<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mani</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Jeonluna</link>
        <description>شاید خالی میموند بهتر بود؛</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-05 08:37:57</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1814146/avatar/vU1rGp.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mani</title>
            <link>https://virgool.io/@Jeonluna</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نمیدونم که؛</title>
                <link>https://virgool.io/Zendeh/%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-%DA%A9%D9%87-ngaqvgnuu7rm</link>
                <description>یکی دو بار اوایل ملی شدن اینترنت اومدم ویرگول ولی باز نشد ، دیگه نیومدم.امروز صبح همینکه چشامو باز کردم اومدم دیدم هنوز کار میکنه . چند تا پست خوندم و دیدم بعضی ها عکسای مورد علاقه شونو گذاشتن (خیلی حس خوبی داره دیدنشون) خلاصه که گفتم منم چندتا بزارم.دیروز؛ روی برفا دراز کشیدم و کل شب ریه هام درد میکردتقلب یکی از بچه هارو گوشه حیاط پیدا کردمخیلی گرد و بامزه نیست ؟داشتیم کارای ژوژمان رو انجام میدادیم که اومد نشست پیشمونAugust 2022 - اخرین باری که زنده بودم -هیچی فقط میخواستم جورابمو نشون بدم که همرنگ در بودFebruary 2024 - کافه با مادربزرگمنو یاد بچگیام میندازهDecember 2025بعد نیم ساعت منتظر موندن برای خرید مقوای مشکی ، فروشنده‌ی عزیز با یه بسته مقوای سبز تشریف اورد که تو انبار فکر کرده بود مشکیه:)★</description>
                <category>Mani</category>
                <author>Mani</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 01:39:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قطار ذهن</title>
                <link>https://virgool.io/@Jeonluna/%D9%82%D8%B7%D8%A7%D8%B1-%D8%B0%D9%87%D9%86-xscxhceyssxl</link>
                <description>جواب نمیدهداز صبح 78 بار زنگ زده و 258 تا پیام داده امبه هیچکدام پاسخی ندادههوا سرد است ، شب قبل داشت برف میباریدباید برگردم .. اخرین قطار تا 15 دقیقه دیگر می آیداما از او خبری نیستاگر او خانه نباشد ...لاته ای از بوفه کنار راه آهن خریدمشال گردن آبی و سبز چهارخانه ای که او بافته بود را بسته بودم بینی ام را از سرما حس نمیکردم و سعی میکردم با نزدیک کردن نوشیدنی گرمش کنم دست هایم قرمز و خشک شده ، دفعه پیش.. باز دستکش هایم را فراموش کرده بودم و او دستکش های قرمز خودش را به من دادنمیتوانم صبر کنم نمیتوانم بشینم نمیتوانم کاری کنمخیلی نگرانم5 دقیقه دیگر قطار میرسدیکبار دیگر زنگ میزنمبوق....بوق..... رد کرداینبار رد کرد یعنی حالش خوب است؟ یا بلایی سرش امده و کس دیگری تماس را رد کرده؟نمیدانم تپش قلبم بیشتر و نفس هایم تند و تندتر میشودصدای قلبم را از گردنم میشنومرسیدقطار قدیمی قرمز رنگ با پرده های تیره ی کنار زده شده و پنجره های بخار کرده که داخلش دیده نمیشودایا او اینجاست؟ آمده؟اگر نیامده باشد....سوار قطار میشوم او انجا نیستدر کوپه ای مینشینمبار دیگر زنگ میزنم.....خاموش استچه بلایی سرش امده؟پیرمردی روبه رویم روزنامه به دست نشسته استریشی سبک با عینکی مستطیل دارد و پالتویی قهوه  ای تن کردهمتوجه نگاهم شد و تا نگاهم نکرده سرم را سمت پنجره چرخاندماز اضطراب نمیتوانم تکان دادن پایم را کنترل کنمچشمانم میسوزدباید زود برسممطمئنم چیزی شدهبیمارستان..باید به بیمارستانش زنگ بزنمشماره را پیدا میکنم و ..درحال برقراری تماسخانمی برمیدارد بله بیمارستان &quot;&quot;&quot;بفرمایینمیگویم: ببخشید...مریض آقای&quot;&quot;&quot;&quot;من باهاشون تماس میگیرم گوشیشون خاموشه میشه بگید حالش چطوره ؟ اتفاقی که نیفتاده درسته؟اونجاست مگه نه؟با صدای نازکی میگوید: خانم ما بیماری با این اسم نداریم ولی اجازه بدین یکبار دیگه چک کنم صدای کیبورد و نفس هایش را میشنوم چند ثانیه ای  میگذرد و میگوید : بله خانم همونطور که گفتم ایشون اینجا نیستنسرم گیج میرود او چه میگوید؟ یعنی چه که او اینجا نیست..میدانست امروز برمیگردم گفتم شاید با اخرین قطار امده ولی اینجا هم نیستکلید خانه مان را ندارد کجا رفته..چرا گوشی اش را جواب نمیدهد چرا رد کرد...مسیر پیش رویمان 2 ساعت استیعنی ساعت 22 به آنجا میرسمشاید در ایستگاه منتظر من است؟ اگر نباشد کجا بروم چکار کنم...باید ارام باشمبه یاد کودکی ام نامش را روی بخار شیشه مینویسم پیرمرد مرا نگاه میکندبی توجه به او هندزفری ام را از کیفم برمیدارم و اهنگ silver sable از cigarettes after sex را پلی میکنم......صدای یک زن...چشمانم را به سختی باز میکنم نورهای داخل قطار اذیتم میکندگردن درد...خدای من خوابم گرفتهساعت را نگاه میکنم ..56 :21پیرمرد رفتهیعنی زود رسیدیم و من خواب مانده بودم؟زود از جایم پا میشوم و به بیرون از کوپه میرومخالیست..هیچکس انجا نیستهمه جا تاریک است اما.. کمی پیش نور ها چشمانم را سوراخ میکردچه کسی خاموششان کرد؟من کجا هستم؟صدای جیغ آن زن...او چه‌کسی بود .. پس الان کجاستچرا داشت جیغ میزدصبر کن..نوری دیدمبه خدا قسم نوری دیدماما غیب شدبه کوپه برمیگردم ...از پنجره بیرون را نگاه میکنم ........آسمان آبی تیره و سیاه مطلقهیچ چیز دیده نمیشود حتی ماه و ستاره هم وجود نداردمینشینم و سرم را بین دستانم میگیرمموهایم را میکشم تا شاید کمی به خودم بیایمصدایی میشنومشبیه صدای او بودسرم را بالا میگیرم و با چشمانم دنبالش میگردماو.......او انجاستجلوی در ایستاده خدای منموهایش... موهایش هنوز مثل قبلا بلند استچطور امکان دارد؟چنند ماه پیش موهایش را خودم از ته زدم..لبخندی میزند دورش را هاله ای از نور گرفته بافت یقه اسکی آبی ای به تن دارد که چشمان آبی اش را مشخص تر میکندچشمانم تار شده .. فکر کنم دارم گریه میکنمنزدیکش میرومتو .. تو اینجا چیکار میکنی چرا تماسامو جواب نمیدی چرا رد کردی ....تو نباید اینجا باشی تو باید کلفت تر لباس میپوشیدی برات خطرناکه ..انگشتش را جلوی لبم میگیرد تا ساکت شومبه چشمانم زل زده و لبخندی میزند- هیس... آروم باش ، لازم نیست نگران من باشی من حالم خوبه عزیزماشک از چشمانم سرازیر میشودصدایش کاملا سالم و سرحال است..دستش را روی صورتم میگذارد و با شصتش اشک هایم را پاک میکندبا صدای آرامی ادامه میدهد- خوشگلم فکر نمیکنی دیگه کم کم باید با این موضوع کنار بیای....؟من چند ماه پیش از پیشت رفتم..باید به زندگیت ادامه بدی ..باید خوشحال باشی تو به من قول دادی..دیگر واقعا دارم با صدای بلند گریه میکنمداد میزنم - تو ام به من قول دادی قول داده بودی از پیشم نری قول دادی دربرابر اون بیماری بی رحم کم نیاری و شکست نخوری ولی... اشک هایم را پاک میکنم - نه نه نه من میدونم من میدونم تو هنوز زنده ای تو هیچجا نرفتی .. ببین الانم اینجایی مگه نه؟؟؟؟ تو فقط یه شوخی کرده بودی مگه نه؟؟؟ لبخندی مصنوعی میزنم و اورا نگاه میکنمسرش را تکان میدهد و با چشمانش ملتمسانه نگاهم میکنددستانش را روی شانه هایم میگذارد..- خواهش میکنم.. لطفا آروم باش .. باید قبولش کنی من خیلی وقته رفتم و این یه شوخی نیست..باید بیدار شی باید به خودت بیای باید زندگیت رو بدون من قبول کنی و ادامه بدی..- نه... نه... دارد محو میشودنور ها از بین میرود- چی...... نه نه نه نه نه نه نه نه نرو خواهش میکنم خواهش میکنم نرو ...جیغ میزنمصدای دستگاه... و چند زنچشمانم را باز میکنم و تصویر نامعلومی میبینمزنی‌میگوید : چشماشو باز کرد چشماشو باز کرد در بیمارستان هستم ...</description>
                <category>Mani</category>
                <author>Mani</author>
                <pubDate>Wed, 18 Dec 2024 22:37:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه چی پریشونه؛</title>
                <link>https://virgool.io/@Jeonluna/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D9%88%D9%86%D9%87-dfyi8m3gj171</link>
                <description>درست نمیشه؛نمیشه .مغز من مرتب نمیشهکلماتم مرتب نمیشهاتاقی که توش شبا میخوابیدم مرتب نمیشهچیزایی که تو کتاب و دفترام نوشتم مرتب نمیشهموهام بلند شده وقتی میبندم مرتب نمیشهلباسامو هرجور اتو و تا میکنم مرتب نمیشهقوطی دستبند هام مرتب نمیشهکراواتم مرتب بسته نمیشهگردبندم گره خورده و داره خفه ام میکنهاره من دارم بین این همه مشکلات ،زیر این همه فشار و بار له میشم.دارم کنترلمو از دست میدم.فقط یک ثانیه کافیه تا همه حرفای مونده تو دلمو بالا بیارم رو سر مردم و فقط توی یک صدم ثانیه تک تک کلماتم باعث شکستن قلب آدما بشه.من باز افتادم داخل این چاه عمیق تاریک که هیچ راهی برای دراومدن ازش نیست.باز افتادم داخل یه باتلاق که هرچقدر دست و پا میزنم بیشتر فرو میرم توش.باز بدون اینکه بلد باشم روی یخ اسکیت میرم و هربار میفتم و میخوام بلند شم پام سر میخوره و بدتر میخورم زمین و بدنم کبود میشه.باز توی یه زیر زمین قدیمی بدون پنجره کثیف گیر افتادم و هرچقدر جیغ میزنم هیچکی نیست که صدامو بشنوه.و من دارم خودمو میبازمدارم تموم میشمدارم ..دارم به اون روزی که قراره برم اون بالا و بدون فکر کردن به چیزی همه چیو تموم کنم نزدیک میشم.شاید این عکس بتونه حالمو توصیف کنه.</description>
                <category>Mani</category>
                <author>Mani</author>
                <pubDate>Mon, 22 May 2023 20:15:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیازمند یک ارتباط انسانی .</title>
                <link>https://virgool.io/@Jeonluna/%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D9%85%D9%86%D8%AF-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B7-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-wepfqp0ykiga-wepfqp0ykiga</link>
                <description>چند وقتیه با کسی حرف نمیزنم . هیچ جا نمیرم اگه هم برم هندزفریمو از گوشم درنمیارم ‌. تو مدرسه هیچ دوستی ندارم ، هر کیم میاد باهام حرف بزنه باهاش سرد برخورد میکنم . دست خودم نیست . تو مدرسه فقط اضطراب دارم . به جرعت میتونم بگم از ادما میترسم . این خیلی مزخرفه ولی ازشون میترسم . میترسم کار اشتباهی انجام بدم یا حرف بدی بگم و اون فرد دیگه باهام حرف نزنه. و همچنین برام مهم نیست . مهم نیست که یکی باهام حرف بزنه یا نه. از آدما متنفرم ‌ . نمیخوام باهاشون حرف بزنم . حتی نمیخوام صداشونو بشنوم. ولی یطرف من. خیلی میخواد تو مدرسه حرف بزنه . خیلی میخواد بادوستاش بره بیرون . خیلی میخواد خوشبگذرونه و شلوغی کنه‌. ولی اونطرفمم میگه ازتون متنفرم . میگه نمیخوام قیافه ی هیچکیو ببینم . نمیخوام صدای هیچکیو بشنوم . میخوام فقط فقط تنها باشم ‌. ولی وقتی تنها میشم همه جا خیلی ساکته . این سکوت رو دوست ندارم. از ادما میترسم . مثلا حتی اینجاهم وقتی یکی کامنت میزاره میترسم جواب بدم . به خودم اعتماد ندارم. ببخشید. ولی نمیترسم. برام مهم نیست . هرکی میخواد از حرفم ناراحت بشه . هرکی میخواد دیگه باهام حرف نزنه. ولی اگه همه بزاره و بره چی¿. به درک . برام مهم نیست . تو مدرسه بغل دستیمو دوسدارم . شخصیتشو میگم. وقتی میخواد باهام حرف بزنه استرس میگیرم و خودمو گم میکنم . نمیدونم چی بگم . نمیخوام خیلی سرد یا خیلی خونگرم باشم . نمیخوام خیلی مشتاق به برقرار کردن ارتباط باشم . و درنتیجه بیش از حد سرد جوابشو میدم . چون نمیخوام مثل اون ادمای تنهایی باشم که فقط منتظرن یکی بهشون یک کلمه بگه و بعدش خیلی گرم بگیره و اینبارم با حرفاش اون فردو خسته کنه. اولین باره این حرفارو به زبون میارم. قبلا غرورم اجازه نمیداد اینو بگم که &quot;از ادما میترسم&quot; . در واقع به ادما اهمیت نمیدم . ولی شدیدا نیاز دارم با کسی حرف بزنم . با کسی وقت بگذرونم. به کسی اعتماد داشته باشم . یه دوست داشته باشم که جز من دوست صمیمی ای نداشته باشه . یه دوست که مطمئن باشم تا آخر عمرم باهامه . یه دوست که پیشش بتونم خودم باشم .معمولا من آدم سردی ام . اعصابم ادمارو نمیکشه . وقتی حرف میزنن میخوام فقط خفه شون کنم . وقتی تو کلاس الکی میخندن صدای خندشون باعث میشه دیوونه شم . وقتی صدای اضافی تولید میکنن ‌.... نگم بهتره. ولی بعضی وقتاهم میخوام فقط یدونه دوست داشته باشم‌ که باهاش راحت باشم . تو کلاس هیچکی پیشم راحت نیست . نمیدونم میگن خیلی جدی ای و نمیتونیم باهات شوخی کنیم. همین بهتر . نمیخوام شاهد شوخیای مسخرشون بشم . اما...نمیدونم چرا این مزخرفات رو دارم منتشر میکنم.</description>
                <category>Mani</category>
                <author>Mani</author>
                <pubDate>Mon, 30 Jan 2023 21:03:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع..</title>
                <link>https://virgool.io/@Jeonluna/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-mnghakbi95ih</link>
                <description>دفتر جدید آبی رنگ ساده اش را باز کرد. نفس عمیقی کشید و بوی صفحات تازه به مشامش خورد‌. بعد از بوی خاک باران خورده ، بهترین چیزی بود که میتوانست بو کند.روان نویس خردلی خود را برداشت و شروع به نوشتن کرد..خب.. سلام &#x27;)این اولین پست منه.چند وقتی بود میخواستم اینجا حساب باز کنم اما دائم یادم میرفت.ولی بالاخره چند روز پیش تصمیم گرفتم این کارو انجام بدم و از این به بعد شروع به نوشتن کنم ؛ درباره پیشنهادات، احساسات ، تجربیات و تخیلاتم ..و خب اگه بخوام خودم رو معرفی کنم باید بگم که... اسمم مانی هست و چند سالی میشه به نوشتن علاقه پیدا کردم.اوایل اصلا به خودم اطمینان نداشتم و از جمله بندی ها و داستان هایی که مینوشتم خوشم نمیومد و این جرعت رو نداشتم تا اونارو با مردم به اشتراک بزارم.البته نمیتونم بگم الان اعتماد بنفسم بالا رفته ، اما تمام سعی ام رو میکنم تا در نوشتن پیشرفت کنم و جملات زیبایی رو بنویسم و بتونم ایده ای که تو ذهنم هست رو درست بیان و توصیف کنم.</description>
                <category>Mani</category>
                <author>Mani</author>
                <pubDate>Tue, 04 Oct 2022 15:13:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>