<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فاطمه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Iamfatemeh</link>
        <description>نقاشی میکنم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:17:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/27018/avatar/QP1Cul.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فاطمه</title>
            <link>https://virgool.io/@Iamfatemeh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خسته</title>
                <link>https://virgool.io/@Iamfatemeh/%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-uinpehhudzk4</link>
                <description>سلام. از ظهر حالم بدتر است. از دوستی شنیدم که در کرج پسر جوانی کشته شده، پدرش و یکی از نزدیکانشان برای گرفتن جنازه رفته‌اند، در یک سوله را به رویشان باز کرده‌اند و گفته‌اند بروید پیدایش کنید. یک ساعت و نیم در میان اجساد گشته‌اند تا پسرشان را پیدا کنند. میدانم این روایت واقعی است. از اینکه میدانم واقعی است تن و بدنم میلرزد و دستم مدام درد میگرد. یک ساعت و نیم در میان کشته شده‌ها دنبال پسرت بگردی؟هیچ آمار دقیقی از تعداد کسانی که به دست حکومت کشته‌شده‌اند نمی‌دانیم. یعنی در این خاموشی و بی‌خبری  چند نفر را زیر خاک کرده‌اند؟ </description>
                <category>فاطمه</category>
                <author>فاطمه</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 16:26:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خون</title>
                <link>https://virgool.io/@Iamfatemeh/%D8%AE%D9%88%D9%86-jgjdthqin3rm</link>
                <description> دوستی در این جا از وضعیت شهر خودشان و آمار کشته‌شدگان برایمان نوشته است. یک مزدور حکومت کامنتی برای ایشان گذاشته که این‌ها دروغ است‌ قصه است و اگر تک تیرانداز میوه فروشی را کُشته تو چرا زنده‌ای؟!اتفاقا در آن شهر من نیز آشنایی دارم و وقتی تماس گرفتم همین صحبت‌های دوستمان را تایید کرد. چندین نفر به دست بسیجی‌ها، تک‌تیراندازها کشته شده‌اند. بغض کم کم خفه‌ام میکند.مزدوران حکومت انقدر سر در گوه فرو برده‌اند که اگر حکومت جان مادر خودشان را بگیرد، می‌گویند فدای رهبر.حالم از این موجودات کریه و زشت و نفرت‌انگیز بهم میخورد. لعنت بر شما و امثال شما.‌ اگر هم خودتان خون ما را نریخته‌اید، با خون جوانان ما دست میشورید و وضو می‌گیرد. مرگ بر ج.امرگ بر بسیجیمرگ بر مزدوران حکومت</description>
                <category>فاطمه</category>
                <author>فاطمه</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jan 2026 18:21:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حبس</title>
                <link>https://virgool.io/@Iamfatemeh/%D8%AD%D8%A8%D8%B3-zosy4szxn0bu</link>
                <description>نمیتونم درست بخوابم. تمام وجودم تکه‌پاره شده. خسته‌ام. چیزی نمی‌تونم ببینم، واقعیتی را نمی‌تونم لمس کنم. حس میکنم در انفرادی حبس شدم. حس میکنم گوش‌هام کر شدند. حس سنگینی توی گلوم دوباره برگشته.۸ روز دیگه باید عزیزتر از جانم به عنوان سرباز نخبه، عازم پادگان برای گذروندن آموزشیش بشه. تمام سال گذشته خودش را به آب و آتیش زد امتیاز اینارو بگیره تا حداقل مجبور نباشه مستقیما سرباز در اختیار این کثافت‌ها باشه، که فقط پروژه‌ای براشون بنویسه. حس حقارت میکنه. دلداریش میدم، سکوت میکنه. ۲۱ روز. ۲۱ روز. عدد را با خودم تکرار میکنم، دستام یخ میشن. چرا مجبوره بره. من باید چی کار کنم؟ انتظار بکشم؟ گفتم هر هفته دو بار میام به دیدنت. برای آرامش خودم مدام این را تکرار میکنم. چقدر باید پول برای اتوبوس و قطار کنار بذارم؟ حساب میکنم. یاد گردنبندم میفتم، آروم میشم. این شرایط همه چیز را برام وحشتناک‌تر کرده. چهره‌ی اون دختر که جلوی اطلاعات داد میزد از یادم نمیره. چشمای خودم وقتی با تنفر به یکی از بسیجی‌های باتوم به دست نگاه میکردم از یادم‌ نمیره. با چشمام خفش کردم. آه. کاش میتونستم واقعا این کار را بکنم. هر کسی که از نظام دفاع میکنه را بلاک میکنم. چطور اون‌ها رنج نمی‌کشن؟ چطور زخم نخوردن؟ به چه قیمتی دفاع میکنن؟  تاریخ پره از امثال اون‌ها. با اینکه این را میدونم ولی باز هم آروم نمیشم. گذشت اون سال‌هایی که با این جماعت بحث می‌کردم. فقط میتونم با چشمام نگاهشون کنم. </description>
                <category>فاطمه</category>
                <author>فاطمه</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jan 2026 12:29:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایرانی</title>
                <link>https://virgool.io/@Iamfatemeh/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-zj8x3evshzsl</link>
                <description>چوب می‌خوری از ما، از حکومت، حقته! حقته این چوب که میخوری، این گلوله که میخوری، این خون که ریخته میشه حقه، چون که ما وارسان اسلام‌ هستیم، ما حق هستیم. تو ما را میزنی، ما را شهید میکنی؟ تو دشمنی، تو منافقی، تو محکوم به دار هستی در صبحی مه‌آلود، نامه اعدامت را همگی امضا خواهیم کرد. آه ایرانی میبینی؟ تو بر حقی، تا زمانی که کار کنی، خدا خدا کنی و ساکت باشی، ما سیرت میکنیم تا زمانی که بمیری.از شما نیز متنفرم. از شماهایی که اگر یک لقمه نان مفت در دهنتان بگذارتد تمام مشکلاتتان حل میشود. از شمایی که آزادی را هیچوقت نخواهید فهمید. نان باشد، اسلام باشد، حکومت اسلامی باشد. خدا را شکر! چه چیزی بهتر از این. دلم برایشان میسوزد. نمی‌دانند که خودشان این‌ها را گشنه نگه میدارند تا وابسته شوند، وابسته تکه‌ای محبت، تکه‌ای نان.( حالا می‌گویند این شکمش سیر است! نه من سیر نیستم، نقاشی هستم که دیگر نمیتواند بوم نقاشی خودش را بخرد.) آزادی در میان این مردم حقیر است. نخواهند فهمید که مشکل بزرگ‌تر از نان است. خفقان را نمی‌بیند، عقب‌ماندگی‌ها را نمی‌بیند، خشکی را نمی‌بیند. حکومت جمهوری اسلامی سرتاسر این کشور را مکیده و نابوده کرده است. اما این ساده‌لوحان چون نام اسلام بر این حکومت است میترسند. لابد میترسند خدا چوب در مقعدشان فرو کند، اگر بگویند مرگ بر نظام ج. ا. نه، اصلا نخواهند فهمید. این مردم سرشان پر است، از حسین، از محمد، از علی. از حکایت سرشان پر است. دلشان میخواهد سیر باشند و مسلمان.زن؟ زن؟ آه زن. شاید توقعم از زنان بیشتر است. نظام مرد سالار جمهوری اسلامی، مردها را خرتر بار آورده است. قلدر، قهرمان‌پرور. دلشان برای سوختن بانک‌هایی میسوزد که پولشان را بالا می‌کشند و سودهای کلان به جیب می‌زنند. آه، آزادی. آزادی. میدانم این سرزمین نجات نخواهد یافت. روشن نخواهد شد. دلم دیگر برای حماقت نمی‌سوزد، دلم متنفر میشود. سعی میکنم نبینم، نشناسمشان، هم‌کلام نشونم. این وطن تکه‌پاره بی‌معنی خواهد شد. آه مادر، خدا باشد، خدا. امام باشد، نان باشد.ایرانی نمی‌بیند، خانه‌های زشت و بی‌روح را نمی‌بیند. معماری کریه و سنگین را نمی‌بیند. افول و نابودی نه، کثافتی که از هنر ساخته‌اند را نمی‌بیند. زمین بی‌ثمر را نمی‌بیند. کارخانه سرب و روی را نمی‌بیند. چپاول گروهی را نمی‌بیند. ایرانی کور است، ایرانی گشنه است، ایرانی شیعه است. ایرانی فقط به خدا توکل میکنید. ایرانی نمی‌بیند. ایرانی روسریی سرت کن، سیر بمان و کار کن، خدا، آه خدا را یک وقت نشود از یاد ببری. امام را!</description>
                <category>فاطمه</category>
                <author>فاطمه</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jan 2026 11:04:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینترنت</title>
                <link>https://virgool.io/@Iamfatemeh/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA-px0h4thhs7x3</link>
                <description>خب دوستان اینترنت قراره دوباره ملی بشه؟ چی‌ کار باید بکنیم؟ به جایی دسترسی نداریم و این یعنی بی‌‌خبری مطلق. این یعنی تحمل دروغ ج.اخسته‌ام از ایرانی بودن. خسته‌ام از این همه ذلت. خسته‌ام از گشتن دنبال حقیقت خسته‌ام از این کشور. از اینجا بودن خسته‌ام.</description>
                <category>فاطمه</category>
                <author>فاطمه</author>
                <pubDate>Tue, 17 Jun 2025 19:48:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بَبر.</title>
                <link>https://virgool.io/@Iamfatemeh/%D8%A8%D9%8E%D8%A8%D8%B1-vlp6invlawyt</link>
                <description>بچه که بودم بابام همیشه بهم میگفت دختر بَبرم.از نظر بدنی قوی و هیکلی بودم و زورم زیاد بود. همه کارای سنگین را انجام میدادم. همیشه قوی بودم.یادمه یک روز شنیدم یکی میگفت دختر من ضعیفه، دنبه نداره که بتونه روزه بگیره یا چیز سنگین بلند کنه، ظریف و نازه.نمیدونم چرا همه چی تبدیل میشه به حس بد. هنوزم زورم زیاده، کارای سنگین خونه را خودم انجام میدم. ناز و لطیف نیستم. ظریف نیستم. حس بدی به خودم دارم. خیلی زیاد. میخوام ظریف، لوس، ناز، ناتوان، رنجور و نیازمند باشم.قبلا بهتر مینوشتم ولی الان فقط منتظرم وقت پیدا کنم بیام چیزی که داره عذابم میده را بنویسم بلکه از شرش خلاص بشم. </description>
                <category>فاطمه</category>
                <author>فاطمه</author>
                <pubDate>Mon, 10 Mar 2025 22:32:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سختیِ قرنطینه</title>
                <link>https://virgool.io/@Iamfatemeh/%D8%B3%D8%AE%D8%AA%DB%8C%D9%90-%D9%82%D8%B1%D9%86%D8%B7%DB%8C%D9%86%D9%87-ocpwr98cvdyk</link>
                <description>بعد از یک سال سلام.با دیدن ایمیلی که از طرف ویرگول برایم آمد، به خاطر آوردم که سال گذشته در این‌جا فعالیت داشتم.و حالا آمدم که سری بزنم و از شرایط عجیب و غریب و سخت این روزها بنویسم.از ابتدای قرنطینه تلاش تمام خانواده بر این مسئله بود که به بیماری کوید ۱۹ گرفتار نشویم و تا همین هفته پیش مقاومتان جواب داده بود، با وجود اینکه در این یک سال و خورده‌ای از نظر روحی بسیار خسته بودم، ولی با خستگی این چند روز گذشته به هیچ وجه قابل مقایسه نیست.به دلیل بی احتیاطی یک شخص چند نفر به بیماری مبتلا شدند.حدود یک هفته است که پدرم را به باغ فرستاده‌ایم تا از این بیماری در امان بماند.نگرانی برای پدرم به این دلیل است که از بیماری زمینه‌ای قند خون رنج میبرد، هرچند که در طی این سال‌ها کنترل شده و به قولی آب در دلش تکان نخورده.اما، وقتی متوجه شدم مادرم گرفتارم بیماری شده‌است، تمام تن و بدنم را خارج از خود احساس کردم.امروز روز چهارم قرنطینه است، به نظر میرسد مادر ۴ روز قبل‌تر از تست هم کرونا داشته است.خوشبختانه علائمش خفیف و شامل کمی سرفه و گرفتگی صدا و ضعف است.هرچند قبل از تست کمر درد و ضعف عضلانی هم داشت.در این مدت تا توانسته‌ام مایعات و ویتامین‌ها را برایش آماده کرده‌ام و با اینکه از درون درحال فروپاشی هستم سعی کرده‌ام به او امید بدهم.اکسیژن خونش خوب و حال عمومی مساعدی دارد.پزشک معالج ستی اسکن و عکس را لازم نداسته‌است.اضطراب به قلبم فشار آورده و درد در قلبم احساس میشود.امیدوارم این روزهای سخت بگذر‌د و حال مادر هرچه زودتر مساعد شود.دیوانه شده‌ام.:)برای سلامتی همه بیماران و مادر من دعا بفرمایید.من را ببخشید اگر اشتباه و غلط املایی داشتم.</description>
                <category>فاطمه</category>
                <author>فاطمه</author>
                <pubDate>Mon, 19 Apr 2021 11:09:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میتونی فکر کنی</title>
                <link>https://virgool.io/@Iamfatemeh/%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D9%86%DB%8C-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%DA%A9%D9%86%DB%8C-kczf7blbuuhn</link>
                <description>بزرگ تر که شدی،از بیست سالگی که گذشتی میتونی به من فکر کنی ، به اینکه بودم،فکر میکنی چه حرفایی میزدم خودمو احمق خطاب میکردم و تو رو تبدیل به یه فرشته بی عیب کرده بودم.میتومی منو یادت بیاری زیر لبت بگی چشماش سیاه بود پر از آب،موهایی که از حنا سیاهیشو از دس داده بود زیر نور مثل کدو نارنجی شده بود.میتونی بگی دستمو می کشیدم روی دیوار و نبضشو می گرفتم.دیوار داد میزد و چیزی شنیده نمیشد.میتونی بهم فکر کنی،میتونی یکیو بگیری کنارت و به شعر خوندن من فکر کنی و مطمن باشی که دوسم نداری.بگی دیونه بود و من بهش گفتم هیچی نیست.میتونی منو یادت بیاری میتونی بهم فکر کنی من این اجازه رو بهت میدم میتونی قیافمو بیاری جلوی چشات و بگی این یه خنگ زشت بود.میتونی به این فکر کنی من هیچ جای توی زندگیت ندارم ولی تونستم بمونم توی ذهنت.میتونی به من فکر کنی.ماهی یه بار .یا روز تولد خودت.سالی یه بار.تو به من فکر میکنی.من با تو زندگی.میتونی بزرگ تر که شدی ببینی که من نیستم.این بودنم رو می بینی و نمیدونی بزرگ تر که شدی من نیستم.انقدر هستم که به نبودنم فکر نمیکنی انقدر هستم که وقت نمیکنی دلتنگم بشی.یا حتی فکر کنی دوست دارم.بزرگ تر میشی اینو میدونم...شایدم با خودت بگی چیز عجیبی بودم.چیزِ عجیب</description>
                <category>فاطمه</category>
                <author>فاطمه</author>
                <pubDate>Tue, 11 Feb 2020 12:23:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلوم درد میکنه</title>
                <link>https://virgool.io/@Iamfatemeh/%DA%AF%D9%84%D9%88%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%87-tbgussir5ewg</link>
                <description>نمیدونم چه اتفاقی داره میفته،اصلا اتفاقی میفته یا نه من سعی میکنم چشامو ببندم و نفس عمیق بکشم و از خودم بخام در عرض چند ثانیه هر چیز منفی و بدی که توی ذهنم هست رو فراموش کنم و بعد برم سراغ کاری که قراره انجامش بدم میدونم که اون چند بار برنده میشه و تمرکز منو به هم میزنه ولی هر جور شده تمومش میکنم.اینکه به سختی میتونم تمرکز کنم و وسواس فکریمو وتمیزی اطرافمو تقارن میزمو کنترل کنم ‌همه چی سخت شده .پناه میبرم به آدمایی که میدونم فقط یه مدت کوتاه آرومم میکنن.هیشکی نمیفهمه،سعی میکنم به مامانم نشون بدم که آرومم تا نگران نشه،بعضی وقتا فکر میکنم این حجم از احساسات تنها چیزی بوده که از مامانم بهم به ارث رسیده این حجم از  اضطراب.فشار بزرگیو تحمل میکنم تا هیشکی متوجه نشه توی تک تک سلولای بدنم جنگ برای کلی اتفاق افتاده و نیفتادست.جنگ برای بردن از ذهنی مریض و تمیز و پیروزی احساس و شور و هیجان و از طرفی جنگ برای برندن از شور و هیحان و احساسی که هیچ خریداری نداره در مقابل منطق اینکه تو خیلی تنهایی و هیچ کس دوست نداره و وقتی میگم هیچ کس حتما حتما منظورم وکسیه که توی سن بیست سالگی باید باشه و نیست و من چه قدر کوته فکرم که به این موضوع فکر میکنم و شما چه قدر بزرگید که به من میگید بچه.همین الان شمارو قضاوت کردم و از این کارم پشیمونم .این تباهی تموم گلوم رو فشار میده و هر صدای اضافی توی ذهنم بدنم رو تحت تاثیر قرار میده و سر دردم شروع میشه و ادامه جوش هایی که خوردن و خوابیدن ایجاد شه.سعی میکنم آدم فعالی باشم ولی حتی دیگه درسمم نمیخونم.آره بعد از این ترم تصمیم گرفتم به اصل خودم برگردم و خر بزنم ولی بازم هیچ چیز در من ارضا نمیشه چون قبلا بهش دست پیدا کردم ‌با هیچ اتفاقی ذوق زده نمیشه و درصد هیجان وجودم منفیه.به سنگینی بدنم فکر میکنم . به حجم زیاد نبودنا یا به حجم مهربونی بیخودی که باعث شده ازم سو استفاره شه و من مثل احمقا دارم بهش ادامه میدم و خودمو قربانی میکنم که من خوب نیستم نه اینکه تو شایستگی نداری.سعی میکنم شعر بخونم ولی هیچ بیتی یادم نمیمونه و این عصبیم میکنه.میخان باهوش باشم ولی خیلی احمقم.میخام جلب توجه کنم و شب از عذاب وجدانش خوابم نبره .جلب توجهی که هیچ نتیجه ایم نداره!هیچ کسی نیست که بهم پیام بده و حالمو بپرسه و من باید همیشه حال همه رو بپرسم تا بهانه ای بشه که بهم بگن تو چطوری؟و من بگم همه چی خوبه.فاک به این خوب بودن و به احمق ترایی مثل اونا که میگن این دوران میگذره  این حال میگذره و حتی تظاهر به عاشقیم میگذره.من انتظار چیز جذاب تری داشتم شاید هرکی به جای من بود این لحظه ها براش جذاب بود ولی برای من نیست.من فکر میکنم خیلیارو دوس دارم‌ ولی شیطان دورنم‌میدونه که میتونم نداشته باشم.حتی نوع پوششم رو تغییر دادم ولی این هیچ تغییری توی زندگیم نداشت و فقط وقیح ترم کرد.دارم از خودم و بیشتر از بقیه عذاب میکشم.از تویی که هیچ وقت نیستی واین تو هم هیچ کس نیست وفقط انتظار بودن کسیه که من بتونم تو خطابش کنم.جهنم شرایطی نیست که من دارم من فقط خیال میبافم این حماقت بزرگی نیست؟با خیال نمیتونم دیگه زندگی کنم خودمو قانع کنم.من با هیج چیز توی وجودم کنار نیومد و مدام دارم میجنگم.جنگ جنگ توی ظاهری آروم که جدیدت کنترلش از دستم خارج شده و ظاهرا داره ظاهر رو هم درگیر میکنه.برای کی مهمه که تو رنج میکشی؟شاید باشه چون من عمیقا همیشه برای همه آدمای زندگیم وقت گذاشتم تا دردشونو فقط و فقط بشنوم و خودم مجبورم اینجا جار بزنم تا کسی نفهمه حالم‌بده.جدا تو کجایی؟تو همون خودمی؟خودم خیلی سعی کردم خودمو نجات بدم ولی اینا همش چرت و پرته میخام که باشی ولی نیستی.وای دارم میترکم ولی اگه نگاهت بهم بیفته میگی چه قدر آرومی دختر.همین چند وقت پیش جلوی ادمایی که فکرشم نمیکردن میزدم زیر گریه بیخود بی جهت با فشار.دارم کم‌میارم.یا آوردم</description>
                <category>فاطمه</category>
                <author>فاطمه</author>
                <pubDate>Sun, 09 Feb 2020 16:44:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسپری</title>
                <link>https://virgool.io/@Iamfatemeh/%D8%A7%D8%B3%D9%BE%D8%B1%DB%8C-dsq1xwa2bvrc</link>
                <description>از خیلی وقت پیش ها مریض است.بعضی وقتا نفس تا انتها یاری نمیکند،در گیر و دار سینه اش حبس میشود و شروع میکند به کبود شدن،سرخ میشود،چشمانش در عین  حال که ریز شده اند تقلا میکنند بیرون بزنند،قبل از اینکه به سیاهی برود،نفس را از کیفش بیرون میشکم و محکم توی دهانش فشار میدهم،یک باره میشود زرد،سرد،چشمانش از جای خودشان هم عقب تر میروند در اعماق آن چاله ها مردکی دیده نمیشود.فکر میکردم نفس که برسد،از چشمان پر از خون آبه اش نمیترسم،از اینکه بمیرد.نفس هم که میرسد،مُرده تر میشود،ساکت تر،بی تقلا تر،بی آب و تاب ،در آرامشی لجن زده که تمام ریه هایش را به باطلاق کشانده.دوستش دارم.دهانش را باز کنم دستم را درون سینه اش بکشم و همه چیز را پاک کنم بعد سرم درون وجودش بگذارم و بدمم از نفسی که گرم است!نفسی که از جان می آید نه از سردی اسپری کوچک!</description>
                <category>فاطمه</category>
                <author>فاطمه</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jan 2020 03:17:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آویزان</title>
                <link>https://virgool.io/@Iamfatemeh/%D8%A2%D9%88%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D9%86-hax2ojlnc1kk</link>
                <description>در دِلم گرد غم ریخته میشود،گیاه می خشکد،باران توی چشمم میبارد و ساعت به سمت جمعه ای می رود.و ان علی کل شی قدیر از گوش های پدر وارد جانش میشود.عروسک،آویزان است،شکافی نیست،سرما از رگ های دیوار،وارد خانه میشود،پشتم میسوزد.قلب در دهان میزند.ترس جان را میگیرد،فشارش میدهد،کبود میشوم.می میریم.جمعه میرسد.برف را میخوردم،دلم برای ماهی میسوخت،برای درخت تنهای جاده اشک میرختم،شانه را به موهایم میکشیدم.خودم را بغل میکردم و به آسمان میفرستادم.مثل وقتی که همه چیز خوب بود،مثل وقتی که من نمی فهمیدم!حالا بنفش شده مانده ام،دو زانو نشسته ام روبه رویش،نگاهش میکنم،همه ی چیزها در هم قاطی میشوند،شلوغ میشوند،شب میشوند.پشت سرم!همه چیز دُرست مانند روبه رویم،دور تا دورم میچرخد،من وسط این میدانم. تمام فهمیدن ها درد دارند.نه انقدر مستقیم،نه آنقدر قدر شب،نه آنقدر قدر تنها.نه آنقدر ناتوان. </description>
                <category>فاطمه</category>
                <author>فاطمه</author>
                <pubDate>Fri, 10 Jan 2020 00:16:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رفت</title>
                <link>https://virgool.io/@Iamfatemeh/%D8%B1%D9%81%D8%AA-lopdyteqaiza</link>
                <description>بازم شروع شدو سلام بر این فلاکت و بدبختی  وسط یه کلاس آنلاین که هزینه پرداخت کرده بود رفت.یعنی دیگه چی کار میشه کرد..چی بگم که بشه ۳۰۰ تاچی بگم واقعا الان انتظار این سوپرایزو نداشتماین بار دیگه تمومه..</description>
                <category>فاطمه</category>
                <author>فاطمه</author>
                <pubDate>Thu, 19 Dec 2019 12:48:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای تو</title>
                <link>https://virgool.io/@Iamfatemeh/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-jbpel6evhax6</link>
                <description>از من برای تو،از التهاب افروخته در جانم،به سردی دست های یخ زده در زمستانت.شاید لازم باشد این بار برایت بگویم،بگویم اینجا کنار من،چیزی نیست جز چند گلدان شمعدانی، و پرده سفید پنجره ءاتاقم.اینجا به دیوار تکیه داده ام و سرما به تَنم می چسبد.چیزی میخاند.برای تو گفته ام که،هر بهانه و هوسی سراغم می آید که بلند شوم بیاییم تو را نِگاه کنم؟یا این را هم گفته ام که چه قدر سخت میشود عمری من بلند شوم که بیایم که ببینمت و بعد هوا برفی شود،تمام جاده ها بسته شوند و من در راه بمانم؟حتما این را برایت گفته بودم،چه قدر حالم خوب است امروز؟یا اینکه دیروز هم خوب بودم؟چن سالی میشود فقط برایت نوشته ام.امروز چشم هایم را بستم، و بلند بلند برایت گفتم که دست هایم را بگیر مرا بچرخانُ و هنوزز چشم هایم بسته است..رو به رویم فرشته ی بنفشی نشسته است،بالش را از خیابان پیدا کردم و با یک چسب خیلی قوی به پشتش چسباندم.حتما لازم است بدانی برای تو هم دو بال پیدا کردم از وجودم، و گذاشتمشان پشتت،عجیب زیبا تر شده ای.اصول نامه نوشتن را در همان زبان فارسی دبیرستان جا گذاشتم و صد حیف که هر روز کارم گیر همین نامه ها میشود.نه!بسم تعالی.اینجا یک تو هستی یک من و یک هزار نفری که تو رو می بینند و هنوز زنده اند ! و من اسیر شده ام پشت این نورِ تابیده از گوشی.شاید اگر صبح بود و برایت مینوشتم از احوال مامان یا بابا یا مثلا امروز چند صفحه درس خوانیدم یا اینکه از تیر ماه بستنی نخوردم‌؛ولی میدانی که شب است.پس دوباره برایت بنویسم.بسمه تعالی.ما شما را خیلی دوست داریم.برای...</description>
                <category>فاطمه</category>
                <author>فاطمه</author>
                <pubDate>Thu, 05 Dec 2019 01:10:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدون نت چه می کنید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Iamfatemeh/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D9%86%D8%AA-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-jjwipcevjywx</link>
                <description>ویرگول رو آورد نت :)چند روز تلاش میکردم نت حتی ویرگول رو بالا نمی یاورد ولی امروز !کی وصل میشه؟خیلیا از کار و زندگی افتادن؟من به شخصه یه دانشجوعم که خیلی از کارام متاسفانه یا خوشبختانه وابسته به وجود اینترنته و الان یه هفتست از همه چی عقب افتادمبگذریم که روی آوردم به کتاب ولی خب این جوری که نمیشه!داشتم کامنت بچه ها رو توی yjcمیخوندمیکی نوشته بود وقتی نت وصل شه میشیم شبیه مردان (لسان جلس )(اشتباه نوشته بودم)مردان آنجلس(اصحاف کهف) :))))</description>
                <category>فاطمه</category>
                <author>فاطمه</author>
                <pubDate>Thu, 21 Nov 2019 12:09:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فِعل</title>
                <link>https://virgool.io/@Iamfatemeh/%D9%81%D9%90%D8%B9%D9%84-egm080mzsddo</link>
                <description>ممنوعه ی راه میروم،می نشینم،بلند میشوم،و دوبارهتمام افعال را زندگی میکنم،حتی میخندمُ میرقصم.باران بو دارد،پاهایم هنوز جان دارند،و خیابان ها هنوز هم طولانی هستند.من از تمام داشتن ها می آیم.از تمام شُدن ها،و از تمام زیستن.و چه دروغ گوی قهاری شده ام.من از زندگیِ پُر از خیال وتَوهُمَم ! چه تضاد زیبایی دارند این افعال.چه قدر من درونشان غوطه ور میشومُ با چنگ و دندان برای داشتن تک تکشان خود را میرنجانم.چه فِعل دلنشینی،رنجاندن.حتی دل نشین تر و کثیف تر از نشدن ها.و چه قدر دلنشین ،کثیف است این روزها.نشدن ها.ماضی و مضارع دارد،گاه دست می انداز به آینده،و گاه استمرار می ورزد بر هم اکنون بودن..به همین حالا.من انبوهی از نشدن هاییم،نخاستن ها،و نگُذاشتن ها!دخترم منطقی باش.منطقی باش و بگو از چه منع شدی؟!تمام زمین برای  توست،زمین را به نامت زدند!من  تمام افعال را زندگی کردم.تمامشان را مزه کردم و بعد از دهانم بیرون کشیدند،مثل نبودن تو.کشیدند بیرون لقمه ی افعالِ زیبایم را.چنگ می اندازم لقمه هایم  را پس بگیرم.باز منع میشوم که دُوُخترم!منطقی باش!من از داشتن آرزوهایم منع شدم،از داشتن خودم در کنار خودم.خودم را از من گرفتند و بُرند و گَردانند روی زمین،کنارم نبود این خودِ زیبای درونم وقتی که بزرگ ترین تصمیم های زندگی را میگرفتم.من دوتا شدم،یکی برای آرزوهای دیگران،یکی برای خیال های کودکیم.مقصر تو نیستی که گوش میدهی،مقصر کسی نیست جز منُ و این افعال کثیفهِ جا مانده از همین زمین.از افعالی که  ترسیدم و مجبور به انجامشان شدم و گاه ترسیدم و از آن ها فراری گشتم.و منع شدن،به حادثه ای برنمی گردد،به تمام لحظه هایست که میتوانستم خودم را در کنار خودم داشته باشم و بخندم و نَشُد.کاش زمین را به نام این دختر منطقی نمیزدند.آسمان جای بهتری بود حتی برای نشدن ها.روزهایتان را زندگی میکنید.من به همین فعل زندگی هم مشکوکم.سراغ فعل زندگی را گرفتم. دستم را گرفت و من را در خودش حل کرد.انقدر در زندگی حل شدم و کنار آمدم و بزرگ شدم که دیگر از کسی نمی رنجم وقتی بگوید،دخترم منطقی باش.آدم ها از زندگی در رویا منع میشوند،چون به حقیقت رساندنشان سخت است.یا هیچ حقیقتی در زمین ندارد.مثبت فکر کن دخترم!نمیخواهند سختی بکشی یا در رویایی زندگی که هیچوقت نخواهد بود.دخترم منطقی باش.</description>
                <category>فاطمه</category>
                <author>فاطمه</author>
                <pubDate>Fri, 01 Nov 2019 13:01:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بِشود</title>
                <link>https://virgool.io/@Iamfatemeh/%D8%A8%D9%90%D8%B4%D9%88%D8%AF-div6074jmtej</link>
                <description>میشنوه ولی انگار نمیشنوه.تاییدم میکنه ولی بعد،میره توی خودش.با شما هستم،جنابِ،افتاده از شب!برآمده از خاک،خیس شده زیرسیل.یک روز چشم هایتان مال من بشود؟نگاهم کنند،بشنوند صدایم را،بعد جوابم را بدهند،چشم هایتان؟بِشود؟بِشود.جناب،سرخس ها سر خم کرده اند و من بی حجاب مقابل شما نشسته ام.لب هایت را از قصه ی قلبت بیرون بکش.با من حرف بزن.سکوت که کنید چاره ای ندارم جز اینکه تمامتان را به تَنِ خود بِکشم.آن وقت اینجا میشود جهنم و من شیطان!ظلمت نکنید جناب این صبح برآمده از تیره ی تنهایی را....جناب:گفتم که بشود،چشماهیم مال تو بشود. بی وقفه می رقصم._مگه نمی خواستی حرف بزنی؟آره ولی به نظرت چی از همه تماشایی تره توی دنیا؟_دیدن خورشید توی یه روز آفتابی!خب جانم،مشخصه یه روز آفتابی،خورشیده دیگه،همه می بیننش،یعنی دیدنش تماشایی ترینه؟_خورشید تیز میشه نمیتونی سرتو بلند کنی تماشاش کنی‌.سخت میشه دیدنش،سخت پیدا میشه کسی که نگاه کنه بهش و چشمام بسته نشه.ولی من دارم نگات میکنم._من که خورشید توی یه روز آفتابی نیستم!خورشید که نیستی،حتی امروزم آفتابی نیست.ولی،ولی مثل ماهی توی یه شب ابری!سخته دیدنش ولی تماشاییه،تماشاییه اگه بگردی و لا به لای اَبرا پیداش کنی‌._الان تو منو پیدا کردی؟خُب آره،شب بود،ابری،بود،ماه نبود،ولی من انقدر نشستم  و گَشتم تا پیداش کردم.یعنی پیدات کردم._جدی باش جدی میگم،خب باشه نشسته بودی لابه لای موهام،کافی بود شونه بِکشم بهشون، بعد تو بریزی پایین،منم شونه رو برداشتم،آوردتم پایین جلوی چشمام._الان جدی شدی؟تو نمیخای منو پیدا کنی؟_شونه هاتو ننداز بالا،صبور باش،آفتابیه،خورشید تیزه،تو تیزی.سَرم بالاست،چشمات کجاست؟جنابجناب؟_روز فراوان است،انگار که تا قیامت بتابد به من.</description>
                <category>فاطمه</category>
                <author>فاطمه</author>
                <pubDate>Thu, 31 Oct 2019 01:12:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من هجرک القیامه</title>
                <link>https://virgool.io/@Iamfatemeh/%D9%85%D9%86-%D9%87%D8%AC%D8%B1%DA%A9-%D8%A7%D9%84%D9%82%DB%8C%D8%A7%D9%85%D9%87-b6fqi32tmhvd</link>
                <description>خودم رو گذاشتم جلوی خودم،میخندم بهش،هیچ توجه ای به لبخند من نمیکنه.بیشتر میخندم.نشسته،می بینه ولی انگار نمی بینه.میشنوه ولی انگار نمیشنوه.نگاهش میکنم میرم نزدیک تر،چشام پُر شده ولی پایین نمیاد.هی!هی!نمیشنوی؟سرد شده هوا،پتو رو برمیداره می پیچه به خودش.هنوز پایین نمیاد.از جاش بلند میشه،میره میگرده،غذا میزاره دهنش،صورتشو میشوره.موهاشم می بافه.باز برگشته،نشسته رو به روی من.خودم گذاشتمش جلوی خودم!یادت رفت!چشام پُرِ هنوزم.تو کجایی؟نشسته جلوم نگاهم نمیکنه یه لحظه!تو بیا بشین اینجا،کنارم.نگاش کن،بخند بهش،بیشتر بخند!اصلا چشات پُر شه.همش قراره بهت بگم.کی و کجاشو نمی دونم. وسوسش نکن که بلند شه بره از جلوی من.کنارش بشین،بهش بخند،بیشتر بخند.اصلا چشات پُر شه.از خون دل نوشتم نزدیک یار نامهانی رایت دهرا من هجرک القیامهمنو نمی بینه،نمیشونه.ولی با تو خیلی رفیقه.از کنارم بلند شو.خودم رو گذاشتم جلوی خودم.تو بشین کنارش.:)من هجرک القیامه،تا وقتی این اَشک بریزه.</description>
                <category>فاطمه</category>
                <author>فاطمه</author>
                <pubDate>Thu, 17 Oct 2019 17:50:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فهمیدم.</title>
                <link>https://virgool.io/@Iamfatemeh/%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%85-kj7ntahtwr3e</link>
                <description>حالا که فهمیدم دیونه نیستم و فقط اشتباهیم. دل آدم بعضی وقتا گیج میشه از این همه اطاعاتی که بهش وارد میکنیم،خب اون که مغز نیست بشینه تحلیل کنه،هر مسئله رو سر وقت حلش کنه یا اتفاقا رو  دسته بندی کنه بعد یه نتیجه تحویلت بده.نمیدونم چه جوری میشه به یه اشتباه نگاه کرد،نمیدونم وقتی میرم جلوی آینه خودمو نگاه میکنم،باید چی کار کنم!اصلا نمیدونم آدم وقتی یه اشتباهی رو انجام میده باید چی کار کنه،آره خب شاید بره و اون کار اشتباهشو جبران کنه،از کسایی که با اشتباهش،ازش دلخور شدن رو با کمی عذر خواهی و یکمی اضافه کردن پشیمونی جبران کنه،اما وقتی خودم اشتباهم چی کار میشه کرد.جلوی آینه واسم و انقدر زل بزنم به اون منی که اونجا وایستاده تا آخر سر اَشکم در بیاد و خلاص شم ازش.ازش که میگم یعنی همون منی که من نیست.انگاری جدا میشه آدم از خودش،یهو یه جوری میشه که نیست،به چیزایی فکر میکنه که فکر اون نیست،کاری میکنه که کار اون نیست!انگاری یکی دیگه میشینه پشت فرمول دِل آدم و رانندگی میکنه،به یه مسیر و خیابون ها و آدمایی برخورد میکنه که اصلا تو یعنی من نمیدونم چین،کین،کجان!چرا اصلا من اونجام!انگاری باورم شده بود که یه دیونه تمام عیارم که رو خط موزاییکا را میره به یاد دلبر.باورم شده بود دیونم،آخه تو نمیدونی وقتی باور میکنی دیونه ای چه قدر همه چی قشنگ میشه.ولی وقتی اشتباهم!خب یادم میاد که ای بابا ما که دیونه نبودیم!میخام بگم از دیونه بودن ولی یادم نمیاد دیگه،کجاست اینجا؟انگاری باید یه من دیگه بیاد بشینه پیشم بگه تو اشتباه نیستی!اصلا مگه خدا میتونه کسی رو اشتباهی آورده باشه!ولی حالا که داره زمان به سرعت میگذره و من برای همه ی آدما مثل یه اشتباه شدم،همه چی داره از بین میره..حتی منی که به شوخی بعضی وقتا توی دلم به من میگه دیونه جونم!</description>
                <category>فاطمه</category>
                <author>فاطمه</author>
                <pubDate>Wed, 18 Sep 2019 00:25:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوار</title>
                <link>https://virgool.io/@Iamfatemeh/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-zgbydaesqwfy</link>
                <description>دیوار اتاقم توی دِلش بچه داره!دست که میکشی روش حسش میکنی، صدات میزنه،توی دِلشه، ولی خندیدنشو میبینم.عکسش رو دیواره.بعضی وقتا که کسی خونه ننه نیست تنهای میرم یواشکی.. تمام دیوارا توی خونشون توی  دلشون بچه دارن،انگار همین الآناست که به دنیا بیان.هنوزم بوی خاک میده بوی خاکی که خیس شده،.آفتاب که تیز میزنه روی فرش ظهری،باد گرم که میپیچه از پنجره توی خونه،همه گَرمشون میشه.شُرشُر عرق میریزن،کنار من خنکه هنوز،انگاری وسطای پاییزه.هیچ وقت زیادی گرمم نشد.شمعدونی بود نداره،چراغ روشن نیست،سایه ها پر رنگ تر از همیشن،ولی هنوز اثری از گرما توی وجودم نیست.دیوار دیگه صدام نمیزنه،داد میزنه..مثل گاوی که خودشو از پشت بوم خونه همسایه پرت کرد پایین و چهارتا پاش شکست و یه داد از تمام سینش بلند کرد،اِنقدر بلند بود که با دادَم همه از خواب پریدن.روزی که دیوار اتاق منم بچشو به دنیا بیاره،اتاقم بوی خاک بارون خورده رو میده.اون روزی شاید یکم گرمم شده باشه...یه لحظه از تمام تو </description>
                <category>فاطمه</category>
                <author>فاطمه</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jul 2019 18:27:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تَولد</title>
                <link>https://virgool.io/@Iamfatemeh/%D8%AA%D9%8E%D9%88%D9%84%D8%AF-xuinzvyvyvyz</link>
                <description>. . . . .  باید بگم که امروز تولدمه?میگم که نه اِنقدر بزرگ شدم که بیست سالم باشه،نه اِنقدر کوچیک که به بیست ساله ها نخورم!میترسم از این وسط بودن،بیست برای من وسطِ وسطِ،وسطِ دنیای بزرگ .شنیدی که گفتم میرم ناکجاآباد ،رو به روی قُله ی قاف ،یه خونه میخرم همون جا با بوته های توت فرنگی،زندگی میکنم،ولی دیشب تا صبح بیدار بودم قرار شد حتی توت فرنگیم نبرم با خودم.تنهای تنها برم،ولی بهت بگما،خیلی دلم تنگ میشه برات .امروز،تیرماه برای من عجیب ترین روزه،مخصوصا این ساعت که چشمامو باز کردم روی این دنیا،توی گرمای تابستون ،همین که به دنیا اومدم و لای پارچه پیچیدنم،قرمز شدم خیلی قرمز ،نمیدونم شاید اون پارچه زیادی زخمت بوده.شاید اگه پاییز بود زرد میشدم یا نارنجی .ولی الان الانشم که بیست سال میگذره از اون روز قرمز میشم.مثل توت فرنگی.?محکم تر دستامو میگیرم بالا سرم امروز ،یه خونه میسازم خیلی کوچیک،اندازه تمام قلبای دنیا.اون وقتی سرمست میشم از بودنم توی این دنیا که تو فقط بخندی،تو نفس  بکشی تو بخونی..تو خیلی شبیه منی،مِثلِ خودِ خودم!تولدم از الان تا اَبد مبارک.یه روزی بنفش میشم.بنفش.</description>
                <category>فاطمه</category>
                <author>فاطمه</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jul 2019 18:16:50 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>