<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ایلماه حیدری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Ilmahkhanoom</link>
        <description>معلم  سابق
با یک دنیا خاطره از معلمی خداحافظی کردم، سخت ترین خداحافظی زندگیم
عاشق نوشتن و گوش کردن و خیاطی هم هستم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 22:26:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2292535/avatar/Kynvvq.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ایلماه حیدری</title>
            <link>https://virgool.io/@Ilmahkhanoom</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فوبیا و ترس زیاد از پرنده ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Ilmahkhanoom/%D9%81%D9%88%D8%A8%DB%8C%D8%A7-%D9%88-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7-knq5mxxatp98</link>
                <description>شاید بنظرتون خنده دار بیاد اما آدمهای زیادی تو دنیا هستن که ممکنه از چیزایی که شما هر روز خیلی ساده و بی توجه از کنارشون رد میشید به طرز وحشتناکی بترسن. اینو شنیدین که میگن همه مشکلات ریشه تو کودکی ما داره، این جمله انقد تکرار شده که بعضی وقتا از اهمیتی و تاثیری که میتونه روی حل مشکلاتمون بذاره غافل میشیم. یادم میاد بچه که بودم خیلی خیلی زیاد از پر می ترسیدم، آره، پر! شاید بخندید ولی برای من شش ساله واقعا ترسناک بود، بابام صبحها قبل سرکار رفتن همیشه یه پر از بالشم در میاورد و میکشید رو بینیم تا قلقلکم بیاد و بیدار شم ولی من همش گریه میکردم چون میترسیدم. این میلی که باباها به سر به سر گذاشتن و اذیت کردن بچه هاشون دارن رو هیچوقت نفهمیدم من.خلاصه من بزرگ شدم و این ترس از پر جای خودشو داد به فوبیا از پرنده. چه تاثیری رو زندگیم میذاره؟ تا حالا نزدیک به چهار بار که پشت فرمون بودم و یه پرنده از نزدیک شیشه جلو ماشین رد شده کم مونده بوده تصادف کنم، وقتی یه دسته پرنده تو راه می بینم ،یا منتظر میمونم یکی رد شه و منم از کنار اون رد شم یا اگه بتونم راهمو کج می کنم، تا حالا چند بار رفتم تو آشپزخونه شرکت و یهو لب پنجره چنتا کبوتر دیدم ( تازه پنجره بسته بود ) و جیغ بلند کشیدم، حالا شما فکر کنید مدیر اون ور جلسه داره :))) تازگیا هم نشستم ونزدی رو دیدم و به لطف فصل دوش ترسم از کلاغ ها چند برابر هم شده. خلاصه اینکه ترس خوب نیس، از هیچ نوعیش. مگه میشه از چیزی ترسید و بالاخره یه روز یه جا اون چیز گریبان گیرت نشه؟ شما از چی بیشتر از همه میترسید؟ اصلا فوبیای خاصی دارید یا داشتید؟ اگه داشتید چجوری تونستید درمانش کنید؟  بین ترس از تنهایی یا پرنده و گربه و موجودات مادی یا ابراز احساسات به کسی که دوسش داری کدوم براتون سخت تره؟</description>
                <category>ایلماه حیدری</category>
                <author>ایلماه حیدری</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 13:20:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از کجا اومدی و کجا داری میری؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Ilmahkhanoom/%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%A7%D9%88%D9%85%D8%AF%DB%8C-%D9%88-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B1%DB%8C-jx6fnfue9isz</link>
                <description>به یه چیزی تا حالا دقت کردید؟نمی دونم این اتفاق بارها فقط تو زندگی من افتاده یا شما هم تجربه اش کردید، اما بعضا زندگی آدم میتونه در عرض یکسال زمین تا آسمون با سال قبلش فرق کنه، خوب شاید بگید این کجاش برام عجیبه و برای همه اتفاق میفته اما واقعیت اینه که یه موقع هست شما میشینی قدم به قدم برای سال بعد همین موقع ات برنامه ریزی می کنی و حتی کلی هم برای رسیدن به هدف مد نظر تلاش می کنی و زمان می گذاری اما همه چیز تو مدت خیلی کوتاهی عوض میشه.لازمه اول اینو بهتون بگم که من قبلا توی مدرسه و خونه به تدریس زبان انگلیسی مشغول بودم. از شغلم راضی بودم اما از نظر من چنتا نقطه ضعف داشت که بعدها بهش بیشتر می پردازم.یادمه یه شب نسبتا خنک تابستونی بود و من و مانی تو محدوده نیاوران در حال قدم زدن و صحبت کردن بودیم. من خیلی اتفاقی چشمم خورد به یه مدرسه با سر در بزرگ که برخلاف مدرسه های دیگه اولش نوشته بود مدرسه بین المللی و تطبیقی … . من اولین بارم بود همچین مدرسه ای میدیدم و خیلی برام عجیب بود. در مورد این مدارس بیشتر تحقیق کردم و فهمیدم غیر اون چنتا دیگه مدرسه اون مدلی تو تهران هست. دیگه خودمو کشتم و به خودم قول دادم که تا سال بعد باااید تو یکی از این مدرسه ها شروع کنم به کار. تا تونستم دوره های آمادگی به تدریس تو مدارس دو زبانه رو شرکت کردم و سعی کردم خودمو به استانداردهای اونا نزدیک کنم. زمان گذشت و همون سال من تو مصاحبه یکی از مدارس معروف و به ظاهر خوش نام! تهران قبول شدم و از ماه مهر شروع به کار کردم. البته این مدرسه برای من اون مقصد نهاییم نبود، من فقط بهش به چشم اینکه چون معروفه و همه جا میشناسنش پس یه سال کار کن تا سال بعد راحتتر تو مصاحبه مدرسه هدفت قبول شی رفتم اونجا کار کنم. وگرنه با همون برخوردهای اول مدیر دپارتمان زبانش فهمیدم قراره سال سختی رو اینجا بگذرونم. سه ماه گذشت و من به طرز وحشتناکی از اینکه حاضر شدم تو اونجا فقط به خاطر معروف بودنش کار کنم پشیمون شدم…ادامه اش رو اگه داستانمو دوست داشتید تو پست بعدی میگم، هر وقت داستان کامل شد خوشحال میشم داستان زندگی های شما رو هم بشنوم</description>
                <category>ایلماه حیدری</category>
                <author>ایلماه حیدری</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 16:31:15 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>