<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ایمان غواصیه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Iman.Ghavasieh</link>
        <description>یک مهندسِ دلبسته‌ به فلسفه و ادبیات</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 10:13:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/67844/avatar/fIQXy8.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ایمان غواصیه</title>
            <link>https://virgool.io/@Iman.Ghavasieh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بالاخره کتاب خودیاری بخوانیم یا نه؟</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/on-self-help-books-nr0enyzoak9s</link>
                <description>هنوز چهره‌ی معلم تو ذهنمه وقتی داشت سعی می‌کرد کلاس رو به کتابخوانی تشویق کنه و با لبخندی پر از ذوق و محبت برای ما از فواید کتابخوانی میگفت. معلم در نهایت دو کتاب معرفی کرد: «قورباغه‌ات را بخور» و «چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد».اگر متولد دهه‌ی هفتاد یا شصت هستید، غیر ممکنه خاطره‌ی مشابهی نداشته باشید! به نظر میاد در اون دوران، در جامعه‌ی ایران خوندن این دو کتاب به منزله‌ی بلیط ورود به دسته‌ی «کتاب‌خون‌ها» محسوب می‌شده. اولین مواجهه‌ی من با کتاب‌های خودیاری هم، با همین کتاب معروف برایان تریسی بود. به یاد دارم در اون سن ۱۵-۱۶ سالگی چقدر ایده‌ی این کتاب برام جذاب بود. با کمک راهنمایی‌های این کتاب برای خودم برنامه‌ریزی زمانی می‌نوشتم و جملاتش رو تو ذهنم تکرار می‌کردم.ایده‌های این کتاب خیلی ساده بود: کارهای بزرگ رو به قسمت‌های کوچک تقسیم کنید، هر شب برای روز بعدتون برنامه داشته باشید، هر روز اول از همه کاری رو انجام بدید که براتون سخت‌تر و ترسناک‌تره و به طور خلاصه اینکه از زمانتون به فشرده‌ترین و بهینه‌ترین نحو ممکن استفاده کنید.کمی بعد، کتاب‌های بسیار زیادی تحت عنوان «خودیاری» در بازار ایران به ترجمه، چاپ و شهرت رسیدند. بعضی از کتاب‌های این ژانر، بیشتر از نوع اعتقادی و ماوراءالطبیعه بودند، مانند کتاب «راز» که مدعی بود به هر چیزی فکر کنید، به طریق ناشناخته‌ای به دستتون می‌رسه و اون رو اصطلاحا جذب می‌کنید. عقیده‌ای که نسخه‌ی ساده شده‌ی باورهای جادویی خیلی قدیمی بود با روکشی جدید؛ و البته هنوز هم طرفداران زیادی داره.با سودآور شدن صنعت کتاب‌های خودیاری، کم کم کتابفروشی‌ها پر شدند از آثار مختلف این سبک. محتوای بسیاری از این کتاب‌ها رو امروزه در دسته‌ی «شبه علم» می‌شناسیم. طبیعتا به مرور زمان، افراد زیادی به خصوص در قشر تحصیل‌کرده‌ی جامعه، با کتاب‌های خودیاری مخالفت کردن و علیهشون مواضع سفت و سختی گرفتن.راستش رو بخواهید یک روز متوجه شدم برای من هم خیلی سخت شده که کتاب خودیاری بخونم. اصلا خودیاری به کنار، نسبت به هر کتاب بیش از حد محبوبی انگار یک جور دید منفی داشتم. بعضی وقت‌ها حس می‌کردم غرورم اجازه نمی‌دهد همان کتابی را بخوانم که فلان اینفلوئنسر بی‌محتوا یا فلان آدم کم‌هوش هم تعریفش را می‌کند.با این حال هر سال کتاب‌های مختلفی در حوزه‌ی خودیاری چاپ میشه. نویسنده‌ی بعضی از این کتاب‌ها هم، انصافا آدم‌های باسواد و موفقی هستن و تنها موفقیتشون هم در فروش کتاب‌های آموزش موفقیت نبوده. در کنارش مقالات و ویدیوهای مختلفی هم علیه کتاب‌های خودیاری نوشته و ساخته میشه. بسیاری از مخالفان صنعت خودیاری هم، از قضا، قشر تحصیل‌کرده هستن.این وسط ما می‌مونیم و قفسه‌های کتابفروشی و این سوال که آیا کتاب‌های خودیاری ارزش خوندن دارن یا نه. اما برای اینکه از این سردرگمی بیرون بیایم، اول باید ببینیم اصلا به چه کتابی خودیاری گفته میشه؟ چه چیزی باعث میشه این همه کتاب با موضوعات متفاوت و تفکراتی که خیلی‌هاش در نقض همدیگه نوشته شده رو جزو یک سبک قرار بدیم؟به چه کتابی خودیاری می‌گوییم؟به طور خلاصه، کتاب خودیاری، کتابی است حاوی یک سری مطالب و راهنمایی‌ها که با هدف کمک به خواننده برای حل مشکلات شخصی نوشته شده. این یعنی یک کتاب چه درمورد روش‌های پس‌انداز و سرمایه‌گذاری باشد، چه درمورد مهارت‌های گفت‌وگو و ارتباط یا درمورد راه‌های رسیدن به آرامش بیشتر در زندگی، در هر حال جزو دسته‌ی کتاب‌های خودیاری قرار می‌گیرد.برای اینکه ببینیم چقدر این دسته‌بندی وسیع است و با این تعریف، خودیاری چه قدمتی دارد، می‌توانیم به ادبیات قدیم خودمان مراجعه می‌کنیم. مثلا پندهای اخلاقی سعدی را در نظر بگیرید، مانند شعر «چو خواهی که نامت شود جاودان / نکن نام نیک بزرگان نهان» که توصیه‌ای است برای خواننده‌ای که می‌خواهد نام و یاد ماندگاری داشته باشد، خب این هم یک جور خودیاری است!حالا می‌توانیم با دید بازتری به سراغ سوال اصلیمان برویم: کتاب خودیاری بخوانیم یا نه؟رأی قاضی!لازم نیست خیلی نابغه باشیم تا متوجه شویم مشابهْ دانستنِ همه‌ی کتاب‌های خودیاری و حکم کلی صادر کردن برایشان عاقلانه نیست. نویسنده‌ی یک کتاب خودیاری ممکن است هر کسی باشد، انگیزه‌ی نویسنده هم ممکن است خیرخواهانه باشد یا منفعت‌طلبانه یا ترکیبی از این دو. محتوای کتاب ممکن است سرسری نگاشته شده باشد یا آنکه با ظرافت و دقت انتخاب شده باشد.امروز کتاب‌های خودیاری می‌شناسم که مبتنی بر شبه علم و خرافات است و در عوض کتاب‌هایی می‌شناسم که پر از ارجاع به مطالب و مقالات معتبر هستند. اما چطور باید یک کتاب خودیاری را انتخاب کنیم؟آسیب‌شناسی خودیاریبه هر حال انتقادهای جدی متوجه بسیاری از کتب خودیاری است. یکی از زننده‌ترین ویژگی‌های بسیاری از کتاب‌های خودیاری، که باعث شده کل این سبک در نزد بسیاری از تحصیل‌کرده‌های جامعه از اعتبار بیافتد، ادعاهای گزاف است.کتابی که ادعا می‌کند تمام مشکلات زندگی شما را حل می‌کند، ادعای گزافی کرده که یا در همان ابتدا شما را زده می‌کند، یا در ادامه شما را ناامید می‌کند. کتابی که مدعی است شما می‌توانید تمام مسائل زندگیتان را حل کنید، عمق ناعدالتی جامعه و محدودیت‌های واقعی را نمی‌شناسد.نقد دیگری که شامل خیلی از کتاب‌های خودیاری می‌شود این است که تفاوت انسان‌ها را به رسمیت نمی‌شناند. نویسنده در اثر تجارب زندگی به یک سری دستورالعمل‌ها رسیده و همان‌ها را برای همه تجویز می‌کند. یک کتاب خودیاری خوب اگر تجویزی دارد، باید علاوه بر تجارب شخصی، تکیه بر آمار هم داشته باشد تا مشخص کند دستورالعمل‌ها واقعا چقدر تاثیر معنی‌دار بر زندگی افراد جامعه دارد؛ یا دست کم اگر نویسنده برای حرف‌هایش استناد به آمار و ارقام پیدا نکرد، درمورد ادعایش مطلق‌انگاری نداشته باشد.با این حال کتاب‌های خودیاری می‌توانند منبع خوبی برای استفاده از تجربیات دیگران باشد.خودیاری به منزله‌ی انتقال تجربهحتما در طی زندگیتان پیش آمده که فردی را ببینید که حس می‌کنید دانش یا تجربه‌ی خاصی در زمینه‌ی دلخواه شما دارد و بخواهید از او مشورت بگیرید. شما می‌خواهید ببینید او در طی سال‌ها تفکر و تجربه‌ی زندگی به چه نتایجی رسیده و شاید از او بپرسید که اگر جای شما بود چه می‌کرد. شما نمی‌توانید برای تمام مسائل و شرایط پیچیده‌ی زندگی منتظر بمانید تا دانشمندان ۱۰ سال دیگر در مقالات علمی معتبر به آن پاسخ بدهند. پس نزدیک‌ترین راه حل این است که از مشورت افراد دیگر استفاده کنید.این انتقال تجربه و مشورت گرفتن، یکی از راه‌های پیشرفت بشر از همان ابتدای ظهور انسان‌ها تا کنون است و هنوز هم در مراحل مختلف زندگی هر کسی می‌تواند بسیار مفید واقع شود.کتاب‌های خودیاری نیز به منزله‌ی همین مشورت‌ها و تجارب، اما به صورت مکتوب هستند. با خواندن یک کتاب خودیاری مناسب می‌توانید ببینید برداشت یک انسان امروزی در آن سر دنیا از خواندن کتاب‌های نیچه چگونه بوده یا یک روانشناس با تجربه و حاذق چه توصیه‌هایی برای آرامش در شرایط آشوبناک امروزی دارد.پس دیگر لازم نیست نسبت به خواندن کتاب‌های خودیاری حس بدی داشته باشیم. خواندن کتاب‌های خودیاری، اگر خواننده عاقل باشد و تبدیل به پیرو و مقلد نشود، می‌تواند او را به زاویه‌ی دید انسان‌های مختلف در سراسر جهان مجهز کند.به عنوان حسن ختام این مقاله، فهرستی از کتاب‌های خودیاری مفید و مورد علاقه‌ام را می‌آورم. پس شما هم تنها خوری را کنار گذاشته و اگر کتاب خودیاری خواندید که به شما کمک کرده، در بخش نظرات حتما ذکر کنید تا هم من استفاده کنم و هم دیگر خوانندگان صفحه. شاید کتاب بعدی که می‌خوانم و معرفی می‌کنم، یکی از کتاب‌هایی باشد که شما معرفی کردید.معرفی چهار کتاب خودیاری ارزشمندفیلسوفی در تعمیرگاه نوشته‌ی متیو بی. کرافوردیکی از کتاب‌های خوب با موضوعی جدید و بکر که حداقل من خبر ندارم قبلا به این شکل روی آن کار شده باشد. نویسنده‌ی کتاب، یک استاد فلسفه است که از شغلش در یکی از اندیشکده‌های بزرگ فلسفه‌ی سیاسی استعفا داده و تعمیرکار موتور سیکلت شده (البته در کنار تدریس در دانشگاه)! این فیلسوف آمریکایی در این کتاب درمورد فلسفه‌ی کار صحبت می‌کند، درباره‌ی بیگانگی ما با وسایل اطرافمان و البته مزایای کار فنی. در این کتاب با تاریخچه‌ی کار و شغل آشنا می‌شوید و نگاه جدیدی نسبت به کار کردن پیدا می‌کنید.در اینجا تقدیر ویژه‌ای می‌کنم از مترجم کتاب، کمیل سوهانی، و همچنین انتشارات ترجمان علوم انسانی که بسیار دقیق و زیبا این کتاب رو ترجمه و چاپ کردن. پانوشت‌های مفصلی برای موضوعات مختلف جامعه‌ی آمریکا که شاید برای ما آشنا نباشد آورده شده و همچنین بعضی موارد با استفاده از qrcode به لینک‌های خوب ارجاع شده است.جلد اصلی کتاب فیلسوفی در تعمیرگاه اوضاع خیلی خراب است: کتابی درباره‌ی امید نوشته‌ی مارک منسنعنوان اصلی کتاب everything is f*cked: a book about hope است و خانم سمانه پرهیزکاری ترجمه‌ی خوب و دقیقی از آن توسط نشر میلکان ارائه کرده. من این کتاب خاص را هم به انگلیسی و هم به فارسی خوانده‌ام و اگر به فلسفه علاقه دارید حتما توصیه می‌کنم آن را بخوانید. مارک منسن در این کتاب ابتدا شما را به پذیرش اینکه «اوضاع خیلی خراب است» دعوت می‌کند، و بعد از آن درمورد امید می‌نویسد، اما جالب اینکه نویسنده امید را چیز بدی می‌داند! نگاه نویسنده به امید بسیار خواندنی است. در این کتاب یاد می‌گیرید که کارها را نه از روی انگیزه و امید، بلکه از روی مسئولیت‌پذیری انجام دهید. قلم نویسنده هم بسیار طناز و بامزه است.جلد اصلی کتاب اوضاع خیلی خراب است۱۲ قانون برای زندگی نوشته‌ی جردن پترسونجردن پترسون، روانشناس معروف و جنجالی کانادایی است که به مخالفت با پست‌مدرنیسم معروف است و برای اظهار نظرهایش هیچ وقت «نزاکت سیاسی» را در نظر نمی‌گیرد و با موج‌های امروزی چندان همراه نیست.کتاب «۱۲ قانون برای زندگی» شامل قانون‌های فردی است که شاید اکثر ما آن‌ها را شنیده‌ایم اما دلیل آن را نمی‌دانیم. جردن پترسون با ترکیبی از داده‌های علمی، تجربیات شخصی و نظریات کارل یونگ به سراغ این قوانین می‌رود. یکی از جذابیت‌های این کتاب برای من این بود که ثابت می‌کند در غالب موارد، اخلاق‌مدار بودن برای شما منفعت دارد! پس اگر فکر می‌کنید برای کسب منفعت در دنیای امروز باید یک دیو سه سر باشید یا مثل گرگ همه را بدرید، این کتاب نظر شما را عوض می‌کند.من این کتاب رو با ترجمه‌ی مهگونه قهرمان و نشر پیکان خوندم و کیفیت قابل قبولی داشت.جلد اصلی کتاب ۱۲ قانون برای زندگیمدیریت توجه نوشته‌ی نیر ایال و جولی لیدر دنیای امروز داشتن کنترل بر توجهمان به مهارتی سخت و در عین حال ضروری تبدیل شده. اگر شما هم موقع کار به تفریح فکر می‌کنید، موقع تفریح به خواب و موقع خواب به کارهای روز بعد، این کتاب برای شماست. داستان نوشتن این کتاب جالب است. نویسنده قبلا کتابی نوشته که در آن به صاحبان کسب‌وکارها آموزش می‌داد چطور محصولی تولید کنند که کاربر را حسابی در خودش درگیر کند. آن کتاب (با عنوان قلاب) آنقدر موفق شد که کسب‌وکارهای بزرگ دنیا یک جلد از آن روی میزها می‌گذاشتند. نویسنده سپس کتاب مدیریت توجه را می‌نویسد تا بگوید چگونه خودمان توجهمان را مدیریت کنیم و محصولات مختلف همه‌ی توجه ما را اشغال نکنند، در عین حالی که از مزایای تکنولوژی استفاده می‌کنیم.این کتاب هم در ایران با ترجمه‌ی خوب سمیه قوامی‌نژاد و نشر آریاناقلم با کیفیت خوبی در دسترس است.جلد اصلی کتاب مدیریت توجهنظر شما درمورد این چهار کتاب چیه؟ چه کتاب‌هایی رو باید به این لیست اضافه کرد؟ آخرین کتاب خودیاری که خوندید چی بوده و آیا مفید بوده؟حتما نظراتتون رو برام بنویسید، و اگر این مطلب رو دوست داشتید اون رو لایک کنید و برای بقیه هم ارسال کنید. اگر تمایل دارید مطالب بیشتری توی این مایه بخونید، حتما فالو کنید. مرسی که حمایت می‌کنید.</description>
                <category>ایمان غواصیه</category>
                <author>ایمان غواصیه</author>
                <pubDate>Sun, 10 Jul 2022 16:29:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی و خلاصه‌ی «ما چگونه ما شدیم»</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/ma-chegune-ma-shodim-wouzu9ogkclp</link>
                <description>عکس کتاب، برگرفته شده از وبسایت فیدیبوچرا به این روز افتادیم؟ این از آن سوالاتی است که حداقل یک بار ذهن همه‌ی ما را به خود درگیر کرده و نوعی رنج حاصل از جبر جغرافیایی را تجربه کرده‌ایم. نمکی که بر این زخم پاشیده می‌شود هم، آن وقتی است که به تاریخ نگاه می‌کنیم و می‌بینیم که همیشه به این شکل نبوده. چرا ملتی که یک زمان جزو اولین تمدن‌ها بوده، صنایع پیچیده (نسبت به زمان خودش) داشته و روزگاری در علم حرفی برای گفتن داشته، به جایی می‌رسد که میرزاتقی‌خان امیرکبیر باید برای «آبله کوبی» آنطور مبارزه کند؟آنچه معمولا در پاسخ به این سوالات گفته می‌شود، یک سری جملات کلی و معمولا یک طرفه و جانب‌دارانه است. گروهی از ناسیونالیست‌ها و باستان‌گرایان، حمله‌ی اعراب یا اعتقادات دینی را به عنوان یگانه عامل عقب‌ماندگی ایران مطرح می‌کنند، گروهی خُلق‌وخوی ایرانیان را عامل عقب‌ماندگیشان می‌دانند، گروهی هم مثل معلم‌های تاریخ مدرسه، ظلم شاهان و استعمار قدرت‌های خارجی را علت می‌دانند. کتاب «ما چگونه ما شدیم» به تالیف دکتر صادق زیباکلام برای پُر کردنِ جای خالیِ یک بررسی همه‌جانبه و کلی از عوامل تاریخی، فرهنگی و حتی جغرافیایی نوشته شده.کتابِ بی‌طرفممکن است شما به هر دلیل با تفکرات و جناح فکریِ صادق زیباکلام به عنوانِ نویسنده‌ی کتاب موافق یا مخالف باشید. خبر خوشحال کننده این است که این کتاب ربط چندانی به سمت و سوی سیاسی نویسنده ندارد و بیشتر یک شرح تاریخی، اقتصادی و فرهنگی است. درواقع کتاب بیشتر اسناد را ارائه می‌کند و شرح وقایع می‌کند و تحلیل آن‌ها بیشتر به عهده‌ی خود خواننده است. پس اون گاردهاتون رو پایین بیارید تا بریم سراغ اصل مطلب!سوال‌های درست!مثل هر موضوع دیگری، اگر بخواهیم به کُنه ماجرا پی ببریم، اولین قدم مطرح کردنِ سوالات درست است و این دقیقا اصلی‌ترین نقطه‌ی قوتِ کتاب «ما چگونه ما شدیم» است. همه‌ی ما درباره‌ی آنچه در دوران قاجار بر سر کشور آمد خوانده‌ایم، یا درباره‌ی استعمار انگلستان از پدربزرگ‌هایمان شنیده‌ایم، اما سوالی که کتاب مطرح می‌کند این است که اصلا چرا آن اتفاقات افتاد؟ این قسمت را مستقیما از مقدمه‌ی کتاب بخوانیم:این که استعمار برای بردن منابع و منافع ما وارد ایران گردید جای بحث ندارد. اما آن‌چه جای بحث بسیار دارد (بحثی که ما کمتر به طرح آن پرداخته‌ایم، چه رسد به تجزیه و تحلیلش) این است که چرا استعمار توانست به آن درجه از اقتدار و توانمندی برسد که از آن سر دنیا راه افتاده، بیاید اینجا و ایران را غارت کند و عقب نگه‌دارد و متقابلا ما به آن درجه از ضعف رسیدیم که نتوانستیم جلوی ورودش را بگیریم. [...] این سوالی است که اساسا مدافعین نظریه‌ی «استعمار عامل عقب‌ماندگی» حتی زحمت طرح آن را نیز به خود نمی‌دهند.درمورد ضعف و بی‌کفایتی شاهان قاجار که معمولا به عنوان یکی از علل اصلی عقب‌ماندگی مطرح می‌شود نیز، کتاب این بحث را مطرح می‌کند که اصلا آن‌ها از کجا آمده بودند و چرا پادشاه کشور ما بودند؟... آن سلاطین، رجال و دولت‌مردان از کره‌ی ماه یا سوئیس نیامده بودند. آنان مولود و معلول شرایط سیاسی و اجتماعی جامعه‌ی ایران آن‌روز بودند. (نقل قول از مقدمه‌ی کتاب)جغرافیایکی از عواملی که کتاب بررسی می‌کند (و بسیاری به آن نمی‌پردازند) جغرافیای ایران است. برخلاف اروپای غربی که بارندگی تقریبا در تمام نقاط بسیار زیاد است و وظیفه‌ی آب‌رسانی را ابرها انجام می‌دادند، در ایران و کلا خاورمیانه، آب‌رسانی یک مساله‌ی اساسی است. ما نقاط پرت و بیابانی زیاد داریم و بسیاری از زمین‌ها با نقاط پر آب فاصله‌ی زیادی دارند. جغرافیا همیشه از سه نظر در پیشرفت و عقب‌ماندگی ایرانیان سهیم بوده است.۱) خودکفاییِ هر ناحیه: به دلیل پراکنده بودن آب، اجتماعات انسانی با فواصل بسیار زیادی تشکیل می‌شد. این باعث می‌شد که هر ناحیه برای خودش تولیدات داشته باشد و چندان به فکر تجارت با سایر نواحی نرود. یعنی تولید مازاد و ساختن درآمد به آن صورت برایشان مساله‌ای نبوده و خلاصه هر چه کنی کشت همان بدروی!۲) زندگی عشایری و صحراگردی: از یک‌سو کمبود آب موجب می‌شد یکجا نشینی در بسیاری از نقاط ایران سخت باشد و از سوی دیگر تقریبا ۲/۳ خاک ایران را ارتفاعات بلند و کوتاه تشکیل می‌دهند که خود به دلایلی (که در کتاب مفصلا توضیح داده شده) منجر می‌شود زندگی ایلی و عشایری در ایران رواج زیادی داشته باشد. حتی تا اوایل قرن بیستم حدود یک چهارم جمعیت ایران را ایلات و قبایل تشکیل می‌دادند! شیوه‌ی زندگی عشایر ضرورتا ساده و ابتدایی است و به دلیل این سبک زندگی که در آن هر چند ماه باید زمین را ترک کرد و نوع نیازهای این زندگی، به قول کتاب چادرنشینان «نه نیاز به بازار دارند، نه مدرسه و مسجد، نه ساختمان حکومتی و دربار و پارلمان، نه بانک و شرکت و تجارتخانه و کارخانه، نه محکمه و قانون و زندان».مساله‌ی دیگر این است که صحرانشینان دائما به مناطق اسکان دایم تهاجم داشته‌اند. نقل از کتاب:زندگی صحرانشینان بالطبع آنان را وادار می‌ساخت سوارکارانی قابل و جنگاور باشند، به نحوی که دسته‌ی کوچکی از آنان برای حمله و قتل و غارت منطقه‌ی وسیعی کفایت می‌کرد. از سویی دیگر، اگر صحرانشینان دچار قحطی یا کمبود آذوقه می‌شدند، یا امکان دستیابی و استفاده از مراتع و چراگاه از آنان سلب می‌گردید، هجوم به مناطق مسکونی برای تهیه‌ی آذوقه، اگر نگفته باشیم طبیعی، واکنشی قابل انتظار بود.درواقع بخش عمده‌ای از تاریخ ایران آمدن و رفتنِ صحرانشینان در قالب حکومت‌های مختلف است!۳) تمرکز قدرت در دست حکومت: نویسنده در اینجا ابتدا کمی به این موضوع می‌پردازد که تشکیل حکومت‌ها در ایران برخلاف نظریات مارکسیستی است که البته کمی بحث تخصصی می‌طلبد و به آن وارد نمی‌شویم. سپس توضیح می‌دهد که در ایران و به طور کلی در شرق، به دلیل کم‌آبی در بسیاری از نقاط، مردم مجبور بودند برای بقا دست به تلاشی عظیم بزنند و ابزار و لوازم انتقال آب را اختراع کنند! آن‌ها شبکه‌های عظیم و پیچیده‌ای می‌ساختند که نیاز به یک کار جمعی و منسجم داشت که سال‌ها و حتی نسل‌ها طول می‌کشید و «بودجه» هم می‌طلبید. برای مدیریت همین موضوع بود که حکومت‌ها در شرق شکل گرفت.نه فقط در پروژه‌‌های ساخت، بلکه در تخصیص و توزیع منابع هم نیاز به حکومت بود و این یکی از اصلی‌ترین وظایف حکومت‌های باستانی در ایران بود که آب را عادلانه توزیع کند. همین قدرت بزرگ، یعنی کنترل منابع آب و قدرت ساخت تجهیزات آن، باعث می‌شود حکومت‌های مرکزی در این نواحی بسیار قدرتمند باشند. این موضوع در بعضی دوران تاریخی عامل نظم و انسجام و در نتیجه قدرت و امنیت بوده است، و در بعضی موارد هم ما را مستعدِ ظهور حکومت‌های دیکتاتوری ساخته.هجوم قبایل آسیای میانهکتاب در دو فصل بعدی به شرح چرایی و چگونگی حملات دائم قبایل مختلف آسیای مرکزی به ایران می‌نویسد. بعد از ورود اسلام به ایران بنا به دلایلی، خراسان تبدیل به یک ناحیه‌ی بسیار مهم و استراتژیک به خصوص از نظر اقتصادی می‌شود و همین یکی از عوامل هجوم قبایل آسیای میانه مانند غزنویان، سلجوقیان و مغول‌ها است. آسیب‌های این حملات بسیار بیش از چیزی است که فکرش را می‌کنید! در جریان این حملات بسیاری از شبکه‌های آب‌رسانی تخریب شد، زمین‌های کشاورزی همه غذای دام شد و بزرگان زیادی کشته شدند. همچنین هیچ سنت مکتوب حکومت‌داری باقی نماند و این قبایل فقط فتح می‌کردند و چندان چیزی از اداره‌ی حکومت نمی‌دانستند. تا هم یک قبیله مستقر می‌شده تا مملکت‌داری جا بیافتد، قبیله‌ی بعدی سر و کله‌اش پیدا می‌شده و خلاصه روز از نو و روزی از نو. شرح بسیار زیبایی از این وقایع به همراه نقل قول‌های مستند از منابع مهم تاریخی آورده شده که متاسفانه در این مقاله قادر به نوشتن آن‌ها نیستم.خاموش شدنِ چراغ علماین فصل یک پیاز است! اشک آدم را بدجور در می‌آورد ولی خیلی هم مهم است. در این فصل به طور مفصل به این موضوع پرداخته شده که دوران طلایی علم در تمدن اسلامی چطور شروع شد و چطور پایان یافت. چرا ملتی از دوران ابن سینا و زکریا و ... رسید به جایی که از یک جایی به بعد به کل علم را بوسید و گذاشت کنار. برای پاسخ به این سوال به جریان‌های فلسفی-اعتقادی اهل سنت پرداخته می‌شود و مکاتب مختلف آن‌ها را می‌شناسیم. سپس می‌خوانیم که در زمان مامون عباسی به دلایل سیاسی روی علم سرمایه‌گذاری عظیمی می‌شود و حتی جالب است که فرار مغزها از ممالک دیگر به کشورهای اسلامی داشتیم! اما خلاصه روزگاری ورق بر می‌گردد و روزگاری می‌رسد که تمام دانشمندان برچسب کفر و زندقه می‌خورند. باز این بحث هم پیچیدگی‌های زیادی دارد و خلاصه کردنِ آن باعث می‌شود حق مطلب ادا نشود اما به نظر من اگر هیچ از این کتاب نخواندید، حداقل این یک فصل را بخوانید.غرب و شرق: تماس یا تقابلدر این فصل به تاثیری که طی جنگ‌های صلیبی، غربی‌ها بر ما و ما بر غربی‌ها گذاشتیم پرداخته می‌شود. به طور خلاصه آنکه در طی سال‌های دراز جنگ‌های صلیبی، ما مردمان شرق، اروپاییان را به شکل ملتی وحشی دیدیم که کلیساهای همدیگر را می‌سوزانند و چیزهای چندان جالبی در چنته ندارند. اما اروپاییان در این دوره از ما محصولات صنعتی جالب، گیاهان و ادویه‌های متنوع، ابریشم، شال کشمیر، پارچه‌های زربفت سمرقند و بخارا دیدند. آن‌ها این کالاها را در این دوران به کشورهای خودشان هم می‌بردند و مردم معمولی نیز در این دوره طعم کالاهای شرقی را چشیده بودند و جزو مصرف کنندگان آن بودند. همچنین آن‌ها از علم و تکنولوژی فرهنگ شرقی آگاه شدند.اروپاییان بعد از جنگ‌های صلیبی به دنبال راه‌هایی برای ادامه‌ی تجارت با شرق بودند اما ما شرقی‌ها دل خوشی از آن‌ها نداشتیم و تا می‌توانستیم بر روی این تجارت‌هایشان مالیات و عوارض می‌گذاشتیم. آن‌ها هم به دنبال پیدا کردن راه‌های جدید و کم‌خرج‌تر برای دسترسی به کالاهای شرقی و دور زدنِ حکومت‌های ما بودند و همین تلاش‌ها منجر به پیشرفت دریانوردی در اروپا شد. همچنین اروپاییان باید کالایی جهت ارائه به شرق پیدا می‌کردند، زیرا تولیدات اروپایی مثل چوب و لباس‌های پشمی چندان در ممالک شرقی طرفدار نداشت. همین عوامل باعث شروع «عصر اکتشافات دریایی» شد که داستان‌های زیادی هم درباره‌ی آن نوشته شده است. رقابت بین کشورهای اروپایی و تلاش‌های مداومشان برای پیشرفت در دریانوردی و تسخیر بازارها عامل اصلی بود که باعث شد اروپاییان به برتریِ کامل دریایی برسند و یک جورایی می‌شود گفت که عصر استعمار هم حاصل همین برتری‌ها بود. در نظر بگیرید که همین وسط‌ها بود که انقلاب صنعتی هم رخ داد و فاصله‌ی ما و آن‌ها دیگر به این زودی‌ها قابل جبران نبود. به قول شاعر «من و تو و اون بودیم از یه قطره / حالا ببین فاصله‌ی ماها چقدره»!مشکلات خلاصه‌نویسیلازمه عذرخواهی کنم که برای خلاصه‌نویسی، اصلا نتوانستم حق مطلب را ادا کنم و عملا به جز تیترها چیزی گفته نشد و دلایل پشت حرف‌ها و اسناد تاریخی مورد کنکاش قرار نگرفت. امیدوارم این مطلب جرقه‌ای باشد تا به سراغ این کتاب بروید و خودتان آن را بررسی و نتیجه‌گیری کنید.در پایان ممنونم که با ما همراه هستید. عذرخواهی می‌کنم که خیلی اوقات نمی‌تونم به موقع پاسختون رو بدم، لطف شما در تعداد کامنت زیر پست‌های اخیر من باعث شگفتیِ من شده. ضمنا اگر به مطالب من علاقه دارید می‌تونید در اینستاگرام هم من رو دنبال کنید.</description>
                <category>ایمان غواصیه</category>
                <author>ایمان غواصیه</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jul 2021 19:11:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا برنامه‌ریزی‌ها شکست می‌خورند؟</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/why-timetables-fail-qwotrrxb1tqt</link>
                <description>اعترافش سخته. حتی پیش خودمون هم رومون نمیشه اعتراف کنیم، ولی هزار برنامه‌ی شکست خورده اول تقویم‌ها و سررسیدهامون، یا حداقل توی سرمون و دلمون هست؛ از هر روز ساعت پنج صبح بیدار شدن و ورزش کردن، تا یادگرفتن زبان آلمانی و نوازندگی.تقریبا سه هفته از نوروز گذشته، و احتمالا خیلی از شما برنامه‌های متنوعی برای امسالتون چیدید. شاید به خاطر برنامه‌های عملی نشده، خودتون رو سرزنش کرده باشید یا از خودتون تلقیِ بی‌ارادگی یا ضعیف بودن داشته باشید. اما مشکل اصلی اراده‌ی شما نیست. برخلاف باورهای رایج و سخنرانی‌های انگیزشی، من عمیقا باور دارم که برنامه‌ریزی به اون معنایی که تبلیغ میشه، عملا غیر ممکنه و حتی تا حدی احمقانه‌ست.این حرفا از سر تنبلی یا توجیه نیست، من تو زندگیم همیشه مجبور بودم که از زمانم خیلی خوب استفاده کنم. خیلی‌ها که من رو می‌شناسن فکر می‌کنن حتما برنامه‌ریزی‌های خیلی دقیقی دارم که این همه در حوزه‌های مختلف فعالم. مثلا باید در کنار تحصیلاتم برای اینکه از پس خرجای زندگیم بر بیام کار می‌کردم، و از اونجایی که تحصیلم هم برام مهم بود و خیرِ سرم دانشجوی صنعتی شریف بودم، کار و تحصیل همزمان هیچ‌وقت راحت نبود. تازه الآن با مدرک «مهندسی شیمی»، شدم توسعه‌دهنده‌ی وب و برنامه‌نویس، و در کنارش میام اینجا برای شما از فلسفه و اینجور چیزا مطلب می‌نویسم.خب برخلاف باور دوستام، من اصلا اهل برنامه‌ریزی نیستم. لااقل نه به اون معنی رایج، یا اون شکلی که احتمالا برنامه‌ریزی رو به شما یاد دادن. هدف از این متن اینه که اولاً خودتون رو از شرّ برنامه‌ریزی‌های احمقانه خلاص کنید و ثانیاً بیشتر از این عذاب وجدان برنامه‌های عملی نشده رو با خودتون حمل نکنید.۱. اهدافت به درد عمه‌ت می‌خوره!نه شوخی نمی‌کنم، واقعا ۸۰ درصد هدف‌ها و برنامه‌های زندگیتون هیچ دردی از خودتون دوا نمی‌کنه، بلکه اگر خیلی خوش‌شانس باشید به درد عمه‌هاتون یا خلاصه یه نفر دیگه می‌خوره. اصلا دلیل اینکه برنامه‌هات رو عملی نمی‌کنی همینه که از درونت می‌دونی اونقدرا هم که به نظر میاد مفید نیست.مثال بارزش صبح خیلی زود بیدار شدنه. این مورد رو خود من هم هزار بار با خودم عهد کردم و هر کی هم می‌شناسم حداقل یه بار با خودش عهد کرده که صبح خیلی زود از خواب بیدار بشه. همه‌ی ما هزاران داستان درمورد افراد موفقی که پنج صبح پامیشن و شاخ غول می‌شکنن شنیدیم. اما اگه ساعت کاریت ساعت ۹ شروع میشه و شرکتت هم بغل خونه‌اته، احتمالا این برنامه رو بیش از دو روز انجام نمیدی. چون یه جایی درون قلبت می‌دونی که فایده‌ی خاصی نداره برات. حالا هر کاری صبح ساعت پنج می‌تونی انجام بدی رو شب انجام می‌دی دیگه ... و خب این خیلی هم منطقیه.اما از اونجایی که یه روز با خودت قرار گذاشتی که ساعت پنج صبح بیدار بشی، این قرار احمقانه تا ابد توی مغزت می‌مونه و اعتماد به نفست رو می‌خوره و بهت القا می‌کنه یه بی‌اراده‌ای! در حالی که گناهی نداری، فقط اونقدری باهوش بودی که زحمت اضافه به خودت ندی.خلاصه برید بگردید ببینید کدوم یک از اهداف و برنامه‌های عملی نشده‌تون جزو این دسته هستن. مثلا آیا شما واقعا می‌خواید نواختن یه ساز رو یاد بگیرید؟ روی رضایتتون از زندگی اونقدری اثر داره که به خاطرش بیارزه هر روز تمرین کنید و پول ساز و کلاس بدید؟ یا اینکه صرفا چون خیلی شیکه و می‌تونید باهاش پز بدید گذاشتید جزو برنامه‌ها؟زندگی کوتاهه و ما اینقدر زمان نداریم که این همه برنامه‌بریزیم برای اهدافی که واقعا اهداف خودمون نیستن.۲. دنیای غیر قابل پیشبینییه مدت خیلی مد بود این شرکتای بازاریابی شبکه‌ای (هرمی) می‌خواستن تبلیغ کنن، برای اینکه طرفشون رو فلج کنن می‌پرسیدن در پنج سال آینده خودت رو کجا می‌بینی؟ ما هم با این جمله از درون فرو می‌ریختیم و تو دلمون می‌گفتیم «ای دل غافل! چه فاجعه‌ای! چرا من نمی‌دونم پنج سال آینده کجام!». و بعد یارو داروی درماندگی ما رو معرفی می‌کرد و برای ما یه نقشه‌ی رویایی از پنج سال آینده ترسیم می‌کرد.الآن شرکتای هرمی کمتر فعالن، ولی اون تفکری که خیلی از ما رو توی دام مینداخت هنوز هم زنده‌ست. هنوز هم فکر می‌کنیم خیلی اوضاعمون خرابه که برای پنج سال دیگه برنامه نداریم. اما واقعا چه چیزی توی این دنیا قابل پیشبینیه که زندگیِ ما باشه؟مثال بارزش اینکه همه‌ی ما پنج سال پیش کلی نقشه و برنامه داشتیم که دنبالش رفتیم،‌ اما اونی که اون موقع رفت بیت‌کوین خرید الآن جیبش پر شده. زندگی همینه. اگه بخوای همه چیز رو طبق یه برنامه‌ی قبلی پیش ببری، فرصت‌های زمانه و موقعیت‌ها از دستت میره، و چه بسا همون برنامه هم با یه چیز غیر منتظره مثل ویروس کرونا نابود بشه.۳. شما سه ماه دیگه به دانشی مجهز هستید که امروز نیستیدخیلی وقتا شما برنامه‌های قبلیتون رو باید خراب کنید، چون امروز به اشتباه بودنشون پی بردید؛ اما اون برنامه تبدیل به یه مانع میشه. ما هر روز رو به رشدیم و باید نگاهمون به آینده متناسب با این رشد تغییر کنه. تصور کنید امسال با خودتون عهد کردید فلان کتاب قطور رو بخونید. حالا شما با خوندن ۷۰ صفحه‌ی اول و گذشت زمان فهمیدید این کتاب اونقدرا هم به درد شما نمی‌خوره و اصلا موضوعش هم اون چیزی که در ابتدا برداشت کرده بودید نیست.آیا باید خوندنش رو متوقف کنید و روی یه چیز دیگه وقت بذارید، یا اینکه صرفا چون توی دفترتون نوشتید باید تا تهش برید؟ عقل سلیم روی تصمیم اوله، ولی اون وقته که عذاب وجدان و احساس بی‌اراده بودن میاد.چه باید کرد؟ساده بگم، با هدف‌گذاری، نقش شانس رو کاهش میدید. برعکسِ برنامه‌ریزی، که عملی شدنش پیروِ هزاران عامل متفرقه‌ست.هدف‌گذاری سالانه به جای برنامه‌ریزی سالانه: شما نمی‌تونید پیشبینی کنید که اسفند ماه وضعیت چطوره و اصلا تصمیمتون چیه. پس برنامه‌ای مثل «هر روز به باشگاه رفتن» احتمالا مفید نیست. اما مثلا «کاهش شش کیلوگرم وزن» یه هدف‌گذاریه. شما ممکنه اصلا یک ماه کامل نتونید ورزش کنید ولی همچنان هدف شما نقض نمیشه به شرط اینکه بقیه‌ی زمان رو درست استفاده کنید. ساده بگم، در هدف‌گذاری، نقش شانس رو کاهش میدید. برعکس برنامه‌ریزی که عملی شدنش پیروِ هزاران عامل متفرقه‌ست.آیا این اهداف، واقعا اهداف شماست؟ گفتیم که یه سری اهداف «به درد عمه‌تون می‌خوره»! اینجور اهداف رو از حالا شناسایی و حذف کنید. اگه داشتن یک بدنِ عضلانی اونقدرا توی رضایت شما از زندگی موثر نیست و قرار هم نیست قهرمان یا مربی بدنسازی بشید، هدفِ هر روز باشگاه رفتن رو بذارید کنار یا با یه ورزش و هدف دیگه که براتون واقعا جذابیت داره و موثره در خوشحالیتون عوضش کنید.گذشت کنید. همه از گذشت در قبال دیگران صحبت می‌کنن، اما لازمه نسبت به خودتون هم گذشت کنید. اگه امروز وقتت رو تلف کردی، سعی کن باقی روزها رو دریابی. تفکر صفر و صدی و کمالگرایانه آفتِ زندگیِ همه‌ی ماست و دلیل اصلی اهمال‌کاری‌هامون همینه. همین که یه کوچولو از مسیر منحرف می‌شیم فکر می‌کنیم دیگه کل اهداف به باد رفت! در حالی که به قول شاعر، امروز نه آغاز و نه انجام جهان است!ادب از بی‌ادبان: اون داستان لقمان و ادب از بی‌ادبان رو که یادتون هست؟ شما هم بعد از این همه سال دیدن چرندیات درباره‌ی برنامه‌ریزی دقیقا با روش‌های غلط آشنا هستید. همین که اون کارا رو نکنید خودش نصف راهه.یادتون باشه مهم‌تر از تکنیک‌های برنامه‌ریزی، تغییر نگرشه. این که ما درک کنیم که انسان هستیم و ذاتا بعضی مواقع تنبل می‌شیم، درک کنیم آینده ذاتا قابل پیشبینی نیست و دیدگاه صفر تا صدی نداشته باشیم،‌ خود به خود باعث میشه برنامه‌ریزیامون واقع‌بینانه و کارآمد بشه.راستی این مورد رو دلم می‌خواد ۱۰ بار دیگه هم تکرار کنم. اهداف، باید اهدافِ خودتون باشن. نه ادای آدمای موفق دیگه رو در بیارید نه دنبال درآوردنِ چشمِ فامیلاتون باشید. اگه اهداف از دل شما بیرون نیان،‌ حتما انجامشون نمی‌دید. اگرم انجام بدید شیرینی خاصی نداره آخرش.در زمینِ دیگران خانه مکن / کارِ خود کن، کارِ بیگانه مکن- مولویحرف آخرمهم نیست الآن چقدر از آغاز سال گذشته که شما دارید این مطلب رو می‌خونید. توصیه می‌کنم همین الآن برید برنامه‌ریزیاتون رو بازنگری کنید و قسمت‌هایی که به نظرتون نامعقول میاد رو حذف کنید یا اگه برنامه‌ریزی/هدف‌گذاری نداشتید، الآن برید انجامش بدید. آخر سال برمی‌گردید به اهداف معین شده نگاه می‌کنید و به خودتون افتخار می‌کنید!پایان</description>
                <category>ایمان غواصیه</category>
                <author>ایمان غواصیه</author>
                <pubDate>Fri, 09 Apr 2021 13:35:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بلبلان جمله فرومانده چو بوتیمارند</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/3-lessons-from-sadi-mleb0rzrg0l2</link>
                <description>در این مطلب، سه درس مهمِ سعدی را آورده‌ام که به شخصه سعی دارم آویزه‌ی گوشم باشد و معتقدم علی‌رغم گذشت شش یا هفت قرن، این آموزه‌های سعدی هنوز هم برای مردمان این عصر و هم‌نسلان و هم‌سن و سالانم ضروری است.مجسمه‌ی سعدی در خانه‌ی زینت‌الملوک در شیرازمقدمههمه‌ی ما می‌دانیم که سرعت پیشرفت علم به حد سرسام‌آوری رسیده و کتاب‌های درسیِ دانشگاهی هر چند سال یک بار به‌روزرسانی می‌شوند و بسیاری از اطلاعات قبلی به مرور منسوخ می‌شوند. سرعت رشد علم آنقدر زیاد است که شاید امروز یک دانشجوی فیزیک به مراتب بیشتر از نیوتن یا حتی انیشتین درمورد فیزیک بداند. اما انگار برعکس حیطه‌ی علم، وقتی بحث ادبیات باشد یا وقتی دنبال پندهای خردمندانه برای زندگی می‌رویم، خیلی اوقات هنوز از ادبیات قدیم وام می‌گیریم. این موضوع خاص ایران نیست، کتاب‌های خردمندان جهان معمولا پر از نقل قول‌هایی از یونان باستان و فلاسفه و متفکران قدیم است. اما آیا این احساس تعلق خاطر به گذشته، صرفا به خاطر نوعی حس نوستالژیِ آمیخته به تعصب است یا واقعا هنوز می‌شود از آثار قرن‌ها پیش زندگی کردن را یاد گرفت؟زمانی ماکسیم گورکی، نویسنده‌ی روس، به نقل از یک دهقان گفته بود «ما امروزه یاد گرفته‌ایم که چگونه مثل یک پرنده پرواز کنیم و مثل یک ماهی در آب شنا کنیم، اما هنوز یاد نگرفته‌ایم روی زمین زندگی کنیم». این جمله از قول افرادی مثل مارتین لوترکینگ و جرج برنارد شاو نیز نقل شده است.احتمالا علت اصلی اینکه هنوز ادبیات قدیم برای خیلی از بزرگانِ امروز الهام بخش است،‌ این باشد که گذشت قرن‌ها چیزی به رشد درونی انسان‌ها اضافه نکرده. نگاهی به حکایت‌های قدیم به ما نشان می‌دهد که آنچه فرزانگانِ قدیم سعی داشتند به هم‌نسلانِ خودشان بیاموزند، هنوز هم آموخته نشده و هنوز هم همه‌ی ما خیلی اوقات همان اشتباهاتی را داریم که گذشتگانمان داشتند. در ادامه سه نمونه از چنین پندهایی از سعدی نقل می‌شود. همچنین از شما دعوت می‌شود اگر مثال‌های دیگری در ذهن دارید در قسمت نظرات به آن اشاره کنید.۱. داروی تلخِ انتقادنقد کردن و گوشزد کردن عیب دیگران غالبا در فرهنگ امروزِ ما نهی می‌شود. حتما برای شما هم پیش آمده، می‌خواهید به کسی اشتباهش را گوشزد کنید که یک نفر که احتمالا فکر می‌کند خیلی هم عاقل است، به شما می‌گوید که جلوی خودتان را بگیرید. خیلی اوقات نگفتنِ اشتباهات دیگران را «ادب» می‌پنداریم یا فکر می‌کنیم اگر سکوت کنیم «با شخصیت» و «با گذشت» هستیم.حال آنکه شما با نگفتن و به روی طرف مقابل نیاوردن، فرصتِ آموختن و رشد را از او دریغ می‌کنید. علاوه بر این، زمینه ساز دیده شدنِ‌ آن اخلاق بد در آینده و توسط افراد دیگری می‌شوید. مثلا در جمعی هستید و کسی بالای منبر رفته و با ژست خاصی، چرندیاتی که امروز در اینترنت خوانده را می‌گوید. تا بیایید بحث کنید و مخالفت خودتان را نشان دهید واکنش‌های عجیب سایرین را خواهید دید که شما را دعوت به سکوت و به گمانِ خودشان «ادب» فرا می‌خوانند. در فرهنگ امروز ما ایرانیان به طرز عجیبی «مخالفت کردن» را مانند «دعوا کردن» می‌دانند و انگار یک بحثِ جدی پیرامون یک موضوع مهم، جزو کارهای بد و آرامش-برهم‌زن شناخته می‌شود که باید به کلی از آن پرهیز کرد. حال آنکه دقیقا چیزی که برای رشدمان نیاز داریم، همین بحث‌های دو طرفه است.در اینجور مواقع به یاد یکی از اشعار سعدی در باب اول بوستان می‌افتم که در آن، انتقادِ یک کنیز به مامونِ عباسی، علی‌رغمِ عصبانی کردنِ او موجب می‌شود که مامون بفهمد دهانش بوی بدی می‌دهد و از دانشمندان کمک بگیرد. در نهایت این دو بیت این مفهوم را به زیبایی و به طور کامل در خود نگه داشته:به گمراه گفتن نکو می‌روی / جفایی تمام است و جوری قویهر آنگه که عیبت نگویند پیش /  هنر دانی از جاهلی عیب خویشچه خوش گفت یک روز دارو فروش / شفا بایدت داروی تلخ نوشاگر شربتی بایدت سودمند / ز سعدی ستان تلخ-داروی پندشاید در نگاه اول ساده به نظر برسد، اما در عمل آنقدر از این نصیحت فاصله داریم که گهگاه در ادبیات امروز می‌بینیم که از «نصیحت» به عنوان یک کلمه‌ی منفی یاد می‌شود. جملاتی مثل «از لحنش خوشم نمیاد، حالت نصیحت داره!» حکایت از این دارد که «تلخ-داروی پند» به این راحتی‌ها به خورد ما نرفته و نمی‌رود.۲. گاه باشد که کودکی نادان ...خیلی اوقات حرف درست را نمی‌پذیریم چون گوینده‌اش را قبول نداریم؛ چه بسا گوینده با تمام نواقصش دقیقا همان واقعیتی را به ما گوشزد کند که نیاز داریم بشنویم. خیلی اوقات هم حرف چرندی را از یک متخصصِ به نام و فاضل می‌پذیریم بی آنکه درموردش حتی فکر کنیم. واکنش‌هایی مثل «تو که رشته‌ت اقتصاده چرا نظرِ جامعه‌شناسی میدی»، «تویی که این حرف رو می‌زنی همونی هستی که پارسالم فلان اشتباه رو کردی» و ... نشان‌دهنده‌ی آن است که چقدر از تفکر منطقی دور شدیم و هنوز بلد نیستیم سخن را فارغ از گوینده‌اش راستی-آزمایی کنیم.این مشکل توسط فلاسفه هم بررسی شده و آرتور شوپنهاور، فیلسوف آلمانی مشهور هم در کتابِ «هنر همیشه برحق بودن» به آن اشاره کرده و ما هم در مقاله‌ی چرا حقیقت در بحث‌هایمان پیروز نمی‌شود به تفصیل به آن پرداخته‌ایم. اما جدای از همه‌ی این‌ها، باب سوم گلستان حکایتی دارد که شعر انتهای آن در همین باب خواندنی است:گه بود کز حکیمِ روشن رای / بر نیاید درست تدبیریگاه باشد که کودکی نادان / به غلط بر هدف زند تیری۳. اگه دنبال رشد باشی، پیداش می‌کنیتا به اینجای مقاله را خواندید؟ خیلی ساده بود؛ اینطور نیست؟ ولی آیا برای رشد کردن نیاز به مطالب عجیب و غریب داریم؟ اگر نظر مرا بخواهید، من فکر می‌کنم اگر حواسمان به همین چیزهای ساده بود خیلی چیزها عوض می‌شد. هیچ فرمول عجیب و غریبی برای پیشرفت و خودسازی وجود ندارد، اما اگر ما اینکاره باشیم، از هر چیزی می‌توانیم خِردِ لازم را پیدا کنیم.قاطعانه معتقدم اگر کسی با همین مطالب ساده که اینجا و آنجا می‌خوانیم درونش تکانی نمی‌خورَد، از هیچ‌جای دیگر هم تکانی نخواهد خورد. برعکس، کسی که آماده‌ی دریافتِ معنی است، از بی‌معنی‌ترین چیزها هم معنا بیرون می‌کِشدنگویند از سرِ بازیچه حرفی / کز آن پندی نگیرد صاحبِ هوشوگر صد بابِ حکمت پیشِ نادان / بخوانی آیدش بازیچه در گوش- گلستان، باب دوممؤخرهشما چه پندهایی از سعدی گرفتید که در ذهنتون باقی مونده؟ چه شعرهایی از سعدی هست که در موقعیت‌های مختلف یادتون میاد و بهتون حس‌های عمیقی میده؟ در بخش نظرات بنویسید.سعدی اندازه ندارد که چه شیرین سخنی / باغ طبعت همه مرغانِ شکرگفتارندتا ز بُستانِ ضمیرت گلِ معنی بشکفت / بلبلان جمله فرومانده چو بوتیمارند</description>
                <category>ایمان غواصیه</category>
                <author>ایمان غواصیه</author>
                <pubDate>Sun, 28 Mar 2021 19:32:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا حقیقت در بحث‌هایمان پیروز نمی‌شود؟</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/false-debate-b34nszpnwpep</link>
                <description>جَدَل، چندان ربطی به حقیقت ندارد، درست همان‌طور که وقتی منازعه‌ای به دوئل می‌انجامد، استادِ شمشیربازی کاری ندارد که «حق» با کیست. دوئل چیزی نیست جز حمله و دفاع. هنر شمشیربازیِ فکری نیز همین است.- آرتور شوپنهاوراوایل امسال در شبکه‌های اجتماعی شایعه شد که زنجبیل و یک سری خوراکی‌های مشابه مشابه، می‌تواند به کلی از کرونا پیشگیری یا حتی آن را درمان کند. این شایعه را حتی به پزشکان معتبری مثل «پروفسور سمیعی» هم نسبت دادند و آنقدر شایعه‌ی محبوبی بود که زنجبیل برای مدتی نایاب شد.این مشکل نه محدود به الآنه و نه محدود به کشور ما. همین الآن در آمریکا خیلیا یه سری عکس فتوشاپ شده‌ی بی‌کیفیت رو به عنوان سندی بر حضور آدم‌فضایی‌ها بر روی زمین حساب می‌کنن و حتی عده‌ی دیگری به صاف بودن زمین معتقدن.شاید فکر کنید شبکه‌های اجتماعی مقصر هستن یا «مافیای رسانه» ما رو به این روز انداخته. اگر چه عوامل زیادی میتونن در این قضیه نقش داشته باشن، اما نهایتا کسی جز خود ما مسئول نیست. محتوای شبکه‌های اجتماعی رو امثال من و شما لایک میکنن و برای همدیگه میفرستن و قدرت رسانه‌ها هم از مخاطبینشون میاد. در نهایت شاید نتونیم مستقیما در ساز و کار اینستاگرام دست ببریم یا جلوی دروغ گفتن رسانه‌ها رو بگیریم،‌ اما می‌تونیم خودمون رو تغییر بدیم؛ و اولین قدم، شناختن روش‌های رایجِ دروغگوهاست.آرتور شوپنهاور، فیلسوف قرن نوزدهم میلادی در مقدمه‌ی کتابِ «هنر همیشه برحق بودن» که به نوعی می‌توان آن را راهنمای مغالطه نامید، لیستی از ۳۸ روش برای بحث کردن یا غلبه بر خصم در یک بحث فلسفی ارائه می‌کند. از نظر شوپنهاور، مجادله‌ی فلسفی مانند شمشیربازی و دوئل است؛ یعنی همانقدر که نتیجه‌ی دوئل نشان نمی‌دهد که «حق» با چه کسی بوده، نتیجه‌ی یک بحث فلسفی هم ربطی به اینکه چه کسی حرفش به حق بوده است ندارد.شوپنهاور در این کتاب لحنی کنایه‌آمیز دارد؛ او در ظاهر در حال آموزش مغالطه است اما درواقع به ما نشان می‌دهد که تا چه حد استدلال‌هایی که هر روز می‌شنویم - یا چه بسا خودمان به کار می‌گیریم - درواقع روش‌های مغالطه هستند. تعجب‌آور است که چگونه تمام موارد این کتاب هنوز هم بسیار مورد استفاده است. در ادامه‌ی این مقاله چند روش خاص که در جامعه‌ی فعلی ما هم خیلی رایج است آورده شده.مغلطه‌ی اول: شخصی کردنِ بحثدر این روش، به جای زیر سوال بردن حرف‌های یک نفر، شخصیت او را زیر سوال می‌برند. این یکی از پراستفاده‌ترین مغالطه‌ها در بحث‌های روزمره است. فرض کنید امروز یک پست جدید حاوی اطلاعات مفیدی در یکی از شبکه‌های اجتماعی می‌بینید. اگر کسی تشنه‌ی حقیقت باشد و بخواهد دانشش را افزایش بدهد، احتمالا متن را می‌خواند و در نهایت اگر استدلال‌ یا شواهد کافی در این مطلب وجود داشت آن را می‌پذیرد.اما اگر بخش نظرات آن پست را بخوانید، احتمال خیلی زیاد حداقل یک مورد مغلطه‌ی شخصی‌کردنِ بحث را خواهید دید. مثلا یکی از جملات زیر.او برای معروف شدن این‌ها را می‌گویداو یک احمق است که ۱۰ سال پیش فلان چیز (غلط) را گفتاو قصد جلب توجه داردخیلی‌ها سریعا با شنیدن اینجور حرفا نظرشون برمیگرده و استدلال‌های گوینده به کل فراموش میشه. درحالی که اگر منطقی نگاه کنید، اصلا مهم نیست گوینده داره این‌ها رو برای مشهور شدن میگه یا نه، بلکه مهم اینه که حرفش چقدر درست و منطقیه. شاید حتی یک آدم نادان با نیت پلید هم حرف درستی بزنه که بتونه به ما کمک کنه، و ما اگر عاقل باشیم از حرفش استقبال میکنیمِ، اما اکثر آدما این موضوع رو کلا نادیده میگیرن.یکی از دلایلی که این نوع مغالطه - که به شدت غیر منطقی و حتی مسخره است - اینقدر طرفدار داره اینه که انجامش خیلی راحته. تقریبا در هر انسانی میشه یک قسمت منفی یا شبهه‌انگیز پیدا کرد و به اون قسمت حمله کرد. حتی اگر واقعا چیزی پیدا نکردید همیشه میتونید یه شایعه‌ی قدیمی درمورد اون آدم رو زنده کنید.مغلطه‌ی دوم: توصل به منبع به جای دلیلمطالعه‌ی منابع و کتاب‌ها به ما دید خوبی میدن و ما رو با انواع دیدگاه‌های مختلف آشنا میکنن. اما وقتی این منابع رو به عنوان وحی منزل فرض میکنیم دچار خطاهای زیادی میشیم. اگر در حال بحث با کسی ناگاه متوجه می‌شوید که در یکی از منابعی که طرف مقابلتان آن را قبول دارد، چیزی در تایید شما نوشته شده، می‌توانید به آن منبع متوسل شوید و از زیر استدلال فرار کنید.شوپنهاور این مورد را جزو مغالطه حساب کرده، چون افراد آگاه می‌دانند که حتی در مورد قبول‌ترین منابعشان هم ممکن است خطا پیدا شود و بنابراین حرفی را بدون دلیل از منبعی قبول نمی‌کنند. البته یک استثنا هم ذکر می‌کند، آنجا که می‌گوید فرد آگاه «احتمالا مرجعیت متخصصان متبحر در علم یا هنر یا صنعتی را که خودش در آن سررشته‌ای ندارد را بپذیرد، اما باز هم با کمی شک به آن نگاه می‌کند. [...] برعکس عوام که نمی‌دانند استادان به ندرت حتی به حیطه‌ی مورد تدریس خودشان احاطه‌ی کامل دارند؛ زیرا اگر آنچنان که باید و شاید آن را مطالعه کنند دیگر وقتی برای تدریس نخواهند داشت».در همین دوران کرونا مثال‌های این شکلی زیاد داشتیم. ماه‌های اولی که این بیماری شیوع پیدا کرده بود هر روز یه حرف جدید میومد. داستان «زنجبیل» که در اول مقاله آوردیم هم از همون دسته‌ست. اگر از یک پزشک حاذق نقل شد که «زنجبیل از کرونا پیشگیری می‌کند»، صرف نظر از اینکه آیا واقعا یک پزشک اینا رو گفته یا نه، سوال هوشمندانه اینه که اون پزشک طبق چه شواهدی این رو گفته؟ چه آزمایش‌هایی و تحت چه شرایطی روی زنجبیل انجام دادن تا به این نتیجه رسیدن؟ اون هم روی ویروسی که اون زمان تازه اومده بود و عملا وقتی برای انجام آزمایش در این ابعاد موجود نبوده؟مغلطه‌ی سوم: طبقه‌بندی کردنِ نظرات حریف در مقوله‌ای نفرت‌انگیزاگر با ادعایی رو‌به‌رو شدی، راه کوتاهی برای خلاص شدن از شر آن، یا حداقل ایجاد تردید در آن وجود دارد که عبارت است از طبقه‌بندی کردنِ آن در مقوله‌ای نفرت‌انگیز. -- هنر همیشه بر حق بودن، بخش ۳۲کافی‌است استدلال‌ها یا نتیجه‌گیری‌های طرف مقابلتان، شباهتی اندک به یک شخص یا گروهی باشد که مورد نفرت جمع است. در این حالت می‌توانید از این شباهت سوءاستفاده کنید تا آراء را علیه خصمتان کنید.اگه نگرفتید چی شد بذارید با یه مثال امروزی قضیه رو براتون جا بندازم. در جریان رقابت‌های انتخاباتی اخیر در آمریکا، یکی از بحث‌های داغ، بحثِ بیمه بود. بحثی که همیشه یکی از مناقشات اصلی جمهوری‌خواهان و دموکرات‌هاست. اوباما در دوران ریاست جمهوریش به دنبال طرحی به عنوان ACA بود که بعدها به obamacare هم معروف شد. ایده‌ی این طرح چی بود؟ این که همه‌ی مردم، حتی بیکارها و قشر ضعیف بتونن با کمک بیمه از پس هزینه‌های ضروری سلامتشون بر بیان. این طرح در بین اقتصاددانان موافقین و مخالفین زیادی داره و یه بحث قدیمی و تخصصیه، نتیجه‌گیریش هم اصلا در تخصص من نیست. اما این وسط یه عده بودن که به جای بحث اقتصادی اومدن از تشابه این حرف با شعارهای کمونیستی استفاده کردن و بعد هم با یادآوری فروپاشی شوروی و مشکلات متعدد جوامع کمونیستی، مخالفت زیادی رو با این طرح بیمه برانگیخته کردن.ما در این مقاله هیچ قصد ورود به نظریات اقتصادی نداریم، بحث فقط اینه که ببینیم چطور یه عده به جای بحث منطقی درمورد عواقب اقتصادیِ طرحِ بیمه، فقط با گفتن اینکه «کمونیست‌ها هم همین رو میگفتن» محکومش کردن، در حالی که اگر شوروی فروپاشید و اگر غالب کشورهای کمونیستی مشکلات اقتصادی دارن، دلایل متعدد و پیچیده‌ای داره و همه‌ی این مشکلات فقط با یه «طرح بیمه» به وجود نیومده، یا نمیشه ادعا کرد هر کی موافق بیمه برای همه هست الزاما خط فکری دیکتاتورهای شوروی سابق رو دنبال میکنه.مغلطه‌ی چهارم: استفاده از مطلوبیت به جای حقیقتاگر بتوانی این احساس را در خصمت ایجاد کنی که نظرش - چنانچه درستیِ آن به اثبات برسد - آشکارا به ضررش خواهد بود، آن را مثل یک سیب‌زمینیِ داغ رها خواهد کرد.- هنر همیشه بر حق بودن، بخش ۳۵ذهن ما دوست داره اون چیزی که به نفعش هست رو به عنوان حقیقت در نظر بگیره و این یکی از دلایل گول خوردن ماست. در واقع ما دنبال پذیرفتن چیزی هستیم که برامون مطلوبه، و نه چیزی که حقیقت داره.مثال‌های این مورد اینقدر زیادن که نمیدونم از کجا شروع کنم. افسانه‌های نژادپرستانه در سراسر دنیا به این دلیل طرفدار دارن که هر کسی دوست داره باور کنه از یه نژاد خاص و برتره. مثل همین دروغ‌هایی که تو ایرانِ خودمون یه مدت درمورد «هوش استثنایی ایرانیان» رایج بود چون برامون مطلوب بود باور کنیم ۷۰ درصد از کارکنان ناسا ایرانی هستن (!) و اصلا دنبال تحقیق درموردش نرفتیم. اگر مثلا به یک نفر در هند میگفتی ۷۰ درصدِ ناسا ایرانی هستن به این آسونی باور نمی‌کرد و ازت منبع میخواست. چرا؟ چون اونا باهوش‌ترن؟ نه! چون اونا «ذی‌نفع» نیستن توی این ادعا، پس به این آسونی گول نمیخورن. اما منِ ایرانی چون به نفعمه این حرف درست باشه و دوست دارم خودم هم آدم باهوشی تلقی بشم درجا این جمله رو قبول می‌کنم!با این همه مغلطه چکار کنیم؟احتمالا شما هم با چهار مغلطه‌ای که گفتیم خاطره زیاد دارید. شاید شاهد استفاده‌ی دیگران از این مغالطه‌ها بودید و حرص خوردید یا حتی خودتون هم عمداً یا سهواً از همین روش‌ها استفاده کردید. شوپنهاور این کتاب رو نوشت چون معتقد بود فلسفه در زمینه‌ی بحث و جدل به قدر کافی رشد نکرده و همین باعث میشه حقیقت در خیلی از بحث‌ها کلا فراموش بشه. اون معتقده عاقلان باید روش‌های بحث رو بلد باشه تا بتونه مقابله کنه.اما آیا لازمه همیشه و با همه بحث کنیم؟ این مقاله رو با دو پاراگرافِ آخرِ کتاب به اتمام می‌رسونم. امیدوارم خوندن این مقاله باعث بشه بحث‌های پُرثمرتری داشته باشید و کمتر توی دام مغالطه بیافتید.تنها قاعده‌ی مطمئن این است که نه با هر کس، بلکه فقط با کسانی بحث کنید که آن‌ها را می‌شناسید و می‌دانید آنقدر عقل و هوش و عزت نفس دارند که حرف‌های بی‌معنی نمی‌زنند؛ کسانی که به دلیل توسل می‌جویند نه به مرجع کاذب، و به دلیل گوش می‌دهند و گردن می‌نهند؛ و سر انجام، حقیقت را گرامی می‌دارند، دلیل را حتی اگر از جانب خصم باشد مشتاقانه می‌پذیرند و آنقدر منصف هستند که اگر حق با خصم باشد، اشتباه خود را قبول می‌کنند.پس نتیجه می‌گیریم که به ندرت در هر صد نفر یک نفر ارزش آن را دارد که با او بحث کنی. بگذار دیگران هرچه دوست دارند بگویند، زیرا هر کسی آزاد است که احمق باشد.</description>
                <category>ایمان غواصیه</category>
                <author>ایمان غواصیه</author>
                <pubDate>Fri, 22 Jan 2021 20:30:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاهی به دوزخِ دانته، اولین کتاب «کمدی الهی»</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/inferno-fsb9hxugdlco</link>
                <description>شمای کلی طبقات دوزخ از دیدگاه دانته - نقاشیِ گوستاو دُر در سال ۱۸۶۱ میلادی     کمدی الهی مخلوط عجیبی از نظرات سیاسی دانته، عقاید مسیحیان قرون وسطا و اساطیر یونان و روم باستان است که دانته آلیگیری آن را در سال‌های تبعیدش نوشت. او یک فلورانسی و از اعضای حزب گوئلف‌های سفید(۱) بود که برای آزادی و استقلال نسبی فلورانس از رُم مبارزه می‌کردند. آن‌ها ابتدا بر حزب رقیبشان گوئلف‌های سیاه(۲) پیروز شدند اما پاپ بونیفاس هشتم در واکنش به پیروزی گوئلف‌های سفید،‌ نقشه‌ی اشغال نظامی فلورانس را کشید و بعد دانته را تبعید کرد.     در قرون وسطا به اثری کمدی می‌گفتند که دارای پایانی خوش باشد و معمولا آغازی ناگوار داشته باشد. در این معنا، کمدی دقیقا متضاد تراژدی است. سه‌گانه‌ی دانته در ابتدا با نام «کمدی» منتشر می‌گردد و پسوند «الهی» احتمالا ده‌ها سال بعد به عنوان آن اضافه می‌شود.     شخصیت اصلیِ کمدی الهی، خود دانته است. او سفر خیالی خودش را در این سه‌گانه توصیف می‌کند. اما این سه‌گانه فقط توصیفی از دوزخ، برزخ و بهشت نیست، بلکه درواقع بیانی نمادین از بحران میانسالی و نحوه‌ی مواجهه‌ی دانته با آن است.   ماجرای کلی کتاب     دانته در همان ابتدای کتاب، احساس گمشدگی ناشی از بحران میانسالی را چنین توصیف می‌کند:در نیمه‌ی مسیر زندگی، خود را در جنگلی تاریک یافتم،جایی که راه راست گم شده بود.آه ... چه توانم گفت از آن جنگل!هرگز ندیده بودم چنین دشوار،انبوه، سخت و وحشی!خاطره‌ی آن، تصویری از وحشت در من می‌نشاند.مرگ، به سختی می‌تواند به تلخی و زشتی آنجا باشد!اما خوبی‌هایی نیز رسید که نقل خواهم کرد.     او در ادامه تپه‌ای را می‌بیند که نور آفتاب بر آن می‌درخشد، اما وقتی با شوق فراوان به سمت آن تپه می‌رود تا شاید راهی برای برون رفت از این جنگل سردرگمی بیابد، متوجه سه حیوان درنده روی این تپه می‌شود. یک پلنگ، یک شیر و یک گرگ. هر کدام از این سه موجود نماینده‌ی یک نوع گناه یا به عبارت دیگر یک نوع از نواقص انسان است که او را از رسیدن به نور باز می‌دارد.     دانته به همان جنگل باز می‌گردد و آنجا روحِ «ویرژیل» را می‌بیند. ویرژیل که در این داستان راهنمای دانته است و نمادی از کلّ خِرَدِ بشری است، یک شاعر بلندآوازه‌ی رومی است که دانته خود را به نوعی دنباله روی راه او می‌داند.     ویرژیل به دانته‌ی درمانده می‌گوید که باید از مسیر دیگری بگذرد، مسیر تاریکی به درون جهنم، و بعد گذر از برزخ و بهشت و نهایتا بازگشت به دنیای زندگان. او درواقع باید برای گذر از درماندگی و پریشانی دوران میانسالی‌اش، ارزش‌هایش را بازیابد و تمام ضعف‌ها و قوت‌های انسان را یاد بگیرد و تمام کارهایی که می‌تواند آدمی را به اعماق یا به قله‌ها برساند را به چشم ببیند. همانطور که هر انسانی در این بحران باید ارزش‌هایش را بازبینی کند و یک بار دیگر قطب‌نمای زندگی خود را تنظیم کند.   دانته، منتقد سرسخت کلیساعذاب کشیدن پاپ نیکلاس در دوزخ - نقاشیِ گوستاو دُر     دانته حرص و آزِ کلیسا را در مسائل مالی صراحتا مورد انتقاد قرار می‌دهد، تا جایی که چندین پاپ را در دوزخ تحت شدیدترین عذاب‌ها توصیف می‌کند. او در طبقه‌ی هشتم از نُه طبقه‌ی جهنم، پاپ نیکلاس را در میان «فروشندگان اموال مذهبی» می‌یابد که وارونه در گودالی آتشین فرو رفته. جالب‌تر آنکه پاپ نیکلاس در آنجا منتظر پاپ بونیفاس است، همان پاپی که موجب تبعید دانته شد.     دانته که در ابتدای کتاب در بسیاری اوقات دلش به حال دوزخیان می‌سوخت، با دیدن عذاب پاپ‌ها آن را عادلانه یافت و با تشر با آن‌ها سخن می‌گفت. چنانکه در دیدار با پاپ نیکلاس، به انتقاد شدید از کلیسا بابت پولی کردنِ دین می‌پردازد:مگر سرورِ بزرگ ما (مسیح) از پطروس چه خواست پیش از آنکه کلیدها را به او بسپارد؟یقینا چیزی نخواست مگر آنکه گفت «دنبال من بیا»نه پطروس و نه دیگران، از او سیم و زری نخواستند...پس بمان همانطور که هستی؛ این گودال، خوب تو را فرا گرفته استو به خوبی نگاهدار آن ثروت ناحق را ...   دانته با کسی شوخی ندارد     برخلاف این روزها که هر نویسنده‌ای مجبور است دائما در نظر بگیرد که کسی را نرنجاند یا به گروهی توهین نکند، دانته با کسی شوخی ندارد و در بسیاری از موارد با موازین امروزی می‌توان آن را توهین‌آمیز دانست. به طور مثال در قسمتی از داستان، دانته به ویرژیل می‌گوید:(...) آیا تاکنون نسلیبیهوده‌تر از مردمِ سیِنا (siena) هم بوده است؟ حتی فرانسویاننیز در برابر آن‌ها بسیار شریف‌تر و شایسته‌ترند     همین عبارت کوتاه از کتاب اگر در یک اثر امروزی دیده شود، توهین نژادی هم به مردم شهر سینا و هم به فرانسوی‌ها به حساب می‌آید. او به راحتی از بسیاری از مخالفان سیاسی خود نام می‌برد که هر کدام در گوشه‌ای از جهنم تصویر شده‌اند.     اما این موضوع به مخالفان یا مردمی که مورد انزجار دانته بودند ختم نمی‌شود. دانته حتی استاد خودش را هم ساکن یکی از طبقات جهنم توصیف می‌کند. طبقه‌ای به نام «لیمبو». لیمبو جایی است از دوزخ که در آن عذابی نیست، به جز آنکه ساکنین لیمبو نمی‌توانند امیدوار به رفتن به بهشت باشند. در لیمبو ارواحی زیست می‌کنند که در زندگی انسان‌های بدی نبودند، بسیاری از آن‌ها بسیار ارزشمند و متفکر هم بودند، اما کارهایشان الهی نبوده.     در لیمبو حتی تپه‌ای هست که بر خلاف تمام قسمت‌های دوزخ، نور دارد. این تپه مخصوص افراد ارزشمندی مانند شاعران و دانشمندانی است که تنها علت حضورشان در دوزخ الهی نبودنِ کارشان است. دانته در میان آن‌ها ویرژیل را، که نویسنده‌ی محبوب خودش است، و همچنین بسیاری از بزرگان مثل ارسطو را توصیف می‌کند. این موضوع نشان می‌دهد که علی‌رغم احترامی که دانته برای این بزرگان قائل است، به علت تقیدش به مسیحیت کاتولیک نمی‌تواند آن‌ها را در بهشت جای دهد.   اسلام-ستیز بودنِ دانته     وقتی دانته می‌خوانیم باید به یاد داشته باشیم که او یک مسیحی کاتولیک متعصب است که در دوران جنگ‌های صلیبی زندگی می‌کرد، یعنی در زمان رخ دادنِ بزرگ‌ترین جنگ‌ تاریخیِ مسلمانان و مسیحیان. دانته نیز به همان میزان که صلیبیون با مسلمانان بر سر بیت‌المقدس می‌جنگیدند، اسلام-ستیز بود؛ تا حدی که پیامبر اسلام را در طبقه‌ی هشتم دوزخ و تحت عذاب توصیف می‌کند. این قسمت البته از چاپ‌های فارسی زبان این کتاب حذف شده.     ضد اسلام بودنِ نوشتار دانته احتمالا حاصل آن است که روایتِ اسلام از داستان مسیح، به گونه‌ای است که در تضاد کامل با روایتِ مسیحیانِ قرون وسطا است. اسلام صراحتا تثلیث را نفی می‌کند و مصلوب شدنِ عیسی را نیز قبول ندارد.   طرفداری دانته از ژولیوس سزارشیطان در طبقه‌ی نهم دوزخ دانته - نقاشیِ گوستاو دُر     دانته در آخرین طبقه‌ی دوزخ، خود شیطان را می‌بیند. توصیف او از شیطان، موجودی با بال‌هایی مانند بال خفاش است در یک دریاچه‌ی یخ زده. حرکت بال‌های او سرمای سوزانی ایجاد می‌کند که عامل یخ‌زدنِ دریاچه است. در این طبقه بزرگترین گناهکاران که «خیانتکاران به سروران» هستند عذاب می‌کشند. همه‌ی این گناهکاران در داخل یخ‌ها فرو رفته و عذاب می‌کشند به جز سه‌تایشان که عذاب بدتری دارند: آن‌ها تا ابد در دهان شیطان جویده می‌شوند.     یکی از این سه تن یهودا اسخریوطی است که به عقیده‌ی مسیحیان کسی است که عیسی را لو داد و موجب مصلوب شدن وی گردید. اما نکته‌ی جالب نفر دوم است. نفر دوم کاسیوس است؛ کسی که ژولیوس سزار را به قتل رساند. بسیاری این قسمت از کتاب را به آن معنا می‌دانند که از نظر دانته، ژولیوس سزار اهمیتی در حد عیسی داشته.   این کتاب به چه کسانی توصیه می‌شود؟     این کتاب را بیش از همه به کسانی توصیه می‌کنم که درمورد عقاید مسیحیان قرون وسطا کنجکاو هستند و می‌خواهند بدانند که جهان‌بینیِ یک شاعرِ شهیرِ قرن چهاردهم چطور بوده است. همچنین بهتر است خواننده‌ی کتاب از قبل با کتاب مقدس مسیحیان آشنایی مختصری داشته باشد و همچنین از اساطیر یونان و روم نیز بداند. دانته با وجود آنکه یک مسیحی سفت و سخت بود، در بسیاری از نقاط این شعر به اساطیر رومی اشاره می‌کند. در نهایت لازم است تذکر بدهم که نویسنده‌ی این مقاله، با عقاید دانته موافق نیست و عقاید این شاعر را تایید نمی‌کند. در بسیاری از موارد تفکرات او متعصبانه و تندروانه است. اما این اثر به لحاظ نشان دادن سفر درونی یک انسان در بازشناسی ارزش‌ها و همچنین به لحاظ تاریخی و ادبی دارای اهمیت زیادی است. در آینده مقالاتی در باب دو جلد بعدی کتاب ارائه خواهم کرد. تا آن زمان، خوشحال می‌شوم نظراتتان را بشنوم.---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------(1) White Guelphs(2) Black Guelphs</description>
                <category>ایمان غواصیه</category>
                <author>ایمان غواصیه</author>
                <pubDate>Thu, 24 Dec 2020 15:59:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا همه‌ی ما به فلسفه نیاز داریم؟</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/why-we-all-need-philosophy-erh4kusg5uip</link>
                <description>این نوشتار، یک ترجمه‌ی آزاد با تلخیص است از مقاله‌ی Why We All Need Philosophy نوشته‌ی مارک منسن، نویسنده‌ی کتاب‌های اوضاع خیلی خراب است و هنر ظریف بیخیالی که از پرفروش‌های معاصر هستند. او در این مقاله توضیح می‌دهد که بر خلاف تصور عامیانه‌ی عصر حاضر، همه‌ی ما بیش از هر زمان دیگری به فلسفه نیاز داریم.تصور بیشتر مردم از فلسفه، شامل کتاب‌هایی است غیر قابل فهم و چند هزار صفحه‌ای، که چیز مهمی نمی‌گویند و چیزی را هم حل نمی‌کنند. این مردم، پیرمردهای عصا به دستی را تصور می‌کنند که دکمه‌های پیراهنشان را جا به جا بسته‌اند و از سالن‌های دانشگاّه‌های قدیمی عبور می‌کنند و با خودشان حرف می‌زنند.وقتی به عنوان یک دانشجوی لیسانس، به ملت می‌گفتم که می‌خواهم رشته‌ی فلسفه را انتخاب کنم، خیلی اوقات با ترکیبی از ترس و گیجی به من نگاه می‌کردند، انگار که گفته باشم می‌خواهم کار احمقانه‌ای کنم. حتی یکی از دوستانم تا جایی پیش رفت که گفت «آخه چرا می‌خوای این کارو با خودت بکنی رفیق؟».قرن‌هاست که فلسفه یک کیسه‌ی بکس محبوب شده. منتقدان دائما می‌گویند که فلسفه چیزی را حل نمی‌کند بلکه فقط بحث می‌کند؛ که علم هر چیزی لازم باشد را به ما می‌گوید و بنابراین فلسفه دیگر به درد نمی‌خورد و الی آخر.این انتقادها تازه نیست. می‌دانم که با دفاع از فلسفه دارم به یک میدان نبرد پا می‌گذارم و از این دست تفکرات زیاد است که «فلسفه برای بچه‌های باحال نیست»، «فلسفه تلاش ذهنی زیاد برای پاداشِ اندک است»، «فلسفه به درد نمی‌خورد»، «ما علم را داریم»، «داده‌های کلان و هوش مصنوعی را داریم»، «چه کسی اهمیت می‌دهد که یک درخت واقعا درخت است یا نه»؟لازم نیست بگویم که من با این نفرت‌ورزی‌ها مخالفم. فلسفه مفید است. مهم است. درواقع، من پا را از این هم فراتر می‌گذارم و می‌گویم فلسفه برای یک انسان عادی در قرن ۲۱ ام مهم‌تر از هر زمان دیگری در تاریخ بشر است.پس همراهمان باشید تا ببینیم اصلا «واقعی» یعنی چه؟فلسفه چیست؟«علم آن چیزی است که می‌دانید. فلسفه آن چیزی است که نمی‌دانید.» - برتراند راسلچیزی که درمورد انتقاد از فلسفه خنده‌داره، اینه که شما حتی برای انتقاد از فلسفه هم نیاز به اندکی فلسفه دارید.فلسفه یعنی پرسشگری درمورد فهم ما از واقعیت، دانش، و اینکه چطور باید زندگی کنیم. وقتی افکارتون رو به هم متصل می‌کنید تا یک سیستم از باورهای سازگار ایجاد کنید، شما درواقع دارید فلسفه می‌سازید. وقتی درمورد ارزش‌ها قضاوت می‌کنید تا تشخیص بدید که چی خوبه و چی بد، دارید به فلسفه اتکا می‌کنید. حتی اگر دارید جملات فلسفی رو مسخره میکنید، باز هم دارید درگیر فلسفه میشید.پس فلسفه همیشه هست و نمی‌شود هم آن را نادیده گرفت چون تمام دایره‌ی تجربه‌ی ادراکی ما را شامل می‌شود. حتی برای انتقاد از فلسفه هم مجبورید روی درجه‌ای از فلسفه تکیه کنید. برای این که یک چهارچوب ادراکی را زیر سوال ببرید، مجبورید برای خودتان یک چهارچوب ادراکی دیگر بسازید.این استدلال منطقی کوچک را به عنوان «تناقض اجرایی»(۱) می‌شناسند. و این از کجا میاد؟‌ دقیقا از فلسفه!فلسفه خود از سه سوال کلی تشکیل شده:    ۱. چه چیزی درباره‌ی وجود حقیقت دارد؟ (متافیزیک)    ۲. چطور بدانیم که این درست است؟ (معرفت‌شناسی)    ۳. در اثر دانستن آن چیز، باید چطور عمل کنیم؟ (اخلاق)می‌تونم بگم همش همینه. ولی هر کدوم از این سه سوال، منجر به هزاران سال بحث و تفکر شده. نتیجه؟ طی هزاران سال، معرفت‌شناسی برای ما علم، منطق، اقتصاد، روانشناسی و بسیاری از نظریه‌های سیاسی و اجتماعی را به ارمغان آورده. فلسفه‌ی اخلاق ما رو تا نقطه‌ای تغییر داده که دیگه نمیایم اکثریت جامعه رو به بردگی بکشیم، یا به طور سیستماتیک مردم رو زنده زنده بسوزونیم به خاطر باورهاشون، یا بشینیم تیکه پاره شدن مردم توسط شیرهای وحشی رو وسط یه مسابقه نگاه کنیم.مفاهیمی مثل دموکراسی و حقوق بشر امروزه در بیشتر دنیا مورد پذیرش قرار گرفته. در حقیقت، گسترش دایره‌ی همدلیِ ما آنقدر طی قرن‌ها زیاد شده که حالا فقط نگران انسان‌ها نیستیم، بلکه حیوانات و محیط رو هم در دایره‌ی بحث‌های اخلاق قرار دادیم.و درمورد متافیزیک، طی چهارصد سال گذشته از «من فکر می‌کنم پس هستم» تا «شاید ما داریم توی یه شبیه‌سازی کامپیوتری بزرگ زندگی می‌کنیم» جا به جا شدیم. خب اینا تغییرات بزرگیه، مگه نه؟ شما عاشق یه فیلم با سوالات متافیزیکی هستید … فقط خودتون نمی‌دونستید.چرا فلسفه مهم است؟فلسفه مهمه چون یه جایی از زندگیمون باید این سوالات رو از خودمون بپرسیم:    ۱. چی درسته؟    ۲. چرا باور داریم که درسته؟    ۳. چجور باید بر اساس این درک زندگی کنیم؟جواب ندادن به هر کدوم از این سوالا میتونه باعث بشه به سرعت توی دام اون چیزی بیافتیم که بهش میگیم بحران ذهنی یا احساسی. دچار افسردگی، اضطراب، و بحران معنا و هدف میشیم.پس فلسفه یک تاثیر محکم در سلامت و زندگی روزمره‌ی ما داره. مثلا تصور کنید یه نفر میدونه که یه فروشنده‌ی بسیار ماهره و کل هویتش هم توی انجام شغلش خلاصه شده.حالا یک روز این فروشنده اخراج میشه و نه تنها میفهمه که باورش اشتباه بوده، بلکه شروع میکنه اعمال و انگیزه‌های خودش طی ۲۰ سال اخیر رو زیر سوال بردن. اون دیگه نمی‌دونه چی درسته. دیگه به خودش برای تشخیص درست و غلط اعتمادی نداره. دیگه نمیدونه چکار باید بکنه. مخلص کلام، ذهن و احساسش کلا متلاشی شده.اینجور اتفاقا برای هممون میافته. ممکنه با مرگ یک عزیز، یه بیماری، یا اخراج شدن از کار اتفاق بیافته. درواقع ممکنه شنیده باشید که به اینجور تجربیات میگن «بحران اگزیستنسیال». فلاسفه‌ی اگزیستنسیال معتقد هستن که برای بازسازی قدرت ذهنی و تمامیتمون لازمه دوباره از اول تعریف کنیم که چی درسته، چرا درسته، و چطور باید بر اساسش عمل کنیم. باید معنا رو از منبع جدیدی پیدا کنیم، تعاریف بنیادی‌تری از هویت و هدف پیدا کنیم، اصول به‌دردبخورتری برای ارتباط با دنیا پیدا کنیم.این بازتعریف فلسفی، دقیقا همون چیزیه که بر اساسش روان‌درمانی یا تراپی ساخته شده. کارهایی مثل مراقبه (مدیتیشن) یا روزمره‌نویسی هم می‌تونن مفید باشن. با این ابزارها می‌تونیم به آرامی ارزش‌هامون رو بازآفرینی کنیم، باورهامون رو تغییر بدیم و کارهای جدیدی برای ساختن یه زندگی جدید برای خودمون انجام بدیم. یعنی یه جورایی، می‌تونیم فلسفه رو اجرا کنیم.فلسفه در قرن بیست‌ویکم«هشیار باش که وقتی به جنگ هیولاها می‌روی، خودت تبدیل به یک هیولا نشوی. چرا که وقتی مدتی طولانی به یک مغاک خیره شوی، آن مغاک هم به تو خیره می‌شود» - فردریش نیچهاگرچه لازمه که همه‌ی ما برای خودمون پاسخ اون سه سوال اساسی رو پیدا کنیم، به نظر من زندگی در قرن بیست‌ویکم توانایی ما برای پاسخ به این سوالات رو بیش از همیشه کم کرده. بریم به تک تک سوالا بپردازیم.چه چیزی درسته؟ بمباران اطلاعاتی به طرز تناقض‌آمیزی ما رو نسبت به اینکه چی حقیقت داره و چی نه مطمئن‌تر نکرده، بلکه کاملا برعکس. بین اخبار دروغ، شبه‌علم، شایعات فضای مجازی و تبلیغات که گم میشی، سخت‌تر از همیشه می‌تونی به اطلاعات مطمئن بشی.چطور بدونیم که یه چیزی درسته؟ روش‌های سنتی ما برای اطمینان از درستی هر چیزی از بین رفته. رونمایی از فساد در همه جا داره اتفاق میافته. بیشتر از قبل می‌دونیم که هر کسی می‌تونه جانب‌دارانه حرف زده باشه، یا پیش‌داوری کرده باشه. نه تنها نمی‌دونیم چی درسته، بلکه بیشتر وقتا حتی نمی‌دونیم چطور باید بفهمیم چی درسته.چطور بر اساس این ادراک زندگی کنم؟ وقتی نمی‌دونیم چی درسته و نمی‌دونیم چطور حقیقت رو جست‌وجو کنیم، چطور می‌خوایم به این سوال جواب بدیم؟فلسفه الآن مهم‌تر از همیشه شده چون حالا هزاران ساله که به این سه سوال پرداخته، و از تله‌ها و خطاهای ذهن انسان خبر داره، از تمامیت ناپذیر بودن دانش خبر داره، از امرِ تقریبا ناممکنِ رمزگشایی از اینکه چه چیزی به لحاظ اخلاقی درسته هم مطلعه. وقتی به این سوالا می‌رسیم باید روی شانه‌های غول‌ها بایستیم.در ادامه، درباره‌ی سه طریقی نوشتم که فلسفه میتونه به شما در بهبود زندگی کمک کنه. فلسفه به شما کمک می‌کنه تا چیزایی که می‌دونید رو بهتر زیر سوال ببرید، نحوه‌ی زندگیتون رو انتخاب کنید و روی جهان تاثیرگذار باشید.فلسفه به شما کمک می‌کند تا آنچه می‌دانید را زیر سوال ببرید« تنها چیزی که می‌دانم این است که چیزی نمی‌دانم» - سقراطزیباییِ فلسفه در دائما پرسشگر بودنش است. هیچ شکلی از دانش نیست که فلسفه یقه‌اش را نگرفته باشد. به طور مثال، رنه دکارت در سال ۱۶۴۱ میلادی تصمیم گرفت اولین سوال اصلی فلسفه را پاسخ دهد: «چه چیزی درست است؟»طی نوشتن ۱۰ صفحه، دکارت به سرعت متوجه شد که تقریبا هیچ جوابی نمی‌تواند پیدا کند که نقصی برای آن پیدا نشود. اتاقی که در آن نشسته‌اید ممکن است توهم باشد. خاطرات شما ممکن است ساختگی یا خیالی باشد. اخباری که می‌خوانید و می‌شنوید ممکن است دروغین باشد.دکارت این موضوع را تا جایی پیش برد که امروزه آن را به عنوان سناریوی ماتریکس می‌شناسیم: اینکه ممکن است ما در خواب باشیم و کل این زندگی یک رویا باشد. در حقیقت، حتی تصمیم‌ها و انتخاب‌های ما می‌تواند در دستان کنترلگرِ یک نیروی شرور باشد. کنترلی که بر خودمان داریم ممکن است توهم باشد. او یک آزمایش ذهنی طراحی کرد که در آن یک موجود شیطانی می‌تواند به شما بقبولاند که شما آزاد و زنده هستید و دارید قهوه می‌خورید در حالی که همه‌اش دروغ است.وقتی دکارت به اینجا رسید، متوجه شد که تنها چیزی که می‌تواند با اطمینان کامل بگوید این است که خودش وجود دارد. شاید این اتاق دروغ باشد. شاید این دنیا یک رویا باشد. شاید دوستان و خانواده‌اش هرگز وجود نداشتند. ولی همین که او می‌تواند این سوالات را بپرسد، اینکه یک چیزِ آگاه و هوشیار اینجاست، یعنی خودش باید به شکلی وجود داشته باشد. پس یکی از معروف‌ترین جملات تاریخ را نوشت:‌ cogito, ergo sum – فکر می‌کنم پس هستم.کار دکارت راه را برای خلاقیت ذهنی در اروپا گشود، که به همین دلیل این دوره از تاریخ به عصر روشنگری معروف است. دکارت باور داشت که ادراک او شروعِ تازه‌ای بر متافیزیک است (یعنی همان سوالِ چه چیزی واقعیست) و پایه‌های نوع جدیدی از ادراک را خواهد گذاشت. ادراک بر اساس منطق، استدلال و شواهد.دکارت باور داشت تنها راه ما برای درک حقیقت از طریق ریاضیات است، چون ادراک‌های ما غیر قابل اعتماد هستند.در حقیقت هم دکارت در به وجود آوردن یک نوع جدید از ادراک که بعدها به عنوان فلسفه‌ی طبیعی یا آنطور که امروزه می‌گوییم، «علم»  بسیار تاثیرگذار واقع شد.ولی قسمت تعجب آور قضیه به همینجا ختم نمی‌شود. تقریبا صد سال بعد از دکارت، دیوید هیوم - فیلسوف اسکاتلندی – در سن ۲۹ سالگی رساله‌ای بر طبیعت انسان را نوشت، که در آنجا ایده‌ی علیت و این گمان را زیر سوال برد که می‌توانیم چیزی را پیش بینی کنیم.هیوم گفت از نظر منطقی غیر ممکن است اثبات کنیم چیزی در آینده اتفاق خواهد افتاد، هر چقدر هم که این اتفاق در گذشته افتاده باشد. اگر خورشید هر روز برای مدت میلیون‌ها سال از شرق طلوع کرده دلیل نمی‌شود که حتما فردا هم از شرق طلوع کند. صرفا می‌توانید بگویید احتمال خیلی زیادی هست که این اتفاق بیافتد.همانطور که دکارت نشان داد هیچ وقت نمی‌توانیم مطمئن باشیم ادراک ما واقعی است، هیوم نشان داد که هیچ وقت نمی‌توانیم مطمئن باشیم ادراک ما از رابطه‌ی علت و معلول درست باشد. این حرف ذهن خیلیا رو کلا ترکوند، از جمله چندتا سفیدپوست پولدار اون زمان. ولی همچنان … در قرن ۱۸ ام به مرور زمان تاثیر هیوم بیشتر شد و خیلی زود به جایی رسید که کسی نمی‌تونست استدلال‌های هیوم رو نادیده بگیره. کمی بعد،مرد جوانی از «پروس» به نام امانوئل کانت، افکار هیوم رو مطالعه کرد و در او جرقه‌ای ایجاد شد که کشف کنه اصلا ما چطور دانش چیزی رو به دست میاریم. آثار هیوم باعث شد که کانت یک فیلسوف بشه.کانت تفکرات دکارت و هیوم رو پی گرفت و حتی فراتر رفت. اون گفت که بین درک ما از یک چیز و «خود اون چیز» تفاوت هست. من درختی رو خارج از دفترم می‌بینم. می‌تونم برم سراغش و لمسش کنم. این‌ها همه یعنی یک سری سیگنال‌های عصبی که وقتی به قدر کافی به اتم‌های اون درخت نزدیک میشم، از اتم‌های انگشتم میره بالا تا به سیستم عصبی من برسه و بگه من دارم درختی رو لمس می‌کنم. ولی من هیچ‌وقت نمی‌تونم درخت رو بشناسم. نمی‌تونم اونطوری که یک درخت زندگی می‌کنه زندگی کنم. مهم نیست چقدر اطلاعات حسی ازش جمع می‌کنم، من هیچ‌وقت نمی‌تونم درخت رو واقعا تجربه کنم. فقط با حواس پنجگانه می‌تونم ازش ادراکی به دست بیارم.پس من درواقع نمی‌دونم که درختی وجود داره. تنها چیزی که می‌دونم اینه که انعکاس‌های شناختی در ذهن من رخ میده که مربوط به یک درخته. اما تجربه‌ی واقعیِ یک درخت، خود درخت‌بودن، همیشه برای من خارج از دسترسه.خب حالا چرا این‌ها رو دارم میگم؟ اصلا اینا به چه درد میخوره؟ این بحث خیلی نکات مهمی رو درمورد ادراک انسانی نشون میده که من دوتاش رو میگم:۱. در قرن پیش، روانشناسان چیزی رو فهمیدن که این فلاسفه میگفتن: اینکه ما توسط سخت‌افزارِ عصبی و زیستیمون محدود شدیم. هر ادراکی از حقیقت بیرونی، همیشه در ذهن ما تغییر داده میشه تا با محدودیت‌های حسی ما همخوانی پیدا کنه. ادراک ما ناقصه، خاطرات ما خیلی اوقات خیالیه، توانایی ما برای استدلال خیلی اوقات ضعیفه. خیلی از چیزایی که درست می‌دونیم در بهترین حالت نادقیق هستن و در بدترین حالت کاملا توهمن. این یعنی ما باید نسبت به دونسته‌هامون دید انتقادی داشته باشیم و نسبت به باورهامون متواضع باشیم.۲. چون ادراک انسان محدوده، باید حواسمون رو جمع کنیم که چی رو واقعی می‌دونیم. به طور کلی فلاسفه به این جمع‌بندی رسیدن که علم بهترین روش برای راستی‌آزمایی و عمل بر اساس دانشه، اما این فلاسفه همچنین تایید می‌کنن که در بیشتر شرایط زندگی، جمع کردن شواهد علمی ممکن یا در دسترس نیست. فلسفه به ما یادآوری می‌کنه که خیلی از باورهای مورد افتخار خودمون، مثلا درباره‌ی آزادی و اخلاقمداری، به طور بنیادین از هیچ کدوم از روش‌های معرفت شناختی قابل اثبات نیستن.همه‌ی این‌ها یعنی نه تنها منطقی است درمورد بیشتر چیزها قطعیت نداشته باشیم، بلکه این عدم قطعیت برای خودمان و اطرافیانمان هم بهتر است. قطعیت بی‌پایه و اساس باعث زورگویی و رفتارهای خودشیفته مآبانه میشه، ما رو از دیدگاه‌ها و باورهای بقیه بیگانه می‌کنه و جلوی یادگیری و رشد ما از طریق فهم اشتباهاتمون رو میگیره.فلسفه کمک می‌کند تا نحوه‌ی زندگی خود را انتخاب کنید«اگر زندگیتان را بر اساس طبیعت شکل دهید، هیچ وقت تهی نیستید. اگر زندگیتان را بر اساس نظر دیگران شکل دهید، هیچ وقت غنی نیستید.» - اپیکوروقتی شروع به زیر سوال بردنِ اثرگذاری و صحتِ هر چیزی در زندگی می‌کنید، کم‌کم متوجه می‌شوید که بسیاری از باورها و ارزش‌های شما توسط خودتان تعیین نشده‌اند، بلکه توسط مردم و فرهنگ اطرافتان برای شما تعیین شده. شما تصمیم نگرفتید که سگ‌ها رو دوست داشته باشید، شما فقط از بچگی توی خونه سگ داشتید. شما تصمیم نگرفتید به دارایی‌ها ارزش بدید، جامعه این تصمیم رو گرفته. شما نخواستید که دکتر بشید، والدینتون بهتون گفتن اگه دکتر نشدی بچه‌ی من نیستی.یه جایی از زندگی، همه‌ی ما باید یه قدم عقب بریم و ارزش‌هامون رو مورد سوال قرار بدیم. در خیلی از موارد ما با ارزش‌های خوبی بزرگ شدیم. ولی هر خانواده‌ای مشکلات خودشو داره. هر فرهنگی وسواس‌های خودشو داره. فردریش نیچه، فیلسوف آلمانی، روند زیر سوال بردن باورهای دوران بچگی رو «بازنگری ارزش‌ها» نامید و گفت اگر کسی شهامت ذهنی و احساسی اینو داشته باشه که به طور کامل این باورها و ارزش‌های موروثی رو بازنگری کنه تبدیل میشه به «ابرانسان».این ابرانسان، به گفته‌ی نیچه، محدود به باورها و سنت‌های زمان خودش نیست. از نظر نیچه حتی مفاهیمی مثل خوبی و بدی باید مورد سوال قرار بگیرن. پس ابرانسان، نه فقط با طرد شدگی اجتماعی مواجه میشه، بلکه حتی ازش استقبال میکنه؛ چون اون رو دلیلی بر اراده‌مندیِ خودش در بازتعریفِ ارزش‌ها می‌دونه.نیچه معتقد بود که در آینده، با رشد سریع علم و فناوری، فقط ابرانسان قادر خواهد بود که تفکر، استقلال و عقل سلیمش رو حفظ کنه. هر کس دیگه‌ای به راحتی حزب باد میشه و به آسونی به هر جنبش اجتماعی یا باور دینی جدیدی رونده میشه. نیچه گفت ابرانسان وارد جایی «فراتر از نیک و بد» میشه، جایی که اخلاقیاتِ سنتی مورد سواله و کنار میره تا چیز عمیق‌تری نمایان بشه.نیچه اونقدر عمر نکرد که توضیح بده اون «چیزِ عمیق‌تر» چیه ولی آثار اون خیلی از اتفاقاتِ صد سال اخیر پیش‌بینی کرده بود:اون باور داشت با کم شدن تاثیرگذاری ادیان در جوامع، مردم به سمت جنبش‌های سیاسی و اجتماعی جدید میرن.باور داشت این هواداری، جنگ‌های بزرگی رو ایجاد میکنه که قبلا جهان به خودش ندیده.اون نوشت که قشر عظیمی از جامعه که زندگیشون با ابزارهای نوین خیلی راحت و آسوده شده، دچار پوچگرایی و ملال میشن.نیچه در سال ۱۸۹۰ دیوانه شد. ۵۰ سال طول کشید تا گروهی از فلاسفه‌ی فرانسوی که خودشون رو «اگزیستانسیالیست» می‌دونستن بالاخره آثار نیچه رو دریابن. در حالی که نیچه، از یک عصرِ پوچگرایی در آینده‌ی بشر نوشت، فلاسفه‌ای مثل ژان‌پل سارتر، سیمون دوبوار و ژان مارلو-پونتی از درون آن عصر نوشتند. همه‌ی آن‌ها قربانیان و بازماندگان جنگ جهانی دوم بودند که بی‌معناییِ زندگی را مقابلشان می‌دیدند.فلسفه به شما کمک می‌کند روی جهان تاثیر گذار باشید«هدف زندگی این نیست که طرفِ اکثریت باشیم، بلکه آن است که از بودن در میان دیوانگان فرار کنیم.» - مارکوس آرلیوساگر به انسان‌هایی نگاه کنید که بیشترین تاثیر را روی سیاره‌ی ما گذاشته‌اند، همگی تحت تاثیر نوعی فلسفه‌ی شخصی بودند، یعنی آن‌ها هم مجبور شدند که ارزش‌هایشان را بازنگری کنند و خوب و بد را برای خودشان تعریف کنند. آن‌ها این مسئولیت را پذیرفتند که معنای خودشان را انتخاب کنند و آن را به دنیا تحویل دهند.به طور مثال، بسیاری از شعارهای سیلیکون ولی مثل «Move fast and break things» بر اساس فلسفه‌ای است که بخشی از آن فلسفه‌ی تکنو-اوتوپیایی (برگرفته از داستان‌های علمی تخیلی) و بخشی دیگر فلسفه‌ی لیبرتارین‌ها (باور به اینکه خلاقیتِ نشأت گرفته از بازار بهترین نتایج را خواهد داشت) است. مارک زاکربرگ، که شاید بتوان گفت بین سرمایه‌داران سیلیکون ولی شناخته‌شده‌ترین است، اعتبار خودش را با شعار «مرتبط کردن دنیا» و «نزدیک‌تر کردنِ انسان‌ها» ساخت.(دقت کنید که این شعارها مال اواسط دهه‌ی ۲۰۰۰ میلادی بود که هنوز خیلی از آسیب‌های این حرکات شناسایی نشده بود)به عنوان مثالِ ملموسِ دیگری از نقش فلسفه در اجتماع، سیمون دوبوار در سال ۱۹۴۹ کتاب «جنس دوم» را منتشر کرد. آغاز این کتاب خیلی معمولی است. هفتاد صفحه‌ی اول آن، با جزئیات علمی، به تفاوت‌های زیست‌شناختیِ مرد و زن می‌پردازد. اما وقتی به بخش دوم می‌رسد، یک چرخش انقلابی دارد. نویسنده جسورانه اعلام می‌کند که «کسی زن به دنیا نمی‌آید بلکه زن می‌شود» و از اینجا شروع به بازنگری مناسبات جنسیتی و تعاریف اجتماعی می‌پردازد.کتاب جنس دوم یک مشاهده‌ی ساده را ارائه می‌کند: دو تعریف از «زن» وجود دارد، یکی تعریف زیست‌شناختی و دیگری تعریف اجتماعی. تعریف زیست‌شناختی، سلب و فیزیکی است و بیشتر اوقات تغییری نمی‌کند، اما تعریف اجتماعی سیال است. تعریف اجتماعی تکامل می‌یابد و بر اساس زمان و مکانِ یک فرهنگ شکل عوض می‌کند. این تعریف اجتماعی از زن بودن، یک حقیقت بالفطره نیست بلکه بازتابی از حقایق اقتصادی و اجتماعی است. سیمون دوبوار استدلال می‌کند که حقیقتِ زندگیِ بیشتر زنان غربیِ آن دوران، تطابق چندانی با آرمان‌های عصر روشنگری نداشته و چون تعریف «زن» می‌تواند تغییر کند، او تصمیم گرفت این تعریف را طوری عوض کند که تاثیرات مثبتی داشته باشد.این کتاب یک اثر فلسفی غنی است که با بیش از ۸۰۰ صفحه، به تفصیل به دیدگاه‌های رایج به زن بودن انتقاد می‌کند. بیش از ۱۰۰ صفحه از کتاب به فروید و تعاریف روانکاویِ زنانگی می‌پردازد و ۱۰۰ صفحه‌ی دیگر در باب اثرات فشار اجتماعی بر دخترها در ابتدای کودکیشان است.بر خلاف امروز که «فعال بودن» بیشتر در توییتر اتفاق میافتد، سیمون دوبوار کتابی نوشت که مانند یک برج مستحکم بر اساس علم است و بخش‌های مختلفش با منطق به هم جوش خورده.سیمون دوبوار انتشار این کتاب بسیار جنجال‌آُفرین شد. واتیکان به سرعت آن را به لیست کتب ممنوعه اضافه کرد. زنان شبکه‌ای ساختند و این کتاب را در سراسر اروپا پخش کردند. وقتی کتاب به انگلیسی ترجمه شد، صدها صفحه‌ی آن سانسور شد. برای حدود ۱۰ سال، هیچ ناشری با چاپ آن در آمریکا موافقت نمی‌کرد.ولی در نهایت این کتاب چاپ شد. اگرچه به لیست پرفروش‌ها نرسید، اما توسط زنان خانه‌دار تحصیل کرده‌ای که محدود به کار خانگی شده‌بودند، این کتاب به آهستگی وارد فرهنگ غرب شد. یکی از این زنان خانه‌دار، بتی فریدان نام داشت که بعدها کتابی درباره‌ی تجربه‌ی زنان خانه‌دار آمریکایی نوشت و آن را رازوریِ زنانه نامید. نتیجه‌ی این کارها، جنبش نوین فمنیسم را در آمریکا ایجاد کرد.به عقیده‌ی من، سیمون دوبوار را یک روز از اثرگذارترین نویسندگان قرن بیستم خواهند دانست. کاری ندارم که درمورد جنبش فمنیسم چه نظری داریم، اما این مثال نشان می‌دهد که تفکرات فلسفی تا چه حد می‌تواند روی جهان اثرگذار باشد.به طور مشابهی می‌توان ریشه‌ی تفکرات سوسیالیستی و کمونیستی را در افکار کارل مارکس (دهه‌ی ۱۸۴۰)، ریشه‌ی کپیتالیسم و تجارت آزاد را در افکار آدام اسمیت (دهه‌ی ۱۷۷۰)، ریشه‌ی فلسفه‌ی سیاسیِ لیبرالیسم، دموکراسی و حقوق بشر را در افکار جان لاک (دهه‌ی ۱۶۸۰) یا طبقه‌بندی علوم را در افکار ارسطو (دهه‌ی ۳۳۰ پیش از میلاد) یافت.از آنجا که فلسفه با مفاهیم انتزاعی و جهانی سر و کار دارد، تلاش برای بازتعریف عدالت، برابری و آزادی نه تنها به تلاش بزرگی از سوی اندیشمندان نیاز دارد، بلکه باید نسل‌ها بگذرد تا این تعاریف جدید به طور روزمره مورد استفاده قرار بگیرند.مطالعه‌ی فلسفه را از کجا آغاز کنیمبسیار خب، امیدوارم تا اینجا اشتیاقتان برای فلسفه برانگیخته شده باشد. حالا بیایید درمورد کتاب‌های مختلف صحبت کنیم. اگر کاملا تازه‌کار هستید و خوندن بیشتر کتاب‌های فلسفی برای شما سخته، اشکالیه. می‌تونیم آهسته آهسته شروع کنیم. اینجا لیستی از کتاب‌هایی که «نقطه‌ی ورود» به فلسفه هستند آوردم. همچنین لیستی از رمان‌ها و شرح‌حال‌های فلسفی آوردم. خوندن این کتاب‌ها ساده‌تره ولی گاهی استدلال‌ها و مفاهیم در اون‌ها واضح نیستن.در نهایت، لیستی از کتاب‌های آسان و سخت اما جدی در فلسفه آوردم. در ضمن حتما می‌دونید که ویکیپدیا هم توضیحات خوبی درباره‌ی انواع مکاتب فلسفی داره. امیدوارم از مطالعه‌ی این کتاب‌ها لذت ببرید.نقاط ورود به مکاتب فلسفیدنیای سوفی، نوشته‌ی جاستین گاردر – رمانی آسان که مقدمه‌ای است به فلسفه‌ی غربفلسفه‌ای برای زندگی، نوشته‌ی ویلیام اروین – مقدمه‌ای بر فلسفه‌ی رواقیونفرضیه‌ی خوشبختی، نوشته‌ی جاناتان هایت – خلاصه‌ای از خِرَدِباستانی درباره‌ی خوشبختی که با تحقیقات روانشناسی نوین ترکیب شدهانکار مرگ، نوشته‌ی ارنست بکر – بکر بر آثار فروید، کی‌یرکگورو اتو رنک تکیه می‌زند و یک چهارچوب اگزیستانسیالیستی می‌سازد تا توضیح دهد چگونه ترس از مرگ ما را به خلق معنا می‌رساندمانع همان مسیر است، نوشته‌ی رایان هالیدی – نقطه‌ی ورودی عالی به فلسفه‌ی رواقی و البته کلیت فلسفه‌ی باستانیاوضاع خیلی‌خراب است: کتابی درباره‌ی امید، نوشته‌ی مارک منسن – خب می‌بینید که کتاب خودم رو هم توی لیست آوردم. البته نیازی نیست بگم که اگر این مقاله رو دوست داشتید، حتما عاشق این کتاب میشید.رمان‌ها و شرح‌حال‌های فلسفیبیگانه و طاعون - آلبر کاموتهوع - ژان-پل سارترکاندید - ولترتاملات - مارکوس آرلیوسچنین گفت زرتشت - فردریش نیچهانسان در جست‌وجوی معنا - ویکتور فرانکلکتاب‌های آسان‌ِ فلسفیجمهور - افلاطونتاملات در فلسفه‌ی اولی - رنه دکارتاخلاق - اسپینوزانامه‌هایی از یک رواقی - سنکاطبیعت و مقالات دیگر - امرسونفراسوی نیک و بد - فردریش نیچهترس و لرز - سورن کی‌یرکگوکتاب‌های جدی‌ترِ فلسفیرساله‌ای درباره‌ی طبیعت انسان - دیوید هیومنقد خردِ ناب– امانوئل کانتپدیدارشناسیِ روح– هگلجهان همچون اراده و تصور– آرتور شوپنهاورهستی و نیستی– ژان-پل سارترخِرَدها و اشخاص – درک پارفیتمؤخره‌ی مترجمخوشحالم که این مقاله رو تا انتها خوندید. اگر این نوشتار رو پسندیدید، با فرستادنش برای دوستانتون از این اکانت حمایت کنید تا دلگرم بشم و براتون مقالات بیشتر و بهتری رو بنویسم یا ترجمه کنم. بسیار پذیرای نظراتتون هم هستم. فعلا، تا مقاله‌ی بعدی!--------------------------------------------------------------------------------------- performative contradiction</description>
                <category>ایمان غواصیه</category>
                <author>ایمان غواصیه</author>
                <pubDate>Sun, 20 Dec 2020 12:11:47 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>