<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Itsmee</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Itsmee</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:35:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2933390/avatar/Y02HW1.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Itsmee</title>
            <link>https://virgool.io/@Itsmee</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مشهد🥲🎀</title>
                <link>https://virgool.io/@Itsmee/%D9%85%D8%B4%D9%87%D8%AF-ev5f0jmeckbq</link>
                <description>سلااممچطورینچقد مشهد خوبهه😭 میخوام برای همیشه اینجا باشم، مشهد بهترینه، مشهد خیلی خوش میگذره، کاش یک عدد مشهد بودم، میخوام مشهد باشم، مشهد مشهدی از مشهد😭 دلم نمیخواد برم از اینجا😭 ( مِه دِگَه بَندِر نِتام)😂😭 شنبه اومدیم ولی واقعا کم موندیممم😭 یهویی نوشتمش از ذوق و البته ناراحتی از برگشتن😭 </description>
                <category>Itsmee</category>
                <author>Itsmee</author>
                <pubDate>Wed, 11 Sep 2024 14:58:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق بچگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Itsmee/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A8%DA%86%DA%AF%DB%8C-x4ehwtyulcen</link>
                <description> https://gisomusic.com/%D8%AF%D9%86-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A8%DA%86%DA%AF%DB%8C/ بچگی عاشقِ پسر خالم بودم. یه چی میگم، یه چی میخونی.. از اینا که همیشه باید پیشِ ما باشه، مسافرت میریم تو ماشین ما باشه، خوراکی میخوریم حواسم باشه به اونم برسه، سر سفره پیش اون بشینم، یجوری رفتار کنم که اونم خوشش بیاد، تو بازیا یارِ اون باشم، باهاش بحث نکنم، تو دعوا ها طرف اونو بگیرم حتی اگه حق باهاش نباشه، علاوه بر ماه تولد خودم ماه تولد اونو هم تو طالع ماه تولد چک کنم و خیلی از کارایی که یادم نمیاد.. با این آهنگ بدجوری یاد اون دوران میفتم.. کاش هیچوقت بزرگ نمی شدم. عشقم همونجوری میموند. آدما عوض نمیشدن. کاش ما عوض نمیشدیم. کاش حسم میموند. میدونم خیلی حرفام بچگونست.. دلم میخواد دوباره حسم برگرده. هنوزم بهش فکر میکنم.. یعنی دوسش دارم مثل قبلنا؟ نمیدونم. اون خیلی فرق کرده. کم می بینمش. خیلی کم. همیشه آرزو میکردم که دوسم داشته باشه. از احمق بودنِ اون موقعم چیزی نمیگم.دلم میخواد تمام خاطره هایی که باهاش دارمو بگم ولی..، ممکنه به عقلم شک کنید. دلم براش تنگ شده.. می ترسم عاشق نشم:((( چرا بزرگ شدم؟ کاش ۸ سالم بود. پ.ن: ساعت از ۱۲ گذشته و هر چی نوشته شده از روی خواب آلودگی و احساساتی شدنه. </description>
                <category>Itsmee</category>
                <author>Itsmee</author>
                <pubDate>Sun, 01 Sep 2024 01:06:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدشانس که میگن منماا..</title>
                <link>https://virgool.io/@Itsmee/%D8%A8%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B3-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%86-%D9%85%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%A7-h1list0fle9u</link>
                <description>سلام.. این وقت روز جمعه، وسط تابستون، تازه گندکاریامو یادم رفته بود و میخواستم پلنای خفن بچینم خیر سرم:/ آخه دختر نمره نگاه کردنت واسه چی بود؟؟؟ فازتو نمیفهمم.. اصلا درکت نمیکنم😭 واسه درس زیست اعتراض زده بودم. الان میبینم پایین تر اومده:/ خب حداقل تغییرش نمی دادید.. چرا اینقد ما رو عذاب میدید.. الان جواب قلب تیکه تیکه شده ی منو کی میده.. مثلا ۴ روز دیگه تولدمه و باید خوشحال باشم:/ نه خودشون خوبن نه امتحاناشونو نه هیچیشون. دبیر فیزیکمون میگه ترمیم معدل نکنید. میگه تاثیری نداره.. کی میاد پیگیری کنه که ترمیم زدی یا نزدی و معدلت چند شده و ... ، ولی اگه ترمیم نزنم، با نمره ی ۱۴ چیکار کنم؟ در نتیجه، ترمیم میزنم. نمیتونم هضم کنمش. آخه نمره ای که من بعد از امتحان حساب کردم حداقلش۱۶ بود ( نیس ۱۶ خیلی خوبه:/ ) لعنت بهشون. ( کیا؟ )نمیتونم هضم کنمش. آخه نمره ای که من بعد از امتحان حساب کردم حداقلش۱۶ بود ( نیس ۱۶ خیلی خوبه:/ ) لعنت بهتون. ( کی؟ فعلا تنها امیدم به حسن یزدانیه. ( ثبات ندارم کلا، هی میپرم از این به اون:/) امیدوارم قهرمان شه. یه چیزی گیر کرده تو گلوم..یه چیزی رو دلم سنگینی میکنه.. لعنتی. بازم میگم، کاش اعتراض نزده بودم. راستی، چرا تمام پستای من این شکلین؟:/  همش نق ( عی وای من که نمیخواستم پیرزن نق نقو بشمم😱). </description>
                <category>Itsmee</category>
                <author>Itsmee</author>
                <pubDate>Fri, 09 Aug 2024 12:04:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنگار که نه، دو هفته نگار.</title>
                <link>https://virgool.io/@Itsmee/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%87-%D8%AF%D9%88-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-vybvqgc6cdyj</link>
                <description>سلام.امیدوارم حالتون خوب باشه. جدیدا هر وقت میام که پست بنویسم، به این فکر میکنم خب که چی بشه مثلا، اصلا راجع به چی بنویسم.. چی بگم.. و یکی از سخت ترین سوالا، عنوانشو چی بزارم؟؟ :/ دقیقا عین واقعیته وقتی که میخوام حرف بزنم.. لعنتی حرفه میاد تا نوک زبونم، بعدش به خودم میگم خب که چی؟؟ :/ تو مجازی اینطوری نبودم که اونم شدم.. این چند وقت چند تا نقاشی کشیدم که خودم خیلی دوسشون دارم.. اینقد گوگولی شده😭🎀 اینجا میزارمش ببینید.. لطفا زیاد به جزئیات دقت نکنید:)) قصد داشتم اینو بدم به دخترخالم، ولی دیدم لیاقتشو نداره:) چند تا فیلم هم نگاه کردم که خیلی حالمو خراب کرد. الان من یه افسرده واقعیم.. یکیشون ستاره بازی بود. وای خیلی دلم میخواد راجع بهش با یکی حرف بزنم ولی کسیو پیدا نمیکنم ( دختر خالم که کلا لیاقتشو نداشت:)) ) این که میدونم ستاره بازی براساس واقعیت بود، یه خورده برام ناراحت کنندست. دلم برا باباهه میسوزه، خیلی زیاد. ولی برا صبا اصلا. به نظرم خیلی سخت میگرفت.. حالا درسته سختی زیاد کشیدی ولی بازم حق نداشتی این بلا هارو سر بابات بیاری.. ( حالا انگار صبا جلوم نشسته..)  اونایی که این فیلمو دیدن شاید بفهمن چی میگم.. اونایی هم که ندیدن، پیشنهاد میکنم نبینن..، اونقدرا جالب نبود. یکی دیگه از فیلما، شهر زیبا بود. خیلی وقت بود که دانلودش کرده بودم ولی بالاخره امروز تونستم ببینمش. ( مثل تعداد زیادی از فیلمام..) آقای اصغر فرهادی تا عمر دارم نمیبخشمت. مطمئنم لعن و نفرین خیلیا پشتته. آخه مرد حسابی، این چه وضعشه فیلمتو مثلا اوپن اندد میزاری که چی؟؟:/ ( درباره الی، جدایی نادر از سیمین، شهر زیبا.. داغونماا، داغون. )، الان من تا دو ماه دارم با اعلا و فیروزه زندگی میکنم، بهشون مشاوره میدم.. هعیی. فیلمش بد نبود ولی به جون خودم نفهمیدم تهش چی شد نمیدونم حقو به کی بدم..یکی دیگه از فیلما هم، خورشید بود. این یکی خداوکیلی قشنگ بود. حتما اگه تونستید ببینیدش. من بلد نیستم خلاصه بگم فیلمو، ولی در همین حد میگم که، درمورد بچه های کار بود. راستی، انیمیشن درون و بیرون ۲ رو هم دیدم. خیلی خوووب بودد. حق ترین انیمیشن زندگیم. ( ینی چی؟!:/ ) خیلی بامزه بود حتما ببینیدش. همین دیگه، تموم شد. راستی یادم رفت، میخواستم در مورد جام قهرمانی اروپا یه پست بزارم. ولی وقتی فهمیدم قراره توش کلی قربون صدقه ی ( توبه! ) ام با په برم، پشیمون شدم. خیلی ناراحت شدم فرانسه قهرمان نشد:(( ولی اسپانیا با قهرمانیش همه رو شست و برد. اون شب بهترین شب زندگیم بود. تازه رفتم پیج های لمین یامال و موراتا رو فالو کردم:)) عه داشت یادم میرفت، من تازه اون شب بود که جریان  پلی آف ایران و استرالیا، جام جهانیِ سال ۹۸ رو فهمیدم. بابام با کلی آب و تاب توضیح داد:)) اون لحظه من رو زمین بند نبودم. باورتون نمیشه، ولی من نشستم اون شب از اول تا آخر بازی ایران و استرالیا توی ملبورن رو دیدم:) تازه کلی هم در مورد پیتر هور تحقیق کردم و یه جورایی از شخصیتش خوشم اومد. پیشنهاد میدم روی اسمش کلیک کنید:) فکر کنم حرفام تموم شد. فقط نمیدونم چرا جدا جدا پستشون نکردم:/ خب بازم میام از اینجور حرفا میزنم.. نقاشیامو هم نشونتون میدم. خیلی اینجا و کاربرای اینجا رو دوست دارممم:)) خدانگهدار.</description>
                <category>Itsmee</category>
                <author>Itsmee</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jul 2024 00:40:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بالاخره حالِ خوب.</title>
                <link>https://virgool.io/@Itsmee/%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D9%90-%D8%AE%D9%88%D8%A8-j6qmsy5lnxc8</link>
                <description>سلام. امیدوارم حالتون خوب باشه. فکر کنم یک هفته نبودم اینجا. دلم تنگ شده بود. هم برای نوشتن، هم برای خوندن... زیاد حالم خوب نبود. نمیخواستم با نوشته هام حال بقیه رو هم بد کنم. البته حال و حوصله نوشتنم نداشتم. سعی کردم تو غار تنهاییم بمونم تا بهتر بشم. راستش خوشحال شدم که یه ذره خانوادم نگرانم شدن. احساس وجود نداشتن می کردم و الان بخش زیادیش برطرف شده. داداشم خیلی منو دوست داره. خیلی زیاد. تو بغل من آروم میمونه. منم خیلی دوسش دارم. اصلا قابل توصیف نیست..دیگه نمیخوام هی برم تو لاک خودم که اشتباهی برچسب خجالتی بودن بهم بزنن. سعی میکنم احساساتمو بروز بدم.. هرچقدر هم که سخت باشه.. ولی به نفع خودمه. اینا حرفای دوستامه که تو این مدت بهم میگفتن. خداروشکر فعلا روم تاثیر گذاشته.چقدر اینجا خوبه همه چی. از هر چی بخوای مینویسی.. بدون اینکه خجالت بکشی.. سرزنش بشی.. همین دیگه..، بازم مینویسم.ممنونم. خدانگهدار.</description>
                <category>Itsmee</category>
                <author>Itsmee</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jul 2024 16:24:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز پنجم و ششم چالش.</title>
                <link>https://virgool.io/Young-writer/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-%D9%88-%D8%B4%D8%B4%D9%85-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-nyhex8sxtkad</link>
                <description>سلام. خیلی خستم. فکر می کردم وقتی امتحانا تموم شن، به اندازه کل عمرم می خوابم. ولی کاملا برعکس شد. کمتر از اون موقع ها می خوابم... واسه همینم کلا بی حوصلم... کل روزو رو تخت دراز کشیدم و فکر میکنم.. به همه چیز و هیچ چیز.. نقاشیه دیروزم رو خیلی دوست دارم. به نظرم خوب شده.. ولی بازم.....ولی برعکس نقاشیِ دیروز، نقاشیِ امروزم خوب نشد. کلا یکی در میون بد میشه.. توت فرنگیِ ساده ای بود. ولی رنگ آمیزیش بد شد. میخواستم با مداد مشکی ابروشو درست کنم که زدم چشمشم کور کردم.. :( همین دیگه.ممنونم. خدانگهدار.</description>
                <category>Itsmee</category>
                <author>Itsmee</author>
                <pubDate>Sun, 30 Jun 2024 20:36:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز سوم و چهارم چالش.</title>
                <link>https://virgool.io/@Itsmee/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D9%88-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-s3bjkaq2hp96</link>
                <description>سلام. دیروز نتونستم پست بزارم.. حس می کردم خیلی حرف زدم... قبلش فکر نمی کردم وقتی میام اینجا اینقدر راحت حرف بزنم.. به هر حال، الان احساس غریبی میکنم.. دیروز قرار بود نقاشیِ چشم بکشم... خوب نشد اصلا.. ایراد زیاد داشت، ولی هرچی که بود، برای اولین بار بود.. یه گنجشکِ درون داره:/ مصنوعی*احتمالا بهتر از قبلیا شده..، مژه ها افتضاحه*امروز باید انیمه ای نقاشی می کشیدم. من اصلا به انیمه علاقه ندارم و تا حالا انیمه ی خاصی ندیدم..، مگر همون فوتبالیست ها و ‌.. ولی نقاشیِ انیمه ای رو دوست دارم، به نظرم بامزست. بد نشد، هوم؟افتضاح نیست واقعا. خودم راضیم.. حال دلتون خوب. ممنونم. خدانگهدار.</description>
                <category>Itsmee</category>
                <author>Itsmee</author>
                <pubDate>Fri, 28 Jun 2024 21:54:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز دوم چالش.</title>
                <link>https://virgool.io/@Itsmee/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D9%85-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-ldojzi9k1tlx</link>
                <description>سلام.امروز خیلی سرم شلوغ بود. از صبح مدرسه بودم برای کلاس جمع بندی فیزیک. وقتی اومدم خونه کلی کار سرم ریخته بود. تستای کنکور ۸۶ به بعد که حدودا ۹۰ تا می شدن، تستای فصل اول زیست شناسی کتاب خیلی سبز (تازه شروع کردم به تست زدن:/ ) و تستای مشقی ای که هر شب دبیر گرامی برامون می فرستن. برنامه های دیگه ای هم خودم گذاشته بودم برا خودم. مثلا خوندن زبان انگلیسی و ترکی ( ترکی رو بیشتر دوست دارم و الان از طریق برنامه ی Duolingo یاد می گیرم. ). یکی دیگه هم، فیلم دیدنه. من کلی فیلم دانلود کرده دارم که هنوز ندیدمشون. امروز تصمیم گرفتم یکی از اون فیلم هارو ببینم. خلاصه که، امروز نتونستم نقاشی بکشم. البته، کشیدم، ولی نه اون چیزی که توی چالش بود.. چند تا نقاشیه کوچولو در حدی که سر ذوق بیام..کثیفش کردم:/اینو خیلی دوست داشتم ♡♡♡اینم بد نبود..، همین که تعادل داشتم و خطا چپرچلاغی نشد، شکر.باید از خودم معذرت بخوام، بدقولی کردم:(( همین لحظه وجدان: بیخیال دختر، مهم نقاشی کشیدنه، که انجامش دادی... امروز که داشتم دفتر نقاشیمو نگاه می کردم، با یه نقاشی ای رو به رو شدم. برای ۲ سال پیش بود. جام جهانی ۲۰۲۲. بعد از بازیِ ایران و ولز، با کلی امید و خوشحالی نشستم پاش:)) اون خوشحالیم روی نوع نقاشی هم اثر گذاشته:((آخی، یاد جام ملت های آسیا افتادم!چقدر جیغ و داد کردم سر هر موقعیت.. با هر برد تیم ملی از خوشحالی گریه می کردم. آخ من عاشق فوتبالم! روزی که ژاپن رو بردیم، بهترین روز زندگیم بود. هی می پریدم خوشحالیمو سر داداش کوچیکم خالی می کردم. مطمئن بودم قهرمانیم. ولی یهو همه چیز خراب شد.. نگم از اشک ریختنای اون شب. تا یک هفته دپرس بودم در حدی که صدای مامانم در اومد.. مجبور شدم کنار بیام.. انگاری خوشحالی به ما نیومده بود.. بیشتر از همه، از این ناراحت بودم که ما دیگه این ترکیب رو کنار هم نداریم. دلم تنگ میشد. (مثل دلتنگیِ این روزایِ خیلیامون برای ترکیب قدیمیِ تیم ملی والیبال) خیلی ها تو سال های بعد توی تیم حضور ندارند.. چه میشه کرد.. باز دوباره این اتفاق برام تکرار شد، اما این بار با پایان خوب. همین امسال، بازیِ سرنوشت ساز پرسپولیس. چقدر من حرص خوردم سر اون بازی. ولی خب، خداروشکر. موضوع، چالش بود و من همش درموردِ فوتبال حرف زدم. بابام راست میگه، من خیلی از این شاخه به اون شاخه می پرم.. وقتی شروع میکنم به حرف زدن، دیگه سخت میشه تمومش کنم.. حال دلتون خوب. ممنونم. خدانگهدار. سعید معروف🥲 :( </description>
                <category>Itsmee</category>
                <author>Itsmee</author>
                <pubDate>Wed, 26 Jun 2024 20:45:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کهکشان راه شیری!</title>
                <link>https://virgool.io/@Itsmee/%DA%A9%D9%87%DA%A9%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C-qrrhvx9qbkxu</link>
                <description>سلام.امروز این متن (عجیب، خنده دار، نمیدونم چی بگم..) به چشمم خورد. گفتم اینجا بزارمش شما هم بخونید:)پشت اسم کهکشان راه شیری (The Milky Way) واقعا داستان خیلی فانی وجود داره.علت این نامگذاری در اصل برمیگرده به یونان باستان. زئوس (خدای خدایان) از یکی از هزاران روابط مخفیانش صاحب پسری به اسم هرکول میشه. هرکول کلا به زورش معروفه و از نوزادی هم همینطور بود. یک روز هرا (همسر زئوس) بدون اینکه هویت هرکول رو بدونه مسئول پرستاری از هرکول میشه. وقتی هرا داشته بهش شیر می‌داده از اونجایی که هرکول زور زیادی داشته هرا دردش میگیره و میخواد دیگه بهش شیر نده. سعی میکنه هرکول رو به زور از خودش دور کنه ولی بخاطر قدرت هرکول، شیر هرا با فشار تا به آسمون میرسه و اینجوری میشه که راه شیری به وجود میاد!! ‌خب مثل اینکه بلد نیستم ببندم اینو:/ نتونستم عکس بزارم:( هیی!شبتون بخیر. خدانگهدار.</description>
                <category>Itsmee</category>
                <author>Itsmee</author>
                <pubDate>Wed, 26 Jun 2024 00:38:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز اول چالش.</title>
                <link>https://virgool.io/@Itsmee/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D9%84-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-ikefxgpbxtz4</link>
                <description>سلام.خب، نقاشیه روز اولو کشیدم.. چقدر خوشحال میشم وقتی نقاشی میکنم:)) نمیدونم نتیجه خیلی خوب شده یا نه، ولی من سعی میکنم هر روز بهتر از روز قبل باشه.مدل موی خودم🥲کیلین مورفی🥲 بلد نیستم سایه و این چیزا رو..، بد شد..!من هیچوقت حتی به فکر اینکه کلاس نقاشی برم نیفتادم. آخه مطمئن بودم مامان و بابام راضی نمیشن. از همون موقعی هم که یادمه، مامانم بهم میگفت من دوست دارم تو دکتر بشی. می دونم استعدادشو داری. منم اون موقع بچه بودم و نمی فهمیدم به چی علاقه دارم... فکر می کردم همینی که مامانم میگه درسته. باید دکتر بشم. دکتر شدن یعنی پولدار شدن. واقعا علاقه ای در کار نبود.. اینجوری که مثل خیلیای دیگه بگم، آره میخوام به مردم کشورم کمک کنم، مریضارو خوب کنم، یا هر چیزی مثل این.. دوران راهنمایی وقتی دوستام می گفتن که نمیدونیم چه رشته ای بریم، من تعجب می کردم. خب من اصلا هیچ گزینه ی دیگه ای نداشتم. از همون اول مشخص بود. هدف انتخابیه من نبود. هدف انتخابیه مامانم بود. همون موقع ها بود که فهمیدم هنر یه چیز دیگست اصلا. حسودی می کردم به اون دوستام که استاد نقاشی کشیدن بودن و خانواده هاشون کاملا اینو فهمیده بودن و میخواستن برن هنرستان. وقتی میخواستم انتخاب رشته کنم، از یه طرف دوست داشتم برم هنرستان و گرافیک بخونم، دلم هنر رو میخواست. اصلا یجوری با قلبم بازی می کرد که...:(((( ولی از یه طرف مجبور بودم تجربی رو انتخاب کنم. دلم نمیخواست مامانم ناراحت شه. البته اون سه سالی رو که با بیچارگی توی تیزهوشان گذرونده بودم رو هم فراموش نکرده بودم. می ترسیدم بگم دوست دارم برم هنرستان، دعوام کنن، که ما این همه خرج کردیم، آخرش میخوای بری هنرستان؟؟ این شد که، همون تجربی رو انتخاب کردم. بعضی وقتا فکر می کنم شاید دلیل این درس نخوندن الانم، علاقه نداشتنم به این رشتست، که متاسفانه خیلی دیر فهمیدم. من چیزایی رو دوست داشتم که اصلا نمیتونستم برم سمتشون. هنر و ریاضی. گزینه های من تجربی و انسانی بود. که اگه انسانی اینقدر درسای حفظی نداشت، مطمئنن اونو انتخاب می کردم. حالا که گذشته.. و من اینجا قرار دارم. واسه این که حداقل توی این رشته موفق باشم، تلاشمو میکنم. خیلی برام سخته. سال دهم که کلا از دست رفت. هیچی درس نخوندم. ولی امیدوارم این انگیزه ی یهویی ای که توم به وجود اومده، همینجور بمونه و سال دیگه مثل یه بچه ی خوب، درس بخونم😭 خیلی شد. ممنونم. خدانگهدار.</description>
                <category>Itsmee</category>
                <author>Itsmee</author>
                <pubDate>Tue, 25 Jun 2024 18:45:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش ۱.</title>
                <link>https://virgool.io/@Itsmee/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DB%B1-ulv85bmi0ymh</link>
                <description>سلام.بالاخره این طلسم شکسته شد و تصمیم گرفتم وااقعا  چالشو شروع کنم.🥴 من خیلی به نقاشی علاقه دارم. ولی اصلا استعدادشو ندارم. امیدوارم بتونم این چالش رو خوب انجام بدم:)) شما هم می تونید انجامش بدین.ممنونم. خدانگهدار.</description>
                <category>Itsmee</category>
                <author>Itsmee</author>
                <pubDate>Mon, 24 Jun 2024 23:31:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقطه امن من.</title>
                <link>https://virgool.io/@Itsmee/%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D8%A7%D9%85%D9%86-%D9%85%D9%86-qxroiyhpmqqd</link>
                <description>:)سلام.دیشب این عکس رو توی یه کانال تلگرامی دیدم، با این عنوان که: با توجه به تعریف کلمه، اسم شخص یا مکانی که بهت حس خونه میدن رو بنویس. خواستم اینجا در موردش بنویسم..خب از نظر شخص، باید بگم که هیچکس. هیچوقت کسی این احساس رو بهم نداده، خوشبختانه یا متاسفانه. ولی از نظر مکان، فکر می کنم، روستا:)) روستای ما یه جای خیلی کوچیکه. زیاد سرسبز و پر آب و علف و خوش آب و هوا نیست. اون وایبی که یه خونه ی چوبی تو جنگل های شمال میده رو، نمیده. ولی دوست داشتنیه (حداقل برای من.) من وقتی اونجام، احساس خوب و آرومی دارم. راحت و امنه برام. خاطرات خیلی قشنگی رو برام به وجود آورده. مثل روزای عید که همه ی فامیل اونجا جمع میشیم (می شیم؟! زشته!)، از باغچه ی کوچیکمون کلی توت می چینیم و با نمک می خوریم، یا شبا که بالای کوه آتیش می کنیم.. هرچند، یه سری خاطرات بد هم از اونجا دارم. دوست ندارم زیاد راجع بهش بنویسم ولی در این حد می گم که علاقه ی شدید بابام به اونجا و در عین حال علاقه کم مامانم :( این چیزا مهم نیست.. مهم علاقه ی منه. همین دیگه! Total peace, yeah?🫠حال دلتون خوب. ممنونم. خدانگهدار.</description>
                <category>Itsmee</category>
                <author>Itsmee</author>
                <pubDate>Mon, 24 Jun 2024 14:04:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقط برای گذر زمان..</title>
                <link>https://virgool.io/@Itsmee/%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%B1-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-wogp5hpudcli</link>
                <description>سلام.توی پست اولم گفته بودم که میخوام چالش بزارم.. این چالش ها ( که شاید نشه اسمشو گذاشت چالش) صرفا برای ایجاد یه سرگرمی تو تابستون یا دلیلی برای پست گذاشتن توی ویرگوله. در هر صورت، مهم نیته!چالش ها به شکل سوالای رندوم، شخصیتی، چالش عکاسی و.. خلاصه اینجور چیزاست. به نظر ایده ی خوبی برای تعطیلاتم بود.. البته که بیکار نیستم این مدت. بیشتر از هر وقت دیگه ای مشغله دارم. کلی کتابای تستو، جمع بندیو، آزمونو، اینجور چیزا برام مونده. ولی کو حوصله؟ خیلی وقته انگیزه ای ندارم برا انجام دادنشون. راستش خیلی وقتا دلم تنگ میشه برا اون موقع هایی که پر بودم از انگیزه و دلخوشی، ولی انگار این روزا فهمیدم تهش هیچی نیست.. کاش دوباره برگرده اون روزا.. ای بابا. بیخیال.همین دیگه، فردا میام و بیشتر می نویسم..ممنونم. خدانگهدار....</description>
                <category>Itsmee</category>
                <author>Itsmee</author>
                <pubDate>Sun, 23 Jun 2024 22:35:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقطه ی شروع.</title>
                <link>https://virgool.io/@Itsmee/%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%DB%8C-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-fnvysfys6jk3</link>
                <description>سلام. من دکتر دوستتون هستم:) قلم خوبی ندارم راستش..؛ ولی خیلی دوست دارم بنویسم. عاشق خوندن دلنوشته هاتون توی ویرگولم. چون من اونقدرا توی نوشتن قوی نیستم، میخوام چالش برگذار کنم. البته نمیشه اسمشو گذاشت برگذار کردن، آخه من تقریبا دنبال کننده ی زیادی ندارم که نوشته هام بخواد دیده یا خونده بشه.. ولی خب، به هر حال..، به نظر خودم همین که برای اولین بار! توی فضای مجازی حرف میزنم، خوبه.خب مثل اینکه کم کم حرفام میاد..، یعنی جاری میشه!عجیبه که میدونم کسی اینجا نیست که بخواد نوشته هامو بخونه ولی بازم می نویسم. بیخیال!چقدر خوبه که یه جایی هست که می تونم با خیال راحت توش بنویسم:) خیلی خوش حالم. دلیل اینکه خودمو اینجوری معرفی کردم، واقعا مشخص نیست. همینجوری.. فقط برای اینکه اسم خودم نباشه.خیلی دلم میخواد که مثل آقای دست انداز و ali.heccam ، و البته خیلی های دیگه که شاید من سعادت خوندن متن هاشون رو نداشتم..، اینقدر دست به قلمم خوب باشه و یه نویسنده ی فوق العاده باشم. من خیلی حرفا دارم برای گفتن و نوشتن. حرف های چندان مفیدی نیس. صرفا برای تو خودم نریختن اینجا می نویسم، هرچند که خواننده ای نداشته باشه!ممنونم! خدانگهدار:) قشنگ:) و خب کاملا بی ربط.</description>
                <category>Itsmee</category>
                <author>Itsmee</author>
                <pubDate>Sat, 22 Jun 2024 20:21:50 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>