<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Dast Andaz</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Jalal-Mohseni-Sh</link>
        <description>«دنباله‌‎روِ هرکسی نباش، ولی از هرکسی توانستی یاد بگیر!» آدرس سایت: dastandaz.com | ویراستی: Dast_andaz@ | ایمیل: mohsenijalal@yahoo.com</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 04:30:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/303/avatar/C6k2tB.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Dast Andaz</title>
            <link>https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مسابقه‌‌ای برای ترویج فرهنگ مصرف بهینه‌ی انرژی</title>
                <link>https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D9%82%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%AC-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D9%85%D8%B5%D8%B1%D9%81-%D8%A8%D9%87%DB%8C%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%B1%DA%98%DB%8C-h3tuyadqnmyo</link>
                <description>این مسابقه از همین الان شروع می‌شود و تا آخرین روز تابستان هم ادامه دارد. بنده‌ خدا اول بگو چه مسابقه‌ای بعد برای آن مهلت تعیین کن! البته در تیتر یادداشت اشاره کردم ولی به روی چشم!ببینید اینجانب دست‌انداز هم قبض آب‌ و برق‌ و گاز را پرداخت می‌کنم و می‌دانم که این قبض‌ها مدتهاست که دیگر کاغذی نیستند و به صورت پیامکی ارسال می‌شوند. حالا بیایید فرض کنیم هنگام ارسال قبض‌های پیامکی برای این‌که از مشترک کم‌مصرف تشکر کنند و از مشترک عادی یا خوش‌مصرف بخواهند کمتر انرژی مصرف کند و مشترک پُرمصرف را به خودش بیاورند که حداقل خوش‌مصرف شود، جملاتی کوتاه و تاثیرگذار را در ادامه‌ی قبض‌ها می‌نویسند. کاری که شما برای شرکت در این مسابقه لازم است انجام دهید در همین حد است که در زیر این یادداشت، یک نظر مانند نمونه‌‌ی زیر بنویسید:مشترک کم‌مصرف: واقعاً دمت گرم! چه هموطن نازنینی!مشترک خوش‌مصرف: متشکریم. اگر باز هم مصرفتان را کمتر کنید جای دوری نمی‌رود!مشترک پُر مصرف: از بابت این‌که به هیچ‌‌چیز به جز رفاه خودتان فکر نمی‌کنید، متاسفیم!البته این نمونه بسیار بداهه و هول‌هولکی بود و صدها و بلکه هزاران جمله‌ی زیبا و تاثیرگذار دیگر می‌توان نوشت که دل مشترکین آب‌، برق و گاز را برای حفظ منابع انرژی کشورشان به رحم بیاورد. جملاتی که می‌توانند طنز یا تراژدی و نرم یا خشن باشند. فقط جملاتی نباشند که غیرقابل انتشار و غیر قابل مشاهده برای کاربران دیگر شوند.از بین کسانی که در زیر این یادداشت مانند نمونه نظری بنویسند، به سه نفر که بیشترین تحسین و تعامل را از سوی کاربران دیگر برانگیزند، جایزه‌ای به رسم یادبود اهدا می‌شود.در صورت تمایل:در ادامه‌ی نظری که برای شرکت در مسابقه می‌نویسید، بنویسید که برای کاهش مصرف آب، برق و گاز چه کارهایی انجام می‌دهید و چقدر نسبت به حفظ منابع انرژی کشورتان حساس هستید. این راهکارهای شما هم‌ می‌توانند در برانگیختن تحسین و تعامل دیگر کاربران و برنده‌شدن شما موثر واقع شوند.پ.ن:پیشاپیش از شما همراه گرامی که با مشارکت در این مسابقه و لحاظ کردن جملات تاثیرگذار خود کمک می‌کنید تا این یادداشت به نتیجه برسد و مصرف بهینه‌ی انرژی ذرّه‌ای بیشتر فرهنگ‌سازی شود، متشکرم.وقتی بچه بودیم تلویزیون روزی صدبار بابابرقی را نشان می‌داد که می‌گفت &quot;مصرف بی‌رویه کار خیلی بدیه&quot; و &quot;هرگز نشه فراموش لامپ اضافی خاموش&quot; و ما بزرگ شدیم و پدر مصرف بارویه را درآوردیم!نمی‌دانم هوش مصنوعی ویرگول چگونه موضوع این پُست را &quot;مهاجرت&quot; تشخیص داد؟ شاید منظورش این است که خدای‌نخواسته روزی منابع انرژی در ایران تمام می‌شود و ما مجبور به مهاجرت می‌شویم!فقط هر چه قرار است بنویسید را در یک نظر واحد بنویسید تا تکلیف دوستان برای تحسین و یا تبادل نظر روشن باشد. پس هیچ عجله‌ای نیست که الان برای شرکت در مسابقه نظر بنویسید، چند ساعت یا چند روز خوب فکر کنید و بعدش بنویسید. چند تا بنویسید شد؟!اگر وضع مایه تیله خوب بود برای این پُست افزایش بازدید می‌زدم. ای کاش خود ویرگول برای پُست‌های این‌جوری یک استثناء قائل می‌شد تا افراد بیشتری مشارکت کنند.از کسانی‌که هنوز با هشتگ خاطره‌انگیز &quot;حال خوبتو با من تقسیم کن&quot;یادداشت می‌نویسند، متشکرم. الهی همیشه حال خوبی برای تقسیم کردن داشته باشید.</description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jun 2026 05:45:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوتوله‌ها و بازارِ گرمِ اتل‌متل توتوله‌ها!</title>
                <link>https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%DA%A9%D9%88%D8%AA%D9%88%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D9%90-%DA%AF%D8%B1%D9%85%D9%90-%D8%A7%D8%AA%D9%84-%D9%85%D8%AA%D9%84-%D8%AA%D9%88%D8%AA%D9%88%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7-rcilbmcqabtt</link>
                <description>در دنیای امروزِ شبکه‌های اجتماعی، نوعی زندگی شکل گرفته که در آن آدم‌ها بیشتر از آنکه عمیق شوند، در سطح حرکت می‌کنند. انگار از هر چیزی کمی سر در می‌آورند، اما هیچ‌چیز را کامل و دقیق نمی‌فهمند. از هر موضوعی یک تکّه برمی‌دارند، اما هیچ‌کدام به یک فهم و دانش واقعی تبدیل نمی‌شود. آیا نمی‌توان با اطمینان این وضعیت را نوعی «کوتولگیِ ادراک» نامید؟ یعنی حالتی که در آن فکر کردن قد نمی‌کشد، عمیق نمی‌شود و در همان سطح اولیه و ابتدایی‌اش باقی می‌ماند.اما این فقط یک اتفاق فردی نیست. این وضعیت، یک بازار هم دارد. بازاری که در آن توجه انسان، مهم‌ترین سرمایه است. هر کسی بتواند توجه بیشتری بگیرد، موفق‌تر است. برای همین، محتواها هر روز کوتاه‌تر، سریع‌تر و هیجانی‌تر می‌شوند. پشت سر هم می‌آیند، بدون اینکه فاصله‌ای برای فکر کردن باقی بگذارند. در چنین بازاری، &quot;اتل‌متل توتوله&quot; دیگر فقط یک شعر کودکانه نیست؛ تبدیل می‌شود به یک نماد. نمادِ تکرار، ریتم و سرگرمیِ بی‌وقفه؛ نمادِ چیزهایی که از یک‌سو راحت دیده و پسندیده می‌شوند، و از دیگرسو سریع تمام می‌شوند و خیلی کم ما را مجبور به فکر کردن می‌کنند. این همان «بازارِ گرمِ اتل‌متل توتوله‌ها» است؛ بازاری که در آن مهم نیست یک چیز چقدر عمیق است، مهم این است که چقدر می‌تواند توجه ما را جلب کند.در این فضا، مهارت اصلی دیگر دانستن نیست. مهارت اصلی این است که بتوانی توجه دیگران را نگه داری. بعضی‌ها دقیقاً بلدند چطور ذهن ما را در حالت بین فکر کردن و فکر نکردن نگه دارند؛ نه آن‌قدر عمیق که خسته شویم، نه آن‌قدر ساده که رد کنیم. از طرف دیگر، فهمیدن همیشه آسان نیست. وقت می‌خواهد، تمرکز می‌خواهد و کمی صبر. اما زندگی امروز بیشتر به سمت سرعت رفته تا صبر. برای همین، خیلی وقت‌ها به جای فهمیدن، فقط حس می‌کنیم فهمیده‌ایم. از کنار چیزها رد می‌شویم، اما در آن‌ها نمی‌مانیم و به آن‌ها دل نمی‌دهیم.یک تشکر:از کسانی‌که هنوز با هشتگ خاطره‌انگیز &quot;حال خوبتو با من تقسیم کن&quot; یادداشت می‌نویسند، کمال تشکر را دارم. دم شما گرم. الهی همیشه حال خوبی برای تقسیم کردن داشته باشید.یکی از کاربران خوبی که روزگاری اینجا بود، نوشت، خاطره ساخت، بزرگ شد، کنکور قبول شد، پزشک شد و پُست‌هایش را پاک کرد و رفت:</description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2026 07:38:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قرار است برای بار چندم از یک سوراخ گزیده شویم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%DA%86%D9%86%D8%AF%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%AE-%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85-lrp9as9sw7go</link>
                <description>وقتی برجام با آمریکا امضا شد و برخی مردم جشن و پایکوبی می‌کردند، به همسرم گفتم ببین این برجام چه بلایی سر ما خواهد آورد. به آقای ظریف و تیم مذاکره‌کننده صدتا صدتا سکه‌ هدیه دادند و لقب‌های گُنده‌گُنده نثار هم کردند. یادم است حتی سردار جعفری فرمانده‌ی وقت سپاه نیز پیام تقدیر فرستاد و قس‌علی‌هذا. و دولت تا توانست منتقدان برجام را با واژه‌های نامناسب تحقیر کرد.ترامپ که رئیس‌جمهور شد، بلافاصله از برجام خارج شد. و حباب و توهمات پوشالی برجامی که به اعتراف رئیس بانک مرکزی وقت حتی یک دلار هم آورده نداشت، ناگهان ترکید و تورم افسار پاره کرد.بعد از چند سال مکانیسم ماشه که امضاء‌کنندگان برجام کذب محض می‌خواندندش فعال شد و اقتصاد ایران با خاک یکسان شد. تازه مشخص شد کسانی که موقع امضای برجام گریه می‌کردند و تمسخر می‌شدند، بنده‌های خدا داشتند راست می‌گفتند.یکسال پیش وقتی در حال مذاکره با آمریکا بودیم، اسرائیل با پشتوانه‌ی همین ترامپ به ایران حمله کرد، فرماندهان و دانشمندانی که تاریخ ایران کمتر به خود دیده بود ترور شدند، تعداد زیادی از مردم شهید شدند و آمریکا نیز به طور مستقیم با بمب‌های سنگرشکن فردو را بمباران کرد. ترامپ در مراسمی باشکوه از خلبانان این عملیات تشکر کرد و تا توانست ایران را تحقیر کرد.چند ماه بعد ترامپ خودش اعتراف کرد که به کُردهای عراق اسلحه داده تا به ایران برسانند و کودتای دیماه را در ایران رقم بزنند. اما کودتای دیماه نیز به جاهایی که ترامپ و نتانیاهو می‌خواستند ختم نشد.دوباره در حال مذاکره بودیم و آقای عراقچی خبر داد که توافق به جاهای خوبی رسیده است که ترامپ و نتانیاهو در ۹ اسفند ۱۴۰۴ تعداد زیادی از فرماندهان و حتی رهبر حکیم ایران را شهید کردند و ۱۶۸ کودک بی‌گناه مینابی و تعدادی از ورزشکاران و مردم لامرد را با بمب‌های جدید شهید و جانباز کردند. چند روز بعد ناو دنا و سرنشینان مظلومش را محض تفریح و خنده با موشک هدف قرار دادتد. جنگ نزدیک به چهل روز ادامه پیدا کرد و هزاران نفر از مردم شهید شدند و هزاران منزل مسکونی، مدرسه، اماکن فرهنگی و کارخانه و... تخریب شدند.حالا دوباره خبر از مذاکره و توافق با ترامپ و آمریکا است.مسئولان حرف‌های رهبرشهید را یادشان رفت: مذاکره با آمریکا ممنوع است، عاقلانه نیست، هیچ سودی ندارد، خطای واضح است، هوشمندانه نیست، شرافتمندانه نیست، عاقلانه نیست، بن‌بست محض است، باز کردن راه نفوذ است، فشار را بیشتر خواهد کرد، به راه حل عادلانه نمی‌رسد، هیچ ضرری را دفع نمی‌کند، سم است، ابلهانه است.دوباره دُم همه‌چیز دارد گره می‌خورد به امضای برجامی دیگر. برجامی که امکان ندارد، بهتر از برجام خیال‌انگیز قبلی باشد. چون امکان ندارد ترامپ زیر بار برجامی برود که یکبار از آن خارج شده است. بنابراین او اگر قرار هم باشد برجامی را قبول کند، آن برجام باید بسیار نازل‌تر از برجامی باشد که در زمان اوباما امضاء شده بود و او زیرش زد. بگذریم که ترامپ به هیچ عهد و پیمانی وفادار نبوده و نخواهد بود. و این برجام نیز نافرجام خواهد ماند و دوباره اقتصاد رو به موت و محتضر ایران با التهابات جدید مواجه خواهد شد و کمرهای شکسته‌ی قشر ضعیف دوباره شکسته خواهد شد.دوباره قرار است مخالفان این برجام نیز با کلمات مختلف و توسط اشخاص مختلف تحقیر و حتی تهدید شوند.اما بیایید فکر کنیم به این‌که ما در چه زمانی داریم زیر بار امضای برجام ضعیف‌تر می‌رویم؟ رهبرمان، فرماندهانمان، دانشمندانمان و مردم بی‌گناهمان را شهید و بخشی از کشور را با خاک یکسان کرده‌اند. با چه کسی داریم عهد می‌بندیم؟ با کسی که مکر و حیله از سر و کلّه‌اش می‌ریزد و بدون تردید به بهانه‌ی امضای توافق‌نامه دارد زمان می‌خرد برای طرح و پیاده‌سازی نقشه‌های جدیدش و ادامه‌ اهداف شومش در ایران.پس بیاید گول نخوریم. مارش پیروزی شبکه‌ی خبر و زیرنویس‌های مسرت‌انگیزش را باور نکنیم و دلمان بسوزد برای مردمی که بیش از صد شب به خیابان رفتند تا تنگه‌ی هرمز بسته بماند و انتقام رهبر شهیدشان گرفته شود. تنگه باز خواهد شد و هیچ انتقامی هم گرفته نخواهد شد.قرار است برای بار چندم از یک سوراخ گزیده شویم. این‌بار قرار است در کدامین سحر با خبر گزیده‌شدن چندباره بیدار شویم؟</description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 13:30:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بارک‌الله سید سعید!</title>
                <link>https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9-%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%AF-%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF-ojbznycs3tt5</link>
                <description>در این‌که دلایل افسردگی چه‌ها هستتد و درمان‌های آن چه‌ها هزاران کتاب داد سخن سر داده‌اند. ولی من در این دنیا که صدا به انداره‌ی کافی به گوشم می‌رسد و صداهای متنوع و متناقضی در سرم بیداد می‌کنند، کمبود نور را احساس می‌کنم. به این نتیجه رسیده‌ام که برای نجات از افسردگی، باید صداهای کمتر و نور بیشتری دریافت کنم. منظورم از نور، نور خورشید نیست که اگر بود؛ اینجا در یزد به قدر کافی از این نوع نور برخوردارم. احساس کردم که افسردگی‌ام ناشی از کمبود شدید نور است. از کمبود شدید خدا است. اللّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکاة فِیها مِصْباحٌ الْمِصْباحُ فِی زُجاجَة الزُّجاجَةُ کَأَنَّها کَوْکَبٌ... خداوند نور آسمانها و زمین است؛ و مَثَل نورش همانند چراغدانى است که در آن چراغى (پرفروغ) باشد، آن چراغ در حبابى قرار گیرد، حبابى (شفاف و درخشنده) همچون ستاره‌اى فروزان...من به عنوان یک مسلمان شیعه در مسیر جبران کمبود نور و کمبود خدا به دو چیز می‌توانم پناه ببرم. قرآن که کلام خدا است و اهل بیت علیه‌السلام که بیش از همه از نور خدا برخوردار بودند. پس در این مسیر سراغ زیارت جامعه‌ی کبیره رفتم که یکی از بزرگترین آموزه‌های اهل بیت در قالب دعا است. این زیارت توسط امام هادی علیه‌السلام در پاسخ به درخواست فردی برای زیارت کامل امامان بیان شده است. و مضمون آن، مقام امامت و شأن‌ ائمه‌ی اطهار علیه‌السلام و وظایف شیعیان در مقابل آن‌ها است. نمی‌خواستم این دعا را همین‌جوری از رو بخوانم و رد بشوم و هیچی چیزی از آن نفهمم. پس گشتم و کتاب شرح و تفسیر زیارت جامعه‌ی کبیره به نویسندگی سید داوود مطهری را پیدا کردم.در همان اوایل زیارت فهمیدم که نداشتن صبر از بی‌علمی، بی‌عقلی و نادانی ناشی می‌شود. اگر علم و عقل پیدا کنم، کمتر تحت سلطه‌ی قوه‌ی غضبیه در می‌آیم و گند می‌زنم به اعصاب خودم و تمام کسانی که با من در ارتباط هستند. و راه کسب علم و عقل لزوماً خواندن کتاب و گرفتن مدرک دانشگاهی نیست که اگر بود من هم زیاد کتاب می‌خوانم و هم مدرک دانشگاهی دارم. شاید چه بسا کتابخوان‌ها و دکتراهای نادان و بی‌عقل و چه بسا کتاب‌ندیده‌ها و بی‌سوادهای عالم و با عقل! از میزان صبر و بردباری افراد در هر سن و سال و مقام و منصبی می‌توان میزان برخورداری آن‌ها از علم و عقل را تشخیص داد.امام هادی علیه‌السلام ابتدا عبارت &quot;خُزّانَ العِلم&quot; را در وصف امامان می‌آورد که به معنای مخزن‌های علوم الهی است و بعد عبارت &quot;مُنتَهَی‌الحِلم&quot; را می‌آورد که به معنای غایت و نهایت صبر و بردباری است.</description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 05:43:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تمام دنبال‌کنندگالم را می‌دهم به جایش یک رفیق واقعی به من بدهید!</title>
                <link>https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%84%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%87%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%82-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-ocoakrrjm4ob</link>
                <description>سعیدا: با خلق مجازی ز حقیقت خبری نیست/ ز آن روی در ایشان ز محبّت اثری نیستتمام دنبال‌کنندگالم را می‌دهم به جایش یک رفیق واقعی می‌خواهم!؛ رفیقی که گاهی حالم را بپرسد. رفیقی که بتوانم با او دو کلمه درد و دل کنم. رفیقی که وقتی حسابم خالی شد بتوانم به او زنگ بزنم و بگویم: چند تومان داری قرض بدهی سر ماه که حقوقم را گرفتم برگردانم‌؟ رفیقی که وقتی بیمار شدم بیاید مرا به بیمارستان برساند. رفیقی که اهل پیاده‌روی باشد، هر روز سر یک ساعت قرار بگذاریم و با هم به پیاده‌روی برویم. رفیقی که خانواده‌ی خوبی داشته باشد و خانواده‌اش دوستان خوبی برای خانواده‌ام باشند. رفیقی که گاهی با هم به سفر برویم. رفیقی که موقع کار و گرفتاری کنارم باشد. رفیقی که وقتی می‌بیند دارم غصه می‌خورم، بزند سر شانه‌ام و بگوید رفیق غصه نخور خدا آن بالاست. البته نیک می‌دانم که رفاقت جاده‌ی یک‌طرفه نیست، پس سعی خواهم کرد در صورت یافتن همچون رفیق ناب و نادری، در حد بضاعت رفیق خوبی برای او باشم.مولانا: گفتند &quot;یافت می‌نشود، جُسته‌ایم ما&quot;/ گفت &quot;آن چه یافت می‌نَشوَد، آنم آرزوست&quot;پ.ن:شما همچون رفیقی دارید؟ یا برای کسی همچون رفیقی هستید؟حُسن ختام: شعری از زنده‌یاد &quot;فربدون مشیری&quot;در پشت چهار چرخه فرسوده‌ای٬کسی خطی نوشته بود:&quot;من گشته ام، نبود؛ تو دیگر نگرد نیست&quot;ما را تمام لذّت هستی به جستجوستپویندگی، تمامی معنای زندگیست.هرگز &quot;نگرد، نیست&quot;سزاوار مــــــــرد نیست!</description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 10:43:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوچه‌ی شهید... | به همین سادگی!</title>
                <link>https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%DB%8C-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C-tqd2diiyee58</link>
                <description>کوچه‌ی شهید جمالی‌نژاد، کوچه‌ی شهید نامجو، کوچه‌ی شهید مردانی، کوچه‌ی شهید نعمتی، کوچه‌ی شهید قندی و... تاکنون چقدر چشممان به نام کوچه‌هایی افتاده که به نام شهید عزیزی مزین بوده است. چه ساده از کنار این نام‌ها عبور می‌کنیم. چند نفرشان را می‌شناسیم؟چند وقت پیش در سایت نوار و طاقچه به کتاب &quot;برده سور&quot; که آقای &quot;کیانوش گلزار راغب&quot; بر اساس خاطرات آقای &quot;یدالله خداداد مطلق&quot; نوشته بود، سر زدم. متوجه شدم که حزب دموکرات حدود ۲۸۰ نفر از نیروهای سپاه، ارتش، جهاد سازندگی، بسیج، ژاندارمری، پیشمرگان مسلمان کرد و مردم بی‌دفاع را به عنوان اسیر در زندانی به نام &quot;برده سور&quot; که در روستای &quot;دوله‌ تو&quot; در شمال غرب سردشت ایجاد کرده بود، نگهداری و شکنجه می‌کرده است. پس از آنکه نیروهای ارتش جمهوری اسلامی ایران و سپاه پاسداران بخش‌های عمده‌ای از خاک کردستان را از چنگال نیروهای حزب دموکرات خارج کردند و با پیشروی به سمت مرز، در صدد تعقیب نیروهای حزب دموکرات بودند، نیروی هوایی رژیم بعث عراق با هماهنگی حزب منحله دموکرات در تاریخ هفدهم اردیبهشت ماه سال ۱۳۶۰ این زندان را بمباران می‌کند. بر اثر آن بیش از ۵۰ تن از زندانیان بی‌دفاع در این زندان به شهادت می‌رسند و تعدادی نیز زخمی می‌شوند. بساط این زندان بعد از عملیات والفجر ۴ که منجر به پاکسازی کردستان از حزب کومله و دموکرات شد، به طور کامل جمع‌‌آوری شد.در صفحات پایانی این کتاب وصیت‌نامه‌ی فردی به نام صفدر محمدی آمده بود که در تاریخ ۱۳۶۱/۱۰/۲۳ بعد ار ۲۶ ماه اسارات به دست حزب کومله و دموکرات نوشته شده بود. او وصیت‌نامه را مخفیانه به دست یکی از اسیران آزادشده داده بود تا به دست خانواده‌اش به نشانی مسیرِ نفت، مسجد زارعین، منزل علیجان محمدی برساند.بخشی از این وصیت‌نامه:و نکته‌ی جالب برای بنده نظر یکی از خوانندگان این کتاب در سایت نوار بود. گویا آدرس شهید صفدر محمدی در نزدیکی منزل آن‌ها بوده و او به قول خودش حتی اسم آن شهید را هم نمی‌دانسته:حکایت خیلی از شهیدانی که آدرس خانه‌شان در نزدیکی ما است و نامشان بر کوچه‌ای نهاده شده است، چیزی جز این نیست. فقط خدا می‌داند آن فرد تا به شهادت برسد چه روزها و شب‌های سختی را سپری کرده است و چه رنج عاشقانه و پروانه‌واری را متحمّل شده است. و فقط خدا می‌داند بر خانواده‌ی آن شهید چه گذشته و چه می‌گذرد.ما فقط نام شهیدی را می‌بینیم بر سر کوچه‌ای. به همین سادگی!پ.ن:یک فاتحه و صلوات نثار روح پاک شهدا.بیایید دعا کنیم اگر شهدا را نمی‌شناسیم لااقل جزو کسانی که به نحوی خونشان را پایمال می‌کنند، نباشیم. آمین یا رب‌العالمین.اگر مایل هستید اسم کوچه‌هایی که نزدیک خانه‌تان است و به نام شهیدی مزین است را در بخش نظرها بنویسید تا از آن‌ها یادی بشود.چندبار سعی کردم این یادداشت را آن‌زمانی که سانسور در ویرگول شدید شده بود منتشر کنم ولی هربار ویرگول اجازه‌ی انتشار نداد.</description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 04:44:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه‌ی تماس با سامانه‌ی ۱۲۴ برای لو دادن گرانفروش</title>
                <link>https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B3-%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%DB%B1%DB%B2%DB%B4-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C-urn4prevm3ig</link>
                <description>دیروز یادداشت &quot;سخنگوی دولت: باید مطلوبات را با مقدورات هماهنگ کرد!&quot; را درباره‌ی گرانی کالاها و عدم کفاف درآمدها نوشتم. حالا در این اوضاع گرانی گویا هیچ کنترلی هم روی مغازه‌‌دارها نیست و اگر فروشنده‌ای نامرد باشد و بویی از معرفت نبرده باشد هر چقدر زورش برسد روی قیمت کالاهایش می‌کشد و به خریدار غالب می‌کند و خریدار کم‌حوصله و کم‌طاقت هم کمتر امکان دارد برای این گرانفروشی‌ها به جایی زنگ بزند و برای کاسب گرانفروش چه واکنشی از این بهتر!چند روز پیش در عرض بیست دقیقه به سه میوه‌فروشی سر می‌زنم و به اختلاف قیمت سی‌چهل درصدی در قیمت کالاهای با کیفیت یکسان در بین آن‌ها پی‌ می‌برم. تصمیم می‌گیرم به محض رسیدن به خانه به ۱۲۴ زنگ بزنم و به این وضعیت بی‌صاحبی بازار اعتراض کرده و از آن میوه‌فروشی که در این وضعیت تورم و گرانی بازار، قیمت‌هایش از همه بالاتر است، شکایت کنم. می‌رسم خانه و زنگ می‌زنم. بعد از چرت‌وپرت‌های مرسوم اپراتور متوجه می‌شوم که باید کلید یک را بزنم و می‌زنم. بیش از نیم ساعت پُشت خط علّاف می‌شوم. در این دقایق با جملات عجیب و غریب و ضد و نقیض اپراتور مبنی بر تعداد افراد در صف و زمان انتظار مواجه می‌شوم.در این حین که من منتظرم همسرم سبزی‌های سمبوسه را تمیز می‌کند، خرد می‌کند و مواد سمبوسه را هم درست می‌کند و به من کنایه می‌زند که چقدر خوش خیالی! آخر سر هم می‌آید سمت من و گوشی همراهم را می‌گیرد و به صفحه‌اش نگاه می‌کند و می‌گوید: سی و هفت دقیقه است پُشت خطی هنوزم فکر می‌کنی جوابت را می‌دهند؟ وقتی اصرار و عزم و اراده‌ی من مبنی بر ادامه‌ی انتظار را می‌بیند، تلفن را قطع می‌کند و با گوشی خودش شماره‌ی ۱۲۴ را می‌گیرد و آن‌را به دستم می‌دهد. می‌گوید: من بسته‌ی رایگان دارم، حالا هرقدر خواستی منتظر بمان تا جوابت را بدهند!اپراتور همان حرف‌ها را می‌زند، شماره‌ی یک را می‌زنم. این دفعه تصمیم می‌گیرم هر چه اپراتور می‌گوید و تمام اتفاقات را نکته‌به‌نکته موبه‌مو و حتی پرده‌به‌پرده توبه‌تو تا برقراری تماس با یک آدم زنده در صفحه‌ی ویرگولم بنویسم.اپراتور می‌گوید: موقعیت شما چهار. آهنگ ملایمی پخش می‌شود. یک دقیقه می‌گذرد. اپراتور می‌گوید: موقعیت شما یک. از این همه سرعت عمل در پاسخگویی خوشحال می‌شوم. بعد از گذشت یک دقیقه‌ی دیگر، اپراتور می‌گوید: مدت زمان تقریبی انتظار شما در صف: یک دقیقه! یک دقیقه‌ی دیگر که می‌گذرد دوباره اپراتور می‌گوید: موقعیت شما یک، مدت زمان تقریبی انتظار شما در صف: دو دقیثه! یک دقیقه‌ی دیگر می‌گذرد، اپراتور می‌گوید: موقعیت شما یک، مدت زمان تقریبی انتظار شما در صف: یک دقیقه. یک دقیقه‌ی دیگر می‌گذرد، اپراتور می‌گوید: موقعیت شما سه، مدت زمان تقریبی انتظار شما در صف: چهار دقیقه. یک دقیقه‌ی دیگر می‌گذرد، اپراتور می‌گوید: موقعیت شما سه، مدت زمان تقریبی انتظار شما در صف: پنج دقیقه. یک دقیقه‌ی دیگر می‌گذرد، اپراتور می‌گوید: موقعیت شما یک، مدت زمان تقریبی انتظار شما در صف: شش دقیقه. گیج می‌شوم! با خودم فکر می‌کنم چرا مثل تماس قبلی این اعداد با هم نمی‌خوانند. ولی باز به آهنگ ملایم گوش می‌دهم و همچنان صبر پیشه می‌کنم.یک دقیقه‌ی دیگر می‌گذرد، اپراتور می‌گوید: موقعیت شما سه، مدت زمان تقریبی انتظار شما در صف: هفت دقیقه. یک دقیقه‌ی دیگر می‌گذرد، اپراتور می‌گوید: موقعیت شما سه، مدت زمان تقریبی انتظار شما در صف: هشت دقیقه. یک دقیقه‌ی دیگر می‌گذرد، اپراتور می‌گوید: موقعیت شما یک، مدت زمان تقریبی انتظار شما در صف: نه دقیقه. خدایا چه جوری است؟ نفر سوم که بودم باید هشت دقیقه صبر می‌کردم، ولی الان که نفر اول هستم باید نه دقیقه صبر کنم؟یک دقیقه‌ی دیگر می‌گذرد، اپراتور می‌گوید: موقعیت شما سه، مدت زمان تقریبی انتظار شما در صف: ده دقیقه. ای بابا چی شد؟ چه جوری دوباره نفر سوم شدم؟ یک دقیقه‌ی دیگر می‌گذرد، اپراتور می‌گوید: موقعیت شما یک، مدت زمان تقریبی انتظار شما در صف: یازده دقیقه. آخر مگر چنین چیزی ممکن است؟یک دقیقه‌ی دیگر می‌گذرد، اپراتور می‌گوید: موقعیت شما دو، مدت زمان تقریبی انتظار شما در صف: دوازده دقیقه. یک دقیقه‌ی دیگر می‌گذرد، اپراتور می‌گوید: موقعیت شما دو، مدت زمان تقریبی انتظار شما در صف: سیزده دقیقه. یک دقیقه‌ی دیگر می‌گذرد، اپراتور می‌گوید: موقعیت شما دو، مدت زمان تقریبی انتظار شما در صف: چهارده دقیقه. یک دقیقه‌ی دیگر می‌گذرد، اپراتور می‌گوید: موقعیت شما دو، مدت زمان تقریبی انتظار شما در صف: پانزده دقیقه. دیگر خودم می‌توانم حدس بزنم. می‌گویم الان اپراتور می‌گوید: موقعیت شما دو، مدت زمان تقریبی انتظار شما در صف: شانزده دقیقه. یک دقیقه‌ی بعد، همین جمله را اپراتور می‌گوید. حسابی ذوق می‌کنم که توانسته‌ام دستشان را بخوانم. دوباره حدس می‌زنم که الان اپراتور می‌گوید: موقعیت شما دو، مدت زمان تقریبی انتظار شما در صف: هفده دقیقه. یک دقیقه‌ی بعد، اپراتور همین را می‌گوید. از خوشحالی بال درمی‌آورم. احساس می‌کنم نوستراداموس هستم! تمام خستگی‌ام در می‌رود! دوباره حدس می‌زنم که الان اپراتور می‌گوید: موقعیت شما دو، مدت زمان تقریبی انتظار شما در صف: هجده دقیقه. ولی یک دقیقه‌ی بعد اپراتور فقط می‌گوید: موقعیت شما یک. از این‌که رکب‌ خورده‌ام حسابی ناراحت می‌شوم.یک دقیقه‌ی بعد دوباره اپراتور می‌گوید: موقعیت شما یک. بعد از چند مرتبه‌ی دیگر که اپراتور می‌گوید: موقعیت شما یک، یکهو فرج حاصل می‌شود و بعد از سی و هفت دقیقه تماس با گوشی خودم و صبر کنید ببینم..، بیست و سه دقیقه هم تماس با گوشی همسرم، موفق می‌شوم با یک آدم زنده صحبت کنم و شکایتم را ثبت کنم.از آدم زنده می‌پرسم: آقا چه جوری متوجه پیگیری شما بشوم؟ می‌گوید: برای شما پیامک ارسال می‌شود. چند روزی گذشته، هنوز هیچ پیامکی نیامده و گرانفروش هم همچنان دارد به گرانفروشی‌اش ادامه می‌دهد. به محض تماشای هرگونه ترتیب اثر و یا دریافت هرگونه پاسخ در یادداشت‌های بعدی به آن اشاره خواهم کرد.پ.ن:حداقل کاری که در این اوضاع وانفسای اقتصادی و وضعیت بی‌صاحبی بازار می‌توانیم انجام دهیم این است که مغازه‌دارهای جوانمرد و منصف را بین فامیل، بچه‌محلّه‌ها و مردم شهر تبلیغ کنیم و دست گرانفروش‌های محلّه و شهر را هر جایی رسیدیم رو کنیم و زیرابشان را بزنیم.کم زیر بمباران دشمن هستیم، زیر بمباران گرانی انواع و اقسام کالاها و خدمات هم باید باشیم و جیک نزنیم که فعلاً در این شرایط نباید از نقاط ضعف گفت! حتی به قیمت پارگی مردم از چهار جهت اصلی و چهار جهت فرعی؟!اگر مایل هستید شما هم برای لو دادن گرانفروش‌های محلّه‌تان به ۱۲۴ زنگ بزنید و تجربه‌تان را در اینجا بنویسید.</description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 05:11:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سخنگوی دولت: باید مطلوبات را با مقدورات هماهنگ کرد!</title>
                <link>https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%B7%D9%84%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%86%DA%AF-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-vmgpwaspy3as</link>
                <description>امروز رفته‌ام شیر و لبنیات بگیرم می‌بینم برای بار چندم سی درصد و بیشتر گران شده‌اند. بعدش می‌روم نان بگیرم نانوا می‌گوید قیمت نان دو برابر شده است. آمده‌ام خانه این‌ها را به همسرم می‌گویم، می‌گوید به جای دو روز یکبار هر روز برو نان بگیر تا دیگر این یک ذره‌ای هم که گاهی زیاد می‌آید، نیاید. جواب می‌دهم که من نمی‌توانم هر روز این قراضه را روشن کنم چند کیلومتر بروم تا نانوایی. به خدا حقوقم به تعویض روغن ماشینم نرسیده و الان از موقعی که باید روغن را عوض می‌کردم ششصد کیلومتر هم گذشته است و... از این‌جور بحث‌های بی‌فایده که موقع گرانی بین همسران در می‌گیرد.یکی دو ماه قبل مسئولان دولت آمدند در تلویزیون گفتند که به دلیل گرانی کالاهای اساسی افزایش قیمت کالابرگ قطعی است ولی صبر کنید تا مبلغ قطعی افزایش تا موقع واریز کالابرگ اردیبهشت مشخص شود. اردیبهشت تمام شد و خبری از افزایش بهای کالابرگ‌ها نشد. بعدش خانم مهاجرانی سخنگوی دولت به خبرنگاران گفت ما می‌خواهیم کالابرگ را افزایش دهیم ولی باید خواسته‌هایمان را با داشته‌هایمان هماهنگ کنیم. یک هفته پیش هم ایشان در برنامه‌ی صف اول شبکه‌ی خبر گفت ما می‌خواهیم کالابرگ را افزایش دهیم و جزو مطلوباتمان دولت و شخص رئیس‌جمهور است ولی باید مطلوبات را با مقدورات هماهنگ کرد. ای کاش موقع کاندید شدن در انتخابات هم دهانمان را به اندازه‌ی آنچه در چنته داریم باز کنیم تا وقتی سرنوشت مردم به دستمان افتاد به پارگی‌شان نینجامد!حالا قشر کم‌درآمد مانده‌ و اندک حقوقی که تا دهم هر ماه هم کفاف زندگی‌‌اش را نمی‌دهد. قشر کم‌درآمد مانده‌ چگونه خواسته‌ها و نیازهای اساسی‌ زندگی‌اش را با داشته‌هایش هماهنگ کند. این قشر خاک‌برسر مانده‌ چگونه مطلوباتی که خیلی ماورایی نیستند و چیزی به جز ضروریات زندگی‌ نیستند را چگونه با مقدوراتش که همان درآمد ناچیزش است، هماهنگ کند.وقتی حرف از گرانی می‌شود پدرم به مادر بیمارم اشاره می‌کند و می‌گوید خدا کند کسی توی این هیری‌بیری مریض نشود. به او می‌گویم مگر غیر از این است که همین گرانی و نداشتن پول هم خودش باعث حرص و غصه و مریضی می‌شود؟ الان مردم بیشتر مریض می‌شوند یا چند سال گذشته؟ یک زمانی وقتی کسی در یک محلّه یا در یک فامیل سرطان می‌گرفت همه از تعجب انگشت به دندان می‌گزیدند، ولی الان در فامیل خودمان فقط چندین بیمار سرطانی داریم. در محلّه که دیگر نگو و نپرس!پ.ن:برای خودم قانون گذاشته بودم که بیشتر از روزی یک یادداشت منتشر نکنم ولی امروز این قانون را شکستم. دیدم درد و دل‌های امروزم بیشتر از یک یادداشت است. پس اگر وقت داشتید و مایل بودید به یادداشت &quot;عروس غلام داشت توی خیابون تک‌چرخ می‌زد&quot;هم سر بزنید.آیا گرانی پدر شما یا پدر پدرتان را در نیاورده است؟ این روزها چگونه زندگی را اداره می‌کنید که کم نیاورید؟حُسن ختام:</description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 12:12:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عروس غلام داشت با موتور توی خیایون تک‌چرخ می‌زد!</title>
                <link>https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3-%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%88%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%DB%8C%D9%88%D9%86-%D8%AA%DA%A9-%DA%86%D8%B1%D8%AE-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D8%AF-ots5lsbq8xst</link>
                <description>اولین بار که طرح جلد و نام کتاب &quot;چگونه جوجه‌تیغی را در آغوش بکیریم&quot; را دیدم یاد برادرزاده‌ام افتادم که در سن نوجوانی است.هرگز یادم نمی‌رود وقتی برادرزاده‌ام کودک بود یک جوجه‌تیغی در حیاط خانه‌ی دایی‌ام بود که کسی جرات نمی‌کرد نزدیکش شود ولی او رفته بود گیرش انداخته بود و با دست می‌کشید روی تیغ‌هایش که من به دادش رسیدم!اما الان او بیست سال دارد و خودش به یک جوجه‌تیغی تمام عیار تبدیل شده‌ است که نزدیکش که می‌شوی می‌خواهد تیغ‌بارانت می‌کند. حتی پدر و مادرش نیز نمی‌توانند با او چند کلمه راحت و بی‌دردسر صحبت کنند.او سه سال است که عاشق یک دختر شده است. با این‌که نه خدمت سربازی رفته است، نه دانشگاه را تمام کرده است و نه هیچ شغل و درآمدی دارد، به پدرش فشار می‌آورد که باید این دختر را برای من بگیری. به پدرش که مخالف این عشق و عاشقی کور است می‌گوید: تو سه سال است که دختر مردم را سر کار گذاشته‌ای!برادرم از سر ناچاری رفته است با پدر دختر صحبت کرده است تا بلکه از این طریق بتواند این عشق و عاشقی را متوقف کند. پدر دختر خودش اعتراف کرده که خانواده‌ی ما هیچ تناسبی با خانواده‌ی شما ندارند. او به برادرم گفته است: من خبر دارم شما اهل مسجد و نماز جماعت و نماز جمعه هستید، ولی ما حتی نماز هم نمی‌خوانیم. شما همسر و دخترت با حجاب هستند، ولی همسر و دختر من هیچ اعتقادی به حجاب ندارند. دختر من موقع موتورسواری توی خیابان یک شال هم زورکی روی گردنش می‌اندازد. شما متمول هستید، ولی من هنوز در خانه‌ی پدرزنم ساکن هستم و... . و گفته است که من نمی‌توانم کاری کنم، شما به پسرتان بگویید که دختر من به دردش نمی‌خورد.حالا هر چه برادرم به پسرش می‌گوید که اگر بخواهی ازدواج کنی من حرفی ندارم ولی نه با این دختر. دختری که از صبح تا شب در کوچه و خیابان با سر لخت در حال موتورسواری و تک‌چرخ زدن است. فقط همین مانده که مردم فردا پُشت سرم بگویند: عروس غلام داشت با موتور توی خیایون تک‌چرخ می‌زد!حرف آخر:من تمام کتاب &quot;چگونه جوجه‌تیغی را در آغوش بگیریم&quot; و خیلی از کتاب‌های دیگر درباره‌ی چگونگی ارتباط صحیح با نوجوانان را شخم زده‌ام ولی راه‌حلی پیدا نکردم که به درد بهبود رابطه‌ی برادرم و پسرش بخورد.گاهی تمام راه‌هایی که کتاب‌ها ارائه‌ می‌دهند و راه‌هایی که خودمان برای حل چالش با یک نوجوان انجام می‌دهیم به بن‌بست ختم می‌شوند.در آغوش گرفتن جوجه‌تیغی‌ها فقط در لفظ ساده است و از اساس شدنی نیست.پ.ن:ویرگول رو به ادبار است. به جای این‌که آپشن‌های جدید ارائه دهد، دارد از آپشن‌هایی که داشته نیز حذف می‌کند، چند وقتی است که ویرگول دیگر &quot;نسخه‌ی پشتیبان&quot; ارائه نمی‌دهد. احتمالاً می‌ترسد بارمان را بگذاریم روی کولمان برویم و به محیط دیگری نقل مکان کنیم.</description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 05:12:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو کُشته‌ی روز جمعه‌ای یا روز دوشنبه؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%D8%AA%D9%88-%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-wjclbsgdtiq0</link>
                <description>علّت توشتن این پُست پیام آقای رستگار مقدم در صفحه‌ی ویراستی‌ام است.درست است من به ایشان پاسخ دادم و پای این پاسخ هم هستم ولی نکات دیگری را با استفاده از محتویات کتاب &quot;رار شادی امام حسین علیه‌‌السلام در قتلگاه&quot; اثر استاد &quot;اصغر طاهرزاده&quot; می‌نویسم تا دوزاری‌ همه‌مان بهتر بیفتد!چرا عنوان این یادداشت را &quot;تو کشته‌ی روز جمعه‌ای یا روز دوشنبه؟&quot; گذاشتم؟چرا در حالی‌که واقعه‌ی عاشورا در روز جمعه اتفاق افتاده است، حضرت زینب این جمله را از پیکر مثله‌شده‌ی برادر شهیدش پرسید؟پرسش حضرت زینب چه پیامی برای تاریخ دارد؟چرا در زیارت عاشورا یزید پنجمین متجاوز شناخته می‌شود؟وای اگر از واقعه‌ی کربلا عبرت کافی نگیریم و نگرفتیم:و ببینید چرا نتوانستیم حوادث امروز را پیش‌بینی کنیم؟نکات متن را در پنج جمله‌ی سربسته خلاصه می‌کنم تا حباب وحدت نترکد:اگر در جمعه‌های انتخاباتی درست تصمیم می‌گرفتیم، جنگ نمی‌شد!عبارت «کُلُّ یَومٍ عاشورا و کُلُّ أرضٍ کَربَلا» را گویا از یاد برده‌ایم!رهبر ما در روز شنبه ۹ اسفند ۱۴۰۴ به شهادت نرسید!در کشته‌شدن رهبر، ترامپ متهم ردیف اول نیست!کشور در دست جریان ناجوری گرفتار شده است!</description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 05:12:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه جوری جلوی تجاوز شدن به بچه‌مون رو بگیریم؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%DA%86%D9%87-%D8%AC%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%AC%D9%84%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%B2-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%85-nz2bq4bfecxv</link>
                <description>مقدمه:اگر خدای‌نخواسته به فرزند ما تجاوز شود نمی‌آید بگوید: بابا به من تجاوز شده! یا مامان یک نفر به من تجاوز کرده! باید دقت کنیم این اتفاق که می‌تواند تا آخر عمر روی زندگی فرزند ما تاثیر بگذارد، هرگز برای او اتفاق نیفتد.موارد زیر را بر اساس تجربه‌ی زیسته‌ و دانسته‌های خودم به شما توصیه می‌کنم:ما حتماً نباید ازدواج کنیم و صاحب فرزند شویم. اگر قرار است امروز عاشق شویم و فردا فارغ، اگر قرار است امروز ازدواج کنیم و چند صباح دیگر طلاق بگیریم و یک یا چند فرزند را بین زمین و آسمان رها کرده و در معرض انواع آسیب‌های جسمی و روحی قرلر بدهیم همان بهتر که هرگز ازدواج نکنیم.اگر مستاجر هستید کودک یا نوجوانتان را به صاحبخانه‌ای که فرزند یا فرزندانی همسن یا بزرگتر از فرزند شما دارد نسپارید و بروید. چه بسا فرزند صاحبخانه‌ای که فرزند مستاجر را مورد آزار جنسی قرار داده است.هر کسی را به عنوان راننده سرویس فرزندتان انتخاب نکتید. راننده‌ سرویس‌هایی هستند که به بچه‌های سرویس نظر دارند و حتی بچه‌های سرویس را مورد آزار جنسی قرار داده‌اند.حتی اگر برای فرزنتان سرویس گرفته‌اید هر از چند گاهی خودتان به عنوان پدر بروید داخل مدرسه و فرزندتان را بیاورید. بگذارید قلدرهای مدرسه شما را ببینند و فکر نکنند فرزندتان بی صاحب است و می‌توانند او را خفت کرده و آزار و اذیت کنند.اجازه ندهید فرزندتان به همراه کسانی‌که درست نمی‌شناسید به اردوهای چند روزه برود. حالا این اردو را می‌خواهد بسیج برزگزار کند یا مدرسه یا هرجای دیگر، فرقی نمی‌کند.حتی اگر به محرم و نامحرم اعتقاد ندارید، باید رعایت حد و مرزهایی را به فرزندانتان آموزش دهید. حد و مرزهایی که اگر رعایت نشوند احتمال آزار و اذیت فرزندتان حتی از سوی خواهر و بردارش و یا یکی از اعضای فامیل وجود دارد.فرزندتان را به آن باشگاه ورزشی بفرستید که مربی و کادر آنجا را به خوبی می‌شناسید.فرزندتان را برای یادگیری مهارت نزد هر کس و ناکسی نفرستید. پیش کسی بفرستید که امنیت جنسی فرزندتان را به خطر نیندازد.هیچ‌وقت فرزندتان را خانه‌ی همسایه یا فامیل تنها رها نکنید و بروید. حتماً خودتان به عنوان پدر و مادر یا خواهر و بردار بزرگتر حضور داشته باشید.اجازه ندهید فرزندتان شب را جایی به جز خانه‌ی خودتان بخوابد. خوابیدن خاته‌ی دیگران همانا و احتمال بروز اتفاقات ناجور همانا.فرزندتان را مخصوصاً اگر خوشگل و خوش‌اندام است، تک و تنها و با پوشش تحریک‌آمیز برای خرید به مغازه‌ی سر کوچه نفرستید.فرزندتان را مخصوصاً اگر خوشگل و خوش‌اندام است، نگذارید بدون مراقبت خودتان برود بیرون و در کوچه بازی کند. خیلی‌ها دنبال بچه‌ی خوشگل می‌گردند تا در فرصتی مناسب گولش بزنند و بلایی سرش بیاورند.اتاق فرزند دخترتان از اتاق فرزند پسرتان جدا باشد. اگر وضعتان آن‌قدر خوب باشد که هر فرزندتان اتاق خودش را داشته باشد، بهتر است.به فرزندتان یاد بدهید که هر کسی شایسته‌ی دوستی نیست و نسبت به دوستان فرزندانتان و رفتارهای آن‌ها حساس باشید.نسبت به حضور و غیاب و ساعت رفت و آمد فرزندتان حساس باشید.اجازه ندهید فرزندتان با دیگران یا فرزند دیگران به حمام برود.اگر موردی به نظرتان می‌رسد خیلی رک و پوست‌کنده در بخش نظرها بنویسید. شاید همین نظر شما توانست جلوی یک یا چند مورد تجاوز جنسی را بگیرد.کتاب &quot;مواظبم باش&quot;:نوسنده‌ی کتاب متولد سال ۶۵ است و چهل سال بیشتر ندارد ولی کارنامه‌ی فرهنگی پُربار و قابل تحسینی دارد. او چند کتاب تالیفی و ترجمه‌ای دارد که همگی کتاب‌های قابل اتکا و خوبی هستند. یکی از این کتاب‌ها هم کتاب &quot;مواظبم باش&quot; است. هر چند به نظرم کتاب خیلی پاستوریزه است و اگر کسی مثل بنده کتاب را می‌نوشت احتمالاً حتی مجوز نشر را هم نمی‌تواتست بگیرد ولی مسائل را صریح‌تر و شفاف‌تر بیان می‌کرد. با این وجود کتاب با ادبیاتی عفیف تقریباً از تمام منفذه‌هایی که احتمال دارد به فرزندان ما آسیب جنسی برسد صحبت کرده است. تا جایی‌که حتی درباره‌ی قوّادها یا همان &quot;جاکش&quot;ها و چگونگی عملکردشان نیز نوشته است.آیا می‌دانستید درصد زیادی از کودکان تا قبل از هجده‌سالگی حداقل یک‌بار مورد سوء استفاده‌ی جنسی قرار گرفته‌اند؟چه کنیم تا به فرزندمان تجاوز نشود؟پ.ن:وقتی پُست دیروز را بردم داخل انتشارات، هرگز فکر نمی‌کردم هنوز نمی‌توان زیر پُست‌هایی که داخل انتشارات می‌روند، نظر گذاشت. و این‌جوری ناخواسته خودم را از نظرات ارزشمند شما محروم کردم. و وقتی دوزاری‌ام افتاد که دیگر خیلی دیر شده بود. ولی به هر حال از انتشارات خارجش کردم که اگر خواستید بتوانید نظر بگذارید.من نمی‌فهمم چرا این نظر باید &quot;غیرقابل انتشار&quot; باشد! لطفاً یک نفر از ویرگول بیاید توضیح بدهد و بنده را روشن کند.فکر می‌کنم تعداد بازدید کمتر از تعداد واقعی نشان داده می‌شود. چرا؟ چون پُستی که دیروز منتشر کردم وقتی ۲۷ لایک داشت، تعداد بازدیدهایش عدد ۲۱ بود! این هم سندش!</description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 04:40:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هدیه‌ی کاملاً مشکوک سایت طاقچه! 🔞</title>
                <link>https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%D9%87%D8%AF%DB%8C%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%88%DA%A9-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-dpgfpmcavfqd</link>
                <description>ماجرا این است که سایت طاقچه از ۲۲ اردیبهشت تا ۱۵ خرداد اجازه می‌داد گردونه را بچرخانی و یک جایزه بگیری. اکثر جوایز تخفیف اشتراک و تخفیف کتاب متنی بود. یکی از جوایز هم کتاب رایگان بود. یعنی می‌توانستی از یک کتاب متنی رایگان استفاده کنی.طاقچه هر روز کتاب متنی خاصی را برای گردانندگان گردونه‌ی شانس رایگان می‌کرد. یک روز هم در کمال تعجب کتاب &quot;رگ‌یابی&quot; را رایگان کرد.حالا این چه کتابی است؟ توضیحات خود سایت طاقچه گویای همه‌چیز است:چند خطی هم از سایت &quot;یک‌ پزشک&quot; که ملّت را به خواندن این کتاب ترغیب کرده است:نظر کسانی‌که این کتاب را از گردونه‌ی شانس سایت طاقچه هدیه گرفته بودند و میزان تایید کاربران دیگر بر روی این نظرها نیز بسیار قابل تامل است:نکته‌ی جالب این است که سایت طاقچه بیشترین تخفیف را روی این کتاب متنی گذاشته تا اگر کسی از طریق گرداندن گردونه و شانس هم نتوانست آن را بخواند برود با ۷۰درصد تخفیف آن را بخواند!ببینید درباره‌ی فیلمی که بر اساس این کتاب ساخته شده در سایت ‌Imdb چه نوشته شده است تا نگویید دست‌انداز الکی شلوغش کرده است:ترجمه:درجه سنی R به دلیل مصرف هروئین و در نتیجه فساد، زبان تند، رابطه جنسی، برهنگی و برخی خشونت‌هاروابط جنسی و برهنگی: شدیدخشونت و خونریزی: متوسطناسزاگویی: شدیدمصرف الکل، مواد مخدر و سیگار: شدیدصحنه‌های ترسناک و شدید: شدیدحرف آخر!بارها در یادداشت‌هایم گفته‌ام باز هم می‌گویم در پُشت پرده‌ی فرهنگ کشور عدّه‌ای هستند که می‌خواهند فکر و ذهن ایرانی و خاصه فکر و ذهن نوجوان و جوان ایرانی را به لجن بکشند. سایت طاقچه نیز با تمام محبوبیتی که برای بنده به عنوان یک کتابخوان معتاد به کتاب دارد، از این بیماری مبرا نیست. خدا به فکر و ذهن ایرانی و عاقبت ایران رحم کند.پ.ن:سایت طاقچه برای این که در معرض سوء تفاهم قرار نگیرد نباید بدون توجه به گروه سنی کاربرانش و سلیقه‌ی کتاب‌خوانی‌شان چنین کتابی را به آن‌ها هدیه بدهد.سایت طافچه به راحتی می‌توانست نگاهی به پرونده‌ی کتاب‌هایی که هر کاربر تا الان خوانده بیندازد و بر همان اساس حداقل دو کتاب نفیس و پرطرفدار را پیشنهاد بدهد و بگوید یکی از آن‌ها را انتخاب کرده و رایگان بخوانید.</description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 05:06:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات عجیب یک سکسولوژیست از بیماران خطاجنس خود 🔞</title>
                <link>https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%DA%A9%D8%B3%D9%88%D9%84%D9%88%DA%98%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%B7%D8%A7%D8%AC%D9%86%D8%B3-%D8%AE%D9%88%D8%AF-ablruwmtczty</link>
                <description>دکتر شهریار کهن‌زاد تخصصش را در خارج از کشور گرفته و الان بیش از سی سال است که مردها را زن و زن‌ها را مرد می‌کند. البته نه هر مرد و نه هر زنی را. مردان و زنان ترنسکشوال یا خطاجنس را.جملات زیر نقل قول‌های دکتر شهریار کهن‌زاد (در مصاحبه با روزنامه‌ی همشهری در سال ۹۹) است که شما را نسبت به این مردان و زنان که تغییر جنسیت می‌دهند، آگاه‌تر می‌کند:ما یک تصویر از خویش داریم که به آن BODY SELF IMAGE (تصویر خود از بدن) می‌گویند. هر فردی زمانی که چشمان خود را می‌بندد تصویری از خود را می‌بیند . مشکل این گروه در نحوه‌ی تکوین و موجودیت این تصویر است. یعنی این افراد وقتی چشمان خود را می‌بندند به خصوص در دوره‌ای که انسان به طور طبیعی به جستجوگری و اکتشاف مختصات جنسی خود می‌پردازد. نخستین تجربه‌ی برخورد با این تصویر در اوان بلوغ و مثلا در حمام یعنی زمانی که فرد تصویری از خویش را در آینه می‌بیند، رخ می‌دهد. این گروه از بیماران بین آن چیز که در آینه می‌بینند با آن‌چه در تصویر ذهنی از بدن خود (BODY SELF IMAGE) سراغ کرده است، تعارض آشکاری را می‌یابد. این تعارض متزاحم کم کم به بیزاری‌جویی‌های وخیم منتهی می‌شوند. درباره ترنسکشوال‌ها (اختلال هویت جنسی) هنوز ندانسته‌ها خیلی زیاد است. این بیماری ترکیبی از موارد مختلف و شرایط و مسائل ژنتیکی، خانوادگی و ناشناخته‌ها است. من بیش از ۳۰۰ زن را در ایران  به مردبرگردان کرده‌ام. به اعتقاد من ترنسکشوالیتی، شکل خاصی از همان تعارض BODY DYSMORPHIC DISORDER (BDD) (بدشکلی بدن) است. به عقیده‌ی من و نتیجه‌ای از تجربه سه دهه‌ایم، اختلال هویت جنسی تظاهرِ انتهاییِ ایراد در چنین تصویرسازی خطاکارانه از خودِ خویش است.کتاب &quot;برزخ تن&quot;:دکتر کهن‌زاد کتابی به نام &quot;برزخ تن&quot; دارد که در آن ماجراهای عجیب بعضی از مراجعانش را نوشته است. من این کتاب را با صدای خود دکتر که می‌‌توانم بگویم صدای خوبی هم بود، گوش دادم. البته آهنگ‌های بین متن خیلی بلند و گوش‌خراش بودند و عجیب است دکتر کهن‌زاد که خودش آهنگساز نیز است، چگونه متوجه این ایراد نشده است.از عجیب‌ترین ماجراهای این کتاب، ماجرای زن و شوهری است که هر دو ترنسکشوال هستند و دو فرزند سه و پنج ساله دارند. جالب است که در این خانواده از همان اول ازدواج، زن نقش مرد را ایفا و مرد نقش زن را ایفا می‌کرده است. هر دو را دکتر عمل می‌کند و هویت‌ جنسی‌شان را با نقش واقعی‌شان در خانواده مطابقت می‌دهد. دکتر عنوان این ماجرا را &quot;تکلیف این بچه‌های گیج چه می‌شود؟&quot; گذاشته و اشاره به این دارد که فرزندان این خانواده وقتی می‌بینند پدرشان، زن و مادر شده و مادرشان، مرد و پدر شده، چه واکنشی نشان می‌دهند و چه بلایی سرشان می‌آید؟ و از ماجراهای غم‌انگیز کتاب، ماجرای کشاورز چای‌کاری در لاهیجان است که با همسرش نزد دکتر می‌رود و زن خود را که یک خطاجنس است را تبدیل به مرد می‌کند. بعد آن زن که مرد شده می‌رود ازدواج می‌کند و کشاورز دیگر هرگز ازدواج نمی‌کند و بچه‌هایش را با کمک و حمایت خواهرش بزرگ می‌کند. این ماجرا را دکتر در کتابش تحت عنوان &quot; گاهی از زندگی بیزار می‌شوم&quot; آورده است. اگر مایل بودید بروید ماجراهای تکان‌دهنده‌ی دیگر را از کتاب با جزییات جالبش بخوانید یا بشنوید.این را هم بگویم و بروم:دکتر با این کتاب سعی دارد آگاه‌سازی کند که بیماران خطاجنس یا ترنسکشوال با همجنس‌بازها فرق دارند و علّت بیماری آن‌ها را خطای طبیعت می‌داند. و تعریف می‌کند که این بیماران مرض ندارند که بیایند خودشان را قصابی کنند تا تغییر جنسیت بدهند. و فرایند کار این‌گونه است که مثلاً زنی که می‌خواهد مرد شود می‌رود پزشکی قانونی مجوز می‌گیرد تا هم بتواند تغییر جنسیت بدهد و هم بعد از تغییر جنسیت بتواند نام مردانه‌ای برای خودش انتخاب کند. پزشک بعد از چند ماه هورمون‌درمانی، زن را جراحی و بهتر بگوییم قصابی می‌کند. سینه‌ها را درمی‌آورد، تخمدان‌ها را برمی‌دارد و یک آلت تناسلی مردانه برای او درست می‌کند. حالا تصور کنید این زن مرد شده که این همه رنج را به جان خریده باید با رفتارهای ناجور خویشاوندان و نگاه‌های تحقیرآمیز دیگران نیز روبه‌رو شود. او از سر هوا و هوس این کار را نمی‌کند. برای این‌که یک عمر با تعارض بین بدن و ظاهرش زندگی نکند، چاره‌ای جز این کار ندارد.</description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 11:32:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تمام تاکتیک‌های شناخته‌شده و نشده‌ی دریافت لایک در ویرگول!</title>
                <link>https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D8%A7%DA%A9%D8%AA%DB%8C%DA%A9-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA-%D9%84%D8%A7%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%B1-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-avceszsmoseo</link>
                <description>هیچ‌کس نمی‌تواند ادعا کند که از لایک‌شدن بدش می‌آید و لایک‌شدن برایش اهمیتی ندارد. لایک، سوخت قلم است! بیایید تا به شما بگویم چگونه می‌توانید لایک بگیرید. هر چند خودم این روزها خوب لایک نمی‌گیرم. و این لایک نگرفتن نیز دلایلی دارد که در این یادداشت مشخص خواهد شد.تاکتیک‌ها دو دسته هستند، تاکتیک‌هایی که ویرگول باید زحمتش را بکشد و تاکتیک‌هایی که ما کاربران ویرگول می‌توانیم انجام بدهیم و لایک بگیریم.تاکتیک‌هایی که ویرگول باید پیاده کند:برگزاری پویش‌های جذاب با حضور داورانی بی‌طرف برای انتخاب منصفانه‌ی برترین‌ها. نه برگزاری پویش و تقسیم جوایز بین نورچشمی‌های خود ویرگول که کاربران همیشگی ویرگول حتی نامشان را نشنیده‌اند!رفع ایرادهایی که به فراری‌دادن کاربران می‌انجامد. مثلاً خودم مدت‌ها است روی یک یادداشت کار کردم و تصویر چندین کتاب‌ را داخل آن قرار دادم. همین الان رفتم تصویر کتاب دیگری را اضافه کنم که دیدم تمام تصاویر قبلی پریده‌اند، تصاویری که دسترنج چندین روز مطالعه بودند. الان با زحمت می‌توانم نام چند تا از آن کتاب‌‌ها را به یاد بیاورم. حالا بنده آدم سگ‌جانی هستم و ویرگول هر بلایی به سرم بیاورد، فرار نمی‌کنم ولی هر کاربری این‌قدر صبوری نمی‌کند. مخصوصاً کاربران نوجوان و جوان خلاقی که می‌توانند باعث رونق این فضا باشند.تاکتیک‌هایی که ما کاربران ویرگول می‌توانیم پیاده کنیم:این تاکتیک‌ها به سه دسته تقسیم می‌شوند. تاکتیک‌های تمیز، تاکتیک‌های کثیف و تاکتیک‌‌های نیمه‌تمیز یا نیمه‌کثیف.یک: تاکتیک‌های تمیز:نوشتن یک یادداشت همه‌چیز تمام. یعنی یادداشتی که از تیترش گرفته تا متنش کلهم واحد، جذاب و خواندنی باشد. به جز خواندنی بودن باید حرف دل مخاطب و برآمده‌ از عطش‌های حیاتی او باشد. بنده در این قریب به ده سالی که در ویرگول بوده‌ام و در بین هزار و دویست سیصد یادداشتی که نوشته‌ام، به تعداد انگشتان دو دست از این جنس یادداشت‌ها ندارم. ولی همان‌ها تا ۳۶۰ لایک هم خورده‌اند.داشتن تعامل خوب با دیگر کاربران. به خصوص کاربران جدید که در بدو ورودشان تشنه‌ی یک نگاه محبّت‌آمیز از سوی کاربران کمی قدیمی‌تر هستند. تعامل داشتن به لایک بی‌هدف مطالب دیگران خلاصه نمی‌شود. باید یادداشت دیگران را ریزبینانه بخوانی و درباره‌اش چند جمله نظر درست و منطقی و غیرچاپلوسانه بنویسی. بنده آن زمان که حال و حوصله داشتم و این‌کار را می‌کردم تعداد بازدید و لایک یادداشت‌هایم چند برابر الان بود.شانس بیاورید به جای چند هزار دنبال‌کننده‌ی غیرفعال چند دنبال‌کننده‌ی فعال و مشتاق داشته باشید که بنا بر هر دلیلی، حالا یا خوب می‌نویسید، یا ویژگی‌ شخصیتی خاصی دارید که چند نفر چنان جذبتان شده‌اند که منتظرند شما یادداشتی بنویسید تا بیایند و حتی بدون این‌که یادداشت شما را باز کنند، لایکتان کنند. چنانچه مطلبتان در دقایق اولیه خوب لایک بخورد، بعد از آن نیز خوب لایک می‌گیرد. من چند سالی از این دنبال‌کنندگان مشتاق داشتم ولی خیلی از این دوستان که اکثراً هم نوجوان بودند بعدها یا هر کدام به دلیلی ویرگول را ترک کردند و یا به دلیل درگرفتن بحث‌های سیاسی و اختلاف‌نظر از بنده ناامید شدند و هفت طلاقه‌ام کردند.دو: تاکتیک‌های کثیف:نوشتن یک یادداشت بر ضد... بر ضد کی؟ بر ضد چی؟ مهم نیست! همین که بر ضد کسی یا چیزی باشه کافیه. مردم ایران از مخالفت خوششان می‌آید و قند در دلشان آب می‌شود. ببینید هنرمندان و نویسندگان مخالف چقدر پرطرفدار هستند!بیست اکانت فیک درست کنید و یادداشتی که می‌نویسید را در همان دقایق اول با آن بیست اکانت لایک کنید. سایر کاربران وقتی ببینند یک یادداشت در اولین دقایق انتشار بیست لایک گرفته کنجکاو می‌شوند، پُست شما را باز می‌کنند و به احتمال زیاد لایکش می‌کنند. حتی اگر از آن مطلب هیچ چیزی نفهمند، پیش خودشان می‌گویند این یادداشت یک چیزی داشته که آن بیست نفر لایکش کردند ولی من خنگ هستم و متوجه آن چیز نمی‌شوم.تاکتیک‌های نیمه‌تمیز یا نیمه‌کثیف:یادداشتی از خصوصی‌ترین زوایای زندگی‌تان بنویسید. اگر این زوایا مربوط به زندگی زناشویی‌تان باشد، لایکش تضمینی است. مردم از این‌جور یادداشت‌ها خوششان می‌آید.یادداشتی بنویسید و در آن بگویید اگر تعداد لایک‌های این یادداشت به دویست نرسد خودتان را خواهید کُشت. مردم دلشان می‌سوزد و پُست شما را پُشت سر هم لایک می‌کنند.پول بدهید، بسته‌ی افزایش بازدید بخرید و به ضرب و زور پول از چندهزار کاربر، چند ده لایک بگیرید.عکس پروفایلتان را دریابید. یک عکس اغواگرانه از خودتان در پروفایل بگذارید. داخل یادداشت هم اگر از این عکس‌ها بگذارید که دیگر نگو و نپرس. خیلی‌ها هنوز از این چیزها خوششان می‌آیند و این ترفند رویشان جواب می‌دهد.پ.ن:اگر این یادداشت را قبول ندارید، یک یادداشت که خوب لایک خورده را با تک‌تک مواردی که آوردم مطابقت دهید تا بهتان ثابت شود که مو لای درزش نمی‌رود!اگر ترفندی بلد هستید که با آن می‌توان خوب لایک گرفت و در این یادداشت نیامده، آن‌را در بخش نظرها بنویسید.یکی از علّت‌های دیگر درباره‌ی پایین‌آمدن بازدید خودم از دو هزار بازدید به دویست بازدید در روز این است که پُست‌های بنده که یک زمانی با موتور جستجوگر گوگل به راحتی بالا می‌آمدند، الان دیگر نمی‌آیند. حالا این اتفاق زیر سر ویرگول است یا دلیل دیگری دارد. الله اعلم!</description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 13:28:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرالزمان ویرگولی | محض مزاح</title>
                <link>https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D8%B6-%D8%B4%D9%88%D8%AE%DB%8C-beqyazpeie54</link>
                <description>لَخ‌لَخ‌لوخ‌لوخ... [این کلمات عجیب و غریب که همچنان در اواخر جملات خواهند آمد، صداهایی است که پنکه‌سقفی بالای سرم از خودش درمی‌آورد. لعنت بر مخترع‌ احمق‌اش!]در حالیکه خود دست‌اندرکاران سایت ویرگول به خاطر کسادی سایت‌ دارند بیکار می‌شوند، هنوز در صفحه‌ی اصلی ویرگول و هر صفحه‌ای که باز می‌کنیم تبلیغاتی تپانده‌ شده تا بلکه چرخ اقتصادی ویرگول بچرخد و خرجش به دلخش بخورد. پَلَخ‌پُلوخ‌پَلَخ‌پُلوخ...ویرگول برای جذب حداکثری مخاطب محدودیت ۳۰۰ کاراکتری را برداشته و به حداقل ۳۰ کاراکتر رسانده است، برای همین برخی کاربران از بستر ویرگول برای ارسال کد و رمز و پیامک استفاده می‌کنند. به احتمال زیاد عامل ترورهای احتمالی آتی سایت ویرگول شناخته می‌شود و این سایت نیز در آینده‌ای نزدیک انگِ صهیوتیستی بودن به پیشانی‌اش بخورد! کیوکیوبنگ‌بنگ کیوکیوبنگ‌بنگ...از ۴۸۰۰ نفری که مرا دنبال می‌کنند، فقط پنجاه نفر یادداشت‌هایم را می‌خوانند. پنجاه نفر هم که آخرین پلک‌زنندگان اتفاقی سایت ویرگول هستند از روی کنجکاوی یادداشت مرا باز می‌کنند تا ببینند کی هستم و برای چی ۴۸۰۰ نفر دنبالم می‌کنند؟ یادداشت‌‌ام را باز می‌کنند، می‌خوانند و فحش می‌دهند که مرده‌شور قلم‌ یا صفحه‌کلید‌ات را ببرند! خاک بر سر آن‌هایی که دارند این آدم افسرده و عصبی را دنبال می‌کنند! تَق‌تَق‌توق‌توق تق‌تق‌توق‌توق...ٱذرخݰ⦕⦖ عـزےزے اولین و ثابت‌قدم‌ترین رفیق ویرگولی‌ام و بیست نفر از همراهان دیگرم همچنان دارند به رسم رفاقت و یا از روی عادت یادداشت‌های مرا می‌خوانند و لایک می‌کنند. در دل‌شان می‌گویند این دست‌انداز هم دیگر به درد نمی‌خورد چه‌جوری بی‌خیال‌اش بشویم به‌اش برنخورد و نرود کار دست خودش بدهد؟! اَخ‌اوخ‌اَخ‌اوخ...علی دادخواه از یک سو علی‌رغم مخالف‌های بسیار همچنان اعتقاد دارد که زن فریب طبیعت است و همه‌ی انسان‌ها به جز خودش موجوداتی هستند که لایق یک چرخ‌ گوشت بزرگ هستند. مدت‌هاست که دیگر خطاب به تویی که هنوز معلوم نیست کیست نوشته‌های عاشقانه نمی‌نویسد! آخرین یادداشت او &quot;من یک کارگر ساده ۱۰&quot; است و دیگر به جز یک نفر که نمی‌دانم کیست کسی را دنبال نمی‌کند. امروز فرداست که با خودش و ویرگول هم قهر کند. آخ‌اوخ‌آخ‌اوخ...سید مهدار بنی هاشمی مثل روز اول و بر روی یک مدار می‌نویسد. چهار یادداشت آخرش عبارت است از یک اسنپ‌نوشت! معرفی یک فیلم که برای سی سال پیش است و دیگر خود کارگردانش هم یادش رفته که این فیلم‌اش درباره‌ی چه بوده است! یادداشتی مربوط به هفتمین قرار ویرگولی! و یک یادداشت به مناسبت یکی شدن تولدش با 1000 تایی شدن‌اش نوشته! کیلیش‌کولوش‌‌کیلیش‌کولوش...وحید والی هنوز منظم می‌نویسد و قلم‌اش جزو قلم‌های زیبا و تر و تمیز ویرگول است. همچنان تعداد لایک‌های زیر پُست‌هایش با کیفیت پُست‌هایش همخوانی‌ ندارد. اگر نوشته‌هایش را کتاب و با نام محمد صالح علاء منتشر کند، به چاپ صدم نیز خواهند رسید. ای‌ای اوف‌اوف...کاربری که نامش را نمی‌برم و روزگاری از دوستان سیدمهدار بود همچنان قصه‌ها و روایت‌های سوزناکِ من‌درآوردی و نزدیک به واقعیت می‌نویسد. و به طرز عجیب و مشکوکی خوب هم لایک می‌گیرد! چِرت‌‌چورت‌چِرت‌چورت...یادداشت‌هایی در ویرگول نوشته می‌شوند که نه فعلشان معلوم است و نه فاعلشان ولی در جاهایی به شعر نو می‌مانند. این یادداشت‌ها را کاربران با هوش مصنوعی می‌نویسند و عجبا که نسبت به ناشناس بودن نویسنده‌شان و نداشتن فالور، خوب هم لایک می‌خورند. احتمالاً تاکتیک‌های ناشناخته‌ای بلدند که ما از آن‌ها بی‌خبریم! تَتَلَخ‌تَتَلَخ‌تَتَلوخ‌تَتَلوخ...در روز حدود صد یادداشت در ویرگول منتشر می‌شود. از این صد یادداشت، سی یادداشت تبلیغ محصولات و خدمات است. بیست یادداشت درباره‌ی ارز دیجیتال، بلاک‌چین، برنامه‌نویسی و ... است و کمتر کسی سر در می‌آورد چی به چی است. سی و دو یادداشت دلنوشته، شعر، خاطره، روزنوشت، درد و دل و از اینجور حر‌ف‌های معمولی است که برخی‌شان را هوش مصنوعی زحمت کشیده است. آن چند تایی هم که هوش مصنوعی ننوشته، به احتمال زیاد حسین آقای تقوایی عزیز زحمتشان را کشیده است. ده یادداشت با موضوع کتاب، پنج یادداشت با موضوع سینما، یک یادداشت محتوای سیاسی، یک یادداشت محتوای اقتصادی و یک یادداشت محتوای اجتماعی دارد. هَفَلَشت‌هَفَلَشت‌هَفَلَشت...برق‌ها می‌روند و پنکه‌ی سقفی از کار می‌افتد. چِخخ چوخخ‌چِخخخ چوخخخ...پ.ن:اگر مایل بودید شما هم یک آخرالزمان ویرگولی بنویسید. چنانچه نوشتید لینکش را در زیر این پُست در بخش نظرها بنویسید. اگر به تعداد رسید می‌بریم جز چالش هفته، اگر هم استقبال نشد که همین یک پُست بماند به یادگار!</description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 15:17:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن فرد شیک‌پوشی که آیفون ۱۷ در دست دارد هر چه بگوید درست است!</title>
                <link>https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%D8%A2%D9%86-%D9%81%D8%B1%D8%AF-%D8%B4%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%D9%88%D8%B4%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A2%DB%8C%D9%81%D9%88%D9%86-%DB%B1%DB%B7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D9%87%D8%B1-%DA%86%D9%87-%D8%A8%DA%AF%D9%88%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-yq6fncixlubh</link>
                <description>بدون این‌که بدانید وقتی در جمعی از افراد قرار بگیرید که پیش از این آن‌ها را نمی‌شناختید، در آن جمع آن‌کسی که تصوّر می‌کنید دارای تخصص خاصی است، شعور بیشتری دارد و می‌شود روی حرف‌هایش حساب ویژه‌ای باز کرد، آن فرد شیک‌پوشی است که آخرین مدل آیفون را در دستش گرفته است! حتی اگر آن لباس و گوشی برای خودش نباشد و نیم ساعت پیش از کسی قرض گرفته باشد!همکاری داشتم که در کنار کار اداری‌اش، در خانه کار برنامه‌نویسی می‌کرد. به خاطر ظاهر بسیار ساده و حرف زدن با تته پته و بدون اعتماد به نفسش کمتر کسی باور می‌کرد او بتواند کار برنامه‌نویسی انجام بدهد. وقتی برای کار برنامه‌نویسی نزد او می‌آمدند توقع داشتند که با قیمت خیلی کمتر نسبت به برنامه‌نویس‌های دیگر کار را دربیاورد. وقتی هم کار را انجام می‌داد پولش را درست و درمان نمی‌دادند و اذیتش می‌کردند. یک روز به او گفتم می‌دانی ایراد کارت چیست که همچون توقعی از تو دارند؟ ایرادت این است که دک و پوز و ادا و اطوار یک برنامه‌نویس را نداری. خودش هم این حرف را قبول کرد و گفت تو نفر چندمی هستی که داری این حرف را به من می‌زنی.برای کاری به دفتر ثبت اسناد رفته بودم. از دستگاه نوبت گرفته و نشسته بودم. دیدم خانم چیتان پیتانی از یکی از کارکنان آنجا سوالی می‌پرسد. سوالش درباره‌ی شهرداری بود. کاری که من پیش از این انجام داده بودم و جوابش را به طور کامل می‌دانستم. کسی که سوال را از او پرسید ابراز بی‌اطلاعی کرد و گفت باید بروید از شهرداری بپرسید. من گفتم کمکی کرده باشم. بلند شدم تا جواب آن خانم را بدهم. ولی آن خانم با لحنی توهین‌آمیز به من گفت شما خفه‌شو! چرا؟ چون من یک کلاه بافتنی بر فرق سرم داشتم و سر کچلم از کنارش پیدا بود. رخت و لباس معمولی‌ به تن داشتم که کمی خاک‌آلود بود. جوراب پایم نبود. کتانی زهوار دررفته‌ای پایم بود که برای راحتی بیشتر پاشنه‌اش را خوابانده بودم. به عبارت دیگر هیچ به قیافه‌ام نمی‌خورد که جواب سوال آن خانم را بدانم و او مکالمه با بنده را کسر شان خودش می‌دانست!&quot;تاد رز&quot; در کتاب &quot;توهم‌های جمعی و پیروی از آن‌ها؛ چرا تصمیم‌های اشتباه می‌گیریم&quot; داستان جالبی را تحت عنوان &quot;طلای بدلی&quot; تعریف می‌کند. می‌گوید زمانی که دانشجوی دکتری بوده در یک مهمانی دانشجویی شرکت می‌کند. آنجا همه مشغول خوردن و نوشیدن بودند که امبروز وحشتناک با آن لباس‌های گران‌قیمت و ادا و اطوار خاصش وارد محفل می‌شود و بعد از جلب توجه همه به سوی خودش می‌گوید که من یک نوشیدنی نادر آوردم که برای تاکستان دوست خانوادگی ما است.او از همه می‌خواهد یک جام خالی بردارند تا مقداری از آن نوشیدنی را برای آن‌ها بریزد. همه این کار را می‌کنند. امبروز می‌گوید: جام را ننوشید، آن را بگردانید و به رگه‌های باقیمانده نگاه کنید و آن‌را بو بوشید. همه اطاعت می‌کنند. بعد امبروز می‌گوید: حالا جرعه‌ی‌ای بنوشید و قبل از این که قورت بدهید، توی دهانتان بچرخانید. یک نفر به چشم‌های امبروز نگاه می‌کند و می‌گوید: به‌به، خوشمزه است! و بقیه نیز شروع به تایید می‌کنند. اما من فقط مزه‌ی سرکه فهمیدم! و با خودم گفتم شاید سرمایی چیزی خورده‌ام و پرزهای چشایی‌ام از بین رفته است.&quot;تاد رز&quot; در ادامه می‌گوید همان موقع استاد آمارمان (دکتر اسمیت) که خیلی اهل نوشیدنی بود وارد مهمانی می‌شود. من خیلی دوست داشتم استادمان نوشیدنی را بخورد و نظرش را بگوید. از قضا امبروز از استاد می‌خواهد نزد او برود تا کمی از نوشیدنی خاصی که آورده بنوشد. استاد نوشیدنی را مزه کرده و بلافاصله توی جام تف می‌کند.بقیه‌ی اتفاقات را از برگه‌های زیر بخوانید:خواهش می‌کنم کتاب &quot;توهم‌های جمعی و پیروی از آن‌ها؛ چرا تصمیم‌های اشتباه می‌گیریم&quot; نوشته‌ی &quot;تاد رز&quot; را از دست ندهید. این کتاب می‌تواند ما را باشعورتر و خردمندتر از چیزی بکند که اکنون هستیم. این کتاب پر است از روایت‌های واقعی از گوشه گوشه‌ی دنیا که برق سه فاز را از کلّه‌‌ی همه‌مان می‌پراند.سه انتشارات این کتاب را منتشر کرده‌اند. پُشت جلد هر سه را می‌آورم. ولی کتاب نشر میلکان به نظرم مطمئن‌تر است.یاددلشت پیشنهادی:فرق عجیب بین کاربران آیفون و اندروید از نظر شخصیت شناسی که باور نمی کنید!</description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 12:14:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وصف حال عجیب میکل‌آنژ وقتی شگفتی‌اش را بر سقف کلیسای سیستین خلق می‌کرد از زبان خودش!</title>
                <link>https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%D9%88%D8%B5%D9%81-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%84-%D8%A2%D9%86%D8%B2-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%B4%DA%AF%D9%81%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D9%82%D9%81-%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D9%84%D9%82-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4-s8wx6t5sjjts</link>
                <description>سقف کلیسای سیستین:ما فقط هنر و شگفتی خلق شده از سوی هنرمند را می‌بینیم و به هر زبانی که با آن صحبت می‌کنیم تعجب خود را ابراز می‌کنیم. و ته تهش یک سوال می‌پرسیم؟ هنرمند چگونه توانسته همچون اثری را خلق کند؟ و دیگر نمی‌دانیم هنرمند چه مشقت‌ و سختی‌هایی را تحمل کرده و در مسیر خلق آن اثر چند بار جانش بالا آمده است.چند روز پیش کتاب &quot;ارادتمند شما، استالین؛ نامه‌هایی که جهان را دگرگون کردند&quot; را تورق می‌‌کردم. تفحص می‌کردم که چه کسانی به چه کسانی نامه نوشته‌اند و این نامه‌ها چه مضمونی داشته‌اند. خوبی کتاب این است که نامه‌ها را دسته‌بندی کرده است و این کار خواننده را راحت‌تر می‌کرد.در بخش نامه‌های &quot;خالقان&quot; فقط دو نامه وجود داشت که یک نامه، نامه‌ای بود که &quot;میکل‌آنژ&quot; به &quot;جیووانی دا پیستویا&quot; نوشته است. &quot;میکل‌آنژ&quot; در این نامه خیلی ناامیدانه و تلخ حال عجیب و اسفبارش موقعی که از &quot;سقف کلیسای سیستین&quot; آویزان بوده و داشته اثر شگفت‌آورش خلق می‌کرده، شرح می‌دهد. برخی از جملات این نامه:شکمم زیر چانه‌ام آمده،ریش‌هایم رو به آسمان دارند،مغزم در تابوتی له شده،...قلم‌موی من، در همه حال بالای سرم، رنگ را بر چهره‌ام می‌چکاند،و چهره‌ام بسترِ شایسته‌ای برای مدفوعِ رنگ می‌سازد!لگنم در روده‌هایم فرو می‌ریزد،و باسن بیچاره‌ام تقلا می‌کند تا وزنه‌ی تعادل من باشد،هر ژستی که می‌سازم کور و بی‌هدف است.پوست تنم از زیر شل و آویزان است،ستون فقراتم از بس روی خودش تا شده که تماماً گره خورده است،هم‌چون کمانی سوری، به شدت خمیده شده‌ام...تصویر صفحاتی از کتاب که مربوط به این نامه است را در زیر می‌آورم:اما بیایید به این‌ فکر کنیم که آیا هنرمندانی که سقف‌های زیبای اماکنی همچون &quot;مسجد نصیرالملک شیراز&quot; و &quot;مسجد امام اصفهان&quot; را خلق کرده‌اند، کمتر از &quot;میکل‌آنژ&quot; زجر کشیده‌اند؟ درد دل این هنرمندان و خون جگری که خورده‌اند، در کجای تاریخ و در کدامین کتاب ثبت شده است؟ چرا کسی مثل بنده سال‌ها است که می‌داند خالق نقاشی‌های زیبای سقف &quot;کلیسای سیستین&quot; شخص شخیصِ &quot;میکل‌آنژ&quot; است؛ ولی کوچکترین اطلاعی از کسانی که سقف‌های زیبای وطنی را خلق کرده‌اند، ندارم؟ کجای کار می‌لنگد؟!سقف مسجد نصیرالملک شیراز:سقف مسجد امام اصفهان:فکر می‌کنم هر کس در هر گوشه‌ای از جهان اثری خلق کرده است که گذر قرن‌ها نتوانسته کاری کند که آن اثر به فراموشی سپرده شود، با تمام وجودش و با تمام عشقی که به آن هنر داشته، اثرش را خلق کرده است و در راه خلق آن اثر سختی‌هایی کشیده است که تصوّرش نیز برای انسان امروز سخت است. حالا این اثر می‌خواهد نقاشی باشد، معماری باشد، شعر یا نثری ادبی باشد و یا هر چیز دیگری.و آیا دیگر هیچ هنرمند زنده‌ای چنین سختی‌هایی را برای خلق یک اثر ماندگار به جان می‌خرد؟ آیا آن شور و عشقی که در نهاد هنرمندانی چون فردوسی و مولانا و سعدی و حافظ وجود داشت در هنرمندان امروزی وجود دارد؟ آیا دیگر اثری هنری در قواره و به ابهت شاهنامه‌ی فردوسی، مثنوی معنوی مولانا و دیوان حافظ و بوستان و گلستان سعدی خلق خواهد شد؟ آیا بار دیگر اثری به زیبایی و شگفتی &quot;مسجد امام اصفهان&quot; و &quot;مسجد نصیرالمک شیراز&quot; ساخته خواهد شدا؟پ.ن:&quot;نگینِ اصل&quot; کجاست؟</description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2026 12:42:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتن وقتی فقط می‌توانی با یک چشم پلک بزنی!</title>
                <link>https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%D9%84%DA%A9-jwbjloonxeff-jwbjloonxeff</link>
                <description>تصوّر کن در سن ۴۳ سالگی سردبیر یک مجله آن هم مجله‌ی مد و فشن زنان در فرانسه هستی و برای خودت اهن و تلپی داری که یک روز وقتی سوار خودروات هستی و داری پسرت را برای تماشای یک نمایش می‌بری، ناخوش می‌شوی. می‌برندت بیمارستان، ۲۰ روز به کما می‌روی و بعد هم که از کُما خارج می‌شوی متوجه می‌شوی که به سندروم قفل‌شدگی مبتلا شده‌ای و دیگر هیچ‌جای بدنت کار نمی‌کند به جز مغزت که همچون پروانه‌ای داخل پیله گیر کرده است. پیله‌ای که قرار نیست هیچ‌گاه باز شود.با این اتفاق انجام حتی یکی از آن کارهای عادی که پیش از این انجام می‌دادی، برایت معجزه به حساب می‌آید. حتی قورت دادن آب دهان!در سن چهل‌وپنج‌سالگی باید تو را مثل یک نوازد که اختیاری از خودش ندراد به حمام ببرند.از تمام آن‌ کارهایی که با بدنت می‌کردی، فقط یک پلک چشم چپ کار می‌کند. آن را هم شانس می‌آوری وقتی مگسی روی بینی‌ات نشسته و سعی می‌کنی یک‌جور بپرانی‌اش، یک نفر آدم فهمیده کشف می‌کند و همان یک پلک کمک می‌کند تا تو بتوانی با دیگران ارتباط بگیری و حتی کتابی بنویسی که هر کس در جهان آن را بخواند، شور زندگی تو را به عنوان نویسنده‌اش تحسین کند.و باقی داستان جذاب و خواندنی آقای &quot;ژان دومینیک بویی&quot; را خودتان زحمت بکشید بروید بخوانید.بنده به دلیل داشتن اشتراک بی‌نهایت طاقچه چاپ هشتم کتاب &quot;پیله و پروانه&quot; ترجمه‌ی &quot;فرییا تنباکوچی&quot; و &quot;میچکا سرمدی&quot; را خواندم. ولی تا جایی که اطلاع کسب کردم کتابی که در زیر جلد و پُشت جلدش را می‌آورم، روان‌تر و خواندنی‌تر است.اگر حال خواندن کتاب را ندارید، لااقل فیلم پیله و پروانه که بر اساس همین کتاب ساخته شده و در ایران دوبله و از شبکه‌ی چهار تلویزیون پخش شده است را تماشا کنید.پ.ن:نام آهنگ ابتدای متن &quot; روزی از زندگی&quot; و متعلق به گروه &quot;بیتلز&quot; است. این آهنگ آخرین آهنگی است که نویسنده‌ی کتاب &quot;پیله و پروانه&quot; در آخربن روز سلامتی‌اش گوش داده است. در کتاب هم به ماجرا اشاره می‌کند.</description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 16:59:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر روزی برسد که فقط یک نفر از صفحه‌ام بازدید کند!</title>
                <link>https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D9%81%D9%82%D8%B7-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%81%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D9%86%D8%AF-vgggkgn6s6w1</link>
                <description>زمان تحصیل در دانشگاه استاد حلال‌خوری داشتم که وقتی داخل کلاس می‌شد با کرنومتر زمان می‌گرفت تا ساعتی که قرار است تدریس کند را نه یک دقیقه کم و نه یک دقیقه زیاد تدریس کند. وقتی دانشجوها می‌خواستند شوخی کنند یا کلاس را به هرج و مرج بکشند، کرنومتر را متوقف کرده و می‌گفت هر قدر وقت تلف کنید، دیرتر از کلاس خارج می‌شوید. و دانشجوها که او را می‌شاختند، از ترس سپری شدن زمان استراحت، کمتر وقت کلاس او را تلف می‌کردند. این استاد عزیز یک خصوصیت بارز دیگر نیز داشت. بدون تردید اگر دانشجو بوده‌اید دیده‌اید که گاهی دانشجوها با هم متحد می شوند که یک کلاس را به هر دلیل تعطیل کنند. مثل کلاس‌های نزدیک به عید نوروز یا اولین کلاس بعد از عید نوروز. اگر فقط یک دانشجو از چند ده دانشجو در کلاس این استاد خاص شرکت می‌کرد، او درس را تمام و کمال می‌داد و دیگر هم آن درس را در کلاس‌های بعدی تکرار نمی‌کرد. و با این‌که استادی نبود که بی‌‌خود و بی‌جهت به کسی نمره بدهد؛ اگر پایان ترم آن دانشجوی منظبط نمره‌ی هجده می‌گرفت با دو نمره ارفاق، به او بیست می‌داد.این‌ها را گفتم که بگویم حتی اگر روزی بیاید که فقط یک نفر از صفحه‌ام بازدید کند، بنده به احترام همان یک نفر به نوشتن در سایت ویرگول ادامه خواهم داد. البته تا روزی که خدا توان و بضاعت نوشتن را به‌ام عنایت کند.حسن ختام:</description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2026 15:29:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهی فقط با یک گل بهار می‌شود!</title>
                <link>https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%DA%AF%D9%84-%D9%87%D9%85-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-yl8vqmaozah7</link>
                <description>هر آدمیگُلی داردکه اگر پرپر شود،زمستان خواهد شدتمام بهارهای عمرش!آیا هنوزندیده‌ای کهبا پرپر شدن گُلیزمستان شود بهاری؟!پ.ن:پس از باز شدن اینترنت بین‌الملل بازدید روزانه‌ی صفحه‌ام با هزار و دویست و خرده‌ای پُست، به دویست نفر رسیده است. یاد آن جوکی افتادم که طرف به راننده‌ی اتوبوس می‌گفت: آقای راننده! همه خوابند برای کی رانندگی می‌کنی؟</description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 23:50:35 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>