان خواب و مرگ نازک است؟یعنی واقعا خوابیدن شکلی از مردن است؟مردن میتواند گاهی دلهره آور ، گاهی شیرین و گاهی سر شار از غم و احساس افسردگی باشد.اما یک چیز ثابت دارد و آن این است که همیشه میتواند تاثیر مستقیمی بر روی زندگی ما بگذارد.میتواند روز مارا خراب کند و یا بسازد.میتواند به ما انرژی بدهد و یا از ما انرژی بگیرد.همه ی اینها فقط به خیال و رویایی که در خواب می بینیم بستگی دارد.کم کم راه ورود امواج صوت به گوش هایم مسدود می شود ، حال میتوانم مرگ خود را برای مدتی هرچند کوتاه زندگی کنم.در ژرفای مرگ آرامشی است که هیچگاه آن را در بیداری نمیتوانید تجربه کنید.آرامشی که متاسفانه دائمی نیست ، نه حداقل تا وقتی که همچنان بعد از هر بار مردن دوباره زنده می شویم.آرامشی که برای تحمل مجدد زندگی ، ضروری است و بدون آن ما دچار سکون در چرخه ی زندگی خواهیم شد و در اعماق زندگی و زنده بودن ، زندگی نکردن را تجربه خواهیم کرد و این تجربه اسمش مرگ نخواهد بود، چون آرامشی در آن وجود ندارد.پس همین است معنای آرامش . مردن حتی برای دقایقی ، به معنای نبود اضطراب میتواند باشد.از این پس ، من معنای آرامش را مردن می دانم ، اما همچنان اکثر اوقات آن را نمیتوانم تجربه کنم ، زیرا خوشبختانه و یا متاسفانه ، همچنان زندگی برایم معنا دارد و تا وقتی که اینطور باشد ، درکی از مرگ حقیقی و آرامشی که همراه خود دارد نخواهم داشت. هرچند که اکنون شدیدا به آن آرامش احتیاج دارم.در پایان، من آرامش زندگی را در( لحظه ای مردن) یافتم...پایاننویسنده:HuRo...</description>
                <category>HuRo</category>
                <author>HuRo</author>
                <pubDate>Fri, 22 Aug 2025 00:08:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراموشی(Oblivion)</title>
                <link>https://virgool.io/@HuRo/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8Coblivion-uqfwyaklz2l9</link>
                <description>بخش اول:فراموشینشسته بر صندلی ای چوبی ، چشم انتظار گذشته ی خود هستم.از فکر کردن به آینده و زندگی کردن در حال ، بیزارم . اکنون فقط گذشته ام را میخواهم ، فقط گذشته...نگاهم به در دوخته شده ، یعنی می آید؟الان خیلی به خود قدیم ام نیاز دارم،به امیدی که داشتم ، به انگیزه ای که مثل خون در رگ هایم جاری بود ، به هدفی که مثل راهنما همیشه جلوی چشمانم بود.چی شد که گذشته گذشت؟اصلا چگونه گذشت؟خوب بود یا بد؟زمانی دلیل زنده بودنم کنجکاوی ام نسبت به اینکه در آینده چی میشوم بود ، ولی اکنون که فهمیدم ، دلم میخواهد که یکبار برای همیشه چشمانم را بر روی جهان کنونی ببندم،چون از منتظر بودن خسته شدم. تا الان چشم به انتظار آینده ، اکنون هم که منتظر گذشته ام هستم.منه کوچک خیلی بزرگتر از منه کنونی ام بود.باورهایش ، افکارش ، دیدگاهش و...همه جوره موفق تر و امیدوار کننده تر بود.کجای مسیر آینده را اشتباه رفتم که به این بن بست رسیدم؟البته همچنان در های زیادی مقابلم هستند ، اما من جرعت باز کردن هیچکدامشان را دیگر ندارم.فقط منتظرم که تو بیایی و با خاطراتی که مدفون شده اند مرا دریابی .منی که قد بلند ترم ، قوی ترم ، بزرگترم ولی از درون برخلاف قبل پوچ ، تهی و پوسیده شده ام.دست به دامن گذشته هستم تا به آینده برسم و از طرفی ، کاملا از زمان حال غافل شدم.الانم را صرف خواهش برای بازگشت گذشته و نجات آینده ام میکنم.چراهیچوقت ارزش زمان حال به چشم هیچکس ، هیچوقت نیامده و نمیاید؟در های زیادی ، با آینده هایی نامشخص روبه روی من هستند اما ، جرعت باز کردن و ورود به هیچکدامشان را ندارم...بخش دوم:یادآوریاز روی صندلی چوبی بلند میشوم و پیکر خسته ام را به سمت آیینه ی حقیقت می برم._پس بالاخره آمدی!_درست پشت سر من_محشر است!_چقدر در تو امید به زندگی وجود دارد!_چقدر وجودیت در تو هست!_تویی که حال ، گذشته ی من هستی ، منه کنونی را متحیر میکنی!به آنچه که بودم از صمیم قلب افتخار میکنم و همچنین از اعماق وجودم بابت چیزی که اکنون هستم شرمسارم._اینگونه نگاهم نکن_اینگونه که تو روشن و من تیره ام.تو شاد و من غمگینم._از تو خواهش میکنم که من را قضاوت نکنی._متاسفم که خرابت کردم، متاسفم که به آنچه آرزویش را داشتی ، جسم و روحت را نرساندم._ولی هنوز هم دیر نشده ، اگر کمکم کنی میتوانیم باهم خودمان را نجات بدهیم._از تو میخواهم که به من یادآوری کنی._روز های خوشم را ، شادی های کودکانه ام را ، رویاهایم را ، دوستان قدیم ام ، اسباب بازی ها ، پدر و مادر و خانواده ام را و هر آنچه که یادآوری آن برای ادامه ی راهم ضروری‌و‌حیاتی است._خواهش میکنم با من صحبت کن._از اینجا به بعد را میخواهم که تو باشی به جای من و من را به اتاق قدیمی ام ، همان جایی که عاشقانه کودکی میکردم برگردانی.همان جایی که آغوش پدر و مادر ام را هنوز داشتم.همان مکانی که در آن ، آینده ی نامشخص و نامعلوم خودم را تصور میکردم.دوست دارم که دوباره از نو عاشقی کنم ، دوباره دوست پیدا کنم ، دوباره با انرژی ای تازه شکست بخورم.کتاب بخوانم ، بازی کنم ، خیال پردازی کنم و نقاشی بکشم._خلاصه که از تو فرصتی دوباره میخواهم تا از نو شروع کنم._این بار خاطراتم را بنویسم و تصویر خودم را در کنار دوستان و خانواده ی شادم ، همراه با چهره ای خندان نقاشی کنم._این بار قول می دهم که به جای سیاه و سفید ، آینده ام را رنگی بکشم.آنقدر کتاب بخوانم ، آنقدر اطلاعات کسب کنم که بتوانم آینده جدیدم را بی نقص بنویسم.آنقدر بازی کنم تا عقده های کنونی ام خالی شوند.فریاد بزنم ، جیغ بزنم تا سکوت و بی زبانی زمان حالم را جبران کنم.حرکت کنم ، فقط بدوم و بدوم تا بیکران ها ، تا حرکت نکردن و درجا زدن های الانم را از یاد ببرم._جایت را با من عوض کن ، تو آینده را برایمان بساز و من را به گذشته برگردان تا از گذشته به تو انرژیه ادامه ی راه را بدهم._یا اصلا خودت این کار را برایم انجام بده._برگرد به همان جایی که بودی و با تمام وجودت بچگی کن._حتی به جای منم از زمان کنونی ات که گذشته ی من به حساب می آید لذت ببر._من هم خودم مسئولیت آینده یمان را گردن میگیرم و ادامه ی این مسیر بی انتها را ، مصمم تر و درست تر طی میکنم._این را به تو قول میدهم._میخواهم همانطور که به گذشته ام افتخار میکنم به آینده ام نیز بعدا افتخار کنم._برو و در کنار اسباب بازی ها و نقاشی هایت بنشین و تماشا کن که چگونه سربلند ات میکنم._مهم نیست کدام در را برای ورود انتخاب میکنم ، مهم این است که در نهایت با چه حال و وضعیتی آن را ادامه میدهم._میخواهم بار بعد که تورا فرا میخوانم و خاطرات گذشته ام را یادآوری میکنم ، من هم روشن باشم.درست مثل روشناییه کنونیه تو._سلام من را به خانواده ی شاد قدیم برسان و بگو که در آینده ، در حالی که مفتخر و سربلند هستم آنهارا با چهره ای خندان دوباره ملاقات خواهم کرد.من باعث نا امیدی او بودم،اما او همچنان من را امیدوار می کرد.در تمام‌این مدت او ساکت و ساکن در پشت سر من ایستاده بود و به حرف هایم گوش میکرد...بخش سوم:آیندهگذشته ام از آیینه ی حقیقت محو می شود و تنها من می مانم و زمان حال.وقت حرکت است!جسم سرشار از ذوق و شوق برای ادامه ی راه خویش را از جلوی آیینه به سمت در های مقابلم حرکت میدهم.از اول هم گویا قرار نبود که گذشته ام از یکی از درهای متعلق به آینده بیرون بیاید .در جایگاه اشتباه ، توقع بی جایی داشتم!اکنون با آگاهی از خاطرات قدیم ،با دلی دلیر و ذهنی آماده، کنار صندلی چوبی ایستاده ام و تصمیم دارم که وارد یکی از در های مقابلم بشوم، با امید اینکه این بار در هیچ ایستگاه ناامیدی که در آن تنها یک صندلی چوبی به همراه یک آیینه وجود دارد توقف نکنم.این بار خبری از شک و تردید و مسیر اشتباه نخواهد بود.من همیشه گذشته ام را پشت سرم،زمان حال را کنارم و آینده را مقابلم خواهم داشت و همین ها باعث و دلیل جاری بودن رود زندگی ام هستند.رودی که خشک نخواهد شد ، حداقل تا زمانی که نفسی در تنم وجود دارد و امیدی برای ادامه ی باقیه این راه و مسیر.من به قولم عمل خواهم کرد و بار دیگر با دلی شاد و لبی خندان ، دوباره گذشته ام را ملاقات خواهم کرد به زودی...پایاننویسنده:HuRo.</description>
                <category>HuRo</category>
                <author>HuRo</author>
                <pubDate>Thu, 21 Aug 2025 16:38:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پایان رفاقت(The friendship &#039;s end)</title>
                <link>https://virgool.io/@HuRo/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%82%D8%AAthe-friendship-s-end-wuvvuumrueor</link>
                <description>هرچیزی در این دنیا بهایی دارد ، رفاقت نیز از این قاعده مستثنا نیست!خجالت،رقابت،رفاقت،خساست،نجاستابتدا از نگاه کردن در چشم های یکدیگر خجالت میکشید.رفته رفته ، خجالت کنار میرود و وارد رقابت میشوید و حاصل آن رقابت معمولا رفاقت است.رفاقت با رقیب ، رفاقت با حریف ، رفاقت با دشمن؟ سپس خساست به میان می آید.خساست در مرام و معرفت،خساست در پول،خساست در وقت و همراهی،خساست در رفاقت و در آخر نجاست می ماند.نجاست در رفاقت با رفیقی که روزی پرده ی خجالت درمیان بود.نجاست با رفیقی که رقیب بود.نجاست و خساستی می مانند که بدترین ترکیب و مخرب ترین هستند.در این مرحله ، تو تقریبا از دست رفته ای! جسم‌ات از آن خود ، ولی روح و روانت جز دارایی های رفیقت به حساب می آید.اگر رفیق و رقیب تو هوشیار و باهوش باشد ، در این بین فقط تو نابود میشوی و در غیر این صورت ، در این زندان فلاکت و نابودی ، او نیز هم بند تو می شود.این است پایان رفاقت با کسی که از او زمانی خجالت میکشیدی.این است پایان رفاقت با کسی که با او رقابت داشتی.این است پایان رفاقت با کسی که خساست در درون او جوانه زده بود و تو نسبت بهش بی توجه بودی.این است پایان رفاقت با کسی که نجاست را میان خودش و تو ، ایجاد کرده بود.اکنون ، خجالت همانند گلی پژمرده از بین رفته است.رقابت بر سر این است که کی میتواند تا نهایت نجاست را در پیش بگیرد.رفاقت ظاهری و دشمنی واقعی و حقیقی هستش.خساست پر رنگ تر از قبل می شود.نجاست جایگاهش پایدار تر از قبل می شود و باز هم همان نابودی و ناکامی پدید می آید.تو به دنبال رفاقت با رقیبت بودی ، اما اکنون تنها رفاقت و نجاست با رقیبی نجس بدست آوردی.این ، دست آورد مثبتی نیست ، مگر اینکه برای تو تبدیل به یک تجربه بشود.دست آورد مثبتی نیست مگر اینکه از آن درس بگیری و دیگر تا عمر داری تکرارش نکنی!تو قصد خوبی داشتی ، نیتت خوب بود ، اما مجبور به اعمالی بد شدی،در واقع تا جایی او تورا مجبور کرد.جوری محبورت کرد که با میل و علاقه بدی کنی ! به بدی هایت در کنار او بخندی و شاد باشی و با شادی وارد گودال شوی ، با شادی و خوشحالی و درحالی که خنده بر روی صورتت نقش بسته است غرق شوی ، همچنین ارزش ها،باورها و عقایدت طبق میل و خواسته ی خودت تغییر کنند و حتی از بین بروند و تو همچنان ناآگاه،در رویای شیرین رفاقت با رقیبت باشی.معمولا هنگامی که از همچین رفاقتی خارج میشوی،با اینکه مطمئن هستی که کار درست را انجام داده ای ، اما باز هم آزار میبینی ،آزار میبینی بخاطر اینکه می بینی کسی که روزی به لطف خجالت در چشمان آن خیره نمی شدی ، حال با فرد دیگری میخندد و به نجاست مشغول می شود و این موضوع روحت را عذاب می دهد.از اینکه می بینی کسی که روزی در میدان نبرد با او رقابت داشتی ، الان در میدان نبردی دیگر با شخص دیگری است و رقابت میکند تورا آتش میزند و می سوزاند.از اینکه رفیقت هم اکنون تمام رفاقت ظاهری اش را برای غریبه ای میگذارد ، ناراحت میشوی.از اینکه با خنده با شخص سومی ،خساست میکند و اینکه اکنون شخص دیگری جای تورا برای آلوده شدن و بازیچه شدن گرفته است ، مضطرب و نگران می شوی ، اما همچنان هم معتقد هستی که عمل تو برای ترک رفاقت با همچین انسان مسمومی ، واجب و خوب بوده.تو توانستی تجربه ای خوب با نتایجی بد با او داشته باشی و همین هم با ارزش و کافی است.رفاقت با آدمی ناشایست ، زخمی را بر روی روح و روان تو میزند که برخلاف زخم های دیگر ، در ظاهر قابل مشاهده نیست ! اما دردش تا ابد احساس می شود.حال از خجالت،رقابت،رفاقت،خساست و نجاستت با او ، تنها خاطرات بدش برایت باقی مانده است.خاطراتی که از تو آدمی جدید ساخته اند،آدمی که بهتر و یا بدتر از نسخه ی قبلی تو است.بهتر بگویم ، یا خودت را از دست میدهی و یا تازه بدست می آوری.در پایان همه ی اینها این را هم باید بدانی ، که او پس از تو و بعد از افراد بعد از تو نیز باز هم رفاقت میکند و خواهد کرد و تو تنها میتوانی با چشمانی که آگاه و دنیا دیده ، زجر و عذاب کشیده هستند ، به او از بیرون گودال خیره شوی.آیا این باعث افتخار تو است و یا سرافکندگی ات؟سعی کن تا بعد از همچین رفاقتی ، دیگر با انسان بدی رفیق نشوی،هیچ موقع و تحت هیچ شرایطی!دیگر از کسی خجالت نکشی ، دیگر با غریبه ای ناشناخته ، وارد میدان رقابت نشوی ، دیگرنگذاری فردی با ظاهری شاد ، خساست کند.دیگر نجاست را تحت هیچ شرایطی تجربه نکنی!به نظر من رفاقت همانند عشق می ماند،او میرود و تورا ترک میکند و تو تا ابد چشم انتظار او می مانی ، در صورتی که میدانی به تو بدی کرده است.تو تا ابد خواهان تشکیل خاطراتی خوب با نتایجی بد ، برخلاف میل درونیت با او هستی ، تا ابد به او فکر میکنی و یادش لبخندی بر روی لبت و دردی در درون قلبت زنده میکند، دردی که دوا ندارد،حداقل نه تا زمانی که با شخصی شایسته و با لیاقت وارد رفاقتی جدید بشوی ، زیرا جایگزین عشق تنها عشق است و جایگزین رفاقت نیز رفاقت.بعد از تجربه ی رفاقت با آدمی بد ، تو تا ابد همه ی اینها را یادت خواهد ماند. تا ابد...پایاننویسنده:HuRoالل.</description>
                <category>HuRo</category>
                <author>HuRo</author>
                <pubDate>Sat, 16 Aug 2025 16:01:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غم عشق(Sorrow of love)</title>
                <link>https://virgool.io/@HuRo/%D8%BA%D9%85-%D8%B9%D8%B4%D9%82sorrow-of-love-ywbtf5bn1vue</link>
                <description>آزاده همانند پرندگان سوار بر امواج باد.محکم به مانند کوه های استوار و ریشه زده در زمین.مرموز درست مانند اعماق اقیانوس های ساکت و کم حرف.ظریف مانند شکوفه های درخشان و جلوه گر درختان گیلاس.بیش از این نتوان وصف آن زیبارو کرد.لبخند دلهره آور و فریبنده ی چهره اش اگر چه اندک و  گذرا است اما همان مقدار کمش نیز زیاد است.تماشای چشمان او چهارچوب آدمیت را به لرزه میندازد و روح را از بدن جدا و به سفری به درازای قطر سبزین مردمک چشمانش میبرد.پوست ظریف و اندام شکننده اش انسان را به شک و تردید می اندازد که او نیز همانند دیگر مردم از خاک زمین درست شده و یا همجوار بهشتیان است.قد و قامت رشیدش جسم را به پرواز وادار می کند و صورت صاف و بدون ناهمواری اش چشمان شخص مقابل را در تشنگی تماشا کردن غرق می کند.در هنگام صحبت کردنش ، همگان سخن گفتن را فراموش میکنند و محو باز و بسته شدن لب های سرخ و مجنون کننده ی آن دلبر دیوانه کننده می شوند.او هرآنچه که من برای ادامه دادن به این زندگی تاریک نیاز داشتم را در خود داشت. هنگامی که زندگی ام به نفس کشیدن اش گره خورده بود از او پرسیدم: بدون تو چگونه نفسی را در زندگی خویش به جریان بیندازم ؟ زیرا تو برای من خود معنای نفس کشیدنیو او در جواب با لبخندی مدهوش کننده و لحنی فریبنده گفت: آنقدر با تو خواهم ماند که اگر روزی دست از نفس کشیدن بکشی بخاطر نبودن من نباشد بلکه تنها ، محدودیت زندگی بر مرگ تو دلالت کند.با شنیدن چنین حرفی از آن فرشته ، دل گرم و غرق در رویا های خود و تصور آینده ای ممکن همراه با دستان گرم و پر مهر و محبت او شدم.آنقدر لحظاتم را با او خیال بافی می کردم که دیگر ذهن پر از انگیزه ام تحمل ساخت رویایی تازه را با او نمی داشت، افکارم را با یار خود ، زندگی می کردم و آنقدر به وجودش مطمئن بودم که تصور نبودنش برایم غیر ممکن شده بود.رفته رفته روز ها روشنایی خود را به تاریکی شب های سیاه می باختند و عمر من کنار تنها دلیل زندگی ام سپری می شد. کنارش بودن باعث می شد که خوده بدون او را کاملا فراموش کنم.به قولی آنقدر سرگرم گرمای وجودش شدم که سرمای نبودش را به کل فراموش کردم.هر روز آفتابی تر از دیروز و هر شب پر ستاره و مهتابی تر از دیشب برایم شده بود.من شاد و خوشحال بودم زیرا گلی را نزد خویش داشتم که طبق باور و تصور آن موقع ام برای جلوه گر شدن و شاداب بودن نیازی به آب و خاک نداشت.فکر میکردم که تنها وجود من برایش کافی باشد ، همانطور که وجود او تنها برای ادامه ی بقای من کفایت میکرد.اما غافل از این بودم که هرگلی هرچند مقاوم و استوار ، نیاز به توجه و رسیدگی دارد .در نهایت بالاخره روزی هم فرا رسید که به خاطر عدم رسیدگی من به او ، گل زندگی ام پژمرده شد.او همه چیز من بود و من به یکباره در آستانه ی از دست دادن همه چیز خود قرار گرفتم.نمیدانستم که باید چه کنم و یا چه بگویم ، قرار بر این بود که شیرین من ، کنار فرهادش تا ابد زندگی کند و باهم از زندگانی خود لذت ببرند.اما تلخیه روزگار بی شکوه ، من و اورا باهم زمین گیر کرد. هردو تبدیل به مردگانی همراه با جسمانی بی روح و ضعیف و در حال تجزیه شدن شده بودیم.من در نقش باغ بانی که گل مورد علاقه ی خود را از دست داده قرار گرفته بودم و او ، قربانیه این روند موجود در باغچه ی ظالم زندگی من بود.در دقایق آخر عمر اش در هنگامی که رخ در رخ او ایستاده بودم و زندگی ام به تار مویی نازک ، ظریف و شکننده متصل بود از او پرسیدم :بدون تو چگونه جریان این رود جاری شده در زندگی پر پیچ و خم خویش را که از سراب روح تو نشات گرفته است حفظ کنم ؟بدون تو دل بلند پرواز من ، همانند گورستانی از جنازه های پرندگانی تشنه ی پرواز و اوج گرفتن خواهد بود.او پس از کمی تامل با چشمانی که دیگر آبادی گذشته ی خود را نداشتند به چشمان من خیره شد و با لبخندی تیره و تار و همراه با لحنی آرام به من گفت:اگر عشق من در وجود تو ریشه ای حقیقی داشته باشد ، پس از من نیز گل هایی زیبا در درون باغچه ی زندگی ات شکوفا خواهند شد ، گل هایی که با هر بار فکر کردن تو به من از دل خاکی سرد و بی روح جوانه خواهند زد و بدون ترس از خشک شدن ، بی پروا رشد خواهند کرد.جریان رود زندگی هرگز متوقف نخواهد شد ، حتی اگر دیگر سرابی برای انگیزه دادن به ادامه این مسیر وجود نداشته باشد ، همچنین روح من هرگز نخواهد مرد و همواره در کنار تو شانه به شانه قدم خواهد گذاشت و همچنان به تو عشق خواهد ورزید ، عشقی خالصانه از اعماق قلبی دفن شده در زیر خاک.پس از مرگ یک معشوق حقیقی ، دل عاشق حتی اگر گورستان نیز باشد ، گلستان خواهد شد و پرندگان دوباره بر پهنای آسمان آنجا اوج خواهند گرفت ، هرچند که دل عاشق همچنان از غم معشوقش زمین گیر خواهد ماند ، زیرا خاک سرد است و غم عزیز دردناک.در آخر من با آرامش دل از این دنیا جدا میکنم و میروم زیرا ایمان دارم که تو مرا برای همیشه بخاطر خواهی سپرد و به من فکر خواهی کرد.و او کاملا درست می گفت.  پس از او دلیلی برای زندگی وجود نداشت ، اما به اندازه ی ادامه ی عمر محدود خود دلیل برای فکر کردن و خیال بافی داشتم ، تصور تصویر او چه دلپذیر است ، در رویا های روزمره ،  بوییدن و بوسیدن او چه شیرین است و در خواب ، لمس تن او چقدر خاطره انگیز میتواند باشد.و من همواره به او و خاطراتش در ذهن خود فکر خواهم کرد تا وقتی که نفس کشیدنم متوقف شود و تنها دلیل آن مرگ طبیعی و محدودیت زندگی و زندگانی آدمیزاد باشد.من همچنان زنده ام ، زیرا خاطراتی از او همچنان در اعماق قلبم زنده است.همچنان بی انتها غرق در یادآوری خاطراتم با او هستم ، زیرا فکر کردن به زیبایی های بی نهایت او بی پایان است ، بر خلاف این نوشته که سرانجام به نفس های آخرش رسیده.در آینده ای نزدیک به او خواهم پیوست . نبودنش حسرت بودنش را در من ایجاد کرد.من دوباره اورا خواهم دید و گرمای وجودش سرمای کنونی را نابود خواهد کرد ، در آینده ای نزدیکدر آینده ای نزدیک...پایاننویسنده:HuRo...</description>
                <category>HuRo</category>
                <author>HuRo</author>
                <pubDate>Thu, 14 Aug 2025 16:10:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیروزی/شکست ناآگاهانه(Unconscious Victory / Defeat)</title>
                <link>https://virgool.io/@HuRo/%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87unconscious-victory-defeat-aknojxoaqylj</link>
                <description>در این هنگام پس از مدت ها موفق می شوم تا چشمان بسته ام را به روی حقیقت و سیاهیه روزگار ظالم و پلید باز کنم.تصویر مفهومی ساخته شده توسط هوش مصنوعینور امید مسیر تاریک پیش رویم را روشن می کند و به جسمم جرعت حرکت کردن می دهد.پس از بیدار شدن و هوشیاری ، فورا سوالاتی در ذهنم ایجاد و مدام تکرار می شوند ، سوالاتی مانند: اکنون چه موقع است؟چه واقعه هایی رخ داده است؟من کیستم ؟ اینجا کجاست؟ باور ها و عقایدم کجا هستند؟یعنی آنها را گم کرده ام؟ ارزش هایم چه؟ آنهارا نیز از دست داده ام؟من ، در طول زندگی کوتاه و دشوار خود همواره به دنبال خوشبختی هایی بلند ، طولانی و سهل و آسان می گشتم ، اما حال که همه چیز همانند روند زندگی ام سخت و دشوار شده است ، چگونه میتوانم به سادگی ، خوشبختی را پیدا کنم؟همانند پیرمردی که وابسته به عصای خود و به آن حتی بیشتر از پاهای خود محتاج است به راه و روش های آسان و از پیش حل شده برای رفع مشکلات خود و رسیدن به قله های موفقیت عادت کرده ام.نتیجه گیری ام اکنون این است که ذهن و افکار من هیچوقت برای چنین روز های پر مصیبتی آماده نشده بودند ، همچنین قلبم که روزی باور داشتم که محکم و مقاوم است ، توان این همه آسیب روحی و احساسی را به صورت یکجا ندارد ، از طرفی چشمانم نیز هنوز با تاریکی ای همراه با پرتو های اندک نور در آن ، سازگار نیستند. گویا در کل زندگی ام دانای نادانان بودم،سنگ دلی در بین عاشقان و بینایی در میان جماعتی نابینا و کور. به طور ساده تر ، گویا همه ی برتری هایم دربرابر حریفانی بسیار ضعیف و ساده بوده است .حکایتی است که می گوید: همواره در دشتی سرتاسر صاف و هموار ، تپه ای کوچک توهم مرتفع بودن را در سر دارد ، غافل از اینکه در پشت سر او کوه هایی بلند و عظیم حضور دارند که تپه برای مشاهده ی قامت آنان باید به سمت آسمان بنگرد.در روزگار فعلی ، همگی ما همانند و هم حکایت با تپه می باشیم ، در میان ضعیفان ، قوی هستیم و توهم قدرتمند بودن را در ذهن خود داریم و همواره در رقابت هایی آسان، موفقیت هایی کسب میکنیم که در تخیلات خود بسیار بزرگ و ارزشمندند.باور ها و اعتقاداتمان را بر مبنای پیروزی هایمان بنا میکنیم ، پیروزی هایی که چیزی به جز خرابه هایی با ظواهری زیبا و لوکس بیش نیستند.همواره ارزش های خود را یکسان و برابر با برتری های خود میدانیم ، درنتیجه پست ترین چیز هارا به دیوار موفقیت هایمان میخ کوب میکنیم و بهشان افتخار میکنیم. برای رسیدن به جایگاهی والا  به جای محتاطانه قدم برداشتن بی باکانه و بدون حراس میدویم ، بی آنکه به مسیر پیش روی خود شک و تردیدی داشته باشیم.در رابطه با جمله ی آخر، بنظر من میان شجاعت و حماقت مرز نازکی وجود دارد که گاهی دیده نمی شود و باعث می شود که افراد احمق خود را شجاع بدانند و بی آنکه از جای پای خود اطمینان داشته باشند در تاریکی و سیاهی قدم بر دارند و خود را به همگان شخصی ریسک پذیر و بی باک معرفی کنند و سر به هوا حرکت کردن را برای همه تبلیغ کنند .این گروه از افراد راه رفتن در مسیر زندگی را برای همه ی اطرافیان خود خطرناک و دشوار می کنند ، به عبارتی دیگر ، زندگی کردن را برای تقلید گر های نابینا و کور ، سخت تر میکنند حتی سخت تر از اینی که هست!در رابطه با این موضوع ، از دید من زندگی کردن راه و روشی است که به چگونگی برداشتن هر قدم ما بستگی دارد ، راه و روشی که برای هر شخص باید متفاوت و به شیوه ای پسندیده از نظر خود آن فرد باشد ، بدون الگو برداریه کور کورانه از زندگیه شخصی دیگر ، زیرا مقدار و سرعت گام برداشتن در هر آدم ، متناسب با شرایط خود متفاوت است و باید هم همینطور باشد. من ، در جریان زندگی ام مدام در تلاش برای شناختن خود و زندگی خویش بودم اما هیچگاه موفق نمی شدم و اکنون میفهمم که چرا اینگونه بوده است.من در کل این مدت طولانی که خیلی سریع و به صورتی کوتاه شده ، خلاصه و بدون جزئیات از جلو ی دیدگانم می گذشت فقط درحال تحلیل کردن زندگی دیگران و اطرافیانم بودم ، بی آنکه نگاهی به خود و مسیر رو به رویم بی اندازم.همیشه برای چیز هایی درست در مسیر هایی غلط همراه با راه و روش هایی نادرست ، ناآگاهانه به تقلید از سایرین به دنبال شناختن هر آنچه که تا کنون برای خودم پیش آمده ، بودم.انگار که همه ی ما مدام فراموش میکنیم که برای درک خود باید به درون خودمان مراجعه کنیم نه به سایر انسان ها.زمانی من همانند فردی بودم که به جای وقت گذاشتن و اندیشیدن در رابطه با زندگی خود ، مدام به روانشناسانی مراجعه می کرد تا درباره ی خودش به او بگویند ، دست به دامن کسانی دیگر می شد تا اورا دریابند ، بدون اینکه خودش دستی را به سمت خودش برای جلوگیری از غرق شدن در این رود پرفشار زندگیه سخت و دشوار که به اشتباه برایش سهل و ساده تعریف شده بود دراز بکند.کمی دیگر میخواهم به نوشتن این متن ادامه بدهم پس در ادامه میخواهم بگویم که :زندگی همه ی ما سخت و دشوار است و همه این را میدانیم ، اما باز هم به آسانی از کنارش گذر میکنیم و مشغول پیروزی های کوچک و بی ارزش خود می شویم.افتخار میکنیم به هرآنچه که داریم و دیگران نیز همانند ما دارند ، زیرا با خود فکر میکنیم و می گوییم : همین که از سایرین عقب نیافتاده ایم و نمیوفتیم خودش یک موفقیت است ، اما آیا واقعا اینطور است؟ آیا واقعا همچین چیزی کافی است؟بنظر من ، وقتی همگان در مسیری اشتباه و در راه رسیدن به مقصدی نادرست ،  با یکدیگر به رقابت می پردازند ، عقب ترین ها از بین همه ی اشخاص شرکت کننده در مسابقه و رقابت ، موفق ترین آن جماعت هستند و در نتیجه ، بازنده ها در مسابقه ای غلط و اشتباه ، درواقع برنده های حقیقی می باشند.به عبارتی دیگر ، در روزگاری که تمامی انسان های برترِ نادان ، که خیال دانایی در سر دارند و شتابان به سمت چاله هایی عمیق ، مطمئن و بی باکانه می دوند ، آن کسی شانس دانایی و دانا شدن را دارد که عقب تر از همه درحال دویدن باشد ، هرچند که خود او این را نمی داند اما بعدا ، وقتی که همه چاله ها از انسان های احمق پر شوند و دیگر جایی برای نفرات آخری مانند او باقی نماند و او مجبور شود که همچنان نا آگاهانه وارد مسیر درستی بشود و در آن مسیر به خط پایان برسد  ،  تازه می فهمد که قبلا چقدر  تقلید گرایانه در حال دویدن برای دلیلی درست در مسیری اشتباه همراه با مقصدی غلط بوده است و در آن هنگام به خود افتخار خواهد کرد بخاطر دستیابی به چیزی که او اکنون دارد ولی دیگران آن را ندارند ، دستیابی به چیزی واقعا با ارزش ، یعنی موفقیت حقیقی و واقعی.مرز میان شکست و پیروزی بسیار نازک است و با کوچکترین رویداد و اتفاق (شانس ، سرنوشت و...) یک انسان شکست خورده میتواند شخصی موفق بشود و برعکس.در انتها ، برای جمع بندی و نتیجه گیری باید بگویم که در این روزگار سیاه و پر خطر و مرموز ، همه ی ما ناآگاه هستیم و همیشه پس از به وقوع پیوستن اتفاقات و رویداد ها و تازه با مشاهده ی نتایج آنها ، به واقعیت پی می بریم و آگاه می شویم! و تا قبل از آن ، ناآگاهانه گروهی از ما سر دسته و یا گاهی پیرو نادان ها و احمق ها می شوند و شکست میخورند و گروهی دیگر نیز همچنان بدون آگاهی ، به دانشی حقیقی و درست میرسند و تجربیاتی با ارزش و غنی بدست می آوردند و موفق می شوند.موفقیتی که خیال و توهم نیست ، بلکه واقعی است ، زیرا هیچکس آن را ندارد حتی بر روی دیوار افتخارات بی ارزش خود...پایاننویسنده:HuRo</description>
                <category>HuRo</category>
                <author>HuRo</author>
                <pubDate>Wed, 13 Aug 2025 06:50:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماسک خندان(Smiling Mask)</title>
                <link>https://virgool.io/@HuRo/%D9%85%D8%A7%D8%B3%DA%A9-%D8%AE%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86smiling-mask-iy9p2u1bznhn</link>
                <description>در شهری شلوغ ، پشت پرده ی دروغ ، درحال دست و پنجه نرم کردن با حقایقی تلخ و تاریک هستم.حقیقت هایی که به من بینش عمیق اما ظالمانه ای را بخشیده اند.آیا همیشه حقیقت ترسناک است؟چرا آدمای رک و صادق همیشه سرد و منزوی هستند؟در پشت نقاب دروغ چه چیزی پنهان است؟ اصلا پشت هر ماسک و نقابی چه شخصیتی در خفا پنهان شده؟چرا هرکسی برای ارتباط با عالم بیرونی و جهان دروغین ماسک میزند؟جواب تمامی این سوالاتم را پس از تلاش برای برداشتن ماسک خندان ، از روی صورتم فهمیدم.همیشه می خندیدم با اینکه دلیلی برای خندیدن وجود نداشت.همه چیز از جایی شروع شد که من تصمیم گرفتم همیشه بخندم.در شادی ، در غم ، در مصیبت و سختی و ... همواره لبخند بر روی صورت غیر واقعی ام نقش می بست.دعوا شده ؟ جنگ شده؟ کسی مرده؟ چیزی رو از دست دادم؟ عزیزانم ناراحت اند؟ بیخیالش، من همیشه شادم و لبخند میزنم.شاید اینطوری برای همه بهتر باشد ، شاید این تنها راهی بودش که میتوانستم شاد باشم و از زندگی لذت ببرم . البته در ظاهر!در باطن همواره از دعوا ، درگیری و جنگ میترسیدم و هراس داشتم ، از مرگ دیگران از صمیم قلب ناراحت میشدم و وقتی چیزی را از دست میدادم تا سال ها افسوسش را میخوردم.ناتوان از کمک کردن به عزیزانم بودم و این موضوع ، روح مرا آزار میداد.در هر گوشه ی دنجی به فکر فرو میرفتم و در خلوتم برای لحظاتی ماسک خندان را کنار میگذاشتم و با خود واقعی ام رو به رو می شدم.روز به روز چهره ی پشت نقابم شکسته تر و ضعیف تر می شد و من باز هم از همان روش قدیمی برای شاد و خوشحال نشان دادن خود استفاده میکردم ، یعنی گذاشتن همان ماسک خندان بر روی آن وجه تاریک و تنهای وجودم.میخندیدم و دیگران را می خنداندم و آنقدر این را تکرار کردم که بعد از مدتی از من چیزی جز یک دلقک افسرده باقی نمانده بود.دلقکی که نقاب داران اطراف خود را شاد و خوشنود می ساخت و خودش را نیز به خوشحال بودن مجبور میکرد.بخند! دیوانه لبخند بزن ، تو به این شخصیت و جایگاه نیاز داری ، تو بدون این ماسک هیچی نیستی. آخر چه کسی دوست دارد که با یک دلقک افسرده صحبت کند؟و یا به اجرایش سر بزند؟و در حین پرسش این سوالات بود که من مشکلم را یافتم !مشکل من تنهایی ، غم ، افسردگی و ... نبود. مشکل من آن ماسک خندان، به همراه نقش و شخصیتی که جلوی دیگران به من میداد بود.نقشی که مرا وادار میکرد که چیزی به جز آن کسی که هستم بشوم.از آن لحظه به بعد که مشکل خود را یافتم شروع کردم به سوال پرسیدن.سوالاتی مثل : مگر افسرده بودن در این دنیای پر از ظلم،ستم و ناعدالتی ایرادی دارد؟اینکه تنهاییت را فریاد بزنی چه عیبی دارد؟غمگین بودن جرم است؟و خب در رابطه با پاسخ سوالاتم به این جواب رسیدم که بله ، برای یک دلقکه ماسک زده، همه ی اینها ایراد دارد و حکم مرتکب جرمی شدن را دارد.پس از آن من ، هم یک دلقک بودم و هم یک مجرم.تبدیل شدم به کسی که وظیفه اش خنداندن دیگران است ، اما بدتر اشک آنهارا در می آوَرَد.در تمامی اجرا هایم در مقابل جامعه ی قضاوت گر پیش رویم ، سخنانی عمیق و دلسرد کننده میزدم که هیچکدام شادی آور و خنده دارد نبودند. با این کار ،آنهارا وادار میکردم که فکر کنند ، منظورم از آنها، چهره های نقاب زده نیست، منظورم همان موجودات غمگین و اندوهگین پشت آن ماسک های به ظاهر قدرتمند و خوشحال است.هیچکس یک دلقک &quot;افسرده&quot; را دوست ندارد.همان هایی که سرتاسر از ناراحتی پر شده اند و لیوان لب پر زندگیشان آماده ی چکه ی تنها یک قطره ی دیگر از واقعیت و حقیقته تلخ و سیاه است. همان یک قطره کافی بود تا حسرت ها و افسوس هایشان لب ریز شوند و به یکباره همگی به گریه بیوفتند!اشک هایی که از پشت ماسک ها جاری می شدند.عجب منظره ی دل انگیزی بود ، پس از آن در آن جمع ، تنها من یک موجود غمگین و افسرده پشت ماسکی خندان نبودم ، بلکه همه بازیگرانی بودند که مرتکب جرم می شدند ، زیرا برخلاف وظیفه ی خود که حفظ کردن ظاهر جلوی دیگران بود عمل میکردند.پس از پایان آخرین اجرایم ، مثل همیشه پرده های سالن نمایش به پایین آمدند و زمان اجرای من به اتمام رسید ، اما برخلاف دفعات قبل ، این بار خوشحال بودم ، نه بخاطر آن ماسک خندانه بر روی صورتم ، این بار یک شادیه حقیقی را در وجود خود احساس میکردم ، زیرا توانسته بودم پرده های دروغ را کنار بزنم و به حقیقت برسم.توانستم یکبار حس و حال دیگران را بفهمم و به آن اهمیت بدهم. توانستم یکبار چهره ی زیر نقاب آنهارا ببینم و در نهایت فهمیدم که آنها هم درست همانند من هستند ، آنها هم افسردگانی در پشت نقاب اند ، آنها هم دلقکی مجرم بیش نیستند...پایاننویسنده:HuRo</description>
                <category>HuRo</category>
                <author>HuRo</author>
                <pubDate>Sun, 10 Aug 2025 14:08:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقش تضاد ها در زندگی(Contrasts in Life)</title>
                <link>https://virgool.io/@HuRo/%D9%86%D9%82%D8%B4-%D8%AA%D8%B6%D8%A7%D8%AF-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8Ccontrasts-in-life-ha4s6kpl3kcq</link>
                <description>&quot;تصویری انتزاعی متشکل از برخی از تضاد ها&quot;سقوط یا سعود،شب یا روز،دیر یا زود،خواب یا بیدار،این ها همه تضاد هستند،تضاد هایی که در سرتاسر زندگی ما وجود دارند.در شب هنگامی که سر بر روی بالشتمان به قصد خوابیدن میگزاریم تا خود روز که از روی تختمان به قصد بیدار شدن از خواب بلند میشویم،این تضاد ها را تجربه میکنیم.درواقع در تمامی مراحل زندگیمان ما با دو اتفاق، دو کلمه و یا دو چیز کاملا متفاوت اما مربوط به هم روبه رو میشویم.تضاد در لغت،معنا بخش کلمات است و در دنیای خارج از کتاب و کاغذ،معنا دهنده ی کل زندگی ما.بگذارید بهتر بگویم :زندگی ما معنا دارد و حقیقی است زیرا در آن تضاد وجود دارد.برای مثال ،در زندگی افتادن معنا میدهد زیرا بلند شدن وجود دارد. خوابیدن وجود دارد زیرا پس از آن بیدار شدن معنا دارد.ما تا وقتی که شکست و زمین خوردن را نداشته باشیم و آن ها را تجربه نکرده باشیم برایمان رسیدن به موفقیت و موفق شدن معنایی پیدا نخواهد کرد.تا وقتی که طعم غم را نچشیده باشیم مزه ی شیرین شادی را احساس نخواهیم کرد.ما برای پیشرفت باید ضربه خورده باشیم، باید زمین خورده باشیم،وگرنه پیشرفت بدون زمین خوردن و شکست معنایی ندارد و ما چطور میتوانیم چیزی را که برایمان معنایی ندارد را حس و آن را تجربه کنیم؟شاید اگر اکنون به موفقیت دست نیافته ایم به خاطر این است که هنوز به شکست و نا امیدی واقعی نرسیده ایم.چطور توقع داریم که بدون شکست به موفقیت برسیم؟برای یک شخص فقیر اندکی پول هم زیاد است زیرا فقر را تجربه کرده است و اکنون معنا و ارزش واقعی آن پول را هرچقدر هم که کم،به خوبی میداند،اما برای یک ثروتمند چندین کیسه ی پول هم کافی نیست زیرا پول معنایی برایش ندارد،چون فقر را تجربه نکرده است.پس ای شخصی که میخواهی پولدار شوی،ای شخصی که میخواهی موفق شوی ای شخصی که میخواهی بزرگ شوی،ابتدا با فقری که داری کنار بیا و آن را درک و تجربه کن،ابتدا با شکست هایت روبه رو شو و از آنها درس بگیر و ابتدا درد و ضعف کوچک بودن را با گوشت و استخوان خود احساس کن تا در آینده بتوانی متضاد این هارا نیز به خوبی احساس کنی و دچارشان شوی.شاید اگر اکنون به موفقیت دست نیافته ایم بخاطر این است که هنوز به شکست و ناامیدی واقعی نرسیده ایم.در پایان میخواهم به شما بگویم که :تضادها در زندگی ما وجود دارند و این خوب و ضروری است ، زیرا به فقیر فرصت پولدار شدن و به ضعیف فرصت قوی بودن و در کل به رویا های ما فرصت محقق شدن را می دهند.امیدوارم شما نیز با تضادهای خوب در زندگی خود مواجه شوید و از آنها به خوبی استفاده کنید و نهایت لذت را ببرید.پایاننویسنده:HuRoآنان ببرید.ناااآنان ببرید.</description>
                <category>HuRo</category>
                <author>HuRo</author>
                <pubDate>Fri, 08 Aug 2025 21:40:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدای پارک(Whispers of the Park)</title>
                <link>https://virgool.io/@HuRo/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DA%A9whispers-of-the-park-okfo0magfntv</link>
                <description>پارکی سر سبز همراه با درختانی بلند و کشیده،درختانی که زیر نور خورشید ، زیبا و در زیر نور ماه ، مخوف هستند.پارکی که آرزوی جنگل بودن را دارد. پارکی که هویت و شخصیت دارد.شخصیتی که توسط اشخاص و اجزای درون او ،ساخته شده و می شود.پارکی که در روز زیباست و همچنان دارای بخشی پنهان در شب است،بخشی بسیار عمیق و ترسناک. آن سمت و چهره ی او با هویت اصلی اش بسیار تفاوت دارد.پارکی که دو سو دارد ، سمتی روشن و زیبا و طرفی تاریک و مخوف!در شب افرادی به این پارک می آیند که از روشنی روز بیزار و از نور خورشید فراری اند.همچنین پارک در شب تصمیمات عجیبی میگیرد، سنگ های پارک در شب جان گیرند و درختانش نظاره گر های وحشتناکی هستند که همیشه هرآنچه را که می بینند ، قضاوت میکنند ، گویا این درختان ، نقش وجدان پارک را بازی میکنند و در حالی که رویداد های درون و اطراف پارک را نقد میکنند ، چوب های خشکشان تبدیل به هیزمی سوزنده برای معتادینِ پارک می شود.وسایل بازی این پارک در روز برای کودکان و در تاریکیه شب محفلی گرم، برای دورهمی های پر رمز و رازی که در آنها معمولا وقایع خوبی رخ نمی دهند هستند.این پارک برده ی اتفاقاتی که در آن اتفاق می افتد است.در ظاهر هیچ اراده ای برای تغییر شخصیتش ندارد.هرروز و شب ، گروهی وارد آن می شوند و تاثیراتی را در ذات او بر جای میگذراند و بدون اینکه توجهی به آثار مخرب خود که در درون آن پارکه از دید آنها بی جان داشته باشند از آنجا خارج می شوند. آنها مسافرانی هستند که بیشترین تغییر را در شخصیت این پارک مظلوم ایجاد میکنند،پارکی که در نگاه اول انگار تنها یک فضای سبز امن تر از جنگل برای خانواده ها است، اما در واقع جان دارد.جانی که اغلب به چشم نمی آید و حس نمیشود.همه این فضای سبز کوچک را ، که آرزو های بزرگی دارد نادیده می گیرند.پارک تشنه است!تشنه ی دیده شدن،تشنه ی شنیده شدن،تشنه ی تبدیل شدن به چیزی که اکنون نیست.تبدیل شدن به جنگلی وحشی،جنگلی خالص،جنگلی که در روز و شب قالب کلی خود را حفظ میکند.جایی که همچنان وجهی تیره دارد ، اما نه به تیرگی آن وجه تاریک پارک.تناقض زیادی در شخصیت پارک وجود دارد.در روز زیبا و قابل اطمینان و در شب زشت و پلید است.آنها این کار را با او می کنند ،کاری میکنند که این پارک کوچک، آرزوی تبدیل شدن به جنگلی پاک و مخلص را با خود به گور ببرد، به گوری که روزی بر روی آن آپارتمان های مغرور و سرکشی رشد خواهند کرد.آپارتمان هایی که به ظاهر سرتاسر امن هستند،زیرا اجازه ی ورود هرکسی را به درون خود نمی دهند.تنها آنهایی که مناسب خانواده ی خود در واحد مخصوص خود هستند اجازه ی ورود دارند‌.شاید اشتباه پارک همین باشد.قلب مهربانش!واینکه زیادی مهمان نواز است.اینکه به همه اجازه ی ورود می دهد و میگذارد تا همه از ابزار های داخل او استفاده کنند و در نهایت با خرابی هایی که به جا گذاشته اند از آنجا خارج شوند.این پارک نمادی از شخصیت خیلی از ما انسان ها است.این پارک هم همانند تمامی ما آدم ها ، توسط انسان ها ساخته شده است و توسط همان گونه یعنی انسان های دیگر تخریب می شود.ابتدا محیط او که نمادی از ذهن ما هستش ، آلوده می شود و سپس نوبت جسم او می رسد،پس از آن ، که چیزی جز یک جنازه ی خشک از آن باقی نمی ماند ، انسان ها شروع میکنند به بهانه آوردن برای تخریب آن چیزی که قبلا ساخته اند و این بار تصمیم میگیرند که چیز جدید تر و مفید تری را بر روی این جسد خراب شده بسازند. اما فایده ی تغییر جسم فیزیکی چیست وقتی که همچنان روح همان است،مثلا همین خانه هایی که بر روی اجساد پارک ها ساخته می شوند همگی ، ذات یک پارک را خواهند داشت.چون بر روی خرابه های نا امنی ، نمیتوان بنایی امن ساخت.همانطور که بر روی شخصیتی خراب نمیتوان شخصیتی سالم گذاشت.ظاهر ما انسان ها انعطاف پذیر است اما باطنمان چطور؟آیا چیزی که سال ها در ذهن ما ایجاد شده را میتوان به سادگی تغییر داد و از نو بارگذاری کرد؟خاطرات بد ، افکار پلید و مسموم و...اینهارا می شود پاک کرد و یا میتوان پوشاند؟بر فرض مثال که برای ذهنی مریض، جسمی قوی و سالم قرار دهیم،تا چه مدت آن جسم دوام می آورد؟تا چه مدت همچنان قوی و زیبا می ماند؟بالاخره روزی می رسد که ذات واقعی خودش را نمایان میکند.بالاخره روزی می رسد که آپارتمان های ساخته شده بر روی آن پارک ها تبدیل به جایی نا امن و دوباره محفل هایی گرم و مرموز برای افرادی با مغز هایی نابودگر می شوند.بنابراین نمیتوان چیزی را با سرپوش گذاشتن بر روی آن حل و یا پنهان کرد،بلکه تنها باید آن را درک کرد و از ریشه ترمیم و احیایش کرد،کاری که شاید اگر با پارک ها هم انجام بدهند ، بتواند باعث شود تا آنها تبدیل به مکان هایی امن تر و زیباتری بشوند و کمی به آرزوی خود یعنی تبدیل به جنگلی خالص شدن نزدیک بشوند.در نهایت باز هم پارک هایی همراه با رویا هایی در درون خود، توسط ما انسان ها ساخته خواهند شد و باز هم توسط خود ما مسموم و جایگزین می شوند و کسی نخواهد بود که تشنگی آنهارا از شنیده نشدن و دیده نشدن رفع کند.جسم و گیاهان پارک همگی خشک و خواهان آب هستند ، اما روح پارک تشنه تر است حتی تشنه تر از جسمش،درست مثل گروهی از ما آدم ها.این پارک نمادی از ما انسان هاست و زمزمه های پارک تشبیهی از صدای انسانیت است.امیدوارم روزی بیاید که ما انسان های ساده هم سیراب شویم و به چشم بیاییم و بتوانیم روح آسیب دیده و مریض خودمان را به همراه هم گونه ای های خود یعنی&quot;انسان های دیگر&quot;ترمیم کنیم.پایاننویسنده:HuRoانسان های دیگر ترمیم کنیم .</description>
                <category>HuRo</category>
                <author>HuRo</author>
                <pubDate>Fri, 08 Aug 2025 21:11:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گرمای دوستی(The warmth of friendship)</title>
                <link>https://virgool.io/@HuRo/%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8Cthe-warmth-of-friendship-bkqvyrhroflc</link>
                <description>یک شب زمستانی سرد دیگر در بِریج تان،دانه های برف یکی پس از دیگری به زمین فرود می آیند و به جمع چند صد تیلیارد نفری دوستانشان برای بیشتر سفید کردن زمین ملحق میشوند.من و ویکتور هردو به شدت سردمان است،هردویمان کفش هایی پاره همراه با جوراب هایی پاره تر و ژاکت هایی حتی پاره تر از آن دوی دیگر بر تن داریم،اینها برای ما خیلی تاثیری در مقابله با سرما ندارند ولی حداقل به ما این امید و تصور را میدهند که دارند گرممان میکنند.البته طبق گفته ی ویکتور ما برای بدست آوردن امید و گرما ، نیازی به این لباس های پاره نداریم.راستی ! بگذارید خودم و ویکتور را به شما معرفی کنم ،من تاد هستم یک پسر ۹ ساله اهل همین شهرک یخی ای که به بریج تان معروف هستش ، ویکتور هم یکی از بهترین دوست هایم و یا بهتر است بگویم تنها دوست من است،او پسری مغرور ، باهوش و مهربان هستش.من و ویکتور  تا جایی که به یاد داریم با هم بودیم و حتی ممکن است اصلا باهم برادرهای هم خون باشیم! البته اینکه برادر واقعی باشیم یا نه مهم نیست ، چون همین الانش هم همانند دوتا رفیق و برادر واقعی هوای همدیگر را داریم،هرچند او یکسال از من بزرگتر است و در کل داناتر هم هستش و برای همین معمولا بیشتر او هوای من را دارد.میدانید همانطوری که ویکتور همیشه میگوید ، من پسری هستم که اکثر اوقات خیلی خرابی به بار آورده و میاورد،واسه همین از یک جایی به بعد تقریبا همه ازش نا امید میشوند،اما ویکتور این هم میگوید که من هرچقدر هم خراب کنم و باعث نا امیدی دیگران بشوم ، باز هم برای او مثل برادر کوچک تر اش میمانم و همچنان دوستم دارد و خواهد داشت.تصویر ساخته شده توسط هوش مصنوعی از تاد و ویکتور  از اینها بگذریم ، من و او هرشب درست هنگامی که دمای هوا در این شهرک به زیر ۵۰ درجه میرسد از این خانه به آن خانه به دنبال چیزی گرم برای خوردن و جایی گرم تر برای خوابیدن می گردیم.برنامه ی هرشب ما به این صورت است که ویکتور زنگ خانه مدنظر را میزند(از آنجایی که من قدم به زنگ نمیرسد پس معمولا این کار را ویکتور انجام میدهد)و من همانند بازیگری مظلوم و بامزه سعی میکنم تا دل صاحب خانه را بدست بیاورم تا شاید به من و دوستم مقداری غذا (ترجیحا شیرینی با شیر کاکائوی داغ)و یک جای خواب که میتواند هرجای گرمی باشد بدهد.برخی از مردم شهرک قبول میکنند و کمی از پسمانده های غذای خودشان را به ما میدهند و میگذارند حداقل در زیر زمین خانه یشان شب را بگذرانیم،اما برخی دیگر قبول نمیکنند و بدتر، با یک پاروی بزرگ مارا همانند انبوهی از برف های مزاحم که جلو خانه ی کسی جمع شده اند به سمتی دور پرتاب میکنند.معمولا اکثر مردم رفتار دومی را که گفتم ، انجام میدهند و پس از پرتاب کردن ما ، درب خانه را محکم میبندند و نزدیک به صد بار قفل میکنند،انگار که ما دزد و یا خلاف کاری چیزی هستیم.اما نگران ما نباشید ، شب هایی که جای خوابی برایمان پیدا نمیشود میتوانیم به جایی دیگر رو بیندازیم.یتیم خانه ی هایسی!این یتیم خانه درست جایی هستش که من و ویکتور در آنجا با یکدیگر بزرگ شده ایم .من از این یتیم خانه کلی خاطره در ذهنم دارم که هر کدام بدتر از دیگری هستند.خاطراتی مثل روزی که معلممان که جای مادرمان هم هست(درواقع همه کاره ی آن یتیم خانست) با خطکش ده بار بر روی دست و صورت من زد فقط به خاطر اینکه کنار دفتر تکلیفم یک نقاشی از چهره معلمم که یک مقدار شیطانی بود کشیده بودم.او واقعا آدم عجیبی هستش،حتی ویکتور هم مثل من خاطرات خوبی را از آن شیطان ندارد.یکبار به خاطر اینکه ویکتور او را حتی به اجبار مادر صدا نکرده بود به مدت سه روز تمام او را در زیر زمین یتیم خانه حبس کرده بود،هیچوقت از یادم نمی رود وقتی که ویکتور  از آن زیر زمین بعد از سه روز آزاد شد ، قدش انگار از من هم کوتاه تر شده بود،زیر چشمانش سیاه شده بودند و تا ۲ هفته بعد از آن ،شب ها جایش را خیس میکرد،البته این موضوع را فقط من میدانم چون سعی میکرد هرشب جای خیسش را یواش و آرام بدون اینکه کسی متوجه شود به طبقه ی پایین ببرد و با دست بشوید ، چون اگر آن معلم وحشی متوجه ی شب ادراری ویکتور میشد او را مطمئنا دوباره برای سه روز یا حتی بیشتر توی آن زیر زمین تاریک و پر از حشره زندانی میکرد.خلاصه که آن یتیم خانه خیلی جای ترسناکی برای من و ویکتور هستش.به غیر از ما ، بچه های دیگری هم در یتیم خانه ی هایسی زندگی میکنند که اکثرشان با ویکتور دوست هستند و با او خوب رفتار میکنند ، درست بر خلاف رفتاری که با من دارند.دلیلش هم مشخص است ، چون ویکتور ارتباط اجتماعی قوی تری نسبت به من دارد .آنجا همه من را یک بچه ی خجالتی و بی عرضه میدانند و کسی با من دوست نمیشود و حتی ویکتور رادهم سرزنش میکنند که چرا با همچین بچه ای مثل من هنوز دوست هستش.در کل بخاطر همین دلایلی که بهتون گفتم هستش که هیچوقت یتیم خانه ی هایسی انتخاب اول من و ویکتور واسه شب خوابیدن و گذراندن زمستان های سخت نیست،همیشه آخرین انتخابمان است . در فصل های دیگر هردویمان به راحتی در گوشه ای از این شهرک میخوابیم و در آنجا زندگی میکنیم و تنها برای غذا آن هم گاهی به یتیم خانه برمیگردیم،اما در زمستان این قضیه ی بیرون ماندن و خوابیدن به کلی فرق دارد ،ما کسانی را دیده ایم که شب را بیرون خوابیدند و صبحش از شدت سرما دیگر بیدار نشدند و این تبدیل به کابوسی جدید برای من و ویکتور شده است.خوشبختانه مدیر آن یتیم خانه ، خیلی اهمیتی به ورود و خروج ما از آنجا نمیدهد.اینگونه است که تا وقتی که ما در محوطه ی یتیم خانه هستیم تحت کنترل و با قوانین آنها باید پیش برویم که شامل صدا کردن آن معلم دیوانه به اسم مادر و تنبیه شدن های شدید به خاطر کار هایی که انجام میدهیم و از نظر آنها خوشایند نیست است و وقتی که از آن یتیم خانه بیرون میرویم همه چیز دست خودمان است و آنها دیگر کاری به ما ندارند و مارا به حال خودمان رها میکنند ، حتی اگر خطر گم شدن و یا دزدیده شدن و حتی مردنمان وجود داشته باشد.حالا که اینقدر راجع به آن یتیم خانه یا بهتر است بگویم خانه ی شیطانی صحبت کردیم.میخواهم هدف من و ویکتور و کاری را که در آینده میخواهیم انجام دهیم را برایتان بگویم که مربوط به همین موضوع یتیم خانه است.ما تصمیم داریم که در آینده ، یتیم خانه ی خودمان را بسازیم!جایی گرم و صمیمی ،پر از شور و حال،پر از امید و گرما و البته پر از شیرینی و شیر کاکائوی داغ.جایی که همه ی بچه های بی سرپرست بتوانند در آنجا زندگی کنند و زیر نظر زنانی که واقعا محبت مادری دارند تعلیم ببینند.یادبگیرند که دوست داشتن و دوست داشته شدن چگونه است،یاد بگیرند که چطور دوتا دوست که حتی ممکنه برادر هم نباشند میتوانند از هم دیگر به خوبی مراقبت کنند و هوای هم را داشته باشند،همانطوری که من و ویکتور یادگرفتیم .البته ما از یتیم خانمان که نه ، بلکه از محیط بیرون از یتیم خانه این هارا متوجه شدیم.من و رفیقم اهداف و آرزو های بزرگی برای آیندیمان داریم و روزی به تک تک آنها خواهیم رسید ، یعنی مجبوریم و چاره ی دیگری نداریم چون ما به خودمان قول داده ایم که به چیز هایی که میخواهیم ، برسیم.خب،هرچی که من تا الان نوشته ام بس است ، وقتی که بزرگ شویم همه ی اینها خاطره میشوند برایمان ، مگه نه ویکتور؟ویکتور؟اوه احتمالا حسابی از گشتن به دنبال جای خواب خسته شدی بهت حق میدم ،  پس خوب بخوابی دوست من.امشب واقعا شب سختی  واسه ما دوتا بود،از دما ی دقیق هوا خبری ندارم ، اما میدانم که امشب سرد ترین شب در کل تاریخ این شهرک است.این چیزی بود که گوینده از رادیویی که در مرکز شهرک قرار دارد ، داشت میگفت.امشب یک شب استثنایی هستش ، چون نه صاحب خانه ای را پیدا کردیم که به ما جای خواب بدهد و نه توانستیم به یتیم خانه برگردیم ، بخاطر اینکه برای اولین بار آن سرایدار اخمو و عصبانی مارا آنجا راه نداد و گفت که این دستور جدید مدیر هستش،پس ما مجبور شدیم که بیرون بخوابیم،اما عیبی ندارد ما بالاخره بزرگ شده ایم،باید به شرایط سختی مثل این عادت کنیم و امید داشته باشیم.تازه طبق چیزی که همیشه ویکتور میگه ما برای امید داشتن و گرم شدن نیازی به آن یتیم خانه و حتی این لباس های پاره نداریم،ما گرمای دوستی را داریم ، چیزی که واقعا به ما امید و گرما میدهد،دقیقا این هستش که ما باهمیم ، همیشه باهمیم و باهم خواهیم ماند و هیچ چیزی مثل معلم بدجنس و گرسنگی و حتی سرما نمیتونه مارو از هم دیگر جدا کنه ، ما مثل برادریم ،برادر های جدا نشدنی تا ابد.فردای آن روز ، هنگامی که تاد بیدار شد خودش را در انبوهی از برف که روی اورا پوشیده بودند دید،بلند شد و سریعا به اطرافش نگاه کرد،به سمت راست و سمت چپ ولی خبری از ویکتور نبود تا اینکه چشمش به پایین پایش افتاد و با یک توده ی برفی بزرگ روبه رو شد،برف هارا با دستش یکی پس از دیگری کنار زد و در آخر....با جسم بی جان ویکتور مواجه شد.آن پسر بچه بیچاره ، شبانه از شدت سرما تلف شده بود تمام بدنش یخ زده بود و قلبش ایستاده بود و دیگر خون را در رگ هایش به جریان نمی انداخت،قطره های سرد اشک از چشمان تاد یکی پس از دیگری جاری می شدند و بر صورت بی جان ویکتور میریختند ،تاد فریاد میزد و از مردم کمک میخواست،اما کسی آنجا برای کمک به او نبود. تاد شروع کرد به دویدن به سمت خانه های یخی و بی رنگ آن شهرک ظالم.او دستش به زنگ های در خانه ها نمی رسید ، بنابراین دست های کوچک و سردش را مشت می کرد و با تمام توانش بر در خانه ها میکوبید ، به امید اینکه یکی از آن مردم با قلب هایی یخ زده بیایند و کمکی به تاد و دوستش کنند.ویکتور همیشه نمادی از قدرت و شجاعت و مهربانی برای تاد بود ،تاد با وجود ویکتور میتوانست فقط زنده نباشد بلکه زندگی کند.تاد با وجود ویکتور می توانست در سرد ترین شب ها دلگرم باشد ، هنگامی که نا امیدی ها اورا دوره کرده اند ، امیدوار باشد .بعد از مرگ ویکتور زمستان های دیگر یکی پس از دیگری آمدند و رفتند و تاد روز به روز بزرگ تر شد و ویکتور در زیر خاک روز به روز فرسوده تر.در نهایت تاد در ۲۹ سالگی اش توانست یتیم خانه ای را در بریج تان بسازد،یتیم خانه ای گرم و صمیمی همانطور که خودش و ویکتور میخواستند.او شروع کرد از همان شهرک و حتی از شهرک های اطراف ، کودکان بی سرپرست را به یتیم خانه اش آورد و زیر نظر معلمانی دلسوز و مهربان قرار داد.او حتی خودش هم در یتیم خانه اش ، کلاسی تشکیل داد به نام کلاس گرمای دوستی که هر هفته بچه ها در آن درکی بیشتر از دوستی پیدا میکردند،آن یتیم خانه خیلی زود مشهور شد و توجه خبرنگاران را به خودش جلب کرد،خبرنگاران با تاد مصاحبه میکردند و از او دلیل انتخاب کردن این اسم را برای یتیم خانه اش می پرسیدند و او در جواب آنها داستان بچگی اش را با تنها دوستش تعریف میکرد،داستانی که اشک از چشم هر شنونده ای جاری می کرد.داستانی که به یتیم خانه ای که تاد نام آن را ویکتور گذاشته بود ، ارزشی حتی بیشتر از قبل می داد و این بود داستان آرزویی که در نهایت به ثمر رسید و بچه های یتیمی که توانستند بالاخره پناهگاهی برای یتیم های دیگر بسازند.ویکتور در قلب تاد همیشه زنده است...پایاننویسنده:HuRo </description>
                <category>HuRo</category>
                <author>HuRo</author>
                <pubDate>Fri, 08 Aug 2025 20:47:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نور زرد بیرون پنجره(The yellow light outside the window)</title>
                <link>https://virgool.io/@HuRo/%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%B2%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87the-yellow-light-outside-the-window-ajidpyfvgove</link>
                <description>ساخته شده توسط هوش مصنوعیشب بیداری هایم را از نور زرد بیرون پنجره بپرس.اشک های جاری ام را از نور زرد بیرون پنجره بپرس.تنهایی ام را از نور زرد بیرون پنجره بپرس.دلتنگی و چشم انتظاری ام را از نور زرد بیرون پنجره بپرس.در روز زیر نور خورشید و در شب زیر نور زرد چراغ بیرون پنجره هستم.نور زرد رنگ بیرون پنجره در خیالاتم شخصیتی پیدا کرده است.او حال من را درک میکند و من را میفهمد.شب ها من و او باهم منتظر و چشم انتظار تو می مانیم.نور زرد رنگ ترس هایم را از تاریکی دور می کند.در شب های بارانی و یا برفی پرتو هایش همانند خورشید اتاقم را گرم میکنند.در شب های طولانی و تاریک، نور زرد اتاقم را روشن میکند.نور زرد بیرون پنجره مانع غرق شدن من در تاریکی هایم می شود.او هر شب من را تا صبح همراهی می کند.در درون تاریکی های اتاق دستانم را میگیرد و مرا هدایت میکند.در مواقعی که من در خواب فرو می روم او همچنان بیدار و هوشیار می ماند و از من محافظت میکند.نور زرد بیرون پنجره هیچوقت به من نزدیک نمی شود،اما همواره مراقبم است.نزدیکم نمی شود که یک وقت من را نسوزاند.نزدیکم نمی شود که یک وقت روشنایی اش چشمانم را آزار ندهند،او از دور حواسش به من است.درست مثل تو!در نبود تو شب به شب نور زرد رنگ بیرون پنجره همانند امید من به بازگشتت کم رنگ تر شد و اکنون که این نامه را دارم برای تو مینویسم اولین شبی است که دیگر نور زرد رنگی از چراغ بیرون پنجره به اتاقم نمی تابد.او من را در شب های چشم انتظاری ام همراهی می کرد و تو کل این مدت ها از من مراقبت می کرد ، درست مثل توولی من آنقدر غرق در چشم انتظاری تو بودم که او را نمی دیدم و به او به اندازه ی کافی توجه نمی کردم.او نور و گرمایش را صرف من می کرد،تا من در این تاریکی ،در چاله های افسردگی نیوفتم،تا من در این یخبندانی که دوری ات ایجاد کرده یخ نزنم.اما من هیچ کاری برای او نکردم.من متوجه ی کم رنگ شدنش نشدم.آنقدر سرگرم گرمای وجودش بودم،که سرمای نبودش را فراموش کردم.حال که درحال نوشتن این نامه هستم،در تاریکی گم شده ام.بدنم یخ زده و سردم است.اکنون تنهایم،یک تنهای واقعی!از تو میخواهم دوباره به من بر گردی و نور شب های تاریکم بشوی.قول میدهم که این بار من نیز از تو مراقبت کنم.قول میدهم این بار نبودنت را فراموش نکنم و قدر بودنت را بدانم.قول میدهم تا این بار تورا به خودم نزدیک تر کنم. کاری کنم که دوباره به من اعتماد و تکیه کنی.روز ها تو خاموش باشی و استراحت کنی و خیالت راحت باشد که من هوشیار،کنارت هستم.اصلا من سایه بان روز هایت می شوم یا شمعی ابدی برای شب هایت.فقط به من برگرد.این بار نمیخواهم همانند نوری از چراغی بیرون از پنجره ی اتاقم باشی، میخواهم نور زندگیم و همیشه در کنارم باشی.نبودنت حسرت بودنت را در من ایجاد کرد،پس بیا تا با روشنایی بودنت، سیاهی نبودنت را نابود کنی.من گرمای بی انتهای آغوشت را می خواهم حتی اگر به قیمت سوختن کل تنم تمام شود.دیگر نوشتن درباره ی سختی های من در نبود تو بس است،وقتی که پیش من بازگشتی بقیه ی سختی هایم در هنگام نبودنت را از چراغ خاموش بیرون پنجره بپرس.شب ها من و او باهم منتظر و چشم انتظار تو می مانیم.(و من همیشه چشم انتظار نوری که نوای آمدن تو را بده هستم و خواهم بود)نویسنده:HuRoپایان</description>
                <category>HuRo</category>
                <author>HuRo</author>
                <pubDate>Tue, 05 Aug 2025 17:37:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مار سفید(White Snake)</title>
                <link>https://virgool.io/@HuRo/%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-white-snake-mxjh3fkbbm4i</link>
                <description>ساخته شده توسط هوش مصنوعی مربوط به موضوع نوشته شده.در حین حرکت خیره به چراغی خاموش ، چراغی بی نور در اعماق جنگلی تیره و تاریک هستم.در ژرفای سکوته قالب بر هیاهوی این قاب عکس زیبا ، تنها صدای قدم های آهسته و لنگ لنگان خود را میشنوم.قطرات مات و سرخ رنگ خون از پیکر من بر روی سبزیه موجود در این سیاهیه بی پایان می چکد و به این قاب جذاب اما بی روح جلوه ای ویژه می بخشد.چشمانم برای عادت کردن به این جو کم نور حاکم در اینجا ، زیادی ضعیف و خسته هستند.خون زیادی را از دست داده ام ، رد قرمز رنگ به جا مانده در پشت سر من همانند خط قرمزی شده است که یک نقاش به اشتباه و به دلیل لغزش دست خود بر تابلو و اثر هنری ای مدهوش کننده بر جای گذاشته.به جز رد خون چیز دیگری نیز در پشت سرم ، توجهم را به خود جلب میکند ، خطی مارپیچ و ناهموار به رنگی سفید. رنگ سفیدی که در زیر این نور اندک ماه ، فریبنده و جذب کننده به نظر می رسد.در جای خود میخکوب میشوم و چاقو ام را بر دست میگیرم و پس از کمی دقت ، متوجه چیزی میشوم که در حال شکستن سکوت جنگل است ، آری این صدای خش خش برگ های خشک روی زمین است که اکنون بر این بی صدایی چیره شده است.همینطور که در جای خود ایستاده ام ، خط سفید رنگ پشت سرم را مشاهده میکنم که لحظه به لحظه به من نزدیک تر می شود و صدایی که همراه با آن واضح تر و بلند تر به گوش هایم میرسد ، با همه این توصیفات این صدا به طرز عجیبی همانند یک لالایی ، برایم آرامش بخش است.ثانیه ها میگذرند و کم کم جزئیات در رابطه با آن شیع یا موجود عجیب و مرموز برایم معنا پیدا میکنند و قابل مشاهده میشوند.اولین چیزی که توجهم را درباره آن موجود جلب می کند ، فلس های صدفی رنگ و درخشانش است. بسیار زیباست ، هرکدام از آن فلس ها همانند تیکه ای از پازل در جای خود بر روی اندام کشیده و عریض او قرار گرفته اند.کمی که نزدیک تر می آید متوجه رنگ آبی چشمانش میشوم ، چشمانی که مظلوم اما در عین حال خطرناک اند!تصویر ماه را در درون چشمان همانند دریایش میتوانم تماشا کنم. از حرکات کور کورانه و درهمی که دارد کاملا مشخص می شود که او نیز همانند من در این تاریکیه بی انتها ، کم بینا است.کم بینا است اما به خوبی به واسطه ی خون های چکیده شده از تن من بر روی زمین از حضور من آگاه و حتی بهتر از من از حس و حال و موقعیت فعلیه من با خبر است.به چهره ی روشنش عمیق نگاه میکنم و از قرمزی دور دهانش متوجه میشوم که خودش است، این همان ماری هستش که چند ساعت قبل من را گزیده بود.در آن هنگام من خواب بودم و متوجه ویژگی های منحصر به فرد این مار خوش خط و خال نشده بودم . چاقو را در دستم محکم تر میگیرم و آماده ی حمله میشوم ، او با تزریق زهرش در جسم من ، من را برگزیده بود و اکنون آمده بود تا کار خودش را به اتمام برساند و دیدگانم را برای همیشه از تماشای طلوع خورشید بر آسمان این جنگل پهناور منع کند. میتوانستم فورا بدن نورانی اورا از وسط نصف کنم و پس از اتمام کارم به آرامی در کنار همان چراغ خاموش چشمانم را بر روی این منظره ببندم ، از طرفی مسیر پیش رویم برای فرار در این جنگل همچنان بی پایان بود اما نفس های من بر خلاف این مسیر و جنگل ، روبه پایان بودند.فرصت کافی را نداشتم ، لحظاتی دیگر گذشت و نور ماه از گوشه ی چشمانم از بین رفت و از پشت سر آن مار کمین کرده و آماده ی شکار ، غروب خورشید تابان زندگی خودم را کم کم میتوانستم مشاهده کنم.همچنان چاقوی مخصوص شکارم در دستانم بود ، زور اندکی بیش در بازو هایم نداشتم ، اما همان هم برای یک سره کردن کار او کافی بود.دوباره نگاه به آن شکارچیه تشنه ی خون کردم . چشمان جان گیرش به من خیره شده بودند.او کاملا آماده بود ، به وضوح میدانست که چه کاری را باید انجام دهد ، بر خلاف منی که نمیدانستم اکنون باید این جسم نیمه جانم را به حرکت در بیاورم و فرار کنم و یا مجذوب این شکارچی دلفریب باقی بمانم و از قانون شکار و شکارچیه این جنگل پیروی کنم ، چاقو را کنار بگذارم و خودم را تسلیم در اختیار اندام او که بر دور پیکرم در حال پیچش بود بکنم.نفس هایم به شمارش افتاده اند ، فرار برایم دیگر غیر ممکن شده است ، از شدت فشاری که بر روی تن خسته ام احساس میشود ، چاقو ام را رها میکنم و در حالی که مار خودش را بیشتر و بیشتر به دور من می پیچاند در همان جا بر روی برگان خشک موجود برای زمین زانو میزنم و چشمانم را برای همیشه می بندم.حال ، من بخشی از این جنگل شده ام و کمی دیگر بخشی از یک مار خواهم شد.الان من نیز کاملا بخشی از نقاشی ای از تصویر یک شب تیره و تار در درون قابی میخکوب شده بر روی دیوار خانه ی هنرمندی خیال پرداز شده ام.تابلویی که سرشار از رنگ های سیاه و بی روحی شده است که تمایلی به زنده شدن ندارند ، به جز یک رنگ! رنگی که با آن این مار را ترسیم کرده است . رنگ سفید صدفی که با ترکیب سرخ و سیاه این اثر کاملا در تضاد است.این مار ، جان گیر است اما از طرفی تنها عامل جان بخش به این تصویر به حساب می آید.چراغی خاموش ، درختانی مشکی ، شخصی وحشت زده اما در عین حال آرام و ماری که از رود خون جاری در پشت سر آن مرد عبور کرده و بدن درخشانش را به دور قربانی اش پیچیده است.اینها تنها اجزای این تابلو ی کم نقص هستند و همین اجزای اندک برای بیان داستان عمیق پنهان در درون این تصویره جلوه گر کافی هستند.داستانی درباره ی شکارچی ای که خود ، روزی درگیر این چرخه ی بی رحمانه بین شکار و شکارچی شد و توسط یک مار فریبنده به پایان مسیر زندگی خود رسید ، هرچند که راه همچنان ادامه داشت اما یک جنگل هرچقدر هم که بزرگ باشد تنها فقط جای یک شکارچی است و این دقیقا همان قانون قدرت حاکم بر کل این جهان هستی هستش ، آسیبی که به کسی زده می شود و فرد دیگری که آن آسیب را به خود آن شخص بر میگرداند و در زورگویی جای او را میگیرد تا یکبار دیگر این چرخه فرصت تکرار شدن را پیدا کند.هیچوقت تعداد این شکارچی ها به صفر نمی رسد ، همیشه یکی هست ، فقط یکی !و هدف این متن و این تابلوی درخشان ، به رخ کشیدن همین موضوع است.چشمانش هم رنگ دریا و اندامش در زیر نور مهتاب می درخشید.در ادامه اگر به گوشه ی سمت راست پایین اثر هنری دقت کنید ، میتوانید مار دیگری را مشاهده کنید که با روشی متفاوت از هم نوع اش ، کمین کرده و آماده ی شکار آن مار سفید است!و این چرخه همینطور ادامه پیدا میکند ...نویسنده:HuRoپایان</description>
                <category>HuRo</category>
                <author>HuRo</author>
                <pubDate>Tue, 05 Aug 2025 14:43:28 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>