<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Dast Andaz</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Jalal-Mohseni-Sh</link>
        <description>«دنباله‌‎روِ هرکسی نباش، ولی از هرکسی توانستی یاد بگیر!» آدرس سایت: dastandaz.com | ویراستی: Dast_andaz@ | ایمیل: mohsenijalal@yahoo.com</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 09:58:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/303/avatar/C6k2tB.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Dast Andaz</title>
            <link>https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خداحافظ (شاید تا اطلاع ثانوی شاید هم برای همیشه) 💌👋</title>
                <link>https://virgool.io/justice/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D8%B7%D9%84%D8%A7%D8%B9-%D8%AB%D8%A7%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87%E2%9C%8B-qxtysyycyxxn</link>
                <description>نزدیک به نه سال از عمرم را صرف ویرگول کردم و از خیلی چیزها نوشتم.در تمام این سال‌ها، حتی در اوج عصبانیت و دلخوری، هرگز تصمیم به خداحافظی نگرفتم. این نخستین بار است که چنین تصمیمی می‌گیرم.خیال می‌کردم کلمه می‌تواند دیوار را سوراخ کند؛ اما دیوار فقط ضخیم‌تر شد.وقتی شنوایی‌ای برای نقد نیست و قانون به جای حمایت، حذف می‌کند، سکوت انتخابی محترمانه‌تر از جدال بی‌ثمر است.برای کسی که نوشتن برایش زندگی است، چنین رفتنی چیزی شبیه خودکشیِ تدریجی است.این خداحافظی قهر نیست؛ اعتراض است.رفتن با عزّت را به ماندن با ذلّت ترجیح می‌دهم.همراهان عزیز، ممنون که در این سال‌ها کنارم بودید و با بد و خوبم ساختید. به احترام شما خوبان حساب کاربری‌ام را حذف نمی‌کنم.حسابی دلتنگ‌تان خواهم شد. شما اگر دلتان تنگ شد به حدود ۱۴۰۰ پُست موجود سر بزنید.خدا نگهدار ✋حلالم کنید. 💔Vincent van Gogh – At Eternity’s Gate</description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Tue, 17 Feb 2026 01:10:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پُل 🌉</title>
                <link>https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%D9%BE%D9%8F%D9%84-%F0%9F%8C%89-p7v3qlpohd5h</link>
                <description>پیرمردی تنها، در نزدیکی پل بزرگ شهر ــ پلی که بر رودخانه‌ای پهن و خاموش کشیده شده بود ــ زندگی می‌کرد.سال‌های بازنشستگی‌اش را با تماشای پل می‌گذراند. از پنجره‌ی خانه‌اش عبور و مرور را رصد می‌کرد؛ آدم‌هایی که می‌آمدند و می‌رفتند، بی‌آن‌که بدانند نگاه کسی هر روز بدرقه‌شان می‌کند.او ساعت‌های خلوت پل را خوب می‌شناخت. می‌دانست وقتی رفت‌وآمد کم می‌شود و عابری آهسته به لبه‌ی پل نزدیک می‌شود و بیش از اندازه به آب خیره می‌ماند، احتمال دارد قصدی جز تماشا داشته باشد.آن وقت، بی‌درنگ از خانه بیرون می‌آمد. با قدم‌هایی که هنوز شتاب جوانی را به یاد داشت، خود را به عابر می‌رساند و با صدایی گرم می‌گفت:«یک فنجان قهوه مهمان من باش.»کمتر کسی دعوتش را رد می‌کرد.خانه‌ی پیرمرد ساده بود؛ بوی قهوه‌ی تازه‌دم در آن می‌پیچید. روبه‌روی مهمان می‌نشست و می‌پرسید:«چه شده که تا این‌جا آمده‌ای؟»او روان‌شناس نبود. اما سال‌های طولانی تنهایی و فکر کردن، چیزی شبیه حکمت در او ساخته بود. آن‌قدر گوش می‌داد تا کلمات سنگینِ مهمان سبک شوند. و بارها پیش آمده بود کسانی که به آب خیره شده بودند، با فنجانی خالی و دلی کمی روشن‌تر از در خانه‌اش بیرون بروند.آخرین بار، جوانی بیست‌ساله را به خانه آورد.جوان از بیکاری گفت، از فشار خانواده، از رؤیاهایی که یکی‌یکی فرو ریخته بودند. گفت دیگر امیدی به شغل، به زندگیِ ایده‌آل، به آینده ندارد.پیرمرد مدتی سکوت کرد. بخار قهوه میان‌شان اوج می‌رفت.بعد آرام گفت:«اگر می‌خواهی خودت را بکشی، اختیار با توست. اما بدان وقتی خودِ بیست‌ساله‌ات را می‌کشی، فقط یک نفر را نمی‌کشی. همزمان داری به بیست‌ویک‌سالگی‌ات خیانت می‌کنی. به بیست‌ودوسالگی‌ات. به همه‌ی سال‌هایی که هنوز نیامده‌اند و به همه‌ی کسانی که قرار بوده در این سال‌ها زندگی کنند.»جوان سر بلند کرد.پیرمرد ادامه داد:«از کجا معلوم بیست‌ویک‌سالگی‌ات کاری پیدا نکند که امروز حتی تصورش را نمی‌کنی؟ از کجا معلوم دلِ بیست‌ودوسالگی‌ات به لبخندی پرمهر گره نخورد؟ از کجا معلوم بیست‌وسه‌سالگی‌ات در غروبی آرام، با شنیدن آواز دلنشین چکاوکی به وجد نیاید؟ از کجا معلوم بیست‌وچهارسالگی‌ات با آمدن فرزندی نیرویی تازه در رگ‌هایت جاری نکند؟ از کجا معلوم بیست‌وپنج‌سالگی‌ات به موفقیتی برسد که امروز محالش می‌دانی؟ و از کجا معلوم سال‌های بعدت، زندگی درخشان‌تری در پیش رو نداشته باشند؟»سکوت میان‌شان نشست. رودخانه از زیر پل می‌گذشت؛ بی‌آن‌که بداند چند نفر تصمیم‌شان را عوض کرده‌اند.جوان فنجانش را برداشت. دست‌هایش دیگر نمی‌لرزید. بخار قهوه از میان انگشتانش بالا می‌رفت؛ مثل سال‌هایی که هنوز فرصتِ بالا رفتن داشتند. از پیرمرد تشکر کرد و خداحافظی گفت؛ با گام‌هایی که دیگر لغزان نبودند، خانه را ترک کرد. وقتی از خانه بیرون رفت، به لبه‌ی پل نزدیک نشد. در امتدادش راه رفت؛ به سمتی که شهر ادامه داشت. با نگاهی که دیگر تغییر کرده بود.</description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 14:57:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی در نظام سرمایه‌داری رانتی!</title>
                <link>https://virgool.io/farhang-andishe/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85-%D8%B3%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AA%DB%8C-vevjxbfdcc7q</link>
                <description>دو پسر، تنها وارثان پیرمردی کشاورز بودند.پدر که مُرد، زمین را به تساوی تقسیم کرد و پولی را که سال‌ها با بوی عرق و خاک جمع کرده بود، میانشان نصف کرد.پسر اول که حدیثِ «نه جزءِ عبادت در طلبِ روزیِ حلال است» آویزه‌ی گوشش بود، سهمش را بذر خرید و کود. خم شد روی خاک، دست در دل زمین برد و یک سال تمام با آفتاب سوخت و با باد خوابید. اما آسمان دهان بست. خشکسالی آمد و خوشه‌ها پیش از آن‌که طلایی شوند، خاکستر شدند.پسر دوم که کتاب‌های موفقیت را چون کتاب مقدس می‌خواند و ایمان داشت باید اندیشید تا ثروتمند شد، دست به زمین نزد. پولش را طلا کرد و در گاوصندوق گذاشت. نه عرقی ریخت و نه کمر خم کرد. فقط صبر کرد. سال که گذشت، طلاها سنگین‌تر شده بودند؛ با سودشان بنگاه دلالی خودرو زد.پسر اول، سال دوم را با قرض و وام آغاز کرد. باز بذر خرید، باز امید کاشت. اما این‌بار برف ناهنگام، چون دستی سرد، بر گلوی مزرعه نشست. سرمازدگی آمد و آنچه سبز شده بود، سفید شد و مُرد.پسر دوم، همان روزها که برف بر خوشه‌ها می‌نشست، از گرانی چندبرابری خودرو سودی چندبرابر برد. سرمایه‌اش قد کشید، وارد ساخت‌وساز شد؛ خانه ساخت، طبقه روی طبقه.پسر اول، زیر بار قسط و نداری، کنار همان زمینی که دیگر مال بانک بود، دست بر سینه گذاشت و افتاد. زمین او را گرفت و پس نداد.پسر دوم و اهل و عیالش سال‌ها بعد، در خانه‌های بلندشان، به خیر و خوشی زندگی کردند.و مردمی بودند که همچنان می‌گفتند: نان دهد، هر آنکس که دندان دهد.حُسن ختام: به‌زودی هدیه‌ی دولت به مردم برای حضور گسترده در ۲۲ بهمن!</description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Fri, 13 Feb 2026 15:01:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدترین خبرِ روزگار تو!</title>
                <link>https://virgool.io/good-mood/%D8%A8%D8%AF%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D8%A8%D8%B1%D9%90-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D9%88-nnzqppujstkl</link>
                <description>روزیتوخواهی آمدآیا؟و روزگار راصلح و امنیتفرا خواهد گرفت؟ممکن استروزیاینبدترین خبری باشدکه در رسانه‌های جهانمخابره می‌شود:«طبق آخرین اخبار واصله،در کمالِ تاسف،از سرِیکی از شهروندان جهانتار موییکم شد.»تابلو «Only a Lock of Hair» از جان اورات میلیس</description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Fri, 13 Feb 2026 06:14:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تفاوتِ روایت‌ها!</title>
                <link>https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA%D9%90-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7-tj5wemdzskwt</link>
                <description>هر دوگل‌هایی وحشی‌اند—اما یکی«شقایق» شدو شعر،و دیگری«خرزهره» شدو سمّ.و هیچ‌کس نگفتتا خرزهره هستزندگیباید کرد.هر دوتوده‌اند—یکی را«خال» صدا می‌زنندو دیگری را«سرطان».هر دوسلول‌اند—یکیدستمایه‌ی غزل می‌شود،و دیگری رادر برگه‌ی آزمایشکنارشستاره می‌زنند.و هیچ‌کس نسرود:من به سرطانِ لبت، ای دوست،گرفتار شدم.هر دوبا شلیکیک اسلحهافتادند.در خبرها امانوشتند:یک نفربه فیض «شهادت» نائل آمدو یک نفربه «هلاکت» رسید!بالایی گل شقایق و پایینی گل خرزهره است</description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Thu, 12 Feb 2026 18:53:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویرانگی!</title>
                <link>https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-rmx3u6nhm4cj</link>
                <description>امیدم پرنده‌ای است که تیر خورده و در گوشه‌ی تاریکی از جنگل افتاده و مار بزرگی که بوی باروت می‌دهد در حال نزدیک شدن به اوست.شهوتم قوچ نری است که ۳۶۰ روز از سال اخته است و چند روز از سال، از شدت مستی، ادرار خود را همچون شراب چهل‌ساله‌ای می‌نوشد و نامش را جشن می‌گذارد.عصبانیم پیرمرد لنگانی است که مهره‌های کمرش ساییده، بواسیرش به اندازه‌ی گردو بیرون زده و هر بار که می‌خواهد فریاد بزند، صدایش در لابه‌لای صداهای بلندتر گم می‌شود.حسادتم کودکی است داخل مهد که بستنی‌اش را نخورده تا دوستانش زودتر بخورند؛ بعد، وقتی سهمشان تمام شد، در حالی‌که به آن‌ها زبان‌دراری می‌کند، تازه شروع به لیس‌زدن می‌کند؛ عدالت را این‌گونه فهمیده است.سکوتم کویر طوفان‌زده‌ای است که گردبادی مهیب ریگ‌هایش را تا اوج آسمان به دوران درآورده، و از بارانی که آرامش و صفا به ارمغان بیاورد هیچ خبری نیست.آرزوهایم گربه‌های بزدلی هستند که به نوک درختی بلند رفته‌اند؛ پایین، سگ‌های تربیت‌شده‌ای پاس می‌دهند و جرأت پایین آمدن را از آن‌ها گرفته‌اند.گمان‌هایم مهاجران غیرقانونی‌اند که بیشترشان پیش از رسیدن به مقصد، در دریایی که ساحلش خیال بوده است، غرق می‌شوند.و من از همین نواقص و کمبودها ساخته شده‌ام و ساکن شهری هستم که ویرانه‌هایش را زندگی صدا می‌زنند.Guernica از پابلو پیکاسوپ.ن:نام آهنگ ابتدای متن &quot;On the Nature of Daylight&quot; است.</description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Tue, 10 Feb 2026 23:47:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقطه‌ی روان!</title>
                <link>https://virgool.io/good-mood/%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-gfkauo8aidia</link>
                <description>سحرِ امروزروی سرامیک‌های روشننقطه‌ای تیره راه می‌رفت—آن‌قدر کوچککه می‌شد با نوک انگشت پاکش کردو جهانهیچتکانی نخورد.خم شدم.باورم نمی‌شداین نقطهسامانه‌ای کامل باشد؛مفصل،حس،قلبی میکروسکوپیکه بی‌صدا می‌تپدو تصمیمی جدّیبرای عبور از یک مرزِ سردِ سفید.اما او می‌رفت؛بی‌تردید.و پرسشیدر من قد کشید:آیا در این قامتِ نقطه‌وارروحی هم خانه دارد؟شعله‌ای بی‌ادعاکه جهان رابه اندازه‌ی توانشحمل می‌کند؟شاید روحبه اندازه وابسته نیست.شاید عظمتدر مقیاس گم نمی‌شود.و اویعنی نقطهبا روحی شاید عظیماز جهان عبور می‌کرد.چنان مطمئنکه انگارسرامیک‌هاسیاره‌اندو هر بندِ پایشمداری تازه می‌سازد.من ایستاده بودمبا تردیدهای فلسفیِ بزرگ،و اوبی‌هیاهومعنای بودن رابر کف روشن جهانقدم می‌زد.۲۱ بهمن ۱۴۰۴</description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Tue, 10 Feb 2026 07:15:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ریزش!</title>
                <link>https://virgool.io/SaintGeorge/%D8%B1%DB%8C%D8%B2%D8%B4-dpti3apcu5e4</link>
                <description>امروزپایم ناخواستهروی یکی از موهای سفیدت رفت.خم شدم،آن تارِ نازکِ بر زمین مانده را برداشتم،میان انگشتانم گرفتمو آرامنوازشش کردم—انگار هنوزبه سرت وصل بود.به یاد آوردمروزی راکه نمی‌خواستمحتی یک تار از موهایت کم شود؛گویی هر تارریشه‌ای از من بوددر تو.و حالابی‌آنکه بفهممبر موهای ریخته‌اتقدم می‌گذارم.زمانچگونهآهستهاز میانِ ما عبور کرد—بی‌آنکه صدایش را بشنویم.نه مثل دزد،که مثل مهمانی آشناکه خودماندر را به رویش باز کردیم.نشستمیانِ دست‌های ما،چای خورد،چین انداختبر پیشانیِ توو سکوت گذاشتمیانِ حرف‌های من.و مابا لبخندی کم‌رنگتماشایش کردیم،سر تکان دادیم،و وانمود کردیمچیزی از ما کم نمی‌شود.اما شد.نقاشی تداوم حافظه اثر سالوادور دالی</description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Mon, 09 Feb 2026 15:17:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من خودم را دور نمی‌اندازم!</title>
                <link>https://virgool.io/good-mood/%D9%85%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D9%85-iu8xaizt95ec</link>
                <description>خودکشی یعنیوقتی هنوززندگی در تو جریان داردخودت رادور بیندازی—در سطل آشغالِ زمانه!منخودم رادور نمی‌اندازم.چونمانند آنساقه‌های هرس‌شده‌ی حسن‌یوسف‌هاکه مادرماز دورترین سطل‌های آشغال برمی‌داشت،هنوزتوانِ روییدن دارم،و نور خورشید راحتی از پُشت سیاه‌ترین ابرها می‌بینم.</description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 14:58:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهرزاد! در هزار و دومین شب برای که قصه می‌گویی؟ شهریار گوشش از قصه پُر است...</title>
                <link>https://virgool.io/farhang-andishe/%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D8%AF%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%A8-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%DA%AF%D9%88%D8%B4%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%BE%D9%8F%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-tr490b3ptyyy</link>
                <description>شهرزاد!در هزار و دومین شب،برای که قصه می‌گویی؟شهریار گوشش از قصه پُر استو در گوشی، به دنبال آخرین خبرهاست…مقدمه:تئوفیل گوتیه‌ی فرانسوی در سال ۱۸۴۲ میلادی رمانی به نام شب هزار و دوم را منتشر و در آن با قوه‌ی خیال خود شهرزاد را به این دلیل به کُشتن داد که نیروی الهام‌بخشی‌اش تمام شده بود و دیگر نمی‌توانست قصه‌ای بگوید. به هر حال شما هم اگر هزار و یک شب شر و ور سر هم کنید تا جان خودتان و باکرگان کشورتان را نجات دهید هم امکان دارد شب هزار و دوم کم آورده و حرف‌های تکراری بزنید! البته نه این‌که شهرزاد توانا دیگر نتواند قصه بگوید. می‌خواهد قصه بگوید ولی همین که دهان‌اش را باز می‌کند شهریار بی‌حوصله می‌گوید «همهٔ این‌ها را شنیده‌ام. دیگر هیچ‌چیز شگفت‌انگیز نیست.» گوتیه می‌خواهد بگوید جهانِ جدید، جهانِ توضیح‌پذیر، جهانِ عقلانی، دیگر جایی برای افسانه و افسون ندارد، نه چون دروغ است؛ بلکه چون بیش‌ازحد دیده و مصرف شده است. گوتیه که می‌خواهد بگوید افسانه وقتی می‌میرد که دیگر کسی شگفت‌زده نشود، شهرزاد را به جرم بی‌اثر شدن و طرح قصه‌های تکراری در شب هزار و دوم می‌کشد!چند سال پس از او ادگار آلن پو در سال ۱۸۴۵ داستان کوتاه طنزی نوشته و یک شب دیگر، هزار و یک شب را ادامه می‌دهد. در این شب شهرزاد قصه‌ای گفت که از جنس قصه‌های شب‌های قبل نبود. شهرزاد که هزار و یک شب از جن و پری و افسانه‌ها صحبت کرده و جان سالم به در برده بود، ناگهان تصمیم گرفت در شب هزار و دوم یک قصه‌ی واقعی بگوید و در آن به پیشرفت‌های علمی که در سرزمین‌های دیگر اتفاق افتاده اشاره کند و شهریار که به چیزهای فانتزی و جادویی باور داشت، این اکتشافات واقعی را نامعقول و غیرقابل باور دانست. آن‌قدر که به خشم آمد و دستور اعدام شهرزاد را صادر کرد. یعنی شهرزاد که هزار و یک شب با دروغ جان شیرین به در بُرده بود با یک شب بیان حقیقت کُشته شد! ادگار آلن پو که می‌خواهد بگوید حقیقت خطرناکتر از افسانه است، شهرزاد را به جرم بیان حقیقت برای یک شهریار عقب‌افتاده و عادت کرده به افسانه می‌کشد!و امّا: هزار و دومین شبِ معاصر!در هزار و دومین شب معاصر، همچنان روایت خفه می‌شود. نه با شمشیر و به جرم بی‌حوصله بودن مخاطب و یا عادت نداشتن گوش مخاطب به واقعیت محض. بلکه با مصرف بی‌وقفه‌ی روایت!ما در عصر «اشباعِ قصه» زندگی می‌کنیم. امروز، همه‌چیز روایت است. همه قصه می‌گویند. همه اعتراف می‌کنند. همه زخم‌شان را «محتوا» می‌کنند. و اینجا است که پارادوکس اتفاق می‌افتد. هرچه روایت بیشتر می‌شود، اثرِ نجات‌بخشِ آن کمتر می‌شود.شهرزاد در هزار و دومین شب معاصر چگونه کُشته می‌شود؟شهرزادِ امروز کشته نمی‌شود؛ در هیاهوی زمانه غرق می‌شود و ناشنیده می‌ماند. در هزار و یک شب شهرزاد اگر قصه نگوید، می‌میرد. در هزار و دومین شبِ امروز شهرزاد قصه می‌گوید اما شنونده گوشی‌اش را چک می‌کند، صفحات را رد می‌کند و می‌گوید: «قبلاً دیدم». این مرگ، نه تراژیک است، نه قهرمانانه، بلکه نامرئی است. مرگ با بی‌تفاوتی!روایت‌های بی‌بدن!روایت دیگر بدن ندارد. قصه‌های قدیم با جان گفته می‌شد، با ترس و با لرزش صدا. قصه‌های امروز ایمن‌اند، ویرایش‌شده‌اند، الگوریتم‌پسندند. حتی درد هم کوتاه، جذاب و قابل مصرف شده است. روایت وقتی بدن نداشته باشد، دیگر خطرناک نیست، و وقتی خطرناک نباشد، قدرتی ندارد.واکنش شهریار امروز در هزار و دومین شب:شاهِ امروز، لازم نیست گوش بدهد. چون اگر خوشش نیامد، وقعی نمی‌نهد و می‌رود. قدرت دیگر در دست کسی نیست که می‌کشد، بلکه در دست کسی است که می‌تواند نشنود و یا نشنیده بگیرد. این، خشن‌ترین شکلِ قدرت است.کتاب پیشنهادی:</description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Fri, 06 Feb 2026 02:13:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تمام قربانیان یک بی‌تدبیری تاریخی!</title>
                <link>https://virgool.io/khosh-Nevesht/%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DB%8C-amb0oi3bluah</link>
                <description>چهار سال پیش وقتی شهید رئیسی روی کار آمده بود وضعیت جوری پیش رفت که یادداشت زمانی برای قربانیِ کبوترها! که بر اساس واقعیت محض نوشته شد یکی از یادگارهای نوشتاری آن ایّام‌ام شد. هرگز فکر نمی‌کردم روزهایی بدتر از آن ایّام در پیش روی کشور باشد؛ ولی اوضاع اقتصادی و مدیریتی امروز نشان می‌دهد که ما همچنان در یک گرداب بی‌تدبیری عمیق غرق هستیم.این خبر و خبر دیگری که در روزهای اخیر منتشر شدند نشان از این دارد که دامنه‌‌ی خرابی اوضاع اقتصادی مملکت در دولت بی‌برنامه‌ و صد البته سرشار از کارشناس باسوادترین رئیس‌جمهور دنیا! از این چیزی که الان داریم حس می‌کنیم قرار است بدتر شود. بخش‌هایی از این دو خبر:در جنوب کشور به دلیل عدم تناسب قیمت خرید تضمینی گندم، کشاورزان در حال چرای دام در مزارع سبز گندم هستند، چون برای آنها اقتصادی‌تر است؛ این یعنی نابودی نان مردم.در شرایطی که کشور در وضعیت نه جنگ و نه صلح قرار دارد و هر لحظه تهدید می‌شویم، عدم مدیریت درست ارز واردات نهاده‌های دامی، راه را برای نفوذ دشمن باز می‌کند. همین امروز گزارش‌هایی داریم که تعدادی از کشتی‌های حامل نهاده‌های دامی اجازه پهلوگیری پیدا نکرده‌اند؛ چه کسی قرار است پاسخگوی این فاجعه باشد؟وقتی قیمت‌ها را بدون در نظر گرفتن توان بهره‌بردار بالا می‌برید، شک نکنید که دام مولد به کشتارگاه می‌رود و آسیب این اتفاق جبران‌ناپذیر خواهد بود.در حالی که تولیدکننده نقدینگی ندارد، وکلای بانک‌ها با تهدید به مناقصه گذاشتن خانه‌های کشاورزان و ضامن‌ها، فضا را متشنج کرده‌اند. از سوی دیگر، رسوب کالا و نهاده‌ها در گمرکات به دلیل بروکراسی اداری، باعث شده کود و سم به موقع به دست کشاورز نرسد؛ تنها ۱۰ روز تأخیر در کشت، منجر به کاهش ۲۵ درصدی عملکرد در واحد سطح می‌شود.فردا برای تأمین نقدینگی و اصلاح فرآیندهای تخصیص ارز دیر است. اگر امروز تدبیر نکنید، امنیت غذایی کشور با چالشی مواجه می‌شود که جمع کردن آن ممکن نخواهد بود.افزایش قیمت جو، سویا و سایر نهاده‌های خوراک دام می‌تواند گندم را از چرخه مصرف انسانی خارج کند،... در شرایطی که نرخ جو از گندم بالاتر رفته، این نگرانی وجود دارد که بخشی از گندم تولیدی کشور در ماه‌های آینده به مصرف دامی برسد.این‌ها شاید برای شما که نه کشاورز هستید و نه دامدار صرفاً یک خبر نگران‌کننده باشد ولی برای کشاورز و دامدار، عین مرگ و زندگی هستند.قیمت خوراک دام (سویا، جو و…) سر به فلک کشیده است؛ تا جایی که در این خشکسالی و شوربختی، کشاورزی و نگهداری دام دیگر صرفه‌ی اقتصادی ندارد. کافی است سری به سایت دیوار استان خود بزنید و ببینید دامداران چگونه برای فروش دام‌هایشان به تکاپو افتاده‌اند. روانه شدن دام‌ها به کشتارگاه و تبدیل گندم، یعنی نان مردم، به آذوقه‌ی دام از سر ناچاری، یک پیام روشن دارد: چند ماه دیگر گوشت و گندم یا کمیاب می‌شوند یا با قیمتی سرسام‌آور به دست مردم می‌رسند. آن‌وقت دولت ناچار است برای تأمین این دو کالای حیاتی به واردات گسترده‌تر روی بیاورد؛ و این یعنی به خطر افتادن مستقیم امنیت غذایی کشور. در چنین وضعیتی، دیگر هیچ چیز این مملکت با هیچ چیزش جور در نمی‌آید.البته قصه فقط قصه گوشت قرمز و نان نیست. جوجه‌ریزی کاهش پیدا کرده و این یعنی کاهش تولید گوشت مرغ و چالش تامین گوشت مرغ در ماه‌های آینده. این خبر را بخوانید.پنج‌شنبه قرار گذاشته‌ام گوسفندهای ماده‌ام را ببرم دامپزشکی سونوگرافی کند تا اگر خیالم راحت شد که حامله نیستند روانه‌ی کشتارگاه‌شان کنم. تولید کردن در این مملکت آن هم در سال سرمایه‌گذاری برای تولید دور از جان شما عین گوه خوردن است.افسوس برای این مملکت. افسوس برای این گوشت قربانی. افسوس برای تمام قربانیان این بی‌تدبیری تاریخی.یادداشت پیشین که یکی از عجیب‌ترین یادداشت‌هایم است، دیگر زده‌ام به سیم آخر!جُنگ و جَنگِ اعدادِ زندگیِ یک مرد خسته</description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Wed, 04 Feb 2026 22:29:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جُنگ و جَنگِ اعدادِ زندگیِ یک مرد خسته</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D8%AC%D9%8F%D9%86%DA%AF-%D9%88-%D8%AC%D9%8E%D9%86%DA%AF%D9%90-%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%90-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%90-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-nfda1lybhipq</link>
                <description>🚨 توجه:اگر این یادداشت را می‌خوانید، جنبه داشته باشید. فردا با این یادداشت یا بریده‌هایی از آن یک چماق کلفت نتراشید و بر سر من نکوبید. عددها این‌جا فقط عدد نیستند؛ ردِ انگشتِ زندگی‌اند روی شیشه‌ی بخارگرفته‌ی خاطره. برای کسی که خوددرگیری دارد، درافتادن با دیگران هم کاری ندارد. من این فهرست را نه برای اثبات، که برای اعتراف می‌نویسم. برای سلام به سایه!این یک فهرست ساده نیست؛ میدان نبرد است. عددها این‌جا به‌جای جمع و تفریق، زخم‌ها را ردیف می‌کنند و خاطره‌ها را به صف. من خودم را به شکل آمار درآورده‌ام تا شاید بفهمم کدام عددها زندگی‌اند و کدام‌شان فقط صدای یک تیر.این یک فهرست نیست؛ نفَس‌نفس‌زدن است. عددها کنار هم ایستاده‌اند تا خستگیِ یک عمر را به شکل سطر و فاصله نشان بدهند. اگر تا آخر آمدی، بدان این جُنگ فقط روایت نیست؛ جَنگی است برای دوام آوردن.۱. روابط و خانواده — قلمروِ تعلقتعداد دوستانی که داشتم: ۳تعداد دوستانی که دارم: ۰تعداد فرزندان مذکر: ۲تعداد فرزندان مونث: ۰تعداد خواهر: ۲تعداد برادر: ۲تعداد خواهرزن: ۳تعداد برادرزن: ۲تعداد دوست‌دخترها: ۰تعداد معشوقه‌ها: ۰تعداد خواستگاری‌ها: ۱تعداد ازدواج: ۱تعداد دل‌هایی که شکسته‌ام: ۵تعداد کسانی که دلم را شکسته‌اند: ۱۷تعداد التماس‌هایی که کرده‌ام: ۰تعداد التماس‌هایی که شنیده‌ام: ۱۱۷بعضی عددها، حتی وقتی صفرند، صدا دارند.۲. تحصیل، کار و جامعه — قلمروِ داوریتعداد دفعاتی که از مدرسه اخراج شده‌ام: ۱تعداد رئیس‌هایی که داشته‌ام: ۱۰تعداد دفعاتی که زیر بار حرف زور رفته‌ام: ۰تعداد غیبت‌های غیرموجه در مدرسه و دانشگاه: ۰تعداد غیبت‌های غیرموجه در محل کار: ۰تعداد منتقدان محترمی که داشته‌ام: ۴تعداد منتقدان غیرمحترمی که داشته‌ام: ۴۸۷تعداد فالوورها: ۴۶۹۹تعداد مخاطبان وفادارم: ۸۰فرقِ جمعیت با جمع، در همان فاصله‌ی بین ۴۶۹۹ و ۸۰ است.۳. بدن، سلامت و احساسات — قلمروِ زخمتعداد دفعاتی که دچار شکستگی استخوان شده‌ام: ۳تعداد دفعاتی که صدایم بند آمده است: ۲تعداد دفعاتی که به‌شدت تحقیر شده‌ام: ۴تعداد دفعاتی که زمین خورده‌ام: ۳تعداد فحش‌هایی که خورده‌ام: ۳۴۵۶تعداد فحش‌هایی که داده‌ام: ۱۲۳۴۶تعداد دفعاتی که کسی را کتک زده‌ام: ۲۹تعداد کسانی که به‌خاطر کتک خوردن از من ناقص شدند: ۱تعداد دفعاتی که کتک خورده‌ام: ۱۳تعداد جراحی‌هایی که داشته‌ام: ۴تعداد دفعاتی که شگفت‌زده شده‌ام: ۷تعداد دفعاتی که حیرت‌زده شده‌ام: ۸۸۵تعداد قرص‌ها و داروهایی که خورده‌ام: ۱۰۳۴۹تعداد روزهایی که در بیمارستان بستری بوده‌ام: ۳۶تعداد دفعاتی که به خودکشی فکر کرده‌ام: ۶تعداد دفعاتی که یواشکی گوش‌هایم را تیز کردم: ۱تعداد دفعاتی که گیر یک پدوفیل افتادم و به خیر گذشت: ۱تعداد دفعاتی که گیر یک پدوفیل افتادم و به خیر نگذشت: ۰تعداد دفعاتی که به کسی حسودی کرده‌ام: ۳۳تعداد دفعاتی که خشمگین شده‌ام و خشمم را بیرون ریخته‌ام: ۴۵تعداد دفعاتی که خشمگین شده‌ام و خشمم را فرو خورده‌ام: ۶۷۸۹تعداد گریه‌های ته‌دلی: ۲۲تعداد گریه‌های زورکی: ۴۴تعداد خنده‌های ته‌دلی: ۳۱تعداد خنده‌های زورکی: ۸۹۶تعداد دستپاچگی‌ها: ۵۶۶تعداد حواس‌پرتی‌ها: ۷۷۹۹زخم‌ها را می‌شود شمرد؛ دردها هنوز واحد سنجش ندارند.۴. حیوانات و طبیعت — قلمروِ ردِ پاتعداد گوسفندانی که داشته‌ام: ۲تعداد گوسفندانی که دارم: ۷تعداد شترهایی که داشته‌ام: ۲تعداد موش‌هایی که کشته‌ام: ۲۶تعداد مرغ‌هایی که سر بریده‌ام: ۱۴۸۹۵۷تعداد گوسفندانی که ذبح کرده‌ام: ۲۲تعداد کبوترانی که داشته‌ام: ۱۹تعداد کبوترانی که سر بریده‌ام: ۱۷تعداد گربه‌هایی که کشته‌ام: ۴تعداد سگ‌هایی که داشته‌ام: ۱تعداد سگ‌هایی که سوزانده‌ام: ۱تعداد مورچه‌هایی که با آب جوش سوزانده‌ام: ۵۹۹۳تعداد گیلاس‌هایی که چیده‌ام: ۷۴۶۹۲۱تعداد انارهایی که از درخت جدا کرده‌ام: ۸۷۶۲تعداد درخت‌هایی که ریشه‌کن کرده‌ام: ۲۷تعداد درخت‌هایی که کاشته‌ام: ۳۵تعداد گل‌هایی که کاشته‌ام: ۷۸تعداد هندوانه‌هایی که قاچ کرده‌ام: ۹۸دست‌هایم هم ساخته‌اند، هم خراب؛ هم بذر پاشیده‌اند، هم تیغ کشیده‌اند.۵. دین، اخلاق و معنویت — قلمروِ تردیدتعداد نمازهایی که قضا کرده‌ام: ۴۸تعداد روزه‌هایی که خورده‌ام: ۴تعداد توبه‌هایی که کرده‌ام: ۷تعداد توبه‌هایی که شکسته‌ام: ۲تعداد زیارت‌هایی که رفته‌ام: ۸تعداد دفعاتی که به خدا ایراد گرفته‌ام: ۸۷تعداد دفعاتی که می‌خواستم کسی را بکشم: ۲تعداد دروغ‌هایی که گفته‌ام: ۱۴۸تعداد دروغ‌هایی که شنیده‌ام: ۶۴۴۶تعداد دفعاتی که گوشت برادر مرده‌ام را خورده‌ام: ۲۸۹۹۹تعداد گناه‌های کبیره: ۷۹۸۹۵تعداد گناهان صغیره: ۵۵۷۲۲۲ایمان، دفترِ حساب نیست؛ زخمی است که هر روز باز می‌شود و هر شب به امیدی خام بسته.۶. روزمرگی و سرگرمی — قلمروِ عبورتعداد خانه‌هایی که در آن‌ها زندگی کرده‌ام: ۷تعداد شهرهایی که در آن‌ها سکونت داشتم: ۲تعداد دفعاتی که با خودرو تصادف کرده‌ام: ۲تعداد خودروهایی که خرید و فروش کرده‌ام: ۶تعداد عروسی‌هایی که رفته‌ام: ۷تعداد مراسم ترحیمی که شرکت کرده‌ام: ۴۷تعداد یادداشت‌هایی که در ویرگول منتشر کرده‌ام: ۱۳۶۹تعداد بانک‌هایی که در آن‌ها حساب دارم: ۳تعداد دفعاتی که با کارت سوخت بنزین زده‌ام: ۳۷تعداد یادداشت‌هایی که در مجلات منتشر کرده‌ام: ۷تعداد یادداشت‌های پیش‌نویس ویرگول: ۹۱۲تعداد هدیه‌هایی که گرفته‌ام: ۲۷تعداد هدیه‌هایی که داده‌ام: ۲۴۸تعداد لایک‌هایی که کرده‌ام: ۱۰۹۸۷۶تعداد لایک‌هایی که خورده‌ام: ۶۷۹۰۳تعداد مسافرت‌هایی که رفته‌ام: ۴۹تعداد لگدهایی که به توپ زده‌ام: ۳۴۸تعداد دفعاتی که به استادیوم رفته‌ام: ۲تعداد دفعاتی که به سینما رفته‌ام: ۱۶تعداد افراد مشهوری که از نزدیک دیده‌ام: ۵تعداد کتاب‌های به‌دردنخور که خوانده‌ام: ۱۴۲۷تعداد کتاب‌های خوبی که خوانده‌ام: ۱۶۷تعداد کتاب‌های خوبی که شنیده‌ام: ۲۷تعداد فیلم‌هایی که دیده‌ام: ۴۱۵تعداد فیلم‌هایی که ساخته‌ام: ۱تعداد جوک‌هایی که شنیده‌ام: ۶۵۴تعداد جوک‌هایی که گفته‌ام: ۱۶تعداد سلام‌هایی که کرده‌ام: ۷۷۸۸۹تعداد دفعات نگاه کردن به آینه: ۴۱۱۳تعداد دفعات دفع مزاج: ۱۴۵۶۹تعداد باد معده: ۴۷۸۹۳تعداد قطرات بارانی که روی سرم ریخته‌اند: ۱۳۱۴۲۵۶تعداد دانه‌های برفی که مرا لمس کرده‌اند: ۲۵۲۵۳۶تعداد ریگ‌هایی که به کفش‌هایم رفته‌اند: ۲۲۵۶تعداد شلوارهایی که پوشیده‌ام: ۶۹تعداد پیراهن‌هایی که پوشیده‌ام: ۷۸تعداد بالش‌هایی که زیر سر گذاشته‌ام: ۲۹تعداد پتوهایی که روی خودم کشیده‌ام: ۹تعداد تشک‌هایی که روی آن‌ها خوابیده‌ام: ۵تعداد تختخواب‌هایی که داشته‌ام: ۰تعداد تلویزیون‌هایی که خریده‌ام: ۱تعداد گوشی‌هایی که داشته‌ام: ۴تعداد لپ‌تاپ‌ها: ۱تعداد تبلت‌ها: ۱تعداد دفعاتی که به آسمان نگاه کرده‌ام: ۱۴۵۶۷تعداد معجزاتی که دیده‌ام: ۰تعداد کشورهایی که دیده‌ام: ۲تعداد استان‌هایی که رفته‌ام: ۱۰تعداد دفعاتی که به آرایشگاه رفته‌ام: ۱۸تعداد خرابه‌هایی که آباد کرده‌ام: ۱تعداد ظروفی که شکسته‌ام: ۲۳تعداد گوشی‌هایی که خُرد کرده‌ام: ۱تعداد بدقولی‌ها: ۸تعداد خوش‌قولی‌ها: ۷۶۴تعداد خشتک‌هایی که پاره کرده‌ام: ۶۶تعداد کلماتی که از دهانم خارج شده‌اند: ۱۷۸۹۴۵۶تعداد دفعات خاراندن سر: ۱۶۷۸۹بعضی عبورها، رسیدن‌اند؛ بعضی رسیدن‌ها، فقط عبورهای طولانی‌تر.تعداد چیزهایی که هیچ‌کدام از این عددها توضیح‌شان نمی‌دهد: بی‌نهایت.تعداد دفعاتی که با وجود همه‌ی این جمع و تفریق‌ها، هنوز دلم می‌خواهد فردا را امتحان کنم: ۱ و این یک، فعلاً، از همه‌ی عددها بزرگ‌تر است.پ.ن:ایده‌ی این یادداشت از داستان &quot;جمع جزییات&quot; نوشته‌ی &quot;گِرگوری بِرنم&quot; گرفته شده است. برای خواندن این داستان به صفحه‌ی ۴۴ و ۴۵ کتاب زیر مراجعه کنید:در سالگرد انقلاب ۵۷، رای شما به جمهوری اسلامی ایران آری است یا خیر؟ تا اینجا بیشترین آرا متعلق به مخالفین و منتقدان جمهوری اسلامی ایران است. شما هم اگر مایل هستید، وارد لینک یادداشت شده و رای و نظر خود را ابراز کنید. متشکرم.رای‌گیری ویرگولی 🗳️حُسن ختام: نام گیاه داخل تصویر درخت خاردارِ سوت‌زن است!</description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Mon, 02 Feb 2026 20:33:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما ایّوب نیستیم!</title>
                <link>https://virgool.io/SaintGeorge/%D9%85%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%91%D9%88%D8%A8-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-sui9d5ijwp7f</link>
                <description>نمی‌دانم تا الان برای شما پیش آمده که مجبور باشید برای مدتی از کسی که بیمار است مراقبت کنید یا خیر. این مراقبت هم دو نوع است. یک نوع آن مراقبت از نوع موقت است. یعنی بیمار به دردی مبتلا است که موقتی است و قرار است بعد از مدتی بهبود یابد. درد هم از نوعی نیست که احتیاج باشد مراقبت بیست و چهار ساعته باشد. همین که غذا و دارو به موقع به بیمار داده شود، کافی است. مراقبت از این بیمار سخت است ولی نه به سختی مراقبت از بیماری که نیازمند مراقبت دائمی است و قرار نیست تا روزی که زنده است بهبودی خاصی پیدا کند. مثل مراقبت از بیمار سرطانی.مادرم که پیش از این از نوع سرطان او نوشته بودم، نیمی از بدن‌اش فلج شده است. مکالمه ندارد. قادر به راه رفتن نیست. کنترلی بر دفع خود ندارد و باید پوشک شود. روزی نزدیک به بیست قرص باید بخورد که هر کدام باید در زمان و شرایط خاصی به او خورانده شوند. هر غذایی را نمی‌تواند بخورد. کافی است کمی غفلت شود تا وضع‌اش از اینی هم که است بدتر شود.چند سال پیش وقتی در ایستگاه متروی چیتگر تهران نشسته بودم چشم‌هایم به نوشته‌ای با این مضمون افتاد: &quot;یک مادر از ده فرزند مراقبت می‌کند ولی همین مادر وقتی پیر و از کارافتاده شود هیچ‌کدام از آن‌ها حاضر نیستند از او مراقبت کنند و در نهایت او را به خانه‌ی سالمندان روانه می‌کنند.&quot; آن روز به این فکر کردم که اگر خدای‌نخواسته مادر من از کار افتاده شود ما پنج فرزند او از او مراقبت خواهیم کرد یا خیر؟مادرم پنج فرزند دارد. سه پسر و دو دختر. تمام فرزندان‌اش ازدواج کرده و صاحب خانه و زندگی هستند. سه فررند که دو دختر و یک پسر باشند در کرج و تهران ساکن هستند و دو فرزند که من و برادرم باشیم در تفت یزد ساکن هستیم. از آن‌جا که هزینه‌های بیماری سرطان بسیار بالا است و در یزد مرکزی وجود دارد که به طور رایگان (به جز دارو) این کار را انجام می‌دهد، پدرم مادرم را به یزد آورده و از خرداد امسال تا الان به جز بیست روز همه را در یزد بوده‌اند و هستند.خانه‌ای که الان پدر و مادرم در آن ساکن هستند خانه‌ای است که مادرم از پدرو مادرش به ارث برده است و خانه‌ای که من از برادر همسرم (پسردایی‌ام) خریدم و بازسازی‌اش کردم در ده متری این خانه است و زمانی آن هم محل سکونت پدربزرگ و مادربزرگم بوده است که به علت فوت دایی‌ام به برادر همسرم ارث رسیده بود.در این هشت ماه تنها کسی که مراقبت دائمی از مادرم را برعهده داشته است همسرم بوده است. فقط یکی از خواهرانم پنجاه روز از تابستان را به یزد آمد و کمک کرد. الان چهار ماه است که از هیچ کدامشان به جز زنگ و تلفن و اظهار دلسوزی‌های ظاهری خبری نیست. برادر بزرگم که او هم در همین نزدیکی است به بهانه عیال‌وار بودن و تولد فرزند چهارم‌اش فقط شب تا شب نیم ساعتی می‌آید و حاضری می‌زند و می‌رود. خلاصه این‌که هر کدام به بهانه‌ای از زیر مراقبت از مادرم فرار می‌کنند. خواهر کوچکترم که همیشه خودش را مهربان‌ترین و دلسوزترین فرزند خانه نشان می‌داد هم بهانه می‌کند که فرزندم نوجوان است و نمیتوانم رهایش کنم و بیایم یزد.دو ماه است بازسازی خانه کامل شده است ولی ما هنوز نتوانستیم اثاثیه‌مان را از خانه‌ی مادر همسرم و انباری خانه‌ی مادربزرگ مرحوم‌ام به این خانه منتقل کنیم. چون همسرم وقت نمی‌کند. باید تمام وقت از صبح تا شب بدود تا به پخت و پز من و فرزندانم و پدر و مادرم برسد و در کنارش مادرم را فیزیوتراپی کند. با روغن‌های مختلف دست و پای‌ از کار افتاده و از کار نیفتاده‌اش را ماساژ بدهد. روی زبانش یخ بگذارد بلکه بتواند حداقل آره و نه را بگوید. صورت و فک‌اش را مالش دهد تا توان غذا خوردن را از دست ندهد. شب که بنده‌ی خدا می‌خواهد بخوابد می‌گوید تمام بدن‌ام درد می‌کند، آن‌قدر کوفته‌ام که انگار کتک‌ام زده‌اند.‌چشم‌هایم درد می‌کنند. خواهرهایم بی‌انصاف‌ها نمی‌کنند برای یک هفته بیایند و کمک کنند تا همسرم قدری استراحت کند و لااقل بتوانیم اسباب‌‌هایمان را منتقل کنیم و بچینیم.به والله دلم لک زده است برای یک دورهمی همراه با آرامش و بدون استرس و اضطراب با همسر و فرزندانم. دلم لک زده است که دو ساعت با همسرم خلوت کنم و او خسته نباشد. نبود این شرایط، در کنار اخبار بدی که از کشور و جهان به روح و روان‌ام تجاوز می‌کنند مرا سخت به سوی افسردگی پیش برده‌اند. این‌روزها اگر مجبور نباشم مادرم را چند ساعتی برای شیمی‌درمانی به یزد ببرم فقط می‌خواهم دارو بخورم و بخوابم و هیچ چیزی را نبینم. قسط و قرض و بدهی. درآمد پایین. گرانی وحشتناک کالاها، بیماری سخت مادر. زندگی از هم پاشیده و نامنظم. مواجه با همه‌شان برایم‌ سخت شده است.ما که حضرت ایّوب نیستیم که هر بلایی به سرمان می‌آید خدا را فراموش نکنیم. از قضا این بلاها برای امثال من که ایمان ضعیفی داریم باعث می‌شود با خدا وارد جنگ شویم. امروز همسرم می‌گفت یک زمانی نماز شب‌ات، دعای ندبه‌ات و قرائت منظم قرآن‌ات ترک نمی‌شد. گفتم دیگر دل و دماغ عبادت هم ندارم. دارم اعتقادم را از خدا از دست می‌دهم. نمازهای واجب‌ام را هم این روزها به زور می‌خوانم. امیدوارم بیماری مادر و این شرایط مرا به کفر نکشانند.اما زندگی ما با تمام سختی‌ها و کلافگی‌ها، مانند آن فیلم‌ و سریال‌هایی نیستند که تمام ثانیه‌های‌ آن‌ها تلخ و گند هستند. این روزها هنوز لحظاتی هستند که مرا اندکی به زندگی علاقه‌مند می‌کنند. مانند لحظاتی که به مادرم که مانند کودکی بی‌دفاع شده است، غذا می‌دهم و او آهسته و ملچ‌‌ملوچ‌کنان می‌خورد. گاهی همسرم که همواره با خنده با مادرم برخورد می‌کند تا خستگی‌اش فهمیده نشود با او شوخی می‌کند و مادرم که همچنان هوشیار است، لبخندی می‌زند. این لبخندها هم مرا به زندگی امیدوار می‌کنند. مادرم با دست سالم‌اش مرا بغل می‌کند و با لب‌هایی که دیگر توان غنچه‌شدن و بوسیدن دیگری ندارند مرا بوسه‌باران می‌کند. این لحظه‌ها هم به گونه‌ای هستند که انگار در امن‌ترین جای جهان هستم.کتاب پیشنهادی: برای کسانی که مسئولیت سخت مراقبت از دیگری را به عهده دارند.جملاتی از کتاب:</description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jan 2026 23:18:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای چه؟!</title>
                <link>https://virgool.io/SaintGeorge/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%86%D9%87-prcckqqxr4ul</link>
                <description>سال‌ها پیش زمانی که هنوز دلار در کانال هزار تومان سیر می‌کرد و ابوبکر البغدادی جوانی عزب‌‌اوغلی بود و هیچ خبری از داعش و داعشی نبود، در جمعی بودیم که یک نفر سخت از کسی گلایه و شکایت کرد و او را محور فسق و فجور محلّه معرفی کرد. و آن‌گاه در آن میان یکی از اراذل فامیل که به صورت اتفاقی در آن جمع تشرف حضور داشت به سخن درآمد که من یک نفر را به شما معرفی می‌کنم. به او پنج هزار تومان بدهید تا او سر هر کسی که می‌خواهید را برای شما بِبُرد! ما همگان از این سخن برآشفتیم و انگشت حیرت به دندان گزیدیم. بعد کاشف به عمل آمد که آن داعشی جلوتر از زمان خود، آن فردی که حاضر بود در ازای پنج هزار تومان آن روز و هفتصد هزار تومان امروز! سر ببرد، یک معتاد درب و داغان است که برای جور کردن پول موادش و درآمدن از خماری حاضر است حتی قتل هم بکند.شما فکر می‌کنید هر کس درس می‌خواند تا پزشک شود برای نجات جان مردم این کار را می‌کند؟ فکر می‌کنید که او آن آیه‌ی قرآن را سرلوحه‌ی خودش قرار داده که نجات جان یک نفر نجات بشریت است؟ خیر! شاید او حتی به اسلام و قرآن هیچ اعتقادی نداشته باشد. خیلی‌ها پزشک می‌شوند تا فقط درآمد خوبی داشته باشند. در سطحی نازل‌تر مردانی هستند که پزشک شده‌اند تا هفته‌ای یکبار منشی عوض کنند و با هر گزینه‌ای که فیزیک‌اش نظرشان را جلب کرد لاس بزنند و رابطه‌ی شیمیایی ایجاد کنند. یعنی طرف بیشتر برای داشتن منشی خوشگل پزشک شده است تا برای اهدافی دیگر!شما فکر می‌کنید هر کس که به عضویت بسیج در می‌آید آرزوی‌اش این است که مثل محسن حججی شهید پرآوازه‌ی وطن گردد؟ خیر عزیزان! خیر! خیلی از کسانی که به عضویت بسیج در می‌آیند اعتقاد خاصی به نظام جمهوری اسلامی ایران ندارند. فقط به عضویت بسیج در‌می‌آیند تا کسری خدمت بگیرند و چند ماهی کمتر به سربازی بروند. و گاهی هم برای این‌که فردا اگر پارتی‌ای و شغلی پیدا شد با داشتن سابقه‌ی بسیج در اولویت استخدام قرار بگیرند. اغلب اوقات برای همین و بس. آن‌ها که برای نائل آمدن به فیض شهادت بسیجی می‌شوند گونه‌های نادری هستند که مانند خیلی از گونه‌های در معرض خطر جهان، رو به انقراض هستند.از آن سو خیلی از کسانی که به دانشگاه می‌روند تا در رشته‌های غالباً بدون کنکور تحصیل کنند، فقط برای فرار موقتی از خدمت سربازی این کار را انجام می‌دهند. چهار سال و بیشتر را وقت می‌گذارند برای تحصیل در یک رشته‌ی به دردنخور تا دو سال سربازی که آش کشک خاله است و چاره‌ای جز خوردن‌اش نیست را به تعویق بیندازند. بگذریم که برخی از افراد ذکور و مونث هستند که حتی برای اهدافی از این نازل‌تر نیز به دانشگاه می‌روند!چند سال پیش به دیدن یکی از فامیل که در گرمای پنجاه شصت درجه‌‌ی آن ایام به سفر زیارت اربعین رفته بود رفتیم. از او پرسیدم کربلایی چه خبر از سفر اربعین؟ فکر می‌کنید شروع کرد به سخن گفتن از لقمه‌های معنوی که در این سفر سخت و جان‌فرسا نصیب‌اش شده بود؟ خیر! در کمال حیرت‌ام صحبت‌اش را این‌گونه شروع کرد: توی این چند روز هر چقدر که می‌خواستی می‌توانستی کباب بخوری. ما صبحانه، ناهار و شام کباب می‌خوردیم و در باب طعم کباب‌ها و غذاهای عراقی‌های دست‌ودلباز چه سخن‌های لذیذی که نپراکند!القصه:عزیز دل! الان در حال چه کاری هستی؟ خاراندن دماغ‌ات را نمی‌گویم! کار اصلی‌ات را می‌گویم! برای آن کاری که داری جان می‌کنی و انرژی می‌گذاری! آن کار را برای چه انجام می‌دهی؟ آیا به این می‌اندیشی که هدفت‌ات از انجام آن کار چقدر بزرگ و والا و چقدر سطحی و نازل است؟!ابوبکر البغدادی دارد می‌گوید گردن این‌قدر هم که کلفت باشد ما برای تشکیل حکومت اسلامی،‌ آن‌را خواهیم زد!پیشنهاد کتاب:جملاتی از کتاب:پ.ن:متاسفانه مشکل ویرگولی بنده همچنان پابرجاست. و این‌ روزها فقط امکان نوشتن پُست جدید را دارم که البته همین هم برای خودش نعمتی است. حتی امکان گذاشتن لینک پُست قبلی‌ام را که درباره‌ی مشکلات ویرگولی‌ام بود را ندارم. چرا؟ چون امکان باز کردن پُست‌های قبلی، چه برای ویرایش و چه برای برداشتن لینک و چه برای دیدن و پاسخ به نظرها، وجود ندارد.</description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 19:21:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مُشکلات جدید ویرگولی‌</title>
                <link>https://virgool.io/Requirements/%D9%85%D9%8F%D8%B4%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84%DB%8C-unygqz8ugitk</link>
                <description>سلام و عرض ارادت دوستانچند روزی است که در ویرگول با مشکلات عجیبی روبه‌رو می‌شوم. به عنوان مثال وقتی روی گزینه‌ی ویرایش پُست کلیک می‌کنم وارد صفحه‌ی انتشار پُست جدید می‌شوم!از دیشب نتوانستم وارد پست‌های خودم و دوستان شوم. وارد انتشارات هم نمی‌توانم شوم. به محض کلیک روی پُست‌ها و انتشارات، پس از بیست تا سی ثانیه وقفه، با این پیام مواجه می‌شوم:Cash مرورگرها را پاک کردم. گوشی را خاموش و روشن کردم. از ویرگول خارج شدم و دوباره وارد شدم ولی همچنان مشکلات پابرجاست. پیامی برای ویرگول ارسال کردم. زیر پُست آخر ویرگول مشکل را گفتم و این پُست شاید موقت را هم نوشتم تا بلکه مشکل زودتر حل شود.</description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 20:01:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوب بودن؛ سهل و ممتنع، مثل شعرهای سعدی!</title>
                <link>https://virgool.io/good-mood/%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%B3%D9%87%D9%84-%D9%88-%D9%85%D9%85%D8%AA%D9%86%D8%B9-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%B4%D8%B9%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C-yhn7kyhticzy</link>
                <description>پیش از این نیز درباره‌ی انسان‌های خوب و خلاقیت و هنر خوب بودن نوشته‌ام. و این که خوب بودن در عین این‌که کاری ساده و پیش‌افتاده می‌نماید، کار هر کسی نیست. خوب بودن، مثل اشعار سعدی، سهل و ممتنع است. رشيد وطواط در حدائق‌السحر می‌نويسد: سهل و ممتنع، شعری است كه آسان نمايد، اما مثل آن دشوار توان گفت.چند روز پیش در حال رصد محتویات سایت دیوار یزد بودم که با یک آگهی خاص مواجه شدم. یک گربه‌ی پشمالو و دستی سر از جلوی خانه‌ی یک بنده خدایی درآورده بود و او از آن عکسی انداخته بود و نوشته بود &quot;گربه مال کیه، اگه صاحب داره بیاد ببردش&quot;موقع دیدن این آگهی به این فکر کردم که اگر من با این صحنه روبه‌رو می شدم چه می‌کردم؟ به این نتیجه رسیدم که خطاب به گربه چند تا &quot;پیشته!&quot; می‌گفتم و او را از دم خانه‌مان می‌راندم. بدون توجه به این‌که شاید این گربه صاحبی دارد که نگران گمشدن‌اش است.متوجه شدید چرا می‌گویم خوب بودن مثل شعرهای سعدی سهل و ممتنع است؟ برای همین!کتاب پیشنهادی:جملاتی از کتاب:</description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jan 2026 14:52:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خُنُک آن‌ که رنج‌هایش معنایی داشته باشد</title>
                <link>https://virgool.io/good-mood/%D8%AE%D9%8F%D9%86%D9%8F%DA%A9-%D8%A2%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-q8wctcleqfvn</link>
                <description>امروز حسین (همان بچه‌فیلسوف سابق که حالا ششم دبستان است) اصرار کرد که از درس نهم فارسی به او ده خط دیکته بگویم. دیکته‌اش خوب است. گفتم خودت ده خط از درس را رونویسی کن می‌شود دیکته! قبول نکرد. گفت باید دیکته بگویی. من هم وسواس دارم درس را مروری کردم تا ببینیم کجای آن به درد دیکته گفتن می‌خورد.دست آخر این خطوط را برای دیکته گفتن انتخاب کردم:و از میان این خطوط یک جمله‌ی مرحوم دهخدا خیلی توجهم را به خود جلب کرد. مردی که چهل سال شبانه‌روز وقت گذاشت تا تکمیل‌ترین فرهنگ لغات فارسی را جمع‌آوری کند، درباره‌ی دلیل رنج‌هایی که کشیده است چنین می‌گوید:مرا هیچ چیز جز مظلومیت مشرق در مقابل ظالمین ستمکار مغربی به تحمّل این رنج سنگین وانداشت.بدون تردید ما نیز هر کدام در این ایام رنج‌هایی را به دوش می‌کشیم. اگر برای این رنج‌ها دلیلی بیابیم، آن‌گاه زندگی‌مان معنا پیدا می‌کند و تحمل رنج‌ها آسانتر می‌گردد. و من اکنون در پی یافتن دلیلی برای رنج‌هایم هستم و معنایی برای آن‌ها. شما چطور؟بیهوده نیست که در آموزهای نیچه نیز چنین آمده است:به زندگی «آری» بگویید. تمایل عمومی به شکایت از سختی‌ها، غم‌ها و کشمکش‌های زندگی وجود دارد. اما فرد باید یاد بگیرد که به زندگی در تمام جنبه‌هایش «آری» گوید، و تمام تجربه چه شادی و چه غم را به یکسان در آغوش کشد. این گونه است که انسان زندگی را تأیید می‌کند و به آن معنا می‌بخشد.کتاب پیشنهادی:بخش کوتاهی از کتاب:غمگین بودن از خوشحال بودن خیلی راحت‌تره. من آدم‌های راحت‌طلب رو قبول ندارم. من آدم‌هایی که از همه چیز می‌نالند رو دوست ندارم. خوشحال باش لعنتی! هر کاری برای خوشحالی لازمه بکن!حُسن ختام: از درس نهم فارسی ششم دبستان</description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jan 2026 15:27:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهترین خبر این روزها</title>
                <link>https://virgool.io/good-mood/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-btfckzrswkhz</link>
                <description>خبر برای ده روز پیش است. ولی من امروز به صورت اتفاقی آن را دیدم. موقع دیدن خبر گل از گلم شکفت. خبر درمان سرطانی که مادرم و احتمالاً خیلی‌های دیگر به آن مبتلا هستند با واکسن، بهترین خبر این روزها و ماه‌ها که چه عرض کنم، بهترین خبر این سال‌ها بود. نتواسنتم داخل سایتی که دکتر درستکار لینک آن را گذاشته بود بشوم و ببینم این واکسن الان در مرحله‌ی تولید است یا خیر. متاسفانه نمی‌دانم چرا در حال حاضر امکان ویرشت زدن و پیام دادن در ویراستی از سوی بنده وجود ندارد. امیدوارم این خبر شگفت‌انگیز درست و دقیق باشد و عمر مادرم و بیماران مبتلا به این سرطان بدخیم و سرطان‌های دیگر، به این واکسن قد بدهد.به امید شفای عاجل تمام بیماران صعب‌العلاج. با دعای خیر شما دوستان. یاحق.کتاب پیشنهادی:جملاتی از این کتاب:زخم مدخلی‌ست برای رسوخ نور به وجود آدمی.چگونه زمان را متوقف سازیم؟ با بوسیدن عزیزان. چگونه در زمان سفر کنیم؟ با مطالعه. چگونه از زمان بگریزیم؟ با هنر. چگونه زمان را لمس کنیم؟ با قلم به دست گرفتن. چگونه زمان را فروبنشانیم؟ با نفس کشیدن.شاید عشق تنها عبارت است از یافتن کسی که با او می‌توان، عجیب‌ترین بُعد خویش را آشکار ساخت.</description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jan 2026 22:56:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نظربازی! (پاسخ به نظرها)</title>
                <link>https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%D9%86%D8%B8%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AE-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%B8%D8%B1%D9%87%D8%A7-o71uouzxprfk</link>
                <description>دست مریزاد بشیر جان ولی یادداشت‌ها را که به انتشارات اضافه می‌کنم تازه فقط می‌توانم نظرها را ببینم ولی همچنان نمی‌توانم پاسخی به نظرها بدهم. و در این میان مانده‌ام چگونه هنوز برخی می‌توانند زیر پُست‌هایم نظر بنویسند؟!به پیر به پیغمبر تنها مسئولیتی که در حال حاضر دارم نگهداری از هقت گوسفند و لک و لوک کردن با وانت پرایدم است. آیا این مسئولیتی در نظام محسوب می‌شود؟!مگر در این نه سالی که در ویرگولم از مردم دور بوده‌ام؟ به چه کسانی مردم می‌گویید؟ آیا مردم تنها همان کسانی هستند که با شما همسو و هم‌فکر هستند؟در عین این‌که انتقاد زیادی به ایشان دارم، خیر! قبول نمی‌کنم. چه بخواهیم چه نخواهیم در حال حاضر ایشان تنها رهبر و لیدری است که بیشترین طرفدار پر و پا قرص و جان‌فدا را در این کشور دارد. فعلاً هیچ گزینه‌ی قوی‌تر و حتی همتراز ایشان برای رهبری بر این کشور متصوّر نیست. مورد دیگر این‌که تضعیف رهبری یعنی تسلط ترامپ و نتانیاهو بر کشور و تقسیم کردن آن به چند قسمت. مثل کیک تولد!خیر این داستان طنز نیست. چون آن را از دهان یک کمدین استنداپ نشنیدم. حاضرم آب‌ها که از آسیاب افتاد آدرس ایشان را بدهم تا حضوری با وی صحبت کنید تا متوجه شوید که از صفر تا صد این نوشته که طنز و غیرمنطقی می‌پنداریدش اتفاق افتاده است. اصلاً نوشتن این روایت برای گلایه از بی‌منطقی اتفاقات افتاده بود. اگر آشوبگر یا تروریست بودند و باید تیر می‌خوردند و دستگیر می‌شدند که دیگر روایتی نمی‌ماند. می‌ماند؟!موضع‌گیری‌های بنده موقع درگیری‌های ۱۴۰۱ همچنان به قوت خود باقی است. اگر ادامه‌ی یادداشت‌های بنده در ویرگول و ویرشت‌هایم در ویراستی را تا اکنون دنبال کرده باشید، متوجه صحت این ادعا خواهید شد. اما آیا اعتراض ما به بی‌حجابی و برهنگی ناشی از عدم درکمان از صحبت‌های زنان کاشفه بود؟ سینه‌چاک کدام نظام؟ سینه‌چاک نظامی هستم که حجاب جزو قوانین‌اش است و سینه‌چاک نظامی نیستم که گرانی و فقر کمر مردم‌اش را شکسته است. فردا صبح نظام چند اخلال‌گر و مفسد اقتصادی و چند مسئول کارشکن را بدون مصلحت‌اندیشی و محافظه‌کاری بکشد بالا ببینید بنده دوباره چگونه سینه‌چاک نظام خواهم شد. خیر نظام از سر گرانی و این‌ها دردم نیاورده است. نظام از سر بی‌عدالتی دردم آورده است. از این‌که سطح زندگی مردم و مسئولین از زمین تا آسمان فرق می‌کند. از حقوق‌های نجومی. از وام‌های میلیاردی که برگردانده نمی‌شود. از فرزندان مسئولین که در بالای شهر و در خارج از کشور با خودروهای لوکس جولان می‌دهند و مشغول عشق و حال و قماربازی هستند. از مسئولی که موقع انتخابات مدعی نجات کشور بوده و حالا می‌گوید نیست، نمی‌توانم، نمی‌گذارند، نمی‌شود!در این که مردم عصبانی هم می‌توانند موقع عصبانیت دست به کارهای عجیب بزنند، بحثی نیست. ولی نه با کارد و تبر و انواع و اقسام سلاح گرم! شما بفرمایید به کسی که با کارد و تبر و اسلحه به جان مردم می‌افتد و آن‌ها را کاردآجین، سلاخی و آبکش می‌کند چه بگوییم؟ این‌ها که مردم‌اند، آن‌ها هم که مردم‌اند، پس کوکوی بی‌ناموس کیست؟!کتاب پیشنهادی برای آشنایی با تاربخ جنایت صد ساله‌ی آمریکا در دنیا، خاورمیانه و ایران همراه با کاریکاتور و با چاشنی طنز. کشوری که این روزها رئیس‌جمهورش ادعای دلسوزی برای مردم ایران را دارد:</description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 18:39:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوکوی بی‌ناموس!</title>
                <link>https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%DA%A9%D9%88%DA%A9%D9%88%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B3-vqliz05ii82k</link>
                <description>پیشنهاد گوش دادن به یک کتاب گویا برای اندیشه‌ورزی بیشتر و بهتر:اصل مطلب:کوکو یا فاخته، دیوث‌ترین و بی‌ناموس‌ترین پرنده‌ی جهان است! نحوه‌ی تخم‌گذاری کوکو یا فاخته را دیده‌اید؟ فاخته پرنده‌ی گشادی است، تخم‌هایش را در لانه‌ی پرندگان دیگر می‌گذارد تا یک‌وقت زحمت پرورش فرزندانش روی دوش خودش نیفتد. و پرندگان دیگر که زبان‌بسته‌ها خبر ندارند و فرق تخم غریبه را با تخم‌های خودشان نمی‌گذارند، روی تخم‌ می‌نشنینند تا جوجه شود.حالا چه اتفاقی می‌افتد؟ تخم فاخته‌ی لعنتی زودتر از تخم‌های پرنده جوجه می‌شود و این جوجه که هنوز نه پری دارد و نه بالی دست به ترور می‌زند! بله ترور! به این صورت که با گودی کمرش زور می‌زند و تخم‌های اصلی را به بیرون از لانه پرتاب می‌کند. و به این طریق هر چه را مادر ناتنی برای بقای نسل خودش رشته، پنبه می‌کند.چرا؟ برای این‌که تمام غذاهایی که مادر ناتنی می‌آورد را تنهایی بخورد و زودتر بزرگ شود. جوجه‌ی فاخته آن قدر بزرگ می‌شود که هیکل‌اش حتی از مادر ناتنی‌اش بزرگتر می‌شود. مادر ناتنی که فکر می‌کند این غول نتیجه‌ی رسیدگی‌های خوب‌اش است غافلانه به خودش می‌بالد و حتی چهچه می‌زند!</description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 15:00:30 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>