<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mani</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Jeonluna</link>
        <description>شاید خالی میموند بهتر بود؛</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 15:46:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1814146/avatar/YY91Xy.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mani</title>
            <link>https://virgool.io/@Jeonluna</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نمیدونم که؛</title>
                <link>https://virgool.io/Zendeh/%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-%DA%A9%D9%87-ngaqvgnuu7rm</link>
                <description>یکی دو بار اوایل ملی شدن اینترنت اومدم ویرگول ولی باز نشد ، دیگه نیومدم.امروز صبح همینکه چشامو باز کردم اومدم دیدم هنوز کار میکنه . چند تا پست خوندم و دیدم بعضی ها عکسای مورد علاقه شونو گذاشتن (خیلی حس خوبی داره دیدنشون) خلاصه که گفتم منم چندتا بزارم.دیروز؛ روی برفا دراز کشیدم و کل شب ریه هام درد میکردتقلب یکی از بچه هارو گوشه حیاط پیدا کردمخیلی گرد و بامزه نیست ؟داشتیم کارای ژوژمان رو انجام میدادیم که اومد نشست پیشمونAugust 2022 - اخرین باری که زنده بودم -هیچی فقط میخواستم جورابمو نشون بدم که همرنگ در بودFebruary 2024 - کافه با مادربزرگمنو یاد بچگیام میندازهDecember 2025بعد نیم ساعت منتظر موندن برای خرید مقوای مشکی ، فروشنده‌ی عزیز با یه بسته مقوای سبز تشریف اورد که تو انبار فکر کرده بود مشکیه:)★</description>
                <category>Mani</category>
                <author>Mani</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 01:39:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچ 2</title>
                <link>https://virgool.io/@Jeonluna/%D9%87%DB%8C%DA%86-2-d8a25dv4elbl</link>
                <description>کلی نوشتم درمورد &quot; اون &quot; اما زیادی نامرتبن ذهنم واضح نیست نمیتونم کلمه هارو کنار هم بچینم یا حتی راجب چیزی که میخوام بنویسم فکر کنم بعدا پاکش میکنم ولی میخوام فعلا این بمونه اینجا تا وقتی که بتونم کامل تر و بهتر بنویسمپاییز 1404 دو سال بود میترسیدم برسهاون نیست رفتبرای همیشه شاید یه شهر دیگه شاید یه کشور دیگهحتی نتونستم اطرافمو نگاه کنمهمه جا تصویری ازش بود که نشسته ، میخنده ، حرف میزنه..بطری آبم که نگه داشته بود الان جلومه عکسایی که ازش گرفتماهنگایی که فرستاده ( نه به من )حرف هایی که زدیم ( نمیدونست منم )صداش تو گوشمهانگار هر لحظه قراره از یجایی دربیاد و بفهمم که فقط یه خواب بوده و اون هنوز هستتاحالا این حس رو تجربه نکردمنمیتونم واسش اسم بزارم عشق؟ علاقه ؟ دروغ؟ حسرت؟ حسودی؟ازم پرسید از چیش خوشم اومدهنمیدونمتنها چیزی که میدونم اینه که راضی ام همه‌چیمو بدم تا کنارم باشه هروقت یادم میفته چشام پر میشه انگار خودم تو زندگیم کم بدبختی دارمدیروز یکی از پیاماشو دیدم .. اعصابمو ریخت به هم (شما یه اتفاق خوبی بودی که تو زندگیه من افتادی) اون براش فرستاده بود . همونی که بعدا بهش گفت (کاش هیچوقت نزدیکت نمیشدم) دلم نمیخواد فردا و همینطور بقیه ی روزا دوباره به همون جا برگردمجایی که اون قبلا بوده&quot;با یکی دیگه&quot; اونجا بودهمیخوام سرم بخوره جایی و این سه سال اخیر کلا پاک بشهقدرت تحملشو ندارم</description>
                <category>Mani</category>
                <author>Mani</author>
                <pubDate>Tue, 23 Sep 2025 23:50:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قطار ذهن</title>
                <link>https://virgool.io/@Jeonluna/%D9%82%D8%B7%D8%A7%D8%B1-%D8%B0%D9%87%D9%86-xscxhceyssxl</link>
                <description>جواب نمیدهداز صبح 78 بار زنگ زده و 258 تا پیام داده امبه هیچکدام پاسخی ندادههوا سرد است ، شب قبل داشت برف میباریدباید برگردم .. اخرین قطار تا 15 دقیقه دیگر می آیداما از او خبری نیستاگر او خانه نباشد ...لاته ای از بوفه کنار راه آهن خریدمشال گردن آبی و سبز چهارخانه ای که او بافته بود را بسته بودم بینی ام را از سرما حس نمیکردم و سعی میکردم با نزدیک کردن نوشیدنی گرمش کنم دست هایم قرمز و خشک شده ، دفعه پیش.. باز دستکش هایم را فراموش کرده بودم و او دستکش های قرمز خودش را به من دادنمیتوانم صبر کنم نمیتوانم بشینم نمیتوانم کاری کنمخیلی نگرانم5 دقیقه دیگر قطار میرسدیکبار دیگر زنگ میزنمبوق....بوق..... رد کرداینبار رد کرد یعنی حالش خوب است؟ یا بلایی سرش امده و کس دیگری تماس را رد کرده؟نمیدانم تپش قلبم بیشتر و نفس هایم تند و تندتر میشودصدای قلبم را از گردنم میشنومرسیدقطار قدیمی قرمز رنگ با پرده های تیره ی کنار زده شده و پنجره های بخار کرده که داخلش دیده نمیشودایا او اینجاست؟ آمده؟اگر نیامده باشد....سوار قطار میشوم او انجا نیستدر کوپه ای مینشینمبار دیگر زنگ میزنم.....خاموش استچه بلایی سرش امده؟پیرمردی روبه رویم روزنامه به دست نشسته استریشی سبک با عینکی مستطیل دارد و پالتویی قهوه  ای تن کردهمتوجه نگاهم شد و تا نگاهم نکرده سرم را سمت پنجره چرخاندماز اضطراب نمیتوانم تکان دادن پایم را کنترل کنمچشمانم میسوزدباید زود برسممطمئنم چیزی شدهبیمارستان..باید به بیمارستانش زنگ بزنمشماره را پیدا میکنم و ..درحال برقراری تماسخانمی برمیدارد بله بیمارستان &quot;&quot;&quot;بفرمایینمیگویم: ببخشید...مریض آقای&quot;&quot;&quot;&quot;من باهاشون تماس میگیرم گوشیشون خاموشه میشه بگید حالش چطوره ؟ اتفاقی که نیفتاده درسته؟اونجاست مگه نه؟با صدای نازکی میگوید: خانم ما بیماری با این اسم نداریم ولی اجازه بدین یکبار دیگه چک کنم صدای کیبورد و نفس هایش را میشنوم چند ثانیه ای  میگذرد و میگوید : بله خانم همونطور که گفتم ایشون اینجا نیستنسرم گیج میرود او چه میگوید؟ یعنی چه که او اینجا نیست..میدانست امروز برمیگردم گفتم شاید با اخرین قطار امده ولی اینجا هم نیستکلید خانه مان را ندارد کجا رفته..چرا گوشی اش را جواب نمیدهد چرا رد کرد...مسیر پیش رویمان 2 ساعت استیعنی ساعت 22 به آنجا میرسمشاید در ایستگاه منتظر من است؟ اگر نباشد کجا بروم چکار کنم...باید ارام باشمبه یاد کودکی ام نامش را روی بخار شیشه مینویسم پیرمرد مرا نگاه میکندبی توجه به او هندزفری ام را از کیفم برمیدارم و اهنگ silver sable از cigarettes after sex را پلی میکنم......صدای یک زن...چشمانم را به سختی باز میکنم نورهای داخل قطار اذیتم میکندگردن درد...خدای من خوابم گرفتهساعت را نگاه میکنم ..56 :21پیرمرد رفتهیعنی زود رسیدیم و من خواب مانده بودم؟زود از جایم پا میشوم و به بیرون از کوپه میرومخالیست..هیچکس انجا نیستهمه جا تاریک است اما.. کمی پیش نور ها چشمانم را سوراخ میکردچه کسی خاموششان کرد؟من کجا هستم؟صدای جیغ آن زن...او چه‌کسی بود .. پس الان کجاستچرا داشت جیغ میزدصبر کن..نوری دیدمبه خدا قسم نوری دیدماما غیب شدبه کوپه برمیگردم ...از پنجره بیرون را نگاه میکنم ........آسمان آبی تیره و سیاه مطلقهیچ چیز دیده نمیشود حتی ماه و ستاره هم وجود نداردمینشینم و سرم را بین دستانم میگیرمموهایم را میکشم تا شاید کمی به خودم بیایمصدایی میشنومشبیه صدای او بودسرم را بالا میگیرم و با چشمانم دنبالش میگردماو.......او انجاستجلوی در ایستاده خدای منموهایش... موهایش هنوز مثل قبلا بلند استچطور امکان دارد؟چنند ماه پیش موهایش را خودم از ته زدم..لبخندی میزند دورش را هاله ای از نور گرفته بافت یقه اسکی آبی ای به تن دارد که چشمان آبی اش را مشخص تر میکندچشمانم تار شده .. فکر کنم دارم گریه میکنمنزدیکش میرومتو .. تو اینجا چیکار میکنی چرا تماسامو جواب نمیدی چرا رد کردی ....تو نباید اینجا باشی تو باید کلفت تر لباس میپوشیدی برات خطرناکه ..انگشتش را جلوی لبم میگیرد تا ساکت شومبه چشمانم زل زده و لبخندی میزند- هیس... آروم باش ، لازم نیست نگران من باشی من حالم خوبه عزیزماشک از چشمانم سرازیر میشودصدایش کاملا سالم و سرحال است..دستش را روی صورتم میگذارد و با شصتش اشک هایم را پاک میکندبا صدای آرامی ادامه میدهد- خوشگلم فکر نمیکنی دیگه کم کم باید با این موضوع کنار بیای....؟من چند ماه پیش از پیشت رفتم..باید به زندگیت ادامه بدی ..باید خوشحال باشی تو به من قول دادی..دیگر واقعا دارم با صدای بلند گریه میکنمداد میزنم - تو ام به من قول دادی قول داده بودی از پیشم نری قول دادی دربرابر اون بیماری بی رحم کم نیاری و شکست نخوری ولی... اشک هایم را پاک میکنم - نه نه نه من میدونم من میدونم تو هنوز زنده ای تو هیچجا نرفتی .. ببین الانم اینجایی مگه نه؟؟؟؟ تو فقط یه شوخی کرده بودی مگه نه؟؟؟ لبخندی مصنوعی میزنم و اورا نگاه میکنمسرش را تکان میدهد و با چشمانش ملتمسانه نگاهم میکنددستانش را روی شانه هایم میگذارد..- خواهش میکنم.. لطفا آروم باش .. باید قبولش کنی من خیلی وقته رفتم و این یه شوخی نیست..باید بیدار شی باید به خودت بیای باید زندگیت رو بدون من قبول کنی و ادامه بدی..- نه... نه... دارد محو میشودنور ها از بین میرود- چی...... نه نه نه نه نه نه نه نه نرو خواهش میکنم خواهش میکنم نرو ...جیغ میزنمصدای دستگاه... و چند زنچشمانم را باز میکنم و تصویر نامعلومی میبینمزنی‌میگوید : چشماشو باز کرد چشماشو باز کرد در بیمارستان هستم ...</description>
                <category>Mani</category>
                <author>Mani</author>
                <pubDate>Wed, 18 Dec 2024 22:37:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچ</title>
                <link>https://virgool.io/@Jeonluna/%D9%87%DB%8C%DA%86-k6xhxowr0hxn</link>
                <description>صبح استدوباره ... دوبارهصدای پرنده های سحرخیزسرمای آخر پاییز که همزمان با باز کردن‌ پنجره صورتم را میسوزاندافکار پریشانی که تمام وجودم را پر کرده.دوباره باید اماده شوم ؛ دوش بگیرم ، لباس هایم را بپوشم ، به وضع صورتم برسم ، عطری بزنم و دوباره بروم.جایی که تمام سعی و تلاش هایم را به جای اول باز میگرداندجایی که دیگر نمیتوانم از آن احساس فرار کنمجایی که در هر لحظه اش تکه تکه شدن قلبم را حس میکنمجایی که عشقش را به وضوح میبینمدیروز بود..داشت گریه میکرد ... چشم هایش پف کرده بودوسط آنهمه آدم سر روی زانویش گذاشته و نمیتوانست سرپا بایستدحالش خوب نبوددر این 9 سال هیچوقت اورا این گونه ندیده بودم فکر میکردم آدم سرد و بیخیالی استاما دیگر باور کردم اورا دوست داشت ، واقعا دوست داشتدر آن وضعیت بزور توانستم جلوی خودم را بگیرم تا پیشش نروم اصلا بروم که چه؟مگر اهمیتی میدهد؟ مگر شخص مهمی هستم؟ خیر..بدتر اعصابش را خورد میکردم16 آذر تولدش بود ..میدانستم آذر ماهی استحس ششمم میگفت ، درست مانند همه ی چیز هایی که قبلا برایم ثابت شده بود.I feel like elio;وقتی داشت نگاهش میکرد چشمانش برق میزد ، بغلش کرد .. و او توانست همراه با بوسه ای تولدش را تبریک بگویداما من؟به طور ناشناس تولدش را تبریک گفتم و وقتی پرسید چه کسی هستم به شکل مسخره ای گفتم هویت ندارم.تنها شش ماه وقت دارم ، بعد از آن دیگر از دستش میدهمبرای همیشهتا اخر عمرم . نمیتوانم ببینمش و یا حتی مکالمه ی کوتاهی داشته باشم [ الان هم ندارم ]اوایل فکر میکردم یک حس گذراست اما نبود یک سال شده که این عذاب وجدان دست از سرم برنمیداردنمیگذارد بخوابمنمیگذارد روی خودم تمرکز کنممیدانم که باید متوقفش کنم اما...نمیتوانمواقعا نمیتوانم.</description>
                <category>Mani</category>
                <author>Mani</author>
                <pubDate>Sun, 15 Dec 2024 12:08:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روزا</title>
                <link>https://virgool.io/@Jeonluna/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7-sln1lbaqzdgq</link>
                <description>صبح پاشدم لباسامو اتو کردم قهومو خوردمدوباره ریاضی رو مرور کردمسرویسم زنگ زد برم سر کوچه هوا هنوز تاریک بود ، تو راه اهنگ friends  / chase atlantic رو گوش دادم چون ماسک نداشتم نمیتونستم با بچه ها راحت حرف بزنمتکلیف عکاسیمو بردم نشون دادم ، خوشش اومد ولی من بعدش هزار بار داشتم با خودم فکر میکردم راجب حرفایی که زدم و طوری که بنظر میومدم..چند صفحه از کتاب &quot;میخواهم بمیرم ولی دوست دارم دوکبوکی بخورم&quot; خوندمپودمان ریاضی رو با اینکه همشو بلد بودم گند زدم بخاطر اون سوالای مزخرفش [فقط امیدوارم رد نشم]برگشتم خونه دیدم تو یخجال یه کیسه پر نارنگی هست ، ازشون عکس گرفتمیکم خوراکی خوردم و تو تیک تاک و اینستاگرام گشتم تا الانسردرد دارمباید برم بیرون خرید چند تا وسیله لازممه ولی حتی واسه اونم تنبلیم میادچرا؟چون قبل بیرون رفتن سه ساعت باید توضیح بدم کجا میرم کی میرم کی برمیگردم هم از خونه دراومدنی بهش خبر بدم هم رسیدنی و.. [کلی داستان داره]دوباره ورزشو شروع کردم در واقع فقط دارم سعی میکنم از فکر کنکور و پول حواسمو پرت کنم20 روز دیگه پاییز 1403 هم تمومه.چرا همسنام همشون انقدر بیخیالن؟یعنی فقط هدفشون اینه کنکور قبول شن یا ازدواج کنن؟!چرا انقدر همه چی رو از همون اول واسه خودم سخت گرفتماگه تا 20 سالگی از اینجا نرم باید کلا همه‌ چیو تموم کنم چون وقت نیست ..دیگه خیلی دیر میشهدیروز بعد مدرسه خوابیدم و ساعت 10 شب بیدار شدم ، حس میکردم یکی کتکم زده بزور از جام تکون میخوردم امروز طراحی داشتیم و بابارو راضی کردم نرم مدرسه نه کارام اماده بود نه حوصله کشیدن طرح تو کلاس با اون فرم و ماسک مزخرف رو داشتمصبح با یه سردرد شدید از خواب بیدار شدم که همین الانم ادامه دارهدوستم زنگ زد ، باهاش از سفر ، خونه های قدیمی ، فروختن کلیه هامون ، فیلم و سریال، خودکشی ، موندن تو خوابگاه و قتل حرف زدیم.حالا قتل کی؟این فقط یه حسودی ساده که قبلا راجبش نوشته بودم نیست..کسایی که خوشگل ، خوش اندام و قد بلندن با مامان و باباشون زندگی میکنن یه خونه عادی دارنپولدارن هرروز با خانواده یا دوستاشون بیرون میرن چرا اونا .. ولی من نه؟!چرا؟وقتی همچین کسایی رو میبینم انقدر ازشون متنفر میشم که حتی میتونم وحشتناک ترین بالاهارو سرشون بیارمشاید از نظر بقیه اشتباه باشه ولی برام مهم نیستمن لایق اینهمه اتفاقات چرت و پرت نبودم اون آدمای لوس و ننر که تنها دغدغشون یه پسر بی عقل یا بیرون رفتن با دوست پسرشونه و میان غر سخت گیریای پدر مادرشونو میزنناینکه قدر موقعیتشونو نمیدونن .. نباید بمیرن؟ یا به شرایط بدتر بیفتن تا درک کنن چند نفر آرزوشونه مامانشون بیاد بگه پاشو بهم کمک کن یا اصلا ظرفارو بشور؟کسایی که قدر پولشونو نمیدونن و قایمکی پول باباهاشونو هدر میدن برای کادو خریدن به یه فرد غریبه؟ گلوم داره میسوزه و حس میکنم سرم داره از بدنم جدا میشهدوماه پیش پیرسینگامو به زور مدیر مدرسه مجبور شدم دربیارم ، موهام بلند شده ، بعد یه مدت طولانی 5 تا کتاب خریدم ، بیشتر از موسیقی لذت میبرمفکر کنم رفته رفته شبیه ماهنی قبلی میشمهرروز اون دختره رو کنارش میبینم ، کسی که هیچ چیز جالبی راجبش وجود نداره . نباید با ظاهر قضاوت کنم ولی حتی شخصیت و اخلاقم ندارهدرس نمیخونم نمیتونم بخونمبه اصرار بابا باز اخر هفته قراره بریم خونه ی بابابزرگ و مامان بزرگمدلم میخواد فرار کنمبه یه جای دور که با هیچکدوم از اعضای خانواده هیچ‌ ارتباطی نداشته باشم فقط یه کوله پشتی پر از کتاب ، واکمن و هندزفری یاد خاطرات قدیمی که میفتم دلم میخواد ..نمیدونمجدیدا جوری شدم با کوچکترین صداها و اتفاقات میترسم ، یکم پیش از بالکن صدا میومد از پنجره که رفتم نگاه کنم دیدم یه گربه اومد جلو طوری ترسیدم که قلبم داشت میومد دهنم یا چند هفته پیش وقتی خونه تنها بودم یکی درمونو میزد .. هرچقدر جواب ندادم دست برنمیداشت ، از ترس کم مونده بود گریه کنمدختری که تو کلاس کنارم میشینه بخاطر بلاک کردن یه پسر و گیر دادنای مامانش  چند تا قرص اعصاب  نمیدونم از کدوم گوری اورده و خورده بود عکس سرم دستشو توی اینستاگرام استوری کرده بود و دیروز توی مدرسه دوباره داشت گریه میکرد  و برای هرکی که میپرسید چیشده تعریف میکردیعنی کلا از اول سال مشکلات مالیش و حرفای پدر مادرش و همه ی اتفاقات مسخره ی زندگیشو برای همه تعریف میکنه و گریه میکنهدختری که روبه روم‌ میشینه میاد پز پول باباشو میده و بخاطر چندتا پسر گریه میکنه و تنها مشکلش همون بی شخصیتاس که فقط باهاش لاس میزنن یا برای سرگرمی حرف میزننمیدونید..از همشون حالم بهم میخوره.</description>
                <category>Mani</category>
                <author>Mani</author>
                <pubDate>Tue, 03 Dec 2024 17:53:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این یه تَوَهُمه؟</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DB%8C%D9%87-%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85%D9%87-qkrdtjsrmsmj</link>
                <description>باید بنویسم دوبارهزندگی چیه؟کلی ادم با دین و عقاید و شخصیت  متفاوت همه تو خانواده های متفاوت مکان متفاوت و شرایط مالی متفاوت بزرگ میشیم باید بریم مدرسه بعد مدرسه کنکور بعدش دانشگاه بعد کار پیدا کنیم خونه بخریم و به زندگیمون برسیمباید خوشحال باشیم؟حس میکنم زندگی باید پر از سختی باشهخوشحالی و حس خوب خیلی دست نیافتنی و غیر ممکن بنظر میاد و اینکه وقتی کلی ادم سرتاسر دنیا دارن سختی و گشنگی و.. میکشن تو چرا باید خوش باشی و بخندی؟ انگار تو یه خوابمتو یه کابوس تار و نامعلوم گیر افتادمدروغ نمیگم اغراق نمیکنمآدمای اطرافم مثل یه رباتن..انگار فقط وجود دارن تا باور کنم این زندگی واقعیه درحالی که نیستمن حتی نمیدونم واقعا این ۱۶ سالو زنده بودم یا نه؟چیزایی که یادم میاد کدوما واقعا اتفاق افتاده و کدومارو خودم ساختم؟هیچ جارو واضح نمیبینمدیروز خیلی سعی کردم ولی نتونستم سرم‌ گیج رفتبوی پاییز و اون هوای خنک خیلی آشنا بود ولی اینبار هیچی حس نکردمعکس و فیلمایی که توی گالریمه از زندگی قبلیم؟ خودم گرفتمشون؟ یا کسی زده تو گوشیم؟من نمیدونم واقعا روی کره ی زمین زندم یا ...وقتی بیرون میرم کلی آدم اونجاست خرید میکنن با خانواده هاشون ، بعضیا تنها ، بعضیا با دوستاشون دارن میگردن..من فقط توی خونه ام توی این محله ی لعنتیبا این مرده که انگار بابامهمن زندم؟همه چی غیر واقعیهمن تا جایی که یادمه کلی برنامه داشتمولی از تخت نمیتونم پاشم پاهام سسته و دستام یخ بسته تعادل ندارمدروغ گفتمامروز نرفتم مدرسه ، الکی گفتم سرماخوردمولی بدنم درد میکرد ، سردرد و حالت تهوع شدید داشتم حس میکردم چشامو دارن از کاسه درمیارنمن زندم؟دیروز رفتم خونه ی اون خانمه (عمه ) مامان و باباش ( مامانبزرگ و بابابزرگ) و دخترش اونجا بودن .تست mmpi دادم ، حالا با بقیه شون کاری ندارم ولی مقدار اسکیزوفرنیم خیلی بیشتر از متوسط اومدبوی غذا ، صدای تلویزیون ، یه خانواده کنار همولی من عضوشون نبودممن هیچی نخوردم باهاشون هیچ حرفی نزدم هیچکاری ام نکردم فقط نشستمرفتن بیرون پارچه بخرن منم باهاشون رفتم ادما اون بیرون بودن ، داشتن حرکت میکردن ، زنده بودن... ( فکر کنم )دوباره با اون مرده (بابا) برگشتم خونه و نصف شب با صدای بالا آوردنش از خواب پریدمکلی ویدیو و تصویر تو این مکعب مستطیل وجود دارن از کسایی که دست و پا دارن و فکر کنم نفس میکشن ، میخندن ، اندامشون خوبه ، غذا میخورن ، لباساشون خوبه ، میگن مام مشکلات داریم ، ولی ظاهرشون خوبهشما چی؟ شما واقعی هستین..؟ الان واقعا دارین این متنو میخونین؟!من نمیخوام فردا دوباره این خوابو شروع کنمبیدار شم آبو بزارم بجوشه برم دسشویی صورتمو بشورم قهوه بخورم لباس بپوشم برم مدرسه و..چطور میتونم این بازی رو متوقف کنم؟چجوری دکمه برگشت و بزنم؟اونموقع بیدار میشم؟ یا واقعا شانسم تموم میشه و میمیرم؟من فقط میخوام تموم شههمه جارو تار میبینمصدای سوت... تو گوشامهداره به مغزم فشار میادسرم سنگینی میکنه الان به جواب پیام این دختره (دوست) که پرسیده چرا نیومدی بودی رو چی بدم؟ ...    من زندم؟!</description>
                <category>Mani</category>
                <author>Mani</author>
                <pubDate>Sat, 16 Nov 2024 15:10:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراموشی</title>
                <link>https://virgool.io/@Jeonluna/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-hhwaghfucpsz</link>
                <description>باز شروع کرد به چرت و پرت گفتن.سرم داره گیج میره از صدای جیغش..همه چی رو به هم ریخت ، همه ی وسایلامو شکست.بی وقفه داره بد و بیراه میگهداره میره رو مخماگه بمونم.. ممکنه نتونم خودمو کنترل کنماز جام پا میشم و بدون نگاه کردن بهش میرم سمت در- کجا میری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ با چه حقی داری پاتو از‌خونه ی من میزاری بیرون؟ مگه من این اجازه رو بهت دادم؟؟؟  هرچی که شده تقصیر تو بوده ! این که الان تو این وضعیتم تقصیر توعه !! و الان داری گورتو گم میکنی تا خوشگذرونی کنی؟؟؟اومد کنارم و دستمو با تمام زورش فشار داد ..دیگه نمیتونم جلوی خودمو بگیرم(فقط دستشو بشکن و هرچقدر میتونی مشت و لگد بزن.. فقط باید خفه شه این زن بیشعور نفهم... زود باش!! چاقو رو بکن تو قلبش ..تو چشاش .. بزار خون همه جا بپاشه ، این بی لیاقت فقط باید بمیره . تنها کاری که باید بکنی اینه که قدرتتو بهش نشون بدی .. همین!)صدای مغزم...نمیدونمباید بهش گوش بدم؟باید اینکارو انجام بدم؟باید مادر خودمو بکشم؟شاید..شاید الانه که باید انتقام همه ی اون رفتارارو بگیرم-سکوت-چرا دیگه هیچ صدایی نمیشنوم؟چشامو آروم باز و اطرافمو نگاه میکنم..همه جا پر خونه..رو در و دیوار و زمین چیزی جز رنگ قرمز نمیتونم ببینم..چ چی...؟!چطور....چطور این ...کی این اتفاق افتاد؟من....من واقعا ..کشتمش؟وایساجسد..پس جسدش کو؟غیر از من کسی ام اینجا بود؟؟؟حالا قراره بعد مرگشم برام دردسر ساز بشه؟! کجاست اون لش لعنتیش!دستامو نگاه میکنمچرا دستکش دستمه؟من کی اینارو دستم کردم؟باید از اینجا برمباید سریع از اینجا دور شمزود میرم اتاق لباسامو عوض میکنم و لباسای خونی رو داخل یه پلاستیک مشکی میزارم و با خودم برمیدارم- صبر کن.. دوربین مدار بسته..باید پاکش کنم!میرم طبقه بالا که ویدیو هارو چک کنم- چرا چیزی نیست؟!!کی اینارو پاک کرده؟!زود از خونه در میام و سوار ماشینم میشمبه سمت جنگل همیشگی راه میفتمسیمکارتمو درمیارم و گوشی رو خاموش میکنممیرم داخل کلبه..- اینا..اینا چی ان..!همه جا چرا رد خون هست؟این عکسا..اینارو من گرفتم؟!همه ی عکسارو نگاه میکنم و بینشون..عکس من ...  و.. عکس بابا!ولیچرا بابا همه جاش زخم و خونه؟اصلا.. مگه نمیگفتن وقتی بابا مرد من بچه بودم؟من چه زمانی دیدمش...چرا ..باید با جسدش عکس بگیرم؟میرم داخل اتاق .........خدای من...اینا دیگه چی ان!عکس از کلی ادم بدون و دست و پا؟ با پوست سوخته و لباسای خونی؟اینا تو خونه ی من چیکار میکنن!یعنی بهم دروغ گفتن؟برای اینکه فکر میکردن اگه فراموشی بگیرم و کسی بهم چیزی نگه دیگه تبدیل به آدم خوبی میشم؟یعنی من پدر و مادر خودمو شکنجه دادم و کشتم؟ولی حتما تن خودشون میخارید که اینکارو کردم.. اونا حق زندگی نداشتن.. به هیچ دردی نمیخوردن جز اینکه اعصابمو خورد کنن و بهم بگن ( بچه! )  فقط بلد بودن این جمله هارو تکرار کنن (تو هیچ‌کاری رو درست انجام نمیدی .. تو هیچ درآمدی نداری و تنها کارت خرج کردن پولای ماعه ، تو خنگی .. مگه به چه دردمون خوردی تاحالا؟ کاش بدنیا نمی آوردیمت.. تو مگه قدرتی ام داری؟‌ تو ضعیفی و تو همه چی شکست میخوری!)اره... اره.. پشیمون نیستم از کاری که انجام دادم.</description>
                <category>Mani</category>
                <author>Mani</author>
                <pubDate>Sat, 10 Aug 2024 22:44:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیاهچاله.</title>
                <link>https://virgool.io/@Jeonluna/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%DA%86%D8%A7%D9%84%D9%87-ffjbzkirrplg</link>
                <description>خیلی وقته هیچی ننوشتمتو شرایط افتضاحی بودم این ۵ ماه تو زندگیم بدترین ماه ها بودکه تنهای تنها بودمحتی نمیتونستم با کسی راجبش دو کلمه حرف بزنمفقط لبخند میزدم و &quot;میگفتم خوبم! مشکلی نیست و برام مهم نیست ..&quot;۳ تا موضوع هست که باید راجبشون بنویسم چون دارم میترکماولین موضوع اسباب کشی به محله ای که ازش متنفر بودم ، تنهایی و مشکلات مالیه11 آذر ماه مجبور شدیم اسباب کشی کنیم و من از پیش مامانبزرگم که از دوم ابتدایی باهاش زندگی میکردم بیام پیش بابام .مامانبزرگمم برگشت پیش بابابزرگم یه شهر دیگهمن داشتم با پرخوری عصبی ، افسردگی ، شخصیت مرزی ، پارانویا ، کمبود اعتماد بنفس و نشخوار فکری دست و پنجه نرم میکردم و سعی میکردم همه شو تنهایی هندل کنمکه به اینا زندگی کردن تو محله ای بی فرهنگ و سطح پایین اضافه شدپرخوریم بیش از حد شده بود ، هرروز وزن اضافه میکردم چیزی که ازش بیشتر از هرچیزی وحشت داشتم  ، هرروز احساس خفگیم بیشتر میشد . بابا هیچکاری نمیکرد برای باز کردن قوطی ها و حتی اتاقمم بعد دو ماه رنگ کرد ، به هرچی میخواستم دست بزنم باهاش به مشکل برمیخوردم و میگفت چرا وسایلامو جابه جا کردی .. هرثانیه ای که میگذشت داشتم خودمو از دست میدادم تا اینکه دیگه کاملا مردم.تنها بودم خیلی تنهاصمیمی ترین دوستم درکی از این موضوع نداشت چون باباش براش سختگیری میکنه و خب چون خانوادم به کارایی که من انجام میدم زیاد گیر نمیدن فکر میکنه مشکلاتم از اون کمتره..و فقط یه دوستم بود که پیشم بود که اینم یکی از موضوع های دیگه اس .خلاصه که هرکی منو میدید میگفت خب خودت خونه رو جمع و جور کن دیگه دختر خونه ای باباتم میره سرکار خسته میشه و..ولی من دیگه تموم شده بودم حتی نمیتونستم از جام پاشم حتی نمیتونستم نفس بکشم فقط پرخوری میکردم و میخوابیدم و از طرفی بابا هرروز با خنده میگفت اره دیگه تو فقط میخوری و میخوابی .. هیچی عین خیالت نیست ، چخبرته اینهمه میخوری.درحالی که قبلا به سختی ازش کمک خواسته بودم بهش گفته بودم که دست خودم نیست و نیاز به کمک دارم .. فقط ازش خواسته بودم یه جلسه وقت روانشناس بگیره ولی خندید و گفت تو هیچیت نیست درحالی که از چیزایی که تو مغزم بود و هیولاهایی که هرروز و شب مغزمو میخورد خبر نداشتامتحانات نوبت اول شروع شده بود من هنوزم هیچ کاری نمیتونستم انجام بدم ولی همکلاسیام دوستام و همه داشتن تلاش میکردن یا حداقل میخندیدن و قبل جلسه امتحان اتفاقات روزاشونو برا هم تعریف میکردنگفتن اینا هنوزم باعث میشه به همون آدمی که بودم برگردم اما دیگه نباید خودمو از دست بدمخیلی برام سخت بود و همشو تنهایی پشت سر گذاشتمبه خودم آسیب زدم ، همینکه از مدرسه میرسیدم با صدای بلند گریه میکردم و دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم ، وزنم خیلی بالا رفت ، نفس تنگیام بیشتر شد و دیگه احساس زنده بودن نمیکردم .انگار داخل یه کابوس بودم و زندگیم شهریور ۱۴۰۲ متوقف شده بود ، قرار بود یروزی بیدار شم و از اونروز به بعدو زندگی کنم . هیچ چیزی حس نمیکردم گریه میکردم داد میزدم خودمو کتک میزدم اما هنوزم هیچ چیزی حس نمیکردمبدتر از همه شروع به سیگار کشیدن کردم چیزی که ازش متنفر بودم و همیشه به بابا سر سیگار کشیدنش غر میزدم اما حالا دیگه نمیتونم ترکش کنم۵ ماهه..تنها چیزی که یکم بهم ارامش میده همینه.مطمئنم همه میگن تو بچه ای چرا مثل بزرگا حرف میزنی؟! میخوای خودتو نشون بدی با سیگار کشیدن؟ و..اما هیچکدوم درست نیستحس میکنم یه پدربزرگ ۱۲۰ ساله درونم زندگی میکنههیچوقت قرار نیست فراموش کنم که چه چیزایی رو تنهایی متحمل شدم و چقدر جلوی خودمو گرفتم تا خودکشی نکنم درحالی که به همه لبخند میزدم و میگفتم همه چی خوبه!</description>
                <category>Mani</category>
                <author>Mani</author>
                <pubDate>Thu, 18 Apr 2024 12:03:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه چی پریشونه؛</title>
                <link>https://virgool.io/@Jeonluna/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D9%88%D9%86%D9%87-dfyi8m3gj171</link>
                <description>درست نمیشه؛نمیشه .مغز من مرتب نمیشهکلماتم مرتب نمیشهاتاقی که توش شبا میخوابیدم مرتب نمیشهچیزایی که تو کتاب و دفترام نوشتم مرتب نمیشهموهام بلند شده وقتی میبندم مرتب نمیشهلباسامو هرجور اتو و تا میکنم مرتب نمیشهقوطی دستبند هام مرتب نمیشهکراواتم مرتب بسته نمیشهگردبندم گره خورده و داره خفه ام میکنهاره من دارم بین این همه مشکلات ،زیر این همه فشار و بار له میشم.دارم کنترلمو از دست میدم.فقط یک ثانیه کافیه تا همه حرفای مونده تو دلمو بالا بیارم رو سر مردم و فقط توی یک صدم ثانیه تک تک کلماتم باعث شکستن قلب آدما بشه.من باز افتادم داخل این چاه عمیق تاریک که هیچ راهی برای دراومدن ازش نیست.باز افتادم داخل یه باتلاق که هرچقدر دست و پا میزنم بیشتر فرو میرم توش.باز بدون اینکه بلد باشم روی یخ اسکیت میرم و هربار میفتم و میخوام بلند شم پام سر میخوره و بدتر میخورم زمین و بدنم کبود میشه.باز توی یه زیر زمین قدیمی بدون پنجره کثیف گیر افتادم و هرچقدر جیغ میزنم هیچکی نیست که صدامو بشنوه.و من دارم خودمو میبازمدارم تموم میشمدارم ..دارم به اون روزی که قراره برم اون بالا و بدون فکر کردن به چیزی همه چیو تموم کنم نزدیک میشم.شاید این عکس بتونه حالمو توصیف کنه.</description>
                <category>Mani</category>
                <author>Mani</author>
                <pubDate>Mon, 22 May 2023 20:15:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیازمند یک ارتباط انسانی .</title>
                <link>https://virgool.io/@Jeonluna/%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D9%85%D9%86%D8%AF-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B7-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-wepfqp0ykiga-wepfqp0ykiga</link>
                <description>چند وقتیه با کسی حرف نمیزنم . هیچ جا نمیرم اگه هم برم هندزفریمو از گوشم درنمیارم ‌. تو مدرسه هیچ دوستی ندارم ، هر کیم میاد باهام حرف بزنه باهاش سرد برخورد میکنم . دست خودم نیست . تو مدرسه فقط اضطراب دارم . به جرعت میتونم بگم از ادما میترسم . این خیلی مزخرفه ولی ازشون میترسم . میترسم کار اشتباهی انجام بدم یا حرف بدی بگم و اون فرد دیگه باهام حرف نزنه. و همچنین برام مهم نیست . مهم نیست که یکی باهام حرف بزنه یا نه. از آدما متنفرم ‌ . نمیخوام باهاشون حرف بزنم . حتی نمیخوام صداشونو بشنوم. ولی یطرف من. خیلی میخواد تو مدرسه حرف بزنه . خیلی میخواد بادوستاش بره بیرون . خیلی میخواد خوشبگذرونه و شلوغی کنه‌. ولی اونطرفمم میگه ازتون متنفرم . میگه نمیخوام قیافه ی هیچکیو ببینم . نمیخوام صدای هیچکیو بشنوم . میخوام فقط فقط تنها باشم ‌. ولی وقتی تنها میشم همه جا خیلی ساکته . این سکوت رو دوست ندارم. از ادما میترسم . مثلا حتی اینجاهم وقتی یکی کامنت میزاره میترسم جواب بدم . به خودم اعتماد ندارم. ببخشید. ولی نمیترسم. برام مهم نیست . هرکی میخواد از حرفم ناراحت بشه . هرکی میخواد دیگه باهام حرف نزنه. ولی اگه همه بزاره و بره چی¿. به درک . برام مهم نیست . تو مدرسه بغل دستیمو دوسدارم . شخصیتشو میگم. وقتی میخواد باهام حرف بزنه استرس میگیرم و خودمو گم میکنم . نمیدونم چی بگم . نمیخوام خیلی سرد یا خیلی خونگرم باشم . نمیخوام خیلی مشتاق به برقرار کردن ارتباط باشم . و درنتیجه بیش از حد سرد جوابشو میدم . چون نمیخوام مثل اون ادمای تنهایی باشم که فقط منتظرن یکی بهشون یک کلمه بگه و بعدش خیلی گرم بگیره و اینبارم با حرفاش اون فردو خسته کنه. اولین باره این حرفارو به زبون میارم. قبلا غرورم اجازه نمیداد اینو بگم که &quot;از ادما میترسم&quot; . در واقع به ادما اهمیت نمیدم . ولی شدیدا نیاز دارم با کسی حرف بزنم . با کسی وقت بگذرونم. به کسی اعتماد داشته باشم . یه دوست داشته باشم که جز من دوست صمیمی ای نداشته باشه . یه دوست که مطمئن باشم تا آخر عمرم باهامه . یه دوست که پیشش بتونم خودم باشم .معمولا من آدم سردی ام . اعصابم ادمارو نمیکشه . وقتی حرف میزنن میخوام فقط خفه شون کنم . وقتی تو کلاس الکی میخندن صدای خندشون باعث میشه دیوونه شم . وقتی صدای اضافی تولید میکنن ‌.... نگم بهتره. ولی بعضی وقتاهم میخوام فقط یدونه دوست داشته باشم‌ که باهاش راحت باشم . تو کلاس هیچکی پیشم راحت نیست . نمیدونم میگن خیلی جدی ای و نمیتونیم باهات شوخی کنیم. همین بهتر . نمیخوام شاهد شوخیای مسخرشون بشم . اما...نمیدونم چرا این مزخرفات رو دارم منتشر میکنم.</description>
                <category>Mani</category>
                <author>Mani</author>
                <pubDate>Mon, 30 Jan 2023 21:03:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع..</title>
                <link>https://virgool.io/@Jeonluna/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-mnghakbi95ih</link>
                <description>دفتر جدید آبی رنگ ساده اش را باز کرد. نفس عمیقی کشید و بوی صفحات تازه به مشامش خورد‌. بعد از بوی خاک باران خورده ، بهترین چیزی بود که میتوانست بو کند.روان نویس خردلی خود را برداشت و شروع به نوشتن کرد..خب.. سلام &#x27;)این اولین پست منه.چند وقتی بود میخواستم اینجا حساب باز کنم اما دائم یادم میرفت.ولی بالاخره چند روز پیش تصمیم گرفتم این کارو انجام بدم و از این به بعد شروع به نوشتن کنم ؛ درباره پیشنهادات، احساسات ، تجربیات و تخیلاتم ..و خب اگه بخوام خودم رو معرفی کنم باید بگم که... اسمم مانی هست و چند سالی میشه به نوشتن علاقه پیدا کردم.اوایل اصلا به خودم اطمینان نداشتم و از جمله بندی ها و داستان هایی که مینوشتم خوشم نمیومد و این جرعت رو نداشتم تا اونارو با مردم به اشتراک بزارم.البته نمیتونم بگم الان اعتماد بنفسم بالا رفته ، اما تمام سعی ام رو میکنم تا در نوشتن پیشرفت کنم و جملات زیبایی رو بنویسم و بتونم ایده ای که تو ذهنم هست رو درست بیان و توصیف کنم.</description>
                <category>Mani</category>
                <author>Mani</author>
                <pubDate>Tue, 04 Oct 2022 15:13:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>