<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Hundidos Haven</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@HundidosHaven</link>
        <description>پناهگاهی غرق در اعماق اندیشه، جایی که ایده‌ها دور از طوفان لنگر می‌اندازند.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 23:10:15</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2698511/avatar/Q3vEZK.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Hundidos Haven</title>
            <link>https://virgool.io/@HundidosHaven</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ظالم‌ترین فرد‍. (به بهانه‌ی قیمت دلار و سکه...)</title>
                <link>https://virgool.io/@HundidosHaven/%D8%B8%D8%A7%D9%84%D9%85-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%81%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%82%DB%8C%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%84%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D8%B3%DA%A9%D9%87-mw1nog13cdhw</link>
                <description>محمدعلی فروغی نوشته است:روزی تاجری که پسرش بیمار شده بود، انواع و اقسام نذرها برای شفای او کرد، اما هیچ‌کدام مؤثر واقع نشد. در نهایت، نذر کرد که صد تومان به ظالم‌ترین فرد بدهد.اتفاقاً پسر شفا یافت و تاجر تصمیم گرفت نذر خود را ادا کند. با دوستانش مشورت کرد که ظالم‌ترین فرد چه کسی می‌تواند باشد. پس از تفکر بسیار، به این نتیجه رسیدند که کدخدای محله، به دلیل ستمگری‌اش، مستحق این نذر است. تاجر نیز این نظر را پسندید و با صد تومان نزد کدخدا رفت و ماجرا را برای او بازگو کرد.کدخدا گفت: «درست است که من مردی ظالم هستم، اما از کلانتر اطاعت می‌کنم و او از من سخت‌گیرتر و ظالم‌تر است. این نذر باید به او برسد.»تاجر نزد کلانتر رفت، اما کلانتر نیز او را به حاکم ارجاع داد. این روند ادامه یافت تا نوبت به شاه رسید. شاه گفت: «من سخت‌گیر هستم، اما فرّاش شریعت از من نیز سخت‌گیرتر است. این نذر باید به ملّا برسد.»تاجر نزد ملّا رفت و داستان را تعریف کرد. اما ملّا با ناراحتی گفت: «این چه تکلیفی است که به من می‌کنی؟» تاجر که ترسیده بود، خواست بازگردد، اما ملّا صدایش زد: «بیا، مؤمن!»او ادامه داد: «چون تو آدم خوبی هستی و نذری کرده‌ای که باید ادا شود، من راهی پیدا می‌کنم که هم نذر تو ادا شود و هم صورت شرعی داشته باشد!»فصل زمستان بود و در خانهٔ ملّا مقداری برف جمع شده بود. او گفت: «ما اسم این کار را معامله می‌گذاریم. من این برف‌ها را به تو می‌فروشم و صد تومان را به‌عنوان قیمت آن از تو می‌گیرم.»تاجر راضی شد، صیغهٔ معامله خوانده شد و پول را پرداخت کرد. وقتی خواست برود، ملّا گفت: «حالا که این برف‌ها ملک تو شده، باید آن‌ها را ببری.»تاجر هرچه تلاش کرد که از این کار طفره برود، ملّا نپذیرفت و گفت: «خیر، من مال تو را در خانهٔ خود نگه نمی‌دارم.»در نهایت، تاجر که راهی نداشت، مبلغی پرداخت کرد تا کسی برف‌ها را ببرد.زمانی گذشت و تابستان شد. روزی، ملّا تاجر را احضار کرد و گفت: «در معامله‌ای که با تو کردم، ادعای غبن دارم. برف‌های من بیش از صد تومان ارزش داشتند. معامله را فسخ کردم. برف‌هایم را پس بده و پولت را بگیر.»تاجر هرچه التماس کرد، ملّا نپذیرفت. در نهایت، صد تومان دیگر هم پرداخت کرد تا ملّا راضی شود.پس از این ماجرا، تاجر در حضور ملّا سجدهٔ شکر به جا آورد و گفت: «شکر می‌کنم که نذرم به محل واقعی خود، یعنی ظالم‌ترین فرد، رسید!»منبع: یادداشت‌های روزانهٔ محمدعلی فروغی، به کوشش ایرج افشار، نشر علم</description>
                <category>Hundidos Haven</category>
                <author>Hundidos Haven</author>
                <pubDate>Mon, 17 Mar 2025 18:27:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کابوس دقیقه نود: آرزوهای بربادرفته در انتظار یک تراکنش ساده</title>
                <link>https://virgool.io/@HundidosHaven/%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B3-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%AF-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%B4-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-ngrfokxxxn5b</link>
                <description>روز پر هیاهو و پرمشغله‌ای بود. هنوز آفتاب از پشت پرده ابرهای سپیده‌دم کاملاً بیرون نیامده بود که من، در دریایی از افکار پریشان، میان ساختمان‌های سرد و راهروهای باریک دانشگاه، مانند سایه‌ای در رفت‌وآمد بودم. پله‌های سنگی و دیوارهای بی‌روح اطرافم، هر کدام خاطره‌ای از اضطراب و عجله‌های بی‌پایان را در خود ثبت کرده بودند. در میان جمعیتی که انگار از مقصدی نامعلوم گریزان بودند، من نیز به جلو می‌شتافتم، بی‌آن‌که حتی لحظه‌ای به خود اجازه‌ی استراحت بدهم.سرانجام، شب که فرا رسید، مانند سربازی بازگشته از میدان نبرد، بی‌رمق به خانه رسیدم. هنوز لباس‌های بیرون بر تن داشتم که خودم را بر روی تخت انداختم. بدنم چنان خشک و خسته بود که گویی از چوب سختی تراشیده شده‌ام؛ چشمانم سنگین و ناتوان از باز ماندن بودند، اما ذهنم از آرامش به دور بود.پس از لحظاتی تردید، خود را به زحمت از تخت جدا کردم و به آشپزخانه رفتم؛ جایی که نور زرد و ضعیف چراغ، سکوت غم‌انگیزی را در فضا گسترده بود. با بی‌میلی، شام مختصری آماده کردم؛ تکه‌هایی بی‌مزه و خشک که به زحمت از گلوی خسته‌ام پایین می‌رفتند. و درست در همین لحظه، به یاد مهلت ثبت‌نام کنکور ارشد افتادم. امشب آخرین فرصت بود. سال‌ها انتظار و تلاش، و تمامی شب‌های پر از کتاب‌ها و جزوات، ناگهان در پیش چشمم جان گرفت. اگر نتوانم ثبت‌نام کنم، مجبور خواهم بود به خدمت سربازی بروم؛ همان کابوسی که سال‌ها از آن می‌گریختم.بی‌درنگ لپ‌تاپ را باز کردم. دستانم می‌لرزید و ضربان قلبم شتاب می‌گرفت. مرورگر را گشودم و آدرس سایت سازمان سنجش را تایپ کردم. اما اینترنت، این موجود کُند و سنگین، در بدترین لحظات خیانت کرد. صفحه باز نمی‌شد. سایت را چندین بار رفرش کردم، اما بی‌فایده بود. انگار تمام کسانی که مثل من در این دقیقه آخر به ثبت‌نام مشغول بودند، به این شبکه ناتوان هجوم آورده بودند. اضطراب مثل مار زهرآگینی بر دورم پیچیده بود و هر ثانیه که می‌گذشت، نیشی عمیق‌تر می‌زد. ناگهان، اینترنت به‌طور کامل قطع شد. گویی ضربه‌ای از اعماق زمان بر من وارد شده بود. در یک لحظه، جهان از حرکت ایستاد.تمام تلاش‌هایم بیهوده بود؛ شارژ وای‌فای تمام شده بود و من، بی‌خبر از این واقعیت، نیم ساعتی در تاریکی تلاش کرده بودم. لرزش دستانم شدت گرفت. از خودم خشمگین بودم، سرزنش می‌کردم و در میان این تلاطم، سعی داشتم اینترنت را دوباره شارژ کنم. اما فرآیند پرداخت، همچون کابوسی تکراری، به پیچیدگی‌های معمول خود گرفتار شد. کد CVV2 را اشتباه وارد کردم، رمز پویا دیر رسید، و دقیقه‌های حیاتی را در انتظار یک پیامک گذراندم؛ همان دقیقه‌هایی که انگار همه‌چیز در آن‌ها تعیین می‌شد.ثانیه‌ها می‌گذشتند و هر کدام، چون چاقویی تیز، به عمق جانم می‌نشستند. آه، کاش می‌شد این لحظات آخر را به دست فراموشی سپرد. اگر سیستمی بود که قبض‌ها را به‌صورت خودکار پرداخت می‌کرد؛ اگر اینترنت به‌موقع شارژ می‌شد، شاید می‌توانستم با آرامش ثبت‌نام کنم و اضطراب این لحظات لعنتی را نداشته باشم.ساعت از نیمه‌شب گذشته بود و فرصت ثبت‌نام از دست رفته بود. من، فروریخته و شکست‌خورده، بر روی صندلی یخ زده بودم. چطور می‌شود که یک اشتباه کوچک، یک غفلت در لحظه‌ای کوتاه، می‌تواند تمام تلاش‌ها و رویاهایت را نقش بر آب کند؟ آن شب، در حالی به خواب رفتم که خشم و اندوه گلویم را می‌فشرد. رؤیای کنکور ارشد، در هاله‌ای از تاریکی و ناامیدی ناپدید شده بود.و در این میان، اندیشه‌ای تلخ و روشن ذهنم را تسخیر کرده بود. اگر روزی دنیا تغییر می‌کرد، اگر پیشرفت‌های فناورانه می‌توانستند این نگرانی‌ها و اضطراب‌های بی‌پایان را از میان بردارند، چقدر زندگی راحت‌تر می‌شد. کاش به جای مبارزه با زمان، به جای دلهره‌ی دقیقه‌های آخر، می‌توانستم با آرامش و اطمینان خاطر به کارهایم بپردازم. شاید در آینده‌ای نه‌چندان دور، روزی برسد که ما از این کابوس‌های دیرکرد و بی‌نظمی‌ها رها شویم؛ و دیگر از دست رفتن فرصت‌ها به دلیل اشتباه‌های کوچک، کابوسی در خاطر ما نخواهد بود.کاش دنیای ما کمی ساده‌تر بود، کمی مهربان‌تر با آدم‌های خسته و نگران؛ شاید آن‌وقت، مسیر رسیدن به رویاهایمان هموارتر و کم‌اضطراب‌تر می‌بود.</description>
                <category>Hundidos Haven</category>
                <author>Hundidos Haven</author>
                <pubDate>Sat, 07 Dec 2024 18:36:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من، نصف انسانم، نصف مترسک: قصه‌ی دلتنگی‌هام</title>
                <link>https://virgool.io/@HundidosHaven/%D9%85%D9%86-%D9%86%D8%B5%D9%81-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%86%D8%B5%D9%81-%D9%85%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DA%A9-%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%D9%85-wzogh4gxq0em</link>
                <description>سلام دوستان،اسم اکانتم رو گذاشتم Hundidos Haven  به زبان اسپانیایی به معنی پناهگاه غرق‌شده هست. همینجور که من به اینجا نگاه میکنم. امروز دلم می‌خواد درباره‌ی یه شعر و آهنگ خاص حرف بزنم که خیلی به دلم نشست. تصور کنید یه نفری باشی که نصفش مترسکه، نصف دیگه‌ش انسان. من این آهنگ رو شنیدم و احساس کردم انگار داستان خودمه. سال‌هاست که دارم برای دیگران زحمت می‌کشم، شب‌ها با دغدغه‌ها و نگرانی‌هام دست و پنجه نرم می‌کنم، ولی صبح که می‌شه، انگار هیچ‌کس نمی‌فهمه چی کشیدم.تو این شعر، شخصیت اصلی می‌گه که دلش برای خودش تنگ شده. خب، منم همین حس رو دارم. گاهی وقت‌ها انقدر درگیر دیگران و کارهام می‌شم که فراموش می‌کنم خودم چی می‌خوام، چی بهم خوشی می‌ده.بعد از خوندن این شعر، فهمیدم که گاهی وقتا باید یه قدم عقب برداریم و به خودمون هم توجه کنیم. نه اینکه خودخواه باشیم، ولی گاهی وقتا لازمه خودمون رو هم در اولویت قرار بدیم.حرف من اینه که، گاهی وقت‌ها باید خودمون رو هم در آغوش بگیریم، به خودمون بگیم که مهمیم، حتی اگه کسی دیگه‌ای نبینه یا قدر ندونه. این شعر یادآوریه که همه ما ارزشمندیم، حتی اگه نصفمون مترسک باشه. https://www.youtube.com/watch?v=JnQSYjsFVVM نیمی از یک مترسک با نیمی از یک بدنبا هم پیوند خوردن تا پیکر من شدنکلاغ ها هر روز از نیمی از من می ترسنو لاشخورها شب روی نیم دیگه می رقصنسال هاست من حامی گندم های تو بودمبه زندگی برای تو خو کرده وجودمتو از کلبه ی اون دور هر صبح با لبخندیو پیش از خواب هر شب پنجره رو می بندیو من با شیاطین تا صبح می جنگیدمو پیش از صبح هر بار بغضم رو می بلعیدمو تو درست به کسی زندگیتو مدیونیکه مدت هاست از اون هیچ چیزی نمی دونیسال هاست زندانی آزادی تو هستمقهرمان و قربانی از این دو واژه خستمسال هاست پوست گرمی رو با شوق نبوسیدممدت هاست که توی آب صورتمو ندیدمدلم برای تو، برای تو از نزدیکتنگه برای نفس، تو یه گوشه ی تاریکدلم برای اشکدلم برای خوابدلم برای سیبدلم برای آبدلم برای زندلم برای تندلم برای مندلم برای مندلم بیش از هر چیزی برای خودم تنگهو من برای خودم دلم چقدر تنگهو من سال هاست برای خودم دلم تنگهو من چقدر برای خودم دلم تنگهنیمی از یک مترسک با نیمی از یک بدنبا هم پیوند خوردن تا پیکر من شدن</description>
                <category>Hundidos Haven</category>
                <author>Hundidos Haven</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jul 2024 13:12:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانواده: بیمه‌ی عمری که با تولد در آن عضو می‌شویم.</title>
                <link>https://virgool.io/@HundidosHaven/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%B9%D9%85%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%86-%D8%B9%D8%B6%D9%88-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85-umxphvqtofva</link>
                <description>تصور کنید بیمه‌نامه‌ای را که روی کاغذ نوشته نشده، بلکه در خودِ وجود ما حک شده است؛ بیمه‌نامه‌ای که توسط پیوندهایی عمیق‌تر از هر قرارداد حقوقی تضمین شده و حق بیمه‌هایی که با آغوش‌ها، خنده‌ها، غذاهای مشترک و لحظات مراقبت مهربانانه پرداخت می‌شوند. این بیمه‌نامه، خانواده نام دارد، شکلی بسیار طبیعی از بیمه زندگی یا بیمه عمر.مانند بیمه عمر، خانواده احساس امنیت می‌دهد، شبیه به یک تور محافظ که تا زمان سقوط نامرئی به نظر می‌رسد، اما وقتی افتادی، به اندازه‌ای محکم است که تو را نجات دهد. آن که در صورت وقوع طوفان‌های غیرقابل پیش‌بینی زندگی، تو را تنها نخواهد گذاشت. نیازی به ارزیابی مالی نیست چون عضویت تو از لحظه تولد تضمین شده است؛ بیمه تو با نفس اول فعال می‌شود.حق بیمه چطور؟ البته که نوسان دارد. بعضی روزها، با انجام کارهای خانه پرداخت می‌شوند . پول رایج در این قرارداد بیرون بردن زباله‌ها، شستن ظرف‌ها یا گوش دادن به دیگران است. روزهای دیگر، از طریق مشاوره دادن و یا گرفتن، درک متقابلی که فقط کسانی که عمری شما را می‌شناسند می‌توانند ارائه دهند.و برخلاف بیمه عمر که اغلب بر جنبه‌های مالی پس از مرگ تمرکز دارد، بیمه خانواده در &quot;اینجا و حالا&quot; سرمایه‌گذاری می‌کند. با نرخ بهره‌ای که از خاطرات به دست می‌آید، رشد می‌کند و با موفقیت‌های  هر فرد سود می‌دهد.مزایای آن بسیار و متنوع است. در کودکی، شامل بند آموزشی می‌شود( یاد دادن نحوه زندگی کردن در دنیا. نوجوانی، خدمات مدیریت ریسک را به همراه می‌آورد و شما را از مهلکه نجات می‌دهد. بزرگسالی، گزینه‌های سرمایه‌گذاری را در بر می‌گیرد.) پشتیبانی از رویاها و آرزوهایتان، گاهی با عشق ، گاهی با سختی‌های فراوان.در زمان‌های بحران عاطفی، خانواده حمایت و درک را به عنوان یک کمک ارائه می‌دهد. وقتی هرج و مرج زندگی شما را به بازی گرفته است، خانواده نیرویی است که شما را متعادل می‌کند، به شما یادآوری می‌کند که به چیزی بزرگتر از خودتان تعلق دارید.اما اشتباه نکنید، این بیمه بدون شرایط و ضوابط خاص خود نیست. بلکه نیازمند نگهداری است، داد و ستدی است، درکی از اینکه هیچ سودی بدون نوعی مشارکت پرداخت نمی‌شود. این یک سرمایه‌گذاری از زمان، احساسات و، مهم‌تر از همه، عشق است.به عنوان صاحبان بیمه، ما هم بهره‌برداران و هم منتفعان هستیم، هم بیمه‌گران و هم بیمه‌شدگان. اگرچه ما را از مشکلات زندگی محافظت نمی‌کند، اما وعده‌ی یک تسکین و یک آغوش می‌دهد که ما بخشی از یک ضمانت متقابل هستیم که به روش‌هایی با ارزش‌تر از پول پرداخت می‌شود.در این بیمه، پرداختی در صبر و استقامت، در قدرت مشترک و دانش گرانبهاست که، هر اتفاقی بیفتد، ادعاهای ما برای عشق، حمایت و تعلق همیشه پوشش داده می‌شوند.پس به این خانواده احترام بگذاریم—بیمه زندگی با ضمانت مادام العمر و پوششی ابدی که حتی از ستارگان هم فراتر می‌رود.</description>
                <category>Hundidos Haven</category>
                <author>Hundidos Haven</author>
                <pubDate>Sun, 05 Nov 2023 14:44:00 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>