<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ~Sᴇʀᴇɴᴅɪᴘɪᴛʏ♡</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Jimin</link>
        <description>:)~❤</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 05:46:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/62023/avatar/6Nt4RQ.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>~Sᴇʀᴇɴᴅɪᴘɪᴛʏ♡</title>
            <link>https://virgool.io/@Jimin</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قوی سیاه (پارت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@Jimin/%D9%82%D9%88%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-tvc35jioxtja</link>
                <description>تا حالا یه آرزو داشتی که برای رسیدن به اون بخوای هرکاری بکنی ؟ یا .... تا حالا با جون و دل برای رسیدن به چیزی که عاشقشی تلاش کردی ؟ میگن اگه اراده کنی به هرچی که بخوای میرسی ... پس .... آیا واقعا مشکل از من بود ؟ منم یه آرزو داشتم ... اینکه واقعا آرزوی خودم بود یا هدفی بود که بقیه برام تعیین کرده بودن رو نمیدونم ........ ولی ..... چندین سال از عمرمو به پای اون رویا ریختم تا به واقعیت تبدیلش کنم ..... همون موقع که فاصله ای تا رسیدن بهش نداشتم ........ از دستش دادم ....- : « ...... جيمين ؟ ! .... جیمین بیدار شو چقدر میخوابی ؟ ! .... پاشو میخوایم بریم خونه ! » چشمامو باز کردم و سرمو از روی میز برداشتم و به دور و برم نگاه کردم ..... کتابخونه خالی بود فقط هوسوک بالا سرم وایساده بود و منو صدا میزد... با صدای دورگه گفتم : « چخبر شده ؟ ... » - : « خبری نشده فقط داره دیر میشه کتابخونه میخواد تعطیل کنه! بیا بریم » دستمو کشید و منو از روی صندلی بلند کرد .... کتابمو بستم و وسایلمو جمع کردم و تو کیفم گذاشتم که ادامه داد : « اصن چیزی از کتابو خوندی ؟ » جوابی ندادم و از کتابخونه اومدیم بیرون ....از غروب گذشته بود ولی آسمون هنو یکم روشن بود توی راه فقط داشتم به خوابی که دیدم فک میکردم که با صدای هوسوک به خودم اومدم - : « هي جيمين ! چه خوابی داشتی میدیدی ؟! وقتی خواب بودی دیدم قیافت یجوری شده ولی بنظر خیلی خسته بودی برای همین بیدارت نکردم » با لحن آرومی گفتم : « کاش بیدارم میکردی ... » - : « مگه چی دیدی ؟ » + : « خواب مادرمو میدیدم ... » - : « اوه ... » سرمو انداختم پایین و به قدمایی که برمیداشتم نگاه میکردم ناگهان با کشیده شدن دستم و صدای بوق و جیغ ترمز ماشین به خودم اومدم . -هوسوک با داد : « جيمين مواظب باش !!! » اگه هوسوک نبود حتما اتفاقی برام میفتاد .. با قرمز شدن چراغ از چهارراه رد شدیم ، دیگه تقريبا نزدیک خونه بودیمبعد از اینکه رسیدیم از هم خداحافظی کردیم و رفتیم تو خونه هامون ... بازم مثل همیشه جز گربم پوچی هیچکس خونه نبود پدرم رفته بود ماموریت و مادرمم سالها پیش از دنیا رفته بود ... کیفمو یه گوشه انداختمو خودمو روی تخت پرت کردم و با بیاد آوردن خوابی که دیدم دستامو بین موهام فرو کردم و موهامو بهم زدم و داد زدم : « از این زندگی متنفرم !!! » همونطور که غر میزدم پوچی اومد و روی شکمم نشست و خودشو برام لوس کرد و منم شروع کردم به نوازشش همونطور که مشغول بودم صدای زنگ رو شنیدم و سمت در رفتم ... هوسوک بود - : « سلام جيمين يبا اینو بگیر شام امشبتم جور شد » + : « ممنون ... » - : « هی پسر ! کشتیات غرق شدن ؟ چرا اینقدر پکری ؟ » + : « چیزی نیست ... » - : « اممممم .... خو باشه .... خدافظ من دیگه برم....» - : « خدافظ ... » هوسوک کسی بود که از بچگی میشناختمش از وقتی یادم میاد همسایه ما بودن خونه اونا دقیقا رو به روی خونه ماست و پنجره های اتاقامون رو به هم دیگست و بعضی وقتا پنجره های اتاقمونو باز میکنیم و با هم حرف میزنیم بعضی وقتام نه .... هوسوك لقب خودشو گذاشته هوبی و همیشه میخواد هوبی صداش کنیم ... اون واقعا مهربونه و تو همه چی خوبه .... یادمه مامانای جفتمون با هم دوستای خیلی صمیمی بودن من و هوسوک توسط مادرامون رقص باله یاد گرفتیم من توی باله پیشرفت زیادی داشتم و تقریبا از زمانی که اولین مسابقمو دادم سالها جایزه شماره یک برا من بود ولی هوسوک با اینکه خیلی بیشتر از من تلاش میکرد نمیتونست آزمون شرکت توی مسابقات رو پشت سر بزاره برای همین تاحالا شرکت نکرده بود اون روز ..... روزی که سالیان سال منتظرش بودم و براش ساعت ها و روز ها تمرین میکردم و تقریبا داشتم موفق میشدم تا بهش برسم که بیار برای همیشه از دست دادمش .... من ..... شکست خوردم ....جیمین از وقتی مادرش مریض شد کلا اخلاقش تغییر کرد و یه آدم دیگه شد .... تمام فکر کردن و ذکر شده بود شاد کردن مامانش تا اون زودتر خوب بشه هر روز سخت تمرین می کرد و هرجا برنامه ای تدارک میدادن جیمین برای اجرا روی صحنه اونقدر اصرار می کرد  تا بزارن روی صحنه اجرا کنه .... جیمین اونقدر توی این رقص ماهر بود که بعضی وقتها بخاطر اجرایی که میکرد  از مدیر اون برنامه به دستمدی میگرفت و با اون پول سعی میکرد پول درمان مادرش رو یه حدی بدهی .....  ولی مادر جیمین از این باخبر نبود .... یک روز الا (مادر جیمین) به یکی از او برنامه ها را اجرا می کنید تا پسرش رو ببینه .... جیمین روی صحنه اونقدر غرق اجراش شده بود که متوجه مادرش بین تماشاچی ها نبود....وقتی اجرای جیمین تموم شد و به رختکن رفت ناگهان مادر جیمین فهمید که چرا جيمين اینقدر به خودش فشار میاورد و وقتی میومد بیمارستان تا ملاقاتش کنه خیلی خسته بنظر میرسید ..... اون به هیچ وجه نمیخواست پسرش بخاطر مریضیش خودشو به سختی بندازه و وجود حس مادرانش باعث شد که از کوره در بره .... وقتی جیمین بهش خبر دادن که مادرش اجرای اونو دیده با ذوق به طرف مادرش رفت تا نظر اون رو درمورد اجرا بپرسه ولی همینکه به مادرش رسید با دیدن چهره و حالت مادرش ذوقی که تو دلش شکوفه داده بود مرد .... خیلی غیر منتظره سیلی محکمی از مادرش خورد و روی زمین افتاد .....جیمین به وضوح صدای شکستن قلبش رو شنید .... نیم خیز به یه نقطه روی زمین خیره شده بود و با صدای داد مادرش از جا پریدن - «تو چطور تونستی بدون اجازه من اینکارو بکنی ؟؟؟  چطور تونستی ؟؟؟؟  تو ...... »صدای شکستن قلب جیمین بقدری بلند بود که گوشای جیمین رو کر کنه و اون دیگه نتونه صدای مادرشو بشنوه .... جیمین ریز ریز اشک میریخت و تمام شور و شوقی رو که برای رفتن به صحنه همه اصرار  هاش برای گرفتن مجوز اجرا و ... که همش بخاطر مادرش بود رو از نظرش گذروند با هر سختی ای که بود از رو زمین بلند شد و روبه روی اون کسی که کاخ آرزوهاشو با خاک یکسان کرده بود ایستاده و  همونطور سرش پایین بود به حرف از روی عصبانیت مامانش گوش میداد اِلا می خواست یه سیلی دیگه بزنه که با چیزی که شنید شوکه شد و دستش رو هوا موند .... اون لحظه جیمین ناخواسته تو روی مادرش داد زد: «آرزو میکنم بمیری !!  »و با گریه از اونجا دور شد.</description>
                <category>~Sᴇʀᴇɴᴅɪᴘɪᴛʏ♡</category>
                <author>~Sᴇʀᴇɴᴅɪᴘɪᴛʏ♡</author>
                <pubDate>Sun, 25 Oct 2020 07:50:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Serendipity~❤</title>
                <link>https://virgool.io/@Jimin/serendipity-rxhdxprnwh75</link>
                <description>jiminهیچ کدوم از اینا اتفاقی نیستفقط، فقط اینطور حس میکنمتمام دنیا از دیروز متفاوتهفقط، فقط بخاطر خوشحالی تووقتی صدام زدی.من تبدیل به گُلت شدم.انگار منتظرش بودیم.ما اونقدر شکوفه میزنیم تا درد بکشیم.شاید این فقط آینده نگریِ جهان باشه.باید همینجوری باشه.تو میدونی، من میدونم.تو من هستی و منم توئم.همونقدری که قلبم بال بال میزنه نگرانم.سرنوشت به ما حسودی میکنه.منم به اندازه‌ی تو ترسیدموقتی منو میبینیوقتی منو لمس میکنیجهان بخاطر ما حرکت کردهبدون جاانداختن یه چیز کوچیکخوشحالیه ما برنامه ریزی شده بودچون تو عاشقمیو من عاشق توامهیچ کدوم از اینا اتفاقی نیستفقط، فقط اینطور حس میکنمتمام دنیا از دیروز متفاوتهفقط،فقط بخاطر خوشحالی تووقتی صدام زدی.من تبدیل به گُلت شدم.انگار منتظرش بودیم.ما اونقدر شکوفه میزنیم تا درد بکشیم.شاید این فقط آینده نگریِ جهان باشه.باید همینجوری باشه.تو میدونی من میدونمتو من هستی و منم توئم.همونقدری که قلبم بال بال میزنه نگرانم.سرنوشت به ما حسودی میکنه.منم به اندازه‌ی تو ترسیدموقتی منو میبینیوقتی منو لمس میکنیجهان بخاطر ما حرکت کردهبدون جاانداختن یه چیز کوچیکخوشحالیه ما برنامه ریزی شده بودچون تو عاشقمیو من عاشق توامتو آرامبخش و مسکن من هستیکه نجاتم دادفرشته‌ی من!دنیای من!من گربه ی اهلی تو هستم (رام شده‌ی توام)اینجام برای دیدنتالآن بهم عشق بورزالآن لمسم کنفقط بزار عاشقت باشمبزار عاشق باشم، بزار عاشقت باشمفقط بزار عاشقت باشمبزار عاشق باشم، بزار عاشقت باشماز همون لحظه ی افرینش جهانهمه چیز مقدر شده بودفقط بزار عاشقت باشمبزار عاشق باشم، بزار عاشقت باشمتو آرامبخش و مسکن من هستیکه نجاتم دادفرشته‌ی من!دنیای من!من گربه ی اهلی تو هستم (رام شده‌ی توام)اینجام برای دیدنتالآن بهم عشق بورزالآن لمسم کنفقط بزار عاشقت باشمبزار عاشق باشم، بزار عاشقت باشمفقط بزار عاشقت باشمبزار عاشق باشم، بزار عاشقت باشماز همون لحظه ی افرینش جهانهمه چیز مقدر شده بودفقط بزار عاشقت باشمبزار عاشق باشم،بزار عاشقت باشمحالا به سمتم بیابزار باهم باشیمنمیخوام بزارم برم، نهفقط باید ترکش کنیحتی لازم نیست که بگیستاره ها میدرخشنما پرواز میکنیاین هیچوقت یه رویا نبودهدستمو تکون ندهحالا ما هستیمبزار عاشقت باشمفقط بزار عاشقت باشمبزار عاشق باشم، بزار عاشقت باشمفقط بزار عاشقت باشمبزار عاشق باشم، بزار عاشقت باشماز همون لحظه ی افرینش جهانهمه چیز مقدر شده بودفقط بزار عاشقت باشمبزار عاشق باشم، بزار عاشقت باشمبزار عاشق باشم، بزار عاشقت باشمبزار عاشق باشم، بزار عاشقت باشم</description>
                <category>~Sᴇʀᴇɴᴅɪᴘɪᴛʏ♡</category>
                <author>~Sᴇʀᴇɴᴅɪᴘɪᴛʏ♡</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jun 2020 00:56:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>So for away~♥</title>
                <link>https://virgool.io/@Jimin/so-for-away-cfz78zzg7tyn</link>
                <description>چی بودم؟ چی بودم واست؟بیشتر از اینکه درموردت از زبون خودت بشنوم از دوستات میشنیدم....میخواستمت؛ من تورو میخواستمت!تو یه حقه باز و یه جنایت کار بودی که دلمو لرزوندی و قبل از اینکه قلبم آتیش بگیره نابودش کردی میتونستمتلاش کنم یه رابطه یک طرفه داشته باشم اما این فایده ای نداشت اگه بجای عاشق دوست هم بودیم راحت تربودی؛ چه بازنده عشقی بودم من!من به خاطر تو نابود شدم میخواستم تموم شه من دیگه نمیخواستمت دیگه نمیتونستم ادامه بدم این خیلی مزخرفه ! دل لعنتیم؛ لطفا دیگه بهونه نیار لطفا برو گمشو!مهم نیست چقدر به سمتت بدوم چون همش یه رویا است حتی اگه مثل دیوونه ها بدوم بازم تو سرجام و تو همون مکانم ....فقط من رو بگیر باشه منو بیشتر کنار بزار این مسابقه کسیه که دیوونه و احمق شده بخاطر عشق!خون و عرق و اشک های من، بدن، قلب و روح من خوب میدونن که من مال توام؛ این یه ورد بود که منو باتو تنبیه کرد...لب های منو بوسیدی واین رازیه که بین ما وجود داشت و وجود داره من به زندانی که تو هستی معتادم نمیتونم جز تو کس دیگه ای رو بپرستم من از روی اراده جام سمی رو سر کشیدم!ما قبال وقتمون رو باهم میگزروندیم ولی این روزا دیگه از این خبرا نیست تنهام و دوست دارم ببینمت شب هابا فندکم تنهام و احساس پوچی دارم ؛ بجای عشق فقط دوری و نفرت تو وجودم شعله میکشه..چیزایی مثل فاصله و قلب نسبین؛ همینجوری که داره زمان میگزره افسوسامم بیشتر میشن؛ هنوز اون لبخنداتسر جاشونن؟حتی اگه از هم جدا باشیم تا ابد باهم میمونیم؟تحقاتی کردم که فهمیدم وجود تو تو ی این دنیا غیر قانونیه، اگه بخوام زیبایی رو به دریا تشبیه کنم، تو اقیانوس اولی! به طور عجیبی نفس نفس میزنم و شاید این عجیبه این احساسیه که بهش میگن عشق چون که از همون اول دیدمت قلبم جذبت شد این عشقو میخواستم این عشق واقعیو میخواستم فقط به تو توجه میکردم زیادی بهمسخت گرفتی...مثل پروانه ای من از دور تماشات میکنم اگه لمست کنم از دستت میدم مثل گل ، تو شبمو با یک حرکتکوچیک روشن میکنی و من این رو فراموش کرده بودم...تویی که تغییر کردی؟ یا منم که تغییر کردم؟من حتی از این زمانی که داره میگذره هم متنفرم فکر کنم این ماییمکه تغییر کردیم فکر کنم همه اینطورین....اره ازت متنفرم تو رهام کردی اما من هیچ وقت از فکر نکردن به تو دست نکشیدم حتی یه روز صادقانه، دلمبرات تنگ شده اما الان میخوام فراموشت کنم چون این کمتر از سرزنش کردنت درد داره.میگی من برات یه غریبم ، من همون کسی میشم که یه زمانی دوسش داشتی ، میگی من اون آدمی که شناختهبودی نیستم...نه؟ منظورت از نه چیه؟من هیچی نمیفهمم ....عشق؟ عشق دیگه چه کوفتی بود؟همه اینا دروغه!دیروز و امروزفردام همشون برای تو بودن اینو خوب میدونم!انگار توی دام گیر کردم به کسی دیگه ای جز تو قانع نمیشم، ازپوچی ای که داره با آتیش فندکم پر میشه میترسم نمیدونم چرا؛در درون، احساساتم بین بحران زندگی یا مرگدر هم پیچیدن و من تظاهر میکنم نسبت بهشون بی پروام ، این اولین بار نیست که دارم تظاهر میکنم من سعیمیکنم مخفیش کنم اما نمیتونم ، من دارم خودمو دلداری میدم....امشب ماه روشن تر میدرخشه تو نقطه خالی خاطراتم این جنون من رو بلعیده لطفا امشب منو نجات بده ! دروناین دیوانگی بچگانه، تو امشب منو نجات میدی؟از لحظه ای که تورو مالقات کردم تمام زندگیم بودی تو کسی بودی که منو به یه آدم خارق العاده تبدیل کردی،چیز هایی که بهشون علاقه داری، طوری که راه میری و طوری که صحبت میکنی ، تک تک عادت های جزئیتو، یکی بعد از دیگری همه چیز خاصه.تو کسی که زیبا میمونه ، فقط بغلم کن مثل اون روزا، بدون زدن هیچ حرفی، تو این جهنم زنده موندم نه برای خودم برای تو!اگر میدونی لطفا مکث نکن وزندگیم رو نجات بده بدون تو مثل تشنه بودن تو این بیابونه ، پسالان بغلم کن میدونم دریای بدون تو مثل بیابونه....بی خوابی های شبونم، هیچ وقت فکر نمیکردم این اتفاق بیوفته ولی فکر کنم واقعی باشه ما قوی تر شدیم؛عشق دقیقا چیه؟اگه جوابی داره میخوام بدونم .تو بودی که منو از پیچ وخم بیرون کشیدی تو نور ونجات دهنده منی ، این بارون بالاخره تموم میشه حالا دیگهنمیخوام دستاتو رها کنم....</description>
                <category>~Sᴇʀᴇɴᴅɪᴘɪᴛʏ♡</category>
                <author>~Sᴇʀᴇɴᴅɪᴘɪᴛʏ♡</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2020 16:10:56 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>