<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Pari</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Jahane_pari</link>
        <description>نویسنده، و گاهی شاعر</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:43:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4193748/avatar/IoTokO.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Pari</title>
            <link>https://virgool.io/@Jahane_pari</link>
        </image>

                    <item>
                <title>(زندان ابدی) قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@Jahane_pari/%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-jnjb2zbxwczt</link>
                <description>عصر یکی از روزهای گرم تابستان بود، و آنها تصمیم گرفته بودند، بعد از مدتها در یک کافه ی قدیمی، با هم قراری دوستانه بگذارند، هر گوشه ی آن کافه برایشان پر از خاطرات بود.چه شکست های عشقی و اشک هایی که در کنارهم روی میزهای آنجا و تکیه بر دیوارهایش نریخته بودند و شادی هایی که از رابطه های خوبشان درباره اش ساعت ها صحبت کرده بودند، آن روزهای بی دغدغه ای که زندگی های آزادانه و شادی داشتند و در کار و زندگیشان فقط پیشرفت میکردند. رفاقتی با قدمت ۳۰ سال و در تمام این سالها همراه باهم در تمام روزهای تلخ و شیرین زندگی. هردوی آن ها از افراد سرشمار جامعه محسوب میشدند؛ پری ۴۸ساله، نویسنده ای موفق با جوایز متعدد و رها ۴۳ ساله، روانکاوی برجسته، که در کارش بسیار موفق بود.در گوشه ی دنجی نشسته بودند، هوا بوی قهوه و سیگار میداد و موسیقی ملایمی در فضا پخش میشد.پری مشوش و درهم و برهمشان را با رها به اشتراک میگذاشت...اتفاقی که قرار نبود بیوفتد، قرار بود فقط باهم بنشینند نوشیدنی ای بنوشند و اوقات خوشی را بگذرانند، اما چه کسی میگوید اوقات خوش یعنی خندیدن وقتی دردی در سینه داری؟؟ آیا اوقات خوش آن نیست که دردت را بتوانی آزادانه بدون ترس و قضاوت در کنار شخصی امن فریاد بزنی؟؟دور میز کوچک دو نفره ای نشسته بودند و غرق در صحبت و افکارشان بی مرز و بی انتها بودپری بطری ماشعیر خنک و تگری اش را برداشت، خاک سیگارش را در زیر سیگاری تکاند و با صدای کش داری گفت:_میدونی رها مشکل چیه؟چشم های تیزبین رها جمع شد و به تخم چشم های او دوخته شده بود انگار میخواست راز بزرگی را کشف کند_مشکل اینه که نمیدونم باید چیکار کنم، دیگه درست رو از غلط تشخیص نمیدم. (نفس عمیقی کشید) _دیگه درست رو از غلط تشخیص نمیدم، دیگه اون پری سابق نیستم رفیقسرش را پایین انداخته بود و در افکاری دردناک گیر افتاده بودرها جرعه ای از ماشعیرش نوشید، کمی حالش جا آمد هوا گرم بود و مسیر صحبت های آنها گرمتر. دوستانه و در عین حال با تعمق پرسید:درست و غلط برای چه کاری؟ دقیقا منظورت در مورد چیه؟کافه فعلا خلوت بود و فقط چند نفر در میزهای دیگر نشسته بودندموسیقی عوض شد و ریتم غمگینی گرفتپری کمی مکث کرد و گفت: _برای همممه چی، منظورم یک موضوع خاص نیست، منظورم همه چیه... همه ی زندگیم...دیگه کنترل زندگیم از دستم خارج شده، نمیفهمم... هیچی رو نمیفهمم. پکی به سیگار تقریبا تمام شده اش زد و آن را در زیر سیگاری چنان چلاند و خاموش کرد، گویی دارد زندگیش را اینگونه فشار میدهدادامه داد: گاهی با خودم میگم برم و چند ساعت یا چند روز فقط فکر کنم و به یک نتیجه ای برسم، اما بعدش یه فکر دیگه میاد سراغم که از کجا معلوم فکر و نتیجه گیریم درست باشه، از کجا بفهمم کدوم فکر درسته؟ اصلا درست و غلط رو چطور میشه فهمید؟ آیا راه دیگه ای بجز گذر زمان و سنجیدن تصمیمات در سایه ی زندگی داریم که بفهممیم درست و غلط فکرها و تصمیم هامون چی هستن؟سیگار دیگری روشن کرد و به دست رها داد، سیگار دیگری هم برای خودش آتش زدهردو چند پوک زدند و در سکوت جرعه ای از نوشیدنی هایشان نوشیدندنوشیدنی گرم شده بود، از کافه چی خواستند برایشان دو لیوان یخ بیاورد تا نوشیدنی هایشان را در آن بریزنداما چیز زیادی در شیشه ها نمانده بود، بنابراین خواهش کردند برایشان دو بطری ماشعیر دیگر هم بیاوردبعد از چند دقیقه ی کوتاه بطری ها لیوان هایشان در مقابلشان قرار گرفت و آنها با لذت بطری ها را در لیوانشان خالی کردندپری گلویی تازه کرد و در حالیکه دود را به آرامی بیرون میداد صحبت هایش را ادامه داد:میدونی، اون روز بچه ها داشتن جلوی تلویزیون فیلم نگاه میکردن، و من خیره به اونها نگاه میکردم. انگار داشتم به بچه های یکی دیگه نگاه می کردم. نمیدونستم اونجا خونه ی منه یا نه... می فهمی؟ حتی با خودم می گفتم من دارم اینجا چیکار میکنم؟ اصلا اینجا کجاست که من اومدم؟؟می فهمی؟؟رها که در فکر فرو رفته بود و صحبت های پری را با دقت میشنید و تجزیه و تحلیل میکرد، گلویی تر کرد و با کمی مکث جواب دادهوم، دلت می خواست از اونجا بزنی بیرون، نه؟پری گفتنه، اتفاقانمی دونم...رها ابروهایش را بالا برد پری ادامه دادمن_من فقط.... من فقط دلم میخواست بفهمممتوجهی؟ من میخواستم بفهمم که اونجا چیکار میکنم؟ متوجه منظورم هستی رها؟و نا امیدانه آهی کشیدو با زمزمه ای متفکرامه و غمگین ادامه داد: هنوز هم نفهمیدم راستش...سکوتی سنگین حکم فرما شد.رها در افکاری سنگین غوطه ور بود: او خیلی خوب میدانست پری از چه چیزی دارد صحبت میکند، چرا که خودش هم سالها بود درگیر چنین افکاری بود اما جرات بیانش را تا به الان پیدا نکرده بود، گویی حقیقتی تلخ بود که میخواست با خود به گور ببر_ رازی وحشتناک که میخواست گلوی او را تا آخرین نفس بفشارد و او تا این لحظه با این رازش و این درد تنهای تنها بود...ادامه دارد</description>
                <category>Pari</category>
                <author>Pari</author>
                <pubDate>Wed, 27 Aug 2025 20:39:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان(گل مریم) قسمت آخر</title>
                <link>https://virgool.io/@Jahane_pari/%DA%AF%D9%84-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-leds7jvdezo7</link>
                <description>با حیرت به اطرافش نگاه کرداین طوفان مهیب چطور به خانه ی گرم آنها راه پیدا کرده بوددر آن طوفان و باران، گل های مریم در دستش پژمردند و پر پر شدند ، نگاهی به آنها انداخت در شوک و حیرت بود که چه شده؟؟؟؟ دسته گل پر پر را روی زمین رها کرد، دیگه چه فایده ای داشتند...به دنبال ریسمانی بود تا بتواند به آن چنگ بزند که در این تاریکی و طوفان خود را نبازد. به زنجیر و پلاک طلایی حرف میم روی گردنش چنگ زد که هدیه ی پنجمین سالگرد ازدواجشان بود، همین چند ماه قبل در یک شب عاشقانه ی دو نفره آن را جشن گرفتند. هدیه اش را بسیار دوست داشت چرا که گویی دیگر عشقش همه جا با او همراه بود.پیراهنش از شدت باران و باد به تنش چسبیده بودچند بار پایش لیز خورد و زمین افتاددستهای یخ زده و بی جانش را به دیوارها میگرفت تا خود را از زمین بلند کند، فقط یک فکر داشت که نجاتش میدادبه پلاکش چنگ زد سعی کرد راهرو را تا اتاق خوابشان ادامه دهدبازهم به یاد خاطره ی ماسال و دوران نامزدیشان افتادبه سختی میتوانست راه برود، هر چه به اتاق خواب نزدیکتر میشد، شدت طوفان بیشترو بیشتر میشددر باز بود وآب ها با سرعت بیشتری از اتاق خواب موج میزدند و خارج میشدند.صدای رعدو طوفان او را گیج کرده بودتقریبا رسیده بود &quot;فقط چند قدم دیگر_فقط_ چند_ قدم دیگر و بعدش میرسممن من میتونم انجامش بدم&quot; و با تقلای زیاد چند قدم دیگر در خلاف جهت بادها و آبها برداشترعدها چنان میغریدند که امکان داشت هر لحظه سقف و دیوارها فرو بریزند&quot; آه خدای من این چه وضعیتیهچه اتفاقی افتادهچی شده؟؟؟؟&quot; ، با خودش حرف میزدبه خودش دلداری میدادتپش قلبش را چنان حس میکرد گویی تمام بدنش نبض داشت نفس نفس میزدمیخواست بالا بیاوردچند قطره اشک داغ، در بین باران سیل آسای سردی که بر روی صورتش میکوبید گم شدصدایش خفه شده بودوحشت کرده بودبالاخره توانست با کمک دیوارها خودش را به اتاق خوابشان برساندصدای طوفان و رعد بلند تر شده بودوارد شدابرهای سیاه و غلیظی روی تخت خوابش در خود میپیچیدنداز شدت طوفان، گردابی مهیب که تا سقف امتداد داشت، در وسط اتاقشان درسته شده بود و تمام اسباب و اثاثیه را در خود میچرخادکتاب ها... شمع ها.... چه شبهایی که ساعتها در نور شمع برایش کتاب خوانده بود تا خوابش ببردبه پرده های لطیف پنجره نگاه کرد که با شدت سمت گردباد کشیده میشدند، گویی میخواستند روی پنجره های بزرگ اتاق بمانند و مقاومت میکردند، اما در نهایت آنها هم پاره شدند و پنجره لخت و عریان شدبا دیدن این صحنه آهی کشید و دنیا دور سرش چرخیدهوای بیرون تاریک بودهوای خانه تاریک تربا دقت به تخت خوابشان چشم دوخت، رنگین کمان کمرنگی در میان طوفان بود که در هم میچرخیدند و هر لحظه گویی کمرنگ تر و بی جان تر میشداز فکری که به سرش زد خواست قالب تهی کند&quot; نکند رنگین کمان محو شود، اگر این طوفان و سیاهی کمی بیشتر ادامه پیدا کند.... عرق سردی به تنش نشستافکارش ادامه پیدا کردند &quot; آنوقت قطعا رنگین کمان تماما محو و نابود میشود_ نه نه نباید چنین شود&quot;. با این فکر چشمهایش سیاهی رفت، پایش لغزید و مجبور شد دستش را به دستگیره ی در بگیرد تا نیوفتد و در با دیوار پشتش برخورد کرد...صدایش در فضا پیچید همچون کوبش چکش قاضی در پایان هر داستانیناگهان باران و طوفان قطع شدگرد باد فرو ریختاما آبهای کف خانه هنوز جریان داشتنداین خانه دیگر خانه ی چند ساعت قبل نبوددر واقع ویرانه ای بیش، از آنچه که در ذهن داشت نبود...آنقدر نم و رطوبت در دیوار و سقف ها نفوذ کرده بود که تمام رنگ و گچ ریخته بودندبه سقف نگاه کرد با خود گفت &quot;هرلحظه ممکن است سقف روی سرمان فرو بریزد&quot; و از این فکر نگاهش به روی رنگین کمان رفت که روی تختشان نشسته بود و به او زل زده بودنگاه هردوشان خسته، مات و مبهوت بودرنگین کمان کم رنگ بود و وحشت را میشد از وجود بی جانش حس کردگویی به در چسبیده بودیارای حرف زدن و قدم برداشتن نداشتهنوز یک دستش به پلاک زنجیرش قفل شده بود و چنان آن را فشرده بود که قطره های خون از مشتش به روی پیرهن لیمویی خیسش میچکید... پیراهنش به رنگ غروب آسمان شد زمانیکه گل های مریم را در دستش داشت و با عجله به سمت خانه شان قدم بر میداشتابرهای سیاه با سرعت از کنارش گذشتندیک لحظه از سرمای آن سیاهی بر خورد لرزیدنمیدانست چه باید بکندنمیدانست هیچ نمیدانستفقط میترسید اگر نگاهش را لحظه ای از او بگیرد همان رنگ های بی جان هم محو و نابود شوند...</description>
                <category>Pari</category>
                <author>Pari</author>
                <pubDate>Thu, 21 Aug 2025 17:22:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان(گل مریم) قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@Jahane_pari/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%84-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-mtcv6ri99tj8</link>
                <description>از پله های جلوی آپارتمانشان بالا رفت و بادیدن آسانسور خاموش آهی کشید چون طبق معمول برق قطع بود و ناچارا چهار طبقه را باید از پله ها بالا می رفت. عطر گل های مریمش در تمام راه پله پراکنده میشد. به گلها نگاهی کرد و به عشقش که به پاکی و سفیدی این گلهای مریم بود فکر کرد؛ یاد خاطره ای افتاد مربوط به دوران نامزدیشان، کلبه ای در ماسال اجاره کرده بودند و مریم زیر نور ملایم آفتاب دراز کشیده بود هوا عالی بود و ابرها تا پایین پایشان میرسید. نور ملایمی روی گردنش نشسته بود و او که در فاصله ی کمی داشت نگاهش میکرد با خود گفت، بی شک این نور از سمت دیگر گردنش مثل یک منشور رد میشود چون اورا زلال ترین و پاک ترین عشق دنیا میدانست. با این افکار، قدم هایش سریعتر شد و خود را به جلوی در رساند.کلید خانه را در کیف شانی اش جستجو کرد، دو کلید نقره ای از حلقه ای که به یک مثلث چوبی کوچک آویزان بود را لمس کرد. این مثلث چوبی و ساده را خیلی دوست داشت چون هدیه ای از برادرش بود، مثلثی که هر ضلعش یکی از رنگ های اصلی بود.نمیدانست چرا اما از همان روز اول آن جا سویچی اورا به یاد خانه و خانواده می انداخت و بسیار دوستش داشت. گاهی به ضلع سوم فکر میکرد، اینکه اگر روزی بچه دار شوند مثلث زندگیشان تکمیل میشود.تمام این افکار در کسری از ثانیه از ذهنش گذشت.موهای فر و مشکی زیبایش را که تا شانه هایش میرسید با یک کش ساده پشت سرش جمع کرده بود را باز کرد و با دست آنها را مرتب کرد. خود را در آینه ی کوچکش نگاه کرد، خسته بود و کمی رنگ پریده. لبهایش را چندبار روی هم محکم مالید تا کمی رنگ به آنها بازگردد. کمی به مو و گردنش عطر اسپری کرد و با شوق کلید را در قفل در چرخاند.احساس کرد صدایی از داخل خانه می آید. لبخندی شیطنت آمیز و پر مهر زد، با خودش لحظه ای فکر کرد که &quot;ای نامرد بدون من داری سریال را نگاه میکنی؟! مچت را گرفتم!! پس وقتی من خانه نیستم اینگونه به عهدمان وفا میکنی!!!&quot;. آخر آنها عاشق فیلم دیدن با هم بودند و این سریال را با کلی وسواس انتخاب کرده و شب ها در آغوش هم آن را تماشا میکردند و قول داده بودند فیلم های مشترکشان را فقط و فقط باهم ببینند.با لبخندی در را فشار داد که باز شود اما موفق نمیشد گویی در چند صد کیلو وزن داشت. سوز سرما و باد های شدید از لای در به صورتش میخورد. یک لحظه شک کرد که آیا خانه را اشتباهی آمده ام؟ اما کلید هنوز روی قفل در بود . با سختی و تلاش زیاد سعی کرد در را باز کند، فشار طوفان و باد و باران های پشت در کارش را سخت میکرد. صدای سهمگین طوفان او را آشفته کرده بود.بالاخره توانست از لای در خودش را به درون خانه بیندازد، و حیرت کرد، مات و مبهوت سرجایش خشک شد. مگر در این چند ساعت چه اتفاقی افتاده بود؟ دنیا خراب شده بود؟؟؟کف خانه پر از آب بود و وسایل خانه روی آن شناور بودند. آب تا ساق پایش می رسید و جریان نسبتا شدیدی داشت که راه رفتن را سخت تر میکرد. ابرهای سیاه روی سرش می چرخیدند، باد و طوفان سیل آسا بود و صحنه ی بسیار وحشتناکی در برابر چشمانش بود. با عقل جور در نمی آمد، صبح همه چیز مرتب بود و با بوسه ای بدرقه شده بود.</description>
                <category>Pari</category>
                <author>Pari</author>
                <pubDate>Wed, 20 Aug 2025 18:11:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ((گل مریم))قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@Jahane_pari/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%DA%AF%D9%84-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%85%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-iut4cxcy5avl</link>
                <description>هوا بسیار گرم بود، شرجی هوا در ریه هایش می نشست و نفس کشیدن را سخت می کرد. آفتاب درحال غروب کردن بود و نصف آسمان سرخ شده بود اما از آتش_بادی* که از ظهر می وزید چیزی کم نشده بود.از گلفروشی محبوبش که در محلشان بود چند شاخه گل مریم خرید. چند بسته شکلات را هم سرراهش گرفت. پیراهن لیمویی حریرش در زیر نور سرخ خورشید جلوه ی بسیار زیبایی داشت. به کلوپ فیلم سر کوچه شان رسید ،داخل شد و زنگوله ی بالای در جیرینگ جیرینگ صدا کرد، پسرهای پشت پیشخوان سرشان را بالا آوردند و به گرمی با او سلام و احوال پرسی کردند. در هوای خنک مغازه نفس راحتی کشید و از گرمای هوا نالید؛ او مشتری ثابت و محبوب و دوست داشتنی آنجا بود. با لیوانی آب خنک از او پذیرایی کردند، حالش جا آمد. فلش را به پسر جوان پشت پیشخوان داد و درخواست فیلمی کرد و بعد از چند دقیقه کپی شد . فلشش را تحویل گرفت و پس از پرداخت هزینهخداحافظی کرد و آنجا را ترک نمود.</description>
                <category>Pari</category>
                <author>Pari</author>
                <pubDate>Mon, 18 Aug 2025 17:40:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>