<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهدی درویشی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Ishiq_official</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 23:12:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/488627/avatar/g0FklC.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهدی درویشی</title>
            <link>https://virgool.io/@Ishiq_official</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آخرین شاهکار اقای داستایوفسکی</title>
                <link>https://virgool.io/@Ishiq_official/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%A7%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%88%D9%81%D8%B3%DA%A9%DB%8C-ruj3yklkkdwz</link>
                <description>-دخترای مردم کتاب می خرن می خونن،دختر ما هم بعد یه عمر یه کتاب می خواد بخره آدم روش نمیشه بره تو کتابخونه بگه آقا،خانم این کتاب رو میخوام، الان من باز برم تو مغازه بگم کتاب چی چی می خوام؟لباشو گشاد و صداشو کلفت کرد و ادامه داد:چی چی های زن داستایوفسکی.تا کی باید مردم به من بخندن خدا؟شدم بازیچه دست بچه هام.صد سالی تنهایی مگه چشه دختر؟ملت عشق؟کلیدر؟شاهنامه؟حافظ؟نسرین با کلافگی در ماشین رو باز کرد و گفت:اصلا نمی خواد بری دیگه. خودم میرم.خدا نکنه آدم محتاج پدر و مادرش بشه.اگه پام نشکسته بود منت شما رو نمیکشیدم.می گشتم اگر سوزن تو کاه هم بود پیداش می کردم.مادرش با عصبانیت داد زد:بشین سر جاااات.محتاج،محتاج.کی پوشک شما رو روزی ده بار عوض می کرد؟کی کون شما رو هر نیم ساعت می شست؟حالا هر کدومتون شدید قد یه گاووووو،شاخ در آوردید یک هوااااا، تا هر چی میشه میگید آدم محتاج پدر و مادرش نشه،آدم محتاج پدر و مادرش نشه!پیاده شد و در ماشین رو با تشر زد بهم.-من که روم نمیشه به مردم اسم این خزعبلات شما رو بگم.اسم کوفتیش رو پیامک کن بچه.رو گوشی اسمشو نشون بدم.مُردم از خجالت پیش مَردم.و با عصبانیت راه افتاد سمت کتابخانه خوارزمی.کوچه تنگ رو با عجله و ذهن مشغول نفهمید چطور طی کرد.در برقی کتابخانه پیش روش باز شد و زن ناچار به همراه دو مشتری دیگه که پشت سرش وایساده بودن وارد مغازه شد.اسم عجق وجق کتاب رو زمزمه میکرد و لا به لای قفسه ها می چرخید شاید چشمش به اون کتاب کذایی بیفته و نخواد اسم نحسش رو جلو مردم باز به زبون بیاره.سر می چرخوند لای کتابها به امید این که بتونه پیداش کنه و تو فرصت مناسب که کسی جلو صندوق نیست بذارتش جلو فروشنده و بدون سوال جواب کارت بکشه و راحت بشه از شر این بلا.بلایی که بعد ۳۰ سال زندگی فرهنگی و خوردن گچ تخته مضحکه مردمش کرده بود.بی فایده بود پیدا نمیشد.لای کتاب‌های ادبی،پزشکی،شعر،حتی آشپزی رو گشت اما نبود که نبود.یه دختر خانم زیبا با موهای مشکی فر خورده و با وقار با لباس فرم گوشه کتابخونه داشت کتاب‌ها رو مرتب می کرد.مردد و خجل به سمتش رفت.دوست داشت زمین دهن باز کنه و فرو بره توش.-سلام دخترم راستش من دنبال یه‌کتاب خاص می گردم.شما میتونید کمکم کنید پیداش کنم؟+البته خانم.اسم کتاب،موضوعش یا اسم نویسنده ش رو بهم میگید؟با طمانینه الگوی گوشیش رو کشید و قفل بازشد. صفحه گوشی رو گرفت سمت دختر کتابفروش و خودش چشم دوخت مثلا به قفسه کتاب ها که اگر مثل کتابفروشی های قبلی عکس العمل عجیب غریبی دید بهش برنخوره.دختربا مکث دو سه بار متن رو زمزمه کرد و گفت:این اسم کتابه؟مطمئنید اشتباه ننوشتید؟زن صفحه گوشی رو چرخوند و طوری که وانمود می کرد خودش هم از دیدن اسم کتاب جا خورده با کمی خجالت و شرم زنانه جواب داد:والله برای سرایدار خونه برادرم می خوام.خودشون سواد درست حسابی ندارن.اونم برای دخترش می خواد.احتمالا برای دانشگاه هست.شاید هم اسمش رو اشتباه نوشتن.نمی دونم.دختر که گویا دیگه قدرت نگهداشتن خنده هاش رو نداشت خنده کوچکی دور از چشم زن کرد و با سر به سمت در ورودی و میز صندوق اشاره کرد گفت:با مدیرمون آقای توللی صحبت کنید،شاید ایشون بدونن اسم صحیح کتاب چیه،اگر نداشته باشیم هم از انتشارات میتونن براتون پیدا کنند.زن تشکر خشکی کرد وبه سمت قفسه کتاب های ادبی برگشت.باز نگاهی به کتاب ها انداخت اما داشت به این فکر می کرد که چکار کند؟برود سمت آقای توللی یا بزند بیرون و باز به نسرین بگوید:نداشتن.ولی می دونست که نسرین دست بردار نیست.خودش بزرگش کرده بود.مثل خودش یه دنده و سیریش بود.تمام شهر رو هفت روز هفته باید دنبال این کتاب میگشتن.پس بهتر بود برود سراغ مدیریت.شاید فرجی شد.توللی مردی بلند و لاغر بود.با عینکی درشت و ریش و سبیل سفید و ابریشمی که تا یقه پیراهن چهارخانه اش میرسید.با شنیدن صدای سلام زن سرش را از گوش پسر جوانی که کنارش نشسته بود بیرون آورد و با دیدن یک خانم مسن موقر و جا افتاده در برابرش تمام قد ایستاد و جواب سلام زن را داد.-سلام و درود استاد گرامی.خدمتی از حقیر برمیاد؟زن که سعی داشت مستقیم به چشمان نافذ و زلال مرد نگاه نکند تا بتواند بهتر صحبت کند با مِن مِن گفت:جناب توللی من برای یکی از آشنایان به دنبال یک کتاب هستم.همکار جوانتون راهنمایی کردن بیام خدمت شما.می تونید کمکم کنید؟+انشالله که افتخار خدمت به شما را داشته باشم.اسم کتاب یا نویسنده را لطفا بفرمایید من اگر حضور ذهن داشته باشم،موجود باشد تقدیم می کنم.اگر نداشته باشیم هم از همکاران جویا شده و پیدا می کنم و پیشکش می کنم.زن باز الگوی قفل گوشی را کشید و گذاشتش روی پیشخوانِ بین خود و آقای توللی و با اکراه هل داد سمت مرد.آقا گوشی را برداشت و به متن روی صفحه چشم دوخت.لب هایش را به نشانه تعجب کمی کج کرد و با همان حالت زیر چشمی نگاهی به زن انداخت.عینکش را روی دماغش صاف کرد که بهتر ببیند.گوشی را مانند افراد دور بین از خودش دور کرد و باز نام کتاب را خواند.-اسم عجیبی دارد.موضوع کتاب را نمیدانید یا اسم نویسنده؟بعید می دانم کتاب متعلق به خود آقای داستایوفسکی باشد.+والله به همکارتون هم گفتم.نام کتاب رو برای من ارسال کردن که شیراز پیدا کنم و پست کنم براشون.اطلاعات بیشتری ندارم.+اولین باراست اسم چنین کتابی را میبینم و میشنوم.شما بفرمایید بنشینید من ببینم می توانم پیدایش کنم.چرا زمین دهن باز نمی کرد؟آقای توللی کمی با خودش فکر کرد.چیزی را در کامپیوترش تایپ کرد و گویا بی نتیجه بود.زیر نگاه شرمسار ولی منتظر زن گوشی موبایلش را برداشت و به حیاط کوچک پشت کتابخانه رفت و به چند نفر زنگ زد و بعد از چند دقیقه بازگشت.-استاد عزیز.این کتاب &quot;آروغ های عصبی همسر داستایوفسکی&quot; سال ۱۳۹۳ فقط با تیراژ ۲۵۰ عدد منتشر شده است.نویسنده آن آقایی به نام جلال ارغوان مهر است.توانستم یک جلد آن را در اصفهان برایتان پیدا کنم و سفارش بدهم.جالب اینجاست که دوستان گرامی فرمودند در یازده سال گذشته حتی یک جلد از این کتاب فروش نرفته بود.ولی طی یک ماه گذشته این کتاب به چاپ دوم و حتی سوم با تیراژ بالای پنج هزار جلد رسیده.چرا؟خدا داند.اگر آدرس لطف کنید تا ۴۸ ساعت آینده مستقیم درب منزل تحویلتان خواهیم داد.زن با چهره ای سرخ از خجالت قبض ۳۵۰ هزار تومانی را در میان مشت دستش فشرد و پرت کرد داخل سطل آشغال کنار خیابان.در ماشین را باز کرد و پشت فرمان نشست.چشم به خیابان ملاصدرا دوخت و با عصبانیت به نسرین گفت:-این تحفه شما پیدا شد.فقط بهم بگو قضیه این کتاب چیه؟می خوای چیکارش کنی که منو از صبح از این کتابخونه به اون کتابخونه می کشی؟+مامان اول اخماتو واکن تا بگم واست.بخند.قربون مامان با پشتکارم برم.یه دونه ای،واسه نمونه ای.-اینم شد کتاب بچه؟یه کتاب ۵۰ صفحه ای که اول تا آخرش نوشته آروغ آروغ آروغ شد کتاب؟من شدم مسخره دست تو الف بچه؟اگر صبح می فهمیدم چی چی تو این کتاب نوشته به روح پدرت اصلا یه دقیقه دنبالش نمی‌گشتم.نسرین مستانه خندید و دست دور گردن مادرش انداخت و چند بار محکم ماچش کرد و با قهقهه جواب داد:مااااامان، من چیکار به متنش دارم خشگلللللم؟رنگ جلد این کتاب رنگ ساله،بهش میگن موکا موس.شبیه قهوه ای هست.الان شما برو کل شیراز رو بگرد حتی یه کتاب با این رنگ جلد پیدا نمی کنی.می خوام تو عکسای کریسمس دست خودمو و سلین باشه باهاش چشم همه فالورهام رو اینجوری اینجوری اینجوری کور کنم.نرگس خانم با دهان باز چشم دوخته بود به دهان و ادا و اطوارهای دختر سلیطه اش و نمی دونست چی بگه.چشماشو بست و چند بار نفس عمیق کشید.مثل تمام این سی سالی که از دست نسرین عصبانی میشد فقط با حرص مادرانه گفت:بر اون لحظه ای که پرستار تو رو گذاشت تو بغلم و به دروغ گفت:دخترِ سه کیلویی مون صحیح و سالم بره تو بغل مامانش؛لعنت!پاییز ۴۰۴</description>
                <category>مهدی درویشی</category>
                <author>مهدی درویشی</author>
                <pubDate>Tue, 18 Nov 2025 23:16:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک کامیون پر از پول</title>
                <link>https://virgool.io/@Ishiq_official/%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%88%D9%86-%D9%BE%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D9%88%D9%84-zvdvsebtthil</link>
                <description>تابستون که میشه روزی هزار بار می گم:خدایا منو گرفتار ۳۶۵ روز زمستون و سرما و روزی سه تا پنی سیلین کن ولی از دست یک ساعت گرما خلاص کن.کلافه شده بودم.جِنگ ظهر بود.دو بار طول بلوار پیرنیا و خیابون سفر رو بالا و پایین رفته بودم ولی پل هوایی رو ندیده بودم.اصلا کِی اینجا پل هوایی زده بودن که من مسافرکش ندیده بودم؟مسافر هم هی زنگ میزد می گفت:من کنار پل هوایی وایسادم.غریبم.اسم خیابان ها رو نمی دونم پسرم.یه دختر خانمی واسم استمپ گرفت رفت.من همینجا کنار پل هوایی ام.ولم نکنی بری من جایی بلد نیستم.فشار گرما تو صورتم بود.کولر پراید جواب نمیداد.فقط آمپر می کشید وفن مدام روشن بود.حوصله چرخیدن دنبال یه مسافر سر به هوا رو که سرتاپای کرایه ش پنجاه تومن هم نبود رو سرظهری و تو این ترافیک نداشتم.خدا داده بود مسافر.لغوش کنم و بسپارمش دست خدای مهربون.ولی اونور دلم میگفت بهت نمی خوره این کارا مهربون.هُشششششش آدم باش.صداش هم دائم تو گوشم بود.منو یاد روزی می انداخت که راننده بی وجدان اسنپ مادرم رو ساعت ۹ صبح فلکه قهرمانان پیاده کرده بود و گفته بود لوکشین همینجا رو زده.پیرزن بیچاره بدون گوشی،بدون آدرس آواره شده بود تو شهر.۷ شب با کمک کلانتری پیداش کردیم،گشنه و تشنه با فشار خون و چربی بالا.نیمه جون توی یکی از کوچه های میانرود.پارک کردم جلو دکه روزنامه فروشی کنار درمونگاه نادرکاظمی و از شیشه شاگرد صدا زدم:کاکو سلام.میگم تو پیرنیا و سفر،پل هوایی نیست؟ای پل هوایُ کجاست؟روزنامه فروش چیزهایی گفت که من خوب نشنیدم ولی از روی لبهاش ساحلی رو تونستم بخونم.روم نشد دوباره بپرسم ولی با دست شکل یه قلب رو سینه م درآوردم که آقا خیلی دوست دارم و ممنونم و حرکت کردم.فکر کنم یه پل هوایی تو ساحلی هست.اونور ترمینال.خودش بود.دقیقا زیر پل بود.با حوصله سوار شد.بوی دود و گرما گرفته بود ولی بوی یه چیزی مثل گیاهان کوهی هم میداد.به دلم نشست.به هر دو وَرش.از سر شوخی گفتم:مادر بو تریاک میدی،گرفتارمون نکنی اول جوونی.خنده ریزی کرد و گفت:ننه اگه اینکاره بودیم الان گرفتار دوقرون دو زار نبودم.از نهاوند داشت میومد بره جوادیه خونه دخترش.می گفت:دامادم اینجا گچکار هست.از سر دو لقمه نون آواره این شهر و اون شهر شده. دخترم پا به ماهه.اومدم کمک حالش باشم یکی دوماه.راه طولانی بود و دوست داشتم باهاش صحبت کنم که فکر نکنه از این سردرگمی و علافی دلگیر شدم ودارم با عصبانیت و دلخوری رانندگی می کنم.غریب بود.تو غربت آدما زودتر می رنجند،راحت تر دلشون می شکنه.گفتم:ننه دوست داری از تو شهر ببرمت،شیرازو ببینی یا از کوه و کمر و بیابون برم؟به گمونم دیوار غریبگی شکست و به دلش نشست.تو صندلی کمی جابه جا شد و بازتر نشست.چادرش رو مرتب کرد و گفت:فرق نمی کنه،هرجا شما راحت باشید.جمع و جور و ریزه میزه بود.تکیه داده بود به صندلی و یه دونه کامیون پلاستیکی گنده سبز رنگ رو که احتمالا برای نوه ش خریده بود فشار داده بود تو بغل و سینه ش.انداختم از کنار دانشگاه رفتم کوهسار و راست دماغمو گرفتم رفتم تا پل صولت الدوله و پیچیدم سمت جوادیه.از کنار چند تا وانت که رد شدیم گفت:پسرم اینجا میوه هاش خوبه؟گرون نمیدن؟گفتم: ننه اینجا نسبت به بقیه جاهای شهر یه کم میوه ارزونتره ولی سبدی میدن.کیلویی نیست.-باشه پسرم،اگر عیبی نداره،شما اگر وقت داری چند دقیقه نگهدار ننه دو تا سبد میوه واسه دخترش بگیره.پیاده شد و رفت کنار یکی از وانتی ها.میوه ها رو بالا پایین کرد و خریداران برانداز کرد. با لبای ورچیده و انگار که اجبارش کرده باشن یه سبد سیب و یه سبد نارنگی برداشت گذاشت رو ترازو.گفت: آقا این دو تا سبد چقدر میشه؟صاحب بار سبدها رو جدا کشید و گفت: حاج خانم حساب شُما شد چهارصد و هفتاد تومن.طاهره خانم یه مشت اسکناس ده تومنی از داخل کیفش درآورد و شمرد داد دست میوه فروش.مَشتی که جوون قد کوتاه ولی زبر و زرنگ و جَنَم داری بود پولها رو شمرد و گفت:ای صد تومن حاج خانم.پیرزن دست کرد به یکی از سبدها و بلندش کرد و گفت :بگو خدا برکت بده.همین کافیه.+نه حاج خانم،مگه از غار اصحاب کهف اومدی.انقلاب شده ها.سیبُ کیلویی چهل و پنج تومنه،طِلاست،طِلا.نارنگی هم اَ ای نارنگی دوایی ها نییا.شکر پاره ست.قَنده قند.کیلویی هفتاد و پنج تومن.خودت حساب کن.طاهره خانم که انگار خودش هم از بی حسابی خودش خنده ش گرفته بود و سعی داشت پنهونش کنه یه مشت اسکناس پنجاه تومنی دیگه از کیف موبایلش درآورد شمرد و داد به صاحب بار و گفت:بیا جَوون.این آخر آخرشه.جان ننه دیگه ندارم.+مادر من ای تازه شد سیصد و بیست تومن.بقیه ش کو؟ مردم منتظرن،نمازشد.خنده م گرفته بود.هی داشت از اینور و اونور لباسش اسکناس پنج تومنی و ده تومنی درمی‌آورد و میداد به مرد.شبیه شعبده بازهایی بود که از توی یقه و زیر کفش و لای دکمه لباسشون گشنیز و دل و خشت ظاهر می کردند و می‌دانند به تماشاگرا.طاهره خانم دست کرد داخل جورابش و سه چهار تا اسکناس دیگه درآورد و گفت:بیااااا این آخر آخر آخرشه.دیگه کرایه هم ندارم.جوانک باز پول ها رو گرفت و گفت:وای ننه من.ای شد تازه سیصد و هشتاد تومن.بس که باهات یکی به دو کردم دهنم کف کِرد.کَره ای شدم به مولا.می خوای سبدت سبک کنم؟-نه پسرم.یُمن نداره.صبر کن.اینو گفت و اومد سمت من و طوری که فقط من و خودش بشنویم گفت:آقای راننده بیست تومن نقد داری بهم بدی؟سوار شدم بهت میدم.داشبورد رو باز کردم.از لابه لای اسکناس های ده تومنی و پنجاه تومنی چهار تا پنج تومنی جدا کردم و بهش دادم.داد به مرد و گفت:خدا شاهده من مسافرم.به ابالفضل قسم این بیست تومن رو هم از آقای راننده گرفتم.رضا باش پسرممیوه فروش که حسابی کفری شده بود و کمی هم قسم و آیه پیرزن نرمش کرده بود نگاهی به من کرد و گفت:آقای راننده تون هم انگار فلجه؟خودم سبدا برات بیارم؟منتظر جواب من یا طاهره خانم نشد و مثل برق دو تا سبد رو روی دست بلند کرد و با غرولند گذاشت روی صندلی عقب کنار پیرزن.-اییَم دشت سر ظهر ما.هر چی هم درمیاریم باید بدیم ای خیریه و اُ خیریه!حرکت کردیم.هنوز ماشین رو آسفالت جاده نیفتاده بود که به زبان آمد و گفت:پسرم ما خودمون نهاوند باغ داریم.گردنم بشکنه.از باغ خودمون میوه نیاوردم.گفتم منِ گوشت و استخوون چطور می خوام جابه جاشون کنم.حالا اومدم اینجا منت مردم می کشم.بیا عزیزم این بیست تومن شما.هر چه فکر کردم نفهمیدم بیست تومن رو از کجاش درآورده.فکر کردن بهش خروجی جالبی هم نداشت و سعی کردم بهش فکر نکنم.از دخترش گفت،از دامادش.از هوای شیراز پرسید و به گمونم اون هم سعی داشت وادارم کنه کمتر به این سوال فکر کنم که:ای پولو اَ کجاش درآورد؟رسیدیم جوادیه.دخترش سرکوچه منتظر بود.قبل پیاده شدن دو تا اسکناس پنجاه تومنی از داخل کامیون پلاستیکی درآورد و گفت:حلالم کن ننه.اذیتت کردم.گفتم:مادر جان کرایه ت پنجاه تومنه.زیاد دادی.+ننه آخر پولم بود.هر چی زور زدم که کرایه بیشتری واست نگهدارم بی انصاف رضا نداد.سهم میوه ت هم ریختم تو جیب صندلیت.بردار.حلال کن ننه.آدمی امروز و فردایی هست.شاید من فردا هیچ جا نباشم.رفت.دامادش اومد سبدهای میوه رو برداشت و دست در دست طاهره خانم رفت.حتی نایستاد تشکر کنم.بی خداحافظی رفت.فقط نگاه کردم و رفت.آدمی امروز و فردایی هست.شاید فردا هیچ جا نباشیم.«دنده عقب با اتو ابزار»مهدی درویشی رحیملوپاییز۱۴۰۴-</description>
                <category>مهدی درویشی</category>
                <author>مهدی درویشی</author>
                <pubDate>Tue, 28 Oct 2025 19:32:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین تماس</title>
                <link>https://virgool.io/@Ishiq_official/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B3-vvcze8go2wzd</link>
                <description>-وحید جان، پسرم،منم مادرت،تفسیری زنگ می زنم لطفا جواب بدهگجت میکروفن را رها کردم و صدای پیرزن به سرعت برای پسرش فرستاده شد.بی درنگ شنیده شد.گویا آ طرف خط کسی از صحبت با غریبه ها گریزان بود اما مشتاق بود بداند چه کسی ۵ بار برای او درخواست تماس تصویری فرستاده است.پیرزن کمی روی نیمکت جابه جا شد و باز چشم دوخت به صفحه موبایل من.مانند کودکی که کنجکاوانه به دنبال یک بازی جدید در گوشی پدرش می گردد.-مادر جان پسرتون خودش داره زنگ میزنه.اماده اید باهاش صحبت کنید؟-آره دخترم خدا خیرت بدهتماس را قبول کردم و صفحه موبایل را به طرف پیرزن گرفتم.-سلام پسرم.-سلام مادر.خوبی مادرم.بابا خوبه؟-خوبم طفلکم.بابا هم خوبه.عروسم و نیما جان کجا هستن؟حالشون خوبه؟-رز هم خوبه.گرفتار بیمارستان.نیما خونه پیش خودمه.بابت کرونا مدرسه نمی ره.خودم و رز خونه بهش درس یاد میدیم. شما با کرونا چه می کنید؟پیرزن بغضی کرد و با چشمان اشک آلود گفت:ما هم خوبیم.از خونه نمیایم بیرون.هر چی می خوایم زنگ میزنیم سوپری واسمون میاره. دلم براتون تنگ شده بود.اومدم پارک.یه دختر خانم بهم گفت میشه از تو گوشی باهات حرف بزنم.-دستش درد نکنه.از طرف من تشکر بکن.زنگ میزنم یکی از دوستام واستون گوشی خوب بگیره بیاره.که از تو خونه بهم زنگ بزنی.بیرون خطرناکه.نیا بیرون.-باشه پسرم.دستت درد نکنه.الان اونجا شبه؟-آره مامان .ساعت دو صبحه.خواب بد دیدم.بیدار شدم دیدم پیام دادی._برو بخواب طفلکم.مزاحمت نمیشم.به عروسک و نیما سلام برسون.از طرف من ماچشون کن.-باشه مامان.فردا پس فردا گوشی رو ردیف می کنم.میگم دوستم‌همه چیزش رو یادت بده.به بابا سلام برسون.فعلا مرزها بسته ست.نمیذارن بیایم ایران.احتیاط کنید لطفا.پیرزن گوشه چشمش را با چادرش پاک کرد و خداحافظی کرد.قطع کردم.دوست داشتم بغلش کنم و بهش دلداری بدم.اما نمی شد.این کرونا لعنتی نمی گذاشت-چرا بهش نگفتید پدرش فوت کرده.صدای گریه پیرزن شدید تر شد و میان گریه گفت:شنیدی که گفت نمی تونم بیام ایران.بالاخره می فهمه.چرا نصف شبی بندازمش تو این مصیبت؟بذار بچه م بخوابه.میدونم خیلی خسته میشه.گناه داره.آهسته از روی نیمکت بلند شد و میان گریه سری برای تشکر و خداحافظی تکان داد و هق هق کنان و بی رمق از من دور شد.منی که آن لحظه نمی دانستم آخرین وسیله برای ملاقات مجازی مادری بیمار و پسر در غربت مانده اش هستم .کاش اپی طراحی میشد که به ما هشدار دهد این آخرین چت،تماس،دیدار،بوسه و خداحافظی ماست#روایتگرباش</description>
                <category>مهدی درویشی</category>
                <author>مهدی درویشی</author>
                <pubDate>Wed, 23 Dec 2020 00:27:47 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>