<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های kimia</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ItsKimia</link>
        <description>وارنینگ!! در عمق تاریک قلبم یک بستنی درحال آب شدن است!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:34:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/990394/avatar/dgOzDk.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>kimia</title>
            <link>https://virgool.io/@ItsKimia</link>
        </image>

                    <item>
                <title>متاسفم که متاسفم</title>
                <link>https://virgool.io/@ItsKimia/%D9%85%D8%AA%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%AA%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%85-a9se8uspkqh1</link>
                <description>متاسفم که اوقاتتونو تلخ میکنممتاسفم درآمد خوبی نداریمتاسفم که آب کمه و برق نیستمتاسفم سگ‌دو‌هامون غالبا بی‌نتیجه‌ستمتاسفم کافه‌ها گروننمتاسفم اگه آهنگا دیگه نمی‌چسبنمتاسفم که مادر پدرا نمی‌فهمنمتاسفم درس خوندن عذاب‌آورهمتاسفم تومن به تُف نمی‌ارزهمتاسفم جنگ بیخ گوشمونهمتاسفم که متاسفم.متاسفم اگه شما هم صاحب‌خونه دارینمتاسفم اگه از جنگ ترسیدیمتاسفم که شوهرم سربازهمتاسفم اگه گریه‌هام بند نیومدهمتاسفم که متاسفم.متاسفم مرغ همسایه غازهمتاسفم اگه کار نداریمتاسفم اگه کار داری، پول نداریحتی یه ماشین تخمی ایرانی اگه نداری من متاسفممتاسفم اگه این پاییزم تنهاییمتاسفم کارفرمات رو مختهحقوق دو ماهتو نداده، من متاسفممن متاسفم اگه روزا کوتاه شدهدنیا به چس بندهمتاسفم اگه مرد همسایه هیزهمتاسفم که پسرش ترشیدهاگه آسفالت کوچه شکسته من متاسفممتاسفم یارانه‌تو قطع کردنمتاسفم مدرکت به درد لای جرز دیوار میخورهوسط پیشونیت جوش زده من متاسفممتاسفم زندگی آشغالهمتاسفم که شینگن نداریمتاسفم اگه شبا دلت میگیرهمتاسفم که متاسفم.متاسفم که متاسفی.و درنهایت؛ متاسفم که عکس بی‌ربطهمتاسفانه هممون متاسفیم.</description>
                <category>kimia</category>
                <author>kimia</author>
                <pubDate>Wed, 01 Oct 2025 21:45:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگی، گوشواره‌ای سُربی است!</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-%DA%AF%D9%88%D8%B4%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%8F%D8%B1%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-srexpir2tuxu</link>
                <description>در بازار، دختری آشنا را دیدم.چند ده تایی از ثمنِ گوشتش را به استخوان رسانده بود؛ غصه‌اش را خوردم.حتما از دلبرک سبیل کلفتش دور مانده یاشاید از خوردن و آشامیدن توبه کرده‌ست؛هرچه بود سببش، نپرسیدم و گذشتم.روی پشت بام، مچِ زنِ همسایه را گرفتم؛سیگارِ پدرمُرده‌ای لا به لای انگشتانش هوله می‌رفت.مثل فیلم‌های فرنگی اشک‌هایش با ظرافت می‌ریخت.من را دید، صورتش را دزدید، غصه‌اش را خوردم.حتما مرد همسایه دوستت دارمش را خورده یاشاید در سرِ زن، زندگی زوری و پولی بوده‌ست؛هرچه بود سببش، نپرسیدم و برگشتم.از پنجره بازِ شب، آواز زنی را شنیدم.در گرماگرم بمباران‌ها، نغمه‌اش بهشتی نیست.صدایش ناکوک، نخراشیده‌ست و سوگوار،خواب‌آلود بودم اما؛ غصه‌اش را خوردم.حتما معشوقی، سرِ مرز دارد یاشاید حلقومش تاب جنگ را نیاورده‌ست.هرچه بود سببش، نپرسیدم و چشم بستم.درخواب، آیینه‌ای را دیدم، خودم را دیدم.دخترِ بازار و زنِ همسایه و آوازه‌خوان من بودم؛با گوشواره‌ای سُربی و سنگین در گوشم.پشتِ آیینه تفنگ، پوتین‌های بی‌طرف و سربازی که دلتنگ است؛دلتنگ بوسیدنم، دلتنگِ دلتنگی‌هایم.سبب غصه زنان شهر را نمیدانم، نپرسیدم، گذشتم...اما نازنینم! در اولین نامه که به دستت برسد خواهم نوشت:[برای یک زن، دلتنگی گوشواره‌ای سُربی است در گوشش.]زن گریان؛ اثر پابلو پیکاسو</description>
                <category>kimia</category>
                <author>kimia</author>
                <pubDate>Sat, 02 Aug 2025 17:06:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مارمولک‌ها نمی‌میرند.</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%88%D9%84%DA%A9-%D9%87%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%86%D8%AF-ektkzd8tomtc</link>
                <description>آه! ای مارمولک‌های چشم ورقلمبیده محله کودکی...مارمولک‌ها!همه چیز این نوشته از تابستون و مارمولک‌ها شروع شد...با اون چشم‌های سبزِ ورقلمبیده‌شون روی دیوارهای خشن حیاط.دیوارهایی که با خورده سنگ‌های تیز و ملات، سر هم شده و دور تا دور خونه مامان مِهری رو پوشونده بودن.پیچک‌های سبزی که همیشه هم سبز نبودن.کفِ حیاط با موزاییک‌های لک دار فرش شده بود و زیر ایوون یه جای دنج بود برای خوردن شام توی شبای دلخوش‌ترمون.بغل دیوار یه گلدون بیگ سایز پر از گل‌های کاغذی صورتی که هیچوقت خالی نمیموند؛تابستون، بهار، زمستون و پاییز گل‌های سرخابی شکننده‌اش رو توی چشمت میکردکه « ببین چقدر من خوشگلم» «یادبگیر!» « از خوشگلی خسته نمیشم» «آهای بچه آدمیزاد که دماغت آویزونه، یاد بگیر!» چند تا کوزه کوچیک که به تناسب فصل توش فلفل یا ریحون و... سبز میشد.و صدای نازک مامان مهری با لهجه بانمکش:«کیمیا خانم از دسشویی اومدی بیرون درو ببند مامان، مارمولکا نرن اون تو گیر بیوفتن!»و دوباره مارمولک‌ها!دستشویی گوشه حیاط نزدیک درِ کوچه بود.همیشه یه بویی از نم و کاهگل توش میومد؛ که برخلاف بقیه، منو سر ذوق میوورد.از نورگیر توالتش صدای قیل و قال همسایه‌ها به گوشت میخورد و تو امیدوار بودی که صدای تو به کوچه نمیرسه.همه اهالی اون کوچه، جوونیشونو همونجا گذاشته بودن.یعنی 20 و اندی سالگیِ همو دیده بودن،میدونستن هرکی چند بار حامله شده،بچه‌هاش به کجا رسیدن،شوهرش چه بلایی سرش اومده...و حالا هرکدوم پیر و زودرنج بودن.عصر به عصر وقتی توی راه مسجد به هم میرسیدنهنوز غرق داستان‌های روزمره از دهن هم میشدنتا داد موذن به دادشون می‌رسید:«حی علی الفلاح، حی علی الفلاح»با کمی مکث ادامه می‌داد:«حی علی خیرالعمل»و پیرزنای کوچه، حیرون راهشونو میکشیدن به سمت صدا...اذان قسمت مبهمی از بچگیام بود، هم می‌ترسیدم ازش و هم محوش میشدممامان مهری چندباری منو هم با خودش مسجد برده بود.صدای موذن از نزدیک، دیگه اون حالو نداشت.یه جورایی اسپویل میشد برام.ولی همه چی توی محله‌های بچگی خوش بود.یه داستانی میگف مامان مهری از همسایه دیوار به دیوار، که چند باری بابامو شیر داده بود.بابام به دخترش میگفت «شاباجی»! همون «همشیره»..نمیدونم معنی «همشیره» رو می‌دونین یا نه، ولی بنظرم کلمه قشنگیه!مثل «مارمولک»...منو یاد خوشگلی محله بچگی‌هام می‌ندازه.یاد نویسنده‌های عتیقه و کتاب‌های قدیمیشون.اونا که لا به لای ورقه‌ها، آدماش با هم کیفور بودن،که هر جنبده‌ای یه جایی داشت،یه داستانی داشت توی دنیاش؛حتی مارمولک‌ها!آه!ای مارمولک‌های چشم ورقلمبیده کودکی‌هاممراقب روزهای نارنجی تابستونم باشید.و مراقب مامان مهریمراقب گلدون گل کاغذی هم باشید...مراقب خودتون هم.به خدا میسپارمتون.</description>
                <category>kimia</category>
                <author>kimia</author>
                <pubDate>Wed, 14 Aug 2024 14:37:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاپیونِ توریِ سفید</title>
                <link>https://virgool.io/@ItsKimia/%D9%BE%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D9%88%D9%86%D9%90-%D8%AA%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-mcdgy1gpkoqk</link>
                <description>از فکر پاپیونِ توریِ سفید روی سرم، خوابم نمیبَرد.از فکر خانهٔ نو و علی که لم داده روی مبل استخوانی و کرم، خوابم نمیبَرد.از تصور علی پشت ماهیتابه بزرگ جهیزیه، خوابم نمیبَرد.از ذوق کِل کشیدن مامانبزرگ در عقد کوچک محضری، خوابم نمیبَرد.از هیجان آموزش این دختر جدید در اداره، خوابم نمیبَرد.از فخر فوق لیسانسی که نزدیک است به گرفته شدن، خوابم نمیبَرد.از اضطراب نمرهٔ دفاع علی، خوابم نمیبَرد.از استمراری که در تمرین به خرج دادم خرسندم و خوابم نمیبَرد.از دیوانگی مامان و بابا و این حس عاشقی‌شان، خوابم نمیبَرد.از دودلی بین حوله گران یا گران‌تر، خوابم نمیبَرد.از خیالبافیِ گشتن بین درخت‌های سبزتر فرنگ، خوابم نمیبَرد.از پُز عالیِ مامان وقتی بگوید: «فلان چیز را کیمیا از تایلند سوغات آورده!» خوابم نمیبَرد.از شمردن پس انداز برای خرید همان که قولش را به خودمان دادیم، خوابم نمیبَرد.از داغیِ جای بوسهٔ‌ دیشب بر گونه‌های جوانم، خوابم نمیبَرد.بعد از ۱۱ سال، عادت نکردن به دوستت دارم‌ها مجنونم کرده و خوابم نمیبَرد.با تو روزمرگی هم شعر میشه حتی..پی‌نوشت: این فقط یک آزادنویسی پنج دقیقه‌ای بود. نمیدونم چی شد که انقد به دلم نشست…</description>
                <category>kimia</category>
                <author>kimia</author>
                <pubDate>Mon, 29 Apr 2024 00:11:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنی در تلویزیون اعلام کرد: ...</title>
                <link>https://virgool.io/@ItsKimia/%D8%B2%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-ggsph7wbcdpo</link>
                <description>یک بغل آرزوهای آبی برای 25 سالگی...سهم ما جنگ نبود.سهم ما آتش و خمپاره به جای دهل و ضرب نبود.سهم ما موی به تن سیخ شدهترس از وضعیت سرخ صدای آژیریا که پیگیری اخبار،با یک مجری الدنگ نبود.سهم ما اینهمه آشوب نبود.سهم ما چوب نجس از دو طرف،سهم ما دولت و هم ملت بی‌رحم نبود.موج پرواز شکوهمند یک اف- ۳۵همه گفتند که این سنگ نبود، پای ما لنگ نبود.چلچراغ خانه را پیشکش مسجد کردیمسهم ما پوکۀ کبریت نبود، شمع نبود!سهم ما این که نبودآن که نبود،سهم ما هر چه که بود،یک دل تا به ابد تنگ نبود.زنی در تلویزیون اعلام کرد:ناگهان پیش آمد،قصد ما جنگ نبود!قصه را کم بکنم چون سرتان درد آمد،سهم ما جشن تولد وسط کشمکشِدو ابرقدرت خل وضع نبود..!پی‌نوشت: از درون سرشارم از احساسات غنی، بی‌عیب و دوست داشتنی؛ از بیرون اما، وضعیت خوب نیست...با اینهمه، تولدت بین اقتصاد به فاک رفته و اعتمادهای خراب شده مبارک باشه کیمیا! دوست دارم دختر :* حتی اگه هیچوقت به روت نیارم. </description>
                <category>kimia</category>
                <author>kimia</author>
                <pubDate>Mon, 15 Apr 2024 13:01:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عیسی بدون تو</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%B9%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AA%D9%88-ukdjprboivk1</link>
                <description>شبای اینجوری می‌شستیم با یه کتاب سنگین روی پاهای کوچیکمون روبروی هم. یواشکی اشک می‌ریختیم. از گناه‌عای مسخرمون توبه می‌کردیم. می‌دونستیم که بازم تکرارشون می‌کنیم ولی گرم بود دلمون به تویی که مادرانه بدی‌عامونو فراموش می‌کردی و روزای آبی‌تری رو توی دامنمون می‌ذاشتی. اون‌موقع‌عا هنوز سر جات نشسته بودی. ازت سال خوب می‌خواستیم، نه نمی‌گفتی. اون‌وقتا هنوز گرم و مهربون بودی. هنوز لبخندت روی درختا شکوفه میشد و دستات آفتابو صدا می‌کرد.چی شد که اون چشمای خیس، تاریک و تار شدن؟ چرا ساکت شدن لبایی که با بغض برات می‌خوندن: «یا رفیق من لا رفیق له»...؟ چجوری راضی شدی تنها بشن قلبایی که ساده عاشقت شدن؟ چی به سرت اومد؟ نور آسمون و زمین بودی، چجور تاریکی مهمون کبریات شد؟بیا بشینیم باهم نگا کنیم. به منه اون روزا که امید داشت به تو و خوب خدایی که تو بودی قبلنا…دلتنگتم مثه عیسی؛ ساعت سه شده، مصلوبم و داد می‌زنم: «ایلی، ایلی، لما سبقتنی؟» پدر، چرا تنهام گذاشتی؟..</description>
                <category>kimia</category>
                <author>kimia</author>
                <pubDate>Sat, 30 Mar 2024 01:49:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ژن‌های پیچیده</title>
                <link>https://virgool.io/Phenomenons/%DA%98%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%DA%86%DB%8C%D8%AF%D9%87-snwm3rqamajd</link>
                <description>«مادرِ عاصییک پدر از جنس نازی‌های خوش سیما، نامبارک می شود پیوند»پیرزن در گوش طفلکبا لبانِ پُر ورَم آواز سر داد.آن سرودِ سرد مانْد در پیچ و خم گوشش؛روان رنجوری که پرواز مداوم را با هوس‌های به گِل آلوده میخواهد،یارش اما معتقد، خوش‌نام؛حاصلش طفلی روان رنجور خواهد بودکه مُهرِ سُربی غربت،بر سرِ پیشانی اش خوردهو هر پروانه را صدبارفراری داده، خواهد داداز میان زمهریر خالی روحش.میوه‌ای نارس چهره‌اش سرد است و بی حالتکسی خط نگاهش را نمیخواند.به تایید دو صاحب خانه ناچارا طمع دارد؛میداند دلش، روحشولی عقلش نمیخواهد بپیچد در غلافِ اعتمادِ زخمیِ خانه.زیر سقفِ خوبِ همسایهزخمهٔ تار است؛این طرف در زیر سقف مازنگ وهم آلود یک مار وشُبهه آن مار است؛ می‌خزد آرامدر درون حفره‌های خالی بیچارهٔ جانت.من خدا نیستمزشتی جهان من را به وجد آوردهروحم را نوازش میکند حتی.پس همان تصویر بی‌رحم خیانت رابر بومِ بی‌شرمی بیفشانید.بگویید از فرار،با کودکی در دست؛بی مقصدو کودک، لحم قربانی.زنی ناچار گره خوردهلا به لای آن همه ژن‌های پیچیده.راه روشن نیست،وقت و بی‌وقتمنزجر از هرکه قربانیست و هرکس نیست.بیست و اندی سال قبل،نطفه‌ای که اتفاقیست.عاقلانه است!همیشه هیچ چیز باب میلم نیست،اشک‌هایم دست من نیست.فریادهایم یاصدای خش‌دار از خشممحتی خنده به راننده غمگین در راهمخواستهٔ من نیست.مانند توام یا تو؟کاش شبیه هیچکدامتان باشمکاش از اول کسی دیگرمرا خالی کنداز خودکسی دیگر بزاید.دوست دارم هردویتان رااما کاشخانواده معنی روشن‌تری میداشت؛یا کسی با دست‌های بی‌گناهشبر قصهٔ بی انتهای تلخی ما همنقطه‌ای میکاشت.اما کاش…</description>
                <category>kimia</category>
                <author>kimia</author>
                <pubDate>Mon, 04 Mar 2024 21:59:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این عین عدالت است؛ دیگر چه می‌خواهید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ItsKimia/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B9%DB%8C%D9%86-%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C%D8%AF-cdyewibvmw5d</link>
                <description>از طرف تموم اردک‌عای وحشی براتون سلام گرمی آوردم!توی یک ماهی گه گذشت با قطار یه سفر ارزون اما بهشتی رفتیم.و این از چسبناک‌ترین صبحانه‌های جهان بود!عفو کنید مرا اگر دلتان خواست &gt;.عفو کنید مرا اگر دلتان خواست &gt;.</description>
                <category>kimia</category>
                <author>kimia</author>
                <pubDate>Thu, 28 Dec 2023 00:33:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آموزه‌های کلیسای کاتولیک خیابان توربیگو</title>
                <link>https://virgool.io/@ItsKimia/%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%AA%D9%88%D9%84%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D9%88%D9%86-%D8%AA%D9%88%D8%B1%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D9%88-bofuk9ztnpc5</link>
                <description>همه چی برای یه روانی ساده تره. وسط استخر بی‌حرکت روی پاهای لختش ایستاده.انگشتای زمخت و بی‌ریختشو آروم زیر آب تکون تکون میده، روی ریتم آخرین سمفونی تالار شهر. انعکاس نور روی حلقه‌های فراریِ آب، چیزی رو یادش میاره؛ یه چیز مبهم، یه چیز دور. تصویر صورتش روی سنگ‌ اوپن وقتی صدای مامان توی سقف میپیچید. پهن شدن نرمیه لپش روی میز چوبی کتابخونه، وقتی بوی کهنگی لباس آدما به مشامش می‌رسید یا داغیه فرمون وسط تابستون، حس چسبناک چرمِ صندلی وقتی کچاپ پیتزای دو شب مونده از بین انگشتای زمخت و بی‌ریختش میچکید... جدی جدی زشته انگشتاش یا چشماش زشت میدید؟ دلش واسه مامان تنگ شده یا بوی پیتزای توی فر؟صدای چرخیدن برگا روی کاشی‌عای تیکه پاره وسط روزِ روشن ترسناکه واسه این ذهن خالی و اون محله ساکت. برگایی که از پاییز خشک شدن و از تنهایی زرد، مثه خودش. آب، چند ساعتیه که گرمای آفتابو گرفته و پس میده به شکم خالی و پاهای سستش؛ ولی باد خنکِ آذر، نوک سینه‌عاشو قلقلک میده. صدای جیغ... با همون صورت بی‌حالتش سرشو بالا میاره. پیچکای خشکیده روی دیوار بلند روبرو: اینجا مال تو نیست، مال هیچکس نیست. تا 50 تا بلوک از هر طرف خالیه... تو اینجا موندی چیکار؟ آخه اگه اونم بره، پنجره‌عای شکسته تنها میشن. اون اتاقِ بدون سقف با کاغذدیواری‌عای گلدارش و قاشق چنگالای زنگ زده که هنوز روی میز موریانه خوردشه، صدای گریه‌ای که هرشب از بین درختای سگ جون اینجا بلند میشه و این استخر جلبک زده، تنها میشن اگه اون بره... دوست نداره تنها شدنو، دوست نداره بره.چکیدن قطره غلیظی از دماغش، گیج میره سرش، زانوعاش از نگه داشتنش پشیمون میشن و بین لجنای این استخر بی صاحب ولو میشه. حالا با چشمای باز، کاملا باز، زیر آب به خودش زل زده. تصویر اتوکشیده‌ای که اتیکت سال‌عای قبلی روش خورده. عاشق بوده، کارمند یه شرکت هواپیمایی که با قسمتی از حقوق هر ماهش اجاره یه خونه کوچیک وسط شهرو میداده. کافه باگت هر روز عصر با مشعوقه لاغر اندامش و اون کلیسای کاتولیک که به اصرار اون دختر زیبا هرروز بهش سر میزده، اما اون هیچوقت کاتولیک نبوده...... حالا همه چی آرومه، میدونه دیگه هوایی توی شش‌عا نمونده، تقلا نمیکنه، آرومه، ترسی نداره. توی صلح، صلح مطلق و بازم میدونه که این آخرین تصویره، عضلاتش شل شده و تسلیم بلعیدن اولین جرعهٔ آبه... بلافاصله فشار از روی سینه‌اش محو میشه، خیلی آسون انگار که داره هوارو نفس می‌کشه. دیوار متحرکی از رنگا حالا جای تصویر خودش رو گرفته. صدف‌عای دریایی، اسب‌عای کوچیکِ آبی و ماهی‌عای سالمون با فلس‌عای خاکستری و اون پوزه بدشکلشون جلوش میرقصن. ساکته همه چی و زیبا. بدون وحشت، بدون درد، بدون پشیمونی از گذشته و بدون نگرانی از آینده‌ای که نبوده. در حال چشیدن لذت بخش‌ترین 15 ثانیه عمرشه. «قبل از مرگ احساسی از سرخوشی مردم مومن رو به آغوش میکشه» آموزه‌عایی از همون کلیسای کاتولیک خیابون توربیگو. این خودش نیست که توی عمق آب فرو میره، انگار همه چی از دید کس دیگه‌ای در حال تماشا شدنه، درحال تجربه شدنه. صدای مبهمی از گسپل‌خونی سیاه‌پوستای کاتولیک و تصویر بینظیری از کالیدوسکوپ دوران کودکیش و صورت بیحالتش که آروم و در سکوت به فراموشی میرسه.پی‌نوشت: در تلاشم برای آپلود نسخه صوتی، ولی نشانه سجاوندی عزیز همراهی لازمو نمیکنه -_-</description>
                <category>kimia</category>
                <author>kimia</author>
                <pubDate>Wed, 29 Nov 2023 17:10:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این فقط یک آزادنویسی است.</title>
                <link>https://virgool.io/Atighefroshikhaterat/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%81%D9%82%D8%B7-%DB%8C%DA%A9-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-hs4gmxuvehol</link>
                <description>و 15 دقیقۀ امروزم از الان....... شروع شد!اگه دیشب و هالووین بازی وسط خاقانی رو درنظر نگیریم، احتمالا هم اکنون من و علی توی بالغ‌ترین زمان خودمون به سر می‌بریم :)) چون بیخیال عادتایی شدیم که فکر می‌کردیم به روزامون گره خوردن و جدایی ازشون ممکن نیست! بدون مقدمه و از غیرمتعارف‌ترینش شروع میکنم.تا 10 آبان دقیقا 60 روزه!امروز دقیقا 60 روزه که یه اعتیاد چندین ساله رو کنار گذاشتیم. اسم نمی‌برم بخاطر بدآموزی و این داستانا...عادت به محرک قطعا کنار گذاشتنش آسون‌تر از اعتیاد به مخدره، ولی خب گول زدن خودت برای کنار نگذاشتنش هم آسون تره! با خودت میگی: محرک که اعتیاد نداره، هروقت بخوام میذارمش کنار، قیافم که عوض نمیشه، کسیم که نمیفهمه، بوی خوبی داره، همه جوونای دنیاعم میکشن و چیزیشونم نمیشه، مصرفش توی اینهمه کشور دنیا آزاده، آدما از سوپرمارکت میخرنش! اگه بد بود که کانادا و یه عالمه ایالتای آمریکا به خوردِ جووناشون نمیدادنش! توی پرانتز بگم که اکثر خواننده‌عای صفحه من نوجوونن و سر به زیر به نظر میان؛ ولی اگه یه درصد توعم جزو اونایی هستی که این سبز پُر جاذبه رو توی روزات جا دادی و خودتو اینجوری توجیه میکنی، باید بت بگم اونی که دست توعه، دوز مصرف پزشکیه و اگه بخوای مثلا توی کانادا چنین چیزی گیر بیاری سوپرمارکت شرمندت میشه و باید بری دیلِر غیرقانونیشو پیدا کنی!نه اینکه فکر کنین الان که ازش دور شدیم میخوام بگم اَخ و تُف! عجب چیز کثافتیه، نه! ولی الان و برای من بسته شدن به هرچی که حالمو به خودش متصل کنه چندان موضوع خوشایندی نیست. الان، الان، الان و تا آخر این آزاد نویسی هزاران «الان» دیگه مینویسم. پس بش عادت کنین. الانِ من ارزشمندترین الانیه که تاحالا تجربه کردم... ادامه داره... الان چیزی که اصلا بش احتیاج ندارم دست انداختن به عوامل خارجی برای نگه داشتن روحیه و حال خوب روزامه. حتی الان دوست داشتنه آدما راحت تره، دوست نداشتنشون هم!از احساساتم بگم؟ 10 روزِ اول سطح ترشح سروتونین توی مغزم چنان روند کاهشی‌ای رو تجربه کرد که هر لحظه فکر می‌کردم مگه زندگی تاحالا بی‌ارزش‌تر از اینم بوده؟ یعنی رسما با یه تریلی از روی خودارزشمندیم رد شده بودم، روزا بدون هیچ دلیل خاصی کلافه بودم و بی‌حوصله و به علی می‌گفتم آخه یه آدم چقدر میتونه بی‌انگیزه باشه؟ پس امروز کِی تموم میشه؟ ولی از اون طرف شب‌عای بینظیری رو باهم تجربه می‌کردیم؛ «خواب دیدن» یه موهبتی بود که فراموشش کرده بودیم و حالا دوباره برگشته بود به صحنه و هرشب مغزمون با یه سناریوی متفاوت و دنباله‌دار درگیرمون میکرد تا صبح! خلاصه که یه حسی بود مثه نوجوونی. بلاتکلیفی و غمِ آغشته به انزجار از همه چی... ولی رفته رفته کمرنگ شدن حسای بد، پوچی‌ درونمون سبز شد و جوونه داد. دوباره خوشالی به روزامون برگشت ولی این‌بار هورمونا سر جای خودشون بودن بدون دست‌کاری، بدون محرک و این من و علی بودیم که مثه سگ به خودمون افتخار می‌کردیم...-وای وای خجالت نمیکشی کیمیا!! واقعا ازت ناامید شدم!-هرکی قراره از شجاعتی که به خرج دادم واسه بیان کردن این تجربه ازم ناامید بشه؛ احتمالا هیچوقت معنی امید رو نفهمیده. پس فیل فیری که تاکسیک باشین، عانفالوم کنین یا هرچی! من تجربم رو به اشتراک می‌ذارم چون معتقدم چیزی که من امروز باش دست و پنجه نرم می‌کنم قراره بچرخه و بچرخه و بخوره توی سر یکیتون که شاید خوندنه این نوشته از تهه دل بهش انگیزه بده :)خب پس بی‌معطلی میرم سراغ دومین اعتیاد که از اولی کیلومترها خطرناک‌تره: نوشابه!بذارید ذکر کنم که کیمیا هستم، 24 ساله، بیشتر از 5 ساله که مصرف روزانه داشتم و امروز در نوزدهمین روز پاکی از این مخدر وحشی به سر می‌برم. اذیتم؟ غذا تو گلوم گیر میکنه؟ سوخاری خوردن با دوغ حس نکبت‌باری داره؟ در عین بُهت‌زدگی، تعجب و افتخار باید عرض کنم، خیر! اون داستان « نوشابه بخور میشوره میبره» رو شنیدید حتما. ولی باور کنید که نه میشسته و نه میبرده، گولمون زدن! اتفاقا یه توده گازی میشده توی دل و رودمون و حجم خورده‌عا و نخورده‌عارو دوبرابر میکرده. به قول تُرکا، الله وکیلی بیاین و یه بار امتحان کنین! چربی ای که بعد از خوردن دوتا فیله سوخاری و یه کوه سیب‌زمینی توی دهنتون میمونه، با اصالت طعم لبنیاتی مثه دوغ، جداً و تحقیقاً برطرف میشه :))) اوقتون گرفت؟ معذرت می‌خوام :))خب دیگه حالتون رو بیشتر از زائقه کثافتی که پیدا کردیم بهم نمیزنم و میرم سراغ اعتیاد بعدی که تصمیم ترکش رو همزمان با نوشابه گرفتیم؛ پنیر پیتزا! تاحالا فکر کردین که اگه نخواین پنیرپیتزا بخورین، کدوم رستورانای مورد علاقتون رو باید بذارید کنار؟ من و علی وقتی داشتیم این تصمیمو می‌گرفتیم با چشمان اشک‌بار از تُست‌عای استیکِ راویس، پنیر سوخاری‌عای چیزفَکتوری، اسنک‌عای سبزیجات نِمو، پاستای چهارپنیر کافه آرامش، چیزپوتِتوعای کوپیچ و البته تمام پیتزاعای سطح شهر خدافظی کردیم! سخت بود....آه! سخت بود و جان‌کاه! ولی الان چه حسی داریم؟ انگار هیچوقت هیچ علاقه‌ای به پنیرپیتزا نداشتیم، آقا دروغ چرا، تا قبر آ آ آ آ! هنوزم بوی آمیخته شده پنیر و آویشن دیوونمون میکنه ولی دیگه هوس نمی‌کنیم این متریال کش‌دارو قورت بدیم. پس تا آخر پاییز کاری باهاش نداریم.و اما اعتیاد آخر، جزو هفت گناه بزرگیه که آدمیان مرتکب میشن و اندک افرادی هستن که دچارش نباشن؛ تنبلی!بیشتر از دو ماهه که تقریبا هرروز پنج هزار قدم پیاده روی می‌کنیم با علی ^^ چهل دیقه نهایتا وقت می‌گیره . اپلیکیشن Fitness آیفون بهمون مدال میده! مدالِ زدن رکورد کالری‌سوزی، مدال پرفِکت ویک و...حلقه‌ها کم و بیش در حال پرُر شدن‌اند!روزایی که احساس سوشال بودن می‌کنیم و می‌خوایم قیافه چندتا آدم ببینیم مسیرمون بیشه خاقانی تا میدون جلفاعه و روزایی که سیاهیم یا آدما حالمونو بهم زدن به پارکای خلوت گوشه‌های شهر مثه ولیعصر و آبشار پناه می‌بریم.و بالاخره، هفته پیش وارد خفن‌ترین باشگاه استان شدم، قد خون هفت جد پشته سرم کارت کشیدم و بعد از یک سال دوباره به دمبل و کش و اِستپ روی آوردم!وقت آزادنویسیم چند دقیقه‌ای هست که تمومه. ولی بدون بهت افتخار می‌کنم کیمیا و باز تکرار می‌کنم:«الان» با ارزش‌ترین الانیه که توی عمرت داشتی.اینو هفتۀ پیش واسه علی خریدم. به نظرم همیشه گل بدون ربان و کاغذ و... قشنگ تره!به عنوان حسن ختام براتون از این «الان»عای ارزشمند آرزو می‌کنم.خدافس.</description>
                <category>kimia</category>
                <author>kimia</author>
                <pubDate>Wed, 01 Nov 2023 17:04:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوشیزه! کرایه شما تا همینجا بود.</title>
                <link>https://virgool.io/Shabnameh/%D8%AF%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%B2%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%AA%D8%A7-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%A8%D9%88%D8%AF-cfuhxhtjqxiy</link>
                <description>«دوشیزه! کرایه شما تا همینجا بود» درشکه‌چی حالا تمام تنش را به سمت او برگردانده، منتظر پیاده شدنش بود.احساس بیماری می‌کرد؛ ساک دستی کوچکش را با رخوت از کف درشکه بلند کرد و به سختی از دو پله کوچک پایین آمد. سرجایش ماند تا درشکه و درشکه‌چی در غبار اسب‌ها و گرگ و میش هوا او را بدرود گفتند. نه تابلویی در جاده و نه خانه‌ای در دوردست‌ها به چشم می‌خورد. دور تا دورش با تپه‌های نسبتا بلندی احاطه شده که شبیه هیچ‌کجا نبود. باید جاده را ادامه میداد یا دور میزد؟ تپه‌های خاکی را با حس چسبناک بیمارگونه‌ای بالا رفت. از پس تپه‌‌ها صدای وزش باد، خبر از سبزه زاری پنهان در تاریکی میداد. آنقدر آرام بود، آنقدر غمگین و آرام بود که کفش‌های ظریفش بدون زحمت او را به سمت تاریکی مطلق سبزه‌زار می‌کشاند. این آرامش در چشم‌های محزون دختر.. (اشک بی‌معنایی از گوشۀ چشمِ راوی، بر کاغذِ خشکِ روی میز می‌چکد) این آرامش در چشم‌های محزون دختر از اندوه یک عشقِ نیمه‌کاره بود یا حاصل بیماریِ بی‌وقتی که ساعت‌ها نشستن در درشکۀ عتیقه و سفر تا آخرین سکه برایش به ارمغان آورده بود؟درحالی‌که با یک دست کلاهِ حصیری لبه‌دارش را از نسیم بازیگوش سبزه‌زار در امان میداشت، ادامه پیراهنش با هر قدم بر سبزه‌های مرتفع جا می‌ماند. تکه سنگ بزرگی زیر نور آسمان پذیرای شب، او را به خواب عمیقی در بین علف‌های بلند و نمدار دعوت می‌کرد. جای دیگری برای رفتن نداشت. لحظه‌ای پیش از اینکه خواب به وجودش رخنه کند، با خودش فکر کرد: «تا الان حتما متوجه رفتن من شده‌اند.. آه! آن عمارت و آن عروسی باشکوه نصفه‌نیمه‌ام، احتمالا شیرین‌ترین خاطرات تمام عمر من خواهند بود... نه سکه‌ای برایم مانده و نه کسی را می‌شناسم؛ سرنوشتم چه خواهد شد؟....»بسته شدن پلک‌هایش مهربانانه‌ترین نعمتی بود که در این روز شوم نصیبش می‌شد؛ پس زیر آسمان بی‌سقف، به امید درخشش بی‌منت ستاره‌ها خود را به دستان خواب سپرد.این جملات از زبان شارلوت بود یا جین، نفهمیدم؛ حتی وقتی بعد از 16 سال کتاب گلدار کوچک را روی سینه گذاشته و به خواب می‌روم....+ بازنویسی بخش موردعلاقه‌ام از کتاب جِین ایر، اثر شارلوت برونته</description>
                <category>kimia</category>
                <author>kimia</author>
                <pubDate>Wed, 18 Oct 2023 17:15:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آهای واکی‌تاکی به دستان! من متاسفم نیستم.</title>
                <link>https://virgool.io/@ItsKimia/%D8%A2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%A7%DA%A9%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%AA%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-n5uc7jbob7cu</link>
                <description>بعد از گذشتن از گِیت پارکینگ، حالا ورودی نمایشگاه رو از شیشه جلوی ماشین میشه دید. سیل جمعیتی که به چشم میخوره اصلا شبیه طرفداران گردشگری و طبیعت‌گردی نیست! من و علی نگاهی به همدیگه میندازیم و بی‌اختیار می‌زنیم زیر خنده، انگار میدونیم هیچ‌جوره قرار نیست از اون درِ ورودی رد بشیم. با این حال، هیجان دیدن سایبون‌عای رنگی پنگی کمپینگ و تشک‌عای بادشو و swag tentعای برزنتی و باربیکیوعای مسافرتی از ماشین پیادمون میکنه...توی بلندگو صدای محترمی هر 10 ثانیه یکبار تکرار میکنه: بانوان عزیز، حفظ حجاب اسلامی در فضای نمایشگاه بین‌المللی اصفهان ضروری است!قبل از پله‌های ورودی ایستادیم؛ علی بهم میگه: میدونی که نمیذارن بریم تو؟با بی‌تفاوتی میگم: آره احتمالا، امتحان می‌کنیم.از پله‌ها بالا میریم و قبل از ورودی بالاخره رنگ سبز کدرش میخوره توی چشمم، چادرش رو با هول و وَلا بین دستاش میچلونه و جلو میاد:«خانمم؟»- بله؟«روسری همراهت نداری؟»- خیر«پس متاسفم، نمیتونی وارد بشی»ولی من اصلا متاسف نیستم، لبخند میزنم:- چه بهتر! مشکلی ندارهپشت میکنم بهش، احتمالا بدش نمیاد دهن به دهن شیم، پس حرف‌هامو قورت میدم.. دلم شکسته؟ نه، فکر نمیکنم.علی دستمو فشار میده: چرا قیافت رفت تو هم؟ ما که از قبل میدونستیم.- آره، فقط نشد بش بگم روسری که ندارم هیچ، تازه خوب نگا کنی مانتوعم تنم نیست!دوتایی میخندیم، به حقایی که نداریم و نمایشگاهی که ارزونی خودشون شد و رفت.نیستم دیگه ، توعم نباش.پی‌نوشت1: بیرونِ نمایشگاه، غروب خوشگلی بود و اَبر ماه توی آسمون؛ فک نمیکنم چیزیو از دست داده باشیم.پی‌نوشت2: بالاخره شماعم از این واکی‌تاکیِ توی دستتون و اَخمای تو هم رفتتون نون درمیارین؛ پس حلالتون.</description>
                <category>kimia</category>
                <author>kimia</author>
                <pubDate>Sat, 30 Sep 2023 15:48:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>| فـ.ـر.نـ.ـد.ز | سریال یا تراپی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ItsKimia/%D9%81%D9%80%D9%80%D8%B1%D9%86%D9%80%D9%80%D8%AF%D8%B2-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%BE%DB%8C-ruahxgvoj3m3</link>
                <description>چند وقت پیش طبق معمول هرروز صبح کاری، اینباکس بدرد نخورمو باز کردم..«کیمیا؛ شرکت فیلان و سه هزار شرکت مشابه دنبال فردی مثل شما میگردند...»«بوت کمپ دوست داشتنی بیسارکالج آغااااز شد!» - اصن بوت کمپ، دوست داشتنی میشه مگه؟«آهای استراتژیست بدبخت! داری به کوارتر سوم نزدیک میشی و هنوز هیچ کاری برای عابجِکت چهارمت نکردی»«من 12 سالمه و بدترین گناه دنیارو مرتکب شدم! حالا تو چون اکانت کورا داری بیا بگو من چیکار کنم؟»خلاصه بین این ایمیل‌عای بی سر و تَه، بالا و پایین میشدم که یه کلمه آشنا به چشم خورد....سریال فرندز....! پس این یدونه رو باز می‌کنم و تایتل از این قراره:«سریال فرندز (Friends) و ۵ دروغی که دربارۀ دوستی‌های دوران بزرگ‌سالی می‌گن!»محتوا درباره انتظارات ناصحیح ما از دوستی و روابط دوستانه، متاثر از این سریال آمریکایی معروف بود.خوندم، خوندم، خوندم، و بازم خوندم؛ بلاگ پست به آخر رسید ولی من هنوز شبیه علامت سوال مونده بودم... فرندز؟ فانتزی؟ غیر واقعی؟ آخ که این 6 نفر احتمالا از هر آدمی که توی زندگیم دیدم – غیر از علی - واقعی‌ترن! نه که عدم توافقم با نویسنده به فرندز گیـک بودنم ربط داشته باشه یا جلسات فرندز تراپی که ده ساله با علی می‌ذاریم؛ نه خداشاهده :)) من با دید باز و ذهن روشن به استقبال این انتقاد رفتم ولی تو کتم نرفت که نرفت!... پس تصمیم گرفتم این 5 تا دروغ رو ایندفعه از دید خودم بنویسم. یه روز بالاخره طراح بینظیری میشم :))خب اول باید بگم، دوستی برای من اینطور تعریف میشه:«هروقت که تو اسممو صدا کنی، از من جوابی میشنوی»شاید اولین باری که این جمله رو میخونین خیلی منطقی و خوب و حتی بامحبت به نظر بیاد، پس بهتره یکبار دیگه بخونینش! این جمله یعنی من در همین حد کنار توعم، نه بیشتر نه کمتر! اما جملاتی که در ادامه میخونین پرتکرار ترین جمله‌هاییَن که من در تمام عمرم شنیدم:تو که هیچ جا با ما نمیای!هیچوقت زنگ نمیزنی!مُردی یا زنده‌ای؟تو که همیشه سرت شلوغه!کجایی پیدات نیست؟همش به علی چسبیدی! – وات‌دفاعععععـ ـک واقعا! –تو که همش سرکاری! نمیخواد حالا اینهمه پول دربیاری! – سَرکَزِم یا سخنان طعنه‌آمیز، به چندلر میومد ولی شما نهایتا جنیس بتونی باشی عزیزم! –پارسال دوست امسال... – خفه شو! –این خلاصه مکالمه من با اکثر رفقای گرمابه و گلستانمه؛ که نه باهاشون گرمابه میرم و نه گلستانی در کاره!حالا شما میفرمایید همه این انتظارات چپ اندر قیچی از یه سریال که 30 سال پیش وسط خیابون بِدفورد نیویورک‌سیتی ساخته شده شکل گرفته؟ خیر برادر، این ریشه در تربیت‌های پُر توقع و کم بازده ما داره...برگردیم به موضوع اصلی، من با مقدمه این بلاگ پست به هیچ وجه مشکلی ندارم و اتفاقا برای من هم عجیبه اگه کسیو ببینم که قصد الگوبرداری از سریال فرندز در روابطش رو داره، چون هر 6 کاراکتر این سریال افرادی معمولی با پایه‌های روانی متزلزل و کاملا نامناسب برای الگوبردارین. ولی وقتی نسخه کامل متن رو خوندم، از قیاس‌های مع‌الفارق در محتوا و نگاه‌های یک جانبه متوجه شدم که بیش از فقط کمی در حق این سریال و به قول نویسنده «عشاق سینه چاکش» بی انصافی شده!پس بریم یک راست سراغ اون پنج دروغی که آقای شفیع‌زاده عزیز در این سریال دیده، که من ترجیح میدم اسمشو میس آندرستندینگ بذارم. بعد از اون هم اگه خدا قبول کنه بر اساس اونچه که بنظرم واقعا در سریال فرندز اتفاق افتاده اصلاحشون می‌کنم.شمارش دروغ‌های اینطور آغاز میشه:1) دوستان شما همیشه در دسترسن و هرگز کاری مهم‌تر از این ندارن که با شما معاشرت کنناما درواقع فرندز میگه:1) دوستان شما همیشه در دسترسن مگر اینکه کاری مهم‌تر از این داشته باشن که با شما معاشرت کننچرا؟ چون در تمام طول سریال میبینیم که این 6 تا دوست یعنی مانیکا، فیبی، ریچل، راس، جویی و چندلر فقط بعد از ساعات عافیشال کاری و وقتی که با پارتنراشون قرار نذاشتن یا از سر قرار برگشتن و کار مهمی برای انجام دادن ندارن به همدیگه میرسن. علاوه بر این 30 سال پیش، یعنی دهه 90 میلادی، نه ترافیک نیویورک مثل امروز بوده و نه شبکه‌های اجتماعی و فیلم و سریال‌ها سر آدمارو اینجوری به خودش گرم میکرده. ترافیک مال صف خرید جین بوده و تلویزیون مخصوص آدمای پیر!2) شما می‌تونید بچه‌دار بشید و همچنان مثل قبل با دوستان‌تون معاشرت کنیدفرندز میگه:2) شما می‌تونید بچه‌دار بشید، طلاق بگیرید و همچنان مثل قبل با دوستان‌تون معاشرت کنید یا حتی بهتر از اون؛ «با دوستاتون» بچه دار بشید!چرا؟چون بِن، پسر راس، بعد از طلاق از همسر اولش بدنیا اومده و سرپرستی این پسر کوچولو هم به عهده مادر و همسر رنگین کمونیشه. اخر هفته‌ها پدرش اون رو با خودش به خونه خواهرش میاره و برای نگهداریش از مانیکا و دوستاش کمک میگیره. از طرف دیگه اِما، کار مشترکی از راس و ریچل توی یه وان نایت استَندِ لوس آنجلسیه که بازم کنار هم بودنه این پدر و مادر سینگل و به اصطلاح این کو-پَرِنتینگ رو به‌ خوبی توجیه میکنه! پس تا اینجای کار باز هم این سریال در حال ساختن یک فانتزی غیر واقعی نیست و قصد گول زدن مارو نداره!3) دوستان شما برای همیشه دوست شما می‌موننفرندز میگه:3) دوستان شما توی قلبتون برای همیشه دوست شما می‌موننچرا؟چون در طول 10 سال ساخت این سریال، هر 6 نفر بارها از هم جدا میشن، دوستای جدید پیدا میکنن، مهاجرت‌های کوتاه مدت میکنن، ازدواجای موفق و ناموفق دارن ولی چون تهه قلبشون میدونن که هیشکی مثه اون 5 نفر شخصیت واقعیشونو نمیفهمه و باور نمیکنه پس نیویورک رو با وجود این دوستی بیشتر میپسندن. زندگی واقعی ما هم همینطوره! شما دوستایی که ترکت کردن یا ترکشون کردی به هر دلیلی رو تونستی از قلبت هم بیرونش کنی؟حتی توی فصلای مختلف این سریال از بدیای فرندشیپِ بی چون و چرا هم میگه؛ مثل وقتی که این دوستی روی پارنترای هر 6 نفر به نحوی تاثیر میذاره و باعث حسادتشون میشه یا وقتی که جویی بخاطر تکیه کردن به چندلر هیچوقت استقلال مالی پیدا نمیکنه و...4) شما زمان خواهید داشت که چند بار در روز دوستان‌تون رو ببینیدفرندز میگه:4) اگه همسایه باشید؛ شما زمان خواهید داشت که چند بار در روز دوستان‌تون رو ببینیداین دیگه واقعا نامردی بود آقای شفیع‌زاده! جون من این یکی مو لای درزش نمیره!اصلا یه لحظه خودتونو جای مانیکا بذارید و همراه با من تصور کنید:یکی از دوستاتون با شما همخونه است، دوتا از دوستای دیگتون که اونا هم باهم همخونه‌ان دقیقا درِ روبرویی شما زندگی میکنن و ریشه آشنایی شما هم همین همسایگی بوده اتفاقا! یکی دیگه از دوستاتون که برادرتون هم هست، ساختمون روبرویی رو اجاره کرده و آخرین دوستتون هم یه هیپیه که قبل از همخونه فعلیتون، با شما زندگی می‌کرده و الان آدرس دقیقش خیابان 5 مورتون، آپارتمان شماره 14 عه که تقریبا دو تا بلوک با ساختمون شما فاصله داره. حالا با همه این تفاسیر اگه شما تنها چیزی حدود 250 روز از 10 سال زندگیتون رو به دیدن این افراد و تایم گذروندن باهاشون اختصاص بدید یک دروغ بزرگ، یک فانتزی، یا اتفاقی عجیب و غیرمنطقیه؟ یا اگه از این جمع شش نفره که جنسشونم جوره، دو تا زوج در بیاد خیلی دور از باوره؟5) اختلافات و دل‌خوری‌ها خیلی زود و راحت رفع و رجوع می‌شنفرندز میگه:5) اختلافات و دل‌خوری‌ها، به دستور کارگردان و برای ادامه پیدا کردن سریال، خیلی زود و راحت رفع و رجوع می‌شنبله! منتظر بودم تا به آخرین تایتل برسم و بگم که آهای! این فقط یه سریاله! یه سریال بی عیب و نقص که نه تنها ریفلِکت غیرواقعی از دنیا نمیده بلکه باعث میشه یه فرندز لاور واقعی توی این دنیای شلوغ و مزخرف دیگه احساس تنهایی نکنه، معنی واقعی گروه دوستی رو که هیچوقت نداشته با همراهی اپیزودهای بینهایت این سریال تجربه کنه؛ نه اینکه آرزوی داشتن 5 تا دوست بینظیرو به گور ببره.چرا؟چون خودش هیچوقت نمیتونه هیچکدوم یکی از اون 6 نفر باشه! بذارید بیشتر توضیح بدم و برم سراغ اینکه هرکدوم از 6 نفر دقیقا کدوم تایپ شخصیتی MBTI رو پرزنت میکنن.تایپ‌های شخصیتی کاراکترهای سریال فرندز (Friends) کورتنی کاکس در نقش مانیکا گِلِر، یک ESTJ کامله!مانیکا نمونه یک شخصیت کمال گراست که در هر مقطع از زندگی، چه خونه‌داری و چه کسب و کار و آداب اجتماعی و حتی تفریح و بازی استانداردهای بالایی هم برای خودش و هم برای اطرافیانش داره. تقریبا در تمام اپیزودهای این سریال، این دختر باسی دغدغه ایجاد یک قانون و نظم خاص در محیط اطرافش رو داره. شدیدا اهل رقابته و دچار وسواس کنترل‌گری شدیدیه؛ اونقدری که توی یکی از اپیزودها وسط بازی با کلافگی سر بقیه داد میزنه:«قانون گذاشتن به کنترل کردن سرگرمیامون کمک میکنه!».عکس‌ کاراکترها به کمک هوش مصنوعی و با توصیف ویژگی‌های شخصیتی هرکدوم تولید شده ^^لیزا کودرو در نقش فیبی بوفِی، نمونه‌ای کلاسیک و تمام عیار از ENFP!شخصیتی خیال‌پرداز در باطن و اصیل در ظاهر، با روحیه‌ای هنرمندانه و غیر متعارف! فیبی کاراکتری فوق خلاق داره که همیشه ترجیح میده نیمه پر لیوانو ببینه، یا بهتر بگم نیمه خالی لیوان اصلا براش وجود نداره. فیبی شدیدا عاشق موجودات و طبیعته و گیاه‌خواره! که این با حس همدردی که در تایپ شخصیتیش وجود داره و البته آهنگ معروفش به اسم «گربه بوگندو» یا همون «اِسمِلی کَت» حسابی جور درمیاد. فیبی در تمام طول سریال یک سبک شخصی متمایز و دمدمی مزاج رو پرزنت میکنه.جنیفر انیستون در نقش ریچل گرین،  ESFP با چاشنی گریه‌های شدید!ریچل مثه تموم ESFP‌ها اغلب از دستورات قلبش پیروی میکنه، نه مغزش! اون تقریبا آدم بیخیالی محسوب میشه که خیلی به عواقت کاراش فکر نمیکنه. میشه گفت شخصیت انتقادناپذیری داره و در تموم لحظه‌های سخت تلاش میکنه گریه نیوفته که اغلبم موفق نمیشه.فکر کنم یکم روی طراح لباس بودن ریچل زیادی تاکید کردم :))پس تا اینجا سه تا دختر برونگرا داشتیم اما با ویژگی‌های متفاوت! حالا نوبت پسراست..دیوید شوییمِر در نقش راس گلِر، کاراکتری ISTJ از نوع باستان شناس!راس دیدگاهی منطقی به زندگی داره و تنها تفاوت شخصیتیش با خواهرش، درونگرا بودنشه. راس برای تموم اعضای گروه قابل اعتماده همیشه دنبال یک رابطه عاطفی مطمئن میگرده. راس کاراکتری لجباز و غیرمنعطف داره و کمی تا قسمتی نقش وایز گای گروه رو بازی میکنه!عاییی &gt;.&lt; این مورد علاقه خودم شد اصن!مَت لبِلانک در نقش جویی تریبیانی، یک ESFP ایتالیایی‌الاصله!جویی کاراکتری شدیدا برون‌گراست که همیشه آسون‌ترین راه رو برای رسیدن به خوشالی پیدا میکنه. میشه گفت موتوی زندگیش، هرچه پیش آید خوش آیده! اعتماد بنفس بیش از حد و ساختگیش اونو به سمت قبول کردن ریسک‌های عجیب و غریبی توی زندگی کاری و شخصیش میکشونه. جویی کاریزمای خاصی رو با خودش به دوش میکشه و علی‌رغم بهره هوشی پایینش، شدیدا بین دخترا محبوبه.جذابیت ایتالیایی‌گونه رو داری؟ :))متیو پِری در نقش چندلر بینگ، بینظیرترین ENTP جهانه!چندلر شخصیتی تند، خنده دار و طعنه آمیز داره که بر خلاف ویژگی سرکستیک بودن خیلی زودباوره. چندلر عاشق شوخیای ناجور در لحظات ناجوره، همونجور که خودش توی یک کوت معروف میگه:«من چندلرم. هرچی ناراحتم میکنه باهاش جوک میسازم.»و بزرگترینِ این ناراحتی‌ها احتمالا فامیل بدردنخورش و روابط ناموفقش با آدمای بدردنخورتره! این کاراکتر در اغلب مواقع با عُورتینکینگ دسته و پنجه نرم میکنه و به همین خاطره که خیلی از جاها دچار استرس بیش از حد یا انگزایتی میشه. بطور خلاصه، چندلر نمونه یک درون-برونگرای واقعیه!یکی بگه آخر شغل چندلر چی بود؟ :))خب اینارو گفتم که به چی برسم؟ اینکه شاید دلیلی وجود داره که طرفداران این سریال همه جا درباره شباهت‌هاشون با این شخصیت‌ها حرف میزنن آقای شفیع زاده! چون هر 6 شخصیت پردازی بر اساس 16 تایپ شخصیتی متفاوت در دنیا طراحی شده به طوری که همزمان با واقعیت بازیگر در زندگی حقیقیش هم در تضاد نباشه و این به نظر من عین صداقت در حق بیننده است! این شخصیت‌ها همدردی یا خودپسندی، واقع‌بینی یا رویاپردازی، سخت‌کوشی یا آسون‌طلبی و چندین ویژگی بارز و مبرهن که در هر آدمی دیده میشه رو بطور گردشی بین خودشون تقسیم کردن تا هر آدمی حداقل با یکی از این شخصیت‌ها و یا با هر 6 نفرشون، احساس نزدیکی کنه و اون چیزی که توی ذهنش از نوجوونی درباره اکیپ‌های دوستی رویابافی کرده رو یک‌جا تجربه کنه! پس تَکرار می‌کنم: فـ.ـر.نـ.ـد.ز فقط یک سریاله، ولی نه هر سریالی!خب، شاید فکر کنین که من نفسم از جای گرم بلند میشه و توی نوجوونیم تموم اکیپ‌های خاقانی و میدون جلفا رو چرخیدم یا توی دانشگاه همش با بچه‌های دانشکده طبس و یزد و کاشان درحال عکاسی بودم! واسه همین انقد راحت درباره ارضای نیاز به داشتن دوست با یه سریال خشک و خالی حرف می‌زنم؛ ولی مطلقا اینطور نیست...باید عرض کنم خدمتتون چندین‌تایی از این دوستارو، توی سالای اخیر کنار گذاشتم چون انتظاراتی داشتن که از من برنمیومد. تعداد انگشت شماری که باقی موندن رو چند ماه یک بار به بهونه تولدی چیزی توی کافه صفوی یا کافه تراول و به تازگی توی یکی از رستورانای کانتینرپارک میبینم و باهاشون درباره خودم و تنها خودم، صحبت میکنم و اگه راستشو بخواید حس و حال خوبی بهم میده، انگار همین «خودم» بودن کافیه! من و علی دو تا دوست مشترکم داریم که اونارو تقریبا دو هفته‌ای یه بار به بهونه تماشای فیلم و انیمه وسریال میبینیم و اما دُرصا! تک توت‌فرنگی قلب کوچیکم که مدرسه رو با وجود اون تحمل می‌کردم و صورت سفید و موعای مجعد و بورش همیشه جلوی چشامه، ولی اون الام وسط یکی از شهرای کانادا از میدانِ دیدِ حقیقی من، تَوزندز عاو کِلامِتِرز دوره..پس منم اوضام خیطه! ولی فرندز تراپی همیشه جوابه.پی‌نوشت2: اگه خواستین بهم بگین پرامپت‌هایی که برای اون عکسا به میدجرنی دادمو براتون میذارم.پی‌نوشت1: ما ادامه داریم... و به قول همین سریال، «عای ویل بی دِر فور یو!»</description>
                <category>kimia</category>
                <author>kimia</author>
                <pubDate>Mon, 11 Sep 2023 17:13:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غبار - دومین توصیف</title>
                <link>https://virgool.io/Shabnameh/%D8%BA%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D9%88%D8%B5%DB%8C%D9%81-igmuzfmvzn54</link>
                <description>اینو شبی که نمیخوام بگم توی نوت گوشیم نوشتم:«رفاقت نارنجیه، عشق آبی، پس من و تو باهم یه ارغوانیِ کاملیم!»از 14 تا 24 - از 16 تا 26هرچی دِرام توی شهر بود، باهم داشتیمهرچی اشک بود، ریختیمهرچی ریسه بود، رفتیمبالاخره وقتش رسید ثابت کنیم  به آدم بزرگا که اشتباه می‌کردن راجبمون... که هوس نبود، بچگی نبود، دروغ نبود...یادته دستگیر شدیم؟ کارمون به زندان کشید؟یادته می‌گفتن نمیشه، وقت تلفیه، میذارتت و میره...؟اصن میدونستی منو تو 3 دوره ریاست جمهوری رو باهم دیدیم؟ :))اولین بار باهم آووکادو خوردیم! اولین تتوی روی تنمونو باهم زدیم...دبیرستانو باهم تموم کردیم.هرکدوم دوبار کنکور دادیم؛ هم کارشناسی، هم ارشد..گواهینامه گرفتیم؛ باهم دنبال کار گشتیم، پیدا کردیم!یادته بابابزرگم که مرد چقد گریه‌هامو تحمل کردی..؟میدونی چندتا شب از فکرت خوابم نبرد؟ میدونی چندتا شب دم پنجره اتاقم نشستی؟...وسط اتوبان بهارستان 5 تا ماشینو داغون کردم، یادته قرار داشتیم سر صفه؟ از صفه تا وسط اتوبانو دو دیقه‌ای اومدی؟میدونی چند تا کار ممنوعه کردیم؟ چندتا تظاهرات باهم بودیم...؟این شهر تا ابد بوی مارو میده علی! حتی روزی که نه من مونده باشم و نه تو....تهه سیاهیا نوره کیمیا... قول میدم اینو بت!</description>
                <category>kimia</category>
                <author>kimia</author>
                <pubDate>Mon, 24 Jul 2023 14:31:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غبار - اولین توصیف</title>
                <link>https://virgool.io/@ItsKimia/%D8%BA%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D8%AC%D8%BA%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D9%88%D8%B5%DB%8C%D9%81-of8wkjr55duz</link>
                <description>غباری از هر نقطه‌ از جغرافیا در هوایش معلق است که بر خاطرت می‌نشیند. به تو قول می‌دهم؛ دهانت را مزه مزه اگر کنی طعم آخرین مکانی را که بوده‌ای - واقعا! بوده‌ای، یعنی تماما «حضور» داشته‌ای - را خواهی چشید.‌شیرین می‌تواند باشد ذره‌های این غبار و یا خِرت خِرت کنان زیر دندان‌هایت تلخ باشد و گس.غبار کدام سرزمین یا کوچه و خیابان یا کدام گوشۀ اتاق، بر خاطرت نشسته است؟هرآنچه در ادامه می‌خوانید «صرفا» برآمده از تجربه شخصی است! کودک بودم، در میانه سفری مذهبی، علی‌رغم خواسته قلبی، نشسته بر سنگ‌های مرمر؛ حس چسبناکش سال‌هاست از من جدا نمی‌شود...کاش کَنده می‌شدم از اینجا... تمام مردگان دست به دامنم شدند که نرو، بمان، مگر آرزویی نداری؟ بخواه! بمان! ما بی‌چاره‌ایم به ماندن تو، محتاجیم که بخواهی از ما... بخواه تا بمانیم و بنوشیم از ارواح تازه شما زندگانِ بی‌خِرد و خُرد...وحشت تمامم را گرفته بود. کاش کسی بود حرفم را باور کند... آی مردم! کسانی اینجا، در این شهر… در این شهر کسانی به سختی و فلاکت مرده‌اند! حس نمی‌کنید؟ نمی‌شنوید؟ به مالیدن سر و صورتتان بر این سنگ‌های بی جان قسم، که ناله می‌کنند از درماندگی.... هر گوشه از پیاده‌روهای غم زده‌اش افتاده‌اند به رَشک و از نو میمیرند با هر ذکر شما و زنده می‌شوند با هر قطره اشک!خاک قبرستان، صدای بیچارگانِ مانده در راه جنگ را به گوشم می‌رساند و هیبت پرجلال آن گنبد و بارگاه به ریشِ پدر و پدرجدم می‌خندند که تو کجا و اینجا کجا؟ با همان چشمان بیرون زده از حدقۀ گرد، اگر می‌شد تا خیابان و آن دختر بچه بی‌دست می‌دویدم، برایش بازو میخریدم... جهنم است این شهر… کدام مردگان اکنون سرانگشتان سیاه شده در خاک سردشان را بر گونه‌هایم می‌کشند؟ تار موی کدام سرِ پیشکشی از میدان نبرد، در دهانم میلولد..؟چشمان خیس، جامه‌های خیس، زنان بر سنگ مستراح حماّم می‌کنند... انزجار از آنچه میبینم و دست به دامن خدا که کاش دوباره گذرم به این شهر خشمبار و آن هوای دم‌کرده و سنگین نیوفتد!</description>
                <category>kimia</category>
                <author>kimia</author>
                <pubDate>Sun, 23 Jul 2023 18:12:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگه کلافه‌ای، بدون تنها نیستی.</title>
                <link>https://virgool.io/@ItsKimia/%D8%A7%DA%AF%D9%87-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%81%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-ru6sqo0facyz</link>
                <description>حس اون مورچه‌ای رو دارم که کل بهارو دونه جمع کرده ولی حالا به وقت سرمای سگ، لونه لعنتیشو گم کردهیا اون خرس قطبی که تا خرخره غذا خورده که بخوابه و بهار بعدی بیدار شه ولی الان چند روزه این پهلو اون پهلو میشه، خوابش نمیبره..بیشتر که فک می‌کنم می‌تونم خودمو توی هیبت یه بوتیمار ببینم که بعد از یه هجرت طولاتی کنار باتلاقش نشسته ولی از غصۀ کم شدن آب، چیزی نمیخوره..هی! نمک میریزم نه اینکه حالم خوبه! کل روز و تموم شب بغض دارم، با بغض میام سرکار، با بغض تو خیابون راه میرم، با بغض آهنگ گوش میدم، با بغض تو چشم آدما نگا میکنم. نمیدونم چرا توی تموم این لحظه ها یه دست یخو پشت کمرم حس میکنم، هلم میده به سمت تاریکی بیشتر..یه دستی از جنس جمعیت. یه دستی پشت کمرم با حس زیر نظر بودن وسط یه عالمه آدم غریبه..آره! چنین حسیه به نظرم!من وسط 24 سالگی ایستادم با قلَیان‌های ناامیدیِ 14 سالگی، من در نقطه اوج جوونی درحال دوی سرعت به سمت پوچی...از بار بزرگی روی دوشم خالی میشم و غم بزرگتری توی قلبم جا خوش میکنه و بار بعدی باز به سمت شونه‌هام روونه میشه تا غصه توی قلبمو یادم بره.15 سالم بود، یکی از کتابای هدایت توی دستم بود و یه هدفون زشت بزرگ که همیشه غضروفای گوشمو انقدر میچلوند به هم تا زهر بشه اون دو تا نوت اهنگ بی مبلغ...راه میرفتم چارباغ بالارو و میخوندم که هدایت از نهیلیسم میگه با باور به زنده بودنش؛ یعنی باور میکنه که زندست و باور نمیکنه که این زنده بودن دلیلی داره... اون روز میفهمیدم هدایت چی میگه، درکش می‌کردم ولی نمی‌ترسیدم... الان میترسم؟ می‌ترسم که پوچ باشم؟ میترسم که عشق خودخواهی مطلق باشه و نفرت یه ضعف بی انتها؟ که کلمات بی معنی باشن دوباره؟ که توی 24 سالگی همون سگ سیاه که رفیق نوجوونی ام بود برگرده سراغم؟صبحا با حالت تهوع از خواب بیدار شدی؟ از زنده بودن حال بدی گرفتی؟ نمیدونم چمه و این جمله رو باید تتو کنم روی پیشونیم! مگه قرار نبود از یه جایی به بعد دیگه بدونم چمه؟ مگه قرار نبود بزرگ بشم با اونهمه کتاب و درس و دانشگاه و ارتباطات اجتماعی؟ چی شد؟مگه قرار ما بی قراری نبود؟ پس این آرامش حاصل از غم رو کی صدا کرد دوباره؟ من که گذشته بودم ازش... من که شجریانارو با لینکین پارکا ریخته بودم تو هم و با هردوشون عر زده بودم هر گوشۀ اتاقممن که سلف هارمو بوسیدم گذاشتم کنار که قوی باشممن که کارای ممنوعه زیادی کردم و نترسیدم، امروز چرا با این شمایل اینجام؟ چرا از رفتن تو دل چیزی که ده ساله منتظرشم انقدر غمگینم..؟علی بم میگه من یه بارم! میگه توی کل تاریخ من فقط و فقط همین بار اتفاق افتادم... بم قول داده هرروز غذا درست میکنه واسم...حالم بهتره وقتی بام حرف میزنه.تکرار ولی کابوس شبام شده... صبح جلوی آینه قدی کثیف اتاقم، توی اسنپ و از پنجره نگا کردن به شهری که هیچیشو دیگه دوس ندارم، نشستن پشت میزی که دلم میخواست کارای بزرگی باهاش بکنم، چه خیال خامی... بلند شدن از پشتش و رفتن و ذوق مرگ از رسیدن به علی... ولی رسیدن همون و غصه جدا شدن و تکرار تاب خوردن توی خیابونا و شام و برگشتن به همون آینه کثیف اتاقمم همون.حس میکنم مثه یه توپ از روی بالشتم پرتاب میشم و دوباره بهش برمیگردم.... این چندش‌بار ترین صحنه‌ایه که بعد از مردن میتونم از خودم ببینم... مثه یه یویو پرت میشم و دوباره به سکون میرسم، دوباره پرت میشم و دوباره سکون... چی دستمو میگیره؟ چی دستمو بگیره خوبه؟ عشق بی پروای نوجوونی؟ یه پول قلمبۀ بادآورده؟ استقلال روحی؟ یا فقط یه لحظۀ بدون دغدغه از شادی؟چی میخوام الان؟بعدترها چی؟ نکنه چیزای بزرگتر بخوام؟ نکنه بخوام کسی باشم که نیستم؟[قطعه «مینا» از کریستوف رضاعی اینجا به اوجش میرسه]شایدم این فقط یه هفتۀ بده و نه یه زندگی بد، نه یه سرنوشت بد...شاید الان فقط زمستونه و منم یه مورچه کوچیکم که سردشه و راه لونشو گم کردهیا یه خرس قطبی که خیلی وقته خواب از سرش پریده...ولی بازم، بازم صدای مطمئن علی، بازم صدای مطمئن علی آرومم میکنهگرمم میکنه؛خوابم میگیره... https://on.soundcloud.com/U86Xh این یکیم پازل هزارتیکه من و علی بود که با وان پیس میسینگ تکمیل شد :)</description>
                <category>kimia</category>
                <author>kimia</author>
                <pubDate>Tue, 04 Jul 2023 17:47:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با مجازی‌ها مهربان«تر» باشیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@ItsKimia/%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-pknc8jm8jfsv</link>
                <description>«درست مثل مومن به هنگام مرگ، دانشجوست به وقت پایانِ ترم که غلط کردم‌ها زیر لب زمزمه می‌کند»به نام خدا. من ارشد میخونم از نوع مجازیش! هرکی میشنوه پوزخند نکبت‌باری تحویلم میده که انگار «پوف! اینکه کاری نداره هر کودنی میتونه قبول شه» :)) ولی نه جانانم! اینطور نیست. هیچ میدونی هر هفته یه تکلیف پر و پیمون از هوشمندی کسب و کار داشته باشی که باید همزمان با 3 تا نرم‌افزار جدید حلشون کنی ینی چی؟ اون وقتی که بخاطر آلودگی هوا بچه‌های روزانه تعطیل میشن و تو پارک گیشا دسته جمعی سیگار میکشن، ما مجازیا مثه بچه‌عای خوب داریم کف ادوب کانکت به قیافه اساتید محترم و محترمه زل میزنیم. یا اون زمانی که کلاسو رو سرشون میذارن و سر امتحاناتشون، تکالیفشون و پروژه‌عاشون چونه میزنن ما مجازیا نهایتا میتونیم کامنت بذاریم: «استاد اگه ممکنه یکم بکـ..» استادم بدون خوندن کامنتا لاگ اوت کنه و بره به امون خدا :)) ترم پیش سر جلسه امتحان بچه‌عای حضوری چنان باهم مچ بودن که با حرکات ابرو و کد مورس بهم تقلب میرسوندن، اونوقت ما حتی نمیدونستم هم‌گروهیامون چه شکلین دقیقا :|درسته که وقتی مجازی باشی میتونی هم‌زمان سرِ یه کار تمام وقت بری و درستم بخونی ولی آخر هر ترمم باید همه پولی که در آوردی رو بدی خونه کرایه کنی! چون دانشگاهِ نمونه کشور، برای دوره امتحانات فکری به حال اسکان بچه‌عای مجازی نکرده و اینم یه شاهکار دیگه‌اس واسه خودش... - فوش نده کیمیا... به خودت مسلط باش کیمیا - 10واحد، 5 تا درس، 4 روز در هفته و هر هفته تحویل 4 تا تکلیف ثقیل و سخت، فکر کردن به موندن توی یه خونه که شبی یک و دیویست هزینشه به مدت یک هفته برای امتحانا، 5 تا پروژه پایان ترم که هنوز 2 تاش مونده و پست توییتری که 100 هزار تا ویو خورده و عین 100 هزار نفر فوشم دادن! همه اینا به کنار... هفته پیش پشت فرمون بودم سر کلاس بیزنس اینتلیجنس اومدم بنویسم «استاد من تکلیف هفته گذشته رو به ایـ...» که دیدم ماشینم پر دوده و ایربگای نازنینم تو سک و صورتم باز شده! بله! من مستقیما رفته بودم تو ماشین یه بنده خدایی که بغل خیابون پارک کرده بود . الان 50 فاکینگ میلیون تومن خرج ماشینمه! خلاصه که مجازی خوندنم سختیای خودشو داره. استاپ وایولنس اگینست مجازی گایز!عکسایی که در ادامه مشاهده می‌کنید، خلاصه‌ای از دوره امتحانات ترم اولمه: غروبای دلگیر ولی بینظیر طبقه سوم و خوشمزگیجاتی که درست می‌کردم تا نمیرم از دلتنگی تو اون خونه کوچولو و البته علی و مامان بابای اگوری پگوری که برای اولین بار منو می‌سپردن دست خودم و خودم...یه وقتایی به خودم میومدم میدیدم 7-8 ساعته بی حرکت رو این صندلی نشستم..و درنهایت این چراغ خواب که اگه نبود من یکی از اون شبا خودکشی می‌کردم از دلتنگی!و همین دیگه.پی‌نوشت1: اگه قراره کنکور بدین و میخواین بیشتر راجع به این دوره‌عای الکترونیک دانشگاها بدونین رو من حساب کنین.پی‌نوشت2: می‌خواستم اعلام حیات کنم، وگرنه کلی چیز دارم که بگم و آموزش Power BI و Tableau که قول دادم بنویسم راجبشون! پس فعلا غیابم رو عفو کنید که تابستون تو راهه و قراره بترکونیم! </description>
                <category>kimia</category>
                <author>kimia</author>
                <pubDate>Thu, 08 Jun 2023 12:48:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و ما، بَر دار</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D9%8E%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-desrhghtflxh</link>
                <description>«خدا بزرگتر است!خدا بزرگتر است!»مورمورِ اذان صبحجمعه بود.سعید، صالح، مجیدچشمان ناامید از دیدنِ مامانو طنابی گره خورده به خشم، به اشک، به آه..سعید، صالح، مجید؛ من و ما، بَـر دار!+ خدا توهمی از تجلی عدالت است و «مامان» اشک‌بار ترین لغت این روزهاست. https://virgool.io/@kimia.shafaei.903/%D9%85%D8%B1%D8%AB%DB%8C%DB%80-%DB%8C%DA%A9-%D9%84%D9%8F%D9%85%D9%BE%D9%86-elvci2upi155 </description>
                <category>kimia</category>
                <author>kimia</author>
                <pubDate>Sat, 20 May 2023 14:53:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترانه‌ای ناشیانه، زاده از نیمه شب</title>
                <link>https://virgool.io/Shabnameh/%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-pmlsgkovd6pd</link>
                <description>یه کوچهٔ خالی رو یادت بیاردیواره دور تا دور، بلند و بی سر و تَهاون باریکه راهی که هردوی ماروبه پاسگاه کشونده تو چند جای شهربازم شَرّ و لِنگِ آویزون، ارتفاعِ بلندِ ممنوعه«چندباره شانس زندگی با تو؟ستارۀ بختِ من، بی‌رمق، دوره»عشق ممنوعه! عشق ممنوعه!نوجوونی گذشت، بیست و چند..روزا هی تند و تند عوض میشنعلت گریه زاری شب‌هامحالا دست نوازشم میشنترسناکه این‌همه آدم، دورمون باشنمیگی دورنمیگی از حس بین ما دوتاهیچی هیچکدوم نمیدونن!مطمئنم!دلت منو میخوادچه خیالاتِ خامیو‌ پختم..بم میگی «رفته از سرم جُز تو»سیخ میشه مو رو تنِ لختمبازم شَر، باز ما دونفرکوچهٔ خالی، یک دهه بعده..فکر کردم عشق ممنوعهفکر کردم عاشقی دردهیه روز از برجیه شب از رویاخودمو پرت میکنم پایینباورش سخته خواب نباشم، چونباورش سخته تو هنوز بامی...کیمیا نوشت.اردیبهشت 1402پی‌نوشت: ادامش میدم درآینده و شب عروسیمون با گیتار میخونمش برات...</description>
                <category>kimia</category>
                <author>kimia</author>
                <pubDate>Mon, 15 May 2023 16:10:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جریان جنون‌آمیزِ جادو...</title>
                <link>https://virgool.io/Shabnameh/%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%A2%D9%85%DB%8C%D8%B2%D9%90-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88-asrm3peijtat</link>
                <description>ملافه‌ای از نور آبیِ دمِ غروب، افتاده بود روی فرش قرمز لاکیپنجرۀ سرتاسریِ اتاق، چارطاق رو به حیاط باز مونده بودنِگام به بدن لختت وسط خونه افتاد و دیگه جمع نشد...لاکِ آبی توی مشتم خشک شده بودحتی دود سیگارت سایه به سایت میومد؛ چشمای من که بهت عاشقن به کنار...لاکای آبیِ کج و معوج روی ناخونای پامنشستم روی صندلی چوبیِ لاغر رو به حیاط- نوبت سیگارته+ چه خوبه با تو شریک شدناون نخ سفید خوشبو رو از بین انگشتای داغ و باریکت جدا میکنم، گِله داره ازم،هربار که از لبای تو به لبای من مهاجره، سرخ میشه از شرم...حالا نور آبیِ غروب میغَلطه توی ریه‌امحبس میکنم......اکلیل‌عای نقره‌ایِ شب دارن آروم فرود میان روی فرش و روزو میدزدندود سیگار به موزاییکای خاکستریه اِیوون پناه میبره؛ گوش من به صدای تو..میگی چقد کاملیم کنار هم، مکث میکنی، ریشه کردیم توی کالبد زمین..+ بعد از مردنِ این فیزیک خاکی چی میشیم؟- درخت میشیم، برکت میشیم واسه اهالیشبرکتی که هیشکی نمیدونه از کجا اومده؛ بازم مکث میکنی.داره میرقصه پوستت با آخرین ذرات نورِ جامونده از روز؛ پوستای نازکی که از سر شونه‌عام جدا شدن، با احتیاط به صحنه رقصتون اضافه میشن...دور تا دورِت میچرخن و میچرخن؛ روی بلندترین قله از گونه‌عای استخونیت میشیننمیخنده صورتت رو به من...+ یکم میشینی رو به روم؟نسیم آبیِ عصر حالا روی موعای قهوه‌ایت لالایی میخونهزیر نور بی‌رمق ماه، لَخت روی فرش قرمز لاکی ولو میشن به دلبری...بدنم آب میشه روی صندلی لاغر چوبیلیز میخوره کنارت؛ کنار تو و چند نخ سیگار که تا ته سوختن- چند ساعت گذشته از غروب؟+ زندگی آبیه با تومردمک چشمتو به قفسه سینت نزدیک میکنی- مثه لاک پاهات؟تکون تکون میخورن رنگا توی تاریکی شباین بار بی واسطۀ سیگارای حسودبی شرم و پُر جرئت، به لبات وصل میشم...دُرچی خوش شانس‌ترین آرتیسته که واسمون میخونهبعد از مدت‌ها، قلبمو حس میکردمااینو بگم، بت بستگی داشت حالموالان، به یادت، چه گیری کردمم،اینجا...کنار یکی دیگه از بیستوچهارساعتای اردیبهشتم تیک میخوره،وقتی چشم تو چشم ماه، که حالا رسیده بالای شاخۀ جَوون نارنج، دنیای خواب مارو با خودش میبره...لا به لای هورمون‌های جوانی، جنونی جریان میگیرد از جادو، هشیار باشید...!پی‌نوشت1: قلبم جا مونده بود. توی این توصیف بی‌تعارف، برش گردوندم.پی‌نوشت2: عشق با تو اصلا شکل نمیگیره علی! که اتفاقا شکلشو از دست میده! مایع میشه؛ شراب جانسوزی میشه شکل جام زهراگینو به خودش میگیره، آب حیاتی میشه و جونمو پر میکنه. عشق با تو هرروز از هم میپاشه و یه جور جدید خودشو میسازه، عشق با تو هرشب میمیره و دوباره از نو زنده میشه....عیسی‌وار، زاده از جنون جفت مجنونی که من باشم و تو.</description>
                <category>kimia</category>
                <author>kimia</author>
                <pubDate>Wed, 10 May 2023 16:32:45 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>