<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های 🩵نآمیرا🦋</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Immortal_ocean</link>
        <description>دورها آواییست که مرا میخوانند</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 20:47:09</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4307261/avatar/anytKx.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>🩵نآمیرا🦋</title>
            <link>https://virgool.io/@Immortal_ocean</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آخرین روز 21 سالگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Immortal_ocean/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-21-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-rqkdsd2qyk24</link>
                <description>همیشه دوست دارم اولین ها و آخرین ها خاص باشن... به یاد موندنی باشن و لحظاتش رو حس کنم. آخرین روز 21 سالگی در آرامگاه فردوسی گذشت... این قاب رو خیلی دوست داشتم، همه چیز اینجا زنده و در حال جنبش بود، از سنجاقکی که میچرخید بگیر تا ماهی های گندهحتما بهتون پیشنهاد میکنم اگر تونستید سری به اینجا بزنید، فضایی مملو از روشنایی و حس سبکی داشتحس میکردم اکسیژنی که تنفس میکنم سبک تر از همیشه است و یک آرامش خاصی اونجا حکم فرما بودپروانه های رنگی مدام می چرخیدن و ابرها شروع کردن به پفک شدنرها در بین درختان🌳✨این فرزند طفلک هم پیشمان آمدو اینکه مقبره شجریان و اخوان ثالث هم آنجاست... یک موسیقی شجریان هم در کنار ارکست پرندگان در جریان استنیلوفر آبی را دریابید!!! ✨✨خلاصه که دوستان من، می دانم نزدیک شدن به زادروز گاهی حاوی غم های عجیبی است، ولی شاید اگر زمانی را با خودتان باشید و کاری را انجام دهید که می دانید بهتر خواهید شد، حس متفاوت تری را تجربه کنید:) 🩵🪼میدونینیادمه اون زمان که دوست صمیمی داشتم، برای تولد 16 سالگیم اومد پیشم و من زار زار گریه میکردم و میگفتم؛ من میترسم، میترسم بزرگ شم، از دنیای بزرگا میترسم، از کارای بزرگونه میترسم، از جاهای بزرگ میترسم... تو هم جای دوست من🙂هنوز هم یکم میترسم... ولی هنوز به درجه گریستن نرسیدمشما نزدیک تولدتون چه حسی دارین؟ نقاشی اهدایی کسی به موزه آرامگاه بود:) ✨نمای کامل این شگفت انگیز اثر:) اگه تا اینجا همراهم اومدین بهم بگید... هرچی دوست دارید، آرزو، نصیحت، پیشنهاد... برای سنِ جدیدی که میخوام واردش شم... مطمئن باشید هرچیز که بگید برام با ارزشه و می نویسمشون🦢✨23:5428 اردیبهشت 1405</description>
                <category>🩵نآمیرا🦋</category>
                <author>🩵نآمیرا🦋</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 00:01:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از هر دری، سخنی</title>
                <link>https://virgool.io/@Immortal_ocean/%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%B3%D8%AE%D9%86%DB%8C-tazid2fwrhf0</link>
                <description>کیا اینجا تله تکست میخوندن؟اون زمان بخشی بود به نام باشگاه پرواز که یه قسمت داشت به نام از هر دری، سخنی...اونجا راجب هرچی دوست داشتن صحبت میکردن، هیچ عنوان یا موضوع یا چهارچوبی نبود که بهت بگه راجب این بگو... میتونستی از دیر رسیدن به آخرین اتوبوس تا پوشیدن لنگه به لنگه کفشت بنویسی..کتاب معرفی کنی، سریال معرفی کنی، شعر بگی و به معنای واقعی آزاد بودیحالا هم... چند روزه میخوام اینجا بنویسم ... چند نوشته هم توی پیش نویس هست اما انقدر پراکنده شد که....این روزا شاید خیلیامون اینجوری باشیم... یعنی بخوایم حرف بزنیم ولی ندونیم چطور منسجمش کنیم و قالب بدیم...به یکباره به ذهنم رسید از هر دری بنویسم و شماروهم دعوت کنم اگه دوست داشتین انجامش بدینشاید بشه یه چالش حسابش کرد... بیاین آزادانه بنویسیم... پراکنده و بی قاعده!بی آلایش و ساده لوحانه!اول از همه بنشین کنارم تا من یکم با تصاویر روایت کنم..+وقتی مترجم اهل دله؛ چند دقیقه ای به صفحه مشکی زل زدم و خواننده به زبونی که نمیفهممش چیزایی رو میخوند تا چیزی که میخواست رو دیدمو چند دقیقه ای هم به این جمله زل زدم... شاید این همون چیزیه که آدما رو به هم نزدیک میکنه.. یعنی آسمون و ستاره و قلب یکسان..این روز ها، انواع و اقسام حشرات در طرح ها و اندازه های مختلف مهمون خونه ما میشن... اما این یکی خیلی ظریف و با نمک بود.. اسمشو میدونین؟ بهم بگین اگه میدونین💚گل های پر پر شده گوشه خیابون... میشه داستانشون رو تصور کرد... اینا شاید بازمانده یک دیدارِ آخر باشن...انقدر تازه و شاد بودن که انگار اگه میتونستن از شاخه جدا میشدن و بی وقفه میرقصیدنیبار خیلی خیلی آروم گل بنفشه رو لمس کنین، جنسش از مخمل جادوییه! 💜طرفدارای انیمه کجان؟ اگه پونیو رو ندیدین حتما ببینید، اگه به سبک تخیلی علاقمند باشین واقعا مطلوب خواهد بودخیلی... خیلی دوست دارم توصیه اش رو توی زندگی خودم عملی کنم... ولی گاهی نمیشه نه؟ گاهی همین که نفس میکشی و زنده ای خودش خیلیه... ولی حس کردن هر ثانیه از زندگی با تموم وجودت... نمیدونم، کسی اینجا هست موفق شده باشه انجامش بده؟مشخصه قدیمیه نه؟ :) صفحاتش بوی خاطره و دیوار کاهگلی میدادبدون شرح:) 💚ولی پدیده ی پرتوهای نور خورشید از پشت ابر واقعا خیره کننده است!من اگه همچنین قالیچه ای داشتم، عصر ها توی حیاط پهنش میکردم دراز میکشیدم و شعر میخوندم،تو اگه قالیچه این شکلی به رنگ مورد علاقت داشتی دوست داشتی چیکار کنی؟جوانی های هوشنگ ابتهاج رو دیده بودین؟توام از عکسای تار گوشیت خوشت میاد؟؟؟امسال شکوفه های بهار به یکباره ناپدید شدن... گویا همگی طبق یک تصمیم دست جمعی بنا بر فرار گذاشتن...در نهایت شمارو به یک شعر مهمون میکنم:) 🤍و نهایت را، افق را تو نمی دانیخیالت پر کشیدن بود و بال و پر گشادن بودحصار تنگ دنیا را شکستن بوددرون قلبت ای عاشقهمه اندیشه های سبز روییدنو تو با دست پر مهرتنشاندی لاله ها را در کنار جویی از ایمانو تو معنای رستن راو پیوستن به خالق راچه نیکو باشی از خاک، میز آب دیده و با آب بارانیتو شستی این تن خاکیگسستی آن همه زنجیر هایی راکه بر دستان و پاهایت برای سالیان سال کوبیدند(دفترِشعرِ زندگی جاریست اثر مرضیه الهی)نوشتن رها</description>
                <category>🩵نآمیرا🦋</category>
                <author>🩵نآمیرا🦋</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 21:52:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انفجارِ یک رویاپرداز</title>
                <link>https://virgool.io/@Immortal_ocean/%D8%A7%D9%86%D9%81%D8%AC%D8%A7%D8%B1%D9%90-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B2-ujtzrbfxy5gi</link>
                <description>نمیدونم تویی که داری این متن رو میخونی هم یک رویاپردازی، یا این کار رو احمقانه میدونی و گرایش شدیدی به واقعیت داریولی احتمالا رویا پرداز ها بیشتر بتونن حرفامو بفهمناز وقتی که یادم میاد به رویاهام پناه برده بودم، دورترین خاطراتم از کودکیم وقتیه که همه می خوابیدن و تازه زندگی من شروع میشد. شروع میکردم به نقش بازی کردن، چیزی شبیه یک تئاتر با چندین شخصیت های ناموجود در دنیای واقعی، و هرشب یک قسمتش رو بازی میکردمگاهی موزیکال و با رقص همراه میشد، گاهی یک تراژدی کاملا سیاه و گاهی برخلاف چیزی که از روحیاتم معلومه اکشن! حالا توسط رشته ام با فروید و ناخودآگاه و اینکه هر کدوم از نقش ها به کدوم بخش معیوب زندگی واقعیم برمیگشت آشنا شدم، و راستش دونستنش یکم واسم تلخ بود و البته به مکانیزم های دفاعی و ناخودآگاهم آفرین گفتم که چقدر خوب تونستن منو زنده نگه دارن! باور دارم یک رویاپرداز تا  اون وقتی شعله شمع رو درونش بیدار نگه داره میتونه با تخیلاتش گره بخورهفقط کافیه یک لحظه حس حماقت کنه و دیگه بخواد انجامش نده، نسیمی سرد اون شمع سوزان رو برای همیشه خاموش میکنه. و تخیلات و رویاهای ما فقط مختص کودکی و نوجوانی نیستن، چیزی به نام کودک درون همیشه تا وقتی زنده ایم درون ما بیداره، که یا داریم نادیده اش میگیریم و تنش کت و شلوار تنگ کردیم، یا رها و آزادش کردیم تا زندگی رنگیش رو ادامه بدهمن هنوز هم با 21 سال سن یک رویاپردازم، هنوز هم سناریو های ذهنی و تخیلات سرکش خودم رو دارم و پشت هرچیز ساده ای جادو و احساس میبینمدرسته... مدتی پیش منم توی این دور افتاده بودم که پس کی میخوام بزرگ شم و دست بکشم ازین فکراو کارای بزرگانه انجام بدم و.... بعدش دیدم دارم از درون میپوسم... شبیه یک خونه متروکه میشم... پس اگه داری از رویاهات فاصله میگیری و همش میگی اونا مُردن بگم بهت که رفیق، این کارو با خودت نکن... یک نوع خودکشیه... همه چیزهایی که نیستن و یا فدای تو شدن برای این در زندگیت بودن که به زیستن_نه زنده ماندن_تا آخرین نفس ادامه بدی...شعله امید رو در دلت نگه دار و رویات هرچیز که هست_رسیدن به شغل یا فرد مورد علاقت یا داشتن یه خونه جنگلی_ادامه بده... این بهتر از مُردگی روح نیست؟ اینکه به عقب نگاه کنی و حسرت اینو نخوری که چی بودی و چی شدی... پس زنده بمون... لطفا+به حرفام فکر کن رویاپرداز! </description>
                <category>🩵نآمیرا🦋</category>
                <author>🩵نآمیرا🦋</author>
                <pubDate>Thu, 26 Feb 2026 23:12:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کنجِ زیستن🌧</title>
                <link>https://virgool.io/@Immortal_ocean/%DA%A9%D9%86%D8%AC%D9%90-%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86%F0%9F%8C%A7-enkammmgke7i</link>
                <description>به دعوتِ دلنشینِ حسینداستان از این قراره ایشون یک چالش بسیار تفکر بر انگیز رو راه انداختن که زیبایی های زندگی_فارغ از اندازه و مقدار، موقعیت و... _رو یادآور می شیم.به نظرم اومد میتونه بسیار برانگیزه شور زندگی باشه✨1.من با طبیعت خیلی خیلی حال خوبی می گیرم، همیشه توی کارهای اداری یا همه جا دنبال گیاه ها می گردم، دوست دارم بدون کفش و جوراب روی خاک یا سبزه ها یا در مسیر رودخونه راه برم و یک جورایی طبیعت خیلی وقت ها منو از سیاهی افکارم دور کردجناب سبز دلِ روح مارا برد🪴✨2.و قطعا که نور و آسمان هم تاثیر بسیار زیادی بر زنده ماندن اینجانب دارد، نور هرکجا که باشه انگار به قلب آدم می رسه و برای لحظه ای وجودش رو غرق آرامش می کنهخصوصا وقتی نور روی اوراق کتابت می نشینه...3.از اونجایی که اندکی گاهی شوخ طبعی خود را بروز میدم وقتایی که میبینم بقیه به کارهام یا حرف هام میخندن واقعا خوشحال میشم، آوردن لبخند به لب بقیه و خندوندنشون رسما یک برد برام حساب میشه4.وقتایی که توی موسیقی های بی کلام یک نت های خیلی روح نواز رو می شنوم5.دیدن آسمون، هر شکلی که باشه انگار تصویر آسمون روی قلبم منعکس میشهآیا قلعه متحرک هاول هنوز اونجاست؟6.خوندن کتاب های نادر ابراهیمی، و حس جملات عمیق ادبی و احساسشوناز کتاب یک عاشقانه آرام7.نقاشی کشیدن با رنگ، مدادرنگی، خاک، روی شیشه کثیف ماشین ها هرجا که دستم بیاد میتونه یادم بیاره هنوز زنده اماز آخرین بساط نقاشی8.وقتی گربه ها بهم محل میدن واقعا خوشحال میشم! اگه میدونستن چقدر ذوق میکنم احتمالا وقتی خودمو در حال تلاش برای صحبت باهاشون می کشتم کمتر با یه نگاهِ _تورا چه شده انسان_بهم توجه نشون می دادن و می رفتن9.دیدن نشونه های مختلف، اتفاقات عجیب و مرموز، چون همیشه به این رقم چیزها تمایل نشون دادم10.وقت هایی که می تونم خود واقعیم باشم، چه توی متروی شلوغ چه توی تاریکی وقتی تنهام... و کارهایی رو انجام میدم که خود واقعیم بدون هیچ آلایشی می پسنده، اجرای سناریو های ذهنیم به صورت زنده یا آهنگ خوندن فالش! 11.وقتایی که چارچوب شکنی میکنم و از عادت ها و قوانین ساختگی خارج میشم رسما نبض زندگی برام می تپه12.چای گرم بعد یک روز طولانیقطعا بی شمار هستن و هرچقدر فکر کنیم بیشتر می تونیم مورد به لیست_موهبت های زندگی_اضافه کنیم هرچند اون لحظه در حصاری از غم باشیم و جز سیاهی چیزی رو نبینیمفقط کافیه یادمون بیاریم آخرین بار کی باریکه ای از نور یا حس خوب رو با قلبمون گرفتیم:)</description>
                <category>🩵نآمیرا🦋</category>
                <author>🩵نآمیرا🦋</author>
                <pubDate>Sun, 01 Feb 2026 00:49:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روحش به دیوار آجری تکیه زده!</title>
                <link>https://virgool.io/@Immortal_ocean/%D8%B1%D9%88%D8%AD%D8%B4-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D8%AC%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%DA%A9%DB%8C%D9%87-%D8%B2%D8%AF%D9%87-qdeuuzrdxbjh</link>
                <description>نوای این پیانو که سبزینگی اون رو در آغوش گرفته چه خواهد بود؟ چشمانت را ببند و متصور شو.. می خواهم دست از سکوت بردارم و بنویسم، دیشب که پیشانی داغ خود را بر دیوار گذاشتم و سرمای آن را حس کردم جرقه ای از گذشته بر ذهنم خوردیادم آمد از اتاق قبلی ام... که دیوارش را آبی کرده بودم و نقاشی شب پر ستاره را روی آن کشیده بودم و آن ایام هم عادتم بود پیشانی ام را به دیوار بچسپانم! همیشه باور داشتم روحی مهربان در تمامی دیوار ها وجود دارد، خاطرات را ضبط می کند و تمامی اشک هایی که در خفا از چشم سر می خورد  را می بیند... اما از آنجایی که مسئول است تا هنگامی که هست یک جا بایستد و فقط گذر ایام را نگاه کند هیچوقت نتوانسته ما را در آغوش بگیرد... دیوار هایی که قاب عکس ها، تابلوهای نقاشی و آینه ای که هر روز خودمان را در آن می نگریم را بی هیچ منتی نگه می دارند(البته دیوار ها هم خسته می شوند و گاهی چیزهایی که با میخ به تنشان فرو کردیم را رها می کنند کف زمین!) به یاد دارم هر گاه از شدت غم به نهایت می رسیدم و پیشانی ام به دیوار میچسپاندم انگار چیزی افکارم را برای ثانیه ای می بلعید و لحظه ای آرامم می کرد... و افکارم پرید به جای دیگر و اتصالی میان دو مفهوم ایجاد کرد، اینکه چقدر همه چیز در حال تغییر است، چقدر تمام اتفاقات، چیز ها، انسان هایی که حکم همان دیوار را برایم دارند در حال چرخش و تبدیل به چیز دیگری هستند... مابقی خلایق را نمی دانم، اما من... من هرچقدر روزها می گذرد و بزرگتر می شوم بیشتر می فهمم که اعتماد و پایداری جایی روی زمین ندارد... تمام برنامه چیدن ها و رویاهایت ممکن است در ثانیه آخر مسیری دیگر در پیش بگیردبهار با کسی نامه مینویسید_برای بهار بعدی_که باهم میان شکوفه های نورسیده سیب بخوانید، بهار بعدی سر می رسد و نامه ای که روی کاغذ کاهی نوشتی روی دستت می ماند کنار درختی که دلش برای یکی از برگ هایی که در پاییز ترکش کرده سخت تنگ شده و تصمیم گرفته دیگر تا وجود دارد رخت سبز نپوشد... هنر انسان وفق دادن خویش با این تغییرات است ولی خب ما تجربه قبلی این زندگی را نداشته ایم و گاهی در برهوت می مانیم که بارالها چه کنم... و به راستی چه کنیم؟ </description>
                <category>🩵نآمیرا🦋</category>
                <author>🩵نآمیرا🦋</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 23:06:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک جدالِ ملموس!</title>
                <link>https://virgool.io/@Immortal_ocean/%DB%8C%DA%A9-%D8%AC%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%90-%D9%85%D9%84%D9%85%D9%88%D8%B3-gefgx9dtbc76</link>
                <description>مروارید پنهان درون صدف یا نوزادِ اسبِ تک شاخ؟زندگی پر از اتفاقاتی است که انتظار آن را نداریم،مثلا تصور کنید صدفی را باز کنید و به یکباره جنین سپید پاک یک اسب تک شاخ را ببینید!یا به یک باغ بروید و گلی که آن را می بویید بوی قهوه ای را دهد که با آن شخص مورد نظر در آن عصر پاییزی نوشیدیدیا به عنوان مثال در کمد چوبی قدیمی ای که سالهاست در انبار خانه خاک می خورد را باز کنید و با یک جنگل بکر روبرو شویددنیای ما انسان ها هم این گونه است...انسان هایی که ما از دور میبینیم یک شکل هستند و در تنهایی یک شکل دیگر، حتی یک انسان از جمع به جمع و از فرد به فردی دیگری هم متفاوت است  آدم های زیادی نیستند که آزادی عمل و اراده و اختیار و یا جسارت این را داشته باشند که در تمامی عرصه ها خودِ خود باشند چون عواملی مثل محیط و شرایط دیگر مثل زنجیری به پای آنها می شود و مدام به آنها متذکر می شوند ‌که_اینجا نه_فکر نمیکنم مناسب باشد_یا بهتر است طور دیگری نشان دهیمسئله خود واقعی مسئله قابل تعملی است...میدانم ممکن است برای تویی که داری مرا می‌خوانی میسر نباشد که خویشتن خود را نشان دهی...احتمالا سرت برای دردسر های پس از آن درد نمیکند...آن سوال پیچ شدن ها یا مقابله ها میخواهم بگویم من هم همینطورگاهی برای برخی انسان ها به اجبار یک طور دیگری هستی...مثلا خانواده، چون به هیچ وجه عقیده یا نظر یا احساس تورا قبول نمی کنند و شاید با آن سر جنگ و جدل بردارند(چه برسد به درک کردن) و تو ساکت مینشینی و هیچ نمیگویی گویی دلت فریاد نمیزند که:این من نیستم اجازه دهید خود را بروز دهماما خودت بهتر میدانی که باید سکوت کنی فقط بخاطر تنش ذهنی کمتر!و این به معنای نقاب زدن نیست...تو فقط تکه ای از خود را برای آنها پنهان میکنی برای امنیت روانی بیشتر خودت، چون میدانی در نهایت از عنوان کردن سخنت پشیمان می شوی و چه بسا بارها پس از هزاران کلنجار حرفت را زدی و در نهایت به هیچ رسیدی و شرایط هم ناخوشایندتر شد.داشتن این آگاهی که هرکس میتواند تا جایی که به دیگری آسیب نزند کاری انجام دهد از ضروریات جامعه انسانی استخیلی از سد ها و موانع و قوانین به معنای واقعی شکننده روح و خفه کننده احساس هستند و این چیزی نیست جز ساخته دست بشرچون این را میدانیم اگر کسی نخواهد از چیزی پیروی کند در نهایت گوشه ای مخفیانه آن را می شکندحالا هرچقدر میخواهید میتوانید طرف مقابل را مجبور به انجام کاری یا رفتاربه شیوه ای خاص کنید!آیا ایجاد محیطی امن عاطفی و روانی برای اطرافیان که بتوانند هیجانات و عواطف و خواسته هایشان را برملا کنند بهتر از محیطی خشک و خفقان آور نیست؟قصه طولانی است و همه ما ممکن است درد دل هایی در این زمینه داشته باشیماما امیدوارم روزی این پرنده(خود واقعی) بدون ترس در آسمان آزادی و رهایی پرواز کند‌....</description>
                <category>🩵نآمیرا🦋</category>
                <author>🩵نآمیرا🦋</author>
                <pubDate>Tue, 23 Dec 2025 21:15:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیمه شب گذشت و افکار از راه رسید!</title>
                <link>https://virgool.io/@Immortal_ocean/%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D9%88-%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF-ipaxr3hbpma1</link>
                <description>گل فراموشم مکن،نماد فداکاری و یادآوری عشقی که در دل داری:)همه چیز خوب بود‌‌‌‌...به رسم هر شب در حال گوش دادن به موسیقی و سناریو چیدن بودم که به یکباره به سرم زد چقدر تن و روح من تنهاست! و داستان زندگی ام قرار است به کجا برسدچه روزهایی را گذراندم و طی این یک سال گذشته بارش اتفاقاتی را تجربه کردم که با برخی از آنها هنوز کنار نیامدم...نمیدانم تویی که اکنون در حال خواندن این متن هستی در کدام فصل زندگی ات مشغول نگریستن به منظره آنی...میخواهم اعتراف کنم بزرگسالی عالم عجیبی دارد...مدت کوتاهی است وارد آن شدم...با خود گفتم هرطور شده روح رنگی کودکی هایم را در آن نگه میدارم و حفظ میکنمقصه این است آری به وعده ام عمل کردم اما از شما چه پنهان ....برخی چیز ها واقعا دست انسان نیست...برخی احساسات به اجبار باید دریافت شوند و با آنها دست و پنجه نرم کنیمثل همین تنهایی عجیبی که سراغ انسان می آید...هرجاهست حس میکند تنهاست‌...و میان جمع تنهاتر....تنها در دل شهری شلوغ، تنها میان دوستان و خانواده‌های فراوان، تنها چنان، که تنهاتر از آن، نه در ته دریا ممکن بود نه روی زمین، در این تنهایی هولناک، فقط در خیال زندگی می‌کرد و گذشتهٔ خود را وا می‌پیمود_مرگ ایوان ایلیچمدتی پیش به خانه سالمندان سری زدم...به طرز باورنکردنی تمامی آنها با دیدن یک انسان جدید که من باشم لبخند بر لب زدند،فکر میکردم آدم وقتی پا به سن بگذارد بی حوصله میشود و نمیخواهد هیچکس را ببیند...اما پذیرا بودن آنها این فکر مرا شکست...آنها تشنه لحظه ای نشستن و صحبت بی آلایشی مثل پرسیدن احوال بودند....و خواستار گوشی شنوا برای قصه زندگی و تجربیاتشان...چیزی که در چشمانشان دیدم دریای عمیق تنهایی بود...متوجه نمیشدم برخی از آنها روزشان را چطور میگذرانند و در دنیای روحشان چه میگذرد، زیرا از صبح تا شب مجبور بودند روی تخت بخوابند و به سقف چشم بدوزند...اکنون با خود میگویم ...شاید از یک سنی به بعد باید برای تنهایی خالص دوران میانسالی حاضر شد‌...و من هم ابتدای این مسیرم...پس این هم یک روند ساده زندگیست...باید با احساسات جدید بزرگسالی کنار بیایم....</description>
                <category>🩵نآمیرا🦋</category>
                <author>🩵نآمیرا🦋</author>
                <pubDate>Fri, 19 Dec 2025 01:10:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در نهایت،کسی راز پاییز را دریافت؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Immortal_ocean/%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA-tn50gdrf7dmw</link>
                <description>یک عکس بی آلایش ولی پر از حس...که شاید دریابید...دستان یخ زده و ذوقم را از دیدن قطراب باران و برگ های شناور بر روی چاله آبحال و هوای غریب فصل پاییز مرا به جهان دیگری می برد گویی احساساتم به نهایت فوران خود می رسد اما در نهایت چیزی که بروز پیدا می کند سکوت و چشمان پر از سخن استمعمولا پاییز که فرا می رسد و رخی نشان می دهد انسان ها اذعان می کنند که غم زیبا یا غرق کننده ای بر دلمان نشستهمن علاوه بر آن غم زیبا که قلم و قلمو و آواز و رقص را بیدار برای هنرنمایی میکند چیز دیگری را هم حس میکنم...که میتوانم در این هنگام که جوانه های برف روی شاخه های برهنه می نشیند تمام شب را به این مفهوم نامفهوم  بیندیشم...آن هم حس ابهام این فصل است...گویی رازی شگرف و دریافتنی است که باید آن را کشف کنم...به دنبال آن،  قطرات باران  را که از برگ های طلایی می چکید و گاهی قطره و برگ با هم سقوط میکردند را نگریستم... تلاشم را_برای شنیدن نجواهای رسوای پرستو ها به هنگامه غروب_دریغ نکردماما هنوز هم نیروی مرموز پاییز با پوزخند سرتا پایم را بر انداز میکند و در پوست خود نمی گنجد که باز هم رازش را نفهمیدم!شاید هم از من نا امید گشته...باید با روح ام  که امروز با لمس قطرات باران بوی خاکش بلند شد این را بپذیرم که هرچقدر در رمز و راز پاییز کند و کاو کنم بیشتر در مارپیچ ابهام سردرگم می شوم...و آیا تو راز پاییز را دریافتی؟ یا شبیه من پاسخ ناپذیر گونه  جرعه های آخر پاییز را سر میکشی؟!</description>
                <category>🩵نآمیرا🦋</category>
                <author>🩵نآمیرا🦋</author>
                <pubDate>Wed, 17 Dec 2025 21:03:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نبض زندگی را در چه حس میکنی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Immortal_ocean/%D9%86%D8%A8%D8%B6-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%DA%86%D9%87-%D8%AD%D8%B3-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C-zhemhwdbp67w</link>
                <description>مایل به فرار بسوی سبزینگی؟و به راستی زندگی چیست؟...یک سفر؟   یک داستان؟   یک بازی؟    آیا چون از دوران کودکی به ما یاد دادن تعریف همه چیز رو حفظ کنیم و یاد بگیریم باعث شده بخوام تعریف زندگیو بدونم؟ قبل تر ها وقتی ازمون میپرسیدن جامعه چیست  ما میگفتیم جامعه یعنی یک گروه از انسان ها با ویژگی ها و اهداف مشترکاما واقعا وقتی وارد جامعه شدیم این تعریف کارا بود؟....آیا ما فقط یک گروه انسان هستیم که اهداف و ویژگی های مشترک داریم؟آیا اگه اهداف و ویژگی هامون مشترک نباشه نمیتونیم یک جامعه به حساب بیایم؟بگذریم....حالا که بزرگ شدم مغزم دنبال تعریف زندگی می گرده...هربار که از خودم میپرسم یک پاسخی رو میشنوم...ولی انگار به تعریف واحدی نخواهم رسید...صرفا یک مسیری که باید ازش بگذری و چگونگی گذشتن از این مسیر به خودت بستگی داره...اما میشه راجب اینکه زندگی رو در چه می بینید سخن گفت:)وقتی که صدای تپش و نفس کشیدن زندگی با رسا ترین صدا حس میشه...چیزی که من خیلی حسش میکنم دیدن زندگی در دامان طبیعته...طبیعت بیشتر از هرچیز دیگه ای بهم حس زندگی رو تزریق میکنه...دیدن رقص پروانه ها توی فصل بهار...هنرنمایی برگ های افرا در فصل پاییز...و نسیم ملایمی که اول صبح ها می وزه و چیزهایی شبیه این باعث میشه زندگی رو با عمق وجودم حس کنمشما چه وقت هایی زندگی رو با عمق وجودتون حس میکنید؟</description>
                <category>🩵نآمیرا🦋</category>
                <author>🩵نآمیرا🦋</author>
                <pubDate>Mon, 08 Dec 2025 20:30:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای از یک تازه واردِ سابق</title>
                <link>https://virgool.io/@Immortal_ocean/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%90-%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D9%82-dtkoydzmz4cf</link>
                <description>سلام_گمان نمیبرم کسی از قبل من رو یادش باشه...اما به هرحال برگشتم تا باز هم بی پروا بنویسم..اکنون در حالی که زندگی ام دستخوش تغییرات عجیبی شده تنها روش ابراز حس و وجودم شده نوشتن، و فکر میکنم برای خیلی از ما پناه امنی باشه گویی کاغذ روبرو یک دریچه به جهان ذهنی ناشناخته و شایدم هم با اندکی جادوی ماست که مارو به جایی میبره که امکان آرام شدن در اونجا فراهمهاینکه خالق کاغذ و قلم رو باید ستود بر هیچکس مستور نیست چه شب ها و لحظاتی که همین ابزار به معنا ساده مارو از افکار و احساسات نجات دادند و چه احساساتی که توسط نامه های کاهی به فرد مورد نظر رسیدند...شاید بخش زیادی از عشق شاملو و آیدا برمیگرده به نامه های مملو از حس خالص و صداقتی از جنس عشق که باهم رد و بدل می کردنددر نهایت،امیدوارم من هم بتونم به شیوه ای زیبا احساسات درونیم رو بیان کنم و شاید هم با نوشته هام حس خوبی بدم:)+نامه ای کوتاه از یک تازه واردِ سابق</description>
                <category>🩵نآمیرا🦋</category>
                <author>🩵نآمیرا🦋</author>
                <pubDate>Fri, 28 Nov 2025 11:51:31 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>