<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های جریان روایت</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@JarianRavayat</link>
        <description>اینجا روایت من از دنیای سینما و ادبیات رو می‌خونید.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 14:50:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4263016/avatar/fFpk5L.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>جریان روایت</title>
            <link>https://virgool.io/@JarianRavayat</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نقد و معرفی سریال Loki : روایتی متفاوت از خدای شرارت در دل زمان</title>
                <link>https://virgool.io/@JarianRavayat/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-loki-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%84-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-tavoeubdldq4</link>
                <description>Loki یکی از سریال‌های مارول استودیو است که از استریم دیزنی پلاس به نمایش گذاشته شده است. ژآنر این سریال مانند دیگر آثار استودیوی مارول علمی_تخیلی، اکشن و ابرقهرمانی است و imdb به آن امتیاز 8.2 را داده است. این سریال، اولین سریال لایو اکشن مارول است که به فصل دوم رسیده و «مایکل والدرون» که عمده شهرتش به دلیل تهیه‌کنندگی انیمیشن محبوب Rick and Morty است، نویسندگی آن را برعهده داشته است.داستان سریال با فرار لوکی با استفاده از تسراکت در انتهای فیلم Avengers: End game و دستگیری‌اش توسط سازمان رسیدگی به تناقضات زمانی یا به اختصار TVA شروع می‌شود و درواقع وقایع فیلم Avengers: End game نقطه آغاز سریال Loki است.TVA سازمانی است که از انحرافات افراد از مسیری از پیش تعیین شده که آن را خط زمانی مقدس می‌نامند، جلوگیری می‌کند. لوکی به جرم جابه‌جایی غیرقانونی در زمان مجرم شناخته ‌می‌شود اما به دلیل نیاز به او در دستگیری یک مجرم دیگر، توسط یکی از ماموران TVA یعنی مامور موبیوس، به کار گرفته می‌شود و ماجراهایی را رقم می‌زنند.داستان با موضوع سفر در زمان، جهان‌های موازی و فروپاشی خطوط زمانی پیش می‌رود. موضوعی که شاید تکراری و کلیشه‌ای باشد اما روایت و جهان‌سازی متفاوت، زبان بصری قوی و استفاده از شخصیت‌های سرگرم‌کننده از تکراری و حوصله‌سربر بودن سریال جلوگیری کرده است. علاوه بر آن، پیچش‌های موجود در داستان باعث ایجاد فضای رازآلود و اتمسفری جذاب در سریال شده است که هر لحظه مخاطب را مشتاق به دیدن ادامه‌ی سریال می‌کند.لوکی برخلاف بسیاری از آثار جدید مارول تنها به جزئیات داستانی دنیای مارول متکی نیست و حس حلقه اتصالی برای وصل کردن داستان‌های مختلف دنیای سینمایی مارول را القا نمی‌کند بلکه جذب کردن مخاطب در آن بیشتر بر داستان خود سریال و فیلمنامه قوی آن متکی است تا فلش‌بک‌هایی به داستان‌های پیشین مارول.اما این سریال هم مانند دیگر آثار مارول بخصوص سریال‌های فاز جدید مارول، بیشتر تمرکز خود را بر روی شخصیت‌پردازی می‌گذارد و برای هر یک از آنها یک داستان خاص دارد که تلاش می‌کند به آن بپردازد. در داستان همه این شخصیت‌ها یک مفهوم مشترک وجود دارد که در طول سریال هم به آن بسیار پرداخته می‌شود: نداشتن حق انتخاب و آزادی عمل.با اینکه این ایده‌ها بسیار ظریف و جذاب هستند اما نتوانستند به خوبی اجرا شوند و به جای آنکه مخاطب، هویت و ویژگی‌های پنهان این شخصیت‌ها را از روی رفتار، گذشته و یا عکس‌العمل‌های آنها در مواجه با شرایط و اتفاقات بشناسد، از روی دیالوگ‌های طولانی و مکالمه بین شخصیت‌ها متوجه آنها می‌شود. اگرچه این دیالوگ‌ها به نوعی مانع اجرای درست شخصیت‌پردازی‌ها محسوب می‌شوند اما باید گفت که سطح دیالوگ‌های این سریال بسیار بالاست و نسبت به اینکه این سریال یک سریال ابرقهرمانی است، دیالوگ‌ها بسیار عمیق و تاثیرگذارند و بحث‌هایی فلسفی درباره آزادی اراده و امکان تغییر سرنوشت را در میان فضای ابرقهرمانانه و اکشن سریال به وجود می‌آورند. درواقع این ضعف سریال درمورد شخصیت‌ها که باید منجر به خسته‌کننده شدن سریال می‌شد، به خاطر وجود این دیالوگ‌های عمیق و البته شیمی خوب بین شخصیت‌ها خیلی به چشم نمی‌آید.برخی منتقدین می‌گویند یکی از دلایلی که باعث پرداختن از روش نه چندان معقول به شخصیت‌ها شده است، تعداد کم اپیزودهای این سریال است. شایعاتی وجود دارد که می‌گوید سریال لوکی در ابتدا قرار بود ۱۰ تا ۱۲ اپیزود داشته باشد ولی بخاطر وجود کرونا و شرایط سخت به ۶ اپیزود کاهش پیدا کرد. این منتقدین می‌گویند ممکن بود با افزایش تعداد اپیزودها و کاهش سرعت روند داستان، فرصت بیشتری برای پرداختن به برخی شخصیت‌ها و به نمایش گذاشتن ویژگی‌های کاراکترها از طریق اعمال و رفتار آنها به وجود می‌آمد. اما برخی دیگر این سرعت بالای روایت را یک ویژگی خوب این سریال و همچنین یکی از برتری‌های آن نسبت به دیگر آثار مارول مثل «وانداویژن» یا «شاهین و سرباز زمستان» می‌دانند؛ ویژگی‌ای که باعث می‌شود سریال وقت مخاطب را تلف نکند، خسته‌کننده نشود و او را به تماشای آن ترغیب کند.شخصیت لوکی که یکی از ضدقهرمان‌های دنیای سینمایی مارول به شمار می‌رود با وجود حضورهای کوتاه در فیلم‌های انتقام‌جویان و ثور، همواره یکی از شخصیت‌های محبوب دنیای سینمایی مارول به شمار می‌رفت. اما در سریال مخصوص خودش، ما با شخصیت متفاوتی از او مواجه هستیم و به جای آنکه فقط آن بخش خبیثِ غیرقابل اعتماد او را ببینیم، با بخش غمگین و حتی مهربان و فداکار او نیز روبه‌رو می‌شویم. «تام هیدلستون» که قبل از این هم او را در نقش لوکی دیده بودیم، این بار هم به خوبی و حتی بسیار بهتر از قبل توانست ظرافت‌های شخصیتی و ویژگی‌های متناقض لوکی را به تصویر بکشد؛ از پوزخندهای شرورانه خدای شرارت گرفته تا درماندگی و احساساتی که لوکیِ باعاطفه اما مغرور داستان سعی در پنهان کردن آنها دارد.موبیوس با بازی قوی «اوون ویلسون» که بیشتر به خاطر بازی در فیلم «نیمه‌شب در پاریس» شناخته می‌شود، یکی از شخصیت‌های مهم این سریال و می‌‌توان گفت یکی از بهترین شخصیت‌های فرعی دنیای سینمایی مارول است که «اوون ویلسون» با بازی پراحساس و دلنشنینش به خوبی از پس اجرای آن برآمده. کل‌کل‌ها و صحبت‌های موبیوس و لوکی درباره موضوعات مخلتفی مثل شخصیت خودپسند لوکی یا اتفاقات پیش آمده در داستان که بخش بزرگی از سریال را تشکیل می‌دهند، بدون آنکه به ابتذال بکشند یا شخصیت‌‌ها را لوس و بی‌مزه جلوه دهند و از شخصیت اصلیشان دور کنند، مخاطب را بسیار سرگرم و همراه و حتی بیش از پیش جذب سریال می‌کنند و می‌توان گفت که ویلسون و هیدلستون به خوبی توانسته‌اند طنز و شیمی بین این دو شخصیت‌ را به نمایش بگذارند.از دیگر بازیگران توانمند این سریال می‌توان به «سوفیا دی مارتینو» در نقش سیلوی، «کی هوی کوان» با بازی فوق العاده‌اش در نقش اوروبوروس و «جاناتان میجرز» با بازی خوبش در نقش کنگ که به راحتی یک اتمسفر خبیثانه و پر‌قدرت در داستان ایجاد کرده است را نام برد.یکی دیگر از نقاط قوت سریال که شاید حتی بتوان گفت اولین موردی است که با دیدن سریال به نظر می‌آید، کارگردانی هنری و فضاسازی خوب آن است. به دلیل سفر در زمان‌ها و رویارویی با شخصیت‌های مختلفی که در سریال وجود دارد، نشان دادن تفاوت لباس‌ها و فضاها در این زمان‌ها و شخصیت‌ها بسیار مهم و حیاتی به شمار می‌رود که این کار با استفاده از پالت رنگی خلاقانه و طراحی صحنه‌ و لباس‌های متناسب به خوبی انجام شده است و به خوبی حال و هوای سریال را منتقل می‌کند.این فضاسازی فوق‌العاده المان‌های بصری چشم‌نواز و زیبایی را به نمایش می‌گذارد و مانند یک کمیک‌ بوک زنده عمل می‌کنند (بخصوص صحنه‌های پایانی لوکی در قسمت آخر) اما این نگاه کمیک‌وارانه‌ی سریال، ممکن است برای برخی مخاطبان چندان جذاب نباشد و آنها روایت منطقی و کمتر کمیک‌وارانه را ترجیح بدهند. ترکیب این فضاسازی عالی با موسیقی متن هیجان‌‌انگیز و شگفت‌انگیزی که در لحظات احساسی بدون هیچ دیالوگی هم تمام حرف‌ها را می‌زند، به لحظات حساس کمک خوبی می‌کند. علاوه بر این فیلمبرداری روان و استفاده از زوایای منحصر به فرد دوربین و همچنین تدوین دقیق و جلوه‌های ویژه‌ی فوق‌العاده دیگر نقاط قوت این سریال محسوب می‌شوند.به طور خلاصه:سریال Loki یک سریال ابرقهرمانی و علمی_تخیلی است که با آثار ابرقهرمانی دیگر حتی با آثار دیگر شرکت سازنده خودش یعنی مارول استودیو تفاوت‌های بسیاری دارد. روابط بین شخصیت‌ها، دیالوگ‌های عمیق، بازی‌های خوب و روایتی متفاوت و جذاب از سفر در زمان و همچنین از همه داشتن پایانی درخشان، مواردی هستند که شما را به تماشای آن وامی‌دارد. این سریال را می‌توان بهترین سریال مارول و جزو بهترین سریال‌های ابرقهرمانی دانست و اگر به فیلم‌ها و سریال‌های اکشن، علمی_تخیلی و یا شخصیت‌های منفی علاقه دارید، Loki گزینه بسیار خوبی برای تماشا کردن برای شماست.</description>
                <category>جریان روایت</category>
                <author>جریان روایت</author>
                <pubDate>Mon, 23 Feb 2026 20:58:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد و معرفی کتاب مردی به نام اُوه: پیرمرد غرغرویی که دوستش خواهید داشت</title>
                <link>https://virgool.io/farhang-andishe/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D9%8F%D9%88%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%BA%D8%B1%D8%BA%D8%B1%D9%88%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%B4-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-dvnxa6o5viee</link>
                <description>کتاب مردی به نام اُوه ( A man called ove) کتابی است درام و کمی کمدی و رمانتیک که از روی آن یک فیلم به همین نام و فیلمی دیگر با نام *مردی به نام اتو* نیز ساخته شده. این کتاب در سایت‌های مختلف معرفی کتاب نمره بالایی را کسب کرده و یکی از شناخته‌شده‌ترین و بهترین رمان‌های معاصر به شمار می‌رود. مردی به نام اُوه اولین کتاب نویسنده سوئدی، فردریک بکمن است که با استقبال بالایی رو به رو شد و به مشهورترین اثر این نویسنده تبدیل شد.مردی به نام اُوه داستان یه پیرمرد ۵۹ ساله و بدخلق است که با خیلی دنیای بیرون ارتباط ندارد و اوقات تلخی را سپری می‌کند. اُوه همسرش، سونیا را به علت سرطان از دست داده است‌. او آنقدر سونیا را دوست می‌داشته که بعد از مرگ او، امیدش به زندگی را از دست داده و قصد خودکشی دارد. اما در طول داستان، هر بار که می‌خواهد خودکشی کند، فردی یا اتفاقی به طور ناخواسته مانع خودکشی او می‌شود و جالب این است که تا پایان رمان، هیچ کس متوجه نمی‌شود که اُوه می‌خواسته خودکشی کند.برای مثال در اوایل داستان، اُوه می‌خواهد با طنابی که تازه از فروشگاه خریده است خودش را دار بزند اما طناب به دلیل وزن زیاد او پاره می‌شود و او بر زمین می‌افتد. اُوه بعد از این اتفاق با طنابِ پاره شده به فروشگاه برمی‌گردد و شروع به دعوا با فروشنده می‌کند که: *مگر نگفتی این طناب بسیار خوب و محکم است؟ پس باید بتواند وزن یک مرد بالغ را تحمل کند.*فردریک بکمن در شروع رمان، اُوه را در موقعیتی (خرید کامپیوتر از فروشگاه) قرار می‌دهد و اتفاقات پیرامون او و ارتباطش با فروشنده و دیگران را شرح می‌دهد و سعی می‌کند تا با فضاسازی و نشان دادن اعمال و رفتار اُوه، شخصیت او را به ما بشناسد.در قسمتی از آغاز کتاب می‌خوانیم: &quot;نه اینی را که گفتی نمی‌خوام. کامپیوتر می‌خوام!” فروشنده سرش را با زیرکی به نشان تأکید تکان می‌دهد. &quot;لپ تاپ همون کامپیوتره.” اُوه فروشنده را با دلخوری چپ چپ نگاه می‌کند و انگشت اشاره‌اش را معترضانه روی پیشخان فشار می‌دهد. ” خودم می دونم!” … سپس زیر لب می‌گوید: ”اون وقت صفحه کلید از کجاش در می‌آد؟”در همین صفحات اول، خواننده با اُوه‌ای مواجه می‌شود که هنگام خریدن یک وسیله ساده و به دلیل اصرارش بر قوانین و درست انجام شدن کارها با فروشنده دیگران درگیر می‌شود. این شروع خیلی زود شخصیت اُوه را به مخاطب نشان می‌دهد: کسی که از بی‌مسئولیتی و بی‌نظمی بیزار است و با دنیای اطرافش سرناسازگاری دارد.درحقیقت اُوه با این تاکید و اصرار بر رعایت قوانین حتی قوانین کوچک (مثل پارک کردن خودرو در مکان‌های مشخصِ محله)، می‌خواهد دنیایی را که همسرش، سونیا را از او گرفته کنترل کند و این سخت‌گیری‌ها نوعی مکانیسم دفاعی در برابر آشوب و ناآرامی درون او هستند.روند داستانی کتاب خطی اما همراه با فلش‌بک‌هایی از گذشته اُوه است. محتوای داستان اجتماعی، عاشقانه و کمی روانشناختی پنهان است. داستان خیلی آرام و بدون هیجان خاصی پیش می‌رود ولی لحن جذاب و صمیمی‌ کتاب به همراه طنز ظریفی که دارد، باعث می‌شود مخاطب با اتفاقات روزمره و روند داستان همراه شود.تقریباً نیمی از کتاب از فلش‌بک‌هایی از زندگی گذشته اُوه تشکیل شده: از دوران کودکی‌اش تا روزی که رئیسش او را مجبور به استعفا کرد. این نوع روایت به خوانندگان اجازه می‌دهد تا اُوه را از طریق خاطراتش بشناسند و متوجه شوند که او بی‌دلیل به فردی بداخلاق تبدیل نشده و بی‌دلیل پرخاشگری نمی‌کند؛ بلکه این بدخلقی‌ها و بدرفتاری‌های او، مکانیسمی دفاعی در برابر مشکلات و غم و اندوه و خاطرات اندوهگین او است. این غرق در خاطرات گذشته بودن، موجب شده است که اُوه احساس بیزاری و بیگانگی نسبت به محیط و افراد اطراف خود داشته باشد و گوشه‌گیری و انزوا را برگزیند. درواقع سونیا نه تنها همسر، بلکه قطب‌نمای اخلاقی و اجتماعی اُوه بوده است که بعد از فقدان او، اُوه جهت زندگی خود را گم کرده است.در قسمتی از کتاب آمده: اگر کسی ازش می پرسید زندگی اش قبلاً چگونه بوده، پاسخ می داد تا قبل از این که زنش پا به زندگی‌اش بگذارد اصلاً زندگی نمی‌کرده و از وقتی تنهایش گذاشت دیگر زندگی نمی‌کند.نویسنده در اینجا نشان می‌دهد که اُوه زمانی توانست واقعاً زندگی کند که با سونیا آشنا شد. سونیا با اینکه تفاوت‌های زیادی با اُوه دارد و عاشق آزاد و رها زندگی کردن است، برای علاقه اُوه به نظم و قوانین احترام زیادی قائل است. سونیا عاشق رقصیدن است اما اُوه آن را دیوانه‌وار می‌ماند. سونیا شیفته علوم انسانی است درحالی که اُوه از آن بیزار است چون پاسخ‌های قطعی و مشخصی برای آن وجود ندارد. درواقع سونیا به اُوه آموخت که اگرچه زندگی کردن در نظم و چهارچوب به انسان آرامش می‌دهد اما آزادانه زندگی کردن هم لذت‌های مخصوص به خودش را دارد.در بخشی از کتاب می‌خوانیم: معلوم است که سفر با اتوبوس ایده زنش بود. اُوه اصلا نمی‌فهمید این کار چه فایده‌ای دارد. اگر مجبور بودند به جایی سفر کنند، می‌توانستند حداقل با ساب (ماشین اُوه) بروند، ولی سونیا اصرارش بر این بود که سفر با اتوبوس «رومانتیک» است و اُوه در این میان به این موضوع پی برده بود که این «رومانتیک» ظاهراً خیلی مهم است.یکی دیگر از شخصیت‌های مهم داستان پروانه است؛ زنی ایرانی که به همسایگی اُوه نقل مکان می‌کند. پروانه، زنی خوش‌ قلب و دوست‌داشتنی است که مسیر زندگی اُوه را عوض می‌کند و به همراه خانواده‌اش باعث می‌شوند اُوه انزوا را کنار گذاشته و بتواند دوباره حس تعلق داشتن به خانواده‌ای را تجربه کند. فردریک بکمن به دلیل زندگی با همسری ایرانی‌ به خوبی توانسته فرهنگ ایرانی را به نمایش بگذارد. در قسمتی از کتاب، پروانه برای آشنایی بیشتر با همسایه خودش، یعنی اُوه، برای او غذای ایرانی درست می‌کند و می‌برد و اُوه آنقدر با این فرهنگ ناآشنا است که از پروانه می‌پرسد غذایی که آورده فروشی است؟در داستان بارها نشان داده و حتی گفته می‌شود که اُوه مردی متعلق به زمانه‌ای دور است و اگرچه در قرن بیست و یکم زندگی می‌کند، اما از نظر ذهنی متعلق به دنیایی است که سال‌ها پیش در آن زندگی می‌کرده؛ دنیایی که یک مرد فقط زمانی مرد بود که بیرون از خانه کار می‌کرد، دنیایی که در آن انسان‌ها کارهایشان را خودشان انجام می‌دادند و خبری از تکنولوژی و سیستم‌های خودکار نبود. درواقع اُوه در این داستان نماینده ارزش‌های همان زمانه دور مثل مسئولیت‌پذیری و سخت کار کردن است و شخصیت‌های جوان‌تر نماینده ویژگی‌های نسل جدید مثل سهولت، زندگی مجازی و انعطاف‌پذیری هستند و این تقابلِ نسل قدیم و جدید که با درگیری و بحث‌های بین اُوه و شخصیت‌های دیگر با طنزی ظریف نشان داده می‌شود، از جذابیت‌های کتاب است.مردی به نام اوه با زاویه دید سوم شخص محدود نوشته شده است. یعنی داستان از دید یک شخصیت مشخص (در اینجا اُوه) روایت می‌شود و خواننده فقط به دانسته‌ها، افکار و احساسات همان شخصیت دسترسی دارد؛ نه به ذهن و درونِ همهٔ شخصیت‌ها. فردریک بکمن، با استفاده‌ی هوشمندانه از شیوه‌ی روایت سوم شخص محدود، کشش اثر را بیشتر و آن را جذاب‌تر کرده است.در بخشی از کتاب می‌خوانیم: جلوی پیشخوان مغازه‌ای ایستاده که صاحبان اتومبیل‌های ژاپنی می‌آیند تا کابل‌های سفیدرنگ بخرند. اُوه مدتی کمک‌فروشنده را نگاه می‌کند. سپس جعبه نه‌چندان بزرگ و سفید را جلوی صورتش تکان می‌دهد. می‌پرسد: «خب! ببینم، این یکی از همون اوپَدهاس؟» فروشنده که مرد جوان ریقو‌نه‌ای است با تردید نگاهش می‌کند. معلوم است دارد سعی می‌کند جلوی خودش را بگیرد تا جعبه را بلافاصله از دست او نقاپد. «بله، درسته، آی‌پد. ولی خیلی خوب می‌شه اگه این‌جوری تکونش ندین...» اُوه طوری جعبه را نگاه می‌کند که انگار نمی‌شود بهش اطمینان کرد. انگار جعبه یک وسپا سوار با شلوار ورزشی باشد که همین حالا به او گفته «آهای رفیق!» و سعی دارد یک ساعت مچی بهش قالب کند. «آها! پس کامپیوتره؟» فروشنده با سر تأیید می‌کند. سپس راجع به عکس‌العملش فکر می‌کند و سرش را به علامت منفی تکان می‌دهد. «آره... یا، بله، خب، آی‌پد. بعضی‌ها بهش می‌گن تبلت، بعضی‌ها هم بهش می‌گن رایانه لوحی. آدم می‌تونه با دیدگاه‌های مختلف بهش نگاه کنه...» او جوری فروشنده را نگاه می‌کند که انگار مردک دارد پرت‌وپلا می‌گوید. «که این‌طور!»به طور خلاصه: مردی به نام اُوه نه تنها یک رمان سرگرم‌کننده، بلکه یک داستان روان‌شناسانه و عمیق است که شما را به راحتی با خود همراه می‌کند. می‌توان گفت که این کتاب مورد پسند اکثر سلایق بوده و حتی گزینه خوبی برای علاقه‌مند کردن افراد به کتاب‌خوانی است. اما اگر به داستان‌های درام و واقع‌گرایانه علاقه‌ دارید، قطعاً از آن لذت خواهید برد.</description>
                <category>جریان روایت</category>
                <author>جریان روایت</author>
                <pubDate>Wed, 11 Feb 2026 11:00:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد و معرفی سریال This is us: درام خانوادگی با چاشنی اشک و زمان</title>
                <link>https://virgool.io/@JarianRavayat/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-this-is-us-%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%DA%86%D8%A7%D8%B4%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%D9%88-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-wvedn6sb9zlp</link>
                <description>چند روز پیش قسمت آخر سریال This is us را تمام کردم. سریالی که به خوبی توانست مرا با خود همراه کند و پا به پای اتفاقات و شخصیت‌ها پیش ببرد.سریال &quot;This is us&quot; یا &quot;این ما هستیم&quot; سریالی است درام و گاهی رمانتیک با طنزی به جا و به موقع که imdb به آن امتیاز ۸.۷ را داده است.این سریال داستان خانواده پیرسون را که از جک، ربکا و سه‌قلوهایشان کیت، کوین و رندال تشکیل شده است در ۶ فصل روایت می‌کند. درست است سریال ۶ فصل دارد! اما بهتان قول می‌دم آنقدر شما را مجذوب خود خواهد کرد که بعد از تماشا کردن قسمت آخر با خود خواهید گفت که کاش باز هم ادامه پیدا می‌کرد.یکی از علل جذابیت و ایجاد تعلیق در سریال، نحوه روایت داستان است. این سریال خط زمانی و روایتی ساده از گذشته تا آینده ندارد و با فلاش بک و فلش فوروارد داستان را روایت می‌کند و شما در هر قسمت شاهد بخش‌هایی از داستانِ گذشته، حال و آینده و حتی گذشته دورتری از شخصیت‌ها خواهید بود. این روند آنقدر به خوبی اجرا شده است که نه تنها باعث سردرگمی شما نمی‌شود بلکه باعث می‌شود تا شما بهتر با احساسات، تجربه‌ها و روابط شخصیت‌ها آشنا شوید و با علاقه بیشتری داستان را دنبال کنید.سریال This is us با توجه به مشکلات و تجربیات مختلف مثل اضافه وزن، افسردگی، اعتیاد، سوگ، مشکلات خانوادگی، فرزندخواندگی و... آنها را از جنبه‌های روانشناختی مختلفی بررسی می‌کند و نکته‌های روانشناسانه‌ای را به طور غیر مستقیم به مخاطب آموزش می‌دهد. این سریال به شما می‌گوید که اشکالی ندارد اگر اشتباه کنید و با مشکلاتی رو به رو شوید. می‌گوید که همه روابط چه روابط خانوادگی مثل روابط خواهر و برادری، والد بودن، ازدواج و چه روابط عاشقانه گاهی با مشکلاتی مواجه می‌شوند. مهم این است که با صبوری، کمک کردن به یکدیگر و نکته مهم‌تری که این سریال بسیار به آن تاکید می‌کند یعنی صحبت کردن درباره احساساتمان، با آنها مقابله کنیم. به قول دیالوگ معروفی از سریال:《هیچ لیمویی انقدر ترش نیست که نشه باهاش شربت لیمو درست کرد.》پخش سریال This is us از سال ۲۰۱۶ تا ۲۰۲۲ ادامه داشت و یکی از مهم‌ترین عوامل همراه کردن مخاطب با خود اشاره و درگیری شخصیت‌ها با رویدادهای واقعی جهان مثل کرونا، جنبش black lives matter، سفر انسان به ماه، جنگ ویتنام و ... بود.علت دیگر جذابیت و همراه بودن مخاطب با سریال بازی‌های درخشان بازیگران است. Milo Ventimiglia و Mandy Moore در نقش‌های جک و ربکا، Sterling K. Brown و Chrissy Metz و Justin Hartley در نقش‌های رندال، کیت و کوین و Susan Kelechi Watson و Chrissy Metz در نقش بث و توبی بازی‌های خیره‌کننده‌ای را به نمایش گذاشتند.Mandy Moore به‌خاطر بازی در نقش ربکا برنده‌ی جایزه‌ی امی، نامزد جایزه‌ی گلدن گلوب و برنده‌ی چند جایزه‌ی دیگر شد و Sterling K. Brown (در نقش رندل) جایزه‌ی امی و گلدن گلوب را برد. Chrissy Metz (در نقش کیت) و Susan Kelechi Watson (در نقش بث) نامزد جوایز مختلف، ازجمله گلدن گلوب شدند و Milo Ventimiglia (در نقش جک) هم نامزد جوایز مختلفی شد.سریال This is us با استقبال بسیار خوبی از طرف منتقدین و تماشاگران مواجه شد به طوری که به عنوان بهترین سریال درام از نظر منتقدین در هفتمین مراسم choice awards معرفی شد و نامزد بهترین سریال تلویزیونی درام در هفتاد و چهارمین مراسم golden globe نیز شد. اما با وجود این، نکات منفی‌ای نیز توسط متنقدین به سریال وارد شد که شایع‌ترین انتقاد این است که سریال برای برانگیختن اشک و احساسات مخاطب، از روش‌های بیش از حد کلیشه‌ای استفاده می‌کند و خیلی سعی کرده‌اند مخاطب را احساساتی کنند. تک‌بعدی بودن برخی شخصیت‌ها و تغییرات شخصیتی ناگهانی در برخی صحنه‌ها از دیگر نقد‌های منفی سریال بود.به طور خلاصه:سریال This is us سریالی است درام و گاهی کمدی و رمانتیک که نقاط قوت و داستان و بازی‌های بسیار خوبی دارد. این سریال داستان خانواده‌ پیرسون را روایت می‌کند که با وجود تمام اتفاقاتشان، خانواده‌ای معمولی‌اند و شما را به یاد خود می‌اندازند. سریال This Is Us سریالی است که با روایت پیچیده‌ و چندلایه‌ از سه خواهر و برادر در طول دهه‌های مختلف، نشان می‌دهد که چگونه گذشته، حال و آینده یک خانواده به شکلی عمیق و غیرقابل‌تفکیک به هم پیوند خورده است. پس اگر به فیلم‌ها و سریال‌هاب درام علاقه‌ دارید، This is us گزینه بسیار خوبی برای تماشا کردن برای شماست.</description>
                <category>جریان روایت</category>
                <author>جریان روایت</author>
                <pubDate>Thu, 25 Sep 2025 16:57:51 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>