<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Itsmajidd</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Itsmajidd</link>
        <description>اندکی تَخَیُل و تَجرُبه در این نوشته‌ها دخیل است.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 15:24:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/32070/avatar/kNbFyq.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Itsmajidd</title>
            <link>https://virgool.io/@Itsmajidd</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سعی کنیم ازمون راضی باشن،چرا؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Itsmajidd/%D8%B3%D8%B9%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D8%B2%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D8%B6%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%86%DA%86%D8%B1%D8%A7-tkxofvk4golq</link>
                <description>یه باور به غایت آزار دهنده از بچگی منو آزار داده.چیزی که بخشی زیادی از زندگیم رو باهاش جنگیدم ولی پیروزی زیادی نصیبم نشده!تلاش مذبوحانه برای راضی نگه داشتن دیگران، برای اینکه از چیزی که خودم خوشم نمیاد درباره خودم، خوششون بیاد.برای دوست داشتن چیزی که خودم دوسش ندارم و از خودم ناراضی ام و در نهایت چیزیکه نصیبم شده اعتماد به نفس پایین توی شرایط بوده.یه موضوعی که هست اینه که آدمی که نتونه با خودش کنار بیاد با دیگران هم نمیتونه کنار بیاد و قسمت تعجب آورش اینه که اینو میدونیم ولی نمیتونیم کاری کنیم.با هر اکیپی بُر خوردم سعی کردم  آدمی باشم که حرف گوش میده و به اصطلاح بچه خوبه باشم ولی اشتباه بود. آدم خوبه قصه بودن مضحکه، اصلا خنده داره چون اصلا آدم خوبی وجود نداره. اصلا این خر اینم پالون، با همین مسیر خوب بودن پیش برو ببین تهش جز اینکه خودت رو کوچیک ببینی چی پیش میاد!!القصه اینکه از آدم خوب قصه بودن خسته شدم، خسته شدن هم ینی میخوای یه چیزی رو درون خودت تغییر بدی چون تا از چیزی خسته نشی سراغ وضعیت بهترش نمیری همونطور که 40 سال پیش ملت از یه آدمی خسته شدن رفتن سمت یه آدم دیگه که بازم دلشون زده.چون هیچوقت اون مسیری که فکر میکنی درسته، درست نیست. هیچوقت اون چیزی که فکر میکنی حقیقته، حقیقت نیست و هیچوقت اون آدمی که فکر میکنی خوبه، خوب نیست.اینکه یه تصویری خوشبینانه از خودت تو ذهن بقیه بذاری ینی یه آدم پخمه برای خودت تصور کردی، بعضی وقتهام تو بد باش، داد بزن، ناراحت شو، غر بزن چون حقته، چون آدمی که خوبه همیشه مرز نداره و خاکستریه! شما میخوای چه رنگی باشی؟ ?@majid_thoughts</description>
                <category>Itsmajidd</category>
                <author>Itsmajidd</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jul 2019 11:38:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتاق هراس چی هست؟کجا هست ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Itsmajidd/%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-%D9%87%D8%B1%D8%A7%D8%B3-%DA%86%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D9%87%D8%B3%D8%AA-nt8abod6awpf</link>
                <description>1)بیژن داشت تعریف می‌کرد از طوفان های شرق آمریکا که مثل غلطک های هپکو هرچی دستش میرسه صاف میکنه و ابوالبشری زنده در بره باید شش شبانه روز رب النوع رو شکر کنه. بیژن میگفت مادر بزرگش وقتی آمریکا بود یه اتاق پایین خونه شون درست کرده بود به اسم پنیک روم، اتاق هراس، که وقت طوفانی خواست مثل جوراب شسته شده پشت و روشون کنه مامان‌بزرگ همه رو بفرسته اونجا تا آبها از آسیاب بیوفته.حالا اوضاع خیلی هامون همینه که جایی مثل پنیک روم نداریم تا مث گونی سیب زمینی بُغ کنیم یه گوشه ش تا حالمون بهتر شه. شهریور دوسال پیش حرف بیژن مثل تریلی هیژده چرخ از روم رد شد ، وقتی صبح جمعه خوش و خرم زنگ زدم حال مامانمو بپرسم به جاش با بغض از دست دادن دایی و پسر داییم قطع کردم.اونشب به جای پنیک روم ولو شدم تو همت و از قیژ و ویژ ماشین ها سرگیجه گرفتم. یه موتوری زد کنار و کلی چرخوندم و دلداریم داد.فرداشم سر ظهر میدون هفتاد و تن با اشک و زاری آرومتر شدم. 2)پریروز که پشت وورد و اکسل کمر خم کرده بودم،   لیست موزیک های ایرانی از تو ساند کلاد رو پلی کردم و از بد روزگار آهنگی از جهان پلی شد که دوباره یاد دایی و پسر دایی خدا بیامرزم زنده شد. دوروز گذشته غمبرک زده بودم رو آهنگ و به حرفای بیژن فکر میکردم که پنیک روم رو چطوری بسازم که خودمو پرت کنم توش و تا وقتی آبها از آسیاب نیوفتاده برنگردم. آخرشم این اشرف مخلوقات به این نتیجه رسید پنیک روم هرکسی منحصر به فرده مثل اثرانگشت سبابه ش. هرکی یه قلقی داره که چهار پنج تا تیر در کنه خودش سر و کله ش پیدا میشه. حالا هم بعد اون روزایی که بدون اتاق هراس مامان‌بزرگ بیژن گذروندم شاید فهمیدم چطور یکی برای خودم بسازم تا هر وقت ازین طوفان های مهلک زد زیر زندگیم بتونم بهش پناه ببرم. شایدم طوفان بعدی با خود بیژن راهی آمریکا شدم که سرازير بشیم اتاق هراس مامان‌بزرگ ش.@majid_thoughts</description>
                <category>Itsmajidd</category>
                <author>Itsmajidd</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jul 2019 12:50:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Where is happiness?</title>
                <link>https://virgool.io/@Itsmajidd/where-is-happiness-f5hpmg7ugpj2</link>
                <description>اواخر سال 2004 بالای رودخونه تارن توی جنوب فرانسه یه پل فلزی غول آسایی به اسم میلائو احداث شد با طول حدود 2.5 کیلومتر. آقای نورمن فاستر طراح این پل توی مستند ساخت ش یه توضیحی میده درباره قوس پل؛ ادعای خود آقای فاستر اینه که راننده اگر مسیر با این طول رو به صورت مستقیم بره دچار بی حسی و خستگی میشه و نتیجه ش سقوط از پل هست، برای همین از پیچ با شیب عرضی مناسب استفاده کردند تا این خستگی ایجاد نشه. مسائل زندگی درست مثل همون پیچ توی پل میلائو هستند که لازمند برای ادامه و دوری از افتادن هامون. مسائل زندگی دائمی اند و هیچ وقت هم ازبین نمیرن و همونطور هم که میدونیم توی شرایط حساس هم بزرگتر به نظر میان. وقتی هیکل خوب میخوای مجبوری صبح زود از خوابت بزنی بعد هم بری دوش بگیری که بوی عرقت کسی رو اذیت نکنه و بری سر کار.وقتی یه رابطه خوب و آرامش بخش لازم داری، باید براش وقت بذاری روز چهارشنبه یه رستوران خوب با هزینه ای که به جیبت بخوره ببریش بیرون.گاهی مسائل ساده اند مثل خوردن آب و غذا، سفر رفتن و... بعضی اوقات هم مسائل پیچیده اند مثل اصلاح روابط با پدر یا مادر یا همسر، ایجاد و حفظ رابطه و... مسائل هرچی باشن مفهوم یکسانه :مسائل رو حل کن؛ خوشحال باش. دَتس ایت.معمولا کسانی هم هستن که یا انکار میکنن ویا ذهنیت یه قربانی رو دارن (کم نبوده جاهایی که خودم این دو موضوع رو حس کردم ولی بعد از مدتی شروع کردم به حل کردن ) نسبت به مشکلات و ایراد حل نکردن به جفتشون وارده.خوشحالی توی راه حل پیدا کردنه نه اینکه بخوای اصلا سوالی پیش نیاد،وقتی هیکل خوب میخوای باید از خوابت بزنی ، اگر رابطه خوب میخوای باید وقت بذاری ، اگر میخوای زبان جدید یاد بگیری باید از روز جمعه ت بزنی،وقتی دلیل برای کاری داشته باشی دنبال راه حل میری و اگر میخوای اصلا مسئله‌ ای وجود نداشته باشه شبیه پل میلائو میشی بدون هیچ پیچی و در نهایت افتادن ته دره. majid_thoughts@   </description>
                <category>Itsmajidd</category>
                <author>Itsmajidd</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jul 2019 14:35:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ملخ مفلوک، هوشنگ خان</title>
                <link>https://virgool.io/@Itsmajidd/%D9%85%D9%84%D8%AE-%D9%85%D9%81%D9%84%D9%88%DA%A9-%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%AF-%D8%AE%D8%A7%D9%86-hbzqpujt1zpt</link>
                <description>چند وقتیه اومدیم یه ساختمون پنج طبقه تا دوتا ساختمون قبلی شرکت یکی بشه و همه واحد ها طبق نظر مدیر عامل عزیز پیش هم باشن.ازین تغییرات هم سهم من یه میز پشت پنجره که مشرف به کوچه سالار با یه ساختمون لندهور که هیچی هم توش دیده نمیشه، شد. پنجره بنده از ساعت 3 ظهر آفتابی میزنه که میشه ازش به عنوان مایکروویو استفاده کرد.چند وقت پیش یه ملخ بخت برگشته ای تو این گرما پشت شیشه چسبیده بود تو چشاش یه حالت ناامیدی  داشت که نه میتونست بپره نه میتونست تکون بخوره. انگار به شکر خوردن افتاده بود از پرش قبلی. بهش می‌خورد اسمش هوشنگ با ده تا چک برگشتی باشه. چشاش اندازه وزغ شده بود یه نگاه پایین می‌کرد یه نگاه به من انگار که بگه منو راحت کن ازین بدبختی یا نجاتم بده. با خودم گفتم چند ساعت میتونه دووم بیاره آخه؟ با یه فوت بادکنکی کف زمین ولویی بدبخت.داشتم چشای هوشنگ  نگون بخت رو میدیدم که یادم اومد منم هم تو زندگی کم مشابه شرایط هوشنگ نداشتم، وقتی نه راه پیش داشتم نه راه پس، وقتی که با کمترین هل میتونستم فروبریزم.یادم اومد یه چیزایی منو نگه داشت، خدا؟ سرنوشت؟ ایمان؟ خانواده؟ دوستام؟ عشقم؟ به این فکر میکردم که این هوشنگ سیاه بخت رو چی میخواد نگه داره که بی هوا پرید... لحظه آخر با چشاش میگفت من که دیگه بُریدم، دنیا وایسا که بپرم پایین و دنیا هم براش اهمیتی نداشت و زد بغل و این هوشنگ قصه پرید پایین. نمیدونم شاید به خاطر گرما پرید پایین، اینکه به چه سرنوشتی دچار شد نمیدونم شاید چنتا پاهاش شکست وخوراک سوسک ها شد یا شایدم یه بچه 10 ساله با پا له ش کرد. البته من امیدوارم قانون آقای نیوتون روی هوشنگ خان تاثیر نذاشته باشه. سرمو کردم تو مانیتور و با خودم گفتم شکر که کسایی و چیزایی بودن که شرایط مشابه با هوشنگ منو سرپا نگه داشتن! شایدم دفعه بعدی عموزاده های هوشنگ رو دیدم سریعتر بپرم نجاتش بدم. @majid_thoughts</description>
                <category>Itsmajidd</category>
                <author>Itsmajidd</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jul 2019 13:49:51 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>