<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Javadi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@J.rose</link>
        <description>نویسنده 
آثار: کوچه‌های غربت، سکوت ساحل
نام ادبی: رُز</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-15 21:21:05</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4887582/avatar/RFPNXk.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Javadi</title>
            <link>https://virgool.io/@J.rose</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بغض بی‌صدا (۸)</title>
                <link>https://virgool.io/@J.rose/%D8%A8%D8%BA%D8%B6-%D8%A8%DB%8C-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-%DB%B8-c3r9ybenymnz</link>
                <description>هوای خانه، امروز بهتر از همیشه است. غبار دلتنگی از کنج کنج این خانه کنار رفته. چای داخل قوری، عطر و رنگ دیگری دارد؛ انگار برگ‌هایش همین امروز صبح، چیده شده. طعم نان و پنیر همیشگی هم لذت‌بخش‌تر است؛ هر لقمه‌اش حالا طعمِ شیرین یک انتظار پرثمر را می‌دهد.این خانه و اهل خانه، با حضورت، دوباره زنده شده‌اند. گل‌های یخ و پتوس و قاشقی گوشه‌ی اتاق، امروز قبراق‌تر از همیشه، با برگ‌های سبز براق خود، قد علم کرده‌اند؛ انگار به استقبال تو آمده‌اند. بوی قرمه‌سبزی دل‌انگیز، فضای آشپزخانه را پُر کرده و گوجه و خیار سالاد شیرازی در کاسه، با رنگ‌های شادشان، گویی از فرط خوشحالی می‌خندند. امروز، خانه واقعاً بوی عشق می‌دهد...لباس بر تن می‌کنم تا به استقبالت بیایم. فرزندانمان از من زودتر آماده شده‌اند و مشتاق‌ترند؛ شور و شوق دیدار در چشم‌های‌شان موج می‌زند. هنوز دو ساعت تا رسیدنت مانده، اما این دل بی‌قرار من دیگر طاقت ماندن ندارد. با پسران‌مان، کلید ماشین را برمی‌داریم و به راه می‌افتیم. در آفتاب داغ و سوزان این روز، سایه‌ای برای نشستن می‌جوییم و در انتظار رسیدنت، نفس‌ها را در سینه حبس می‌کنیم.پس از دو ساعت طولانی و پر از دلهره، اتوبوس سفیدرنگی از دور به چشم می‌خورد. قلبم تند تند می‌زند؛ هر لحظه که اتوبوس نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود، شادی من بیشتر و بیشتر می‌شود. اتوبوس بالاخره می‌ایستد، درش باز می‌شود. رزمندگان، یکی یکی از پله‌ها پایین می‌آیند. نگاهم در میان چهره‌ها می‌چرخد، تا اینکه بالاخره صورت‌تو را می‌بینم. صورت آفتاب‌سوخته، با ریش بلندی که بر آن نشسته‌ است و کیفی به دست، به سمت ماشین می‌آیی!دلم می‌خواهد همین‌جا، در همین لحظه، آغوشم را باز کنم و خودم را در وسعت مهربانی تو غرق کنم. تمام این بیست روز انتظار، در یک آن، در برابر چشمانم جان می‌گیرد و قصه‌های ناتمام زندگی‌ام پایان می‌یابد.</description>
                <category>Javadi</category>
                <author>Javadi</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 09:41:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بغض بی‌صدا (۷)</title>
                <link>https://virgool.io/@J.rose/%D8%A8%D8%BA%D8%B6-%D8%A8%DB%8C-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-%DB%B7-cacjxovelbkm</link>
                <description>با صدای گرم و آشنای کودک خردسالم، چشمانم به روی روز باز می‌شود؛ او را در آغوش می‌گیرم، نفسی عمیق می‌کشم و پیش از هر کاری، گوشی همراهم را برمی‌دارم. همان‌طور که هر صبح عادت کرده‌ام، اولین پیام روزم، سلامی است پر از مهر و عشق، که برای تو تایپ می‌کنم و می‌فرستم؛ به امید اینکه لبخند بر لبان تو بنشاند.پس از این دلگرمی صبحگاهی، عطر صبحانه‌ای تازه در خانه می‌پیچد. بچه‌ها را آرام از خواب بیدار می‌کنم، برایشان لباس مدرسه را آماده می‌کنم و به مدرسه می‌برم؛ در حالی که ذهنم درگیر هزاران فکر و احساس ناگفته است، سعی می‌کنم طبق برنامه کارهایم را پیش ببرم.در مسیر بازگشت، سکوت ماشین با صدای کنجکاو کودک خردسالم می‌شکند که برای چندمین بار می‌پرسد: «مامان! چند روزِ دیگه بابا میاد؟» لبخند تلخی بر لبانم می‌نشیند، بغض گلویم را می‌فشرد. بغضی که حاصل روزها انتظار است. تحمل این حجم از دلتنگی در تصورم نمی‌گنجد. آرام می‌گویم: اندازه‌ی انگشت‌های یه دستت عزیزم! دستش را بالا می‌آورد و با شور و هیجان می‌گوید: یعنی فردا؟ از آینه‌ی جلو به او خیره می‌شوم. با صدای لرزان می‌گویم: عزیزم، می‌دونم دلت برای بابا تنگ شده. پنج تا دیگه بخوابیم میاد. فقط پنج تا... در آینه به خودم که در این چند روز به نسخه‌ای قوی‌تر از قبل تبدیل شده بودم، نگاهی می‌اندازم و زیر لب می‌گویم: منِ قوی من؛ آرام باشفقط پنج روز دیگر مانده، به اندازه‌ی همان پنج انگشت...فقط پنج روز دیگر مانده، به اندازه‌ی همان پنج انگشت...</description>
                <category>Javadi</category>
                <author>Javadi</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 10:15:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بغض بی‌صدا (۶)</title>
                <link>https://virgool.io/@J.rose/%D8%A8%D8%BA%D8%B6-%D8%A8%DB%8C-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-%DB%B5-q0jy3z04eqyh</link>
                <description>🤍امروز برای اولین بار بعد از دوازده روز،  وقتی از خواب بیدار شدم، حس خفگی همیشگی کمتر بود. انگار آسمان دلم کمی صاف شده بود. هشت روز دیگر دیدار میسر میشود و من با شمارش معکوس هشت روز باقیمانده لبخندی بر لب دارم. در مقابل آینه می‌ایستم. خود را نظاره می‌کنم‌. بالاخره  بعد از چند روز لبخند بر لب‌هایم جاری شد‌. شانه را برمیدارم و دسته دسته موهایم را شانه می‌زنم. درست مثل همان روزهایی که ساعت دو منتظر آمدنت بودم. وقتی به این می‌اندیشم که برای آسایش من و مردم میهنم، سختی دوری و گرمای طاقت فرسای نزدیک به پنجاه درجه را به جان خریده‌ای، دلم قرص می‌شود و به وجودت افتخار می‌کنم. اگرچه این شغل، تو را از من و فرزندانمان دور کرده، اما افتخار می‌کنم که تو در راه امنیت همه ایستاده‌ای.امروز با این افکار، نیرویی مضاعف در درونم احساس می‌کنم، تا به فرزندانم عشق بورزم. من در این چند روز، صبوری را آموختم؛ راه رسیدن به آرامش... یقین دارم که این دوری پلی است به سوی دیداری دوباره...</description>
                <category>Javadi</category>
                <author>Javadi</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 21:45:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بغض بی‌صدا (۵)</title>
                <link>https://virgool.io/@J.rose/%D8%A8%D8%BA%D8%B6-%D8%A8%DB%8C-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-%DB%B5-fu1tqlqwlkaa</link>
                <description>نگو بیست روز، بگو چهارصد و هشتاد ساعت...نگو بیست روز، بگو بیست و هشت هزار و هشتصد دقیقه... نگو بیست روز، بگو یک‌ میلیون و هفتصد و بیست و هشت ثانیه...ثانیه‌هایی که در سکوت اتاق، با چرخش عقربه‌های ثانیه‌شمار، چون ضربات پتکی بر سرم فرود می‌آیند. نگو بیست روز بگو بیست مااااه شاید هم بیست ساالنگو بیست روز بگو یک عمر؛ یک عمر که در آن با هر تپش قلبم، نام تو را تکرار می‌کنم. اما همین «یک عمر» هم با فکر برگشتنت، قابل تحمل می‌شود. چرا که می‌دانم این دوری، پایان قصه نیست، بلکه بخشی از آن است؛ بخش سخت قصه‌ای که پایانش شیرین است...به شیرینی آغوش تو...</description>
                <category>Javadi</category>
                <author>Javadi</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 14:45:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بغض بی‌صدا (۴)</title>
                <link>https://virgool.io/@J.rose/%D8%A8%D8%BA%D8%B6-%D8%A8%DB%8C-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-%DB%B4-axnlwpfbiij8</link>
                <description>نُه روز از رفتنت می‌گذرد!این نُه روز یاد گرفتم که چطور بدون تو... شاید نصف روز به این سه نقطه‌ی جمله‌ی قبل فکر می‌کردم؛ اما هیچ چیز به ذهنم نرسید!می‌خواستم بگویم، یاد گرفتم بدون تو با بچه‌ها بازی کنم، دیدم اصلا از روزی که رفتی با بچه‌ها بازی نکردم.می‌خواستم بگویم یاد گرفتم که چطور بدون تو غذا بخورم، دیدم آن هم نه... بدون تو غذایی درست و حسابی از گلویم پایین نرفت. یعنی این بغض لعنتی نمی‌گذارد.می‌خواستم بگویم یاد گرفتم که چطور بدون تو خوش بگذرانم، دیدم بدون تو اصلا مگر ثانیه‌ها می‌گذرد؟! چه رسد به این‌که بخواهد خوش بگذرد. بدون تو مگر لحظه‌ها معنی دارند؟؟بدون تو مگر زندگی جریان دارد؟؟  اصلا بدون تو مگر دم و بازدم اتفاق می‌افتد؟</description>
                <category>Javadi</category>
                <author>Javadi</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 00:01:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بغض بی‌صدا (۳)</title>
                <link>https://virgool.io/@J.rose/%D8%A8%D8%BA%D8%B6-%D8%A8%DB%8C-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-%DB%B3-hroauautfbbr</link>
                <description>بالاخره صبح شد؛ شبی که گویی تا سپیده‌دم، هزار سال به درازا کشید. هزار بار چشم گشودم، ساعت را نگریستم و دوباره سر بر بالش نهادم. گاهی از رختخواب برخاستم، در ورودی را چک کردم، به پنجره خیره شدم، جرعه‌ای آب نوشیدم و باز به رختخواب خزیدم. انگار با رفتنت، امنیت نیز از این خانه رخت بربست.تو در آن تنگه‌ی باریک، جایی که موج‌ها با تمام قدرت به صخره‌ها می‌کوبند، ایستاده‌ای تا ما در آرامش باشیم و من این‌جا در پهنای بیکران دلتنگی، تنها چیزی که ندارم همان آرامش است.وقتی هستی، دلم عجیب آرام می‌گیرد؛ اما رفتی و آرامش دلم را با خودت بردی!با طلوع آفتاب، چشم گشودم. امروز دیگر انگیزه‌ای برای برخاستن از رختخواب ندارم. هر روز به امید دیدنت، خانه را مرتب می‌کردم، ناهاری می‌پختم و موهایم را شانه می‌زدم و آراسته می‌کردم. اما امروز... همه‌چیز برایم بی‌معنی است.دلم می‌خواهد تا وقتی بازمی‌گردی، هیچ کاری نکنم؛ حتی زنده نباشم. امروز فهمیدم که نفس‌کشیدنم هم برای خودم نیست؛ من به عشق تو نفس می‌کشم.</description>
                <category>Javadi</category>
                <author>Javadi</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 22:53:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بغض بی‌صدا (۲)</title>
                <link>https://virgool.io/@J.rose/%D8%A8%D8%BA%D8%B6-%D8%A8%DB%8C-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-%DB%B2-nnlgqbarhz6u</link>
                <description>💔دلم از همه‌ی دنیا گرفتهغصه‌ای به وسعت یک کوهبغض راه گلویم را بستهدنیا، در پس غبار نبودنت برایم خاکستری شده. گویی تمام رنگ‌ها از نفس افتاده‌اند.روزگار بی‌هدف سپری می‌شود؛سکوت شب، مرهم تنهایی و دلتنگی‌ام گشتهآسمان پرستاره‌ی شب دیگر چشمم را نمی‌گیردطلوع خورشید دیگر دلم را روشن نمی‌کند و چای عصرانه...همان که عصرها در کنار هم، میان گپ و گفت‌هایمان و تماشای بازی فرزندان‌مان، جانی دوباره می‌گرفت. جرعه‌ای می‌نوشیدیم و تمام خستگی روز، با گرمای آن فنجان، از تن‌مان به در می‌رفت. همان که همیشه بوی آرامش می‌داد.اما حالا... حالا دیگر طعم هیچ چیز را نمی‌دهد. انگار تمام آن آرامش ، تمام آن خستگی‌زدایی‌ها، نه از چای، که از حضور تو بود.انگار وقتی دل آدم می‌گیرد، همه‌ی زیبایی‌های دنیا، رنگ می‌بازند و بی‌معنا می‌شوند.</description>
                <category>Javadi</category>
                <author>Javadi</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 22:13:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بغض بی‌صدا (۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@J.rose/%D8%A8%D8%BA%D8%B6-%D8%A8%DB%8C-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-%DB%B1-tupobz0l7m38</link>
                <description>ساعت چهار بامداد چشمانم را گشودم؛چشمانی که تازه به هم رسیده بود. شاید نیم ساعت، شاید هم کمی بیشتر خوابیده بودم؛ اما بعید می‌دانم بیش از یک ساعت از فکر و خیال و غصه، خواب به چشمانم آمده باشد. نگاهی به چهره‌ی معصوم کودکم انداختم؛ در خوابی عمیق فرو رفته بود و لبخندی آرام روی لب‌هایش نشسته بود. از اتاق بیرون رفتم. وضو گرفتم و به نماز ایستادم. در رکعت آخر بودم که صدای زنگ گوشی‌ات پیچید. وقت رفتن رسیده بود...  ساعت چهار و پانزده دقیقه؛ ثانیه‌ها می‌دویدند، لحظه‌ی فراغ نزدیک بود.قرآن را بر سرت می‌گیرم. تو می‌گریی، من نیز... با صدایی لرزان زمزمه می‌کنم:«خدا پشت و پناهت...»بوسه‌ای بر قرآن می‌زنی و از آستانه می‌گذری...کاسه‌ی آبی آماده کرده‌ام تا بدرقه‌ی راهت کنماشک‌ها امانم نمی‌دهندخدایا، صبری عطا کنبند کفش‌هایت را می‌بندی؛ نگاهت می‌کنمکار دیگری از دستم برنمی‌آیداز روزی که خبر رفتنت را شنیده‌ام، روزگارم همین شده است؛سیر تماشایت کنماما مگر این دلِ بی‌قرار سیر می‌شود؟پله‌ها را یکی‌یکی پایین می‌روی؛ انگار ذره‌ذره‌ی وجودم را با خود می‌بری. این بار فرق می‌کند این فراغ، رنگ دیگری دارد؛ جنسش غم‌انگیزتر است.از پنجره‌ی راهرو، گنبد طلایی امام رضا را می‌بینم؛ به‌سختی پیداست، میان دود و مه و ساختمان‌های سر به فلک کشیدهدر دل می‌گویم: «داشتیم، آقاجان؟ این همه نذر و نیاز… این همه عجز و التماس… آخرش رفت.»با صدای بسته شدن در ورودی ساختمان، به خود می‌آیم. به کوچه خیره می‌شوم؛ می‌بینم کیف دستی مشکی‌ات را در ماشین همکارت می‌گذاری و به راه می‌افتی کاسه‌ی آب را از همان بالا پشت سرت می‌ریزماشک می‌ریزم و اشک می‌ریزم و اشک می‌ریزم...❤️💔</description>
                <category>Javadi</category>
                <author>Javadi</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 22:01:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بغض بی‌صدا</title>
                <link>https://virgool.io/@J.rose/%D8%A8%D8%BA%D8%B6-%D8%A8%DB%8C-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-ync8jvjivld6</link>
                <description>«به نام پروردگار نور و دانایی»همه چیز از یک سکوت شروع شد؛ سکوتی که با رفتنت تمام گوشه‌های خانه را گرفت. مجموعه‌ای از آن سکوت‌ها را در میانه‌ی انتظار به کلمات تبدیل کردم؛ کلماتی که هر کدام، تکه‌ای از قلب من در روزهای دوری از توست.این‌ها فقط کلمات نیستند؛ هشت روایت، هشت گام صبوری در انتظار یک دیدار.تو در تنگه‌ی هرمز؛ من در فراغت عشق...تقدیم به حامی، رفیق، همدم و همسرم.هشت روایت، هشت گام صبوری که به نیت کرامت امام هشتم (ع) نگاشته‌ام...</description>
                <category>Javadi</category>
                <author>Javadi</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 17:37:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جست‌وجوی کلمات تازه</title>
                <link>https://virgool.io/@J.rose/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA-%D9%88%D8%AC%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-oadiaajd0bpm</link>
                <description>سلام به همه همراهان و دوست‌داران کلمه.نوشتن برای من نه‌تنها یک حرفه بلکه نوعی زیستن است. از لحظات سخت و شیرین چاپ دو کتاب تا پیچیدگی‌های خلق یک فیلمنامه، همواره به دنبال زبانی بوده‌ام که بتواند حقیقت را با زیبایی پیوند بزند.اما هر نویسنده‌ای، همیشه در جست‌وجوی مخاطبان جدید و گوش‌های شنواست. تصمیم گرفتم در ویرگول خانه‌ای برای نوشته‌هایم بسازم؛ جایی که فاصله میان نویسنده و خواننده کمتر شود و کلمات بتوانند در لحظه، پاسخ بگیرند.به امید دیدارهای متنی و گفتگوهایی که ما را به هم نزدیک‌تر کند.</description>
                <category>Javadi</category>
                <author>Javadi</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 16:01:36 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>