<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نارثیث</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ItsNarsis</link>
        <description>خودمو توی کلمات غرق کردم. دچار بحران وجودی.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:03:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2603786/avatar/4p6JBk.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نارثیث</title>
            <link>https://virgool.io/@ItsNarsis</link>
        </image>

                    <item>
                <title>Requiem</title>
                <link>https://virgool.io/@ItsNarsis/requiem-zppvkgtgc6rd</link>
                <description>اکثر اوقات از خود سوال میپرسم اگر من این نبودم ، اگر در این نقطه حضور نداشتم ، و هزاران اگر دیگر که پاسخی برای هیچکدام ندارم اما در ذهنم انباشته از جواب های متنوع است . شاید تا به حال به خود فرصت ندادم یکبار هم که هست در این زندگی کنم تا در جلد هایی که شاید میشدم . اما زندگی از جایی مبهم می‌شود که تفاوت وهم و حقیقت سخت است نمیدانی کجا ایستاده‌ایی پا بر چه نهاده‌ای ، کدامیک درست است؟! تنها چیزی که می‌دیدم سنگ‌های قلبم بود که بر شیشه ها برخورد و شکست.آری نازنینم زندگی غیرقابل درک است اینجا تناسخی معنا ندارد بلیط سفر به اینجا یکبار است بعد از آن باجه بلیط تعطیل می‌شود و برای همیشه خاک می‌گیرد.چمدان خود را از خاطرات و یادگاری های زندگی کن مشخص نیست بعد از این مکان کجایی، آیا مکان و زمان معنا خواهد داشت؟ شاید خیر . من تماما همه را فهمیدم وقتی که دستانم بی‌صبرانه منتظر توست فقط یکبار است دیدن غروب و طلوع یکبار است زندگی در این روز یکی است .دنیا بر پایه یک است ، هیچ چیز را چندین و چند نکن.اندک غروب یک‌باره </description>
                <category>نارثیث</category>
                <author>نارثیث</author>
                <pubDate>Fri, 29 Nov 2024 22:44:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>My P.A</title>
                <link>https://virgool.io/@ItsNarsis/my-pa-u4bgp0wbz3zq</link>
                <description>Sometimes when I see that pictures with her I feel I wanna live forever because she&#x27;s my elixir of immortality , Makes me want to enjoy the shit life and fucking dark coffee . I really don&#x27;t need more friends yep because of her.When I talked about fucking problems she listened and tried help me , did not blame me for my mistakes.Every times when I send fucking messages , she tried anwsered me.She&#x27;s not fucking hero or angel or every bullshit , She&#x27;s my Patch Adams in this world.Patch Adams  is not just a doctor or a clown, He has a different and special world from us, It doesn&#x27;t mean he&#x27;s crazy, but he thinks special, He&#x27;s not just a doctor for healing, not for medicine, for healing Wounds of the mind.I don&#x27;t have any idea about her. I just can say she&#x27;s my patch.</description>
                <category>نارثیث</category>
                <author>نارثیث</author>
                <pubDate>Thu, 27 Jun 2024 16:50:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روح‌ من‌ بودند</title>
                <link>https://virgool.io/@ItsNarsis/%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%D8%AF-kh1owmayruhw</link>
                <description>من برگشتم. به کجا؟ به خانه؟ آنجا دیگر جایی برای تو نیست ، گل‌ها کجاست؟ رهایشان کردم کنار همان خانه . چرا اینکار را کردی؟ خواستم برای آخرین بار کنار خانه باشم روح خود را آنجا گذاشتم تا شاید روزی برگردم درحال سقوط بودم که کنار دیوار خشک شده بودند اما پژمرده نشده بودند! آنها فقط خشک شدند هنوز روح من آنجاست . کاش میشد گل ها را زنده آنجا گذاشت تا مادر هروز صبح از خانه بیرون بیاید و آبیاری‌شان کند ، اینگونه روح منم زنده میماند و هیچ‌وقت خانه را ترک نمی‌کردم. شنبه ، صبح ، خواب‌آلود.گل‌ها را رها نکن! آنها زنده هستند نفس می‌کشند و حس می‌کنند اینگونه تو آنها را کشتی! چرا چرا تو از جایی دیگر ضربه خوردی اما چرا رز قربانی شد؟</description>
                <category>نارثیث</category>
                <author>نارثیث</author>
                <pubDate>Sat, 15 Jun 2024 12:50:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Penne Alfredo pasta</title>
                <link>https://virgool.io/@ItsNarsis/penne-alfredo-pasta-sdhejs1eehji</link>
                <description>ابتدایی بودم که تازه یاد گرفته بودم بخونم و بنویسم از ذوق همه کتاب ها و روزنامه ها را نوکی میزدم و دست و پا شکسته میخوندم . یک روز کتاب آشپزی مادرم را پیدا کردم و مجذوب تصاویرش شدم همگی رنگارنگ و جذاب که دستور غذاها با فونت خاص و خودمونی نوشته شده بود بیشتر میخواستم ادامه بدم و بخونم و از اونجا بود علاقه آشپزی در من رشد کرد شدیدا میخواستم پاستا پنه‌الفردو درست کنم چون سنم کم بود اجازه نداشتم دست به گاز بزنم یکبار که تنها بودم شروع کردم به درست کردنش ، پنه ها را در آب سرد ریختم و گذاشتم روی بخاری با شعله زیاد سعی میکردم با حرارت بخاری بپزم اما نشد فردا غذایی دیگر انتخاب کردم اما بعد از چندین بار شکست فهمیدم بخاری خواسته منو نمی‌پزد بعد از مدت ها که گذشته امروز به یاد این خاطره افتادم آن روز ها من امید داشتم که میتونم ، امید داشتم که شاید نتونم مثل تصاویر کتاب آشپزی درست کنم اما به روش خودم میتونم پیش برم شاید با شکست مواجه شدم اما همیشه یادم موند من برای هرچیزی روش خودم دارم اگر نتونم چیزی که بقیه دارن را داشته باشم سعی میکنم خودم بسازمش حتی اگر با شکست مواجه شم اما اعماق قلبم احساسی از جنس حداقل کافی بودن دارم .</description>
                <category>نارثیث</category>
                <author>نارثیث</author>
                <pubDate>Mon, 10 Jun 2024 20:23:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو حرف</title>
                <link>https://virgool.io/@ItsNarsis/%D8%AF%D9%88-%D8%AD%D8%B1%D9%81-wvlppswevqqj</link>
                <description>غم راهی است به سمت نیستی ، اگر روزی میتوانستم از زندگی دست بکشم قطعا غفلت نمی‌کردم . نمی‌دانم این حجم از غم چگونه در دو حرف تعریف شده اما می‌دانم چیزی است که هیچکس جز اول شخص از درون خبر ندارد به راستی غم چیست؟ فقط دو حرف است اما مرا پوچ می‌کند تا به نیستی برسیم آنگاه دیگر من نیستم و همه بر آشفته نیست چیزی برای فرار نیست دیگر چیزی برای اضطراب نیست دیگر من نیست.گاهی که به زندگی نگاه میکنم آرزو ها و امید ما را زنده نگه می‌دارند تا شاید روزی برسیم اما اگر حقیقت را سرلوحه زندگی میدانستیم و آن را دلیل زنده بودن میدانستیم خوشحال بودیم ، هرکه پذیرفت آزاد شد ، اگر حقیقت را بپذیرم میتوانم به راحتی پرواز کنم به راحتی بخندم به راحتی غمگین نشوم به راحتی مضطرب نشوم. بپذیر تا بپری</description>
                <category>نارثیث</category>
                <author>نارثیث</author>
                <pubDate>Fri, 24 May 2024 14:44:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مخلوط</title>
                <link>https://virgool.io/@ItsNarsis/%D9%85%D8%AE%D9%84%D9%88%D8%B7-n8fexzw7stut</link>
                <description>حدودا سی دقیقه است میخواهم بنویسم اما تمرکز ندارم و هر چند هزار کلمه که هجوم اورده بودند فرار می کنند. ادامه می دهم تا شاید بازگشتند اما زمان برنمیگردد . هرگاه میخواهم بنویسم قلمم چیزی جز درد درونم بازگو نمی کند ، ایراد از من است نمیتوانم  بر چیزی جز درد و غم خود تمرکز کنم، نمی دانم، پایان راه نیست اگر هروز صبح میتوانم بیدار شوم و آسمان آبی را ببینم غنچه های جدید گلدانم را بشمارم یعنی من هنوز زنده هستم و پایان داستان من نرسیده است اما سوالی هنوز در ذهن من هست ، چرا نمیتوانم به این چیز های فوق العاده دلخوش باشم افسرده ام یا همگی فاز دوران جوانی است؟ کاش همه چیز تمام شود ترسناک است دیگر نباشم اما احساس یکنواختی را ندارم یا یک روز صبح بیدار شوم و خوشحالترین آدم کره زمین من باشم با لبخند در خیابان بدوم از کسی نفرت در دل ندارم نگران درس ها و آینده شغلی و حقوق و مزایا نیستم هروز صبحانه رنگارنگ میخورم با لباس های رنگی بیرون میرم بدون اضطراب دوچرخه سواری میکنم در کافه مینشینم و بجای قهوه یک نوشیدنی خنک میخورم کتاب نخوانده ای در کتابخانه نیست از چیزی نفرت ندارم هنگام راه رفتن در خیابان به کسی با دید نفرت نگاه نمیکنم وقتی از خیابان رد میشوم فحشی نمیدهم عجله برای رد شدن ندارم استرسی برای بیرون رفتن ندارم بدون هیچ نگاه اذیت کننده ای در پارک ورزش میکنم هر جمعه با دوستان پیک نیک یا سینما می رویم آدمایی دورم نیستن که بخاطر سو تفاهم از من متنفر بشن چیزی بنام گوشی وجود نداره هروز گرمای خورشید بر پوستم می لغزد و من غرق در احساس همان لحظه...من باید غرق شوم ، غرق در احساسات درحال حاضر من نیاز به ادمی برای دلداری ندارم من به آدمی به نام زمان حال دارم اینکه بهم یادآوری کنه حال آینده را می سازد نه درگیری های ذهنی من به من میگه آسمان آبیه؟ خب گور بابای اونایی که اذیتت میکنن و رو مخت میرن ، گلدونت نه تا غنچه داره؟ خب مگه مهمه چقدر استرس و اضطراب داری؟! خوراکی های خوشمزه و رنگارنگ میتونی بخوری؟(قدر سلامتی رو بدون افراد دیابتی نمیتونن طعم رویایی یکسری خوراکی ها را بفهمن) خب به درک که زندگی سخت و تلخه ، تا صبح توت بخور تا بتونی فکر مرگ از کله ات بپره (اشاره به فیلم طعم گیلاس/کیارستمی) .ضربدر9اردیبهشت ، بهار1403غیر قابل توصیف...با کفشای کثیف و خستگی زیاد، اما تو بهترین خاطرات را برام رقم زدی ، به قول خودت این عکس یه بیخیالی خاصی نسبت به دنیا  داره . </description>
                <category>نارثیث</category>
                <author>نارثیث</author>
                <pubDate>Thu, 16 May 2024 23:43:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دال ر دال</title>
                <link>https://virgool.io/@ItsNarsis/%D8%AF%D8%A7%D9%84-%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D9%84-nqz1tdoymnt6</link>
                <description>همه کلمات درونم در بند اسارت اند باید بنویسم تا آن احساس درد را به زبان بیاورم اما هنگامی که شروع به نوشتن میکنم تنها خودم را در دنیایی سفید میبینم که چیزی برای گفتن ندارم مثل وقتی که به آسمان نگاه کردم آرزو های زیادی داشتم اما هیچکدام را به زبان نیاوردم و خیره به وسعت آبی ماندم . کاش میشد حرف ها را ساده تر گفت آنها را صادقانه با احساسات نوشت اگر اتفاق می افتاد دیگر من آدم بد زندگیشان نبودم لازم نبود از درون هزاران بار بمیرم برای خودم ، کاش همانقدر که کمپین حمایتی از هزاران چرت و پرت میگذارند کمپین حمایت از آدم هایی که نمیتوانند در دنیای واقعی ، حقیقی باشند  به وجود بیاید آدم هایی که نمیتوانند درد درونشان را فریاد بزنند ، گریه کنند ، بخندند ،عشقشان را اعتراف کنند یا با آرامش کاری را انجام بدهند برای آنهایی که شرح خودش برای دیگران غیرممکن است . پیراهنی با سمبل این کمپین میپوشیدم و در بین مردم راه میرفتم و حداقل اندکی از وجودم را درک میکردند ، پیراهنی سفید با سمبلی زرد تا بیشتر ما را بشناسند لازم نباشد برای عذرخواهی چندین ساعت به صفحه چت خیره شویم تا کمی درون خودمان بگردیم و از دایره الغات محدودمان کمک بگیریم و درخواست ببخشش کنیم. همیشه بخاطر این رفتارم از خودم متنفر بودم و سرزنش های متعدد برای خودم اما اینبار میخواهم خودم را از زندان رها کنم شاید خودخواهی باشد اما منم به خودم نیاز دارم برای اینکه یکبار سرزنش نشوم یکبار از جانب خودم طرد نشوم یکبار احساس سنگینی در سینه نداشته باشم ، میدانم شخص مقابلم بابت رفتارم ناراحت میشود اما اگر آن کمپین لعنتی باشد میداند همه چیز را میفهمد .  همانقدر که کمپین حمایت از حیوانات و محیط زیست و ..... مهم هستند ، حمایت از این افراد هم واجب است .اولین قدم : خودمدوست عزیزی که این پست را میخوانید ، به احتمال زیاد شما در سال های زندگیتان با افرادی ملاقات داشتید که به طرز عجیب و ناگهانی باعث ناراحتی شما میشوند بدون هیچ منظوری قلب شما را می شکنند یا خیلی موارد دیگر  لطفا درکشان کنید آنها یاد نگرفته اند چطور خودشان را شرح دهند، کمک بگیرند یا احساساتشان را با دیگری شریک شوند میدانم ناراحت می شوید اما این را بدانید که  بیشترین فشار بر آن شخص است ، میخواهی بدانی چه احساساتی از درون دارد؟ احساس غم و گناه و طرد شدگی و سرزنش شدن ممتد و از جنبه فیزیکی هم درد را احساس می کند از طرف قفسه سینه. برای ما افراد سخن گفتن از درون سخت است لطفا درکمان کنید.اگر شما هم از این دسته افراد هستید بدانید و آگاه باشید تنها نیستید روزی شاید برسد که ما را درک کنند بدون اینکه طرفین از دست یکدیگر ناراحت شوند. </description>
                <category>نارثیث</category>
                <author>نارثیث</author>
                <pubDate>Sun, 31 Mar 2024 16:32:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منم منم منم</title>
                <link>https://virgool.io/@ItsNarsis/%D9%85%D9%86%D9%85-%D9%85%D9%86%D9%85-%D9%85%D9%86%D9%85-zttxu29mdrfr</link>
                <description>بچه که بودم ازم پرسیدن بزرگترین آرزوت چیه؟ همیشه میگفتم رئیس یه کارخونه باشم شاید اگر الان هم کسی از من بپرسد بزرگترین آرزوت چیه پاسخ من تکراری است اما دیروز شخصی که این سوال را پرسید وقتی پاسخ مرا دریافت کرد گفت: مطمئنی بزرگترین آرزوت اینه؟ شوک عجیبی بود برای من به دنبال پاسخ گشتم اما دیگر مطمئن نبودم که پاسخ همان قبلی باشد ، مشکلی در ذهنم پدید آمد آیا واقعا بزرگترین آرزوی من این است؟ خانه ویلایی در موناکو ، خانه تابستانی در ایتالیا ، جزیره‌ای مخصوص من ، کلکسیون ماشین ها و لباس های برند و عطر ها و اکسسوری ها و هزاران آرزوی مادی دیگر که همه انسان ها آرزو دارند اما اگر به همه آنها رسیدم آیا آن خلأ وجودم انباشته می‌شود از احساس امنیت و آرامش؟خانه و خانواده و دوستهای خوب را دارم اما در قبال تمام اینها خودم را ندارم ، مسئول گم شدن خودم چه کسی است؟ در کدام کوچه و شهر و سرزمین من گم شده‌ام؟ آیا روزی پیدا خواهم شد؟+ بزرگترین آرزوت چیه؟                                              آرامش و احساس امنیت و سرزندگی و ثبات و شادی ، خلاصه بگویم هر احساس مثبت در جهان هستی است را می‌خواهم . میخوام زنده باشم و زندگی کنم.</description>
                <category>نارثیث</category>
                <author>نارثیث</author>
                <pubDate>Wed, 27 Mar 2024 01:57:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قبلا ، بیشتر. الان نیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D9%82%D8%A8%D9%84%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-w47ligrf1qzu</link>
                <description>چندین سال قبل ، کمی مانده به عید نوروز با احساسی خاص برای خرید لباس های جدید بیرون میرفتیم و برای آنکه هر چه سریع تر آنها را بپوشیم طاقتمان ، طاق میشد.ساعت و دقیقه و حت ثانیه تحویل سال را حفظ میکردیم و از اینکه قرار است کنار سفره هفت سین بنشینم شاد بودیم و با لبخند وارد خانه عمو و خاله میشدیم ، با لب های کشیده عیدی را از دست بزرگ فامیل قبول میکردیم برایمان مهم بود سال جدیدی شروع شده حتی مهم بود سیزده بدر چه روزی از هفته است ، آن احساس تعطیلی زودهنگام مدرسه قبل از تعطیلات عید را هنوز به یاد دارم یا پیک شادی که واگذار میشد به غروب روز سیزده بدر ، از تلویزیون هم نگذریم فیلم و سریال هایی جدید پخش میکرد با دقت اسم و ساعت پخش را حفظ میکردیم ، بازی با بچه ها در اتاق و بی اهمیت نسبت به بزرگتر ها و هزاران چیز دیگر که فقط در نوروز آن سال ها بود و تمام شد . چند سالی میشود که برای عید نوروز لباس جدید نخریدم و از زمانی که به یاد ندارم دیگر کنار سفره هفت سین خوشحال نبودم حتی ساعت تحویل سال هم برایم مهم نبود ، اخرین بار که به اقوام لبخند زدم همگی زیر خاک دفن شدند حتی مهم نیست سالی به پایان رسید و سالی جدید شروع شده همه اتفاقات همان اند .تلویزیون هم مثل همیشه خاموش خواهند ماند چه فرقی به حال من می کند چه فیلم و سریال در حال پخش است؟ . سیزده بدر روز طبیعت بود؟ روزی که همه مردم به گردش می روند؟ اما چرا من حس و حال گردش ندارم؟ غروب سیزده بدر پیک شادی ندارم و غم پایان تعطیلات عید را ندارم؟ حتی فردا صبح سیزده بدر هم نمیخواهم با کفش های جدیدم بروم مدرسه.</description>
                <category>نارثیث</category>
                <author>نارثیث</author>
                <pubDate>Mon, 11 Mar 2024 18:07:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مامان ، شیشه شکسته!</title>
                <link>https://virgool.io/@ItsNarsis/%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B4%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87-jxnesftvpcro</link>
                <description>_ میگن یه پسره نزدیک خونه نرگس خانوم اینا کشته شده + حتما از این کل کلای بین پسرا بوده مثل چند سال پیش که پسره با یه ضربه چاقو فوت کرد_ نمیدونم بیشتر خبر ندارم تا چند ساعت فکرم درگیر بود هزاران سناریو چیدم و دلیل اوردم که چرا باید یه آدم را کشت تا اینکه شب ماجرا را کامل فهمیدم &quot; قتل نبوده که خودکشی بوده - حتما از این بچه سوسولا بودن بهشون برخورده گفتن یه رگی بزنیم+ چیشده مگه که خودکشی کرده با حالت سرخوش ادامه داد ؛ &quot; هیچی بابا دختره ولش کرده یا ردش کرده اینم نزدیک خونه دختره خودکشی کرده اخه یکی نبوده بهش بگه چرا با اسلحه+ حماقت کرده بابا آدم عاشق پیشه ای نبودم اما احساس عشق زیادی را از نزدیک لمس کردم این داستان خودکشی برام جالب بود اینکه یه آدم باعث مرگ آدم دیگه ­ای شده از یه زاویه مثل مرگ با کنترل ذهنه اما جایی نقض میشه که میفهمی این دو نفر بهم حس داشتند روزی دست هایشان در یکدیگر گره خورده بوده ، روزی در آغوش هم بودند همه چیز روشن بوده بینشان ، ماه تا ستارگان و خورشید همگی بی پروا بودند برای این دو نمیدانم چه به پسر گذشت که اینگونه دختر را رها کرد .اتفاقی یکی از موزیک های مورد علاقم پلی شد احساسات و حرف های ناگفته پسر برایم آشکار شد ؛&quot; کاش اینجا بودی و من    نصفه و نیمه نبودم    نفست میپیچید تو گوشم      انقدر صدات نمیزد این قلب &quot;&quot; دنیارو بهم بدن میگم نمیخوام اگه یه وقت تو نباشی توش مواظبش ام اینکه بین من و توعه نمیزارم یه خراشی روش بیوفته دیدی آدم ها از هم دیگه چقدر زود خسته میشن میخوام نشه نه ، میخوام نشه نه میخوام نشه نه ، میخوام همیشه بمونه هروئین منی تو داری الآن یک رو یه وقت نری دو ندی بهم اون حس غریب رو چون بر میگردی ولی میگم که دیره میرم و میرم دیگه بر نمیگردم &quot;&quot; نگو اومده وقت ترکم &quot;&quot;برف و بارون نمیتونن من رو از تو دور کنن صد سال تو یه راه موندن یه لحظست وقتی با تو ام&quot;             (منتظر بودن کاریه که بعضی وقتا پسرا برای دخترا میکنن از زدبازی)</description>
                <category>نارثیث</category>
                <author>نارثیث</author>
                <pubDate>Fri, 10 Nov 2023 13:09:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بسه دیگه!</title>
                <link>https://virgool.io/@ItsNarsis/%D8%A8%D8%B3%D9%87-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-cah3mjprk2qi</link>
                <description>همه چیز بهتر شده بهترین حس دنیا را دارم اما هنوز ته قلبم چیزی مرا آشفته می کند گویی مجنونم را نیمه شب کشته‌ام ، میخندم حتی تظاهر به افسردگی هم نمیکنم اما آه که غمگینم از آنچه که ندارمش همه چیز را بهای آن کنم؟ تا آنگاه بهایی ناچیز و مادی آز آن به دست بیاورم ، کاش دنیا اینگونه نبود .پدری به دنبال پول ، مادری به دنبال ماديات همه فقط ماديات را می بینند اما من معنویات را برای آنها پرداختم و برچسب احمق دریافت کردم احساس حماقت کردم گویی که نباید حرف بزنم یا کاری کنم دیگران از من بت ساختند بتی که دیگر من نیست میخواستم آزاد و رها باشم پخش شده در زمین اما مردم مردم مردم با افکار هایشان دست به حلق من گذاشتند مرا کشتند روح‌ام را دزدیدند هروز یادآوری می کنم من از آنها نیستم اگر دید متفاوتی دارم هنوز انسان هستم میتوانم راه بروم نفس بکشم بی دغدغه بخندم همگی حق من هستند اگر در بیابان می‌دوم خوشحال تر از دویدن در جنگل‌ام .یادم می‌آید پدربزرگم می‌گفت &quot; ا‌گر دلیل خوشحالیتو گم کردی ناراحت شو نه اینکه فلان چیز رو نداری &quot; الان میفهمم درست ترین حالت ممکن برای زندگی همینه همه چی چرت و پرته فقط مهم اینکه که می‌توانم راه بروم یا دست هایم را تکان دهم و بدون دغدغه ورزش کنم یا حتی غذاهایی با طعم معرکه بخورم . روح را آزاد کن آن می‌خواهد بدود شنا کند برقصد تنفس کند بخوابد بنوشد و بخورد ، آزاد و رها.</description>
                <category>نارثیث</category>
                <author>نارثیث</author>
                <pubDate>Sat, 21 Oct 2023 23:50:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش بری و برنگردی</title>
                <link>https://virgool.io/@ItsNarsis/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C-h8bqfr7igdnm</link>
                <description>چهل و هشت ساعت شد ، سردرد بعد از خواب بدترین سناریو ممکن برای زندگی میتونه باشه بعد از غرق در ژرف بی حسی حالا همه احساسات درحال فشار بهت هستن ، هنوز برنگشتی ساعت هاست به در زل زده ام حتی در انتظار صدای قیژ قیژ لولای در اما نه اینبار هم تو نیستی چای سرد شده به قول پدر این دیگر چای نیست دل منم سرد شده دیگر در انتظار تو نیست مهربانی مرا در جیب های خودت داشتی و رفتی نامرد نبودی احمق بودی صدبار نامت را نوشتم برگشتی؟ نه دورتر هم شدی کاش میشد دست هایت را در دستانم غرق کن با تشنگی ببوسمش روحت را در آغوش بگیرم سبزه بر لبت بنشانم زلف های حنایی تو را بپرستم بر پوست سردت رژه بروم همه را فراموش کنم تا همه من تو باشی . پوست سرد نارنگی پژمرده شده وقتی تو کنار من نیستی وجودم در آتش میسوزد وقتی در بستر سرمای من نیستی . احمق جان من دلتنگ لرزش صدایت پشت گوشی هستم می خواهم آن شب را یادآوری کنم همان موقع که اتفاق افتاد ساعت چهار صبح بود به من زنگ زدی_ گند زدم ...+ چیشده؟ چرا نفس نفس میزنی؟ _ نمیدونم باید چیکار کنم ... لرزش صدات باعث اطمینانم شد که یه فاجعه رخ داده _ نمیدونم هنوز زنده است یا نه پوستش گرم نیست نبضش ضعیفه + آروم باش یه نفس عمیق بکش ، چیزی مصرف کردی ؟ یا تصادف کردی ؟_ تصادف نیست لعنتی! فقط این یارو اومد جلو ماشین + زنگ بزن اورژانس ، کجایی؟_ تقاطع آخر نزدیک خونت + لعنت بهت یکم دیگه اونجامهمه اتفاقات یادمه ، حماقت تورو از من دور کرد نباید اون شب لعنتی میومدی خونه من ، باید روی تخت سردت میخوابیدی حالا پشت میله های زندان میبینمت نه این خواب نیست کابوس هم نیست یه واقعیت غیر قابل تحمله که تو باعثش شدی. وقتی از من خواستن ازت دفاع کنم تو دادگاه رد کردم واضح بود چرا قبول نکردم . از وقتی که اون اتفاق برات افتاد هنوز درگیر همه عواقب بعدشم از اولش همه چیز با تو اشتباه بود.</description>
                <category>نارثیث</category>
                <author>نارثیث</author>
                <pubDate>Fri, 13 Oct 2023 13:57:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زود میرن...</title>
                <link>https://virgool.io/@ItsNarsis/%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%86-iqfqv9ashhur</link>
                <description>دلم تنگ میشه برای سرمای صبح زود ، سکوت کوچه ها ، گرمای دلچسب ساعت دوازده ، ناهار ساعت یک ، خواب کوتاه ظهر ، هیاهوی عجیب ساعت پنج عصر ، ساعت سه صبح ، طلوع و غروب خورشید ، خاک پس از باران ، سرمای پاییزی ، چای سرد شده‌ی روی میز ، خرده بیسکوییت ، بنزین ، رنگ ، الکل ، واکس سیاه پدر ،چروک های لباس ، گل های پژمرده ، مداد شکسته ، خودکار بی جوهر ، کتاب پاره ، گرد روی میز ، وزنه پنج کیلویی ، برگه های آشفته روی میز ، قفسه های خاک گرفته ، تخت بهم ریخته ، کتاب های بهم ریخته اتاقم ، صابون لاغر و خشک شده ، ماژیک های در باز ، پنجره شکسته شده ، قدم زدن ساعت چهار صبح ، دوچرخه سواری ، میوه های پژمرده داخل یخچال ، باقی مانده غذا روی گاز ، لیوان خشک شده از شیر ، فنجان رنگ گرفته قهوه ، قاب عکس های فراموش شده ، ته مانده عطر هایم ، تقویم های تمام شده ، بی خوابی های شبانه ، آرامش مسکن ، واق واق سگ همسایه ، گربه له شده کوچه بن بست ، یاس های سفید مدرسه‌ام ، گل های زشت باغچه مدرسه ، نیمکت سیمانی ، ساختمان آبی کرمی ، آلاچیق زیر درخت بید مجنون ، سکوت بعد از مدرسه ، دعوا های توی کلاس ، نفرتم از همکلاسی ها و معلم ها ، شش سالگیم .</description>
                <category>نارثیث</category>
                <author>نارثیث</author>
                <pubDate>Thu, 21 Sep 2023 14:55:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینو نخون!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@ItsNarsis/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%88-%D9%86%D8%AE%D9%88%D9%86-xojsbohdzxwd</link>
                <description>این پستم با بقیه پستام کاملا محتوای متفاوتی داره خودمونی تر مینویسم متن طعنه آمیز و پر از کنایه است خلاصه بخوام بگمش ؛ چرت و پرتای یه بچه تخس اول ازتون یه سوال میخوام بپرسم اگر به این سوال جواب مثبت بدین شما یک ایرانی اورجینال هستین اگر منفی دادین که احتمالا خارجی هستید یا یک رگه خارجی دارین ؛ آیا از بدو تولد تا این سنی که دارین خانوادتون با بچه های مردم مقایستون کرده؟      خب از اونجایی که ایرانی اورجینالم جوابم مثبته(Lol)                                                      از همونجا شروع میشه که دختر عموت زودتر دندون در اورده ، پسرداییت زودتر گفت ماما و .... ابتدایی که میرسی میگن ببین دفتر مشق نرگس چقدر مرتبه ببین علی ریاضی بهتر از تو بلده فلانی تو کارنامه همش خیلی خوب داره ، میرسی به اولین و چرت ترین مقوله مقایسه آزمون تیزهوشان و نمونه دخترخالت پارسال رفت تیزهوشان توام باید بری شاید فکر کنی این اتفاق برای بچه های سوگلی و اول یه خانواده نمی افته کاملا در اشتباهید این بیماری برای همه است حتی اون سوگلی خانواده!                                                                                                                                                                 تیزهوشان نمونه که میرسی حالا باید برای آزمون دوم و نمرات عددی و هزاران آزمون های سمپادی و سراسری برای دانش اموزان ممتاز آماده بشی ، بعدشم که کنکوره که از اونجایی که هزاران آسیب روانی و جسمی از کنکور هدیه گرفتم وارد این بحث خوب نمیشم به احتمال زیاد این دوران گذراندید یا درحال گذارندن هستید و کاملا مشرف هستید به این موضوع! چیزی که امروز باعث ایده این متن شد یک نفر بود که با نظریه های احمقانه اش برای من امروز سخنرانی کرد خلاصه چرت و پرتاش یه کلمه بود ؛ هوش همه چیزه! حتی رتبه های زیر صد کنکور و اونی که تیزهوشان قبول شده ! اما من مثل همیشه مخالفم هوش فقط درصد کمی تاثیر داره اونم در رابطه با یادگرفتن یکسری فرمول و راه حل و مسائل ذهنی بقیش حافظه است! توی این جامعه تک بعدی و سطحی بین ما ، حافظه قوی نام دیگرش هوش بالاست!                                                                                                                         وارد مسائل هوش هم نمیشم که مسئله مزخرفیه! (LOl)یه مسئله کلیشه ای هم تازه تجربه کردم اگر راجب فرهنگ و تاریخ یک کشور میخواید بدونید لازم نیست کلی گشت توی اینترنت بزنید یا به کتابخونه برید کتاب های تاریخی و فرهنگ اقوام کشور ها و شهر ها را بدونید البته اگر راجب شیوه زندگی اقوام گذشته خواستید میتونید سرچ کنید و کتاب بخونید اما برای حال فقط باید یکبار سفر کنید تا متوجه گویش و لهجه و زبان و برخورد اجتماعی (نه فقط با چند نفر دست شمار!) و اقتصاد و اداب رسوم و ......فقط با برخورد و یکم گفت و گو با راننده و مغازه دار کاملا متوجه یه سری چیزای اولیه اون شهر یا کشور میشید :] </description>
                <category>نارثیث</category>
                <author>نارثیث</author>
                <pubDate>Mon, 04 Sep 2023 15:43:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بگو</title>
                <link>https://virgool.io/@ItsNarsis/%D8%A8%DA%AF%D9%88-shsai50xjp9z</link>
                <description>امشب درحال بازگشت به خانه بودم هوا نسبتا تاریک بود کوچه چراغی با نوری ضعیف داشت اطراف را با عجله نگاه میکردم که ناگهان متوجه حضور پسری شدم دورتر از من ایستاده بود کمی ترسیدم اما مکث کردم سرش پایین بود گریه می کرد سیگار تک تک ذرات وجودش را در خود حل میکرد ای کاش میتونستم برم بهش نزدیک بشم دستمالی تا شده از کیفم بیرون بیارم بزارم کف دستش بهش بگم هرچیزی که  شده اشکال نداره نرفتم نزدیک نه بخاطر اینکه جنسیت متفاوتی داریم و توی جامعه عرف نیست یا نه بخاطر اینکه شب بود میترسیدم نه نه نه هیچکدوم نیست نرفتم چون نمیخواستم بهش دروغ بگم بهش یه مشت چرندیات تحویل بدم بگم پسر خوب چرا گریه می کنی سیگارتو خاموش کن برو خونه بخواب فردا صبح همه چی درست شده اینا فقط دروغن! چند شب پیش یه پست دیدم یه پسر به یه دختره میگفت تو دختری حیف نیست سیگار بکشی این جمله منو به فکر فرو برد میخواستم بنویسم فقط سلامتی دخترا مهمه؟ پس پسری که روزی چندین نخ سیگار میکشه چی؟ اون احساس نداره ؟ ناراحت نمیشه؟ دلش نمیشکنه؟ کاش جامعه تک بعدی نبود!.</description>
                <category>نارثیث</category>
                <author>نارثیث</author>
                <pubDate>Wed, 30 Aug 2023 22:30:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کافی نیستی.</title>
                <link>https://virgool.io/@ItsNarsis/%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-pmkbzarmskhv</link>
                <description>بال هایم را میبندم تا با تو پرواز کنم ، چشمانم را میبندم تا آخرین تصویر درون ذهنم تو باشی ، همه چیز را میشکنم تا هنگام رفتنت چیزی برای شکستن نباشد ، خانه را بدون در و پنجره میسازم تا هر دو در محبسی پر از خلا جان بسپاریم ، آغوشت را برای همیشه میخواهم تا هیچگاه مرگ را در آغوش نگیری ، همه چیز در قلبت چال میکنم تا چیزی به بیرون درز نکند ، مادر می گوید عشق به او جرم است اما من سالهاست مجرم شده ام ، تو قفس بی قفل منی ، تو زندان جهنمی منی ، تو کابوس منی ، تو همه ی رویای منی ، بگذار همه معانی زندگی در وجود تو خلاصه کنم ، همه چیز را تمام میکنم تا در کنار تو باشم ، در آخر همه چیز را به من بسپار همه چیز را رهسپار نسیم بهاری میکنم تا مارا در زیر درخت اقاقیا به خاک بسپارد.</description>
                <category>نارثیث</category>
                <author>نارثیث</author>
                <pubDate>Mon, 28 Aug 2023 16:00:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودتو بشکن!</title>
                <link>https://virgool.io/@ItsNarsis/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%B4%DA%A9%D9%86-hu5gautkxtqb</link>
                <description>در یک قدمی آرزوهایم ایستاده ام همه چیز طبق خواسته هایم پیش میرود اما در همین فاصله کم دچار بحران شدم ، نکند پس از رسیدن باقی راه طبق برنامه هایم پیش نرود یا نکند جا بزنم یا شکست بخورم یا مثل بقیه در پیچ آخر تصادف کنم قابل تامل نیست سریع پیش میرود تنها یک چیز جوابگوست ؛ خودتو بشکن ، یکم عجیبه اما این شعار زندگی منه تا وقتی نتوانم من ظاهری را نشکنم به من حقیقی خود نمیرسم وقتی از تمام ترس هایم افکارم عبور کنم من حقیقی در انتظارم است و اینگونه رمز و راز هستی وجودم حل می شود. دیالوگ معروف فیلم Dune 2021 : ترس قاتل ذهن است ، مرگ کوچکی است که نیستی می اورد ، با ترسم رو به رو میشوم و اجازه میدهم از من و درون من عبور کند زمانی که از من عبور کرد به مسیرش نگاه میکنم جایی که ترس از آن گذشته چیزی وجود نخواهد داشت فقط من باقی خواهم ماند.</description>
                <category>نارثیث</category>
                <author>نارثیث</author>
                <pubDate>Fri, 25 Aug 2023 15:14:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خب‌همین‌جوری‌قبوله</title>
                <link>https://virgool.io/@ItsNarsis/%D8%AE%D8%A8-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%82%D8%A8%D9%88%D9%84%D9%87-ucnjlugvcdxo</link>
                <description>آدما های مشهوری که خودکشی کرده‌اند همگی قبل از مرگ نامه‌ای نوشته بودند ، من آدم مشهوری نیستم اما اینجا فقط میخواهم نوشته هایی بنویسم شاید یکی از آنها ، نامه قبل از مرگ من شد و خواننده هایی بی‌تفاوت فقط آن را می‌خوانند با خیالی که این آدم هم مثل بقیه یک افسرده‌ی ساده‌ست اما آن هنگام من دیگر دردی احساس نمیکنم روح تیره‌ی من در آزادی دردناکی رها شده ، ای کاش ... همه چیز ساده‌تر بود درست است اگر ساده‌تر بود دیگر زندگی نبود اما زیستن در اعماق درد و خستگی نامش دیگر زندگی نیست زجر کشیدن است و بس .همه می‌گویند:《این نیز بگذرد،همه چیز را به خودش بسپار ، این روزا هم میگذره ، نگران نباش دوران درخشش توام میرسه》 ای دوستان عزیز درست است روز هایی بدتر از این روز ها هم گذشت اما دردی که از قلبم عبور کرد چه؟ زخمی که برجا گذاشت چه؟ چرا من باید این احساسات را داشته باشم؟چرا فقط من باید همه چیز را تنهایی به دوش بکشم؟ چرا اعماق احساساتم چیزی جز پوچی نیست؟ چرا زندگی من مثل فیلم ها و داستان ها نیست؟چرا من باید زندگی کنم؟چرا؟بهم بگو چرا من؟</description>
                <category>نارثیث</category>
                <author>نارثیث</author>
                <pubDate>Wed, 16 Aug 2023 13:12:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منتظر باشم؟ یا برم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ItsNarsis/%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D9%85-dmlckd0aju7c</link>
                <description>“نداده‌های خدا”“هرچه فکر می‌کنم چیز نوشتنی ندارم. مشغول قتل عام روزها هستم، فقط چیزی که قابل توجه است نسیان هم بر عوارض دیگر افزوده شده و این خود نعمتی است. یكجور auto-défense بدن است چون حالا دیگر باید به نداده‌های خدا شکر بگذرانیم”  نامه صادق هدایت به حسن شهید نورائی (۱۳۲۹) صادق منم همینطور. منم بیشتر بخاطر نداده‌ها با خدا حرف میزنم یکسری وقتا برام عادی شده اما هنوز منتظرم شاید خدا خواست بهم گوش بده روزی برسه که با لبخند بگم خدا بخاطر داده‌هات ممنونم سپاسگزارم ،شکرگذاری کنم . تا اون روز منتظرم...</description>
                <category>نارثیث</category>
                <author>نارثیث</author>
                <pubDate>Sun, 13 Aug 2023 19:31:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منو نمیبری؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ItsNarsis/%D9%85%D9%86%D9%88-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%A8%D8%B1%DB%8C-jiayyrtq8wgx</link>
                <description>من شهامت زندگی کردن را نداشتم زندگیم را رها کردم خود را از همه جا رهانیدم آینده را کادو پیچ کردم و برای صاحبش پس فرستادم اما قبولش نکرد باز برایم فرستاد حالا باید با اجبار بیشتر زندگی کنم من حتی شهامت مرگ هم ندارم شاید باید بگویم مرگ را میپذیرم اما شهامتی برای خودکشی ندارم من شهامت هایم را قبل از زندگی جا گذاشتم حال با کبریتی آتشی به جان زندگیم انداختم این آتش آبی است زرد و قرمز نیست!مادرم اصرار دارد زندگی کنم اما دیگر جانی بر پیکرم نمانده ای کاش میشد همه چیز را برای مادرم گفت بگویم مادر من زنده نیستم من در همان شب ها مرده ام. </description>
                <category>نارثیث</category>
                <author>نارثیث</author>
                <pubDate>Sat, 12 Aug 2023 12:24:20 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>