<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Dast Andaz</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Jalal-Mohseni-Sh</link>
        <description>«دنباله‌‎روِ هرکسی نباش، ولی از هرکسی توانستی یاد بگیر!» آدرس سایت: dastandaz.com | ویراستی: Dast_andaz@ | ایمیل: mohsenijalal@yahoo.com</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-08 06:12:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/303/avatar/C6k2tB.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Dast Andaz</title>
            <link>https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ماشین غلامرضا خوشرو!</title>
                <link>https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%B1%D9%88-drjn8gitv2vj</link>
                <description>گفت: رضا صادقی یه ترانه داره که می‌گه: «وایسا دنیا، من می‌خوام پیاده شم.»گفتم: آره، شنیدم. راستی، مگه می‌شه هر وقت اراده کردی از دنیا پیاده بشی؟گفت: فکر کنم با خودکشی بشه!گفتم: فقط؟!گفت: راه دیگه‌ای سراغ داری؟گفتم: نه! کمی مکث کردم و ادامه دادم: پس ای کاش پیاده شدن از دنیا هم مثل پیاده شدن از ماشین غلامرضا خوشرو بود.گفت: غلامرضا خوشرو؟!گفتم: یه قاتل زنجیره‌ای...گفت: ماشینش چه جوری بود؟گفتم: هر کی سوارش می‌شد، دیگه نمی‌تونست پیاده بشه.بعد از کمی سکوت گفت: یعنی فقط راننده تصمیم می‌گرفت طرف کی پیاده بشه...گفتم: دقیقاً.پ.ن:بخشی از خاطره‌ی اسماعیل حلالی، بازیکن اسبق تیم پرسپولیس، از زمانی‌که اتفاقی سوار ماشین غلامرضا خوشرو شده بود:«یادم هست قدیم یک بچه محل داشتیم شرّ بود. او دستگیره‌های در ماشین را از داخل کنده بود. یعنی شما وقتی سوار می‌شدی، نمی‌توانستی پیاده شوی مگر اینکه خودش پیاده می‌شد و در را از بیرون باز می‌کرد. آن پیکان هم دقیقاً همین‌طور بود...»</description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Tue, 07 Jul 2026 15:23:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۱۰_۱۰_۴_۱۴۰۵</title>
                <link>https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-rjg2lvssguxo</link>
                <description>مقدمه:سبک این یادداشت با یادداشت مشابه قبل فرق می‌کند. این‌بار سعی کردم چند نویسنده معرفی کنم و چند یادداشت خوب. نویسنده‌ها شاید باسابقه و شاید هم خیلی جدید باشند. یادداشت‌ها هم امکان دارد خیلی لایک خورده باشند و یا لایک بسیار کمی گرفته باشند ولی به نظرم خواندنی و ارزشمند هستند. این‌بار جسارت کردم و نظر شخصی خودم را بیشتر اعمال کردم. یادتان باشد من نمی‌توانم تمام یادداشت‌هایی که منتشر می‌شوند را بخوانم ولی سعی می‌کنم در حد بضاعتم نویسندگان جدید و خوبی که کشف می‌کنم و یادداشت‌های خوبی که به تورم می‌افتند را معرفی کنم. ممنون از حمایت و همراهی شما.🙏معرفی چند نویسنده که شاید بشناسید:حسین آقای ساده‌دل و ساده‌زیست هر چیزی نوشت بخوانید. حرف‌هایش عین زندگی است. ساده و بی‌ریا و بی‌تکلف.امین ظاهری را دریابید. قلم خوب و تیزی دارد. نوشته‌هایش گاهی همانند نیش زنبور عسل دردناک هستند ولی می‌توانند شعور زیستن در دنیای امروز را ارتقاء بخشند. و این هنر کمی نیست.منصور سجاد مردی که می‌‌تواند به ما کمک کند تا نویسنده‌ی خیلی بهتری باشیم. یادداشت‌های ایشان درباره‌ی نویسندگی و فیلم‌ها را از دست ندهید. بخوانیم و بیاموزیم از مردی باتجربه. اگر قصد نوشتن و چاپ کتاب دارید با ایشان تماس بگیرید. شماره تلفن در پروفایل موجود است.علی‌حسام یکی از منظم‌ترین کاربران ویرگول در نوشتن به صورت روتین و منظم است. یک یادداشت نمی‌نویسد و دو ماهی برود و دیگر نیاید. تقریباً هر روز از کشف و شهودهای زندگی شخصی‌اش می‌نویسد.حسین هادی‌پور یادداشت‌های سیاسی، اقتصادی، مذهبی و اجتماعی خوبی می‌نویسد که اگر بخوانیم چیزهایی یاد می‌گیریم ولی نمی‌دانم چرا ایشان اصرار دارد در هر یادداشت یک عکس از خودش بگذارد. جسارتاً من باشم هرگز این‌کار را نمی‌کنم.حبیب کریمی خاطره‌های شیرین و جذابی می‌نویسد اگر خواندن خاطرات دیگران را دوست دارید به صفحه‌ی ایشان سر بزنید.فاطمه صاد کسی که نباید گول عکس پروفایلش را بخورید. در آن عکس می‌خندد ولی همیشه غمی در دل دارد که گویا او را از آن گریزی نیست ولی جوری نمی‌نویسد که شما را از زندگی ناامید کند. نمی‌دانم چگونه می‌توان از غم نوشت، ولی دلنشین نوشت. ایشان این کار را خوب بلد است.حسین الهیاری مدت زیادی نیست به ویرگول آمده ولی روزی یک یادداشت تحت عنوان خط‌شکن می‌نویسد که در اکثر اوقات تامل‌برانگیز هستند. مداومت و نظم ایشان برای نوشتن روزی یک یادداشت برایم قابل تحسین است.افسانه‌ی عاشق کوه و سفر به زبان ساده از زندگی خودش می‌نویسد. خواندن نوشته‌هایش خالی از لطف نیست. فعلاً مخاطب زیادی ندارد برای این‌که اهل تعامل با دیگر کاربران نیست. او خلاقیت جالبی هم دارد. تیتر یادداشت‌هایش را از ۳۶۵ شروع کرده که ۳۶۵ یادداشت بنویسد و هر بار که یادداشت می‌نویسد شماره‌ی معکوس می‌اندازد. تیتر آخرین یادداشتش ۳۰۸ است.خادم قلم هشت ماه پیش یک یادداشت نوشته و رفته که رفته. حالا چند روز است که برگشته و چند یادداشت داستانی با طنز تلخ نوشته که بوی زندگی می‌دهند و دردسرهایش برای آدم‌های طبقات مختلف و سنین متفاوت.معرفی چند یادداشت که شاید لایک زیادی نگرفته‌اند ولی ارزش خواندن دارند:غریبه‌ای در خانه اثر امین ظاهری | یادداشتی عمیق و گزنده درباره‌ی غریبه‌هایی که به راحتی به حریم خانه‌مان راه داده‌ایم. در کنار دیگر یادداشت‌های امین، این یکی را نیز از دست ندهید.فرهنگِ غالب از دهان آدم‌ها سخن می‌گوید بی آن‌که بدانند. نوشته‌ی بهروز داریوشی | یک یادداشت فرهنگی عمیق که حسابی شما را به فکر فرو می‌برد که تصمیم‌هایی که می‌گیرید در کجا ریشه دارند. شاید کمی سنگین باشد ولی این‌جوری نیست که چیزی دستگیرتان نشود.خط بطلان بر میراث ۲۴۰۰ ساله ارسطو؛ ماجرای حواسی که داریم و از آن‌ها بی‌خبریم! اثری ترجمه‌ای از هومن | کسانی که به موضوعات علمی روز علاقه‌‌مند هستند این یادداشت نظرشان را جلب خواهد کرد.سوگ‌زیستِ آتش از lian | اگر دلتان برای یک داستان یا نمایشنامه در ژانر روانشناختی تنگ شده به این یادداشت سر بزنید.حفره‌ی فرانسوی از طوبی وطن‌خواه | اگر مثل بنده با فیلم‌های سطحی و مبتذل روز که پر از جلوه‌های ویژه‌ی هوش مصنوهی هستند حال نمی‌کنید این یادداشت که درباره‌ی یک فیلم کلاسیک عالی است را بخوانید.دختر شیرازی پولدارِ بخشنده و خواهر خسیسش(اسنپ نوشت) از سید مهدار بنی‌هاشمی | من اگر یک دختر جوان بودم مخ سید را می‌زدم و بالاخره یک جوری با او ازدواج می‌کردم! این حرف را همین‌جوری نمی‌زنم. سید این‌قدر مهربان و خونگرم است که از آب حمام رفیق می‌گیرد! این آدم به درد زندگی می‌خورد. خوددش می‌گوید فقط هجده سال دارد. چهار سال است که در ویرگول است. قبل از آن هم دو رمان و یک مجموعه شعر نوشته است. یعنی رمان و مجموعه شعرش را در چند سالگی نوشته است؟!رد پای پدربزرگ از خانم زهرا فعال‌فرد | نمی‌دانم این متن بلند ۲۸ دقیقه‌ای خاطره بود یا یک داستان ولی چه بود ارزش خواندن داشت. اگر حال خواندن یک متن خوب طولانی را دارید پاسخ زحمت نویسنده را با خواندن این یادداشت بدهید.گپ زیست جنسی از نوجوانی تا ازدواج از خانم الهه گلکار | این یادداشت با تخفیف کنار نامش یک مثبت پانزده نیاز داشت! یادداشتی که بیانگر یک دغدغه و درد بزرگ در جامعه‌ی امروز ایران است. بخوانید و فکری به حال نوجوانان عاشق مملکت کنید.پناهگاه آبی من نوشته‌ی وحید بهراد | چه خاطره‌ی لطیف و دلنشینی بود. خوشحالم که وحیدجان برخلاف بنده خاطره‌ی خوشی از دوران مدرسه‌اش دارد. چه خوب که خاطره‌های زیبا به قلم درآیند و خوانده شوند.نوکِ مداد اثر زهره نایبی | یک داستان خیلی کوتاه زیبا و آموزنده که ذهن شما را به تفکر وامی‌دارد. ایشان خیلی خوب کمترین کلمات را برای زدن حرف‌هایی عمیق در کنار هم قرار می‌دهد. پاسخ دقیق دادن به نظرهای زیر یادداشت نیز از ویژگی‌های خانم نایبی است.یادتان نرود به این پُست سر بزنید و در صورت تمایل در مسابقه شرکت کنید. اگر هم قصد شرکت ندارید نظر کسانی که شرکت کردند را بخوانید و بهترین‌ها را لایک کنید.مسابقه‌ای برای ترویج مصرف بهینه‌ی انرژی</description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2026 12:26:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی فرزند بهترین روانپزشک دنیا خودکشی می‌کند!</title>
                <link>https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-jn6s3sclyzni</link>
                <description>شنیدن برخی خبرها شوک‌برانگیز است. شنیدن خبر خودکشی ویکتور یالوم فرزند اروین یالوم که اگر کمی کتابخوان باشید حتماً او را می‌شناسید از آن خبرهایی بود که باعث شد دلم هُرّی بریزد و چیزی در من بشکند. ابتدا می‌گفتند این خبر شایعه است ولی بعد تایید شد. ای کاش شایعه بود!خبر را بن یالوم، فرزند دیگر اروین یالوم منتشر کرد. او نوشت:«ویکتور یالوم، فراتر از یک روان‌درمانگر، یک کارآفرین، یک هنرمند، یک آموزگار و انسانی با شوخ‌طبعی خاص بود. او در طول زندگی خود دوره‌هایی از بیماری روانی را تجربه کرد، با این حال سی سال پایانی زندگی او به‌ویژه خلاقانه و پربار بود. متأسفانه بیماری او در سال گذشته بازگشت و او را به خودکشی در ماه فوریه کشاند.»طنز تلخ ماجرا اینجاست که خانواده‌ی اروین یالوم از علاقه‌مندان خواسته‌اند برای پیشگیری از خودکشی و حمایت از سلامت روان، به بنیاد آمریکایی پیشگیری از خودکشی کمک مالی کنند. این بیانیه با این جمله به پایان می‌رسد: «عزیزانتان را محکم در آغوش بگیرید.»بنده خیلی از شب‌‌بیداری‌های عمرم را در حال شنیدن صدای کسی که کتابی از اروین یالوم می‌خواند سپری کرده‌ام. به خصوص شب‌های این یک سال اخیر که با بحران‌های روحی عمیقی دست و پنجه نرم کردم و می‌کنم. کمتر درباره‌ی اروین یالوم نوشته‌ام ولی خیلی از زندگی‌اش و احوالاتش و اندیشه‌هایش می‌دانم. اگر اعتماد به نفس کافی داشتم و کمی مطالعاتم را متمرکزتر می‌کردم شاید الان یک اروین‌یالوم‌‌پژوه یا اروین‌یالوم‌شناس(!) قهار بودم.می‌دانم که اروین یالوم الان یک پیرمرد فرتوت ۹۵ ساله است که به فراموشی و زوال عقل مبتلا شده است. آخرین کتابش را با پسرش &quot;بن&quot; نوشت و زندگی‌اش با زوال عقل را مستند و کتاب کرد. او عادت داشت همه‌چیز را مستند و کتاب کند. او حتی روزهای آخر زندگی با همسر بیمارش را هم مستند و کتاب کرد. تردید ندارم که پیرمرد اگر فقط کمی سالم‌تر بود خودکشی پسر ۶۷ ساله‌اش که او هم مانند خودش یک روانپزشک معروف بود را موشکافی و مستند می‌کرد.به نظرم با خودکشی ویکتور یالوم هم آبروی اروین یالوم رفت که بدون تردید از بهترین روان‌درمانگرهای جهان است. و هم آبروی علم روانشناسی و روان‌درمانگری! پدرت ته ته روانشناسی و روان‌درمانگری باشد، خودت مدرک دکترای روانشناسی داشته باشی و سی سال روانشناسی کرده باشی و در نهایت دست به خودکشی بزنی! مگر می‌شود؟ مگر داریم؟ حالا هر کسی یک‌جوری این واقعه را توجیه می‌کند. یکی می‌گوید اروین یالوم فقط پدر بود! دیگری می‌گوید حتی یک روانشناس هم از رنج مصون نیست! اما من می‌گویم پای روان‌درمانی اگزیستانسیال که سال‌ها اروین یالوم سنگش را به سینه می‌زد، می‌لنگد! پای علم روانشناسی می‌لنگد!این اتفاق مرا به یاد یکی از خاطراتم در محل کار نیز انداخت. همکاری داشتیم که فوق لیسانس روانشناسی داشت و در شرف گرفتن مدرک دکترای روانشناسی بود. در یک مرکز روان‌درمانگری فعالیت داشت و در اینستاگرام صفحه داشت و به مردم مشاوره می‌داد. همین همکار یک روز در محل کار عصبانی شد و زد هر چه وسیله و ابزار در اتاق محل کارش بود را خرد کرد. مخصوصاً کیس و مانیتور رایانه‌اش را. کاری که تا آن‌روز من از هیچ همکاری ندیده بودم! یکی از همکاران در همان اثنا با تمسخر به او گفت تو اگر مردی اول خودت را درمان کن، بعد به درمان مردم بیچاره بپرداز. دعوا و درگیری بدی راه افتاد. به زور جدایشان کردیم.این نقص فقط در علم روانشناسی نیست. ببینید علم معماری چقدر پیشرفت کرده است! ولی همین علم با تمام هیبتش ساختمانی می‌سازد که یک صدم ساختمانی که معماران چند هزار سال پیش با دانش اندکشان ساخته‌اند عمر نمی‌کند! کجای کار می‌لنگد؟! شما بگویید</description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jul 2026 13:51:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۴۰۵_۴_۷۲_۱</title>
                <link>https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-lkss93vthiie</link>
                <description>آذرخش عزیزی یار قدیمی ویرگولی بنده بعد از مدت‌ها یادداشتی تحت عنوان &quot;سفر با تلسکوپ فضایی نانسی گریس رومان&quot; نوشت و ضمن توضیح درباره‌ی این تلسکوپ قوی گفت که ما می‌توانیم اسممان را به فضا بفرستیم. شما هم می‌توانید این کار را بکنید.قلم توی این سه روز دو یادداشت با نام‌های &quot;عادت به زندگی‌ای که از آن بیزاریم&quot; و &quot;آدم‌هایی که دیگر با آنها حرف نمی‌زنم&quot; که مثل همیشه مورد استقبال خوب مخاطبان ویرگول قرار گرفتند.سِما دو یادداشت با نام‌های &quot;اشکالی نداره وحشی باشی... &quot; و &quot;صبر&quot; با یک عالمه نفطه‌چین و درد و دل زیبا و لطیف نوشت که مورد استقبال زیاد دوستان کنکوری و غیر کنکوری واقع شد.جوجه‌تیغی یادداشتی انگیزشی تحت عنوان &quot;زندانیِ یک باور | تو در کدام لوبانگ می‌جنگی؟&quot; که برگرفته از یک واقعه‌ی تاریخی جالب است.نقاب‌دارِ واژه‌ها یادداشتی تحت عنوان &quot;عجایب کرج۲&quot; نوشت و برای بار دوم از کرج گفت و دخترها و پسرهای جوانش و پسرها را به پنج دسته و دخترها را به هشت دسته تقسیم کرد. به عنوان یک کرجی بار دیگر افتخار کردم که از این شهر فرار کردم.ریان یا ryan یادداشتی تحت عنوان &quot;راهنمای مطالعهٔ مجموعهٔ «آن‌چه پایین دفن شد»&quot; درباره‌ی یک داستان دنباله‌دار است. ریان جان این داستان‌ها را با مغز ارگانیک خودت می‌نویسی یا از هوش مصنوعی هم کمک می‌گیری؟مارشمالو یک یادداشت عاشقانه و احساسی تحت عنوان &quot;قلب ساده من عاشق قلب ساده تو میشه!&quot; نوشت و درباره‌ی این گفت که دوست دارد همسر آینده‌اش چه رفتارهایی داشته باشد.مهدی مهدی‌زاده قسمت اول داستانی به نام &quot;مارپیچ پول&quot; را نوشت و مخاطبان را کنجکاو کرد که در ادامه چه خواهد شد.KRK یادداشتی فلسفی تحت عنوان &quot;چرا همه چیز فقط معنای پوچی می‌دهد؟...&quot; نوشت که برخلاف اسمش پرمغز و جالب بود و برخی از مخاطبان هم خوششان آمده بود.گنجشک یک متن ادبی فلسفی به نام &quot;معرفی می‌کنم: او&quot; نوشت که جزو محدود متن‌های طولانی اخیر است که مورد استقبال قرار می‌گیرند.شاهرخ خیرخواه شعری کوتاه و عاشقانه تحت عنوان &quot;حضور ننوشیده&quot; منتشر کرد که مخاطبان زیادی پسندیدند. شاهرخ خان باعکس یا بدون عکس ما دوستت داریم.نیلی یادداشتی تحت عنوان &quot;مادرِ واقعی کیست&quot; نوشته که درباره‌ی مادری کردن برای جهان و نه برای فرزند است.سمیوس بلایت یک یادداشت جالب تحت عنوان &quot;زندگی دو نفری&quot; درباره‌ی ازدواج نوشته و از تجربیات یکساله‌اش در این‌باره سخن گفته است.دکتر رضا براتی یادداشتی تحت عنوان &quot;گاهی میشه هیچ باختی نداشت ولی حذف شد!&quot; نوشت و حرف‌های جالبی درباره‌ی نتایجی که تیم ملّی فوتبال در جام جهانی گرفت زد و آن را به زندگی واقعی ربط داد.محمدجواد این پسر نوجوان ۱۳ ساله‌ی بابلی داستانی را شروع کرده که شخصیت‌هایش بر و بچه‌های ویرگول هستند. هر چند داستان ضعف تالیف‌هایی دارد ولی مورد استقبال خوبی قرار گرفته است و جای پیشرفت دارد. قسمت اول این داستان را از اینجا و قسمت دوم را از اینجا می‌توانید بخوانید.توجه:این فهرست بدون تردید کامل نیست و سعی خواهم کرد در فهرست‌های بعدی دقت بیشتری کنم. اما دوستانی که دوست دارند نامشان در یادداشت‌های مشابه بعدی بیاید، سعی کنند منسجم‌تر و امیدوارانه‌تر بنویسند و حداقل‌های یک یادداشت ویرگولی خوب و خواندنی را رعایت کنند. ببینید الان یادداشت خودم در این متن نیست. چرا؟ چون معیارهای محبوبیت را نداشت. لزوماً هر پُستی لایک زیاد می‌گیرد محبوب نیست ولی یک یادداشت محبوب، بدون تردید خوب هم لایک می‌گیرد. مگر این‌که نویسنده‌اش جدید یا کم‌تعامل باشد.  اگر این محبوبیت فقط از نظر خودم بود، فهرست خیلی تغییر می‌کرد. به عنوان مثال باید یادداشت‌هایی مثل اولین یادداشت آقای &quot;سیدمرتضی رضوی‌تبار&quot; تحت عنوان &quot;شهر، آرامترین شکل زلزله است&quot; را در فهرست می‌آوردم ولی نیاوردم. با این‌که یادداشت‌های اینچنینی به عمق جانم می‌نشینند.شما اگر نقطه‌نظری دارید در زیر این متن بنویسید تا فهرست‌های بعدی جذاب‌تر و خواندنی‌تر شوند.</description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jul 2026 22:17:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین خبر(گزارش) پخش شده از رادیو هدرستان-هفت</title>
                <link>https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D9%BE%D8%AE%D8%B4-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%88-%D9%87%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA-mrwse4jjzicx</link>
                <description>سلام و درود بر شما شنوندگان عزیز. اینجا رادیو هدرستان است؛ رادیویی که آن‌قدر کم برنامه پخش می‌کند که بعضی‌ها تصور کرده‌اند آرشیوش را هم به مزایده گذاشته‌اند. خوشحالیم که باز هم در خدمت شما سروران گرامی هستیم.همان‌طور که می‌دانید، این روزها عده‌ای از درون و بیرون دارند می‌گویند مردم هدرستان گرسنه هستند، در همین راستا، گزارشگر شجاع ما، آقای خداحافظی، با یک آزمایش کاملاً علمی راهی خیابان شده است.آقای خداحافظی، صدای ما رو دارید؟بله، صدای شما کاملاً واضحه خانم ارجمندی. بنده برای انجام این پژوهش میدانی، یه ساندویچ نیم‌متری، یه اسکناس یک میلیون تومانی نو، و یه موز بزرگ همراهم آوردم تا ببینیم مردم نسبت به کدام‌یک واکنش بیشتری نشون می‌دن.هم‌اکنون اولین شهروند داره به سمتم میاد.سلام جوون! اگر قرار باشه یکی از این سه مورد را انتخاب کنی، کدوم رو برمی‌داری؟اول بگو داری فیلم می‌گیری؟نه قربان، فقط یه گزارش رادیوییه.پس چرا این موز رو این‌جوری گرفتی دستت؟برای آزمایش علمی!می‌خوای یه آزمایش علمی بهت نشون بدم که تا یه هفته نتونی موز دستت بگیری!صدای منو دارید؟بله آقای خداحافظی، لطفاً ادامه بدید.اکنون یه مرد میانسال به من نزدیک می‌شه.سلام آقا! ساندویچ، یک میلیون تومانی یا موز؟اون ساندویچه؟بله.داخلش واقعاً ساندویچه؟بله، همبرگر زغالی هم هست!بده ببینم...چرا این‌جوری چنگ می‌زنی آقا، ولش کن...حتماً یکی از رفقات داره از یه گوشه‌ای یواشکی فیلم می‌گیره، تا فردا بگه «شهروند هدرستانی با مشاهده‌ی غذا کنترل خودش را از دست داد.» من شماها رو خوب می‌شناسم!خانم ارجمندی هنوز صدای منو دارید؟بله آقای خداحافظی.و حالا یک خانم سالمند به من نزدیک می‌شه.سلام مادر جان! اگر بین این سه مورد حق انتخاب داشته باشی، کدوم رو برمی‌داری؟هیچ‌کدوم. می‌ترسم!چرا مادر؟چون من با هشتاد سال سن از هیچ‌چیز مجانی‌ خیر ندیدم!خانم ارجمندی، تا این لحظه نتیجه‌ی تحقیقات ما اینه که مردم هدرستان نه به ساندویچ اعتماد می‌کنند، نه به پول، نه حتی به موز.اجازه بدید... یه لحظه...بله... یه آقا... نه چند آقا و خانم از آن طرف خیابان با سرعت به سمت ما می‌دوند...چی شده؟ به خدا من فقط یه گزارشگرم!به ما گفتن اینجا دارن نذری می‌دن!خانم ارجمندی، با عرض پوزش، جمعیت هر لحظه بیشتر می‌شه. ظاهراً سرعت خبر پخش نذری در هدرستان از سرعت اینترنت هم بالاتره. فکر کنم یه نفر با پخش شایعه خواسته با ما شوخی کنه! اگر ارتباط ما قطع شد، بدونید که ساندویچ و اسکناس و موز و گزارشگر لابلای جمعیت گم شدند!الو... الو... آقای خداحافظی؟ متأسفانه ارتباط ما با گزارشگر فداکارمان، آقای خداحافظی، قطع شد. به نظر می‌رسه آزمایش علمی ایشان، برخلاف انتظار ما، با استقبال بی‌نظیر مردم مواجه شده! شما را تا گزارش بعدی به خدا می‌سپارم.پ.ن:خیلی ناراحت‌کننده است که شخص دوم مملکت هر جا می‌رسد بگوید مردم ما گرسنه هستند. خوب اگر گرسنه هستند باعث و بانی‌اش خود شما هستید نه کس دیگری. شما قرار بود قدم‌رنجه کنید بیایید سیرشان کنید ولی با ایجاد تورم مضاعفی که خودتان یک‌زمانی می‌گفتید زیر سر دولت است، دمارشان را درآوردید. به والله اگر گرسنه هم بودند، به اندازه‌ای نبودند که دولت شما گرسنه‌شان کرد.https://www.aparat.com/v/vyhdd2pآن‌قدر شخص دوم مملکت از گرسنگی مردم ایران گفت که ونس نحس هم گفت ما با فروش محصولات کشاورزی‌مان به ایران، کشاورزهایمان را پولدارتر می‌کنیم و مردم گرسنه‌ی ایران را هم سیر می‌کنیم.شاید برخی از دوستان بگویند عامل گرانی، جنگ است و به دولت ربطی ندارد. ولی قبل از جنگ هم دولت با حذف ارز ترجیحی، معیشت مردم را به خطر انداخت. عامل ایجاد جنگ و کودتا هم خود دولت است که با عملکرد ضعیفش پدر اقتصاد و به تبع آن پدر مردم را بیش از پیش درآورد. دشمن با مشاهده‌ی این بستر آماده، طمع کرد. گفت به کودتا کمک می‌کنم، نشد حمله‌ی نظامی می‌کنم، مردم هم که اقتصاد خراب امانشان را بریده است، از داخل کار را تمام می‌کنند.بعد هم که نیروهای مسلح برخلاف تصور دولت قوی ظاهر شدند و مردم در حمایت از آن‌ها به خیابان آمدند، شخص دوم برای قهرمان‌نمایی خودش گفت من ارز دادم، من نفت دادم که توانستند بجنگند. انگار که از ارث ننه‌اش داده است. و فکر نکرد که این چیزهایی که داده است در برابر داشته‌های دشمن، پول خرد هم به حساب نمی‌آید! و فکر نکرد که اگر نیروهای مسلح باغیرت با همین چندرغاز کار را در نیاورده بودند، الان معلوم نبود خودش و دختر همیشه همراهش الان در چه وضعی به سر می‌بردند!جالب آن‌که دولت حداقل اقدامی که می‌تواند برای جلوگیری از تورم و گرانی افسارگسیخته انجام بدهد، کنترل بازار است که از آن هم دریغ می‌کند. پس معلوم است نمی‌خواهد و هدف برخلاف حرف‌های عوام‌پسندانه و پوپولیستی، چیز دیگری است.گویا ماجرای کودتا جدّی‌تر از این حرف‌ها است و به برکت نبود هیچ نیروی برخورد‌کننده‌ای همچنان تا رسیدن به نقطه‌ی نهایی با قوت ادامه خواهد یافت!</description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jun 2026 13:35:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عکس‌داستانک (۲۹: تشخیص!)</title>
                <link>https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%D8%AA%D8%B4%D8%AE%DB%8C%D8%B5-yhd6kehcvct0</link>
                <description>قرص بیست‌ودوم را،در حالی‌که پرستار نگاهش می‌کرد،با کمی آب بلعید.پرستار، برگه‌ای سفید و خودکاری روی میز گذاشت.گفت: «هرچه در ذهنت می‌گذرد، بنویس.»او خودکار را برداشت و نوشت:«تمام مردم شهراز نوعی بیماری روانی رنج می‌بردند،اما هیچ‌کدامخود را بیمار نمی‌دانستند.تنها اندک انسان‌های سالمدر جایی به نام &quot;آسایشگاه&quot;زندانی بودند؛جایی که بیماران روانیمراقبشان بودند.»پرستار برگه را خواند، آن را داخل پرونده گذاشت و نوشت:«بیمار همچنان هیچ بینشی نسبت به بیماری‌اش ندارد.»امضاعکس‌داستانک‌ شماره‌ی قبل:عکس‌داستانک (۲۸: دیدی آخرش نامرئی شدیم!) </description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jun 2026 11:02:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گفت‌وگوهای پراکنده (۳۰)</title>
                <link>https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D9%88%DA%AF%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%B3%DB%B0-kra9d1wxexpw</link>
                <description>از عجایب سایت درنگ‌نما!گفتم توی سایت ویرگول ثبت نام کن، کردی؟آقا ما یه سر توی این سایت چرخ خوردیم از تعجب شاخ درآوردیم!چرا؟یه نفر یه یادداشت پژوهشی تحت عنوان &quot;از غار قبیله تا الگوریتم اینستاگرام: چرا ذهن ما عاشق دنیاهای سیاه و سفید است؟&quot; درباره‌ی یه پادکست منتشر کرده بود، به نظرم خیلی هم باحال و جالب بود، فقط ۳۴ تا لایک خورده بود و هیچ نظری هم زیرش ثبت نشده بود، اما یه نفر دیگه فقط یه شعر از پابلو نرودا تحت عنوان &quot;خنده‌ی تو&quot; رو از کتاب فارسیش بازنشر کرده بود نزدیک ۸۰ تا لایک و پنجاه تا نظر گرفته بود!آخرش چی؟ توی ویرگول می‌نویسی؟ترجیحم اینه توی یه جایی بنویسم که مخاطبانش برای مطالب پژوهشی و یا ذوقی که خود طرف می‌نویسه بیشتر از مطالب بازنشری ارزش قائل بشن.بند فسفری و بندهای...!شنیدی ایران و شیطان بزرگ با هم توافق کردند؟آره!ولی اسرائیل با بمب‌های فسفری داره شیعه‌های لبنان رو می‌کشه!پس بند اول که خاتمه‌ی جنگ در تمام جبهه‌ها بود رو فسفری کردند؟آره! تعبیر جالبی بود!بذار یه تعبیر جالب‌تر دیگه‌ام بهت بگم!بگو!قول می‌دم بندهای بعدی توافق رو هم قهوه‌ای کنند!چطوری یکهو این‌قدر پیرشدی؟!وای!! هاشم خودتی؟!آره خودمم! پس فکر کردی کیه؟!من فقط یکساله ندیدمت چطوری یکهو اینقدر پیر و شکسته شدی؟ببینم می‌تونی حدس بزنی؟قرض بالا آوردی؟!قرض که دارم ولی این پیری برای قرض نیست!اهل و عیالت و بچه‌هات که چیزیشون نشده؟نه خدا رو شکر همه‌شون سالمند.خدای‌‌نخواسته خونه‌تون رو آمریکا بمبارون کرده؟نه خدا رو شکر خونه‌مونم سالمه.مریضی خاصی چیزی که نگرفتی؟فشار خون و دیابت که بیست ساله دارم.عاشق شدی؟من دیگه سن عشق و عاشقیم گذشته!چکات برگشت خوردند؟!نه بابا! من خاک بر سر دخترم برگشت خورده!شوخیت گرفته؟! یعنی چی دخترم برگشت خورده!دخترم با دو تا بچه از شوهرش طلاق گرفته برگشته خونه‌ی خودم!دعای آتئیست!مگه نگفتی آتئیست شدی؟چرا!پس چرا دستاتو بردی بالا داری دعا می‌کنی؟!هه‌هه‌هه! یه مگس اومده تو اتاقم دهنمو سرویس کرده. دستامو اینجوری گرفتم، تکون نمی‌خورم!، بیاد بشینه کف دستم، بکشمش!مردم قابل اعتماد!یه نظرسنجی کردن که ببینند چند درصد از افراد بزرگسال هر کشور با جمله‌ی &quot;اکثر مردم [کشورمان] قابل اعتماد هستند&quot; موافق هستند؟ایرانم توی نظرسنجی هست؟آره! فکر می‌کنی ایرانی‌ها چند درصدشون با جمله‌ی &quot;اکثر مردم قابل اعتماد هستند&quot; موافق بودند؟هشتاد درصد!برو بابا! توی دانمارک که رتبه‌ی اول شده ۷۴ درصد با جمله‌ی &quot;اکثر مردم قابل اعتماد هستند&quot; موافق بودند!پنجاه درصد!خیلی پایین‌تر از این حرفاست!خودت بگو بابا حوصله ندارم. چند درصدشون با این جمله موافقند؟پونزده درصد!شکر خوردن! دروغه! اینا دشمن ایرانند می‌خوان تحقیرش کنند!حالا تو به نظرت چند درصد مردم ایران قابل اعتماد هستند؟کم‌کمش پنجاه درصدشون قابل اعتمادند!ولی من یه چیز دیگه می‌گم!چی می‌گی؟من می‌گم این مردم اگر جزو مردم معمولی باشند هفتاد درصدشون قابل اعتمادند ولی اگر پست و مقامی مسئولیتی چیزی داشته باشند هفتاد درصدشون غیرقابل اعتمادند!بابا همین مردمند که می‌رن مسئول می‌شن! از مریخ که نمیان اینجا مسئول بشن!خوب همین مردم تا قبل از این که مسئول بشن هفتاد درصدشون قابل اعتمادند ولی به مسئولیت که می‌رسند توی یه فرایند آلوده‌ای هضم می‌شن و هفتاد درصدشون غیرقابل اعتماد می‌شن!برای چی این‌جوری می‌شه؟برای این‌که آدما تا به جایی نرسند اون عیار واقعی‌شون معلوم نمی‌شه.یه جا می‌خوندم یکی از راههای کشف طلای خالص هم حرارت دادنه. طلای خالص در اثر حرارت سیاه نمی‌شه ولی طلای ناخالص سیاه می‌شه!آدما هم همینند دیگه! تا حرارت مسئولیت بهشون نرسه، میزان خلوصشون کشف نمی‌شه!برندپوش!اکرم رو تو مهمونی دیشب دیدی؟آره! خواهر دیدی چه لباس‌های ضایعی تنش بود؟شاید باورت نشه ولی لباساش همه برند بودند!شوخی می‌کنی؟ این دیگه چه برندیه؟ لباسای ننه‌ی من که قشنگ‌ترند!برند پرادا!تا دیروز دماغشو نمی‌تونست بکشه بالا حالا برای ما برندپوش شده! برند پرادا!!ای بابا! شانس آورد پدرشوهرش مرد وگرنه از گشنگی می‌مرد و ما نمی‌تونستیم آدم شدن این عنتر رو ببینیم!کاخ سفید که حسینیه نشد!یادته حسن پشمالو بچه‌محلّه‌مون رو یه زمونی کو... به منبر می‌زد و جز اونایی بود که می‌گفت کاخ سفید رو حسینیه می‌کنیم؟!آره یادمه!فکر می‌کنی دیروز کجا دیدمش؟کجا دیدیش؟توی بیمارستانی که اونایی که عرق ناخالص می‌زنند رو می‌برند اونجا!نه بابا! راست می‌گی؟!آره بابا داشت مثل سگ عُق می‌زد. معلوم نیست چی زده بود!تو اونجا چه کار می‌کردی؟علی جوجو عرق مسموم زده بود داشت می‌مرد مادرش زنگ زد رفتم بردمش اونجا!با این حساب دیگه کی می‌خواد کاخ سفید رو حسینیه کنه؟ببین کاخ سفید که حسینیه نمی‌شه ولی بچه‌مذهبی‌های دوآتیشه موقعی بند رو آب دادن که حسینیه‌هاشون شد محل رقابت برای عَلَم‌های بزرگتر و آخوندها و مداحان مشهورتر و گرونتر و نذری‌های چرب‌ و چیلی‌تر!کرم!یادته خسرو همیشه می‌گفت می‌خوام از پیله در بیام پروانه بشم؟آره!چی شد؟ آخرش پروانه شد؟!دلت خوشه‌ها!چرا؟برای این‌که توهم زده بود که کرم ابریشمه ولی کرم کو... بود! متاسفانه کرم کو... هم که هیچ‌وقت پروانه نمی‌شه!خودکشی قابل قبول!شنیدی آقا جمشید خودکشی کرده؟آره! ولی خداوکیلی حق داشت!هیچ‌کس حق نداره خودشو بکشه!بنده خدا چهار تا دختر داشت عروسشون کرد. هر چهارتاشون یکی‌یکی طلاق گرفتن، هر کدومشونم با یکی دوتا بچه برگشتند خونه! یعنی بدبخت بینوا خیال می‌کرد چهار تا دخترشو عروس می‌کنه یه نفس راحت می‌کشه ولی حالا باید سر پیری از چهار تا دختر و شش هفت تا نوه هم مراقبت کنه! اونم توی این وضعیت گرونی که خودت خبر داری! با شندرغاز حقوق بازنشستگی! طفلک با اون دخترای اطواری و دومادای فلان‌فلان‌شده‌اش نفس که نتونست بکشه هیچ، نفسشم بند اومد! حالا حق داشت خودشو بکشه یا نه؟این بنده خدا کنترل زندگیش کلاً از دستش در رفته بوده خودشو کشته تا بگه حداقل اینجا هنوز کنترل دست خودم بود!جهنمبابا!جونم؟!جهنم یعنی چی؟جهنم یعنی جایی باشی که نخواهی باشی، مشغول کاری باشی که دوست نداشته باشی!یادتان نرود به این پُست سر بزنید و در صورت تمایل در مسابقه شرکت کنید. از کسانی که تا الان مشارکت کردند ممنونم. اگر بنده به نظرهای این پُست جواب ندادم علتش عدم تاثیرگذاری روی نظر کاربران دیگر است.مسابقه‌ای برای ترویج مصرف بهینه‌ی انرژیدو یادداشت جالب و قابل تامل که در این یکی دو روز در ویرگول خواندم:همشهری، ما از تو خسته‌تریم!اگر فقط یک سال دیگر زنده باشی</description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jun 2026 13:42:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آواز</title>
                <link>https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B2-nbe0smxrjisa</link>
                <description>سال‌ها پیشدر ظهرِ یک روز تابستانینوار کاستِ دوست‌داشتنی‌ام راروی داشبوردِ ماشینجا گذاشتم.وقتی سراغش رفتماز شدت گرمادر هم پیچیده بود.آن روزهرگز تصوّر نمی‌کردمروزی سرطانبلایی شبیه همانکه آفتاب بر سرِ نوار کاستم آورد،بر سرِ مادرِ دوست‌داشتنی‌ام بیاورد.از آن نوار کاستدیگر هیچ آوازِ دلنشینیبرنخاست.اما مادرمهنوزبا خنده‌های کم‌صدایش،بر لب‌هایی کهدیگر رونقِ گذشته را ندارند،دلنشین‌ترینو امیدوارکننده‌ترینآوازِ زندگی‌ام راسر می‌دهد.مادر!سرطانبسیاری چیزها رااز تو گرفته است؛اما نگذارامیدو خنده‌هایت رااز توو از مابگیرد.و مناز زندگیآموختم کههیچ سرطانیخطرناک‌تر ازسرطانی نیست کهبه جان امید بیفتد!</description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jun 2026 11:04:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سامانه‌ی ۱۲۴ وزارت صمت کشک است! (+چند دلخوری یا درد و دل ویرگولی)</title>
                <link>https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%D8%B3%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%DB%B1%DB%B2%DB%B4-%D9%88%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B5%D9%85%D8%AA-%DA%A9%D8%B4%DA%A9-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-okbkun8pihwz</link>
                <description>یادتان است در یادداشت &quot;تجربه‌ی تماس با سامانه‌ی ۱۲۴ برای لو دادن گرانفروش&quot; نوشتم که با چه اراده‌ی پولادینی و با چه مصیبتی با سامانه‌ی ۱۲۴ تماس گرفتم و با یک آدم زنده صحبت کردم و از یک مغازه‌ی میوه‌فروشی که شور گرانفروشی را درآورده بود شکایت کردم و آن آدم زنده‌ی پُشت خط هم وعده داد که شکایتم پیگیری خواهد شد و برایم پیامک ارسال خواهد شد؟ نشان به آن نشان که بعد از گذشت قریب به ده روز هیچ پیامکی برایم نیامده و آن گرانفروش هم دارد با فراغت بال و با قلبی آرام و دلی مطمئن به گرانفروشی‌اش ادامه می‌دهد. و اینجاست که صحت حرف علی‌آقا که به طور معمول خیلی با ادبیاتش حال نمی‌کنم معلوم می‌شوم. ولی خداوکیلی  هنوزمن پنجاه سالم نیست و چند سالی فاصله دارم. البته از پنجاه سالگی هیچ باکی ندارم. زندگی باید بگذرد و تمام شود.چند دلخوری و درد و دل ویرگولیچرا صفحه‌ی کاربری من در ویرگول هر روز دارد ریزتر می‌شود. به خدا با زور و زحمت چیزی می‌بینم!چه جوری باید یک پُست را از &quot;پیش‌نویس&quot; حذف کنم؟! گزینه‌ی حذف پیش‌نویس در افق محو شده است!چه جوری باید یک پُست را داخل انتشارات منتقل کنم؟ هیچ گزینه‌ی تایید و انتقالی معلوم نیست!به طرز عجیبی تعداد آمار بازدید تمام پُست‌های قدیمی به عدد یک تنزل پیدا کرده است:یادتان نرود به این پُست سر بزنید و در صورت تمایل در مسابقه شرکت کنید:مسابقه‌ای برای ترویج مصرف بهینه‌ی انرژییادش گرامی و راهرش کم‌رهرو باد!این کاربر مهربانِ عاشق فیلم‌ها و فرهنگ کره هم وقتی دید مخاطب چندانی ندارد و یا به دلیل ازدواج تمام پُست‌هایش را حذف کرد و رفت:</description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jun 2026 04:58:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان طنز و تراژدی تورم در ایران!</title>
                <link>https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D9%88-%D9%85%D8%AD%DB%8C%D9%91%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%B9%D9%82%D9%88%D9%84-%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-ejceilje5dnb</link>
                <description>با پولی که بیست سال پیش می‌توانستید یک موتورسیکلت و یا خودروی واقعی بخرید و سوار شوید امروز نمی‌توانید حتی ماکت همان موتورسیکلت و یا خودرو را بخرید و در طاقچه‌ی خانه‌تان بگذارید. یعنی داستان تورم در کشور ما با همین رویه و یا بدتر همچنان ادامه پیدا خواهد کرد و ما بیست سال دیگر حتی ماکت یک خودروی پراید را هم نمی‌توانیم یک میلیارد تومان بخریم؟!این قضیه درباره‌ی هزینه‌ی خرید خانه و ازدواج و جهیزیه هم صادق است. یعنی شمایی که بیست سال پیش می‌توانستید با خرید پنج میلیون تومان جهیزیه دختر بزرگتان را به خانه‌ی بخت بفرستید، امسال با آن پول نمی‌توانید حتی اسباب‌بازی‌های آن جهیزیه را هم برای دختر کوچکتان بخرید!بگذارید یک مثال واقعی بزنم تا دوزاری‌تان خوب بیفتد. من در سال ۱۳۹۳ یعنی دوازده سال پیش یک پیکان کارلوکس مدل ۶۳ دقیقاً همرنگ ماکت داخل عکس زیر داشتم که بسیار هم تمیز بود. آن را به قیمت دو میلیون و پانصد هزار تومان به یک مشتری فروختم. امروز باید ماکت آن ماشین را در سایت ترب دو میلیون و پانصد هزار تومان بخرم!یادتان نرود به این پُست سر بزنید و در صورت تمایل در مسابقه شرکت کنید:مسابقه‌ای برای ترویج مصرف بهینه‌ی انرژی</description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jun 2026 05:39:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسابقه‌‌ای برای ترویج فرهنگ مصرف بهینه‌ی انرژی</title>
                <link>https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D9%82%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%AC-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D9%85%D8%B5%D8%B1%D9%81-%D8%A8%D9%87%DB%8C%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%B1%DA%98%DB%8C-h3tuyadqnmyo</link>
                <description>این مسابقه از همین الان شروع می‌شود و تا آخرین روز تابستان هم ادامه دارد. بنده‌ خدا اول بگو چه مسابقه‌ای بعد برای آن مهلت تعیین کن! البته در تیتر یادداشت اشاره کردم ولی به روی چشم!ببینید اینجانب دست‌انداز هم قبض آب‌ و برق‌ و گاز را پرداخت می‌کنم و می‌دانم که این قبض‌ها مدتهاست که دیگر کاغذی نیستند و به صورت پیامکی ارسال می‌شوند. حالا بیایید فرض کنیم هنگام ارسال قبض‌های پیامکی برای این‌که از مشترک کم‌مصرف تشکر کنند و از مشترک عادی یا خوش‌مصرف بخواهند کمتر انرژی مصرف کند و مشترک پُرمصرف را به خودش بیاورند که حداقل خوش‌مصرف شود، جملاتی کوتاه و تاثیرگذار را در ادامه‌ی قبض‌ها می‌نویسند. کاری که شما برای شرکت در این مسابقه لازم است انجام دهید در همین حد است که در زیر این یادداشت، یک نظر مانند نمونه‌‌ی زیر بنویسید:مشترک کم‌مصرف: واقعاً دمت گرم! چه هموطن نازنینی!مشترک خوش‌مصرف: متشکریم. اگر باز هم مصرفتان را کمتر کنید جای دوری نمی‌رود!مشترک پُر مصرف: از بابت این‌که به هیچ‌‌چیز به جز رفاه خودتان فکر نمی‌کنید، متاسفیم!البته این نمونه بسیار بداهه و هول‌هولکی بود و صدها و بلکه هزاران جمله‌ی زیبا و تاثیرگذار دیگر می‌توان نوشت که دل مشترکین آب‌، برق و گاز را برای حفظ منابع انرژی کشورشان به رحم بیاورد. جملاتی که می‌توانند طنز یا تراژدی و نرم یا خشن باشند. فقط جملاتی نباشند که غیرقابل انتشار و غیر قابل مشاهده برای کاربران دیگر شوند.از بین کسانی که در زیر این یادداشت مانند نمونه نظری بنویسند، به سه نفر که بیشترین تحسین و تعامل را از سوی کاربران دیگر برانگیزند، جایزه‌ای به رسم یادبود اهدا می‌شود.در صورت تمایل:در ادامه‌ی نظری که برای شرکت در مسابقه می‌نویسید، بنویسید که برای کاهش مصرف آب، برق و گاز چه کارهایی انجام می‌دهید و چقدر نسبت به حفظ منابع انرژی کشورتان حساس هستید. این راهکارهای شما هم‌ می‌توانند در برانگیختن تحسین و تعامل دیگر کاربران و برنده‌شدن شما موثر واقع شوند.پ.ن:پیشاپیش از شما همراه گرامی که با مشارکت در این مسابقه و لحاظ کردن جملات تاثیرگذار خود کمک می‌کنید تا این یادداشت به نتیجه برسد و مصرف بهینه‌ی انرژی ذرّه‌ای بیشتر فرهنگ‌سازی شود، متشکرم.وقتی بچه بودیم تلویزیون روزی صدبار بابابرقی را نشان می‌داد که می‌گفت &quot;مصرف بی‌رویه کار خیلی بدیه&quot; و &quot;هرگز نشه فراموش لامپ اضافی خاموش&quot; و ما بزرگ شدیم و پدر مصرف بارویه را درآوردیم!نمی‌دانم هوش مصنوعی ویرگول چگونه موضوع این پُست را &quot;مهاجرت&quot; تشخیص داد؟ شاید منظورش این است که خدای‌نخواسته روزی منابع انرژی در ایران تمام می‌شود و ما مجبور به مهاجرت می‌شویم!فقط هر چه قرار است بنویسید را در یک نظر واحد بنویسید تا تکلیف دوستان برای تحسین و یا تبادل نظر روشن باشد. پس هیچ عجله‌ای نیست که الان برای شرکت در مسابقه نظر بنویسید، چند ساعت یا چند روز خوب فکر کنید و بعدش بنویسید. چند تا بنویسید شد؟!اگر وضع مایه تیله خوب بود برای این پُست افزایش بازدید می‌زدم. ای کاش خود ویرگول برای پُست‌های این‌جوری یک استثناء قائل می‌شد تا افراد بیشتری مشارکت کنند.از کسانی‌که هنوز با هشتگ خاطره‌انگیز &quot;حال خوبتو با من تقسیم کن&quot;یادداشت می‌نویسند، متشکرم. الهی همیشه حال خوبی برای تقسیم کردن داشته باشید.</description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jun 2026 05:45:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوتوله‌ها و بازارِ گرمِ اتل‌متل توتوله‌ها!</title>
                <link>https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%DA%A9%D9%88%D8%AA%D9%88%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D9%90-%DA%AF%D8%B1%D9%85%D9%90-%D8%A7%D8%AA%D9%84-%D9%85%D8%AA%D9%84-%D8%AA%D9%88%D8%AA%D9%88%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7-rcilbmcqabtt</link>
                <description>در دنیای امروزِ شبکه‌های اجتماعی، نوعی زندگی شکل گرفته که در آن آدم‌ها بیشتر از آنکه عمیق شوند، در سطح حرکت می‌کنند. انگار از هر چیزی کمی سر در می‌آورند، اما هیچ‌چیز را کامل و دقیق نمی‌فهمند. از هر موضوعی یک تکّه برمی‌دارند، اما هیچ‌کدام به یک فهم و دانش واقعی تبدیل نمی‌شود. آیا نمی‌توان با اطمینان این وضعیت را نوعی «کوتولگیِ ادراک» نامید؟ یعنی حالتی که در آن فکر کردن قد نمی‌کشد، عمیق نمی‌شود و در همان سطح اولیه و ابتدایی‌اش باقی می‌ماند.اما این فقط یک اتفاق فردی نیست. این وضعیت، یک بازار هم دارد. بازاری که در آن توجه انسان، مهم‌ترین سرمایه است. هر کسی بتواند توجه بیشتری بگیرد، موفق‌تر است. برای همین، محتواها هر روز کوتاه‌تر، سریع‌تر و هیجانی‌تر می‌شوند. پشت سر هم می‌آیند، بدون اینکه فاصله‌ای برای فکر کردن باقی بگذارند. در چنین بازاری، &quot;اتل‌متل توتوله&quot; دیگر فقط یک شعر کودکانه نیست؛ تبدیل می‌شود به یک نماد. نمادِ تکرار، ریتم و سرگرمیِ بی‌وقفه؛ نمادِ چیزهایی که از یک‌سو راحت دیده و پسندیده می‌شوند، و از دیگرسو سریع تمام می‌شوند و خیلی کم ما را مجبور به فکر کردن می‌کنند. این همان «بازارِ گرمِ اتل‌متل توتوله‌ها» است؛ بازاری که در آن مهم نیست یک چیز چقدر عمیق است، مهم این است که چقدر می‌تواند توجه ما را جلب کند.در این فضا، مهارت اصلی دیگر دانستن نیست. مهارت اصلی این است که بتوانی توجه دیگران را نگه داری. بعضی‌ها دقیقاً بلدند چطور ذهن ما را در حالت بین فکر کردن و فکر نکردن نگه دارند؛ نه آن‌قدر عمیق که خسته شویم، نه آن‌قدر ساده که رد کنیم. از طرف دیگر، فهمیدن همیشه آسان نیست. وقت می‌خواهد، تمرکز می‌خواهد و کمی صبر. اما زندگی امروز بیشتر به سمت سرعت رفته تا صبر. برای همین، خیلی وقت‌ها به جای فهمیدن، فقط حس می‌کنیم فهمیده‌ایم. از کنار چیزها رد می‌شویم، اما در آن‌ها نمی‌مانیم و به آن‌ها دل نمی‌دهیم.یک تشکر:از کسانی‌که هنوز با هشتگ خاطره‌انگیز &quot;حال خوبتو با من تقسیم کن&quot; یادداشت می‌نویسند، کمال تشکر را دارم. دم شما گرم. الهی همیشه حال خوبی برای تقسیم کردن داشته باشید.یکی از کاربران خوبی که روزگاری اینجا بود، نوشت، خاطره ساخت، بزرگ شد، کنکور قبول شد، پزشک شد و پُست‌هایش را پاک کرد و رفت:</description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2026 07:38:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قرار است برای بار چندم از یک سوراخ گزیده شویم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%DA%86%D9%86%D8%AF%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%AE-%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85-lrp9as9sw7go</link>
                <description>وقتی برجام با آمریکا امضا شد و برخی مردم جشن و پایکوبی می‌کردند، به همسرم گفتم ببین این برجام چه بلایی سر ما خواهد آورد. به آقای ظریف و تیم مذاکره‌کننده صدتا صدتا سکه‌ هدیه دادند و لقب‌های گُنده‌گُنده نثار هم کردند. یادم است حتی سردار جعفری فرمانده‌ی وقت سپاه نیز پیام تقدیر فرستاد و قس‌علی‌هذا. و دولت تا توانست منتقدان برجام را با واژه‌های نامناسب تحقیر کرد.ترامپ که رئیس‌جمهور شد، بلافاصله از برجام خارج شد. و حباب و توهمات پوشالی برجامی که به اعتراف رئیس بانک مرکزی وقت حتی یک دلار هم آورده نداشت، ناگهان ترکید و تورم افسار پاره کرد.بعد از چند سال مکانیسم ماشه که امضاء‌کنندگان برجام کذب محض می‌خواندندش فعال شد و اقتصاد ایران با خاک یکسان شد. تازه مشخص شد کسانی که موقع امضای برجام گریه می‌کردند و تمسخر می‌شدند، بنده‌های خدا داشتند راست می‌گفتند.یکسال پیش وقتی در حال مذاکره با آمریکا بودیم، اسرائیل با پشتوانه‌ی همین ترامپ به ایران حمله کرد، فرماندهان و دانشمندانی که تاریخ ایران کمتر به خود دیده بود ترور شدند، تعداد زیادی از مردم شهید شدند و آمریکا نیز به طور مستقیم با بمب‌های سنگرشکن فردو را بمباران کرد. ترامپ در مراسمی باشکوه از خلبانان این عملیات تشکر کرد و تا توانست ایران را تحقیر کرد.چند ماه بعد ترامپ خودش اعتراف کرد که به کُردهای عراق اسلحه داده تا به ایران برسانند و کودتای دیماه را در ایران رقم بزنند. اما کودتای دیماه نیز به جاهایی که ترامپ و نتانیاهو می‌خواستند ختم نشد.دوباره در حال مذاکره بودیم و آقای عراقچی خبر داد که توافق به جاهای خوبی رسیده است که ترامپ و نتانیاهو در ۹ اسفند ۱۴۰۴ تعداد زیادی از فرماندهان و حتی رهبر حکیم ایران را شهید کردند و ۱۶۸ کودک بی‌گناه مینابی و تعدادی از ورزشکاران و مردم لامرد را با بمب‌های جدید شهید و جانباز کردند. چند روز بعد ناو دنا و سرنشینان مظلومش را محض تفریح و خنده با موشک هدف قرار دادتد. جنگ نزدیک به چهل روز ادامه پیدا کرد و هزاران نفر از مردم شهید شدند و هزاران منزل مسکونی، مدرسه، اماکن فرهنگی و کارخانه و... تخریب شدند.حالا دوباره خبر از مذاکره و توافق با ترامپ و آمریکا است.مسئولان حرف‌های رهبرشهید را یادشان رفت: مذاکره با آمریکا ممنوع است، عاقلانه نیست، هیچ سودی ندارد، خطای واضح است، هوشمندانه نیست، شرافتمندانه نیست، عاقلانه نیست، بن‌بست محض است، باز کردن راه نفوذ است، فشار را بیشتر خواهد کرد، به راه حل عادلانه نمی‌رسد، هیچ ضرری را دفع نمی‌کند، سم است، ابلهانه است.دوباره دُم همه‌چیز دارد گره می‌خورد به امضای برجامی دیگر. برجامی که امکان ندارد، بهتر از برجام خیال‌انگیز قبلی باشد. چون امکان ندارد ترامپ زیر بار برجامی برود که یکبار از آن خارج شده است. بنابراین او اگر قرار هم باشد برجامی را قبول کند، آن برجام باید بسیار نازل‌تر از برجامی باشد که در زمان اوباما امضاء شده بود و او زیرش زد. بگذریم که ترامپ به هیچ عهد و پیمانی وفادار نبوده و نخواهد بود. و این برجام نیز نافرجام خواهد ماند و دوباره اقتصاد رو به موت و محتضر ایران با التهابات جدید مواجه خواهد شد و کمرهای شکسته‌ی قشر ضعیف دوباره شکسته خواهد شد.دوباره قرار است مخالفان این برجام نیز با کلمات مختلف و توسط اشخاص مختلف تحقیر و حتی تهدید شوند.اما بیایید فکر کنیم به این‌که ما در چه زمانی داریم زیر بار امضای برجام ضعیف‌تر می‌رویم؟ رهبرمان، فرماندهانمان، دانشمندانمان و مردم بی‌گناهمان را شهید و بخشی از کشور را با خاک یکسان کرده‌اند. با چه کسی داریم عهد می‌بندیم؟ با کسی که مکر و حیله از سر و کلّه‌اش می‌ریزد و بدون تردید به بهانه‌ی امضای توافق‌نامه دارد زمان می‌خرد برای طرح و پیاده‌سازی نقشه‌های جدیدش و ادامه‌ اهداف شومش در ایران.پس بیاید گول نخوریم. مارش پیروزی شبکه‌ی خبر و زیرنویس‌های مسرت‌انگیزش را باور نکنیم و دلمان بسوزد برای مردمی که بیش از صد شب به خیابان رفتند تا تنگه‌ی هرمز بسته بماند و انتقام رهبر شهیدشان گرفته شود. تنگه باز خواهد شد و هیچ انتقامی هم گرفته نخواهد شد.قرار است برای بار چندم از یک سوراخ گزیده شویم. این‌بار قرار است در کدامین سحر با خبر گزیده‌شدن چندباره بیدار شویم؟</description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 13:30:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بارک‌الله سید سعید!</title>
                <link>https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9-%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%AF-%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF-ojbznycs3tt5</link>
                <description>در این‌که دلایل افسردگی چه‌ها هستتد و درمان‌های آن چه‌ها هزاران کتاب داد سخن سر داده‌اند. ولی من در این دنیا که صدا به انداره‌ی کافی به گوشم می‌رسد و صداهای متنوع و متناقضی در سرم بیداد می‌کنند، کمبود نور را احساس می‌کنم. به این نتیجه رسیده‌ام که برای نجات از افسردگی، باید صداهای کمتر و نور بیشتری دریافت کنم. منظورم از نور، نور خورشید نیست که اگر بود؛ اینجا در یزد به قدر کافی از این نوع نور برخوردارم. احساس کردم که افسردگی‌ام ناشی از کمبود شدید نور است. از کمبود شدید خدا است. اللّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکاة فِیها مِصْباحٌ الْمِصْباحُ فِی زُجاجَة الزُّجاجَةُ کَأَنَّها کَوْکَبٌ... خداوند نور آسمانها و زمین است؛ و مَثَل نورش همانند چراغدانى است که در آن چراغى (پرفروغ) باشد، آن چراغ در حبابى قرار گیرد، حبابى (شفاف و درخشنده) همچون ستاره‌اى فروزان...من به عنوان یک مسلمان شیعه در مسیر جبران کمبود نور و کمبود خدا به دو چیز می‌توانم پناه ببرم. قرآن که کلام خدا است و اهل بیت علیه‌السلام که بیش از همه از نور خدا برخوردار بودند. پس در این مسیر سراغ زیارت جامعه‌ی کبیره رفتم که یکی از بزرگترین آموزه‌های اهل بیت در قالب دعا است. این زیارت توسط امام هادی علیه‌السلام در پاسخ به درخواست فردی برای زیارت کامل امامان بیان شده است. و مضمون آن، مقام امامت و شأن‌ ائمه‌ی اطهار علیه‌السلام و وظایف شیعیان در مقابل آن‌ها است. نمی‌خواستم این دعا را همین‌جوری از رو بخوانم و رد بشوم و هیچی چیزی از آن نفهمم. پس گشتم و کتاب شرح و تفسیر زیارت جامعه‌ی کبیره به نویسندگی سید داوود مطهری را پیدا کردم.در همان اوایل زیارت فهمیدم که نداشتن صبر از بی‌علمی، بی‌عقلی و نادانی ناشی می‌شود. اگر علم و عقل پیدا کنم، کمتر تحت سلطه‌ی قوه‌ی غضبیه در می‌آیم و گند می‌زنم به اعصاب خودم و تمام کسانی که با من در ارتباط هستند. و راه کسب علم و عقل لزوماً خواندن کتاب و گرفتن مدرک دانشگاهی نیست که اگر بود من هم زیاد کتاب می‌خوانم و هم مدرک دانشگاهی دارم. شاید چه بسا کتابخوان‌ها و دکتراهای نادان و بی‌عقل و چه بسا کتاب‌ندیده‌ها و بی‌سوادهای عالم و با عقل! از میزان صبر و بردباری افراد در هر سن و سال و مقام و منصبی می‌توان میزان برخورداری آن‌ها از علم و عقل را تشخیص داد.امام هادی علیه‌السلام ابتدا عبارت &quot;خُزّانَ العِلم&quot; را در وصف امامان می‌آورد که به معنای مخزن‌های علوم الهی است و بعد عبارت &quot;مُنتَهَی‌الحِلم&quot; را می‌آورد که به معنای غایت و نهایت صبر و بردباری است.</description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 05:43:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تمام دنبال‌کنندگالم را می‌دهم به جایش یک رفیق واقعی به من بدهید!</title>
                <link>https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%84%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%87%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%82-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-ocoakrrjm4ob</link>
                <description>سعیدا: با خلق مجازی ز حقیقت خبری نیست/ ز آن روی در ایشان ز محبّت اثری نیستتمام دنبال‌کنندگالم را می‌دهم به جایش یک رفیق واقعی می‌خواهم!؛ رفیقی که گاهی حالم را بپرسد. رفیقی که بتوانم با او دو کلمه درد و دل کنم. رفیقی که وقتی حسابم خالی شد بتوانم به او زنگ بزنم و بگویم: چند تومان داری قرض بدهی سر ماه که حقوقم را گرفتم برگردانم‌؟ رفیقی که وقتی بیمار شدم بیاید مرا به بیمارستان برساند. رفیقی که اهل پیاده‌روی باشد، هر روز سر یک ساعت قرار بگذاریم و با هم به پیاده‌روی برویم. رفیقی که خانواده‌ی خوبی داشته باشد و خانواده‌اش دوستان خوبی برای خانواده‌ام باشند. رفیقی که گاهی با هم به سفر برویم. رفیقی که موقع کار و گرفتاری کنارم باشد. رفیقی که وقتی می‌بیند دارم غصه می‌خورم، بزند سر شانه‌ام و بگوید رفیق غصه نخور خدا آن بالاست. البته نیک می‌دانم که رفاقت جاده‌ی یک‌طرفه نیست، پس سعی خواهم کرد در صورت یافتن همچون رفیق ناب و نادری، در حد بضاعت رفیق خوبی برای او باشم.مولانا: گفتند &quot;یافت می‌نشود، جُسته‌ایم ما&quot;/ گفت &quot;آن چه یافت می‌نَشوَد، آنم آرزوست&quot;پ.ن:شما همچون رفیقی دارید؟ یا برای کسی همچون رفیقی هستید؟حُسن ختام: شعری از زنده‌یاد &quot;فربدون مشیری&quot;در پشت چهار چرخه فرسوده‌ای٬کسی خطی نوشته بود:&quot;من گشته ام، نبود؛ تو دیگر نگرد نیست&quot;ما را تمام لذّت هستی به جستجوستپویندگی، تمامی معنای زندگیست.هرگز &quot;نگرد، نیست&quot;سزاوار مــــــــرد نیست!</description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 10:43:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوچه‌ی شهید... | به همین سادگی!</title>
                <link>https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%DB%8C-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C-tqd2diiyee58</link>
                <description>کوچه‌ی شهید جمالی‌نژاد، کوچه‌ی شهید نامجو، کوچه‌ی شهید مردانی، کوچه‌ی شهید نعمتی، کوچه‌ی شهید قندی و... تاکنون چقدر چشممان به نام کوچه‌هایی افتاده که به نام شهید عزیزی مزین بوده است. چه ساده از کنار این نام‌ها عبور می‌کنیم. چند نفرشان را می‌شناسیم؟چند وقت پیش در سایت نوار و طاقچه به کتاب &quot;برده سور&quot; که آقای &quot;کیانوش گلزار راغب&quot; بر اساس خاطرات آقای &quot;یدالله خداداد مطلق&quot; نوشته بود، سر زدم. متوجه شدم که حزب دموکرات حدود ۲۸۰ نفر از نیروهای سپاه، ارتش، جهاد سازندگی، بسیج، ژاندارمری، پیشمرگان مسلمان کرد و مردم بی‌دفاع را به عنوان اسیر در زندانی به نام &quot;برده سور&quot; که در روستای &quot;دوله‌ تو&quot; در شمال غرب سردشت ایجاد کرده بود، نگهداری و شکنجه می‌کرده است. پس از آنکه نیروهای ارتش جمهوری اسلامی ایران و سپاه پاسداران بخش‌های عمده‌ای از خاک کردستان را از چنگال نیروهای حزب دموکرات خارج کردند و با پیشروی به سمت مرز، در صدد تعقیب نیروهای حزب دموکرات بودند، نیروی هوایی رژیم بعث عراق با هماهنگی حزب منحله دموکرات در تاریخ هفدهم اردیبهشت ماه سال ۱۳۶۰ این زندان را بمباران می‌کند. بر اثر آن بیش از ۵۰ تن از زندانیان بی‌دفاع در این زندان به شهادت می‌رسند و تعدادی نیز زخمی می‌شوند. بساط این زندان بعد از عملیات والفجر ۴ که منجر به پاکسازی کردستان از حزب کومله و دموکرات شد، به طور کامل جمع‌‌آوری شد.در صفحات پایانی این کتاب وصیت‌نامه‌ی فردی به نام صفدر محمدی آمده بود که در تاریخ ۱۳۶۱/۱۰/۲۳ بعد ار ۲۶ ماه اسارات به دست حزب کومله و دموکرات نوشته شده بود. او وصیت‌نامه را مخفیانه به دست یکی از اسیران آزادشده داده بود تا به دست خانواده‌اش به نشانی مسیرِ نفت، مسجد زارعین، منزل علیجان محمدی برساند.بخشی از این وصیت‌نامه:و نکته‌ی جالب برای بنده نظر یکی از خوانندگان این کتاب در سایت نوار بود. گویا آدرس شهید صفدر محمدی در نزدیکی منزل آن‌ها بوده و او به قول خودش حتی اسم آن شهید را هم نمی‌دانسته:حکایت خیلی از شهیدانی که آدرس خانه‌شان در نزدیکی ما است و نامشان بر کوچه‌ای نهاده شده است، چیزی جز این نیست. فقط خدا می‌داند آن فرد تا به شهادت برسد چه روزها و شب‌های سختی را سپری کرده است و چه رنج عاشقانه و پروانه‌واری را متحمّل شده است. و فقط خدا می‌داند بر خانواده‌ی آن شهید چه گذشته و چه می‌گذرد.ما فقط نام شهیدی را می‌بینیم بر سر کوچه‌ای. به همین سادگی!پ.ن:یک فاتحه و صلوات نثار روح پاک شهدا.بیایید دعا کنیم اگر شهدا را نمی‌شناسیم لااقل جزو کسانی که به نحوی خونشان را پایمال می‌کنند، نباشیم. آمین یا رب‌العالمین.اگر مایل هستید اسم کوچه‌هایی که نزدیک خانه‌تان است و به نام شهیدی مزین است را در بخش نظرها بنویسید تا از آن‌ها یادی بشود.چندبار سعی کردم این یادداشت را آن‌زمانی که سانسور در ویرگول شدید شده بود منتشر کنم ولی هربار ویرگول اجازه‌ی انتشار نداد.</description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 04:44:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه‌ی تماس با سامانه‌ی ۱۲۴ برای لو دادن گرانفروش</title>
                <link>https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B3-%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%DB%B1%DB%B2%DB%B4-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C-urn4prevm3ig</link>
                <description>دیروز یادداشت &quot;سخنگوی دولت: باید مطلوبات را با مقدورات هماهنگ کرد!&quot; را درباره‌ی گرانی کالاها و عدم کفاف درآمدها نوشتم. حالا در این اوضاع گرانی گویا هیچ کنترلی هم روی مغازه‌‌دارها نیست و اگر فروشنده‌ای نامرد باشد و بویی از معرفت نبرده باشد هر چقدر زورش برسد روی قیمت کالاهایش می‌کشد و به خریدار غالب می‌کند و خریدار کم‌حوصله و کم‌طاقت هم کمتر امکان دارد برای این گرانفروشی‌ها به جایی زنگ بزند و برای کاسب گرانفروش چه واکنشی از این بهتر!چند روز پیش در عرض بیست دقیقه به سه میوه‌فروشی سر می‌زنم و به اختلاف قیمت سی‌چهل درصدی در قیمت کالاهای با کیفیت یکسان در بین آن‌ها پی‌ می‌برم. تصمیم می‌گیرم به محض رسیدن به خانه به ۱۲۴ زنگ بزنم و به این وضعیت بی‌صاحبی بازار اعتراض کرده و از آن میوه‌فروشی که در این وضعیت تورم و گرانی بازار، قیمت‌هایش از همه بالاتر است، شکایت کنم. می‌رسم خانه و زنگ می‌زنم. بعد از چرت‌وپرت‌های مرسوم اپراتور متوجه می‌شوم که باید کلید یک را بزنم و می‌زنم. بیش از نیم ساعت پُشت خط علّاف می‌شوم. در این دقایق با جملات عجیب و غریب و ضد و نقیض اپراتور مبنی بر تعداد افراد در صف و زمان انتظار مواجه می‌شوم.در این حین که من منتظرم همسرم سبزی‌های سمبوسه را تمیز می‌کند، خرد می‌کند و مواد سمبوسه را هم درست می‌کند و به من کنایه می‌زند که چقدر خوش خیالی! آخر سر هم می‌آید سمت من و گوشی همراهم را می‌گیرد و به صفحه‌اش نگاه می‌کند و می‌گوید: سی و هفت دقیقه است پُشت خطی هنوزم فکر می‌کنی جوابت را می‌دهند؟ وقتی اصرار و عزم و اراده‌ی من مبنی بر ادامه‌ی انتظار را می‌بیند، تلفن را قطع می‌کند و با گوشی خودش شماره‌ی ۱۲۴ را می‌گیرد و آن‌را به دستم می‌دهد. می‌گوید: من بسته‌ی رایگان دارم، حالا هرقدر خواستی منتظر بمان تا جوابت را بدهند!اپراتور همان حرف‌ها را می‌زند، شماره‌ی یک را می‌زنم. این دفعه تصمیم می‌گیرم هر چه اپراتور می‌گوید و تمام اتفاقات را نکته‌به‌نکته موبه‌مو و حتی پرده‌به‌پرده توبه‌تو تا برقراری تماس با یک آدم زنده در صفحه‌ی ویرگولم بنویسم.اپراتور می‌گوید: موقعیت شما چهار. آهنگ ملایمی پخش می‌شود. یک دقیقه می‌گذرد. اپراتور می‌گوید: موقعیت شما یک. از این همه سرعت عمل در پاسخگویی خوشحال می‌شوم. بعد از گذشت یک دقیقه‌ی دیگر، اپراتور می‌گوید: مدت زمان تقریبی انتظار شما در صف: یک دقیقه! یک دقیقه‌ی دیگر که می‌گذرد دوباره اپراتور می‌گوید: موقعیت شما یک، مدت زمان تقریبی انتظار شما در صف: دو دقیثه! یک دقیقه‌ی دیگر می‌گذرد، اپراتور می‌گوید: موقعیت شما یک، مدت زمان تقریبی انتظار شما در صف: یک دقیقه. یک دقیقه‌ی دیگر می‌گذرد، اپراتور می‌گوید: موقعیت شما سه، مدت زمان تقریبی انتظار شما در صف: چهار دقیقه. یک دقیقه‌ی دیگر می‌گذرد، اپراتور می‌گوید: موقعیت شما سه، مدت زمان تقریبی انتظار شما در صف: پنج دقیقه. یک دقیقه‌ی دیگر می‌گذرد، اپراتور می‌گوید: موقعیت شما یک، مدت زمان تقریبی انتظار شما در صف: شش دقیقه. گیج می‌شوم! با خودم فکر می‌کنم چرا مثل تماس قبلی این اعداد با هم نمی‌خوانند. ولی باز به آهنگ ملایم گوش می‌دهم و همچنان صبر پیشه می‌کنم.یک دقیقه‌ی دیگر می‌گذرد، اپراتور می‌گوید: موقعیت شما سه، مدت زمان تقریبی انتظار شما در صف: هفت دقیقه. یک دقیقه‌ی دیگر می‌گذرد، اپراتور می‌گوید: موقعیت شما سه، مدت زمان تقریبی انتظار شما در صف: هشت دقیقه. یک دقیقه‌ی دیگر می‌گذرد، اپراتور می‌گوید: موقعیت شما یک، مدت زمان تقریبی انتظار شما در صف: نه دقیقه. خدایا چه جوری است؟ نفر سوم که بودم باید هشت دقیقه صبر می‌کردم، ولی الان که نفر اول هستم باید نه دقیقه صبر کنم؟یک دقیقه‌ی دیگر می‌گذرد، اپراتور می‌گوید: موقعیت شما سه، مدت زمان تقریبی انتظار شما در صف: ده دقیقه. ای بابا چی شد؟ چه جوری دوباره نفر سوم شدم؟ یک دقیقه‌ی دیگر می‌گذرد، اپراتور می‌گوید: موقعیت شما یک، مدت زمان تقریبی انتظار شما در صف: یازده دقیقه. آخر مگر چنین چیزی ممکن است؟یک دقیقه‌ی دیگر می‌گذرد، اپراتور می‌گوید: موقعیت شما دو، مدت زمان تقریبی انتظار شما در صف: دوازده دقیقه. یک دقیقه‌ی دیگر می‌گذرد، اپراتور می‌گوید: موقعیت شما دو، مدت زمان تقریبی انتظار شما در صف: سیزده دقیقه. یک دقیقه‌ی دیگر می‌گذرد، اپراتور می‌گوید: موقعیت شما دو، مدت زمان تقریبی انتظار شما در صف: چهارده دقیقه. یک دقیقه‌ی دیگر می‌گذرد، اپراتور می‌گوید: موقعیت شما دو، مدت زمان تقریبی انتظار شما در صف: پانزده دقیقه. دیگر خودم می‌توانم حدس بزنم. می‌گویم الان اپراتور می‌گوید: موقعیت شما دو، مدت زمان تقریبی انتظار شما در صف: شانزده دقیقه. یک دقیقه‌ی بعد، همین جمله را اپراتور می‌گوید. حسابی ذوق می‌کنم که توانسته‌ام دستشان را بخوانم. دوباره حدس می‌زنم که الان اپراتور می‌گوید: موقعیت شما دو، مدت زمان تقریبی انتظار شما در صف: هفده دقیقه. یک دقیقه‌ی بعد، اپراتور همین را می‌گوید. از خوشحالی بال درمی‌آورم. احساس می‌کنم نوستراداموس هستم! تمام خستگی‌ام در می‌رود! دوباره حدس می‌زنم که الان اپراتور می‌گوید: موقعیت شما دو، مدت زمان تقریبی انتظار شما در صف: هجده دقیقه. ولی یک دقیقه‌ی بعد اپراتور فقط می‌گوید: موقعیت شما یک. از این‌که رکب‌ خورده‌ام حسابی ناراحت می‌شوم.یک دقیقه‌ی بعد دوباره اپراتور می‌گوید: موقعیت شما یک. بعد از چند مرتبه‌ی دیگر که اپراتور می‌گوید: موقعیت شما یک، یکهو فرج حاصل می‌شود و بعد از سی و هفت دقیقه تماس با گوشی خودم و صبر کنید ببینم..، بیست و سه دقیقه هم تماس با گوشی همسرم، موفق می‌شوم با یک آدم زنده صحبت کنم و شکایتم را ثبت کنم.از آدم زنده می‌پرسم: آقا چه جوری متوجه پیگیری شما بشوم؟ می‌گوید: برای شما پیامک ارسال می‌شود. چند روزی گذشته، هنوز هیچ پیامکی نیامده و گرانفروش هم همچنان دارد به گرانفروشی‌اش ادامه می‌دهد. به محض تماشای هرگونه ترتیب اثر و یا دریافت هرگونه پاسخ در یادداشت‌های بعدی به آن اشاره خواهم کرد.پ.ن:حداقل کاری که در این اوضاع وانفسای اقتصادی و وضعیت بی‌صاحبی بازار می‌توانیم انجام دهیم این است که مغازه‌دارهای جوانمرد و منصف را بین فامیل، بچه‌محلّه‌ها و مردم شهر تبلیغ کنیم و دست گرانفروش‌های محلّه و شهر را هر جایی رسیدیم رو کنیم و زیرابشان را بزنیم.کم زیر بمباران دشمن هستیم، زیر بمباران گرانی انواع و اقسام کالاها و خدمات هم باید باشیم و جیک نزنیم که فعلاً در این شرایط نباید از نقاط ضعف گفت! حتی به قیمت پارگی مردم از چهار جهت اصلی و چهار جهت فرعی؟!اگر مایل هستید شما هم برای لو دادن گرانفروش‌های محلّه‌تان به ۱۲۴ زنگ بزنید و تجربه‌تان را در اینجا بنویسید.</description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 05:11:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سخنگوی دولت: باید مطلوبات را با مقدورات هماهنگ کرد!</title>
                <link>https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%B7%D9%84%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%86%DA%AF-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-vmgpwaspy3as</link>
                <description>امروز رفته‌ام شیر و لبنیات بگیرم می‌بینم برای بار چندم سی درصد و بیشتر گران شده‌اند. بعدش می‌روم نان بگیرم نانوا می‌گوید قیمت نان دو برابر شده است. آمده‌ام خانه این‌ها را به همسرم می‌گویم، می‌گوید به جای دو روز یکبار هر روز برو نان بگیر تا دیگر این یک ذره‌ای هم که گاهی زیاد می‌آید، نیاید. جواب می‌دهم که من نمی‌توانم هر روز این قراضه را روشن کنم چند کیلومتر بروم تا نانوایی. به خدا حقوقم به تعویض روغن ماشینم نرسیده و الان از موقعی که باید روغن را عوض می‌کردم ششصد کیلومتر هم گذشته است و... از این‌جور بحث‌های بی‌فایده که موقع گرانی بین همسران در می‌گیرد.یکی دو ماه قبل مسئولان دولت آمدند در تلویزیون گفتند که به دلیل گرانی کالاهای اساسی افزایش قیمت کالابرگ قطعی است ولی صبر کنید تا مبلغ قطعی افزایش تا موقع واریز کالابرگ اردیبهشت مشخص شود. اردیبهشت تمام شد و خبری از افزایش بهای کالابرگ‌ها نشد. بعدش خانم مهاجرانی سخنگوی دولت به خبرنگاران گفت ما می‌خواهیم کالابرگ را افزایش دهیم ولی باید خواسته‌هایمان را با داشته‌هایمان هماهنگ کنیم. یک هفته پیش هم ایشان در برنامه‌ی صف اول شبکه‌ی خبر گفت ما می‌خواهیم کالابرگ را افزایش دهیم و جزو مطلوباتمان دولت و شخص رئیس‌جمهور است ولی باید مطلوبات را با مقدورات هماهنگ کرد. ای کاش موقع کاندید شدن در انتخابات هم دهانمان را به اندازه‌ی آنچه در چنته داریم باز کنیم تا وقتی سرنوشت مردم به دستمان افتاد به پارگی‌شان نینجامد!حالا قشر کم‌درآمد مانده‌ و اندک حقوقی که تا دهم هر ماه هم کفاف زندگی‌‌اش را نمی‌دهد. قشر کم‌درآمد مانده‌ چگونه خواسته‌ها و نیازهای اساسی‌ زندگی‌اش را با داشته‌هایش هماهنگ کند. این قشر خاک‌برسر مانده‌ چگونه مطلوباتی که خیلی ماورایی نیستند و چیزی به جز ضروریات زندگی‌ نیستند را چگونه با مقدوراتش که همان درآمد ناچیزش است، هماهنگ کند.وقتی حرف از گرانی می‌شود پدرم به مادر بیمارم اشاره می‌کند و می‌گوید خدا کند کسی توی این هیری‌بیری مریض نشود. به او می‌گویم مگر غیر از این است که همین گرانی و نداشتن پول هم خودش باعث حرص و غصه و مریضی می‌شود؟ الان مردم بیشتر مریض می‌شوند یا چند سال گذشته؟ یک زمانی وقتی کسی در یک محلّه یا در یک فامیل سرطان می‌گرفت همه از تعجب انگشت به دندان می‌گزیدند، ولی الان در فامیل خودمان فقط چندین بیمار سرطانی داریم. در محلّه که دیگر نگو و نپرس!پ.ن:برای خودم قانون گذاشته بودم که بیشتر از روزی یک یادداشت منتشر نکنم ولی امروز این قانون را شکستم. دیدم درد و دل‌های امروزم بیشتر از یک یادداشت است. پس اگر وقت داشتید و مایل بودید به یادداشت &quot;عروس غلام داشت توی خیابون تک‌چرخ می‌زد&quot;هم سر بزنید.آیا گرانی پدر شما یا پدر پدرتان را در نیاورده است؟ این روزها چگونه زندگی را اداره می‌کنید که کم نیاورید؟حُسن ختام:</description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 12:12:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عروس غلام داشت با موتور توی خیایون تک‌چرخ می‌زد!</title>
                <link>https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3-%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%88%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%DB%8C%D9%88%D9%86-%D8%AA%DA%A9-%DA%86%D8%B1%D8%AE-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D8%AF-ots5lsbq8xst</link>
                <description>اولین بار که طرح جلد و نام کتاب &quot;چگونه جوجه‌تیغی را در آغوش بکیریم&quot; را دیدم یاد برادرزاده‌ام افتادم که در سن نوجوانی است.هرگز یادم نمی‌رود وقتی برادرزاده‌ام کودک بود یک جوجه‌تیغی در حیاط خانه‌ی دایی‌ام بود که کسی جرات نمی‌کرد نزدیکش شود ولی او رفته بود گیرش انداخته بود و با دست می‌کشید روی تیغ‌هایش که من به دادش رسیدم!اما الان او بیست سال دارد و خودش به یک جوجه‌تیغی تمام عیار تبدیل شده‌ است که نزدیکش که می‌شوی می‌خواهد تیغ‌بارانت می‌کند. حتی پدر و مادرش نیز نمی‌توانند با او چند کلمه راحت و بی‌دردسر صحبت کنند.او سه سال است که عاشق یک دختر شده است. با این‌که نه خدمت سربازی رفته است، نه دانشگاه را تمام کرده است و نه هیچ شغل و درآمدی دارد، به پدرش فشار می‌آورد که باید این دختر را برای من بگیری. به پدرش که مخالف این عشق و عاشقی کور است می‌گوید: تو سه سال است که دختر مردم را سر کار گذاشته‌ای!برادرم از سر ناچاری رفته است با پدر دختر صحبت کرده است تا بلکه از این طریق بتواند این عشق و عاشقی را متوقف کند. پدر دختر خودش اعتراف کرده که خانواده‌ی ما هیچ تناسبی با خانواده‌ی شما ندارند. او به برادرم گفته است: من خبر دارم شما اهل مسجد و نماز جماعت و نماز جمعه هستید، ولی ما حتی نماز هم نمی‌خوانیم. شما همسر و دخترت با حجاب هستند، ولی همسر و دختر من هیچ اعتقادی به حجاب ندارند. دختر من موقع موتورسواری توی خیابان یک شال هم زورکی روی گردنش می‌اندازد. شما متمول هستید، ولی من هنوز در خانه‌ی پدرزنم ساکن هستم و... . و گفته است که من نمی‌توانم کاری کنم، شما به پسرتان بگویید که دختر من به دردش نمی‌خورد.حالا هر چه برادرم به پسرش می‌گوید که اگر بخواهی ازدواج کنی من حرفی ندارم ولی نه با این دختر. دختری که از صبح تا شب در کوچه و خیابان با سر لخت در حال موتورسواری و تک‌چرخ زدن است. فقط همین مانده که مردم فردا پُشت سرم بگویند: عروس غلام داشت با موتور توی خیایون تک‌چرخ می‌زد!حرف آخر:من تمام کتاب &quot;چگونه جوجه‌تیغی را در آغوش بگیریم&quot; و خیلی از کتاب‌های دیگر درباره‌ی چگونگی ارتباط صحیح با نوجوانان را شخم زده‌ام ولی راه‌حلی پیدا نکردم که به درد بهبود رابطه‌ی برادرم و پسرش بخورد.گاهی تمام راه‌هایی که کتاب‌ها ارائه‌ می‌دهند و راه‌هایی که خودمان برای حل چالش با یک نوجوان انجام می‌دهیم به بن‌بست ختم می‌شوند.در آغوش گرفتن جوجه‌تیغی‌ها فقط در لفظ ساده است و از اساس شدنی نیست.پ.ن:ویرگول رو به ادبار است. به جای این‌که آپشن‌های جدید ارائه دهد، دارد از آپشن‌هایی که داشته نیز حذف می‌کند، چند وقتی است که ویرگول دیگر &quot;نسخه‌ی پشتیبان&quot; ارائه نمی‌دهد. احتمالاً می‌ترسد بارمان را بگذاریم روی کولمان برویم و به محیط دیگری نقل مکان کنیم.</description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 05:12:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو کُشته‌ی روز جمعه‌ای یا روز دوشنبه؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%D8%AA%D9%88-%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-wjclbsgdtiq0</link>
                <description>علّت توشتن این پُست پیام آقای رستگار مقدم در صفحه‌ی ویراستی‌ام است.درست است من به ایشان پاسخ دادم و پای این پاسخ هم هستم ولی نکات دیگری را با استفاده از محتویات کتاب &quot;رار شادی امام حسین علیه‌‌السلام در قتلگاه&quot; اثر استاد &quot;اصغر طاهرزاده&quot; می‌نویسم تا دوزاری‌ همه‌مان بهتر بیفتد!چرا عنوان این یادداشت را &quot;تو کشته‌ی روز جمعه‌ای یا روز دوشنبه؟&quot; گذاشتم؟چرا در حالی‌که واقعه‌ی عاشورا در روز جمعه اتفاق افتاده است، حضرت زینب این جمله را از پیکر مثله‌شده‌ی برادر شهیدش پرسید؟پرسش حضرت زینب چه پیامی برای تاریخ دارد؟چرا در زیارت عاشورا یزید پنجمین متجاوز شناخته می‌شود؟وای اگر از واقعه‌ی کربلا عبرت کافی نگیریم و نگرفتیم:و ببینید چرا نتوانستیم حوادث امروز را پیش‌بینی کنیم؟نکات متن را در پنج جمله‌ی سربسته خلاصه می‌کنم تا حباب وحدت نترکد:اگر در جمعه‌های انتخاباتی درست تصمیم می‌گرفتیم، جنگ نمی‌شد!عبارت «کُلُّ یَومٍ عاشورا و کُلُّ أرضٍ کَربَلا» را گویا از یاد برده‌ایم!رهبر ما در روز شنبه ۹ اسفند ۱۴۰۴ به شهادت نرسید!در کشته‌شدن رهبر، ترامپ متهم ردیف اول نیست!کشور در دست جریان ناجوری گرفتار شده است!</description>
                <category>Dast Andaz</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 05:12:27 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>