<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نیروانا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@IMnirvana</link>
        <description>نیمی قربانی، نیمی شریک جرم، مثل همه.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 17:37:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2721433/avatar/hlNgT2.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نیروانا</title>
            <link>https://virgool.io/@IMnirvana</link>
        </image>

                    <item>
                <title>می‌ترسم،همین!</title>
                <link>https://virgool.io/@IMnirvana/%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%85%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-kzvoioeennb5</link>
                <description>میگن هر کس تو این دنیا یه هدفی داره و وجود داشتنمون بی دلیل نیست(گل واژه می‌فرمایند). حالا فرض را بر این میگیرم که درست است. پس دلیل وجود داشتن من چی؟ فقط حجمی از فضا را اشغال کرده‌ام؟البته که خیر. الان آمده‌ام که رسالتم را انجام بدم. حتی اگر پنج نفر هم با خواندن این کمی به فکر فرو بروند رسالتم را به پایان رسانده‌ام. ماجرا این است که هیچ وقت و به هیچ وجه (دوستان تکرار میکنم هیچ وقت) پشت کنکور نمونید. اگر دهم و یازدهم هستید فرصت خیلی خوبی است، از همین الان خواندن را شروع کنید، دیر نیست. اصلا نگویید فعلا برای مدرسه میخوانم و بعد یک سال پشت کنکور میمانم(حرف‌هایی که خودم میزدم)[بچه‌ها کنکور اصلا پشت خوشگلی نداره برعکس جنیفر لوپز 🍄]اگر بخواهم شدتِ فشار و استرسی که الان رومه رو توصیف کنم باید بگم که با شنیدن موزیک السا و آنا گریه کردم، از اینکه گوشیم شارژش کم شد گریه کردم، بخاطر اینکه نتم تموم شد گریه کردم، بخاطر اینکه تراشم افتاد و دیگه پیدا نشد هم گریه کردم. شاید با خودتون بگید خب تو خیلی لوسی ما که اینطوری نیستیم. ولی نه من قبل این کنکور لعنتی آخرین باری که گریه کرده بودم رو یادم نمیاد. حتی واسه امتحان نهایی هم ذره‌ای استرس نداشتم. انقدر از خودم مطمئن بودم که تو فرجه امتحان‌ها بیرون هم می‌رفتم. اینم مدرکحس میکنم باید رتبه شوم و به تمام دنیا بدهکارم، از معلم کلاس اول گرفته تا پدر و مادر و حتی برادر کوچکم که کلاس ششم ابتدایی است ولی هنوز سواد کامل ندارد.لطفا شما گول نخورید و خودتون رو تو این منجلاب قرار ندید.گاهی اوقات وزنی که نیاز داری از شرش خلاص بشی، روی بدن خودت نیست. منظورم اینکه نگاه کنید ببینید واقعا هدفتون از پشت کنکور موندن چیه؟ بخاطر خودتون یا بقیه؟ اگه هر ایده‌ی دیگه‌ای واسه آیندتون دارید برید دنبالش خیلی موفق تر میشید تا اینکه بخاطر فشار خانواده یا هر کی، چند سال جسم و روحتون رو آزار بدید. [نتونستم حق مطلب رو ادا کنم چون واقعا یه تجربه حسیه و در قالب کلمات نمی‌گنجه. نمیدونم استرس و ترسی که الان دارم رو چطوری بیان کنم🍄] این روزها هر نفسی که فرو میره براش دوتا یا بیشتر کفر لازمه بس که بَدان.از آدم بودن خسته‌م از زن بودن خسته‌ترم و از من بودن بیشتر از هر دو خسته‌م. میزم قبل و بعد کنقرار بود اسم این پست (خسته‌ام،همین!) باشه ولی واقعا بیشتر از خسته بودن احساس ترس دارم. </description>
                <category>نیروانا</category>
                <author>نیروانا</author>
                <pubDate>Sat, 23 Mar 2024 03:45:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گفتنیا رو گفتم</title>
                <link>https://virgool.io/@IMnirvana/%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D9%88-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%85-j9e3andcwbp7</link>
                <description>بچه‌ها اتک ان تایتان رو دیدین؟من هیچ‌وقت با آدم‌های زیادی در ارتباط نبوده‌م ولی با همون‌هایی که در ارتباط بوده‌م هم خیلی‌هاش از سر تنهایی بوده نه علاقه. نمی‌دونم از خودبزرگ‌بینیه، کم‌تجربگیه، کوته‌فکریه یا روی دیگه‌ای از افسردگیه که آدم‌های کمی برام جالبن؛ حتی از بین اون‌هایی که دستم بهشون نمی‌رسه مثل نویسنده‌ها یا فلاسفه یا چهره‌های شناخته‌شده‌ی زنده‌ و مُرده به تعداد خیلی کمی علاقه دارم. فکر نمی‌کنم که خودم خارق‌العاده‌م، حداقل در سطح خودآگاه همچین فکری نمی‌کنم، ولی فکر هم نمی‌کنم چون خودم خارق‌العاده نیستم پس باید همه‌ برام جالب باشن و باهاشون معاشرت کنم. کلن از پنج نفر خوشم می‌آد و از اون پنج نفر هم راستش گاهی خوشم نمی‌آد و همین هم شده که اینقدر تنها و منزوی‌ام ولی از این تنهایی و انزوا هم خوشم نمی‌آد و به اون‌هایی که در دایره‌ی نزدیکانشون هفتصد نفر جا می‌شن جدی حسادت می‌کنم. دلم می‌خواست بلد بودم در هر آدمی که ملاقات می‌کنم جهانی ببینم که ارزش شناختن داره ولی معمولن فقط آدمی رو می‌بینم که می‌تونه به سی‌ودو روش جدید اعصابم رو خورد کنه.قدیم فکر می‌کردم همصحبتی زیاد نشونه‌ی صمیمیته، اما الان برام صمیمی کسیه که گفتنیا رو میدونه، نه بخاطر اینکه از من شنیده، چون خودش اونجا بوده. و طبق این جمله فقط یک دوست صمیمی دارم. که اون هم...ولش کن هیچی.</description>
                <category>نیروانا</category>
                <author>نیروانا</author>
                <pubDate>Fri, 08 Mar 2024 00:00:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غرغر(۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@IMnirvana/%D8%BA%D8%B1%D8%BA%D8%B1%DB%B1-wxt7y0k57wco</link>
                <description>آدم سبک زندگیش رو از کارتن‌خواب‌ها الگوبرداری کنه کمتر مخربه تا از اینستاگرام. حجم هذیان و کثافتی که در قالب زندگی روزمره و روانشناسی و اساس روابط انسانی توسط بلاگرهای اینستاگرامی داره تبلیغ و ترند می‌شه باورنکردنیه. ده دقیقه اون تو باشی از تمام چیزهایی که با سال‌ها تلاش و زحمت به دست آوردی حالت به‌هم می‌خوره و پارتنرت تبدیل می‌شه به یه walking red flag عظیم و یازده‌تا آدم سمی توی زندگیت پیدا می‌کنی و جای خالی سه‌تا سگ و یازده‌تا گربه و چاهارصدتا پروداکت هوشمند از قهوه‌ساز و جارو بگیر تا مسواک و مستراح یقه‌ت می‌کنه و احساس می‌کنی باید همین حالا بلند شی با یه دست دمبل بزنی با یه دست استیک و سس قارچ درست کنی و با چاهارتا دست دیگه‌ت بافتنی و نجاری و خونه رو redesign کنی و اسکی یاد بگیری ولی همزمان همین‌طوری که هستی هم عاشق خودت و زندگیت باشی و از تنها بودن مثل اسب لذت ببری. من ریدم تو اول تا آخر این پلتفورم. برای چی باید از حموم رفتن و مرتب کردن تخت و چیپس خوردنت تولید محتوا کنی بوزینه؟ می‌رم لای زحمت کشیدن‌ها و کلافگی‌ها قیافه‌ی مسخره‌ی دوتا راکون و طوطی ببینم خستگیم در بره، زندگی «مثلن» روزمره‌ و حموم توالت رفتن یک‌سری علاف بهم ارائه می‌شه. بسه دیگه بابا سوراخ شدیم با این عنتربازی‌ها و اَداها.منتظر غرغرهای دو و سه و... باشید.</description>
                <category>نیروانا</category>
                <author>نیروانا</author>
                <pubDate>Mon, 05 Feb 2024 01:30:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر بتونم میخوابم ولی الان نه</title>
                <link>https://virgool.io/@IMnirvana/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%AA%D9%88%D9%86%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%D9%85-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%87-ar8xrld9jnwv</link>
                <description>تیپ مثلا رسمی ^_^خوابیدنِ تنهایی را اغلب ترجیح می‌دهم؛ غیر از شب‌هایی که واقعن احساس می‌کنم محتاج بغلم، تنهایی خوابیدن همیشه بهتر است:با خودت راحتی؛ کش‌وقوس می‌آیی، خمیازه می‌کشی، آروغ می‌زنی، گوشی را می‌چرخی، آب‌دهنت را قورت می‌دهی، انگشت می‌کنی تووی سوراخ دماغت، خودت را ناز می‌کنی، می‌زنی و یا لذت‌بخش‌ترین کار جهان را انجام می‌دهی.در تنهایی قباحت معنایی ندارد. بدترین کار جهان که در تنهایی می‌توان انجام داد، چیست؟ فکر کردن به کشتن یک نفر؟خب. من دارم به کشتن یک نفر فکر می‌کنم.هرچند یک گربه‌ی ملوس روی شکمم لم داده و خرخر می‌کند و دارم یک‌دستی پسِ کله‌اش را می‌مالم، دارم به کشتن یک نفر فکر می‌کنم. ایده‌یی ندارم که کی. صرفن مفهوم قتل برایم جالب شده.اما من تنها نیستم. دوستم همین بغل خوابیده. خیلی نزدیک. جوری که کناره‌ی آرنجم تا کمی پیش چسبیده بود به بازوش و دستم از حرارتش گرم بود. حالا پشتش را کرده به من و گربه از روی شکمم آمده بینمان. نباید بستنی می‌خوردم. به لاکتوز حساسم.  شکمم قاروقور می‌کند و ناخودآگاه انگشت کوچک پای راستم را قفل کرده‌ام پشت انگشت یکی‌مانده به آخر. به‌گمانم گرسنه‌ام. باید باشم. کل روز فرصت نکردم چیزی بخورم. یک نسکافه، یک لیوان گنده‌ی آمریکانو، دو لیوان چای‌نبات، یک معینی‌پور فِیک و یک مشت پف‌فیل.فردا امیدوارم یک همبرگر گنده از آسمان بیفتد تووی دهنم. اگر نشد، یک تخم مرغ هم کافی‌ست. اگر آن هم نشد، به تقلید از بدنم، پروتئین‌های خودم را می‌خورم. یام‌یام‌یام.</description>
                <category>نیروانا</category>
                <author>نیروانا</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jan 2024 00:09:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من، منم. تو، خودتی.</title>
                <link>https://virgool.io/@IMnirvana/%D9%85%D9%86-%D9%85%D9%86%D9%85-%D8%AA%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA%DB%8C-nnfopwvsy7ze</link>
                <description>زیرِ نخلاآدم‌ها باهم فرق میکنند.آدم‌ها باهم فرق میکنند.آدم‌ها باهم فرق میکنندآدم‌ها باهم فرق میکنند.کفشی که برای پای تو مناسب است، ممکن است پای دیگری را زخم کند!!! این ناعادلانه است که تمام دستورالعمل‌های زندگیمان را خودخواهانه درست بدانیم و آن را برای همه بخواهیم. همیشه چیزی که در ذهن تو می گذرد، اصلِ مطلق نیست.اگر میتوانستم این یک مورد را در مغز همه فرو کنم خیلی عالی می‌شد‌. مادر تمام مشکلات همین درک نکردن تفاوت‌هاست. لطفا من را همین طوری که هستم قبول کن و آنقدر سوال نپرس که چرا؟ و چطور؟ چون قرار نیست دلیل قانع کننده‌ای گیرت بیاد. تو دوست داری همه چیز طبق آن پیش فرض ذهنی‌ات پیش برود و وقتی من را می‌بینی که تناقض دارم یک درصد هم به افکار خودت شک نمی‌کنی در عوض فکر میکنی من عجیبم.من آبی را دوست دارم و تو قرمز را. می‌بینی؟ به همین سادگی. میدانم اگر این‌ها را بگویم تو میخندی و میگی دو تا دو تا چهار‌ تا . درست من هم قبول دارم، اما مشکل اینجاست که بعضی چیزها اصلا با دو دو تا حساب نمی‌شوند و تو در این مواقع هست که فلج میشوی و نمیتوانی درک کنی. من زندگیم همین الان هم یکنواخته، چیزی خوشحالم نمیکند، از خودم راضی نیستم، هر روز همه چیز بدتر و غیرقابل تحمل میشود، هر روز انواع بدبختی های جدید، غر های جدید و نظر های جدید احمقانه سراغم میان و هر روز خسته تر از دیروز میشوم و این باعث میشود انرژی بحث کردن با تو را نداشته باشم. باید خودم را جمع و جور کنم، به درسم برسم، به خودم برسم، به آیندم برسم، چیزایی که میخواهم را برای خودم فراهم کنم و یه زندگی خوب داشته باشم. اما خسته‌ام. پس لطفا درک کن که ما مثل هم نیستیم چون نمی‌خوام نفهمی تو هم به لیست بدبختی‌هام اضافه بشود. </description>
                <category>نیروانا</category>
                <author>نیروانا</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jan 2024 16:22:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غرق</title>
                <link>https://virgool.io/@IMnirvana/%D8%BA%D8%B1%D9%82-cts9gvqotugl</link>
                <description>امیدوار بودم موقع غرق شدن یکی بتونه نجاتم بده ولی دیر شده، انگشتام زیر آبن. و الان عادت کردم به این حجم و فشار آب روی بدنم.‌ طوری که وقتی همه چیز آروم و خوبه حوصلم سر میره. دوست دارم دست و پا بزنم. فکر کنم چرخه‌ی تکاملِ من کامل نشده و هنوز ژن ماهی بودن رو دارم.تو شرایط سخت خودم و وجود داشتنم رو حس میکنم. احساس زنده بودن میکنم. ولی الان به اینکه واقعا تو این دنیا حضور دارم، شک دارم.I felt alive and I can’t complain.همه چیز تو ذهنم بهم ریخته، منی که یه کمد طبقه بندی شده واسه افکارم داشتم‌. نمیدوم دقیقا چیزی که میخوام چیه!!  ولی همین لحظه از دنیا یه زندگیه شلوغ با روابط پیچیده‌ میخوام. میدونم که این در طولانی مدت برام خوب نیست ولی الان واقعا بهش نیاز دارم. از ساده بودنم خسته شدم. میخوام کنجدی باشم. زندگیم خیلی روتین شده. هر روز کارایی رو انجام میدم که از شب قبلش میدونستم قرار اینطوری روزم رو تموم کنم. کاش یه فرشته پیدا بشه و با خرج خودش هر روز منو ببره تفریح(😁) الان که دارم فکر میکنم تفریحی هم وجود نداره که روتین و کسل کننده نباشه. چه کاری میشه کرد؟ بریم کافه؟ همین؟ این شد تفریح؟ بریم رستوران پیانو؟ کی ما؟  پولش رو داریم؟و هزار کار دیگه که یا پولش رو نداریم یا اجازشو.پ.ن: الان بالاترین تفریحم رفتن به گیم نتی سر کوچه‌اس و با ده تا پسر بچه ابتدایی بازی میکنم. بخوریم؟</description>
                <category>نیروانا</category>
                <author>نیروانا</author>
                <pubDate>Wed, 13 Dec 2023 00:05:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من‌ یا باکتری؟</title>
                <link>https://virgool.io/@IMnirvana/%D9%85%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DA%A9%D8%AA%D8%B1%DB%8C-gycmjgandwpb</link>
                <description>احتیاج به یک چیزی دارم که بابت شور و علاقه بهش خون بالا بیارم و انجامش بدم، ولی خب هیچ چیز دل‌انگیزی این اطراف نیست. تقریبا هر رویایی که در سر داشتم رو انقدر انجام ندادم که منقضی شده.هر روز چهار صبح دویدن و هیچ طلوعی رو از دست ندادن جز خواسته‌های من بود ولی الان فقط دوست دارم بخوابم. بی رویا شدن خیلی بده بچه‌ها. فقط  میخوام امروزم رو تمام کنم و هیچ چشم اندازی به فردا ندارم طوری که انگار فقط امروز وجود داره. به هرجا که نگاه میکنم ظاهراً همه‌چیز دارد مثل عقربهٔ ساعت دقیق و منظم کار می‌کند و هرکس را که می‌بینی گویا چیزی برای ارائه کردن دارد، حداقل انگار که می‌داند دارد چه‌کار می‌کند ولی من مثل موج دریا که باد مسرش را مشخص میکند هستم. انگار هر کاری که میخوام شروع کنم از همان اول شکست خورده‌ است.تمام این‌ها حس‌های انسانی است. انسانِ پوچ. برای اینکه حفره‌ای که درونش وجود دارد را پر کند باید هدف داشته باشد تا فکر کند مهم است و وجود داشتنش بی دلیل نیست. اما حقیقت این است که ما هیچ فرقی با آن باکتری تک سلولی یا آن زرافه نداریم. آمده‌ایم که بخوریم و بزرگ شویم که بعد بمیریم.این همه جنگ، این همه دین‌های احمقانه همه برای برطرف کردن حس پوچی  انسان.دین این قابلیت را دارد که به همه‌چیز معنایی دروغین بدهد و از رو به رو کردن شما با واقعیت دنیا و پوچی در آن جلوگیری کند. پ.ن: یه دوستی داشتم که همیشه موقع استرس و بدبختی میگفت حالا ما اشرف مخلوقاتیم یا اون تک سلولی که نمیدونی استرس چی هست اصلا؟ الان من اشرف مخلوقاتم که باید برم زیست بخونم و با خودم بگم &quot;اگه احمق نبودی الان باید ساک دانشگاه رو جمع میکردی&quot; یا اون خرس قهوه‌ای که داره تو کوه آلپ میچَره؟ پ.ن: یه وقفه‌ی یک هفته‌ای بین درس خوندنم پیش اومد. به دو دلیل: یک، اسباب‌کشی و نبود مکان و آرامش. دو، تنبلی و بی تمرکزی خودم. الان هم وضع خونه دسته کمی از غزه نداره و من اومدم خونه خالم درس بخونم. اون یه هفته خیلی عقبم انداخته و فکر کنم واسه ازمون پنجشنبه نرسم.حداقل خوبه تو این وضعیت دغدغه مدرسه رفتن ندارم.از این وضعیت حالم بهم میخوره دیگه </description>
                <category>نیروانا</category>
                <author>نیروانا</author>
                <pubDate>Mon, 06 Nov 2023 21:17:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکم استفراغ ذهنی</title>
                <link>https://virgool.io/@IMnirvana/%DB%8C%DA%A9%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%BA-%D8%B0%D9%87%D9%86%DB%8C-sjvw8p2vlx9v</link>
                <description>هر وقت که به کسی نگاه غیر افلاطونی می‌اندازم بعدش سریع خودم را جمع میکنم، انگار که حق ندارم کسی را دوست داشته باشم و باید به تو که هیچ رابطه‌ای با هم نداریم وفادار بمانم. چند وقت پیش خواب دیدم در حال بوسیدن کسی هستم که هر دویمان میشناسیمش. وقتی از خواب بیدار شدم انقدر از دست خودم و خوابم ناراحت بودم که نمیدانستم دقیقا چه کار کنم!!! چرا من باید خواب کسی جز تو را ببینم؟ هر از چندگاهی به او فکر میکردم ولی نه آن‌طور که بخواهم با او باشم. من که این همه به تو فکر میکنم چرا خواب تو را هیچ وقت ندیدم؟؟تقصیر خودت است آنقدر نیامدی که جای خالی تو را ذهنم دارد با کسی دیگری پر میکند. اگر عاشقش هم بشوم تقصیر تو است. باید به من پیام میدادی. از دستت عصبانی‌ام از بس که آی‌کیو پایینی داری، یا شاید هم خودت را زدی به نفهمی. بگذار راستش را بگوییم دیگر حسی به تو ندارم آوینم. شاید اگر دوباره ببینمت دستو پایم را گم کنم اما دیگر نمی‌خواهمت.قبلا فکر میکردم نمیتوانم هیچ کسی را به خوبی تو پیدا کنم ولی اشتباه میکردم. دنیا بزرگه، خیلی بزرگ. شاید این اعتماد به نفسی که الان گرفتم بخاطر اون آدم تو کافه باشه که به زور میتونسی جنسیتشو تشخیص بدی. اومد جلو و سلام کرد گفت دوست یگانه‌اس و منتظرشه. و منو از سری قبلی که با یگانه اینجا بودم یادشه. اسم عجیبی داشت. کانیا‌. گفت به کوردی میشه یه‌چیزی که یادم رفته. با اینکه من اظطراب اجتماعی دارم و نمیتونم ارتباط بگیرم ولی این سری واقعا خوب حرف زدم. یه گفت‌وگو با کیفیت داشتیم.کانیا طوری باهام صحبت میکرد که حس با ارزش بودن میکردم در صورتی که قیافه‌اش شبیه آدمای عوضی بود. آخرش گفت دوس داره یگانه دیر تر برسه تا بیشتر با من وقت بگذرونه و من اینطوری بودم که کی؟؟ من؟شب یگانه پیام داد و گفت تو مخ کانیا رو زدی یا اون تو رو. گفتم چرا؟ گفت شمارتو میخواد، و من با اینکه ازش خوشم اومده بود، اما از دست خودم عصبانی شدم که چرا تو رو کل امروز فراموش کرده بودم.پ.ن: هنوز هم دارم واسه کنکور میخونمااانمایی از کنکور و اسباب کشی</description>
                <category>نیروانا</category>
                <author>نیروانا</author>
                <pubDate>Fri, 03 Nov 2023 02:18:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میخواهم ساده بمانم</title>
                <link>https://virgool.io/@IMnirvana/%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%85-tqhi9xs2x7mw</link>
                <description>از امروز تصمیم گرفتم به طور جدی بد اخلاق باشم و دیگه انقدر راحت نخندم. حس تنفر به خودم همش داره بیشتر میشه و با خنده‌های الکی سعی دارم قایمش کنم و بگم من خیلی ادم خوب و نایسی‌ام. هیچکس ارزش خوش رفتاری نداره و بلاخره یه جا این بی‌ارزشیِ خودش رو نشون میده.مردم از آدم‌های ادایی خوششون میاد، اونایی که مودشون تو هفته دو بار تغییر میکنه. کسایی که همیشه میگن و میخندن براشون کسل کننده میشن و طوری رفتار میکنن که انگار هیچ احترامی برات قاعل نمی‌شن. اصلا دوست دارم به همه توهین کنم و همه‌ی حقیقت‌ها رو تف کنم تو صورتشون، بدون ذره‌ای انعطاف. میتونم بگم ۹۰ درصد مردم همین طورین. دوست دارن با کسی صحبت کنن که براشون چصی بیاد و فقط تعریف‌هاش حول محور خودش باشه. همش منم منم کنه و مدام در حال توضیح دادن خودش و شخصیتش باشه.کسی که شنونده‌ی خوبیه و میزاره یه گفت‌وگو دو طرفه باشه میشه آدم اسکل که هیچ چیز جالبی برای گفتن نداره. دیگه نمیخوام وقتم رو صرف هم رنگ کردن خودم با آدمایی کنم که مثلا دوستم هستن. چون در نهاییت نه هم رنگ اونا میشم و نه اون رنگی که خودم میخوام. یه چیز خیلی بدرنگ که پوچ بودنش از دور هم معلومه.دیگه نمیخوام هیچ کس منو دوست خودش بدونه اگه واقعا با من حال نمیکنه. متاسفانه من مهربونم و از سر دلسوزی با کسی هم صحبتی میکنن که بقیه بهش محل نمیزارن اون وقت این مهربونی رو احمق بودن فرض میکنن.  من انرژیم رو دیگه ذخیره میکنم برای پذیرش و فهمیدن چیزها نه اصلاح کردنشون. یعنی طرف برام احترام قاعل نیست، خب اوکی بره گم شه. لازم نیست کاری کنم که من جالب به نظرش بیام. من می‌فهمم آدما چرا هزارتو دوست دارن ولی آدما نمی‌فهمن من چرا هزارتو دوست ندارم. چون آدم از پیچیدگی‌های پوچ رد می‌شه می‌رسه به سادگی‌های معنادار. من ساده‌ام و میخوام ساده بمونم شما هم برید دنبال روابط پیچیدتون. از دست همه ناراحتم و انگار همه دست به یکی کردن با هم که احساس بی‌ارزش بودن بهم بدن. فقط این وسط میخوام خودم واسه خودم ارزش بزارم و با همشون قطع رابطه کنم. کسایی که الان اطرافم هستن عاشق من نیست یا حتی در حد یه دوست داشتن ساده ولی بهم عادت دارن و نمیخوان منوحذف کنن، اما خیلی ناامیدم کردن. تو از آدما حتی انتظار هم نداشته باشی باز یه راهی پیدا می کنن نا امیدت کنن. (متاسفم که انقدر موج منفی میدم ولی باید می‌نوشتم و احتمالا چند روز دیگه حذفش کنم</description>
                <category>نیروانا</category>
                <author>نیروانا</author>
                <pubDate>Tue, 10 Oct 2023 22:53:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مجموعه‌ای ناقص به نام &quot;من&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@IMnirvana/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%82%D8%B5-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%85%D9%86-widfw56m8nid</link>
                <description>ترسناک نیستم. قول؟!!بعضی وقت‌ها دوست دارم کسی پیدا شود و آنقدر مرا بزند که توان راه رفتن نداشته باشم و بعضی وقت‌ها مثل الان دوست دارم یک جانی روانی که از اختلال دو شخصیتی رنج میبرد بدنم را به شش تکه تقسیم کند. واقعا از دست خودم عصبانی‌ام، اما نمیتوانم خودآزاری کنم، پس به نجات دهند نیاز دارم.از زندگی کردن در پوسته‌ی یک انسان خسته‌ام و دیگر برایم جالب نیست. حتی فکر رفتن به کانادا یا فرانسه هم مرا به ذوق نمی‌اورد. من بیشتر از این که دلم بخواهد بمیرم دلم می‌خواست وجود نداشتم از اول. یا اینکه بمیرم و بعدش از همه‌ی ذهن‌ها پاک بشوم.از این همه نقص و کمبود خسته‌ شدم. قبلا گفته بودم &quot;من مجموعه‌‌ای از دانش‌های ناقصم&quot; الان باید بگم کلا همه چیز در من ناقص است. یک چیز نیست که به آن تکیه کنم و خودم را با آن تعریف کنم. نه آنقدر زیبا، نه آنقدر باهوش، نه آنقدر پولدار... پ.ن: به آدامایی که بطور ذاتی کاریزماتیک هستن واقعا حسودی میکنم اونا میتونن هیچی نباشن اما بازم کامل به نظر برسن. کسایی مثل من حتی اگه چیزی هم واسه عرضه داشته باشن بازم کمه. باید همه چیز رو یک جا داشته باشن که این هم غیر ممکنه. در طول زندگیم فقط به دو دسته آدم حسودی کردم آدمای کاریزماتیک و اونایی که تا سرشونو میزارن رو بالش خوابشون میبره. خودم میدونم این افکار همه از عوارض PMSئه. کاش به جای PMS در USA بودم. (پی‌ام‌اس چیه؟؟؟ رحم خانم‌ها در مواقع پریودی بسیار دردناک میباشید و تجربه ناخوشایندی را رقم میزند. اما هورمون‌های زنان انتقام پدر نداشته‌شان را در هفته قبل از پریودی، در حین پریودی و هفته بعد از پریودی میگیرند.) گفتم از دست خودم عصبانی‌ام، دلیلش را هم میدانم اما مثل همیشه نمیتوانم درستش کنم. حس میکنم چیزی درونم وجود دارد که &quot;من&quot; تحملش را ندارد. بالاخره یک روز سینه‌ام را پاره میکند و خودش را می‌کِشد بیرون. من که طرفدارشم کاش سعی خودش را بکند. </description>
                <category>نیروانا</category>
                <author>نیروانا</author>
                <pubDate>Mon, 02 Oct 2023 23:28:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نه کیفیت دارم نه کمیت</title>
                <link>https://virgool.io/@IMnirvana/%D9%86%D9%87-%DA%A9%DB%8C%D9%81%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%86%D9%87-%DA%A9%D9%85%DB%8C%D8%AA-ialengjws5at</link>
                <description>صبحونه مفیده حتما بخورید.صدای توی سرم هی میگه قلبتو با من همسو کن. هر قدر من انرژی میفرستم تو با احساس بی‌اطمینانی و تردید خنثاش میکنی.من دوست دارم ایمان داشته باشم ولی به ناکافی بودن خودم و اینکه تلاش‌هام کافی و موثر نیست واقفم. این سختش میکنه. معجزه برای کسی که به اندازه کافی تلاش نمیکنه و توی تار عنکبوت هراس‌هاش گیر افتاده اتفاق نمیفته.من این روزا فقط برای نفس کشیدن زیر هراس‌هایی که مثل یه وزنه‌ی ده تُنی روی سینه‌مه دارم جون می‌کنم. معجزه برای من توی این شرایط که به سختی قدم‌های مورچه‌ای بر می‌دارم که فقط متوقف مطلق نباشم اتفاق نمیفته.ولی دارم زور می‌زنم دل به دل صدای توی سرم  بدم.کاش می‌دونستم چطوری جوری که صدا ازم می‌خواد خالص شم. کاش می‌دونستم و می‌تونستم.</description>
                <category>نیروانا</category>
                <author>نیروانا</author>
                <pubDate>Fri, 22 Sep 2023 16:11:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محکوم به مرگ هستیم</title>
                <link>https://virgool.io/@IMnirvana/%D9%85%D8%AD%DA%A9%D9%88%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-silgbuygfvmc</link>
                <description>موقعیت: نشسته روی تخت همراه با دو لایه پتو.پرت شده از دنیای واقعی و غرق در اندیشه‌ی آینده، به فردای نامعلوم  و اینکه کِی همه چیز درست میشود و من می‌مانم و یک لیوان چای و خیال آسوده.   صدای موبایل می‌آید _دیلینگ_ و من با تمام سرعت به سمتش میروم. یک ریپلای از اینستاگرام.شخصی که نمیشناسم به اخرین استوریم جواب داده، و انقدر خشمگین است که از هر سه کلمه دو کلمه‌اش غلط است. کلی پیام پشت سر هم می‌دهد. و من آهسته میخوانمشان. او میگوید من گناهکارم و سرانجامم جهنم است. بعد میگوید من باعث فساد جامعه‌ام. و بعدتر میگوید من فریب خورده‌ام. وقتی هیچ جوابی ندادم با طومار دیگری رو به رو شدم که طبق متن آن من دچار بیماری روانی‌ام(?).احتمالا الان بعد از این همه پیام خشمش کم شده. اگر خود گذشته‌ام بودم که پوستش را کنده بودم و سرش را به دیوار اتاقم زده بودم، اما متاسفانه خود گذشته نیستم و از پشت گوشی هم نمیتوانم پوست کسی را بکنم. چند وقتی میشود که دیگر از دست همچین آدمایی عصبانی نمیشوم، فکر میکنم به این میگویند بلوغ فکری.شنیدن این که یک نفر بگویید ۲+۲=۵ باعث نمی‌شود عصبی بشویم چون که مطمئنیم چیزی که طرف میگوید چرت و پرت مطلقه. باعث میشه دلمون برای شخص گوینده حتی بسوزه. اما اگر شنیدن نظر یک نفر عصبانیتون میکنه، احتمال زیاد تو گوشه‌ای از ذهنتون دارید حقو به اون میدید. پس چیزی به اون شخص ناشناس نگفتم و حتی بلاک نکردم، نمیدونم شاید اینطوری عصبانی‌تر بشه، شایدم بگه خوب سرویش کردم که حرفی واسه گفتن نداره. به هر حال از اینجا به بعدش ربطی من نداره و امیدوارم اون شخص هم بتونه به آرامش برسه.( که البته فکر نکنم کسی با این همه خشم و نفرت بتونه زندگی آرومی داشته باشه) قبل‌تر سعی داشتم با توضیخ دادن خودم و عقایدم اطرافیانم را درست کنم و هیچ نتیجه‌ای نگرفتم. انگار تازه چشمانم باز شده بود و این همه کثیفی و ناعدالتی را میدیدم. توی اون دوران دوستای زیادی از دست دادم که شاید برام بهتر شد. ولی یک چیز رو فهمیدم که دیگر هیچ وقت هیچ عقیده‌ای رو، هر چند هم درست برای هیچکس توضیح ندهم. همه چیز واضح است. مزر حق و باطل یک دیوار بزرگ سنگیست همه میتوانتد این دیوار را پیدا کنند اگر بخواهند و این هیچ ربطی به من ندارد‌. بگذار تا ابد در کثافت مغز خود دست و پا بزنند.دوست داشتم مانند عده‌ای خوش خیال باشم و بگویم عقاید همه قابل احترام است، ولی احترام به بعضی از آن ها توهین به شعور خودم محسوب می شود. پس در بهترین حالت، تحملشان می کنم و هیچ نمی گویم!ما در جهانی زندگی میکنیم که طرز تفکرات دیگران بزرگترین لطمه رو به روح و جسممان میزنند و ما محکوم به مرگیم تا زمانی که تصمیم بگیریم..... پ.ن: پایان رو باز گذاشتم چون واقعا نمیدونم باید چیکار کنیم تا محکوم به مرگ نباشیم.</description>
                <category>نیروانا</category>
                <author>نیروانا</author>
                <pubDate>Fri, 01 Sep 2023 23:12:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آبی گرم‌ترین رنگ است</title>
                <link>https://virgool.io/@IMnirvana/%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D9%85-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-onibrmlzcpwz</link>
                <description>ساعت ۷ عصر است. صدای کولر وارد گوش راستم میشود و توی سرم آنقدر وز وز میکند که محو میشود، سعی میکنم ریتمش را پیدا کنم ولی بدقلق است.پرده‌ جمع شده فکر کنم کار مادرم بوده، و حالا نور ملایم آبی رنگی به داخل اتاق می‌‌تابد. آبی رنگ آرامش بخشی است. دوست دارم صورتت را زیر این نور آبی ببینم، حتما زیبا می‌شوی. روی این تخت که زیر پنجره است بخوابیم، یک خواب عمیق، آنقدر عمیق که همه‌ی خستگی‌های ما را ببرد. تو هم مثل من بدون اینکه کاری کنی خسته می‌شوی؟انگار غم تمام انسان‌های مرده روی دوشم است، و فقط خواب میتواند آنهارا از دوش من بردارد. حس میکنم صندلی، میز ، چوب‌لباسی، پرده و همه‌ی اشیاء اتاق جان داردند و حرف‌های مرا میشنوند.‏چه مدت است که اشیاء حرف‌های من را گوش می‌دهند و به جدی‌ترین آن‌ها می‌خندند؟اتاق به حدی افسرده است که آدم فکر میکند این آخرین روز زندگی‌اش است. واقعا روز خوبی برای مردن است. *این آهنگ رو هم گوش کنید خالی از لطف نیست.Lost Highway(?Aaron)?     </description>
                <category>نیروانا</category>
                <author>نیروانا</author>
                <pubDate>Sun, 27 Aug 2023 01:25:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنجاه و دو درجه‌ی سلسیوس[°52]</title>
                <link>https://virgool.io/@IMnirvana/%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D8%AF%D9%88-%D8%AF%D8%B1%D8%AC%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%D9%84%D8%B3%DB%8C%D9%88%D8%B3%C2%B052-ocfhvzfhpjhz</link>
                <description>توی یه سالن خنک منتظر نشتم و دقیقا نمیدونم منتظر چی، ولی میدونم باید حالا حالا اینجا روی این صندلی که رویش نوشته &quot;امیر ما تا ابد برای هم هستیم&quot; بنشینم. سالن خنک است اما گرما به دیوار‌ها و سقف‌ میزند. دیوار داغه. خیلی آب خوردم و دیگه اشتهای ناهار رو ندارم. ناهار؟ اصلا مطمئن نیستم که به خونه برسم. سردرد، همه‌چی درد در این هوای بی‌همتا. از منتظر بودن دیگه خسته شدم. همه‌ی امسال منتظر بودم، اما با این حال توی این سالن خنک منتظر بودن بهتر از اون بیرونه.گرمای سوزان، گوشت و خون و آب بدن رو بخار می‌کنه و پوست چروکیده می‌شه! الان حوصله‌ام بیشتر سر میرود پس انگشتان دستم را می‌شمارم. بارها و بارها. و هر بار عدد جدیدی میشود. انگاشتانم کمتر از ده‌ تا و بیشتر از نه تا هست. سعی میکنم با زبانم دندان‌هایم را بشمارم. اما نمیتوانم مرز بین دو دندان را پیدا کنم پس این کار را هم رها میکنم.بلند میشم و سعی میکنم روی پای راستم که خیلی سر شده وایسم و مثل یک آدم شل جلوی در میروم، صدایم را صاف میکنم و جمله‌ای را که چند بار تمرین کردم را میگویم، &quot; ببخشید، خانم آدینه اومدن؟&quot; گفت نه و جوری نگاه کرد که یعنی برو، منم که حرف گوش کن. دوباره روی صندلی نشستم و به امیری که قرار است تا ابد برای کسی باشد فکر کردم. چه قدر بد! من که دوست ندارم تا ابد برای یک نفر باشم ( البته عکس این قضیه هم ممکنه صدق کنه) .به اتاقم فکر میکنم که الان در چه وضعیتی است.تخت خوابم که چقدر راحت است. او بهترین دوست منه.  یاد این جمله‌ از چارلز بوکفسکی افتادم : بهترین چیزِ اتاق، تختخوابم بود. دوست داشتم ساعت‌ها در تختم بمانم، حتی در طول روز، با لحافی که تا چانه بالا کشیده‌ام. تختخواب جای خوبی بود، نه اتفاقی می‌افتاد، نه کسی آنجا بود، و نه هیچ‌چیز دیگر. گوشی را باز کردم و همین طور الکی در گالری چرخ میزدم که مثلا نشان دهم من مشغولم و انقدر فلاکت زده نیستم که به تخت خواب فکر کنم، ولی در واقع آنقدر فلاکت زده بودم که علاوه بر تخت خواب به پتو، بالش و تمام متلقاتش فکر میکردم. ( بیست دقیقه دیگر هم گذشت و خانم آدینه نیامد. شاید پنج دقیقه دیگر بیاید ولی من رفتم. پیش به سوی تخت خواب. ) </description>
                <category>نیروانا</category>
                <author>نیروانا</author>
                <pubDate>Mon, 21 Aug 2023 03:58:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه چیز نکبت زندگی را جبران می‌کند جز تو؟</title>
                <link>https://virgool.io/@IMnirvana/%DA%86%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D9%86%DA%A9%D8%A8%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%AC%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-%D8%AC%D8%B2-%D8%AA%D9%88-wubjvonwnq1z</link>
                <description>( افتاب از این عکسا میباره)دزفول هوا عالیه. بارون و اینا هم نیست که لوس‌بازی شه. تابستون بسیار زیباییه. پر از گرما و سکته‌ی قلبی و مغزی و سوختگی درجه‌ی دو و سه و سگ‌های ولگرد خیابونی و خورشید زیبا که پوست همه‌چیز رو با مهر و محبت می‌کنه. 
بیاین دزفول برای تعطیلات. بیاین! بدوئیناگر قبلا از من می‌پرسیدی به عشق در یک نگاه اعتقاد داری میگفتم نه. الان هم نه می‌گویم اما در یک نگاه عاشق تو شدم. بعضی موقع‌ها با خودم می‌گویم تمام مکالمه‌های من و تو روی هم دو صفحه هم نمی‌شود، پس من چطور اینقدر شیفته‌ی تو شدم؟ یعنی انقدر آدم سستی هستم؟ این تاثیر عشق بر آدم است؟ یا فقط تو را در زمانی درست دیدم؟ مثلا در آن بازه‌ی زمانی اگر هر کس دیگری را میدیدم همین احساسات را تجربه میکردم. این خیلی مرا آزار میدهد که فکر کنم احساساتم به تو فقط از سر هورمون‌ها باشد و یک زمان بندی درست.دو بار با من تماس گرفته‌ای و من خیلی سعی میکنم حرف‌هایی که زدیم را بخاطر بیاورم اما جز چند جمله چیزی بیاد نمی‌آورم. اینکه چطور با هم سلام کردیم؟ و موقع خداحافظی چه گفتیم؟آن زمان هنوز ندیده بودمت و فقط صدایت را داشتم اصلا فکر نمیکردم روزی عاشق این صدا بشوم و شنیدن دوباره‌‌اش جزئی از آرزوهای محالم بشود. الان احتمالا خوابی، کاش خواب منو ببینی. البته اگه هنوز شخصی به اسم منو یادته. کاش منم بتونم فراموش کنم. تو منو ول کردیو رفتی ولی نمیدونم کی وقتش میشه منم تورو ول کنمو برم‌. پ.ن: میگم زشت نباشه من همش از آوین مینویسم؟ آخه توی ویرگول که میگشتم ندیدم کسی چیزای عاشقونه بزاره. یعنی عاشقانه بود ولی نه انقدر واضح. یه چیزای تو در تو  و پیچیده‌ای که معنی عشق بده دیدم ولی انگار کسی با زبون ساده نمیاد یگه &quot;من عاشق شدم&quot;. فکر کنم اینجا مکان مناسبی برای این حرفا نباشه‌. ولی مهم نیست، قرار نیست دیگه اینجا هم خودمو سانسور کنم :/</description>
                <category>نیروانا</category>
                <author>نیروانا</author>
                <pubDate>Mon, 14 Aug 2023 02:35:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منو افسردگیم vs کل دنیا</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D9%85%D9%86%D9%88-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%85-vs-%DA%A9%D9%84-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-glomnskf2r3n</link>
                <description>نتایج کنکور آمده اما چه اهمیتی دارد من که میدانم چیزی قبول نمیشوم. ناراحت نیستم چون تلاشی نکرده بودم، در واقع چیزی را از دست نداده‌ام، فرق بین من و آن بطری آب معدنی فقط سه سال درس خواندن در دبیرستان بود. این هفته‌ی سوم میشود که به کلاس‌های کنکوری میروم، قصد دارم یک سال درس بخوانم و فقط یک سال، بعدش هر چه که شد میروم. از اول مهر پارسال افسردگی را تجربه کردم و هنوزم با من است، میتوانم با افسردگی زندگی کنم ولی درس خواندن را نمیدانم.با اینکه هیچ انگیزه‌ای ندارم ولی شروع کردم. روزی کمتر از سه ساعت درس میخوانم اما میخوانم. به هر حال باید شروع کرد. یه جایی خواندم اگر انگیزه ندارید فقط شروع کنید، منتظر نباشید تا زمان خاصی برسد، نگویید از شنبه از فردا از ماه بعد، فقط شروع کن حتی با وجود افسرده بودن. خب من هم گوش دادم. نمیدانم چرا، اما حس میکنم تا چند ماه دیگر حالم خوب میشود. من باید درس بخوانم، باید قوی باشم مثل خورشیدی که باید بتابد، موفق شدن برای من یک اجبار است نه یک انتخاب. تنها چاره من( اسمش را هر چه میشود گذاشت. چاره، راه فرار، شانس، امید...) دانشگاه است. حتی درس خواندن هم پول نیاز دارد بعد بگین پول مهم نیست$¥٪&quot;#×@&#x27;شاید گفته‌های زیر حمل بر خود ستایی باشه ولی واقعیته.من باهوشم با یک بار توضیح دادن درس میفهمم. بقیه را نگاه میکنم که جز چند نفر بقیه هاج و واج اند. اما من جز افراد با استعدادم. از اول هم همین بود. تقریبا در همه کاری خوبم اما فقط در حد خوب بودن و فرا تر نمی‌ورم. من مجموعه‌‌ای از دانش‌های ناقصم. کاش یه کاری را ادامه میدادم که الان انقدر دچار بحران هویتی نمیشدم.بزرگترین درد، با استعداد بودن و تلاش نکردنه. کاش یکی می آمد و کتکتم میزد تا تلاش بکنم. همه‌اش تقصیر مادرم است از بس تعریفم را کرد و هندونه زیر بغلم گذاشت فکر کردم خدا هستم و نیاز به تلاش ندارم. تا همین پارسال هم به مشکلی بر نخوردم ولی از اینجا به بعد همت لازم است که من بلد نیستم. بگذریم به هر حال در حال درس خواندنم و معادلات گنگ خیلی سختن. آهنگ بکگراند ذهنم هم الان اینکه:   ?Tsuki Akari (?sora Amamiya)</description>
                <category>نیروانا</category>
                <author>نیروانا</author>
                <pubDate>Sat, 12 Aug 2023 02:27:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرکِ کفِ دست</title>
                <link>https://virgool.io/@IMnirvana/%DA%86%D8%B1%DA%A9%D9%90-%DA%A9%D9%81%D9%90-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-nicom3xamkxl</link>
                <description>‌بدون هیچ مقدمه‌ای من &quot;پول&quot;میخواهم. آن هم نه کمی بلکه زیااااد.همه چیز از آنجا خراب شد که پول نبود. پول نقش کلیدی در زندگی من دارد. بگذارید با این مثال عمق فاجعه را بگویم. اگر زندگی را یک نمایشنامه در نظر بگیریم و من هم کارگردان باشم پول این وسط چه کاره است؟ بله، نقش اول. حالا فکر کنید نقش اول این نمایشنامه حاظر نشده (اصلا چه معنی داره نقش اول نیاد سر برنامه؟؟؟ اخه زن همه منتظرن.)همه‌ی نقش‌ها حاظراند ولی بدون نقش اول نمیشود شروع کرد. کارگردان و همه معلق در هوا منتظر او هستند.زندگی من هم بدون پول همچین اوضاع معلقی دارد. حس میکنم زندگیم هنوز شروع نشده. (قطعا که شروع شده، پس داره تباه میشه)یه حساب کتاب سرانگشتی انجام دادم و فهمیدم ۳۰۰ میلیون نیاز دارم. تازه با این پول زندگیم عادی میشه، ولی مگه &quot;عادی&quot; کافیه؟ پس ۶۰۰ میلیون نیاز دارم تا خوشحال باشم.من بدون پول حتی نمی‌توانم عاشق باشم، توی این دنیا  عاشق بودن هم خرج دارد. پس متأسفانه اونقدر که میخوامت، پول ندارم. کافه و کادو اینجور چیزا گرونن. کاش یه جای خنک زندگی میکردیم که نیازی به کافه رفتن نبود. اصلا کاش تو اونقدر پولدار باشی که بتونی پول کافه رو بدی. کاش رابطمون اصلا کافه‌ای نباشه.( رابطه کافه‌ای = رابطه‌ی سرد)خنده داره من دارم به پول دنگ کافه‌ای فکر میکنم که احتمال رفتنش با تو از دیدن ستاره دنبال داره هم کمتره.</description>
                <category>نیروانا</category>
                <author>نیروانا</author>
                <pubDate>Wed, 09 Aug 2023 23:23:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اوضاع من پیوسته رو به وخامت است</title>
                <link>https://virgool.io/@IMnirvana/%D8%A7%D9%88%D8%B6%D8%A7%D8%B9-%D9%85%D9%86-%D9%BE%DB%8C%D9%88%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D9%88%D8%AE%D8%A7%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-q1zpwwi867ln</link>
                <description>☆به تدریج خودم را از معاشرت و دوستی با دیگران کنار می‌کشم. توجه زیادی می‌کردم تا شاید سرنخی به دستم بیاید، ولی کوچکترین نتیجه‌ای حاصل نمی‌شد. البته بر تمام نگرانی‌هایم صحّه گذاشته نمی‌شد، ولی امیدهایم همگی به یأس تبدیل می‌شد. هنگام گفتگو در مورد ساده‌ترین مسائل، اگر مخاطبم فقط مختصری سرش را به یک طرف متمایل می‌کرد، بلافاصله خودم را پس‌زده احساس می‌کردم و هیچ‌راهی گیر نمی‌آوردم تا سرش را به سوی خودم برگردانم و حالت قبل را حفظ کنم.اوضاع من پیوسته رو به وخامت است، که کسی هر چقدر هم به من علاقه‌مند باشد، هر چقدر هم تنگ در کنارم نشسته باشد و برای اطمینانِ خاطرم توی چشمانم نگاه کرده و حتی در آغوشم گرفته باشد (بیشتر از روی درماندگی تا علاقه) نمی‌تواند مرا نجات بدهد، که باید در واقع ترجیحاً به حال خودم واگذاشته شوم و تا مدتی که توانِ انسان اجازه می‌دهد برای دیگران قابل تحمل باشم. بار دیگر روی کاناپه بیفتم و در بی‌حوصلگی خودم باقی بمانم. سال‌های سال، و اگر بکوشم با دقت بیشتری به عقب نگاه کنم، روزهای بی‌شمار، این نحوه‌ی زندگی کردن من بوده است. دستت را به من بده، عزیزترین، تا تعدادِ بی‌شماری هم روزهای خوب داشته باشم! دست‌های نازنین و قشنگ تو، که افسوس، جرأت نمی‌کنم در دست بگیرم.</description>
                <category>نیروانا</category>
                <author>نیروانا</author>
                <pubDate>Sun, 06 Aug 2023 22:08:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مقداری عکس از کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@IMnirvana/%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-nejtm4gwdfno</link>
                <description>1234567891011121314151617حس اون لحظه‌ای که یه کتاب رو تموم می‌کنید و بعد برش می‌گردونید سر جاش و با دنیاش و شخصیتاش خداحافظی می‌کنید هم خیلی عجیبه. حس میکنم شخصیت‌ها توی کتاب گیر میافتن.*کدوم عکس رو دوست دارین؟</description>
                <category>نیروانا</category>
                <author>نیروانا</author>
                <pubDate>Thu, 03 Aug 2023 03:26:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی از دست‌های من می‌گریخت</title>
                <link>https://virgool.io/@IMnirvana/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D8%AA-sfvt8uqdamad</link>
                <description>قانون نانوشته در عکاسی: آینه همیشه باید کثیف باشه این باعث شرمه که جز تو (آوین) هیچ موضوعی برای نوشتن ندارم، و این نشان دهنده‌ی پوچی من است‌. باخودم فکر میکنم اگر تو نبودی از چه مینوشتم؟ شاید از زندگی فلاکت بارم، یا آینده‌ی مبهمم.     حتی زندگی فلاکت بارم هم با بقیه زندگی‌های فلاکت بار فرق دارد، مثلا من هزار تا طلبکار ندارم، من شکست عشقی نخوردم، من در سلامت جسمی کامل زندگی میکنم،  چهره‌‌ای معمولی دارم، کسی از من متنفر نیست، من حتی یک اتاق برای خودم دارم، زندگی فلاکت بار من طور دیگریست.      حس میکنم به این مکان و این آدما تعلق ندارم. زمان داره میگذره و من هر کاری میکنم جز زندگی کردن. به همین سادگی زندگی از دست‌های من می‌گریزد.     این اواخر مادرم را بیشتر درک میکنم، حس میکنم این همان اتفاقیست که برای او افتاده است. زندگی از چنگال‌های او هم فرار کرد.آوین من را ببوس و بعد بگذار زندگی کنم. پ.ن: احساس تعلق نداشتن به خانواده،مکان،شخص یا رابطه ای بدترینه.اینجوری که هیچ safe zone ای برات وجود نداره هیچ جایی و هیچ کسی برات مثل خونه نیست. Beautiful Scar (?Aaron)?  آهنگ بکگراند ذهنم، موقع نوشتن این بود .</description>
                <category>نیروانا</category>
                <author>نیروانا</author>
                <pubDate>Mon, 31 Jul 2023 01:41:49 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>