<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ?𝐍𝐨𝐲𝐚</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@I_noya</link>
        <description>در گلو می‌شِکند ناله‌ام از رِقَت دل 
قِصه‌ها هست ولی طاقتِ ابرازم نیست...!
-هوشنگ ابتهاج</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:38:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4122479/avatar/m6U0RV.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>?𝐍𝐨𝐲𝐚</title>
            <link>https://virgool.io/@I_noya</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سکوت و سکوت و سکوت...</title>
                <link>https://virgool.io/@I_noya/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D9%88-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D9%88-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-dgycqxwounvv</link>
                <description>از امتحان بیرون زد و به سوی دوستش قدم برداشت &quot; چیکار کردی؟&quot; انگار همین یک سوال کافی بود تا تمام شب بیداری ها و خستگی هایش را بیرون بریزد و در آغوشش فقط گریه کند تا شاید کمی این خستگی ها جبران شود &quot; خراب کردم ! هرچقدر بخونم درست نمیشه ! دیگه خسته شدم !&quot;چه می‌توانست بگوید وقتی که میدید همه درحال گریه هستند ؟ هنگامی که می اندیشید آموزش های ساخته شده از طرف این سازمان نه بویی از آموزش برده اند و نه پرورش .فقط و فقط کارخانه ای بزرگ و تک محصولی بود که سعی داشت عقاید خود را به زور به آینده ی زمین بقبولاند ! کارخانه ای بزرگ که ذهن های بی پروا را محدود و ذهن های خلاق را بی هنر بار می‌آورد.می دید که چگونه هرکس که نمرات کم بیاورد مورد سرزنش قرار می‌گیرد از سوی خانواده ؛ حامی اصلی هر فرد ! میدید که تنها در رشته‌هایی به نام تجربی و ریاضی افراد هوش دارند و به کسانی که در هنرستان ها درس می‌خوانند بی توجهی آشکاری شده است . هنرستانی که پرورش می‌دهد ذهن های خلاق این جوانان را .مگر اعضای این سازمان وظیفه نداشتند به همه بگوید مهم نیست درچه رشته ای هستید ، نمرات شما چگونه است یا حتی استعداد شما در خارج از این مدرسه است ؛ ما شما را حمایت می‌کنیم ؛ برای آینده ایران ، برای اینکه می‌دانیم هر فرد شگفت انگیز است و قرار نیست شانزده میلیون دانش آموز نمرات ریاضی شان بیست باشد ! قرار نیست همه ی شما در رشته ی تجربی درس بخوانید و تاریخ نشان داده است که حتی در ورزش و ترک تحصیل نیز موفقیت هست ! قرار نیست همه ی شما یک استعداد واحد داشته باشید و همه یک کار را بکنید . انسان ها مجموعه ای از تفاوت ها هستند که آینده زمین را می‌سازند و اگر فقط در یک کشور دکتر باشد و نقاشی نباشد که رنگ بزند به این زندگی خاکستری چه اهمیتی دارد که دیگر چند نفر در رشته ی تجربی تحصیل میکنند ؟ اگر فقط مهندس باشد و نباشد کسی که برای تو آهنگ بنوازد تا گاهی برای آرامش به آن پناه ببری چه ؟ اگر فقط دکتر باشد و نماند نویسنده ای در این مرز و بوم تا شاهنامه ها بسراید ، دیگر مگر زبان پارسی جاودان می‌ماند ؟دوستان خود را می‌دید.میدید که چگونه پدر و مادر ها با نمرات دیگران فرزندانشان را آزار می دادند . میدید که اگر فرزندی نقاش داشته باشند فقط بلدند فریاد بزنند &quot; ریاضی او کامل شده و برای تو هفده ؟ هنر هم شد کار ؟&quot;گاهی نیز دلش می‌خواست بلند شود ، برود به سوی کادر این سازمان و فریاد بزند &quot; مگر شما خود نیز تجربه نکرده اید این وضع را ؟ مگر خود شما در مدارس ما درس نخوانده اید ؟ چگونه اکنون میتوانید اجازه دهید ما نیز مانند شما فقط و فقط تحمل کنیم ؟ اگر بر شما سخت نگذشته است که عجیب است چون هیچ کس نیست که اکنون با خوشحالی بگوید به مدرسه می‌رود ! اگر نیز برشما چون ما سخت گذشته است که وای ؛ وای بر شما که شما آنقدر بی وجدان هستید که حتی جرعت نکرده اید فرزندان خودتان را از این وضع نجات دهید چه برسد به آیندگان ایران ؛ مهد شکوه دنیا !&quot;اشک های دوستش را پاک کرد . می‌دانست که علاقه ای به این درس و این رشته ندارد و از سر اجبار به این مدرسه قدم گذاشته است .پ.ن: نمیدونم چه کسی قراره این متن رو بخونه. اما اگه حتی یک نفر هم هست که میتونه به آینده ی دانش آموزان ایران زمین کمک کنه میخوام از جا بلند بشه و اعتراض کنه... اعتراض کنه که چرا باید بچه های ما توی سن کم افسردگی داشته باشن؟ چرا باید به خاطر چندتا عدد مورد سرزنش قرار بگیرن؟ چرا باید با بقیه مسابقه بشن؟ اگه نقشی دارید لطفا این چرخه ی بی پایان رو بشکنید...چه می‌توانست بگوید جز سکوت ؟</description>
                <category>?𝐍𝐨𝐲𝐚</category>
                <author>?𝐍𝐨𝐲𝐚</author>
                <pubDate>Wed, 20 Aug 2025 22:33:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;رها...&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@I_noya/%D8%B1%D9%87%D8%A7-bgd1cowssyjm</link>
                <description>در را باز کرد و لبخند زد. -سلام!حالتون چطوره؟! سپاس منم خوبم!با هرکلمه در ذهنش فریاد می زد&quot; گریه نکن&quot; . با هر نفس، بغض خود را فرو می‌داد و با هر لبخند به خودش یادآوری میکرد کسی به حرف های او گوش نمی‌دهد. عادتش شده بود بخندد و بخنداند اما از درد هایش نگوید. عادت داشت به حرف تمام اطرافیان گوش دهد و هیچکس به حرف هایش گوش ندهد. عادت داشت آن تکه سنگ گیر کرده در گلویش را نادیده بگیرد و قهقه بزند. دیگر عادت کرده بود! مهمانی که تمام شد خود را به اتاق رساند. دوباره صداهای بیرون بلند میشد. فریاد ها ، جر و بحث ها و دعواهای تکراری. از تمام اینها بلند تر فریاد ذهنش بود. هرکار می‌کرد ذهنش سکوت نمی‌کرد؛ وحشتناک ترین کلمات را با دل و جرعت به زبان می‌آورد و هیچ راهی برای ساکت کردنش وجود نداشت. چند سال بود تحمل میکرد؟ نمی‌دانست! جسمی جوان و روحی پیرتر از مادربزرگش داشت. روحی خسته از دنیا و خواستار رهایی. درب اتاقش باز شد. بازهم همان آش و همان کاسه. پدر خواستار این بود از او دفاع کند و مادر خواستار این بود از او دفاع کند. کاش می‌توانست فریاد بزند. می‌توانست فرار کند و هیچکدام از این چیزها را تحمل نکند. هردویشان را دوست داشت اما اگر اجازه داشت در کشتن آنها لحظه ای ترید نمیکرد. حالش بهم می‌خورد از تمام حرف هایشان.از تمام &quot;ما دوستت داریم&quot; هایی که فقط دروغ هایی خوش آوا بودند. از همه چیز این خانه و این آدمها حالش بهم می‌خورد.لحظاتی که می‌گذشت هردو ساکت می‌شدند و بیرون می‌رفتند و او بازهم گوشه ای از اتاق کز میکرد. شاید میخواست گریه اش بگیرد اما غمگین تر از این حرف ها بود. دیگر چشمه ی اشکش خشک شده بود! دیگر اشکی نداشت که به پای زندگی سوخته اش بریزد. فقط می‌توانست بایستد و نگاه کند تمامش را درحال سوختن. خندید! شاید داشت دیوانه میشد. حالش که به جنون می‌خورد! بر لبه ی پنجره رفت. شهر زیر پایش بود.۸ میلیارد داستان متفاوت! آیا تمام آنها درحال تحمل بودند ؟ آیا تمام این کتاب ها فقط تراژدی هایی غمگین است که هنوز تمام نشده اند؟ آیا هیچکس حق خندیدن ندارد؟ در تمام زندگی اش هیچگاه ، هیچکس به او گوش نداده بود. هیچگاه بار اضافه ای بر دوش دیگران نبود اما... اما اکنون این بار بر دوش خودش سنگینی میکرد. کاش میشد زندگی اش را به دیگری بدهد تا جای او ادامه دهد!صدایی خوش آوا از پایین به گوش می‌آمد. انگار میخواست او را در آغوش بگیرد. زمزمه ای آرام و خوش به او می‌گفت بالاخره تمام می‌شود؛ می‌گفت بالاخره رها میشوی از بند هرچه هست. از بند خنده های دروغین ، محکم ایستادن هایی که با زخم همراه بود ، مهربانی هایی که هیچگاه پس داده نشد و... رها میشوی! صدا زیبا تر از آن بود که جذبش نشوی. دست خودش نبود به سوی صدا رفت. دقایقی بعد همه چیز سیاه بود. صدای مردم می آمد و دیگر احساس خستگی در وجودش نبود. دیگر رها شده بود. رها از بند همه چیز و همه کس!</description>
                <category>?𝐍𝐨𝐲𝐚</category>
                <author>?𝐍𝐨𝐲𝐚</author>
                <pubDate>Sun, 13 Jul 2025 18:18:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ℰ𝓃𝓉𝓇𝓊 𝓃ℴ𝓊𝓈</title>
                <link>https://virgool.io/@I_noya/%E2%84%B0%F0%9D%93%83%F0%9D%93%89%F0%9D%93%87%F0%9D%93%8A-%F0%9D%93%83%E2%84%B4%F0%9D%93%8A%F0%9D%93%88-njsbwbwkbo38</link>
                <description>خوب سلام به همگی . من نویا ام و یه نیمچه نویسنده ام . کسی که نوشتن رو انتخاب کرد چون از گفتن می‌ترسید؛چون کسی به حرف هاش گوش نداد .نمی‌دونم داستان‌هام ارزش خوندن دارن یا نه، ولی امیدوارم کسی، جایی، با خوندنشون لبخند بزنه ، بتونه یکمی از این دنیا فاصله بگیره و با بچه های من قدم بزنه و بخنده ... حتی برای یک لحظه. 🫠🫰کارم رو توی تلگرام شروع کردم و شنیدم اینجا جایی هست برای شنیده شدن پس گفتم اینجا هم ایجاد مزاحمت کنیم 🤡🙏خوشحال میشم که داستانم رو بخونید و اگه ایرادی داره بگید 🫶</description>
                <category>?𝐍𝐨𝐲𝐚</category>
                <author>?𝐍𝐨𝐲𝐚</author>
                <pubDate>Fri, 11 Jul 2025 01:28:54 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>