<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Jamshid</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Jamshiid</link>
        <description>کارشناس ارشد هوش مصنوعی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 14:55:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3200132/avatar/Fio4bL.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Jamshid</title>
            <link>https://virgool.io/@Jamshiid</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قید تکرارِ تجربه‌‌های تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@Jamshiid/%D9%82%DB%8C%D8%AF-%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-jhefzbccy81q</link>
                <description>تئاتر الیور توئیستاحتمالا خیلی از ماها تجربه‌های مختلف زندگی‌مان را به‌شکل‌های مختلفی رقم زده‌ایم. خیلی وقت‌ها به‌شکلِ گروهی یا دونفره به سینما، کنسرت، تئاتر، رستوران، کافه، ورزش، سفر یا هر تفریح دیگری رفته‌ایم. اما احتمالا به‌ندرت به‌شکل تنهایی این‌ها را تجربه کرده‌ایم. تنهایی تجربه‌کردن هر یک از این اتفاق‌ها لزوما به این علت نبوده‌است که دوست‌های کمی داشته‌ یا اینکه پارتنری نداشته‌ایم. اتفاقا ممکن است آدمی هستیم که دوست‌های بسیار باکیفیتی دارد یا اینکه حتی رابطه‌ای موفق دارد، اما بنا به مسائل مختلف ممکن است مجبور شود گاهی تجربه‌های زندگی‌اش را به‌شکل تنهایی برنامه‌ریزی کند و به‌تحقق رساند. مثلا اینکه پارتنر یا دوست‌های او هیچ‌کدام به‌طورمثال تئاتررفتن را دوست ندارند؛ یا شاید تئاتررفتن را دوست دارند اما از نظر زمانی برای یک تئاتر خاص نتوان به هماهنگی رسید. حال سوالی که پیش می‌آید این است که آیا شما آدم تنهایی‌تجربه‌کن‌ی، هستیییید؟ یعنی اینکه آیا در مواقع خاص، آیا شما توانایی تنهایی تجربه‌کردن را دارید؟ احتمالا پاسخ شما به این موضوع، همراه با یک قید تکرار است. هرگز،‌ به‌ندرت، گاهی‌وقت‌ها، معمولا، همیشه.در مورد من، شاید تا سال‌ها پیش اینطور نبوده‌است. قبل‌ترها هرگز حاضر نبودم تنهایی تئاتر بروم، تنهایی به ورزش بروم، و تنهایی در کافه‌ای بنشینم. قبل‌ترها خیلی مقاوت زیادی در قبال تنهایی تجربه‌کردن داشتم. اما در سال‌های اخیر بسیار تلاش کرده‌ام در راستای رشد فردی، بخشی از تجربه‌هایم را به‌شکل تنهایی رقم زنم. البته گاهی هم مجبور به این انتخاب شده‌ام. تو این مدت موفق شده‌ام که تجربه‌های تنهایی زیادی را تیک بزنم، به‌طور مثال کنسرت‌رفتن، تئاتر‌رفتن، کافه‌رفتن و به ورزش‌رفتن را تنهایی هم تجربه کرده‌ام و هرچند سخت بوده‌است ولی این کار را انجام داده‌ام.برای آدمی که تنهایی تجربه‌کردن برایش سخت بود و همیشه از آن خجالت می‌کشید، این تیک‌خوردن‌ها رشد و پیشرفت خوبی به‌حساب می‌آید و از این بابت بسیار راضی و خوشحال هستم. اما هنوز یک تیک باقی مانده‌است تا در آن لحظه بتوانم به سوال بالا پاسخی قطعی دهم؛ و تا زمانی که آن تیک خورده‌نشود، نمی‌دانم که آیا من همیشه در همه‌ی تجربه‌های روتین زندگی، توانایی تنهایی تجربه‌کردن را دارم یا نه. و آن، تنهایی سفررفتن است. من تا به‌حال تنهایی سفر نرفته‌ام و این چالش، بزرگ‌ترین و سخت‌ترینِ تنهایی‌ تجربه‌کردن‌هاست؛ ولی دوست دارم که به خود ثابت کنم که از پس این تجربه هم به‌راحتی که احتمالا نه ولی هرچند سخت، برخواهم آمد ))).البته صرفِ به‌تجربه‌رساندن این چالش‌ها کافی نیست تا آن‌ها را موفق بدانیم. اگر تجربه‌ای همراه با عذاب باشد، تجربه‌ی موفقی نبوده است و تیکش را نباید زد. این موضوع به این معناست اگر من تیکِ تنهایی تئاتررفتن را زده‌ام، توانسته‌ام از آن لذت هم ببرم و برایم عذاب‌آور نبوده‌است. شاید هیچوقت به اندازه‌ی زمانی که به‌همراهِ دوستی آن را تجربه می‌کنم لذت‌بخش نیست، ولی تنهایی تجربه‌کردن آن برایم عذاب‌آور نیست.پس تیک‌َش را زمانی بزن که دیگر برایت عذاب‌آور نباشد و آنگاه تو بسیار قوی و بالغ شده‌ای )))</description>
                <category>Jamshid</category>
                <author>Jamshid</author>
                <pubDate>Sat, 21 Feb 2026 21:39:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رهایی، ابهام، بلوغ</title>
                <link>https://virgool.io/@Jamshiid/%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D9%84%D9%88%D8%BA-qyj7iebvjvso</link>
                <description>من معتقدم که گاهی هم برای دیدن زندگی از زاویه‌ای تازه، باید خودت را از هرآنچه که به آن تعلق داری، رها کنی، از خانواده، دوست‌ها، روابط، انسان‌ها،‌ و حتی از جغرافیا. حال‌آنکه این رها شدن، بسته به قشنگی آن زاویه‌ی تازه‌دیده‌شده می‌تواند موقت یا دائمی باشد. اما موضوعی که سال‌ها برای آن بسیار مورد انتقاد قرار گرفته‌ام،‌‌ این است که احتمالا کمی حد این رهیدن از تعلقاتم را گذرانده باشم؛ و به‌طور خاص شاید در مورد دوست‌ها و اطرافیانم اینطور بوده‌است. یعنی چه؟ یعنی اینکه مثلا واریانس آدم‌هایی که در زندگی من می‌آیند و من به‌راحتی از آن‌ها می‌رهم،‌‌‌ زیاد است! از آنجایی که قصد دارم تفکراتم را اصطلاحا روی کاغذ بیاورم، و البته چون می‌خواهم به پاسخ ذهنم در مورد این موضوع برسم،‌‌ در اینجا صحبت را به رها کردن یک رابطه دوستی محدود می‌کنم.شاید رها کردن‌ نشان از بلوغ‌ است؟ یعنی زمانی که تو مطمئن می‌شوی دیگر هیچ پیشرفتی در آن رابطه اتفاق نمی‌افتد، یا اصطلاحا به بن‌بست رسیده‌اید. یا حتی زمانی که احتمال وقوع پیشرفت را بسیار کم یا دور می‌بینی. خب این خیلی هم منطقی و درست است و خیلی هم بالغانه.اما شاید هم رها کردن‌ نشان از ترسِ از باخت است؟ یعنی زمانی که هنوز فصل‌های دیگر آن رابطه را ندیده باشی ولی ریسک ماندن را زیاد تخمین بزنی و تصمیم بگیری که رها کنی. ماندنی که تو را از رشد،‌ موقعیت‌ها و تجربه‌های قشنگ‌تر باز می‌دارد، یا تو را درگیر بازی‌ای فرسایشی می‌کند. دقیقا مثل زمانی که در پوکر، در دور اول هر دست و قبل از اینکه کارتی در وسط زمین رو شود،‌‌ با توجه به چیزی که در دست داری و هزینه‌ای که باید برای آن بدهی و ریسکی که محاسبه کردی،‌ فولد می‌دهی. این هم به‌ظاهر اقدام هوشمندانه‌ و بالغانه‌ایست. اما این اقدام یک ایراد اساسی دارد؛ اگر تو به خاطر ترس از باخت همیشه در همان دور اول فولد بدهی، آیا اصلا هیچوقت بازی می‌کنی؟ چه بسا که ممکن است به بردی بزرگ ختم شود. در دوستی‌ها هم همین است. شاید بعضی رابطه‌ها در مسیری مبهم و پرریسک پیش می‌روند، اما درست در همان نقطه‌ی اضطراب، عمق شکل می‌گیرد. در همان جایی که سوءتفاهم حل می‌شود، در همان جایی که یکی کوتاه می‌آید، در همان جایی که علاقه‌ای ایجاد می‌شود، در همان جایی که آسیب‌پذیری، به اعتماد تبدیل می‌شود. حال متوجه شده‌ام که مسئله اصلی، اصلا رها کردن یا ماندن نیست. چون چه رها کردن‌ها از روی بلوغ باشند و چه از روی فرار از ریسک بالای باخت‌،‌‌ هر دو بالغانه و هوشمندانه است. مسئله اصلی آستانه‌ی تحملِ من برای ابهام است. من هنوز یاد نگرفته‌ام که بعضی ابهام‌ها را اگر تحمل کنم،‌‌ می‌توانند به بردهای بزرگ ختم شوند. اگر کمی بیشتر تابشان بیاورم، خودشان شکل می‌گیرند. خودشان روشن می‌شوند. من هنوز یاد نگرفته‌ام که بعضی فصل‌ها را باید زندگی کرد، نه پیش‌بینی و ترک. بعضی رابطه‌ها را باید مدتی با شک و تردید حمل کرد، نه اینکه در همان ایستگاه اول پیاده شد. یاد نگرفته‌ام که بعضی ناهمواری‌ها مقدمه‌ی صمیمیت‌اند، نه نشانه‌ی پایان. و شاید مهم‌تر از همه، یاد نگرفته‌ام که بعضی قفس‌ها، اگر بمانی، خانه می‌شوند. من عادت کرده‌ام اگر چیزی قطعیت ندارد، برایش قطعیت بسازم. اگر آینده‌اش مبهم است، قبل از اینکه مبهم‌تر شود، تمامش کنم. و این، به‌ظاهر تصمیمی منطقی است. اما زندگی همیشه منطقی پیش نمی‌رود؛ رشد هم همین‌طور.شاید وقتش رسیده به‌جای اینکه همیشه بدون ابهام زندگی کنم، بازیکنِ شجاع‌تری باشم. ابهام را گاهی بپذیرم و به آن رابطه دوستی فرصتی دهم تا خود را بسازد. شاید بردهای بزرگ سهمِ کسانی‌ست که ابهام را بهتر مدیریت می‌کنند.ابهام را بغل کن اگر فکر می‌کنی ارزشش را دارد ))))</description>
                <category>Jamshid</category>
                <author>Jamshid</author>
                <pubDate>Thu, 12 Feb 2026 21:59:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فلسفه‌ی پوچی؛ رقابت‌های ناسالم</title>
                <link>https://virgool.io/@Jamshiid/%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%DB%8C-%D9%BE%D9%88%DA%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D8%B3%D9%90-%D8%B1%D9%82%D8%A7%D8%A8%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%85-yfaqmuumfd5o</link>
                <description>&quot;کسی که خدا بهش عزت بده، هیچکس نمی‌تونه خرابش کنه، اینو فراموش نکن، خیلیا خواستن راجبت چرت پرت بگن ولی هیچکس باور نکرد&quot;. این را گفت و بهم اطمینان داد که همه‌جوره پشتم هست و حواسش بهم هست. کم پیش می‌آید آدم دوستی که واقعا care کند، داشته باشد. ازین بابت خوشحالم. ولی خب هرچند ماه‌ها گذشته‌است، موضوعی که اذیت‌کننده است، همچنان حل‌نشده باقی‌مانده‌است. اینکه چه می‌شود که انسانی تصمیم به تخریب یا بی‌اعتبارکردن انسانی دیگر می‌گیرد؟برای پاسخ به این سوال، ماه‌ها فکر کرده‌ام، با آدم‌های زندگیم راجع به آن صحبت کرده‌ام، مقالاتی مطالعه کرده‌ام و حاصل این‌ها صحبت‌هاییست که در این پست آن‌ها را مورد بررسی قرار می‌دهیم.زمانی که در روابط، کار، یا هرکجای زندگی با شکستی مواجه می‌شوید، اولین چیزی که به ذهن می‌رسد، توجیه آن شکست است.1. [عدم وجود اعتمادبه‌نفس] حال اگر فردِ بااعتماد‌به‌نفسی باشید، نه‌تنها آن شکست را هرگز توجیه نمی‌کنید، بلکه آن را می‌پذیرید. این پذیرش به خودی خود مرتبه‌ای والا از بالغ‌بودن است، چه بسا اینکه بلافاصله بعد از پذیرش، در مسیر جبران، ترمیم و نوعی پیشرفت قرار می‌گیرید. اما اگر فردِ بااعتماد‌به‌نفسی نباشید، آنجاست که تمام تلاش خود را می‌کنید که به هر روشی آن شکست را توجیه کنید؛ شده با سرزنش شرایط یا محیط، با شانه‌خالی‌کردن از زیر مسئولیتی که داشتید، با استناد به موضوعاتی چون تقدیر، یا حتی شده با تخریب یا بی‌اعتبارکردن شخصی دیگر. در این‌صورت بارِ آن شکست بر روی دوش‌تان بسیار سبک‌تر می‌شود.اما نکته‌ای در این بین حائز اهمیت است. اینکه شاید افراد زیادی توضیح یا بهتر است بگویم توجیه شما را بپذیرند، ولی افرادی هم هستند که باهوش‌تر از دیگرانند، قدرت تحلیل و استدلال بالایی دارند، هرچیزی یا هر توجیهی را باور نمی‌کنند، و ساختار ذهنی آن‌ها نه‌تنها فقط به ورودی و خروجی ختم نمی‌شود، بلکه دارای یک سیستم تحلیلی و استدلالی هم هست. یعنی اینکه هرچیزی که بشنوند و یا ببینند، مستقیم به استنتاج ختم نمی‌شود، بلکه شنیده‌ها و دیده‌های خود را با استفاده از آن سیستم تحلیلی مورد ارزیابی قرار می‌دهند و آنجاست که خیلی از حقایق آشکار می‌شوند. این افرادِ باهوش و مجهز به سیستم تحلیلی، با عبور از سطح ظاهر و آنچه که به نظر می‌رسد و یا تلاش می‌شود که به نظر برسد، به عمق ماجرا ورود می‌کنند. برای این افراد، حتی منطقی‌ترین توجیه‌ها هم به نوعی بازتابی از ضعف و عدم اعتماد‌به‌نفس به نظر می‌رسند. این افراد قادر به شناسایی و درک پیچیدگی‌های روان‌شناختی پشت هر رفتار و گفتار هستند. آن‌ها می‌دانند که هیچ چیزی به اندازه‌ی پذیرفتن واقعیت و شکست، فرد را در مسیر رشد قرار نمی‌دهد.2. [Attention is all you need] توجه، همه‌ی آنچیزیست که نیاز دارید. ممکن است اتفاقا فردی با اعتماد‌به‌نفس بسیار بالا باشید، ولی باز هم شکست‌های خود را توجیه کنید، یا اگر بخواهم از محور اصلی بحث دور نشویم، برای توجیه شکست‌هایتان دست به تخریب و بی‌اعتبارکردن شخصی دیگر بزنید. انسان در رقابت‌های اجتماعی یا شخصی، برتری‌طلب بوده و نیاز به تاثیرگذاری، گرفتن توجه و جلب نگاه‌ها دارد. این موضوع کاملا درست، طبیعی و پذیرفته‌شده است. جایی نادرست و مشکل‌دار می‌شود که به بهای نابودی شخصی دیگر این اتفاق بیفتد. و چقدر حقیرانه است که برای نشان‌دادن برتری خود یا گرفتن توجهی هرچند کوتاه، مجبور شویم از پایین‌کشیدن دیگری استفاده کنیم. این نوع رقابت نه‌تنها نشان‌دهنده ضعف درونی شماست، بلکه هیچ‌وقت برتری، توجه، موفقیت یا پیشرفتی از آن حاصل نمی‌شود، زیرا این نوع رقابت تنها شما را در دام حسادت، کینه و تضاد با دیگران گرفتار می‌کند، و هیچ‌گاه نمی‌تواند به رشد واقعی و پایدار منتهی شود. حال آنکه اگر افراد باهوشی شاهد این رقابت باشند، آن‌ها به‌راحتی ضعف درونی شما را تشخیص داده و احتمالا در نظر آن‌ها از اعتبار ساقط می‌شوید.3. [محبوبیت‌طلبی در سایه دیگران] گاهی اوقات، زمانی که شخصی در جامعه یا در میان اطرافیان کمی محبوب می‌شود، شما ممکن است تلاش کنید تا جایگاه خود را با مقایسه‌کردن خود با او و نشان‌دادن برتری نسبی‌تان تثبیت کنید. حال اگر چیزی از خود نداشته‌باشید تا برتری نسبی شما را اثبات کند، اینجاست که ممکن است شروع به تخریب، بی‌اعتبارکردن و پایین‌آوردن آن شخص کنید. با این کار، شما به شکلی ضمنی، در ابتدا خود را تا سطح آن شخص بالا می‌آورید (به‌وسیله‌ی مقایسه‌ی خود با آن شخص)، و سپس به سراغ اثبات برتربودن و محبوب‌تربودن خود می‌روید (به‌وسیله‌ی تخریب و بی‌اعتبارکردن آن شخص). اما در حقیقت، این نوع رفتار نه‌تنها باعث می‌شود هیچ‌گاه احساس برتری واقعی پیدا نکنید، بلکه خود را در دایره‌ای از رقابت‌های پوچ و بی‌ثمر گرفتار می‌کنید و آن شخص باهوش این را به‌خوبی متوجه می‌شود.حال اگر شخصی باهوش نباشد و قدرت تحلیل و استدلال نداشته باشد چی؟ خیلی ساده است، اینجا به‌راحتی قربانی رفتار پلیدانه‌ی آن شخص تخریبگر واقع شده‌اید. در این شرایط احتمالا بعضی از شماها به تکاپو می‌افتید تا برای آن شخص بی‌هوش حقایق را بگویید و سیستم تحلیلگر خودتان را برای مدتی موقتی در اختیارش قرار دهید. در مقابل بعضی دیگر از شماها بی‌تفاوت به این موضوع و قضاوت شکل‌گرفته، به زندگی خود ادامه می‌دهید و اینطور فکر می‌کنید که اگر برای آن شخص بی‌هوش مهم هستید، خودش برای شنیدن واقعیت و حقایق به سراغتان می‌آید. در غیر اینصورت اگر قرار است جایی به‌اشتباه و توسط افرادی بی‌هوش که قدرت تحلیل ندارند قضاوت شوید، پس بگذارید قضاوت شوید و این نشانه‌ی قدرت، بلوغ و اعتماد‌به‌نفس شماست ))).اگه کارت درست‌ه، پس ببین و بگذر و لبخند بزن ))).</description>
                <category>Jamshid</category>
                <author>Jamshid</author>
                <pubDate>Wed, 04 Feb 2026 23:27:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا حواسمان به رشدکردن‌هایمان نیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Jamshiid/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AD%D9%88%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D8%B4%D8%AF%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-rc1j588kbfoc</link>
                <description>خیلی سریع بریم سر اصل مطلب. ما آدم‌ها، گاهی در روزمرگی‌ها و شلوغی‌ها و پَستی و بلندی‌های زندگی گم می‌شویم؛ این طبیعی‌ست. گاهی حتی متوجه نیستیم که چقدر چشم‌گیر رشد کرده‌ایم و باورمان نمی‌شود که چطور بعضا در مدت زمانی کوتاه این رشد اتفاق افتاده‌است. حتی گاهی اطرافیان این موضوع را یادآور می‌شوند، ولی باز هم به‌سختی آن را قبول می‌کنیم. سوالی که پیش می‌آید این است که چرا حواسمان به رشدکردن‌هایمان نیست؟ و این سوال شد اصلی‌ترین انگیزه‌ی من برای نوشتن این پست.خب، برای پاسخ و تحلیل این سوال، ابتدا لازم است تا مقدماتی فراهم شود. مقدماتی در مورد سازوکار فرایندهای ذهن انسان، و ناخودآگاه.[ سازوکار فرایند‌های ذهن ] &gt; توی طبیعت و روابط انسانی، هیچ قاعده‌ای صفر و یک نیست، یا اگر بخواهم خیلی محکم صحبت نکنم، اکثر قواعدی که وجود دارند، صفر و یک نیستند. مثلا اعتماد؛ به من اعتماد داری؟ خیلی وقت‌ها این سوال فقط با این دو کلمه پاسخ داده‌ می‌شود، بله، خیر. ولی اگر کمی کنجکاوی کنیم و عمیق‌تر شویم، متوجه می‌شویم که این پاسخ‌ها از پسِ دو دو تا چهار‌تای ذهن بیرون آمده است. احتمالا زمانی که با سوال فوق مواجه می‌شویم، در ذهن ما محاسباتی انجام می‌شود و فاکتور‌های مختلفی با وزن‌های مختلف در این محاسبات ایفای نقش می‌کنند که در نتیجه‌ی آن، عددی نهایی در بازه صفر تا یک به‌دست می‌آید. آنگاه در لایه‌ی آخر ذهن، بر اساس یک حد آستانه‌ی ازپیش‌مشخص‌شده، تصمیم گرفته می‌شود که پاسخ این سوال چه باید باشد. مثلا اگر عدد نهایی بیشتر از 0.5 بود، این به این معنا است که من اعتماد دارم و سیگنال بله به سمت ماهیچه‌های زبان و حنجره ارسال می‌شود. ولی اگر آن عدد کمتر از 0.5 باشد، آنگاه سیگنال دیگری فرستاده می‌شود. احتمالا سیگنالی مثل &quot;ببین نه اینکه اعتماد نداشته باشم‌ هاااااا، ولی ...&quot;. این حدآستانه که در مثال فوق 0.5 بود، برای هر انسانی مقداری مشخص و متفاوت است. بیایید فرض کنیم برای من این حد آستانه مقدار 0.7 است. شاید اگر شما خیلی راحت‌تر به آدم‌ها اعتماد می‌کنید، احتمالا این حد آستانه در ذهن شما مقداری نزدیک 0.3 باشد.ادبیات پاراگراف بالا برای یک مهندسی کامپیوتر کاملا روشن و شفاف است. پس اگر شما دانش برنامه‌نویسی ندارید ولی به‌صورت کامل پاراگراف بالا را متوجه شده‌اید، تبریک می‌گم، شما کمی با ساختار صفر و یک کامپیوترها و کمی با مبحث یادگیری عمیق، آشنا شده‌اید. ساختار و مفاهیمی که من از آن‌ها برای ساده‌سازی پیچیدگی‌های ذهن و تعریف فرایندهای ذهن استفاده کردم.[ ناخودآگاه ] &gt; در سازوکار فرایند‌های ذهن، این ناخودآگاه است که فاکتورهای مختلف را تعریف می‌کند، فاکتورهایی که احتمالا از بدو تولد تا امروز تعریف شده‌اند؛ از خاطرات خوش یا بد بچه‌گی‌مان، تروما‌هایمان، محیط زندگی‌مان، و تجربه‌های خوب و بدمان؛ در ادامه، این ناخودآگاه است که آن فاکتور‌های مختلف را وزن‌دهی می‌کند؛ این ناخودآگاه است که حد آستانه را مشخص یا آن را تغییر می‌دهد؛ این ناخودآگاه است که خارج از دسترس خودآگاه، کلی شلوغ کاری می‌کند. یه جورایی همه‌‌کاره‌‌ست، و مدیریت پیشبرد این فرایند‌ها دست ناخودآگاه است. به همین علت است که وقتی ما با سوال &quot;به من اعتماد داری؟&quot; مواجه می‌شویم، ذهن در آن شرایط خاص، پاسخی سریع پیدا می‌کند و سیگنال آن را صادر می‌کند، اما خودآگاه ما در جریان فاکتور‌ها و وزن‌های آن‌ها و حتی بعضا حد آستانه قرار نمی‌گیرد.خب،‌‌ حالا اجازه دهید باری دیگر سوال اصلی را مطرح کنم. چرا حواسمان به رشدکردن‌هایمان نیست؟احتمالا بر اساس روند پیشرفت موضوع حدس زده‌اید که پاسخ این سوال چه می‌تواند باشد؛ ناخودآگاه! پاسخ این است که اگر خودآگاه ما غافل باشد، حواسش نباشد یا زیادی غرق روزمرگی‌ها شده‌‌باشد، ناخودآگاه ما ممکن است کنترل چیز‌هایی را در دست بگیرد که عواقب خوبی نداشته باشد. اینکه ما رشد می‌کنیم ولی متوجه آن نیستیم، شاید به این علت است که ناخودآگاه ما کنترل حد آستانه‌ی مربوط به رشدکردن را در دست دارد و خودآگاه ما حواسش به این موضوع نیست. مقداری بالا برای آن در نظر گرفته و هر رشدی پایین‌تر از آن مقدار را نمی‌پذیرد. حال اینکه در پشت پرده‌ی بالا‌بودن حد آستانه‌ی رشدکردن، دلایل گوناگونی وجود دارد؛ چمیدانم شاید اگر در کودکی در محیطی کمال‌گرا بزرگ‌ شده‌باشیم یا اینکه مدام حس کافی‌نبودن به ما منتقل شده‌باشد. همچنین زمان‌هایی که رشد، حسادت دیگران یا تنهایی را برایمان حاصل کرده‌است، ناخود‌آگاه ما یاد گرفته‌است که وزن‌های خیلی کمی به موفقیت‌ها و موقعیت‌هایی که بوی رشد دارد، بدهد.  فکر می‌کنم حال بهتر متوجه می‌شویم که چرا بعضی از آدم‌ها پس از فقط کمی تغییر، می‌گویند که &quot;من عوض شده‌ام&quot;. اما بعضی دیگر حتی پس از جهش‌های بزرگ و دستاورهای خیلی مهم و غرورآفرین، همچنان بر این باور هستند که رشدی اتفاق نیافتاده‌است. نه حالت اول خوب است و نه حالت دوم. فاکتور‌ها، وزن‌ها و حد آستانه برای هر موضوعی باید منطقی و گاهی با دخالت و نظارت عمدی خودآگاه انتخاب شوند. پس اگر از اطرافیان خود در مورد رشد‌هایمان می‌شنویم به‌طوری که خودمان آن را نمی‌بینیم یا خیلی ارزشی برای آن قائل نیستیم، احتمالا باید خودآگاه‌مان را بفرستیم سر وقت ناخودآگاه‌مان تا کمی گوش آن سرکش را بکشد. البته ممکن است شما بگویید اتفاقا اینکه حد آستانه‌ی رشدکردن در شخص شما بالا است، نکته مثبت و خوبی است و این موضوع باعث می‌شود که شما برای اهداف والا و بزرگ تلاش کنید و در نهایت اگر قرار است چیزی را رشد بدانید، آن چیز باید بسیار بزرگ و ارزنده باشد. اینجا من می‌گویم خب اینکه خیلی هم خوب است، چون شما آگاهانه این تصمیم را گرفته‌اید، پس این یعنی خودآگاه شما بالاسر ناخودآگاه‌تان حضور دارد. اما اگر این اتفاق از سر ناآگاهی باشد، آن‌جاست که حسادت دیگران، خودبرتربینی دیگران، یا حتی ناامنی‌های حل‌نشده‌ی دیگران به نسبت رشد‌هایی که شما داشته‌اید (آن‌ها آن را دیده‌اند و شما خود آن را ندیده‌اید)، باعث می‌شود که به‌هم بریزید، به‌دل بگیرید، و حتی گاها به‌تان بربخورد. اما اگر می‌دانستید که چه رشد‌هایی کرده‌اید که دیگران را به حسادت وا داشته‌است، آنگاه ابروهایتان را بالا می‌انداختید و لبخندی می‌زدید و کِیفش را می‌کردید ))))). رشد کن، رشدت را باور کن، ابروهایت را بالا بینداز، و لبخند بزن. (ن.د)</description>
                <category>Jamshid</category>
                <author>Jamshid</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jan 2026 00:32:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هک، زمانی که پای روابط انسانی در میان است</title>
                <link>https://virgool.io/@Jamshiid/%D9%87%DA%A9-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%BE%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B7-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-k6we9wt9bvq2</link>
                <description>بام یزدچند روز پیش در حالی که با یکی از دوستانم در حال چت کردن بودم، بازخورد جالبی در مورد چیزی گرفتم که شد انگیزه نوشتن این پست. از آن روز مدام آژیر بی‌صدایی در گوشه بالای سمت راست ذهنم فعال شده‌است که به خاطر بی‌صدا بودنش آزارم نمی‌دهد ولی به خاطر چشمک‌زن بودنش مدام هی یادآور می‌شود که باید انجامش دهی. آژیری که بعد از چند روز چشمک‌زن بودن، بعد از دیدن فیلم نورنبرگ به کارگردانی جیمز وندربیلت، حالا دیگر صدا‌دار هم شده‌است. چیزی که باید انجامش دهم، تحلیلی از یک بازیِ به‌ظاهر سطحی در ژانر ایفای نقش، ولی به ظن من بسیار روان‌شناختی است؛ از آن بازی‌هایی که با درگیرکردن خودآگاه و ناخودآگاه‌مان، روی تصویر ما از خودمان و حتی دیگران اثر می‌گذارد.چند ماهی برگردیم عقب، وقتی که در راه برگشت از سفری جاده‌ای، با دوستانم بازی بسیار جالبی انجام دادیم که من اسمش را به خاطر جهان موازی‌ای که باید تصور می‌شد، ماتریکس گذاشتم. ماتریکس اینشکلیست که آدم‌ها به نوبت باید هرآنچه را که هستند و هویت آن‌ها را شکل داده‌است، به‌آنی فراموش کنند و کالبد خود را در نقش دیگری، شاید در جای دیگری از کره خاکی، و در شرایط دیگری تصور کنند. سپس به‌صورت فی‌البداهه شروع به توصیف داستان آن زندگی کنند. اینکه در کجا، چه نقشی و در چه شرایطی باید این کار انجام شود را اعضای دیگر آن جمع مشخص می‌کنند. بدین صورت داستان‌های جالب، در ژانر‌های متفاوت، با رنگ‌آمیزی‌های خلاقانه‌ای ظهور می‌کنند که لحظات بسیار لذت‌بخشی را شکل می‌دهند؛ و البته اگر کمی هم باهوش باشیم، می‌توانیم از ناخودآگاهِ‌ آدم‌های اطرافمان کلی اطلاعات استخراج کنیم و بعضا ساختار ذهنی آن‌ها را تحلیل کنیم.بگذارید قبل از اینکه به سراغ تحلیل عمیق‌تر این بازی برویم، مثالی بزنم تا مشخص شود که دقیقا این بازی به چه شکل است. فرض کنید من از شما می‌خواهم که پس از تاملی کوتاه، شروع به تعریف داستان زندگی یک روز کامل از خودتان کنید، صبح تا شب، در حالی که شما یک پزشک جراح مغز هستید (نقش)، در ایران زندگی می‌کنید (جغرافیا)، و به‌تازگی برنده یک ماشین بی‌ام‌و سری 7 از بانکی دولتی شده‌اید (شرایط). حال شما فرصت کوتاهی خواهید داشت تا سناریویی را طرح‌ریزی کنید که هم جالب و جذاب باشد، هم شاید سعی کنید از نظر مسائل اجتماعی و فرهنگی یا حتی سیاسی به این داستان رنگ بدهید، هم شاید اصلا در پسِ پاسخ به علامت سوال‌های ذهنتان گم شوید. اینکه احتمالا یک پزشک جراح مغز وضعیت مالی خیلی خوبی باید داشته باشد، پس من چطوری باید با این اتفاق (برنده شدن یک ماشین گران‌قیمت) در داستانم برخورد کنم؟بله ))). قشنگی این بازی به همین غیرقابل‌پیش‌بینی‌بودن اتفاقات و البته تا حدی بداهه بودن آن‌هاست، هم آنچه که از نقش و شرایط به شما سپرده می‌شود، هم آنچه که شما به‌عنوان راوی توصیف می‌کنید. اما چیزی که این بازی را برای من خاص می‌کند، صرفا و فقط آن لحظاتِ خوشِ دور‌هم‌بودن، خنده‌ها، ترحم‌طلبی‌ها، و هیجان‌های غافلگیرکننده نیست. بلکه واشکافی باطن داستان و به دنبال آن واشکافی شخص راوی داستان است. چون که به عقیده من با مشخص‌بودن سه عنصر نقش، جغرافیا، و شرایط، به ازای هر انسان روی کره زمین، یک داستان یا سناریو واحد و منحصربه‌فرد خلق می‌شود و آنجاست که ذهن درگیر آن می‌شود که چرا این شخص همچین سناریویی را طرح‌ریزی کرده‌است؟ آیا ناخودآگاه او به این داستان جهت داده‌است؟ آیا اعتقادات و الگوی فکری او بر این داستان تاثیر گذاشته‌است؟ آیا او فرد باهوشی است و حواسش هست که سناریوی او چه حد از خود حقیقی او را آشکار می‌سازد؟ و این یعنی آیا او دارد از هوش و توانایی خود برای کنترل ذهن ما استفاده می‌کند؟ یا اینکه صرفا این داستان از پسِ استرس یا آشفتگی ذهنی او بیرون می‌آید و ارزش آن‌چنانی ندارد؟ و احتمالا ده‌ها سوال دیگری که حین گوش دادن به این داستان‌ها، ذهنمان را درگیر خود می‌کند و در پی تحلیل، رمزگشایی و پیدا‌کردن پاسخ آن‌ها، در مغز ما کلی پیوند شیمیایی آدنوزین تری‌فسفات شکسته می‌شود تا انرژی این مهم را فراهم کند. و زمانی که توانسته باشیم به جواب سوال‌هایمان برسیم و چیزی را از دل آن لحظات استخراج کنیم که احتمال می‌دهیم دیگران هرگز به ذهنشان هم نرسیده‌است، خنده‌ی ریزی بر لب‌مان می‌نشیند. آن‌جاست که آدرنالین‌ها دانه دانه وارد خون‌مان می‌شوند و خط خنده‌ی روی لبمان بزرگ‌ و بزرگ‌تر.یادم است باری دیگر که ماتریکس را بازی می‌کردیم، فردی در آن جمع بود که جایگاه بالایی برای من داشت، دوستی فوق‌العاده. البته من حافظه خیلی خوبی ندارم و کمی از جزئیات را فراموش کرده‌ام؛ در نتیجه مجبور هستم تا بخش‌هایی از خاطره را بازسازی کنم تا بتوانیم با هم پیش برویم. نوبت او که شد، همگی به فکر فرو رفتیم، در نهایت من چالشی پیش روی او گذاشتم و سپس قیافه‌ای مغرورانه به خود گرفتم و عقب نشستم تا ببینم چه می‌شود. اما ناگهان دلم آشوب شد. ترسیده بودم که اگر کاری که نباید، بشود، چی؟ نقش، سربازِ مجری حکم اعدام. جغرافیا، ایران، زندان اوین. شرایط، امروز اولین تجربه‌ی اجرای حکم اعدامی را بر عهده داری، جرم شخصی که باید اعدام شود، امتناع از شلیک در اعتراضات.سخته، چالش سختیه. اینجا بود که کمی اشک در چشمانش جمع شد. زمانی که با چشمانی اشک‌آلود، سرش را پایین انداخت تا کمی فکر کند، استرس گرفتم و مدام در دل زمزمه می‌کردم که فلانی تو از پسش بر می‌آیی. شروع کرد: «امروز به زندان اوین منتقل می‌شم. ترفیع گرفتم و حقوقم هم از 20 تومنِ سربازِ‌‌ عادیِ نظم‌دهنده‌ی بندِ خلافکارانِ زندانِ قزوین، به 85 تومنِ سربازِ مجری حکمِ اعدامِ زندانِ اوین افزایش پیدا کرده. این خبر رو هنوز فقط خودم می‌دونم. به کسی نگفتم. آخه هنوز نمی‌دونم که باید خوشحال باشم یا ... . پسر، با ماهی 85 تومن میشه زندگی خفنی ساخت، جای خواب و غذا و خورد و خوراکم که اینجا توی زندان مجانیه؛ با این درامد میشه شیش ماهه یه 206 تر و تمیز گرفت». او به‌خوبی بلد بود که چطور روی نقاط اوج احساسات موج سواری کند. کمی بعد حال و هوای همه‌ی ما از آن حالت غمگین و استرسی قبل از شروع روایت داستان، به حالتی هیجان‌زده و مبهوت و غرق در خیال‌پردازی‌های آن فرد تبدیل شده‌بود. گمان می‌رفت که این بهترین اتفاقی بوده‌است که می‌تواند برای یک سربازی که شغلش این است، بیافتد. همزمان که او داستان خود را پیش می‌برد، من مدام به این فکر می‌کردم که در آن لحظه‌ی مهم، لحظه‌ای که باید به زیر چهارپایه‌ چوبه‌ دار بزند، او چه تصمیمی می‌گیرد؟ همان ترس ابتدایی که همچنان در دلم باقی مانده‌بود.از آن روزی که آن بازی را انجام دادیم، 9 ماه می‌گذرد. و امروز آن دوست فوق‌العاده را دیگر در زندگی‌ام ندارم. اما چیزهای زیادی از پس تحلیل‌های آن روز عایدم شده‌بود که ماه‌ها بعد برام اثبات شد. چیزی که مشخص است، آدم‌ها در زمان‌های محدود برای فکرکردن، خیلی توانایی طرح‌ریزی چیزی غیر از الگوی ذهنی‌شان، طرح‌ریزی چیزی غیر از چهارچوب‌هایشان، و طرح‌ریزی چیزی غیر از خود حقیقی‌شان را ندارند. این حس من است. پس بسیار می‌شود آدم‌ها را هک کرد در پسِ بازی‌های به‌ظاهر سطحی؛ و این اخلاقی‌ترین هکی هست که می‌توان تصور کرد )))).به قول جادی، هک شادی داشته باشید ))).</description>
                <category>Jamshid</category>
                <author>Jamshid</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 17:46:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سی‌پی‌یوی بوق بوق‌ی</title>
                <link>https://virgool.io/@Jamshiid/%D8%B3%DB%8C-%D9%BE%DB%8C-%DB%8C%D9%88%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D9%82-%D8%A8%D9%88%D9%82-%DB%8C-pzkkvcmveg3k</link>
                <description>Beep Beep Task Manager یادمه چند سال پیش که ماین کردن بیت‌کوین خیلی بحث تازه‌ای بود، لپ‌تاپم آلوده به یک بدافزار یا ویروس شده بود که کلی از منابع و توان سیستمم رو درگیر می‌کرد. بعد یه مدت از روی کارکرد فن لپ‌تاپ و چک کردن مداوم تسک‌منیجر بالاخره پیداش کردم و پاکش کردم. این اتفاق الان دوباره برای لپ‌تاپم افتاده و مواقعی که در حال دیدن فیلم هستم یا مدت زمان قابل‌توجهی به ماوس دست نزدم یا مواقعی که لپ‌تاپ بدون استفاده و کاملا فیری است، کارکرد سی‌پی‌یو بعضا تا 30-35 درصد هم بالا می‌ره، در صورتی که در مواقعی که در حال استفاده از لپ‌تاپ هستم، این کارکرد اکثر اوقات زیر 10 درصد است.بخش جالب داستان اینجاست که به محض اینکه تسک‌منیجر رو باز می‌کنم، بلافاصله مصرف سی‌پی‌یو به حد نرمال خودش یعنی زیر 10 درصد میاد و فن لپ‌تاپ خاموش میشه )). یعنی تا تسک‌منیجر باز میشه سریع همه چی نرمال می‌شه و هیچی ردپایی از بدافزار باقی نمی‌مونه.البته این موضوع می‌تونه علت‌های مختلفی داشته باشه (مثلا اینکه سیستم عامل در هنگامی که لپ‌تاپ آزاد است، شروع به آپدیت کردن ویندوز و ... کند) و ظاهرا در بعضی از سناریو‌ها یک مشکل متداول کاربران ویندوز عه. ولی از اونجایی که می‌دونیم که میشه بدافزارهای خیلی خفن نوشت که حتی کاربرای خفن رو هم به چالش کشید، یه حس قوی بهم میگه که لپ‌تاپم دوباره آلوده شده با این تفاوت که این سری نمی‌تونم بدافزار احتمالا بیت‌کوین‌ماینر رو پیداش کنم )). (دلایل دیگه‌ای هم برای اینکه معتقدم لپ‌تاپم آلوده شده دارم از جمله دوامِ کوتاه‌مدتِ خمیرسیلیکونِ مثلا جنسِ خوبِ سی‌پی‌یوم)راه‌حل‌ها:1. آنتی ویروس خفن نصب کنم. (خیلی دوسش ندارم این راه‌حل رو)2. سیستم‌عامل رو عوض کنم. (حالش نیست)3. یه اسکریپت بنویسم که به محض اینکه مصرف سی‌پی‌یو بیشتر از 20 درصد شد بوق بزنه، بوق بزنه‌، انقدر بوق بزنه که یا خودم قطعش کنم یا مصرف سی‌پی‌یو برگرده به حالت نرمال. دیدی ماشینارو تنظیم می‌کنی سرعتت که از 120 عبور کرد بوق بزنه ))).4. ...راه‌حل موقت و دم‌دست همین گزینه سه عه )).# Open Notepad or any text editor.# Copy and paste the following PowerShell script:# Define the CPU threshold (25%)
$cpuThreshold = 25

# Define the beep frequency and duration (in milliseconds)
$beepFrequency = 800
$beepDuration = 300

# Infinite loop to continuously check CPU usage
while ($true) {
    # Get the current CPU usage
    $cpuUsage = Get-Counter &#039;\Processor(_Total)\% Processor Time&#039; | Select-Object -ExpandProperty CounterSamples | Select-Object -ExpandProperty CookedValue
 
    # Check if CPU usage exceeds the threshold
    while ($cpuUsage -gt $cpuThreshold) {
        # Beep while CPU usage is higher than threshold
        [console]::beep($beepFrequency, $beepDuration)
        
        # Get the updated CPU usage
        $cpuUsage = Get-Counter &#039;\Processor(_Total)\% Processor Time&#039; | Select-Object -ExpandProperty CounterSamples | Select-Object -ExpandProperty CookedValue
    }
    # Wait for a second before checking again if CPU usage is below threshold
    Start-Sleep -Seconds 1
}# Save the script with a .ps1 extension (e.g., cpu_beeper.ps1).# Open PowerShell as Administrator.# Navigate to the directory where the script is saved using the cd command.# Run the script by typing:./cpu_beeper.ps1# If you got error, run the following command in PowerShell (Administrator):Set-ExecutionPolicy RemoteSignedآره خلاصه. از وقتی از این اسکریپت استفاده می‌کنم دیگه بدافزاره یا جرعت نمی‌کنه فعال بشه )) یا اینکه مثلا وسط فیلم دیدن فعال میشه که با بوق بوق متوجه می‌شم و تسک‌منیجر رو که باز می‌کنم اوکی میشه ))).لپ‌تاپتون رو به سیستم بوق بوق مجهز کنید. 😌</description>
                <category>Jamshid</category>
                <author>Jamshid</author>
                <pubDate>Mon, 23 Sep 2024 10:55:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وصل شدن به VPN دانشگاه بدون محدودیت</title>
                <link>https://virgool.io/@Jamshiid/faster-uni-vpn-jwwtbyq7es0e</link>
                <description>SSH Jump Serverدر اکثر دانشگاه‌ها، برای دسترسی خارج از دانشگاه به منابع علمی، سامانه‌های داخلی و سیستم‌های آزمایشگاه‌ها، از سرویس VPN همان دانشگاه استفاده می‌شود. به‌محض اتصال به VPN دانشگاه خود، IP شما به IP محل دانشگاه تغییر پیدا می‌کند. یعنی تمامی ترافیک اینترنت شما از طریق IP دانشگاه رد و بدل می‌شود. محدودیت اولی که در این سناریو وجود دارد، اینکه ممکن است بعضی از سایت‌ها از طریق IP دانشگاه شما فیلتر شده و قابل دسترس نباشد. و یا گاهی اوقات مشکلاتی پیرامونِ DNS دانشگاه پیش می‌آید که هرچند شما به سیستم آزمایشگاه خود وصل هستید، ولی لپ‌تاپ شما اینترنت ندارد.محدودیت دوم، که خیلی مهم‌تر و انگیزه اصلی این پست می‌باشد، کند شدن اینترنت شماست. یعنی چی؟ یعنی زمانی که شما به VPN دانشگاه خود وصل می‌شوید، سرعت اینترنت شما دچار افت بعضا چشم‌گیری می‌شود. حال این محدودیت‌ها زمانی بیشتر اعصابمان را خرد می‌کنند که ما از VPN دانشگاه به‌طور خاص برای وصل شدن به سرور GPU یا سیستم آزمایشگاه استفاده کنیم. وگرنه در حالات دیگر، مثلا برای دانلود چندتا مقاله خیلی مشکل‌ساز نیستند. پس مخاطب این پست، کسایی هستند که از VPN دانشگاه برای اتصال به سرور یا سیستمی در داخل دانشگاه، استفاده می‌کنند.برای حل این مشکل، سعی می‌کنم یک سناریو متفاوت برای وصل شدن به سیستم‌های دانشگاه بهتون معرفی کنم؛ که البته ممکن است بهترین یا ساده‌ترین سناریو نباشد.شرح مفصل سناریوی قبلی:من در آزمایشگاه دانشگاه یک سیستم لینوکس (ویندوز یا ..) دارم که تمامی فایل‌های پروژه‌ای که روش کار می‌کنم در این سیستم قرار دارد. برای اتصال به این سیستم از خانه، ابتدا به VPN دانشگاه وصل شده و سپس از طریق محیط VSCode، به آدرس IP سیستم دانشگاهم SSH میزنم و به‌صورت ریموت به تمامی فایل‌ها، کدها و سخت‌افزار سیستم شخصیِ دانشگاه دسترسی پیدا می‌کنم.شرح مفصل سناریو جدید برای رفع محدودیت‌ها:    خب، وقتی تصویر اول پست را دیدید، احتمالا حدس زدید داستان از چه قرار است. می‌خواهم در سناریو پیشنهادی، از تکنیک SSH Jump استفاده کنیم. یعنی چی؟ یعنی اینکه بیاید بین لپ‌تاپ خودمون و سیستم دانشگاهمون، یک سرور واسط قرار بدیم. چرا؟ الان میگم چرا. بالاتر گفته‌شد که زمانی که به VPN دانشگاه وصل می‌شویم، تمامی ترافیک اینترنت لپ‌تاپمون درگیر این ارتباط شده و محدودیت‌هایی که گفتیم را در پی دارد. در صورتی که ما فقط می‌خواهیم از محیط VSCode، ارتباط SSH بزنیم به سیستم دانشگاه، و دوست نداریم که ترافیک اینترنتمون برای مرورگردی و اپلیکیشن‌های دیگر، درگیر این ارتباط شود. با یک سرور واسط این مشکل را حل می‌کنیم. با استفاده از نرم‌افزار VirtualBox یا VMware یک ماشین مجازی خیلی سبک نصب کنید (زمان مورد نیاز حدود نیم ساعت). مهم نیست چی باشه، ویندوز باشه، اوبونتو باشه یا هرچی که دوست دارید. تنظیمات Network این ماشین مجازی را NAT قرار دهید و در تنظیمات Port Forwarding، پورت 22 را فوروارد کنید. به عنوان مثال اگر با VirtualBox ماشین مجازی ساختید، طبق تصویر زیر تنظیمات را انجام دهید. تنظیمات Network ماشین مجازیبعد از نصب، ماشین مجازی را اجرا کرده و داخل این ماشین، به VPN دانشگاهتون وصل بشید. حال در VSCode سیستم لپ‌تاپ خودتون به جای اینکه با استفاده از دستور زیر SSH بزنید،ssh username1@ip_address1که username1 و ip_address1 مربوط به سیستم دانشگاهتون است، از دستور زیر استفاده کنید:ssh -J username2@ip_address2 username1@ip_address1که username2 و ip_address2 مربوط به ماشین مجازی است.در نتیجه به جای اینکه ترافیک اینترنت لپ‌تاپمون درگیر بشه، فقط ترافیک اینترنت آن ماشین مجازی درگیر شده و IP سیستم لپ‌تاپ ما تحت تاثیر VPN دانشگاه قرار نمی‌گیرد.پر سرعت بمونید )).  </description>
                <category>Jamshid</category>
                <author>Jamshid</author>
                <pubDate>Wed, 10 Apr 2024 01:51:37 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>