<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های 𝐇𝐮𝐧𝐭𝐞𝐫</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Hunter0x</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 01:47:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4867419/avatar/6eH3pP.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>𝐇𝐮𝐧𝐭𝐞𝐫</title>
            <link>https://virgool.io/@Hunter0x</link>
        </image>

                    <item>
                <title>« جای امضاء »</title>
                <link>https://virgool.io/@Hunter0x/%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D8%B6%D8%A7%D8%A1-gmyywm6smedt</link>
                <description>روزی و روزگاری در شهریبچه ی ۱۴ ساله ای به نام آراس زندگیم می‌کردآراس یک مشکل داشتآن هم در امضا گرفتنهر وقت مسابقه‌ای بود، هر وقت برگه‌ای می‌خواستند، هر وقت معلم می‌گفت «ولی‌ات امضا کند»آراس برگه را می‌گرفت، تا می‌کرد، و ته کیفش می‌گذاشت.هیچ‌وقت فردایش امضا نداشت.معلم‌ها فکر می‌کردند تنبل است.بچه‌ها می‌خندیدند.یکی یک بار گفت:«نکنه امضا کردن بلدن نیستن؟»آراس فقط لبخند کجی زد.از آن لبخندهایی که بیشتر شبیه عذرخواهی‌اند.یک روز، اردو گذاشتند.همه خوشحال بودند.برگه‌ی رضایت‌نامه پخش شد.معلم گفت:«بدون امضای ولی، کسی نمیاد.»صدای خش‌خش کاغذها توی کلاس پیچید.همه برگه را همان روز بردند خانه.فردا، یکی‌یکی آوردند.فقط یک نفر نداشت.آراس.معلم اخم کرد.«باز هم؟ تا فردا وقت داری. آخرین مهلته.»آن شب، آراس مدت‌ها به برگه نگاه کرد.بعد آرام از خانه بیرون رفت.خیابان سرد بود.رفت تا انتهای کوچه.جایی که دیوار کوتاهی بود و پشتش قبرستان کوچک محله.کنار یکی از سنگ‌ها نشست.سنگی که اسم «مهتاب» رویش نوشته شده بود.تاریخ سه سال قبل.آراس برگه را روی سنگ گذاشت.با خودکار نوشت:«امضا: مهتاب رضایی»دستش می‌لرزید.خطش کج شد.جوهر پخش شد.آرام گفت:«مامان… فقط یه بار دیگه امضا کن… قول میدم اذیت نکنم.»باد سردی وزید.برگه تکان خورد.صبح، برگه را تحویل داد.معلم نگاه کرد.چند ثانیه مکث کرد.به امضا خیره شد.بعد گفت:«این امضا چرا این‌جوریه؟»کلاس خندید.آراس چیزی نگفت.معلم برگه را کنار گذاشت.«قابل قبول نیست. بدون ولی نمی‌تونی بیای.»آن روز اتوبوس اردو حرکت کرد.صدای خنده‌ی بچه‌ها دور شد.حیاط خالی شد.آراس روی پله‌ها نشست.برگه را از کیفش درآورد.به امضا نگاه کرد.چند قطره آب روی اسم «مهتاب» افتاد.نمی‌شد فهمید باران استیا چیز دیگری.فردای آن روز، مدیر مدرسه با چهره‌ای عجیب وارد کلاس شد.گفت:«بچه‌ها… درباره‌ی آراس…»همه فکر کردند باز هم شیطنتی کرده.اما مدیر ادامه داد:«دیشب، هنگام برگشت از سر کار… تصادف کرده. حالش خوب نیست.»سکوت کلاس را فرا گرفتدو روز بعد،سه روز بعدصندلی آراس خالی ماند.فردای آن روز - زنگ دوموقتی معلم به دفتر رفت برای استراحتپرونده ای که روی میز بود را دیدپرونده آراس بود ...فهمید والدینش را خیلی وقت پیش از دست دادهعذاب وجدان درون معلم را فرو گرفتمعلم میخواست به کلاس برگرد که ناگهان تلفن مدرسه زنگ خورد ، خبر آمد که دیگر برنمی‌گرددبه کلاس رفتندوسایلش را جمع کردند.از ته کیفش چند برگه پیدا شد.همه‌شان امضا نداشتند.معلم همان‌جا نشست.برای اولین بار فهمیدبعضی امضاها با خودکار زده نمی‌شوند…با بودن زده می‌شوند.و بعضی بچه‌هانه به خاطر نمره‌ی کم،بلکه به خاطر تنهاییِ زیاداز دنیا جا می‌مانند.صندلی آراس هنوز ته کلاس است.هیچ‌کس رویش نمی‌نشیند.چون همه می‌ترسندیک روز بفهمندکنارشان کسی بودهکه فقط یک امضا کم داشته است.آن فقط یک امضا نبود ، یه نشانه بود که هنوز کسی هست که پشت او به ایستهبعضی لحظه ها هرگز بر نمی‌گردند ، شاید یک امضا واسه چیز زیادی نباشه ولی واسه ی بعضی ها هستلحظه ها هرگز تکرار نمیشن ، به هیچ وجه ...نوشته شده از Hunter0x@آیگپ و ایتا و سروش : @hunter0xروبیکا : @itzhunter0xکانال بنده :سروش : @where_is</description>
                <category>𝐇𝐮𝐧𝐭𝐞𝐫</category>
                <author>𝐇𝐮𝐧𝐭𝐞𝐫</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 05:20:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>« پیر مرد و پسرک »</title>
                <link>https://virgool.io/@Hunter0x/%D9%BE%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D9%BE%D8%B3%D8%B1%DA%A9-qfyaiqbebxdd</link>
                <description>در دوردست‌ترین گوشه‌ی یک شهر شلوغ، جایی که چراغ‌های نئون هیچ‌وقت به آنجا نمی‌رسیدند، پیرمردی زندگی می‌کرد. پیرمرد سال‌ها بود که عادت داشت هر روز عصر، یک صندلی چوبی کوچک بردارد و کنارِ نیمکتِ پارکِ متروکه‌ی انتهای خیابان بنشیند.او هر روز دو فنجان چای می‌آورد. یکی را خودش می‌نوشید و دیگری را روی لبه‌ی نیمکت می‌گذاشت، درست کنارِ جایی که خالی بود.یک روز، پسری نوجوان که در پارک توپ‌بازی می‌کرد، کنجکاو شد و نزدیک رفت. پرسید: «آقا، چرا همیشه دو تا فنجان چای می‌آورید؟ کسی که اینجا نیست.»پیرمرد لبخند محوی زد، لبخندی که انگار از لایه‌های غبارِ خاطرات بیرون می‌آمد. گفت: «پسرم، همسرم عاشقِ غروب‌های نارنجی بود. پنجاه سال با هم اینجا نشستیم. او همیشه می‌گفت این پارک قلبِ شهر است، چون اینجا آدم‌ها بیشتر از هر جای دیگر، خودشان هستند.»پسر گفت: «پس ایشان کجا هستند؟ چرا نمی‌آیند؟»پیرمرد نگاهش را به تکه ابری که در دوردست می‌سوخت دوخت. صدایش لرزید، اما آرام بود: «او به سفری رفته که بلیط برگشت ندارد. اما من هنوز هم عصرها می‌آیم تا به او بگویم که چای‌اش را دم کرده‌ام. می‌ترسم اگر نیایم، او فکر کند که من فراموشش کرده‌ام. او هنوز هم اینجا، روی همین نیمکت، در میانِ خاطراتِ من نشسته است.»پسرِ نوجوان سکوت کرد. آن روز او دیگر بازی نکرد. تا غروب کنار پیرمرد نشست. پیرمرد فنجانِ دوم را که حالا سرد شده بود، به آرامی برداشت، چای را پایِ ریشه‌ی درختی ریخت و گفت: «فردا دوباره می‌بینمت، عزیزکم.»فردای آن روز، وقتی پسر به پارک رفت، نیمکت خالی بود. فقط یک فنجان روی نیمکت مانده بود که پیرمرد برای آخرین بار آنجا گذاشته بود. پیرمرد دیگر نیامد، اما نیمکتِ پارکِ متروکه، تا سال‌ها بعد، انگار هنوز بوی چایِ تازه و عطرِ خاطراتِ یک عشقِ ابدی را می‌داد؛ عشقی که حتی مرگ هم نتوانست آن را از آن نیمکتِ چوبیِ فرسوده جدا کند.فردای آن روز، پسر فهمیده بود که «زمان»، بی‌رحم‌ترین هدیه‌ای است که به ما داده شده؛ چیزی که تا وقتی داریمش، قدرش را نمی‌دانیم و وقتی از دستش می‌دهیم، تنها چیزی است که برای پس گرفتنش، تمامِ دنیایمان را می‌دهیم.نوشته شده از Hunter0x@آیگپ و ایتا و سروش : @hunter0xروبیکا : @itzhunter0xکانال بنده :سروش : @where_is</description>
                <category>𝐇𝐮𝐧𝐭𝐞𝐫</category>
                <author>𝐇𝐮𝐧𝐭𝐞𝐫</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 16:11:31 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>